تبليغاتX
مراقبه های اشو ... مع الخلق الی الحق - 104

مراقبه های اشو ... مع الخلق الی الحق

شش جهت است این وطن، قبله در او یکی مجو ... بی وطنی است قبله گه، در عدم آشیانه کن

104

مراقبه 11/4/:

 

روز:

همه جا از عبادت سرشار است. ستارگان عبادت مي كنند. درختان عبادت مي كنند. درياها عبادت مي كنند. غير از انسان كل هستي پيوسته در حال عبادت است. فقط انسان است كه با آگاهي عبادت را برمي گزيند، به يك دليل معين: انسان يگانه موجود خودآگاه است. از اين رو انسان حق انتخاب دارد. او مي تواند خود را از جريان طبيعي هستي بيرون كشد يا اينكه مي تواند به جزيي از آن تبديل شود. هيچ موجود ديگري چنين اختياري ندارد. پرندگان از روي اختيار صبحها آواز نمي خوانند، بلكه از روي غريزه اين كار را انجام مي دهند. درختان و كوهها عبادت مي كنند اما عبادت آنها پديده اي طبيعي است. شان و مقام انسان در اين است كه مي تواند از شان خود نزول كند و راه عبادت را برنگزيند. انسان هميشه بر سر دوراهي قرار دارد. هرگامي كه بخواهد بردارد بايد دست به انتخاب بزند. هرگام او ممكن است درست يا نادرست باشد. هرگاه كه با غم يا شادي رويرو شدي، هميشه شادي را برگزين. هرگاه كه بر سر دوراهي جدي بودن يا شوخ بودن قرار گرفتي، هميشه شوخ طبعي را برگزين. به ياد داشته باش: ما همان مي شويم كه برمي گزينيم. مساله برگزيدن است.

 

شب:

براي خدا تاريكي وجود ندارد. براي نور تاريكي وجود ندارد. تاريكي تنها زماني هست كه نور نيست. به همين دليل اين دو هرگز با هم وجود ندارند. نور اصلا نمي داند كه تاريكي هم هست. از كجا مي تواند بداند؟ آنگاه كه نور هست، تاريكي نيست. تاريكي فقط يك « نبودن » است. خدا هيچ تاريكي نمي شناسد. اما ما فقط تاريكي را مي شناسيم- چنين است كه پل ميان ما و خدا فروريخته. ما نيز بايد به نقطه اي برسيم كه در آن تاريكي نيست شود و تنها نور بماند. روزي كه تاريكي براي تو ناپديد شود، روز بزم شادي است. روز خير و بركت است. آن روز زماني فرا مي رسد كه بداني تو نور هستي.

 

104

ديوانگي

 

دنيا تصور مي كند كه جوينده شدن ديوانگي است، اما اين ديوانگي،‌ تنها راه سلامت عقل است. بدبختي ما آن است كه زبان عشق را فراموش كرده ايم، به اين دليل كه خود را با استدلال و منطق يكي كرده ايم. استدلال و منطق اشكالي ندارد، اما انحصار طلب است. استدلال به كلي به وجودتان مي چسبد. آنگاه احساس دچار رنج مي شود؛‌ قحطي زده مي شود و شما به تدريج احساستان را فراموش مي كنيد. احساس تحليل مي رود و مي ميرد. اين حس مرده، به باري سنگين و به قلبي مرده تبديل مي شود. البته فرد به نحوي زندگي مي كند، ‌اما زيبايي و ملاحتي در زندگي او وجود نخواهد داشت. زيرا بدون عشق،‌ زندگي هيچ جاذبه اي ندارد. بدون عشق،‌ شعر وجود نخواهد داشت و زندگي سراسر نثر خواهد بود. زندگي دستور زبان خواهد شد و فاقد ترانه؛ قلبي خواهد داشت،‌ اما فاقد درونمايه خواهد بود. حركت از منطق به احساس و سعي در ايجاد تعادل بين اين دو، كار كساني است كه واقعا شجاع هستند – يعني مردم ديوانه – زيرا بهاي رسيدن به مقصد،‌ چيزي نيست جز ذهن شما كه منطق بر آن حكمفرماست. وقتي اين تمايل را كنار بگذاريم، نثر ديگر در مركز زندگي نخواهد بود، بلكه شعر در مركز زندگي حاكم مي شود. آنگاه به جاي هدف، ‌بازي و به جاي پول و قدرت، سادگي در مركز زندگي قرار خواهد داشت و اين همه لذت خالص زندگي است؛ ديوانگي.

 

2جولای

 

A man who trusts himself comes to know the beauty of it – comes to know that the more you trust yourself, the more you bloom; the more you are in a state of let – go and relaxation, the more you are settled and serene, the more you are calm, cool and quiet.

کسی که به خودش اعتماد می کند، نسبت به زیبایی اش شناخت می یابد- به این شناخت می رسد که هر قدر بیشتر به خود اعتماد کنی، بیشتر شکوفا می شوی؛ بیشتر در حالتی از رهایی و فراغی بال قرار داری. هرقدر بیشتر در صلح و آسودگی خیال باشی، ساکن تر و خنک تر و ساکت تری.

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه یازدهم تیر 1388   توسط توحید   |