مراقبه 31/6/:
روز:
شاعر
آمريكايي به نام والت ويتمن مي گويد: « من خويشتنم
را جشن مي گيرم. من خويشتنم را آواز مي خوانم و بر من هرچه مي گذرد بر تو هم مي
گذرد، زيرا هر اتمي كه به من تعلق دارد به تو هم تعلق دارد. » اين پيام
تمام مكاشفه گران عالم، پيام تمام كسانيكه به شناخت رسيده اند، مي باشد. بگذار همه
قلبت بگويد:« من خويشتنم را جشن مي گيرم. من خويشتنم را آواز مي خوانم. » اما
به ياد داشته باش كه خويشتن همان « خود » نيست، بلكه چيزي فراتر از خود است. «خود
»، ساخته و پرداخته ي توست. خويشتن، جزيي از وجود خداست.
جزيي از وجود برتر توست. خويشتن، تو را فردي جدا و مستقل نمي سازد. از تو
يك جزيره نمي سازد. تو را در وحدت با كل نگاه مي
دارد. از اين روست بزم شادي، از اين روست شادماني، از اين روست شور و
سرمستي. عشق، شادماني، بزم شادي، خدا، حقيقت، آزادي – همه اينها جنبه هاي
متفاوت يك پديده واحد هستند. تو «خود » را ترك گفته اي. وارد واقعيتي چند بعدي
شده اي كه همه اينها رادر بردارد. اما براي اين كار نيازمند شهامت هستي. نيازمند
جرات هستي. شهامت كافي پيدا كن تا با تمام وجود زندگي
كني. تا همساز با نامحدود، همسازبا جاودان زندگي كني.
شب:
عارف حقيقي تارك دنيا نيست. رياضت كش نيست. عاشق زندگي است. از
زندگي لذت مي برد. زيرا زندگي چيزي نيست مگر تجلي خدا. عارف حقيقي سرشار از ترانه
و آواز است. هر كلمه اش يك ترانه است. هر حركتش يك رقص است. هر اقدامش يك دست
افشاني است. اين از نهايت آگاهي برمي
خيزد. آنگاه كه تو به بلندترين
قله رسيده اي و هيچ چيزي در پيش رو نداري،آنگاه كه همه چيز را پشت سر گذاشته اي.
بدن در آن دوردست ها در پايين دره است. ذهن جايي در بين راه است و تو آگاهي محض
هستي. هيچ چيزي نيستي جز آگاهي محض كه به آن سامادهي گويند. آنگاه هزاران نغمه و
ترانه از تو برخواهد خاست. هزاران گل در تو شكوفا خواهد شد. و تا زمانيكه چنين نشود، هيچ انساني به كامروايي نخواهد
رسيد. هيچ انساني رضايت نخواهد يافت. هيچ انساني قبل از آن خرسند نخواهد شد. تو
بايد در قلبت اشتياق شديد رسيدن به سامادهي ( آگاهي برتر ) را داشته باشي. همه مي
توانند به آن برسند. حق همه است. فقط بايد آنرا مطالبه كنند.
186
سووال حقيقي
سووال حقيقي همانند پوسته اي است كه پاسخ در آن پنهان شده
است؛ پوسته اي سخت كه پاسخ ظريف در آن نهان است. نود ونه درصد سووالات مختلف
بيهوده هستند و به خاطر همين نمي توانيد سووال حقيقي را بپرسيد. آن سووالها با
هياهو و سر و صداي فراوان، ذهن شما را مشغول مي كنند و اجازه نمي دهند سووال
راستين در وجود شما خود را بنمايد. سووال
راستين، صدايي آرام و ظريف دارد.در حاليكه سووالات غير واقعي پر سر و صدا هستند. شناختن
سووالات بيهوده و تشخيص آنها بسيار مهم است؛ زيرا با شناختن آنها ديگر اصراري
براي پرسيدنشان وجود نخواهد داشت. تشخيص اينكه چه سووالاتي بيهوده هستند، كافيست
تا از شرشان خلاص شويد و با خلاصي از شر سووالات بيهوده، تنها سووالات حقيقي باقي
خواهند ماند. جالب توجه اين است كه اگر تنها سووالات راستين باقي بمانند، پاسخ
خيلي دور از دسترس نخواهد بود. پاسخ در خود سووالات نهفته است. جواب درون سووال
است.
22 سپتامبر
The real
religious man has to contribute to the world. He has to make it a little more
beautiful than he found it when he came into the world. He has to make it a
little more joyous. He has to make it a little more harmonious. That is going
to be his contribution.
متدین واقعی باید در دنیا سهم داشته
باشد. باید دنیا را نسبت به آنچه هنگام ورودش به این دنیا یافت، کمی زیباتر سازد.
باید دنیا را کمی مسرت بخش تر سازد. باید کمی بیشتر عطر آگینش کند. باید کمی بیشتر
همسازش کند. این قرار است سهم او باشد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ سه شنبه سی و یکم شهریور 1388   توسط توحید
|
مراقبه 30/6/:
روز:
آزادي
الهي ترين پديده است. پس هرگز آزادي ات را فداي چيزي نكن حتي فداي عشق، زيرا هيچ
چيز برتر از آزادي نيست. همه چيز را بايد فداي آزادي
كرد، حتي زندگي را. اما آزادي را نبايد فداي هيچ چيز كني. حتي مي تواني خدا
را فداي آزادي كني اما نمي تواني آزادي را فداي خدا كني. بودا به خدا باور ندارد،
بلكه بر آزادي باور دارد. در حقيقت، آزادي خداي واقعي
است. در آزادي زيستن، زندگي الهي است. اما قديسان در اسارت زندگي مي كنند.
آنان انسانهايي آزاد نيستند. در واقع بزرگترين بردگان روي زمين اند. بردگان
آرمانهاي مرده و آرمانگرايي مرده. اگر آگاهي ان كاملا آزاد باشد، ديگر در بند و
زنداني نخواهد بود. شكوه دربنده شده آن از بند خواهد رست. براي نخستين بار خواهي
دانست كه كيستي. شكوه زيبايي ات را خواهي شناخت. اين همان چيزي است كه مسيح در راه
آن جان داد.، بودا با آن زندگي كرد وتمام عمرش را به تعليم آن پرداخت و سقراط جانش
را فداي آن كرد.
شب:
آگاه
بودن را بياموز. از هركاري كه انجام مي دهي، از هر چيزي كه در ذهن مي گذرد، از هر
چيزي كه در قلبت مي جنبد هشيارتر شو. از اين سه لايه:
بدن، ذهن، قلب- عمل، فكر، احساس- آگاه شو. از اين سه سطح آگاه شو. تا آرام آرام آن
آگاهي استقرار يابد و سطح چهارم متولد شود. با تولد سطح چهارم، خدا در تو حلول مي
كند. سطح چهارم، روح توست. دروني ترين هسته
وجود توست. ظهور آن بر تو آشكار مي كند كه متولد نشده اي، كه نخواهي مرد، كه تو
جزيي از جاودانگي هستي. و احساس جاودان بودن، سرمست كننده است. دورنماي تو را
كاملا دگرگون مي كند. دنيا، همان دنياست اما ديگر همان
دنيا نيست،زيرا تو همان آدم گذشته نيستي.
مسيح بارها و بارها مي گفت: « تا زمانيكه همچون كودكان نباشيد، وارد
پادشاهي خدا نخواهيد شد. »اما اين به آن معنا نيست كه كودكان در پادشاهي خداوند
هستند، زيرا ناآگاه اند. از اين رو تاكيد بر اين است كه: كسانيكه «همچون » كودكان هستند. كلمه « همچون » را به
خاطر بسپار. شخص خردمند را مي توان اينگونه توصيف كرد: كسي كه براي دومين بار كودك
مي شود و اين همان معناي رهروي است- تولد دومين
كودكي، اين بار با آگاهي. نخستين كودكي بدون آگاهي بود و تو آنرا از دست
دادي. اما با آگاهي، نمي توان آنرا از دست داد.
185
آرزوي بزرگ
در وجود هر انساني، عشقي بالقوه و تولد نيافته حضور دارد و
ماداميكه اين عشق به فعليت نرسد، در زندگي دچار بيچارگي و بدبختي خواهد شد. بذر
با بذر بودن راضي باقي نمي ماند، دوست دارد به درختي سبز و خرم تبديل شود، سر به
آسمان بكشد و در باد برقصد. اين آرزوي بذر است. هر انساني با آرزويي بزرگ زاده مي
شود؛ آرزوي شكفتن و به ثمر رسيدن در عشق. من هر انساني را بصورت يك امكان بالقوه
مي بينم. چيزي كه هنوز كامل نشده است، ولي بايد كامل شود وتا زمانيكه به كمال
نرسد، خوشنودي و آرامشي در كار نخواهد بود. تنها زمانيكه به شكوفايي برسيد، هدفي
كه براي آن بدنيا آمده ايد، محقق خواهد شد. تنها در اينصورت، اين آرزوي بزرگ شما
برآورده مي شود و از آن به بعد، شادي و سروري را مي چشيد كه قبلا از آن بي خبر
بوده ايد.
21 سپتامبر
I would like
humanity to be rich in all possible ways: rich in science, rich in technology,
rich in poetry, rich in music, rich in meditation, rich in mysticism. Life
should be lived in its multidimensionality. God should be approached through
all possible ways. Why impoverish your soul?
دلم می خواهد انسانیت به هر طریق ممکن
غنی باشد؛ غنی از نظر علم و فن آوری، غنی از نظر شعر، موسیقی و مراقبه .. غنی از
نظر عرفان. زندگی را باید در چند جانبگی آن زندگی کرد. باید از طریق همه راههای
ممکن به خدا نزدیک شد. چرا روحت را تحلیل ببری؟
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ دوشنبه سی ام شهریور 1388   توسط توحید
|
مراقبه 29/6/:
روز:
ما
معمولا به خود مي چسبيم. با تمام شيوه هاي ممكن مي كوشيم آنرا برپا نگاه داريم.
مراقبه يعني از « خود »دست شستن و كاملا ترك گفتن آن. و بعد از ترك «خود » به
دروغين بودن و بيهودگي آن پي مي بريم. ديدن « خود » به تو امكان مي دهد رهايش كني.
هرگاه از «خود » خالي شوي انرژي اي از فراسو بر تو
هجوم مي آورد و بي درنگ فضاي دروني تو را پر مي كند. اين هجوم انرژي از فراسو همان
خداست و مراقبه راه را براي آن هموار مي كند. ولي ما چنان از خودمان
انباشته ايم كه هيچ فضاي خالي در ما وجود ندارد. بايد خودمان را كاملا خالي كنيم و
اين كار را بايد با دل و جان انجام دهيم. نه نيمه جان و
با بي ميلي و بي رغبتي، زيرا حتي اگر اثر كوچكي از «خود » برجاي مانده باشد،
همين مقدار اندك براي دور نگاه داشتن فراسو از تو كافي است. «خود »را
بايد كاملا دور انداخت! فضا بايد كاملا خالي باشد. هيچ مانعي نبايد در برابر حضور
ميهمان وجود داشته باشد تا آن فضا ميزبان خدا شود. هيچ راه ديگري غير از اين براي
شناخت خدا وجود ندارد.
شب:
تو زماني پاك و خالص هستي كه در آگاهي محض به سر مي بري. نه خوب براي تو اهميت دارد نه بد. تو به هيچ وجه دو قطبي نيستي. هرچيزي را امري الهي مي شماري. دست از مرزبندي برداشته اي.
فقط يكي بودن را مي بيني. حتي در شيطان خدا را مي بيني. در تاريكي نور را و در
مرگ، زندگي جاودان را. آنگاه كه روش معمول دوقطبي و دوگانه ديدن را كنار
بگذاري پاك و خالص مي شوي،زيرا ديگر هيچ چيزي نمي تواند تو را آلوده كند. اين
نهايت حالت خودآگاهي است. تو بايد از تمام دوگانگيها فراتر روي: اخلاقي-
غيراخلاقي،خوب – بد، زندگي - مرگ، تابستان- زمستان. بايد از تمام اينها فراتر
بروي تا بتواني يكي بودن را ببيني. تو مي تواني يكي بودن را در ميليونها شكل
ببيني. مي تواني يكي بودن را همه جا و در هر شكلي كه ظاهر مي شود تشخيص دهي. اين
كار شدني است. تلاشي اندك براي بيدارتر شدن و برنگزيدن لازم است. فقط در درون نشستن، و تماشا كردن ذهن بدون برگزيدن چيزي. رفت
و آمدها ادامه دارد. تو در گوشه اي بي توجه و بي تفاوت نشسته اي. آرام آرام پاكي و
خلوص در تو فرود مي ايد. اين پاكي و خلوص عين رهايي است.
184
يكپارچگي طبيعي
اگر از درون يكپارچه نباشيد، هرآنچه انجام دهيد، از
يكپارچگي برخوردار نخواهد بود. در اينصورت، آنچه مي كنيد، فقط مجموعه اي خواهد بود
از قطعاتي كه بطور مصنوعي كنار هم قرار
گرفته اند. نتيجه اين جمع آوري مصنوعي، يكپارچگي مصنوعي ست. مي توانيد با جمع آوري
و نصب قطعات مختلف يك اتومبيل،از آن استفاده كنيد، ولي هرگز امكان ندارد يك شاخه
گل را به اين ترتيب بسازيد؛ گل بايد رشد كند تا تبديل به گل شود. گل يك مجموعه
طبيعي است. گل داراي يك مر كز است كه قبل از هز چيز خلق مي شود و سپس اجزاي ديگر
پديد مي آيند. در حاليكه در مجموعه هاي مكانيكي و مصنوعي، ابتدا قطعات ساخته مي
شوند و پس از كنار هم گذاشتن قطعات، كل مجموعه به وجود مي آيد. مي توان شعري گفت
كه هيچ احساس شاعرانه اي در آن وجود نداشته باشد ومي توان داستاني نوشت كه هيچ
نقطه عطفي در آن نباشد؛ پر از جنجال و سر و صدا، در حاليكه معنا در آن خبري نيست.
معنا در يك اثر هنري، از خالق اثر مي آيد. اگر شاعر چيزي درونش داشته باشد، شعر
او از زيبايي و معنا برخوردار است؛ تنها در اينصورت، شعر او زنده خواهد بود...
اين شعر باقي مي ماند، زندگي مي كند و به مرور زمان حتي رشد مي كند، درست مانند
فرزندتان؛ ممكن است خودتان بميريد، ولي فرزندتان زنده مي ماند و بزرگ مي شود. شعر
واقعي، حتي پس از مرگ شاعر نيز باقي مي
ماند و رشد مي كند. به همين دليل است كه شعرايي چون شكسپير، مولوي و .....
هنوز زنده اند. شعر آنها از يكپارچگي زنده و طبيعي برخوردار است و تنها كلماتي كه
بطور مصنوعي كنار هم چيده شده اند، نيست.
20 سپتامبر
Wisdom is a
very relaxed state of being. Wisdom is not knowledge, not information; wisdom
is your inner being awake, alert, watchful, witnessing, and full of light. Be
full of light – it is your birthright.
