99
مراقبه 6/4/:
روز:
براي اينكه بتواني عبادت كني، لزومي ندارد خدا را باور داشته باشي. نخست بايد عبادت را بشناسي سپس ناگزير به خدا باور مي يابي. در اين دنياي دروغين، خدا مقدم بر عبادت شمرده مي شود. تو بايد به خدا باور داشته باشي. و اين يعني دروغ. باور چيزي دروغين است. آنگاه كه تو عبادت مي كني باورهاي خودت را عبادت مي كني. تو تنديسي از خدا يا هرچه كه دوست داري مي سازي و اين بازيچه دست خود توست. تو مي تواني اشعاري زيبا براي عبادت بسرايي يا صاحب نظران دين مي توانند آنرا بسرايند يا اينكه مي تواني اين اشعار را در متون قديمي بيابي- اما تمام اينها ساخته دست خود انسان است. دين واقعي از عشق بر مي خيزد، بگونه اي طبيعي. دين عشقي سرشار است كه به عبادت تبديل مي شود و عبادت در نهايت خدا را بر تو اشكار مي سازد. آنگاه عبادت نه يك باور، بلكه يك مكاشفه خواهد بود.
شب:
هر چيزي كه داراي حد و مرز است تو را اسير مي سازد. تو بايد از تمام حد و مرزها فراتر روي. آنگاه كه به مرحله اي برسي كه در آن وجودت با هيچ حد و مرزي روبرو نباشد و بي هيچ تعريف و چارچوبي فقط باشي، آنگاه كه از تمام حد و مرزهاي ذهن و بدن فراتر روي، وارد دنياي درياگون مي شوي. پس لازم نيست به چيزي دل بسته شوي. چنان رها باش كه وجودت از حركت بازنماند. همچنان رودخانه باش. رودخانه از سرزمينهاي زيادي مي گذرد اما همچنان به راه خود ادامه مي دهد. رودخانه از ميان مناظر بسيار زيبا مي گذرد بدون آنكه دل بسته شود. مي رود و مي رود تا به دريا برسد. همچون رودخانه باش، روان و رها. و گرنه تبديل به مرداب خواهي شد. و مرداب هرگز به دريا نمي رسد. فقط رودخانه است كه مي تواند به دريا برسد. بي آغاز و بي پايان، روان باش تا دريا دور نباشد. هر قدرهم كه دور باشد، دور نخواهد بود.
99
منطق
ذهن امروزي بسيار منطقي و در دام منطق اسير شده است. از آنجايي كه منطق نيرويي جبار است، احساسات زيادي در ذهن سركوب مي شود. وقتي منطق ذهن را كنترل مي كند، چيزهاي زيادي را به نابودي مي كشد. منطق، اجبار است و به قطب مخالف خود اجازه نمي دهد زندگي كند. احساسات و عواطف قطب مخالف منطق هستند. عشق قطب متضاد منطق است. دين قطب مخالف استدلال است. استدلال اينها را نابود و ريشه كن مي كند. آنگاه ناگهان مي بينيد كه زندگي تان فاقد معناست؛ زيرا معنا ارتباطي با منطق ندارد. شما نخست به استدلال گوش مي دهيد و بعد همه چيزهايي را كه مي رفت به زندگي تان معنا ببخشد، نابود مي كنيد. وقتي آنها را نابود كرديد، احساس پيروزي مي كنيد و ناگهان حس مي كنيد تهي هستيد. اكنون چيزي در دست شما نمانده است، بلكه فقط منطق به جا مانده است و با منطق چه مي توان كرد؟ نمي توان منطق را خورد. نمي توان آنرا آشاميد. نمي توان به آن محبت كرد. نمي توان آنرا زيست. منطق فقط زباله است. اگر اهل منطق و استدلال باشيد، زندگي پيچيده مي شود. در حاليكه زندگي بسيار ساده است. كل مشكل بشريت متافيزيكي است. زندگي چون گل ساده است. پيچيده نيست، ولي اسرارآميز است. با اينكه گل پيچيده نيست،اما با منطق و استدلال نمي توان آنرا درك كرد. مي توان عاشق گل شد، مي توان آنرا بوييد، لمس و حس كرد و حتي مي توان گل بود. مي توان گل را تجزيه كرد، اما موجودي مرده در دست شما خواهد بود.
27جون
Religion is rebellious, and the man of religion is a rebel. He is rebellious against all orthodoxy, against all traditions, against all organizations, against all ideologies. His only love is for truth, and his whole love is for truth. Only such a man finds it.
مذهب سرکش است و انسان مذهبی عصیانگر. او بر ضد همه راست دینی ها، بر ضد همه سنت ها بر ضد همه ایدئولوژیها به عصیان برمی خیزد. تنها عشق او، عشق به حقیقت است و همه عشق او برای دستیابی به حقیقت. فقط چنین انسانی آنرا می یابد.