معرفت حالت بسیار آرامی از بودن است.
معرفت دانش نیست، اطلاعات هم نیست، معرفت، وجود درونی توست در حال بیداری، هشیاری،
گوش به زنگی، شاهد بودن، بودنی پر از نور. پر از نور باش – این حق مسلم و طبیعی
توست.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388   توسط توحید
|
مراقبه 28/6/:
روز:
انسان
محكوم به بدبخت ماندن است، زيرا انديشه او بر مبناي جدا بودن قرار دارد. و به ياد
داشته باش: هيچ انساني جزيره نيست. خود را از كل جدا
انگاشتن يگانه خيال باطل است. تمام ديگر خيالات باطل از آن برمي خيزند. ما
جزيي از قاره پهناور هستيم. جزيره نيستيم. به ياد داشتن اين حقيقت، تنها راه
دگرگون شدن است. زندگي كردن با اين خيال باطل به مشكل آفريني مي انجامد، مشكلاتي
كه رفته رفته به روي هم انباشته مي شوند. تا زمانيكه ما از همان آغاز نگاهمان را
تغيير ندهيم، نمي توان اين مشكلات را حل كرد. تغييري بنيادين لازم است و نه
اصلاحاتي اندك! و اين تغيير بنيادين آنگاه روي مي دهد
كه شخصيتمان را در دريايي الهي غرق كنيم. آنگاه كه قطره كوچك « خود » را در دريا
نيست كنيم. چيزي از دست نخواهيم داد، بلكه چيزهايي به دست خواهيم آورد. فقط
چارچوبها و حد و مرزهاي كوچكمان را از دست خواهيم داد و پهناور و بيكران خواهيم
شد. و در اين بي كرانگي رايحه اي است.. و قتي نخستين گام را از غار تاريك «خود »
به آسمان پهناور، در زير ستارگان بيرون بگذاري ... ناگهان بال در خواهي آورد. تو
از قبل اين بالها را داشتي اما براي استفاده از آنها فضايي كافي در اختيار نداشتي.
فقط بايد اندك بهايي را بپردازي: بايد « خود » دروغين را دور اندازي.
شب:
قلب پاك و خالص لازمه اساسي ظهور شادماني است اما منظور معصوميت و بي
آلايشي است. يك اخلاق گرا
هيچگاه معصوم و بي آلايش نيست. بسيار حسابگر است. اخلاقي بودن چيزي نيست جز حساب
گر بودن. او با خدا معامله مي كند. عصمت و پاكدامني مي اندوزد تا بتواند بهشت و
شاديها و لذتهاي آنرا بخرد. او يك دغل باز است. اخلاق گرايي اش در حسابگري اش ريشه
دارد. او پاك و بي آلايش نيست. هيچ اخلاق گرايي تاكنون پاك و بي آلايش نبوده است.
گاهي اتفاق م يافتد كه يك انسان بي اخلاق از انسان به اصطلاح بااخلاق پاك تر و بي
آلايش تر باشد. انسان بي اخلاق ممكن است فقط به اين دليل بي اخلاق باشد كه در مورد
زندگي خود حسابگر نيست. او فقط زندگي اش را او فقط زندگي اش را مي گذراند بدون
اينكه به پيامدها بينديشد. ممكن است انساني ساده باشد اما هيچ انساني اخلاق گرا
ساده نيست، بلكه بسيار پيچيده است. قديسان، پيچيده ترين، دغل بازترين و حسابگرترين
انسانها هستند. تو هيچگاه نمي تواني سادگي كودكان را در وجود آنان بيابي- و اين
همان پاكي و خلوص است. اخلاق گرايان دست
به گزينش مي زنند اما قلب پاك و خالص بدون هيچ گزينشي،به صورت خودجوش زندگي مي
كند. بدون دست به انتخاب زدن، كاملا هوشيار و آگاه اما بدون هيچ گزينشي. در اختيار
وضع موجود، مسئول، پاسخگو – اما نه از روي حابگري. اين همان فضايي است كه شادماني
آنرا انباشته مي كند.
183
فلسفه
هميشه وقتي چيزي را از دست مي دهيد، به آن فكر مي كنيد و
درباره آن فلسفه مي بافيد.
متوجه شده ام كساني كه عشق نورزيده اند، درباره عشق كتب مي
نويسند. در واقع، آنها به اين شكل نوعي جايگزين براي عشق ورزيدن يافته اند.
كسانيكه قادر نيستند عشق بورزند، اشعار عاشقانه برجسته اي مي نويسند، اما هيچ
تجربه اي از عشق ندارند. در نتيجه، شعر آنها فقط نوعي حدس و گمان است. شايد كه قوه
خيال آنها بلند پرواز باشد، اما اين موضوع هيچ ارتباطي به واقعيت عشق ندارد.
واقعيت عشق كاملا متفاوت است. واقعيت عشق را بايد تجربه كرد.
19 سپتامبر
Man is a
bridge between the known and the unknown. To remain confined in the known is to
be a fool. To go in search of the unknown is the beginning of the wisdom. To
become one with the unknown is to become the awakened one, the Buddha.
انسان پلی است بین شناخته و ناشناخته.
محدود ماندن در شناخته حماقت است. رفتن در جستجوی ناشناخته آغاز خردمندی است. یکی
شدن با ناشناخته تبدیل شدن به انسان بیدار است.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ شنبه بیست و هشتم شهریور 1388   توسط توحید
|
مراقبه 27/6/:
روز:
اگر براي نيست شدن در كل آماده باشي، پيامد آن شادماني است. اگر در برابر نيست شدن مقاومت كني و اگر
بكوشي همچنان ماهيتي مجزا باقي بماني ... اين كاري است كه همه مشغول انجام آن اند:
تلاش برا ي يك « خود » بودن. تلاش براي محافظت از خويش، دفاع از خويش. همه مشغول
حصار كشيدن به دور خود در برابر كل هستند. همه از كل مي ترسند، زيرا كل پهناور
است. از همه طرف ما را فرا گرفته . ما همچنان به دور خود ديوار مي كشيم، ديوار چين
را به دور خود مي كشيم، تا از خودمان محافظت كنيم و گرنه كل همچون سيل ما را فرا
خواهد گرفت و ما را در خود غوطه ور خواهد ساخت! بنابراين ما ديوار بزرگ چين را دور
خود مي كشيم، تا پشت آن پنهان شويم، تا خرد و كوچك باقي بمانيم... ما جدا و مستقل
نيستيم،هيچ انساني يك جزيره نيست. ما جزيي از قاره هستيم، بنابراين ستيزه
جويي با قاره بي فايده است... در كل نيست شو، دست از «خود » بشوي. فراموش كن كه
تو جدا و مستقل هستي. خودت را جزيي از كل احساس كن تا ببيني چقدر زيبا، شيرين و
دلنشين است. تا ببيني هر لحظه اش چقدر پر خير و بركت است.
شب:
انسان
ناآگاهانه زندگي مي كند. به انجام كارهايي مشغول است كه ديگران انجام مي دهند. همواره دنباله روي و تقليد مي كند. او دقيق نمي داند
كه چرا اين كارها را انجام مي دهد. حتي نمي داند كه كيست؟ از انساني كه نمي داند كيست، از كجا آمده، به كجا مي رود و چرا آمده است،
غير از اين چه انتظاري مي توان داشت؟ اينها معماهايي اساسي هستند كه تنها
از راه مراقبه مي توان حل شان كرد. هيچ فلسفه اي نمي تواند در حل آنها به تو كمك
كند. فيلسوفان پاسخهاي بيشماري مي دهند اما تمام اين پاسخها فرضي هستند و اگر دقيق
شوي كاستيها و اشتباههاي فاحشي در آنها خواهي يافت. مراقبه
هستي گراست، نه فلسفي. به توكمك مي كند به اندازه اي آگاه شوي كه با خودت رو در رو
شوي. حقيقت ، بصيرت است، نه پيامد يك فكر-
بصيرتي در مراقبه نه بصيرتي از راه مراقبه.
182
جاري
خوب است به چيزهاي زيادي اشتغال داشته باشيد. كسي كه فقط به
يك چيز بپردازد، بسيار خشك و ثابت مي شود. آنگاه تغيير دشوار خواهد بود. خوب است
كه عده اي مدام تغيير شغل مي دهند. اين كار، آنها را جاري و انعطاف پذير مي سازد.
همه چيز تحرك بيشتري خواهد داشت. مردم بايد پيوسته تغيير كنند تا هيچ چيز ثابت و
راكد نماند. ركود، بيماري است. هر شغل تازه و هر برنامه تازه، كيفيت تازه اي به
وجود شما مي بخشد و شما را غني تر مي سازد.
18 سپتامبر
I hate
poverty! I do not respect poverty, I do not appreciate poverty. It is out of
stupidity that people are poor; it is out of superstitious minds that people
are poor. People need not be poor. It is because of thousands of years of
teaching that poverty has something spiritual in that people are poor.
از فقر متنفرم! من احترامی برای فقر
قایل نیستم. من برای فقر قدر و منزلتی نمی شناسم. مردم از روی حماقت فقیرند؛ از
روی اذهان خرافی است که مردم فقیرند. مردم احتیاجی ندارند فقیر باشند. به خاطر
هزاران سال تعلیم است که فقر چنان رنگی از معنویت در خود دارد، که مردم فقیرند.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ جمعه بیست و هفتم شهریور 1388   توسط توحید
|
مراقبه 26/6/:
روز:
درختان،
پرندگان و حيوانات، همگي با هستي يكي هستند اما ناآگاه اند. آنها شادمان هستند اما
شادماني را نمي شناسند. از شادماني خود آگاه نيستند. و شادماني اي كه ناآگاهانه
است ارزش چنداني ندارد. شايد تو گنجي در اختيار داشته
باشي اما اگر از آن گنج آگاه نباشي، داشتنش چه فايده اي براي تو دارد؟ صداي
آواز مرغي از دوردست براي ما زيباست اما براي خود آن مرغ چنين نيست. مرغ نمي داند
كه زيبايي چيست، آواز و ترانه و شعر چيست. او ناآگاه است. شادمان اما ناآگاه است. انسان،
آگاه اما بدبخت است ولي مي تواند از اين بدبختي نجات يابد. انسان بايد آگاهي اش را
اندكي بيشتر سازد. بايد بدبختي را آگاهانه دور بيندازد و به وحدت دوباره برسد- من
اين را وحدت دوباره مي دانم. درختان، مرغ آوازخوان و ديگر پرندگان و حيوانات در
وحدت به سر مي برند. انسان بايد اين وحدت را باز يابد. او تماسش را با آن قطع كرده
است! همه چيز به ما و به آنچه كه در مورد بدبختي
امان انجام مي دهيم بستگي دارد. ما مي توانيم شعله هاي بدبختي مان را شعله ورتر
كنيم و جهنم سوزان تري براي خودمان بيافرينيم و يا مي
توانيم شعله هاي بدبختي مان را خاموش سازيم و به سوي كل حركت كنيم تا آخرين گام را
براي يكي شدن با آن برداريم. مي توانيم
خودمان را در درياي هستي نيست كنيم تا آنگاه شادماني به پا خيزد. و وقتي انسان
شادمان شود، اين نوع شادماني بسيار ارزشمند است. مرغ آوازخوان بسيار شادمان است
اما شادماني او هيچ ارزشي ندارد. خود را وقف خدا كردن يعني آماده بودن براي يكي شدن با هستي
و نيست شدن درآن. آنگاه شادماني با پاي خودش خواهد آمد.
شب:
ذره
اي حقيقت در جمله « ديگران جهنم اند » وجود ندارد. تو هستي كه مي تواني جهنم يا
بهشت باشي- هميشه تو هستي. تصميم توست. بهشت در جايي نيست. خود تو بهشت را آفريده
اي، درست همانگونه كه جهنم را آفريده اي. يك حالت رواني است. و آنگاه كه دريابي آفريننده تو هستي، كاملا آزاد و رها مي
شوي. اگر ديگران مسئول باشند هميشه در اسارت
خواهي ماند، زيرا ديگران هميشه مي توانند براي تو بدبختي يا شادماني بيافرينند. در
هر دو حال، تو وابسته ديگران مي شوي و هيچكس وابستگي را دوست ندارد.
181
يادآوري
همه چيز الهي است. بگذاريد اين حقيقت، نخستين اصل بنيادين
زندگي تان باشد. اين حقيقت مي تواند شما را كاملا تغيير دهد. كاملا طبيعي است كه
بارها و بارها فراموش كنيد همه چيز الهي است. نگران نباشيد. از اينكه اين حقيقت را
فراموش مي كنيد، پشيمان نشويد. فراموشي طبيعي است؛ عادتي چنان قديمي كه سالهاي
سال با آن زندگي كرده ايد. احساس گناه نكنيد. در هر بيست و چهار ساعت، حتي اگر دو
ثانيه اين حقيقت را به ياد آوريد، موثر و مفيد است. حقيقت چنان قدرتمند است كه يك
قطره از آن كافيست تا تمام دنياي غير حقيقي را ويران كند. فقط يك شعاع نور كافيست
تا ظلمت هزاران سال را نابود كند. بنابراين، مساله كميت نيست. موضوع به ياد داشتن
اين حقيقت در طول شبانه روز نيست. اصلا چطور چنين چيزي ممكن است... اما يك روز ناگهان
مي بينید كه غير ممكن، ممكن شده است.
17 سپتامبر
I am not
against sex, because those who are against sex, they will always remain sexual.
I am for sex, because if you go deep into it you will come out of it soon. The
more consciously you go into it, the sooner you will come out of it. And the
day when a person comes out of sex totally is a day of great blessing.
من مخالف آمیزش جنسی نیستم، چون کسانی
که مخالف آمیزش جنسی هستند، همیشه در شهوت رانی می مانند. من طرفدار آمیزش جنسی
ام، چون اگر عمیقا فراموش شود، به زودی از آن بیرون می آیی. هر قدر خودآگاهانه در
ان قدم بگذاری، زودتر از آن بیرون خواهی آمد. و روزی که کاملا از آمیزش جنسی بیرون
آمدی، روز شکرگزاری بزرگی است.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388   توسط توحید
|
مراقبه 25/6/:
روز:
جست و جوگر واقعي در جست و جوي دانش نيست، در جست و جوي دانستن است. مي خواهد خود عمل آموختن را بياموزد. او به نتيجه و
هدف علاقه مند نيست. بيشتر به خود سفر علاقه مند است. سفر بسيار زيباست. هر لحظه
اش سرشار از لذت است- چه كسي سوداي مقصد را در سر دارد؟ سوداي
مقصد و هدف آفريده ذهن تنبل است تا بتواند بياسايد. وقتي به مقصد برسي ديگر
همه چيز تمام مي شود. كسانيكه به مقصد و هدف علاقه مندند هميشه به راه ميان بر
علاقه نشان مي دهند. چرا بايد راه طولاني را طي كرد؟ انسانهاي تنبل ممكن نيست جست
و جو گران واقعي باشند. جست و جو گر واقعي هيچ ميل و
آرزو و هيچ سوداي مقصد و هدفي در سر ندارد. او به لحظه، به لحظه حاضر ، به اينجا و
اكنون علاقه مند است. همه وجودش درگير زندگي
است. آنگاه كه آگاه تر شوي، به روي هستي و تمام
آنچه كه در پيرامون تو روي مي دهد باز و پذيرا مي شوي. تمام درها و پنجره هايت
گشوده مي شوند و هستي مي تواند وارد تو شود. آنگاه كه آگاه و آگاه تر شوي،
حساسيت بيشتري پيدا مي كني. از راه دانش اندوزي، تو همان شخص قديمي باقي مي ماني و
دانش بيشتري اندوخته اي، اما تازه نمي شوي. همان آدم گذشته هستي با اندوخته هايي
تازه. فقط همين! تو از راه آگاهي تازه مي شوي، به گونه اي كه پي مي بري چگونه هر
لحظه خودت را تازه تر كني تا هيچگاه كهنه و قديمي نماني. تا هيچگاه راكد و بدون
حساسيت نماني.
شب:
يكي
از بزرگترين رازهاي زندگي اين است كه ما با شادماني كامل در وجود خويش به دنيا مي
آييم اما گداوار زندگي مي كنيم، زيرا هيچگاه به درون خويش نمي نگريم. وجود خويش را
چنان بديهي مي شماريم كه گويي از قبل همه آنچه را كه در درونمان هست مي شناسيم. اين
پندار بسيار مهمل است اما در همه جاي عالم رواج دارد. ما حاضريم در جست و جوي
شادماني قدم به ماه بگذاريم اما حاضر نيستيم به درون وجودمان برويم، زيرا بدون
اينكه پاي در وجودمان بگذاريم گمان مي كنيم مي دانيم در آنجا چه هست. گمان مي كنيم
كه خودمان را مي شناسيم! ما به هيچ وجه خودمان را نمي
شناسيم. حق با سقراط است كه مي گويد «خودت را
بشناس. »عصاره همه خردمندان در اين دو كلمه نهان است، زيرا تو با شناخت
خودت، همه چيز را خواهي شناخت. همه چيز را به ثمر خواهي رساند و به همه چيز خواهي
رسيد.
180
بيماري رواني
آسيب شناسي انساني، از آنرو وجود دارد كه ما ناچاريم از
انسانيت خود فرا رويم. اگر نتوانيم از مرتبه بشري فرا رويم، بيمارگونه مي شويم.
هركس داراي ظرفيتي براي فراروي است، اما اگر به اين ظرفيت ميدان ندهيم، بر عليه ما
حركت مي كند و مخرب مي شود. همه افراد خلاق، اشخاصي خطرناك هستند؛ زيرا اگر خلاقيت
آنها اجازه بروز نيابد، مخرب مي شود. انسانها تنها موجودات خلاق هستند و هيچ
موجودي خطرناك تر از انسان نيست. ساير موجودات خلاق نيستند، بلكه به سادگي زندگي
مي كنند و زندگي برنامه ريزي شده اي دارند. آنها هرگز از مسير خود خارج نمي شوند.
يك سگ مثل همه سگها زندگي مي كند و مي ميرد. او هرگز سعي نمي كند بودا شود. در
نتيجه، هرگز منحرف و به يك آدولف هيتلر تبديل نمي شود. سگ فقط مسير غريزي زندگي اش
را دنبال مي كند و بسيار محافظه كار است. انسانها عجيب و غريب هستند، مي خواهند
كاري انجام دهند، جايي بروند، باشند و اگر مجال هيچ يك از اينها را نيابند، اگر
نتوانند گل باشند، آنگاه تبديل به علف هرز مي شوند. آنها در هر حال دوست دارند
چيزي باشند. اگر نتوانند بودا شوند، مجرم مي شوند. اگر نتوانند شعر خلق كنند،
كابوس مي آفرينند و اگر نتوانند شكوفا شوند، اجازه نمي دهند كسي شكفته شود.
16 سپتامبر
Eat slowly,
watchfully: each bite has to be chewed, tasted. Smell, touch, feel the breeze
and the sunrays. Look at the moon and become just a silent pool of
watchfulness, and the moon will be reflected in you with tremendous beauty.
Move in life remaining continuously watchful.
آهسته بخور، با مراقبت و هشیاری غذا
بخور! هر لقمه را باید جوید، باید چشید. نسیم و انوار آفتاب را استشمام کن، لمس
کن، احساس کن، ماه را بنگر و به برکه ای خاموش از مراقبت و هشیاری مبدل شو، و ماه
با زیبایی خیره کننده اش در تو متجلی خواهد شد. در حالیکه مدام هشیار و گوش به
زندگی، با زندگی همگام شو.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388   توسط توحید
|
مراقبه 24/6/:
روز:
براي اينكه كاملا آزاد شوي بايد كاملا آگاه شوي، زيرا بندگي و اسارت
ما در ناآگاهي ما ريشه دارد.
خارج از ما نيست. هيچكس نمي تواند تو را اسير سازد. تو را مي توان نابود ساخت اما
نمي توان آزادي را از تو گرفت- مگر اينكه خودت آنرا واگذار كني. هميشه در نهايت،
تمايل خود تو براي در اسارت قرار گرفتن است كه تو را اسير مي سازد. تمايل تو براي
وابسته بودن، براي شانه خالي كردن از بار مسئوليت پذيرش خودت آنگونه كه هستي، تو
را اسير مي سازد. اگر مسئوليت پذيرش خودت را بر عهده
گيري... و به ياد داشته باشي كه فقط گل نيست، بلكه خارهايي در آن وجود دارد.
فقط شيرين نيست، بلكه لحظات بسيار تلخي در آن وجود دارد. شيرين
را هميشه تلخ متعادل مي سازد. تلخ و شيرين هميشه به يك نسبت وجود دارند. گل را خار
متعادل مي سازد، روز را شب و تابستان را زمستان.
زندگي در يك حالت تعادل ميان دو قطب متضاد در جريان است. بنابراين كسي كه
آماده است تا مسئوليت پذيرش خودش را با تمام زيبايي ها، تلخي ها، شادي ها و غمهاي
آن بر عهده گيرد مي تواند آزاد باشد. فقط چنين كسي مي تواند آزاد باشد. مسئوليت
پذيرش خودت را همانگونه كه هستي، با تمام خوبيها و بديها، با تمام زيباييها و
زشتيهاي آن بعهده گير. در اين پذيرش است كه به فراز
مي رسي و آزاد مي شوي. آزادي يعني فراز، يعني فراتر رفتن از دوگانگي. آنگاه تو نه
شادي نه غمگين. شاهدي هستي بر تمام آنچه كه بر تو مي گذرد. به فراز رسيدن،
آزادي واقعي است. چيزي است كه تو را سبكبال و رها مي سازد.
شب:
نبودن، يگانه راه واقعي بودن است. بنابراين من نمي توانم با اين گفته شكسپير «بودن يا
نبودن، مسئله اين است » موافق باشم. مسئله به هيچ وجه بودن يا نبودن نيست، زيرا
نبودن يگانه راه بودن است! همين كه « خود » تو نيست
شود، شروع به تجربه دريا گون بودن، تجربه شور و سرمستي بي پايان مي كني. ولي
ما بيش از اندازه به ذهن – كه چيزي بسيار خرد و يك كامپيوتر زنده كوچك است –
چسبيده ايم. ما به بدن چسبيد ه ايم. بيش از اندازه به آن چسبيده ايم. بدن يك كلبه
كوچك است. در آن زندگي كن. آنرا زيبا و تميز نگهدار. از كامپيوتر زنده خود ( ذهن
) استفاده كن. از آن مراقبت كن همانگونه كه از هر دستگاه ديگري بايد مراقبت كني
اما هويت خود را به اين چيزها محدود نكن. مثل اين است كه راننده اي بخواهد هويت
خودش را با اتومبيلش تعيين كند. البته، راننده در درون
اتومبيل هست اما او اتومبيل نيست. اين عين همان وضعيتي است كه ما به آن
گرفتاريم. ما هويتمان را از ساز و كاري كه در آن زندگي مي كنيم گرفته ايم و اين
هويت يابي پندار « خود » را در ما ايجاد كرده است: «من بدن هستم، من ذهن هستم.
من مسيحي هستم، من مسلمان هستم، من سياهم، من سفيدم، من اينم، من آنم...» اينها چيزي نيستند جزهويت يابي. مراقبه يعني بي هويت
شدن. يعني به ياد داشته داشتن اينكه « من فقط آگاهي
ام، يك تماشاگرم، يك هشياري ام، يك شاهدم.» و نيست شدن خود، بزرگترين تحول
است. تو ناگهان از يك دنياي كوچك و زشت به دنيايي پهناور و زيبا، از زمان به ابديت
و از مرگ به جاودانگي منتقل مي شوي.
179
فلاكت
طبيعت مي خواهد هركس يك فرمانروا باشد. طبيعت فقط فرمانروا
خلق مي كند، اما ما هرگز اين خواست طبيعت را نمي پذيريم. سرور، تنها معياري است كه
نشان مي دهد آيا به حقيقت نزديكتر مي شويد يا نه. هرچه به حقيقت نزديكتر شويد، مسرورتر
خواهيد بود. هرچه دورتر از حقيقت باشيد، فلاكت بيشتري خواهيد داشت. فلاكت، دور
بودن از حقيقت است. سرور، قرابت و صميميت با حقيقت است. وقتي كسي با حقيقت يكي مي
شود، سرور غايي حضور خواهد داشت؛ سروري كه از دست رفتني نيست؛ زيرا همه فاصله ها
ناپديد مي شود. تمام فضاي ميان شما و حقيقت از ميان مي رود. حقيقت در هسته مركزي
وجود ما نهفته است، ولي ما در محيط وجودمان زندگي مي كنيم. مثل آن است كه در ايوان
قصري باشيم و خود قصر را فراموش كنيم. آن ايوان كوچك را تزيين كرده ايم و تصور مي
كنيم همه چيز فقط همانجاست. ما گداياني هستيم كه خود را محكوم و سرزنش كرده ايم.
طبيعت مي خواهد هركس يك فرمانروا باشد. طبيعت فقط فرمانروا خلق مي كند، اما ما
هرگز اين خواست طبيعت را نمي پذيريم. ما در فلاكت خود شاديم. فلاكت چيزي به ما مي
دهد و آن نفس است. فلاكت، نفس را ايجاد و سرور آن را دور مي كند. دوست داريم وجود
داشته باشيم، حتي به قيمت فلاكت زدگي. نمي خواهيم ناپديد شويم و اين قمار است.
بايد ناپديد شد. فقط آن زمان، حقيقت و سرور امكانپذير مي شوند.
15 سپتامبر
I would like
the world to have many more religions, so many that each individual has his own
religion – then no priest will be needed. That is the only way to drop the
priests. If you have your own religion, no priest is needed – you are the
priest and you are the the follower and you are everything.
دلم می خواهد دنیا آیین ها و مرام های
بسیار بیشتری دارا باشد، ( منظور نفی ادیان بزرگ الهی نیست، بلکه اشاره به
هندوستان ، کشور هفتاد و دو ملت است، که در آن هرکس از راه دل خویش به خدا می رسد.
) چنان بسیار که هرکس طریقت خود را داشته
باشد – آن وقت به هیچ مرشدی احتیاج نخواهد بود. این تنها راه کنار گذاشتن
آموزگاران اخلاق است. اگر تو طریقت خود را داشته باشی، احتیاج به هیچ مرشدی نیست –
مرشد تویی، بچه مرشد تویی؛ تو همه چیزی.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388   توسط توحید
|
مراقبه 23/6/:
روز:
ما
داراي بالهاي هستيم اما تا كنون از آنها استفاده نكرده ايم. و چون از بالهايمان
استفاده نكرده ايم، وجودشان را از ياد برده ايم. و بالهاي كوچك، كوچك نيستند. مي
توانند همه آسمان را بپوشانند. توانايي شان نامحدود و بي نهايت است. نمي توان آنرا
سنجيد. هيچ چيز از پرنده اي كه بالهايش را در آسمان
گشوده زيباتر نيست... پرنده اي كه هه آسمان را زير بالهاي كوچك خود گرفته و در حال
پرواز به سوي كران بي كران هستي است. پرنده اي
كه همواره از شناخته و آشنا به ناشناخته و ناآشنا پرواز مي كند و هرگز از ناشناخته
نمي ترسد. در حقيقت، او هميشه شيفته ناشناخته است. هميشه دست از شناخته مي
شويد، زيرا وقتي تو چيزي را بشناسي، تكرار آن كاري است بس احمقانه. انسان هوشمند
مشتاق تجربه هاي جديد، چشم اندازهاي جديد و نگاههاي جديد است و اين همان چيزي است
كه پرنده اي كه در آسمان بالهايش را گشوده مظهر آن است... اين همان خداست: همه
آسمان باز. و آزادي يگانه چيزي است كه ارزش تلاش براي دستيابي را دارد. آنگاه كه به آزادي دست يابي همه چيز ممكن مي شود. بدون
آزادي، هيچ امكاني براي هيچ چيز وجود ندارد.
شب:
مشكل
اصلي، « خود »است. مشكلي كه هزار و يك مشكل مي آفريند. زياده خواهي مي آفريند،
خشم و شهوت مي آفريند، حسادت مي آفريند و هزاران مشكل ديگر. و مردم همچنان مشغول
جنگ با زياده خواهي، با خشم و حسادت هستند اما اين كار بيهوده است. تا زمانيكه ريشه قطع نشود، شاخ و برگهاي جديد همچنان سر
بر خواهند آورد. تو مي تواني شاخ و برگها را هرس كني اما اين كار كمكي نخواهد كرد.
در حقيقت با هرس كردن شاخ و برگها، درخت بيش از بيش تنومند خواهد شد. شاخ و
برگها بيش از پيش تنومند خواهند شد. درخت قوي تر خواهد شد. با علايم و نشانه ها نجنگ. ريشه را پبدا كن و ريشه اصلي يك
چيز است: «خود ». اگر بتواني بياموزي كه بي «خود »باشي، اگر يك «هيچ چيز»باشي،
آنگاه به غايت مي رسي. هيچ هدفي بالاتر از آن نيست اما براحتي مي توان به
آن دست يافت، زيرا «خود » پديده اي دروغين است و از اين رو مي توان از ان دست
شست. «خود » واقعيت ندارد. خيالي است. يك سايه است. اگر تو بر آن باور پيدا كني،
خواهد بود. اگر بر اعماق آن بنگري، آنرا نخواهي يافت. مراقبه يعني نگريستن بر
اعماق وجود در جست و جوي «خود ». يعني جست و جوي «خود » در گوشه و كنار وجود تا
زماني كه «خود » ديگر در هيچ جايي يافت نشود. وقتي «خود » در هيچ جايي يافت
نشود، مي ميرد و تو تولدي تازه مي يابي.
178
مسووليت
از اين لحظه به بعد خودتان را علت زندگي و دنياي خود
بدانيد. منظور از جويندگي همين است؛ پذيرفتن كل مسووليت زندگي خود. فلاكت علت
بيروني ندارد. علت آن دروني است، در حاليكه شما پيوسته مسووليت را به عامل بيروني
نسبت مي دهيد. عامل بيروني فقط يك بهانه است. فلاكت از دنياي بيرون مي آيد، اما
دنياي بيرون آنرا خلق نمي كند. وقتي كسي به شما اهانت مي كند، اهانت از بيرون مي
آيد، اما خشم در درون شماست. خشم در نتيجه اهانت بوجود نيامده است و معلول اهانت
نيست. اگر انرژي خشم در شما وجود نداشت، اهانت ناتوان و ناكار مي ماند، فقط از
شما عبور مي كرد و شما را آشفته نمي ساخت. علت، بيرون از آگاهي انسان نيست. علت در
درون شماست. شما علت زندگي خود هستيد. درك اين نكته، درك يكي از اساسي ترين حقايق
است. درك اين نكته، آغاز سفر تحول است.
14 سپتامبر
A man of
consciousness responds, and his responses are spontaneous. He is mirror like:
he reflects whatsoever confronts him. And out of this spontaneity, out of this
consciousness, a new kind of action is born. That action never creates any
bondage, any karma. That action frees you.
انسان خودآگاه پاسخ دهنده است و پاسخ
هایش خود انگیخته اند. او آینه وار است: هر چیزی را که بر او بتابد از خود باز می
تابد. و از درون این خودانگیختگی، از درون این خودآگاهی، عملی از نوع جدید زاده می
شود. آن عمل هرگز هیچ اسارتی، هیچ کارمایی نمی آفریند. آن عمل تو را رهایی می
بخشد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388   توسط توحید
|
مراقبه 22/6/:
روز:
بدبختي از دلبستگي بر مي خيزد. ما به اشيا و به مكانها و به اشخاص دلبسته شده ايم.
معتاد دلبستگي شده ايم. به همه چيز دلبسته و وابسته ايم و دلبستگي بدبختي به بار
مي آورد، زيرا زندگي پيوسته در حال تغيير است. زندگي در
حركت دايم است. هيچگاه از حركت بازنمي ايستد حتي براي چند لحظه اي
كوتاه.آنگاه كه خورشيد طلوع مي كند از آن لذت ببراما دلبسته آن نشو- آن يك عكس
نيست. به زودي ناپديد مي شود. در حال ناپديد شدن است. همان لحظه كه نگاهش مي كني
در حال ناپديد شدن است. به زودي شب از راه مي رسد اما نبايد نگران شد، زيرا شب
نيززيبايي خاص خود را دارد- ستارگان در آسمان ظاهر خواهند شد. اما انسان دلبسته
چنان كودن است كه مي كوشد به طلوع زيباي خورشيد دلبسته شود. دوست دارد براي هميشه
ثابت و ايستا بماند. اين كودنها نمي دانند كه بدنبال چه مي گردند- براي طلوع
خورشيد گريه سر مي دهند، زيرا كه ديگر نيست و در اثناي گريه كردن، ستارگان جديدي
را كه در حال ظهور هستند از دست مي دهند! انسان كودن
همه چيز را از دست مي دهد. انسان خردمند از همه چيز لذت مي برد. از روز و
شب لذت مي برد. از تابستان و زمستان و از زندگي و مرگ لذت مي برد. انسان خردمند
دلبسته نيست و و در وارستگي و دلبسته نبودن بسي شور و حال است.
شب:
انسان
بگونه اي بسيار زمخت، با خشم، با حسادت، با سلطه جويي و با « خود » زندگي مي كند.
تو بايد تمام اين عناصر زمخت را از وجودت بيرون كني، زيرا آنها انرژي هاي فراواني
را تلف مي كنند. فرصتهاي بسياري را هدر مي دهند. بايد
تمام اين انرژي ها را به آواز و ترانه، به شادي و نشاط، به عشق، به صلح و آرامش
دگرگون ساخت. آنگاه زندگي به شعر تبديل مي شود. آنگاه بودن تو همه شور و
حال مي شود. صرف « بودن » بيش از آن چيزي است كه تو بتواني طلبش كني. صرف نفس
كشيدن براي اثبات وجود خدا كافيست، زيرا هر نفسي با خود شور و سرمستي فراوان مي
آورد. زندگي چنان آهنگ و ترانه و چنان رقصي مي شود كه باورش براي تو ممكن نيست. فقط زماني مي تواني باورش كني كه تجربه اش كني.
177
حالا چي؟
وقتي كاري انجام ميدهيد- چيزي مي تراشيد، نقاشي مي كنيد،
مجسمه مي سازيد- و در آن غرق مي شويد، لذت مي بريد. اين كار مدي تيشن شما مي شود،
طبعا به ذهن باز مي گرديد و ذهن مي پرسد: « چه فايده؟ » گفته اند وقتي گيبون
نوشتن تاریخ جهان را به پايان رساند، شروع به گريستن كرد. او سي سال شب و روز كار
كرده بود، در شبانه روز فقط چهار ساعت خوابيده بود و وقتي كارش تمام شد، گريست.
همسر و شاگردانش متعجب شده بودند. آنها گفتند: « چرا گريه مي كني؟ » همه
خوشحال بودند كه كار او تمام شده بود. اما گيبون اشك مي ريخت و مي گفت: « حالا چه
كنم؟ من هم به اتمام رسيدم. » گيبون سه سال بعد مرد؛ زيرا كار ديگري نداشت كه
انجام دهد. هميشه مرد جواني بود، ولي وقتي كارش تمام شد، پير شد. اين موضوع براي
هر خالقي اتفاق مي افتد. يك نقاش، بسيار پرشور نقاش مي كند و وقتي كارش تمام مي
شود، احساس مي كند: « حالا چي ؟ » بايد از آگاهي بالايي برخوردار بود تا تشخيص
داد كه لذت نقاشي در نقاشي است. نتيجه اي در ميان نيست؛ هدف و وسيله از هم جدا
نيستند.
13 سپتامبر
The dream is
only a translation of thinking in the language of sleep, and vice versa:
thinking is nothing but a translation of dreaming in the language of the day.
You go on moving between these two: dreaming and thinking. Both desire.
رویا فقط ترجمان فکر کردن است به زبان
خواب و برعکس، اندیشیدن چیزی نیست جز ترجمان رویا دیدن به زبان روز. تو مدام بین
این دو در حرکتی. رویا دیدن و فکر کردن و هر دو آرزو کردن اند.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388   توسط توحید
|
مراقبه 21/6/:
روز:
زنبور دلبسته هيچ گلي نمي شود. از انواع گلها شهد جمع ميكند اما دلبسته نمي شود. بسوي
گل سرخ و گل هميشه بهار مي رود، بسوي گل نيلوفر مي رود، از گلي به گل ديگر حركت مي
كند اما دلبسته و وابسته نمي شود. دومين چيزي كه بايد به ياد داشت اين است كه
اگرچه زنبور از گلهاي بسياري شهد جمع مي كند، هيچ گلي را نابود نمي سازد. زنبور
بسيار ماهر و ملاحظه گر است. به گلها آسيب نمي رساند. در حقيقت گلها وقتي زنبور به
رويشان مي نشيند بسيار خوشحال مي شوند و به خود مي بالند. زنبور هيچگاه تخريب نمي كند. آنچه را كه نياز دارد جمع آوري مي كند اما به
روشي استادانه و با چنان مهارتي كه شكل گل كاملا دست نخورده باقي بماند. بگونه اي زندگي كن كه به هيچكس آسيب نرساني. سازنده، ملاحظه
گرانه و هنرمندانه زندگي كن. با حساسيت و ظرافت زندگي كن و هيچگاه دل بسته نشو. از
تمام تجارب زندگي لذت ببر. از تمام گلهاي زندگي لذت ببر اما روان باش. در هيچ جايي
توقف نكن تا به خدا برسي.
شب:
نخستين تولد، شروع زندگي نيست. نخستين تولد، فقط آغاز
فرصتي براي زندگي كردن است. نخستين تولد، فقط تو را
زنده بالقوه مي سازد، نه زنده واقعي. اين نيروي بالقوه را بايد به واقعيت
تبديل كرد. پس از آن، تو براستي زنده خواهي بود. مراقبه هنر شكوفا ساختن بذر به گل
است. از راه مراقبه است كه تو براي دومين بار متولد مي شوي. در نخستين تولد بدن بدنيا مي آيد، در دومين تولد، روح.
و هرگاه آگاه شوي كه تو يك روح هستي، زندگي ات به ثمر مي نشيند و گرنه در بيهودگي
و پوچي كامل به سر خواهي برد. بذر، همچنان بذر باقي خواهد ماند. هيچگاه شكوفا
نخواهد شد. هيچكس زير سايه آن نخواهد آرميد. هيچ پرنده اي به آن نزديك نخواهد شد.
هيچ بادي در ان به رقص در نخواهد آمد. هيچ گفت و گويي با ابرها، خورشيد و ماه و با
ستارگان صورت نخواهد گرفت. بذر نمي تواند با هستي
ارتباط برقرار كند، زيرا بسته و ناشكوفاست و در خود فرومانده. مراقبه تو را باز و شكوفا مي سازد. مراقبه چيزي نيست
جز گشايش تمام ابعاد وجود تو به روي همه آنچه كه هست: به روي زيبايي هستي. به روي
نغمه باد. به روي رهايي ابرها. به روي تمام اسرار
پيرامون تو و به روي تمام آنچه كه در بيرون و در درون توست.
176
موجود كيهاني
زمين يكپارچه است. هند، پاكستان، انگلستان و آلمان فقط روي
يك نقشه وجود دارند و اين نقشه ها را كساني كه تشنه قدرتند، ساخته اند. كل زمين
به شما متعلق است. لازم نيست خود را با چيزي يكي بدانيد. چرا به قلمروهاي كوچك
محدود شويم؟ ميراث زمين، متعلق به شماست. زمين، زمين شماست. موجودي كيهاني باشيد،
نه ملي. به كل هستي فكر كنيد. همه را خواهر و برادر خود بدانيد. وقتي خود را با
معيارهايي ديگر شناسايي كنيد، آنگاه الزاما بايد عليه كسان ديگري باشيد. موافق و
مخالف چيزي نباشيد. چيزهاي بهتري هست كه مي توان به آنها فكر كرد. در دنيايي بهتر،
فقط انسان بودن كافي ست، اما روزي بايد از اين مرحله هم فراتر رفت. بايد عاقبت
الهي شد. آنگاه زمين هم براي شما كوچك خواهد بود. آنگاه تمام كيهان از آن شماست.
تمام اين جهان هستي متعلق به شماست. كسي كه جهاني مي شود، به مقصد رسيده است.
12 سپتامبر
To me, music
and meditation are two aspects of the same phenomenon. And without music,
meditation lacks something; without music, meditation is a little dull,
unalive. Without meditation, music is simply noise – harmonious, but noise.
برای من، موسیقی و مراقبه دو روی یک سکه
اند و بدون موسیقی مراقبه چیزی کم دارد: بدون موسیقی مراقبه کمی یکنواخت و غیر
زنده است. بدون مراقبه موسیقی فقط سر و صداست – موزون، ولی سر و صدا.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ شنبه بیست و یکم شهریور 1388   توسط توحید
|
مراقبه 20/6/:
روز:
مردم
خود را به ديگران مي چسبانند و تو هرقدر بيشتر به ديگران بچسبي، آنان هراسناك تر
مي شوند. خواهند خواست از تو بگريزند، زيرا هركس نياز دروني شديدي براي آزاد بودن
دارد. ميل و آرزوي آزادي برتر و ژرف تر ار هر ميل و آرزوي ديگري است. بنابراين تو
حتي عشق را مي تواني قرباني كني اما نمي تواني آزادي را قرباني كني. طبيعت امور
اينگونه نيست. به همين دليل شادماني واقعي فقط در تنها
بودن تو مي تواند رخ دهد. تنها بودن، هنر است. و با خود شادماني به همراه
مي آورد. اگر تو نخست در وجود خويش ريشه بدواني و سپس به برقراري ارتباط با ديگران
اقدام كني، اين پديده اي كاملا متفاوت است. اينك تو مي
تواني مشاركت كني. مي تواني عشق بورزي و از اين عشق لذت ببري. با وجود
زودگذر بودن آن، تو مي تواني به رقص درآيي، آواز بخواني و هرگاه كه آن لحظه بگذرد،
ديگر گذشته است- تو به عقب نمي نگري. تو اين توانايي را داري كه عشق ديگري را
بيافريني. پس هيچ نيازي نيست به كسي بچسبي. تو از آن عاشق و از آن عشق سپاسگزاري
كه ديگر وجود ندارد، زيرا تو را غني ساخته. به تو شمه اي از زندگي بخشيده و پخته
ترت كرده است. اما اين زماني امكانپذير است كه تو برخي زمينه سازيها را در وجود
خويش انجام داده باشي. اگر عشق همه آن چيزي باشد كه تو داري، بدون هيچ زمينه اي
براي مراقبه، آنگاه گرفتار رنج و عذاب خواهي شد. هر عشق بازي اي دير يا زود به يك
كابوس تبديل خواهد شد. هنر تنها بودن و در تنهايي خوش
و خرم بودن را بياموز تا همه چيز امكانپذير شود.
شب:
اگر
به ياد داشته باشي « من خدا هستم » به ياد خواهي داشت «من آسمان هستم. » تمام رويدادهاي زندگي همچون ابرهايي كوچك هستند. ابرها
مي آيند و مي روند. ارزش توجه نشان دادن ندارند. هيچ توجهي به آنها نكن. هميشه به
ياد داشته باش كه تو آسمان هستي، آسماني بيكران. هيچ ابري نمي تواند شكل تو را عوض
كند. اندك اندك هيچ ابري در تو ظاهر نخواهد شد. هيچ ابري ناخوانده نخواهد آمد. تو
شايد درد را فرانخوانده باشي اما لذت را فراخوانده اي و درد روي آن لذت است. اگر
يكي را دعوت كني، آن ديگري هم خواهد آمد. آنها را نمي توان از هم جدا ساخت. هميشه
با يكديگرند. آنگاه كه از دعوت مهمانان دست برداري، ناپديد مي شوند. به زودي لحظه اي فرا مي رسد كه بدون ابر باقي مي ماني و اين
همان چيزي است كه بودا آنرا نيروانا و مسيح پادشاهي خداوند مي نامد.
175
چيزي براي سهيم شدن
عشق رابطه اي ميان شما و شخصي ديگر است. عشق برون گراست.
مدي تيشن درون گراست. عشق سهيم شدن است. اگر عشق نداشته باشيد، چگونه مي توانيد
آنرا با ديگران سهيم شويد؟ مردم خشم، نفرت و حسادت دارند و بعد به نام عشق، اينها
را با ديگران سهيم مي شوند. وقتي ماه عسل تمام مي شود و نقابها را كنار مي گذاريد
و واقعيت آشكار مي شود، ديگر چه چيزي را سهيم خواهيد شد؟ شما فقط آنچه را داريد،
سهيم مي شويد. اگر خشم داريد، خشم را سهيم مي شويد. ارتباط با خداوند، انرژي اي
را به شما مي بخشد كه وقتي با كسي در ارتباط قرار مي گيريد، به عشق تبديل مي شود.
بطور معمول، شما از آن انرژي برخوردار نيستيد. هيچكس آنرا ندارد. بايد آنرا خلق
كنيد. بايد به عشق تبديل شويد. اين كار جدال، تلاش و هنر واقعي است. وقتي عشق در
درونتان لبريز مي شود، مي توانيد آنرا سهيم شويد، اما اين موضوع زماني اتفاق مي
افتد كه بتوانيد با خودتان ارتباط برقرار كنيد. ارتباط با خدا، فراگيري رابطه
برقرار كردن با خود است.
11 سپتامبر
All
perfectionism is a sort of deep ego trip. Just to think of yourself in terms of
ideals and perfection is nothing but to decorate your ego to its uttermost. A
humble person accepts that life is not perfect.
کمال گرایی، سراسر نوعی سفر مرموز نفس
است؛ اینکه خود را صرفا بر حسب آرمانها تصور کنی. و کمال چیزی نیست جز آراستن نفس
به منتها درجه. آدم افتاده قبول دارد که زندگی کامل نیست.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ جمعه بیستم شهریور 1388   توسط توحید
|
مراقبه 19/6/:
روز:
خرد فقط زماني شكوفا مي شود كه بداني چگونه تنها باشي. خرد طبيعت وجود توست. آنگاه كه تو كاملا
تنهايي و همه عالم را فراموش كرده اي، آنگاه كه فقط خودت هستي، در درون خودت خوش و
خرمي و هيچ نيازي به ديگري و هيچ ميل و هوسي براي هيچ چيز ديگر نداري، در آن آرامش
خلوت با خويش، خرد شكوفا مي شود. خرد بعناي دانش نيست. خرد
يعني بصيرت،
يعني روشني.
خرد بعناي معلومات نيست، بلكه بمعناي دگرگوني است. خرد يعني نگريستن به زندگي به شيوه اي كاملا تازه.
بياموز كه تنها باشي و بگذار تا خرد از عمق وجدت به سطح آيد. آنگاه مي تواني در
دنيا زندگي كني اما در عين حال حتي در ميان جمع نيز تنها، بي تفاوت و تاثير ناپذير
خواهي ماند. تو در دنيا خواهي بود نه از دنيا. و تو قابليت تشخيص درست از نادرست
را خواهي يافت. ديگر به احكام و دستورات بيروني تكيه نخواهي كرد. ديگر بر انجيل و
.... تكيه نخواهي كرد. تو كتاب مقدس خود را يافته اي.
صداي خدا را از درون قلبت شنيده اي. ديگر نيازي به اطلاعات درجه دوم و دست دوم
نداري. اينك تو يك خط مستقيم تماس با خدا داري.
شب:
مثل
رودخانه اي كه در دريا نيست مي شود، در الوهيت نيست شو. خودت را از هستي جدا مپندار!
به آن بپيوند. بيشتر و بيشتر در آن فرو برو. ما همچنان بر جدا بودن پافشاري مي
كنيم و اين، يگانه عمل غير ديني است. يگانه عمل ديني
پافشاري بر يكي بودن است و تو بايد آنرا به تلاشي آگاهانه تبديل كني. آنگاه
كه بر طلوع خورشيد مي نگري با آن يكي شو. يك مشاهده گرصرف باقي نمان. بگذار مشاهده
گر و مشاهده شونده با هم يكي شوند. آرام آرام مهارت اين كار را فرا خواهي گرفت.
آنگاه وقتي در سايه درختي نشسته اي، مي تواني احساس ژرف يكي بودن با خدا را تجربه
كني. اين تجربه كوچك مي تواند در نهايت تو را به احساس يكي بودن با كل رهنمون كند
و تو را به معرفت خدا برساند.
174
بيهودگي
همه چيزبيهوده است. بايد اين حقيقت را فهميد. اگر آنرا درك
نكنيد، هميشه در توهم مي مانيد. همه چيز بيهوده است و در زندگي هيچ پيشرفت و
بهبودي وجود ندارد؛ زيرا زندگي پيشاپيش كامل بوده است. تمام تلاشها براي كامل تر
كردن زندگي بيهوده است، اما تشخيص اين نكته نيازمند زمان است. وقتي احساس درماندگي
مي كنيد، دو كار مي توانيد انجام دهيد؛ شيوه زندگي تان را تغيير دهيد و آنگاه ماه
عسل شروع خواهد شد؛ با اميدها؛ آرزوها و خواسته هاي تازه. البته بعد از چند روز
تشخيص مي دهيد كه فردا هرگز نمي آيد. دوباره درمانده مي شويد و همه چيز از نو شروع
مي شود. اين موضوع درست مثل زماني است كه به كسي عشق مي ورزيد. ماه عسل تمام مي
شود و عشق پايان مي يابد. پيش از پايان يافتن ماه عسل، به جست و جوي عشق ديگري مي
پردازيد. به اين ترتيب، از يك ماه عسل ، به جست و جوي عشق ديگري مي پردازيد. به
اين ترتيب، از يك ماه عسل به ماه عسل ديگري مي پريد. مي توان همين طور تا آخر عمر
ادامه داد اما، به هيچ وجه موثر نيست. بايد تشخيص دهيد كه نمي توان در زندگي به
چيزي دست يافت. زندگي هدف ندارد. اينجا و هم اكنون تا ابد ادامه دارد. زندگي كامل
است. نمي توان آنرا بهبود بخشيد. وقتي اين نكته را دريابيد، ديگر آينده، اميد،آرزو
و خواسته اي در ميان نخواهد بود. در اين لحظه زندگي مي كنيد،از آن لذت مي بريد و
شاد مي شويد.
10 سپتامبر
The English
word "ecstasy" is very significant. It means: to stand out. Ecstasy
means to get out – out of all shells and all protections and all egos and all
comforts, all death – like walls. To be ecstatic means to get out, to be free,
to be moving, to be a process, to be vulnerable so that winds can come and pass
through you.
واژه انگلیسی خلسه واژه ای بسیار بسیار
مهم است. معنی آن این است: بیرون ایستادن. خلسه یعنی بیرون آمدن – بیرون از همه
پوسته ها و همه حفاظ ها و همه نفس ها و همه راحتی ها، همه دیوارهای مرگ آسا. در
خلسه بودن یعنی بیرون آمدن، آزاد بودن، در حال حرکت بودن، روند بودن، پذیرا بدن،
بطوریکه بادها بتوانند بیایند و از میان تو عبور کنند.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388   توسط توحید
|
مراقبه 18/6/:
روز:
شادمان
بودن بدون خردمند بودن امري ممكن است اما اين نوع شادماني حقيقي نيست. همان چيزي
است كه مردم آنرا خوشحالي مي نامند. مي آيد و مي رود و زودگذر است. هميشه تو را در
ناكامي و نااميدي كامل ترك مي گويد. بهاي آن سنگين است و ارزش پرداختن اين بها را
ندارد. همچنين خردمند بودن بدون شادمان بودن امري ممكن است اما اين نوع خردمندي
نيز كاذب و دروغين است. همان چيزي است كه به دانش معروف است. چيزي قرض گرفته شده
از ديگران، باري بر دوش است.هر چيزي كه از تجربه خودت برنخيزد بندگي و اسارت است.
مي تواند « خود » تو را تقويت كند اما نمي تواند خويشتنت را بر تو آشكار كند. جوينده واقعي بايد شادماني و خرد را با هم بيابد. و به
راحتي مي توان هر دو را با هم يافت، زيرا آنها همچون دو بال يك پرنده هستند.
مراقبه كن تا از يك سو شادمان شوي و از يك سو خردمند. اين دو همزمان با هم بصورت
متقارن رشد مي يابند. در نهايي ترين حالت، شادماني خرد مي شود و خرد شادماني.
شب:
انسان
همچون قطره اي شبنم است و هستي همچون دريا. ما همواره مي كوشيم خود را از دريا جدا
نگاه داريم. ريشه بدبختي ما همين است. پس تو فقط بايد
يك كار را انجام دهي: بايد وارد دريا شوي تا قطره نيست شود. البته قطره
براستي نيست نمي شود. فقط حد و مرزهاي كوچكش را از دست مي دهد. دريا گون مي شود.
خود دريا مي شود. اما چنين بنظر مي آيد كه قطره نيست مي شود. قطره جزيي از چنان
وسعتي شده است كه هيچ راهي براي يافتن آن وجود ندارد. نمي توان آنرا شناسايي كرد.
و اين برايمان ترس آور است. به همين دليل است كه ما خود را از دريا جدا نگاه مي
داريم. آن روز، روز برگي است، روزي كه تو در نهايت نيست شوي. اين مرگ نيست.
رستاخيز است. زمان مي ميرد و جاودانگي متولد مي شود. محدوديت
مي ميرد و نامحدود بودن متولد مي شود. كوچك مي ميرد و بزرگ متولد مي شود.
ارزش امتحان كردن را دارد.
173
بازي
نقش تان را بازي كنيد. از آن لذت ببريد. اين نوعي تفريح
است، اما اين بازي را جدي نگيريد؛ زيرا ارزش نگران شدن را ندارد. هر نقشي را كه در
واقعيتي خاص بايد ايفا كنيد، با تمام توان و به طور كامل بازي كنيد و زمانيكه نقش
تان به پايان مي رسد، مهم نيست كه كامل بازي كنيد يا نه. به عقب نگاه نكنيد. جلو
رويد. نقشهاي ديگري هستند كه بايد بازي كنيد. موفقيت و شكست مهم نيستند. مهم،
آگاهي از اين حقيقت است كه همه چيز يكي است. وقتي كل زندگي تان لبريز از اين آگاهي
شد، رها مي شويد. هيچ چيز شما را حبس نمي كند و شما ديگر دربند هيچ چيز نيستيد.
ديگر اسير هيچ چيز نمي شويد. نقاب مي زنيد، ولي مي دانيد چهره واقعي تان چيز ديگري
است. مي توانيد نقاب را برداريد؛ زيرا مي دانيد فايده نقاب چيست. نقاب را مي توان
برداشت و صورت اصلي خود را شناخت. كسي كه مي داند زندگي يك بازي است، چهره اصلي
خود را خواهد شناخت. براي شناختن چهره اصلي بايد تمام چيزهايي را كه ارزش دارند،
شناخت.
9 سپتامبر
This is the
beauty, the drama of life: you are the actor. You are the director, you are the
audience, you are the story – writer, you the play – back singer, you are all,
alone.
این زیبایی است، این نمایشنامه زندگی
است: بازیگر تویی، کارگردان تویی، تماشاگر تویی، نویسنده داستان تویی، خواننده
موسیقی متن تویی، همه اینها تو هستی، تو یکی!
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ چهارشنبه هجدهم شهریور 1388   توسط توحید
|
مراقبه 17/6/:
روز:
وقتي
باران اشك ازچشمهايت مي بارد لبخند مي زني. وقتي عصباني هستي،عصبانيت را نشان نمي
دهي،سركوبش مي كني. اين كار در تو شكاف ايجاد مي كند. آن اشكها واقعي بودند اما
تو مانع آنها شدي، به عقبشان راندي. و آن لبخند دروغين بود اما تو كوشيدي لبخند
بزني. آن لبخند عميق تر از اين نمي تواند باشد. فقط در لبهايت جاري است و هيچ كاري
با تو ندارد. اخلاق پروري يك چنين چيزي است: يك لبخند
دروغين است. تو به تمرين اخلاق مي پردازي اما اين كار، تو را خوش اخلاق نمي سازد.
ما
جزيي از عالم يكپارچه هستيم. ما به هيچ وجه ماهيتهايي مستقل نيستيم. از راه اتحاد و
يكپارچگي تو خوش اخلاق خواهي شد. اخلاق چيزي نيست كه تو با قرار دادن دو
چيز در كنار هم بوجود آوري. چيزي خودجوش است.
شب:
زندگي
در واقعيت خود، نامحدود و بيكران است. نه به بدن محدود است نه به ذهن. به هيچ
محدوديتي محدود نيست. درياگون است. حتي دريا
نيز داراي محدوديت است، اما زندگي به هيچ وجه محدود نيست. هيچ آغاز و پاياني
ندارد. اما ما هويتمان را به بدن و ذهن محدود ساخته ايم. فراموش كرده ايم كه
واقعيت ما اين نيست. بدن فقط يك كاروانسراست. ما
در بدنهاي بسياري به سر برده ايم. خودآگاهي اي هستي كه از بدني به بدن ديگر، از
ذهني به ذهن ديگر،از يكي به آن ديگري منتقل مي شوي. آنروز
كه بداني بي شكل هستي، روز بزرگي است. روز كنار رفتن پرده ي اسرار است. بعد از آن
ديگر همان آدم گذشته نخواهي بود. بعد از آن تو جزيي از خدا مي شوي و خدا جزيي از
تو.
172
اجراي نقش
زمانيكه قادر شويد نقشهاي مختلف را بازي كنيد، از آنها رها
مي شويد. نقش بازي كردن چه اشكالي دارد؟ مشكل وقتي به وجود مي آيد كه به نقشي
چسبيده ايد و تصور مي كنيد كه همان شخصيت شماست. شما يك نقش خاص را اجرا كرده ايد
و چنان با آن يكي شده ايد كه پذيرفتن نقشي ديگر دشوار مي شود. بايد از گذشته رها
شويد و نقشي جديد را بپذيريد. پذيرفتن نقشهاي تازه خوب است. فكرش را بكنيد؛ فقط
نقشي تازه، نمايشي كه در آن بازي مي كنيد. جوهر وجود شما شخصيت ندارد، نقش ندارد
و مي تواند همه نقشها را بازي كند. اين چيزي است كه درون را زيبا مي سازد. فقط يك
هنر پيشه باشيد. هنرپيشه در يك فيلم يك نقش را بازي مي كند و در فيلمي ديگر نقشي
ديگر را، صبح يك نقش دارد و شب يك نقش ديگر و از يك نقش به نقشي ديگر مي پردازد. كل
زندگي بايد چنين باشد. فرد بايد بتواند از نقشي
به نقشي ديگر بپردازد و در هيچ نقشي ثابت نماند. در اينصورت، احساس مي كنيد
نوعي رهايي در شما پديدار مي شود و جوهر واقعي تان را درك خواهيد كرد. در غير
اينصورت، هميشه در يك نقش محصور مي مانيد.
8 سپتامبر
Do not try to
change your action; try to find out your being, and action will follow. The
action is secondary; being is primary. Action is something that you do; being
is some thing that you are.
سعی نکن عمل خود ار عوض کنی، سعی کن
وجودت را بیابی، و عمل به دنبال خواهد آمد. عمل فرع است، و وجود اصل. عمل چیزی است
که تو انجام می دهی، و وجود چیزی که تو هستی.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ سه شنبه هفدهم شهریور 1388   توسط توحید
|
مراقبه 16/6/:
روز:
پادشاهي ما در درون ماست. در دنياي بيرون محكوم به گدا ماندن هستيم. هركاري انجام دهيم، اين حقيقت بنيادين
تغييرناپذير است. مي توانيم پول، قدرت، جاه و مقامي فراوان به دست آوريم اما در
پشت تمام اين نماها، همچنان آن گدا پنهان و باقي خواهد ماند. اگر به عمق چشمان
مردم ثروتمند بنگري مي تواني آن گدا را ببيني. آنها پنهان كاري مي كنند. مي كوشند
به هر طريق ممكن نگذارند كسي پي ببرد كه كيست اند. خودشان را در پرده مي كنند اما
خود مي دانند، همه مي دانند، هركسي كه هوشمند است مي داند كه آن گدا هنوز آنجاست. با
روي آوردن به درون، آن گدا ناپديد مي شود. آنگاه تو به عرصه پادشاهي خداوند وارد و
براي نخستين بار پادشاه واقعي مي شوي. مسيح تا آخر عمرش از پادشاه درون سخن گفت
اما هيچكس منظورش را درست نفهميد. همانگونه كه درمورد تمام ديگر انسانهاي بيدار
چنين شده- هيچكس به درستي منظورشان را نفهميده است. پادشاهي واقعي در
درون توست. از ازل در درون تو بوده. لازم نيست آنرا بيافريني، فقط بايد به يادش
آوري.
شب:
ما
به اين دليل كوچك هستيم كه به «خود » چسبيده ايم. دليل
كوچك بودن ما چسبيدنمان به «خود »است. «خود » پديده اي بسيار كوچك است و
ما به قدري احمق هستيم كه همچنان به «خود »چسبيده ايم و فكر مي كنيم «خود »چيزي
بسيار با ارزش است! «خود » يگانه مانع وجود است. يگانه عاملي كه جلوي معنا، شكوه
و عظمت يافتن زندگي ما را مي گيرد. ديوار ظريفي است كه تو را احاطه كرده و نمي گذارد با كل ارتباط برقرار كني. آنگاه كه از «خود
» دست بشويي، احساس يكي بودن با درختان، ماه، خورشيد، ستارگان و انسانها مي كني.
ناگهان تمامي ديوارها از دور و برت برداشته مي شوند. ناگهان تو ديگر يك قطره
نيستي! محدوديتهايت از بين رفته اند و نامحدود شده اي. و اين همان معرفت خداست.
171
عشق آگاه
عشق لزوما به معناي رهايي نيست. البته بايد باشد. هميشه به
ياد داشته باشيد كه اگر آگاهانه كسي را دوست داشته باشيد،آنگاه عشق، بركت است. عشق
مي تواند به طرق مختلف مخرب باشد؛ زيرا عشق هميشه آگاهي نيست. مادران به فرزندان
خود عشق مي ورزند و كل دنيا از اين بابت در رنج است: چون مادر به فرزندش عشق مي
ورزد. از روان كاوها و روانپزشكها بپرسيد. به عقيده آنها رد هر روان پريشي را مي
توان در رابطه فرزند- مادر يافت. بسياري از افرادي كه در ديوانه خانه ها بستري
هستند، فقط از عشق رنج مي برند. همه عشق مي ورزند، اما عشق حتما آگاهانه نيست. وقتي
عشق همراه با آگاهي، شفقت و دلسوزي باشد، كيفيتي كاملا متفاوت به خود مي گيرد و
شما را رهايي مي بخشد. كل وظيفه عشق رهايي بخشيدن است. عشق نه تنها در مورد رهايي
سخن مي گويد، بلكه مي كوشد شما را رهايي بخشد و تمام موانع راه رهايي را از ميان
بردارد. عشق مي تواند وجود داشته باشد واگر آگاه نباشد، مخرب مي شود. عشق به
تنهايي كافي نيست، در غير ايننصورت، دنيا كاملا بهشت شده بود. شما به همسرتان عشق
مي ورزيد و همسرتان به شما عشق مي ورزد، اما عاقبت چه مي شود؟ فقط تخريب. عشق شما
اشكالي ندارد. اشكال در شماست. در ناخودآگاهتان چيزي وجود دارد كه از آن آگاه
نيستيد. نمي گويم از عشق اجتناب كنيد، ولي
عشق نبايد در مرحله نخست قرار گيرد. آگاهي بايد اول باشد و عشق مثل سايه آنرا
دنبال كند.
7 سپتامبر
Let this be a
fundamental rule of life, one of the most fundamental: whatsoever you are
towards yourself, you will be towards others. If you love yourself, you will
love others.
بگذار این قاعده اساس زندگی باشد، یکی
از اساسی ترین قواعد: هر چه نسبت به خودت باشی، نسبت به دیگران هم همان خواهی بود.
اگر خود را دوست بداری، دیگران را هم دوست خواهی داشت.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ دوشنبه شانزدهم شهریور 1388   توسط توحید
|
مراقبه 15/6/:
روز:
شادماني
از خود نور دارد. بدبختي تاريك است و شادماني تابناك.
انسان بدبخت بر ديگران نيز تاريكي مي افكند. همچون گودالي تاريك وارد مي شود و
انرژي ديگرمردم را فرو مي بلعد. حضورش مخرب است. اما حضور انسان شادمان، سازنده و
تقويت كننده است. او بر ديگران نور مي افشاند. انسان
شادمان، رحمت و خير و بركت هستي است.
شب:
قلب
فروتن يكي از بزرگترين ويژگي هاي كسي است كه در جست و جوي حقيقت است. فقط كساني كه
فروتن هستند مي توانند حقيقت را بشناسند، خودپرستان نمي توانند. « خود » مانع
دستيابي آنان به حقيقت مي شود. «خود» يعني اينكه تو
گمان مي كني از كل مجزا هستي. اما تو مجزا نيستي! ما جزيره نيستيم. هيچ انساني
جزيره نيست. ما بخشي از قاره اي بيكران هستيم. «خود »، احساس دروغين مجزا
بودن را در ما ايجاد مي كند و به دليل اين احساس دروغين، آرام آرام در خودمان فرو
مي مانيم. زياد از حد « خود »- آگاه، « خود » محور مي شويم. به روي دنيا، به روي
خورشيد و ماه، به روي باد و باران كاملا بسته مي ماينم. در چارچوبي محصور مي
مانيم- كه نوعي مرگ زنده است. گورمان را با خود از
اينجا به آنجا حمل مي كنيم. اين گور كاملا نامريي است، اما گور، گور است.
170
غم
وقتي غمگين هستيد، واقعا غمگين شويد. در غم غرق شويد. چه
كار ديگري مي توان كرد؟غم لازم است. غم بسيار آسايش بخش است؛ شب تاريكي كه شما را
احاطه مي كند. در غم بخوابيد، آنرا بپذيريد. خواهيد ديد وقتي غم را مي پذيريد، زيبا
مي شود. غم زشت است؛ زيرا از آن دوري مي كنيم. غم به تنهايي زشت نيست. وقتي آنرا
مي پذيريد، مي بينيد كه چه زيباست و چه آسايس بخش، چه آرام و چه ساكت است، چيزي مي
بخشد كه شادي نمي تواند. غم عمق مي بخشد. شادي ارتفاع مي دهد. غم ريشه مي بخشد.
شادي شاخه مي دهد. شادي مثل درختي است كه رو به آسمان رشد مي كند و غم مثل ريشه
هايي است كه به عمق زمين مي رود. هردو لازمند. هرچه ارتفاع درخت بيشتر باشد، ريشه
هايش بلند تر مي شوند. ريشه ها و شاخه ها باهم تناسب دارند و اين تعادل درخت است. شما
نمي توانيد تعادل ايجاد كنيد. تعادلي كه شما ايجاد مي كنيد، بي فايده است؛ تحميلي
خواهد بود. تعادل به خودي خود ايجاد مي شود و پيشاپيش وجود داشته است. در واقع
وقتي شاد هستيد، چنان هيجان زده مي شويد كه شادي خسته كننده مي شود. آيا مشاهده
كرده ايد؟ قلب بلافاصله در مسير ديگري حركت مي كند، به شما استراحت مي دهد و آنرا
بعنوان غم احساس مي كنيد. اين حال به شما آسايش مي بخشد، زيرا خيلي هيجان زده شده
بوديد. غم داروست و خاصيت درماني دارد. مثل آن يك روز، سخت كار مي كنيد، شب به
خواب عميق مي رويد و صبح دوباره سرحال مي شويد. بعد از غم، دوباره باطراوت مي شويد
و آمادگي داريد تا دوباره هيجان زده شويد.
6 سپتامبر
To be
intelligent is to create your own heaven, is to create your own happiness,
otherwise there is none. If you create it, you have it. It is just like
breathing: if you breathe you are alive, if you do not breathe you are not
alive.
با هوش بودن یعنی خود را خلق کردن،
شادمانی خود را خلق کردن، و گرنه چیزی آنجا نیست. اگر آنرا خلق کنی، آن را داری.
درست مثل نفس کشیدن است؛ اگر نفس بکشی زنده ای، اگر نفس نکشی زنده نیستی.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ یکشنبه پانزدهم شهریور 1388   توسط توحید
|
مراقبه 14/6/:
روز:
راه سعادت، راه شادماني درياگون، هويت نگرفتن از تركيب بدن/ذهن است. تو بايد پيوسته به خود يادآوري كني: « من بدن نيستم »، « من ذهن نيستم »، «من تماشاگرم، من
شاهدم »، تا اين حالت آرام آرام چنان طبيعي شود كه ديگر لازم نباشد آنرا
به ياد خودآوري. تا همچون جرياني زيرزميني هميشه جاري باشد حتي وقتي همچون جرياني
زيرزميني هميشه جاري باشد. حتي وقتي خواب باشي بداني «من بدن نيستم، من ذهن
نيستم، من شاهدم. » و وقتي رويا مي بيني بداني «من شاهد رويا هستم. » آنگاه كه شاهد بودن تو تا به آن حد ژرف شود، در
آستانه يك دگرگوني عظيم قرار مي گيري. آنگاه لحظه به لحظه تمام محدوديتها و حد و
مرزها ناپديد مي شوند و تو ناگهان بي حد و مرز، نامحدود
بي كران مي شوي.
شب:
زندگي
مي تواند گلهايي پراكنده داشته باشد يا اينكه مي توان آنرا به تاجي از گل دگرگون ساخت. زندگي تو گلهايي فراوان
است. هيچ سازمان يافتگي ندارد. فقط ازدحامي
است از « خود » هاي گوناگون. ازدحامي از «من » هاي گوناگون كه همگي در
راه برتري جويي مشغول جنگ و دعوا با يكديگرند. تو در جنگ دايمي دروني به سر مي بري
و هر « خود »ي قصد دارد تو را به يك جهت بكشاند. تو در حال از هم گسيختن هستي اما
مي تواني زندگي كاملا متفاوتي را در پيش گيري. ميزان
شادماني تو به ميزان يكپارچگي ات بستگي دارد. انسان تكه تكه هميشه بدبخت مي
ماند و انسان يكپارچه به شادماني مي رسد. به رشته نخي تبديل شو تا بتواني تمام
گلهاي زندگي ات را در نوعي اتحاد به يكديگر بپيوندي. تا زندگي ات نه سر و صدايي
گوش خراش و درهم و برهم، بلكه نوايي دلنشين شود. آنگاه زيبايي و شادماني عظيمي
برپا مي شود
169
متون
متون
نظري و فلسفه هاي بيشماري وجود دارد، اما همه آنها ذهن مردم نادان را مشغول نگه مي
دارند و براي جوينده واقعي منظور نشده اند.آنچه مي گويم قطعا زنده، تازه، باطراوت
و جوان است و به هيچ وجه سنتي نيست؛ پديده اي كاملا متفاوت است. بايد متفاوت باشد؛
زيرا متوني كه سه هزار سال پيش نوشته شده اند، براي مردم آن دوران منظور شده اند.
آن روان شناسي، ديگر براي دنياي امروز موثر نيست. آن متون با مردم آن زمان مطابقت
داشتند و براي شما نوشته نشده اند. فاصله اي به اندازه سه، چهار، پنج هزار سال
ميان شماو آن متون فاصله است. اتكا به آنها بيهوده است؛ درست مثل اينكه كسي فيزيك
مي خواند در حد نيوتن متوقف شود و هرگز به سراغ انيشتين نرود. متون كهن با مردم
زنده، ارتباطي برقرار نمي كنند. آنها نمي توانند رشد كنند. به همين دليل در ايام
قديم، اساتيد اصرار داشتند كه سخنان آنها نبايد نوشته شود. اساتيد پيام خود را به
شاگردانشان مي دادند و شاگردان در دنيايي متفاوت زندگي مي كردند. ممكن بود اساتيد
بميرند و شاگردانشان چيز ديگري تعليم مي دادند. ممكن بود شاگردان تغييرات بسياري
ايجاد كنند؛ زيرا مردم وموقعيتها تغيير مي كنند.
5 سپتامبر
The word
individual is good. It simply means: one who can not be divided. Indivisible
means individual. You are not yet individuals because you are split. Become one
and you will become individuals.
واژه " فرد " واژه خوبی است.
بطور ساده، یعنی کسی که نمی تواند تقسیم شود. تقسیم ناپذیر یعنی فرد. شما هنوز فرد نیستید، چون شقه
شقه اید. یکی که شدید، افراد می شوید.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ شنبه چهاردهم شهریور 1388   توسط توحید
|
مراقبه 13/6/:
روز:
انسان
بي وقار و بي لطافت شده است به اين دليل ساده كه « خود » او نمود پيدا كرده و اين
«خود » قاتل وقار و لطافت انساني است. جانوران وحشي باوقار و با لطافت هستند، زيرا « خود » - آگاه نيستند.
تمام حيوانات با لطافت هستند، زيرا هيچ نقشي بازي نمي كنند. فقط زندگي اشان را مي
گذرانند. آنها نگران آن نيستند كه در نگاه ديگران چگونه بنظر مي رسند. فقط انسان
نگران آن است كه در نگاه ديگران چگونه به نظر مي رسد و آيا ديگران او را تصديق
خواهند كرد يا نه. تمام اين نگرانيها لطافت او را از بين مي برد. و سعادت و شادماني تنها در لطافت و برازندگي است.
شب:
شناخت
خويش شناخت همه چيز است و اين يگانه چيزي است كه من بر آن تاكيد مي ورزم. نه بر
باور و اعتقاد، نه بر مسلك، نه بر مرام، نه بر كليسا، نه بر مسجد و نه بر كيش. تو
با مشاهده ساده درون به شناخت خويش نايل مي شوي. و لحظه
اي كه بداني كيستي، بي درنگ هسته اصلي كل هستي و زندگي را باز مي شناسي، زيرا تو
جزيي از آن هستي.
168
خواب زمستاني
گاهي دم تان سرد است و گاهي نه. از اين موضوع مشكل نسازيد.
وقتي سرد هستيد، سرد باقي بمانيد. در مورد آن احساس گناه نكنيد. لازم نيست بيست و
چهار ساعت روز گرم و صميمي باشيد. اين حالت خسته كننده مي شود. هركس نيازمند كمي
استراحت است. وقتي سرد هستيد، انرژي به درون مي رود. وقتي گرم و صميمي هستيد،
انرژي به بيرون حركت مي كند. البته ديگران دوست دارند هميشه گرم باشيد؛ چون انرژي
شما به طرف آنها مي رود. وقتي سرد هستيد، انرژي تان به سوي آنها نمي رود. پس حس مي
كنند به آنها توهين شده است و به شما مي گويند كه سرد و بي تفاوت هستيد. اما تصميم
گرفتن برعهده شماست.
4 سپتامبر
Truth is
always new and mind is always old, that is why mind and truth never meet. Mind
is always of the past, truth is always of the present.
حقیقت همیشه نو است و ذهن همیشه کهنه.
از این رو ذهن و حقیقت هرگز به هم نمی رسند. ذهن همیشه به گذشته تعلق دارد و حقیقت
همیشه به حال.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ جمعه سیزدهم شهریور 1388   توسط توحید
|
مراقبه 12/6/:
روز:
شادماني
بالاترين بعد خوشي است. نخستين بعد، لذت است- كه
حيواني است. دومين بعد خوشحالي است- كه انساني است و سومين بعد شادماني است- كه
الهي است. شادماني هدف و مقصود است، زيرا تو فقط به هنگام شادماني مي تواني
به اوج قله وجودت دست يابي و به واقعيت نهايي خويش برسي. انسان
ساختمان سه طبقه است. طبقه همكف حيواني است- كه چيزي خوب و نيكوست، هيچ عيب
و ايرادي در آن نيست. اما تو بايد از چيزي برتر آگاه شوي. بگذار طبقه پايين، پايه
و ستون باقي بماند اما خودت را به آن محدود نكن. طبقه دوم انساني است و طبقه سوم
الهي. تو با شناخت شادماني، مقام خدايي ات را
خواهي شناخت و خدا خواهي شد. و تا زماني كه از آن آگاه نشوي و به يادش نسپاري،
زندگي ات بي ثمر باقي مي ماند. يك ناكامي و ناخشنودي عميق باقي مي ماند. اگر تو به اوج قله خويش برسي، تنها آنگاه به خرسندي، آرامش و
آسودگي و رضايتي عميق دست مي يابي.
شب:
تمام انرژي ات را صرف يك كار كن: اينكه چگونه خودآگاه تر شوي. اگر تو تمام انرژي ات را صرف خودآگاهي كني،
خودآگاهي ناگزير رخ مي نماياند و اين حق طبيعي توست. اما تو نبايد نصفه و نيمه
تلاش كني. نمي تواني با تلاشي نصفه و نيمه به خودآگاهي برسي. خودآگاهي فقط زماني
رخ مي نمايد كه تو صد در صد در آن باشي، درون آن باشي. زماني كه تو از هيچ چيز
دريغ نكرده باشي. وقتي كه تمام تيرهايت را پرتاب كرده باشي، وقتي كه هيچ تيري را
در تركش باقي نمانده نگذاشته باشي. آنگاه كه تو از
جان مايه بگذاري، خودآگاهي بي درنگ رخ مي نمايد و اين رخ نمايي، آغاز تحولي
عظيم است. تو را از پست تر به برتر، از ضخيم و زمخت به لطيف و ظريف و از محسوس به
نامحسوس دگرگون مي كند. تو را از ذهن به بي ذهني سوق مي دهد. و در بي ذهني زيستن،
عين خردمندي است. عمل كردن از روي بي ذهني،عمل كردن
از روي خرد است. آنگاه زندگي تو زيبايي و برازندگي مي يابد. زندگي تو
خداگونه مي شود. آنگاه هركاري انجام دهي، درست و رواست. نمي تواند نادرست و ناروا
باشد. ممكن نيست كاري نادرست انجام دهي، زيرا تو از نور و بصيرت سرشار هستي و ديدت
چنان واضح و روشن است كه غير ممكن است كاري نادرست انجام دهي. كار درست خود به خود
آنجام مي يابد. هيچ احتياجي به پرورش اخلاقي ويژه نداري. صرف خودآگاهي كافي است. اخلاق همچون سايه در پي خودآگاهي خواهد آمد.
167
مشاركت
فقط زمانيكه مشاركت كنيد، مي توانيد چيزهاي خاصي را
بشناسيد. وقتي بيرون هستيد، فقط چيزهاي ظاهري را مي توانيد بشناسيد، اما چه بر
درون فرد مي رود؟ كسي گريه مي كند و اشك مي ريزد و شما او را نگاه مي كنيد. در قلب
او چه مي گذرد؟ چرا گريه مي كند؟ حتي تفسير آن هم دشوار است. شايد از روي بدبختي
گريه مي كند؟ حتي تفسير آن هم دشوار است.
شايد از روي بدبختي گريه مي كند. شايد غمگين است و شايد خشمگين و يا حتي شايد از
روي شادي و شكرگزاري اشك مي ريزد. اشك فقط اشك است. از لحاظ شميايي نمي توان اشك
را تجزيه كرد تا معلوم شود از روي شكرگزاري است،از روي سرور است يا از روي فلاكت.
همه اشكها يك تركيب دارند. تركيب شيميايي آنها فرقي نمي كند و ظاهر يكساني هم
دارند. به هيچ وجه نمي توان از بيرون نتيجه گيري كرد. نمي توان كسي را دقيق و كامل
مشاهده كرد. مردم را از درون مي توان شناخت. يعني خود شما بايد با آن اشكها آشنا
باشيد. در غير اينصورت آنها را نخواهيد شناخت. با مشاهده، مطالب زيادي مي توان
آموخت. مشاهده خوب است، اما در مقايسه با مشاركت كردن، هيچ است.
3 سپتامبر
Your ecstasy
is a movement towards the height and your meditation is a movement towards the
depth. And once you have both, your life becomes a celebration. That is my
work, to transform your life from a sad affair into a celebration.
خلسه تو حرکتی است به سوی بلندی و
مراقبه تو حرکتی است به سوی عمق. و روزی که این هر دو را در اختیار داشتی، زندگی
ات به جشن مبدل می گردد. این کار من است، تا زندگی تو را از واقعه یی غمناک به یک
جشن دگرگون کنم.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388   توسط توحید
|
مراقبه 11/6/:
روز:
شهوت پست ترين حالت خودآگاهي و شفقت برترين حالت آن است. پست تر را
نبايد انكار كرد، بلكه بايد دگرگونش ساخت. از پست تر بايد بعنوان يك نردبان استفاده
كرد. انسان متظاهر
به دينداري از ديرباز به شدت با
شهوت مخالفت ورزيده اند و در نتيجه قرنها تعليم و تربيت انسانهاي ديگر، انسانيتي
دوپاره را به وجود آورده اند. آنان انسان را به دو بخش تجزيه كرده اند: پست و
برتر. و اين دوپارگي علت اصلي بدبختي، رنج و عذاب و
نگراني انسانهاست. اگر خودت را دو بخش جدا از هم در نظر بگيري، در تو تضاد
و تعارضي هميشگي ايجاد مي شود. مي كوشي تا بر پست تر غلبه كني، با آن بجنگي و
نابودش كني- و نابود ساختن آن ممكن نيست. دگرگوني
ممكن است اما نابود ساختن ناممكن. هيچ
چيز هستي را نمي توان نابود ساخت. بلي، مي توان تغييراتي بوجود آورد. مي توان آب
را به بخار يا به يخ تبديل كرد اما اين فقط نوعي تغيير و دگرگوني است. تو نمي
تواني آب را از بين ببري. هيچ چيزي تاكنون نابود نشده
و هيچ چيز جديدي خلق نشده است. فقط تركيب ها تغيير يافته اند. شهوت پايين ترين پله و شفقت بالاترين پله نردبان، اما
هردو به يك نردبان تعلق دارند. به ياد داشته باش آنگاه
كه شهوت خودآگاه شود، به شفقت تبديل مي شود و شهوت ناخودآگاه، پليد،زشت و حيواني
است. تو فقط وجودت را خودآگاه تر ساز تا به سوي الوهيت گام برداري. تا از
حيوانيت به سوي خدا حركت كني. انسان نردباني بين اين
دو ابديت است.
شب:
زندگي
سرشار از شكوه و عظمتي الهي است اما ما از آن ناآگاهيم. چنان در خوابي عميق
فرورفته ايم كه از شكوه و عظمت زندگي غافل مانده ايم. شكوه و عظمتي كه كاملترين، زيباترين
و جذاب ترين امكان هستي است و چيزي بالاتر از آن ارتباط نيست. اما ما در خواب به
سر مي بريم، از اين رو نمي توانيم با آن ارتباطي داشته باشيم. چنان است كه گويي
بهار رسيده، درختان شكوفه كرده اند، پرندگان آواز مي خوانند، باد در ميان درختان
به رقص درمي آيد... و طرح و نقشي زيبا پيرامون تو مي آفرينند اما تو گلها و رنگهاي
دلنشين آنرا نمي بيني. حتي نمي داني كه در باغ هستي!
هيچ تماسي با بهار نداري. در پيله خودت بسته مانده اي. ممكن است در حال
ديدن كابوسي وحشتناك وناراحت كننده باشي يا از روي وحشت فرياد بكشي و گريه سر دهي.
اين كابوس با واقعيت پيرامون تو هيچ ارتباطي ندارد. اين
همان وضعيتي است كه انسان گرفتار آن است. هستي هميشه در بهار است اما انسان بايد براي
آگاه شدن از اين بهار، احساس كردن بهار و زندگي كردن در بهار، از خواب بيدار شود. وآنگاه كه طعم شور و
نشاطي كه تو را فراگرفته است بچشي، ديندار مي شوي. زيرا آنگاه در تو احساس
شكرگزاري، سپاسگزاري و عبادتي عظيم ايجاد مي شود.
166
نيرو
مي توان به داشتن پناه و حامي وابسته شد، اما اين كار
نيرويي به شما نمي بخشد. نيرو و قدرت
زماني نصيب كسي مي شود كه با موقعيتهايي دشوار رودررو مي شود. در گذشته، مردم به
ديرها، كوه هاي هيماليا و غارهاي دوردست پناه مي بردند و آنجا به آرامشي خاص مي
رسيدند، اما آن نوع آرامش سطحي بود. هروقت كه اين مردم به دنيا بازمي گشتند،
آرامش شان را از دست مي دادند. آرامش آنها بسيار شكننده بود؛ بطوريكه از دنيا مي ترسيدند. گوشه انزواي آنها نوعي گريز
بود، نه رشد. ياد بگيريد كه تنها باشيد، اما هرگز به تنهايي تان وابسته نشويد.
هميشه توان ارتباط با ديگرن را داشته باشيد. بياموزيد اتصال و مراقبه كنيد، اما
چنان افراط نكنيد كه نتوانيد عشق بورزيد. خاموش، آرام و ساكت باشيد، اما نسبت به
اين آرامش و خاموشي وسواس نداشته باشيد. در غير اينصورت، نمي توانيد با دنيا مواجه
شويد. آرام بودن هنگام تنهايي آسان است، اما وقتي كه با مردم هستيد، به سختي مي
توانيد ساكت و آرام بمانيد. بايد با آنچه دشوار است، برخورد كنيد. وقتي قادر شديد
در حضور ديگران هم آرام و خاموش باشيد، به هدف رسيده ايد و آنگاه آرامش تان را هيچ
چيز در هم نمي ريزد.
2 سپتامبر
Meditation
brings transformation from the inside. It is not an imposition of morality and
commandments from outside. Anything that comes from outside is worthless –
morality, spirituality, whatever you call it. Only that which blossoms within
you like a lotus has ultimate value.
مراقبه، تغییر شکل را از درون پدید می
آورد. مراقبه تحمیل اخلاق و انضباط از بیرون نیست. هر چیزی که از بیرون بیاید بی
ارزش است – اخلاق، وجدان، معنویت ... حال هر اسمی که می خواهی روی آن بگذار. فقط
آنچه در درونت مانند یک نیلوفر آبی شکفته می شود، دارای ارزش غائی است
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ چهارشنبه یازدهم شهریور 1388   توسط توحید
|
مراقبه 10/6/:
روز:
انسان
در آشفتگي به سر مي برد. وجود او در هم و بر هم است. در درون تو اشخاص زيادي وجود
دارند نه فقط يك نفر. و آنان پيوسته با يكديگر جنگ و دعوا مي كنند. همگي مدعي
رياست اند. همه چيز تكه تكه است. هر تكه اي ساز خود را مي زند و هيچ دو تكه با هم
توافق ندارند. انسان نيازمند يكپارچگي است. يك
پارچه شدن تمام اين تكه ها در يك كل، در يك نظم و آهنگ. آنگاه كه تو همچون بلور به
هم پيوسته و يك پارچه شوي، آنگاه كه يكي شوي و تمام تكه هاي وجودت ذوب شوند و در
يك اتحاد به هم بپيوندند، شوري عظيم به پا مي خيزد، زيرا تمام تضادها از بين مي
روند. و آنگاه كه تضاد و تعارض از بين برود، بزم شادي
آغاز مي شود.
شب:
خودآگاهي همان چيزي است كه كيمياگران از ديرباز در جست و جوي آن بوده اند: همان اكسير، همان جوهر
و همان فرمول سحرآميزي است كه مي تواند به تو كمك كند
جاودان شوي. در حقيقت، همه ما جاودان هستيم اما در بدني فناپذير زندگي مي
كنيم و چنان به بدن نزديكيم كه از آن هويت مي گيريم. هيچ فاصله اي بين ما و بدن
نيست تا آن را چيزي جدا از خود ببينيم. چنان در بدن جاي
گرفته و ريشه دوانده ايم كه احساس مي كنيم خود بدن هستيم و بدينگونه مشكلات
سربرآورده اند: شروع به ترس از مرگ كرده ايم. سپس بدنبال اين ترس، ترسهايي
ديگر، كابوسهايي ديگر به پا خاسته اند. خودآگاهي،
ميان تو و بدنت فاصله ايجاد مي كند. تو را هم تماشاگر
بدن و هم تماشاگر ذهن مي سازد، زيرا بدن و ذهن از هم جدا نيستند. بدن/ ذهن
يك هويت واحد است. ذهن در درون بدن است. آنگاه كه تو از بدن/ ذهن خودآگاه شوي، بي
درنگ در مي يابي كه ازهردوي آنها جدا هستي. بين تو و آنها فاصله ايجاد مي شود.
آنگاه درمي يابي جاودان هستي. بخشي از زمان نيستي،
بلكه بخشي از ابديت هستي. در مي يابي كه هيچ تولد و مرگي براي تو وجود ندارد.
هميشه اينجا بوده اي و خواهي بود. تو به دليل آرزوهاي بسيار زيادت در بدنهاي
بسياري به سربرده اي.
165
وحشي
عشق وحشي است. لحظه اي كه بخواهيد آنرا اهلي كنيد، نابودش
مي كنيد. عشق گردباد آزادي، خودانگيختگي و خودسري است. نمي توان عشق را اداره و
كنترل كرد. وقتي عشق كنترل شود، مي ميرد. عشق را وقتي مي توان كنترل كرد كه قبلا
آنرا كشته باشيد. اگر عشق زنده باشد، شما را كنترل مي كند و به تسخير در مي آورد.
شما در آن غرق مي شويد؛ زيرا بزرگتر از شماست؛ پهناورتر، مقدس تر و اساسي تر. خدا
هم همين گونه است. همانطور كه عشق به سراغتان مي آيد، خدا هم همانگونه به سراغتان
مي آيد. خدا خودسرتر از عشق است. خدا را نمي توان به جايي خاص محدود و محصور كرد. اگر
مي خواهيد خدا پيدا كنيد، بايد در معرض انرژي وحشي زندگي باشيد. عشق فقط يك چشم
انداز است؛ آغاز سفر است. خدا اوج اين سفر است. خدا چون گردباد مي آيد و شما را
ريشه كن مي كند. شما را تسخير مي كند. شما را قطعه قطعه مي كند، مي كشد و از نو
حيات مي بخشد. خدا صليب و در عين حال رستاخيز است.
1 سپتامبر
You have lived
your whole life horizontally, in a life, from the cradle to the graveyard. In
meditation the transformation happens: you are no more a horizontal line, you
become vertical. You reach to the highest peak of your consciousness, and you
reach to the deepest point of your consciousness.
تو تمام زندگی ات را افقی زندگی کرده
ای، در یک خط، از گهواره تا گور. در مراقبه دگردیسی اتفاق می افتد. تو دیگر خطی
افقی نیستی، عمودی می شوی. تو به بلندترین قله خودآگاهی ات صعود می کنی و به ژرفتر
ین نقطه خودآگاهی ات دست می یازی.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ سه شنبه دهم شهریور 1388   توسط توحید
|
مراقبه 9/6/:
روز:
هميشه
به ياد داشته باش كه تو عشق هستي. جامعه تو را فراموش مي كند. انواع قيد و بندها را ايجاد مي كند تا نگذارد به ياد داشته
باشي كه عشق هستي. هرجا كه عشق هست، خدا هست. عشق
رايحه حضور خداست. پس اين را به ياد داشته باش و تمام
قيد و بندهايي را جامعه براي بازداشتن تو از به ياد داشتن واقعيت وجودت ايجاد كرده
است بگسل. ما از عشق و براي عشق ساخته شده
ايم.
شب:
ما
از قدر و قيمت خود آگاه نيستيم. از گنج بي پاياني كه درونمان نهان داريم آگاه
نيستيم و چون از اين گنج ناآگاهيم، ميل و آرزوي چيزهايي
كوچك را در سر مي پرورانيم. براي چيزهاي پست و
بي ارزش مي جنگيم. بر سر چيزهاي پيش پا افتاده با يكديگر رقابت مي كنيم. همين
كه از زيبايي دروني خويش آگاه شوي، تمام جنگ و دعواها پايان مي پذيرند. زندگي آرام
و بي تلاطم مي شود. زندگي به برازندگي مي رسد. تو ديگر به چيزهاي بي اساس علاقه
مندي نشان نمي دهي.
164
كيمياي عشق
عشق، الهي است. اگر چيزي در زمين الهي باشد،آن عشق است و
عشق هر چيز ديگري را هم الهي مي كند. عشق كيمياي حقيقی زندگي است؛ زيرا هر فلزي
را به طلا تبديل مي كند. در تمام فرهنگها به قصه هايي از اين دست بر مي خوريم كه
در آن، كسي قورباغه اي را مي بوسد و قورباغه به يك شاهزاده تبديل مي شود. قورباغه
منتظر آمدن عشق و دگرگون شدن خود بود. عشق متحول مي كند؛ اين پيام تمام آن قصه
هاست. قصه ها زيبا هستند؛ نمادين و معنادار. فقط عشق است كه حيوان را به انسان
تبديل مي كند. در غير اينصورت،تفاوتي ميان انسان و حيوان نيست. تنها تفاوت ممكن،
عشق است. هرچه بيشتر با عشق و بعنوان عشق زندگي كنيد، انسانيت بيشتري در شما متولد
مي شود. آنگاه فراتر از حيوانات و حتي انسانهاي ديگر مي شويد. ديگر الهي مي شويد.
رشد بشري در واقع، رشد عشق است. بدون عشق ما حيوانيم و با عشق انسان هستيم. وقتي
عشق حالت طبيعي ما شود، آنگاه الهي مي شويم.
31 آگوست
The only
quality that Buddha has is pure awareness consciousness witnessing. Witnessing
is a key word for all mediators. Witness that you are not the body … Witness
that you are not the mind… Witness that you are only a witness.
تنها کیفیتی که بودا دارا ست، آگاهی ناب
و شاهد بودن آگاهانه است. " شاهد بودن " واژه ای کلیدی برای همه آنهایی
است که به مراقبه می پردازند. شاهد اینکه تو جسم نیستی ... شاهد اینکه تو ذهن
نیستی ... شاهد اینکه تو فقط شاهدی.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ دوشنبه نهم شهریور 1388   توسط توحید
|
مراقبه 8/6/:
روز:
عشق
يگانه واژه اي است كه تمام چيزهاي با ارزش زندگي و تمام چيزهايي را كه ارزش دارا
شدن دارند در بردارد. تو مي تواني خدا را فراموش كني، چيزي را از دست نخواهي داد.
اما اگر عشق را فراموش كني همه چيز را از دست خواهي داد. اگر عشق باشد خدا هم خواهد
بود، زيرا خدا اوج قله عشق است. اما بدون عشق،حتي خدا هم ناممكن است. بدون عشق هيچ چيز ممكن نيست: نه شادماني، نه خير و بركت، نه
حقيقت، نه آزادي، عشق همان آب حيات است: به تو زندگي شادمان مي بخشد. عشق پل ميان زمان و جاودانگي است.
شب:
جامعه از تو مي خواهد مرده باشي نه زنده. تمام تلاش برآن است تا به نحوي تو را بميراند و در عين
حال از تو بعنوان يك موجود مفيد استفاده كند. و جامعه
به اين كار موفق شده است: همه زندگي را در تو از بين برده و به جاي آن كارايي
مكانيكي را جايگزين ساخته است. تمام علاقه
مندي جامعه به توليد است حتي به بهاي فدا شدن زندگي. بيشتر به كالا علاقه
مند است تا به رشد انسان. از اين رو جامعه پيوسته مردم را اندرز مي دهد كه آرام و
مطيع باشند،سر به راه باشند. آرامش را چنان تبليغ مي كند كه گويي چيزي مقدس است.
گويي با ارزش ترين چيز است. اما تو فقط زماني مي تواني
اين چنين آرام باشي كه احمق باشي و نتواني تشخيص دهي كه چه بهاي گزافي بابت چنين
آرامش مرده اي مي پردازي. آرامشي كه پشيزي نمي ارزد. تو آزادي ات، هوشمندي
ات، شادابي ات، عشقت، روحيه ماجراجويي ات را فدا مي كني. همه وجودت را فدا مي
كني. يك چرخ دنده، يك بخش قابل تعويض مي شوي. تلاش من برآن است تا تركيبي برتر به
وجود بياورم كه در آن آرامش و شادماني همچون دو روي يك سكه باشند. آنگاه پديده اي
بي نهايت زيبا رخ مي دهد: تو شادمان هستي اما داغ نيستي. آرامش داري اما سرد
نيستي. دقيقا در ميانه قرار داري. هم گرمي و هم
خنك. خنك در مقايسه با سرد، گرم در مقايسه با داغ. اما اين دو با هم هستند:
شادمان آرام و آرام شادمان. آنگاه وجود تو كل است، در كليت ريشه داري. شناخت آن،
شناخت هستي و شناخت همه چيز است.
163
آسيب ديدن
ميليونها نفر تصميم گرفته
اند كه حساس نباشند. پوست آنها كلفت شده است تا ديگران به آنها آسيب نرسانند، اما
اين تصميم بهاي سنگيني دارد. هيچكس نمي تواند به آنها آسيب رساند. در عين حال
هيچكس هم نمي تواند آنها را شاد كند. وقتي باز مي شويد، دو چيز در دسترس تان قرار
مي گيرد. گاهي هوا ابري است و گاهي آفتابي، اما اگر در غارتان محبوس بمانيد، ديگر
نه ابر وجود خواهد داشت، نه آفتاب. بهتر است از غار بيرون بياييد و در آفتاب
برقصيد و گاهي با ابرها غمگين شويد. گاهي باد ها مي آيند. وقتي ازغار بيرون
بياييد، همه چيز امكانپذير است و يكي از اين امكانات،آن است كه ديگران مي توانند
به شما آسيب برسانند ... ولي اين فقط يكي از احتمالات است. خيلي به آن فكر نكنيد.
در غير اينصورت دوباره بسته مي شويد. ميليونها امكان وجود دارد. اگر به آنها فكر
كنيد، شاد تر و پر مهرتر خواهيد شد و آزادتر خواهد بود. مردم هم آزادتر خواهند
بود. به اين ترتيب قادر خواهيد بود جشن بگيريد و بخنديد. هزار و يك احتمال وجود
دارد. چرا فقط اين احتمال را انتخاب كنيد كه مردم به شما آسيب خواهند رساند.
30 آگوست
Osho is a very
beautiful word. It should be added to every language. Just the sound is
beautiful in the first place: Osho. It shows respect, it shows love, it shows
gratitude. It is not just a dry word like "Reverend." It is a very
loving and friendly word, almost having the sense of "The Beloved."
اشو واژه ای بسیار زیباست. باید آنرا به
واژگان هر زبانی افزود. در وهله اول همان صورتش زیباست: اشو. این واژه احترام،
عشق، حق شناسی و شکر را نشان می دهد. فقط یک واژه خشک مثل " عالیجناب "
نیست. واژه ای بسیار دوست داشتنی و آشناست، تقریبا حال و هوای " محبوب را
دارد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ یکشنبه هشتم شهریور 1388   توسط توحید
|
مراقبه 7/6/:
روز:
عشق ورزيدن همان دينداري است. عشق ورزيدن به هستي همان عبادت است. تو بايد كيفيت عشق خود را توسعه دهي. بايد
آنرا بيشتر و بيشتر منتشر نمايي؛ بي قيد و شرط، بدون
انگيزه، بدون چشمداشت، بدون سلطه جويي، بدون منيت سازي. وقتي عشق تو كاملا ناب شود، به خدا مي رسي. هيچ چيزي
بالاتر از آن نيست. به نهايت كمال زندگي مي رسي. عشق
جوهر هستي است، پس بگذار راه تو راه عشق باشد.
شب:
انسان
ناآگاه از خويش، يك گداست. انسان آگاه از خويش بزرگترين پادشاه است، زيرا آنگاه كه
تو از خويش آگاه شوي، همه پادشاهي خداوند از آن تو مي شود. اين پادشاهي از قبل به تو ارزاني شده اما تو در خوابي. درون
توست اما تو به آن نمي نگري. چشمانت را به بيرون دوخته اي!
162
تسليم
شما در عمق وجودتان دوست داريد كاملا تسليم شويد؛ بطوريكه
همه نگرانيها حل شوند و بتوانيد آسوده باشيد، اما مي ترسيد. همه از تسليم شدن مي
ترسند. معمولا تصور مي كنيم كسي هستيم، در حاليكه هيچ هستيم. تنها چيزي كه بايد
تسليم كنيم، نفس كاذب است؛ يعني باور به اينكه كسي هستيم. اين باور افسانه اي بيش
نيست. وقتي افسانه را رها كنيد، واقعي مي شويد. وقتي چيزي را كه واقعا نداريد، رها
مي كنيد، همان كه هستيد، مي شويد. ما به نفسمان وابسته مي مانيم؛زيرا تمام عمر
تعليم ديده ايم كه مستقل باشيم. تمام عمر تعليم ديده ايم و برنامه ريزي شده ايم كه
بجنگيم؛گويي كل زندگي چيزي جز ستيز براي بقا نيست. زندگي را فقط وقتي تسليم شديد،
مي توانيد بشناسيد. آنگاه دست از جنگيدن بر مي داريد و لذت مي بريد. در غرب، مفهوم
نفس بسيا رقوي است و همه سعي دارند بر چيزي غلبه كنند. مردم حتي از غلبه بر طبيعت
حرف مي زنند. در حالي كه اين حرف كاملا احمقانه است. ما قسمتي از طبيعت هستيم.
چگونه مي توانيم بر آن غلبه كنيم؟ مي توانيم آنرا نابود كنيم، اما نمي توانيم بر
آن غلبه كنيم. به اين ترتيب است كه كل طبيعت به تدريج نابود مي شود و محيط زيست در
هم مي ريزد. چيزي وجود ندارد كه بتوان بر آن غلبه كرد. در حقيقت، بايد با طبيعت و
در طبيعت حركت كرد و به طبيعت اجازه داد تا وجود داشته باشد.
29 آگوست
Zen is the
only religious phenomenon in the world which has no doctrine, no scripture,
which has no God, no belief system, no organized church. It is an individual
phenomenon. Just like love. You do not have a church of love. You do not have a
political party for love. It is an individual freedom.
ذن تنها پدیده مذهبی در دنیا ست که هیچ
مکتبی ندارد، هیچ کتاب مقدسی ندارد، هیچ خدایی ندارد، هیچ نظام عقیدتی ندارد، هیچ
کلیسای سازمان یافته ای ندارد. ذن پدیده ای منفرد است، درست مثل عشق. شما کلیسای
عشق ندارید. شما برای عشق حزب سیاسی ندارید. ذن، آزادی مستقل و جداگانه ای است.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ شنبه هفتم شهریور 1388   توسط توحید
|
مراقبه 6/6/:
روز:
عشق
شهامتي فراوان مي خواهد. در حقيقت هيچ چيزي بيشتر از عشق نيازمند شهامت نيست، زيرا
شرط اساسي عشق، نيست كردن «خود »است. فقط زماني كه
خودت را نيست كرده باشي، عشق در تو شكوفا مي شود. « خود » غل و زنجير است
و رها شدن از آن نيازمند جرات و شهامت. تو به «خود » چسبيده اي. خيال مي كني كه
همه چيز «خود » توست. پس به شدت احساس ترس مي كني: «اگر دست از خود بشويم چه
بلايي بر سرم خواهم آمد؟ موجودي بي هويت خواهم شد. » بلي، زماني خواهد رسيد كه تو
هويتت، هويت كهنه ات، هويت دروغينت را از دست خواهي داد و مدتي نخواهي دانست كه
كيستي. آنگاه هويت راستينت سر بر خواهد آورد. نترس، صبح
نزديك است. به عقب نگاه نكن، جلو را نگاه كن... هيچ راه بازگشتي وجود ندارد. زندگي
هيچگاه به عقب باز نمي گردد، هميشه رو به جلو حركت مي كند. » بودا مي گويد
برو، همچنان برو تا به نقطه اي برسي كه هيچ آرزويي
باقي نمانده باشد. آن لحظه، لحظه كاميابي، لحظه شادماني و لحظه رستگاري است.
شب:
از
هر دري مي خواهي وارد شو... مي تواني از در آرامش وارد شوي تا به شادماني برسي، به
عشق برسي، به همدردي برسي، به درك و فهم بالاي انسانها برسي، به بخشش برسي.
فروتني، تواضع، شكسته نفسي، صداقت، صميميت، اعتماد، همه آنها شكوفا خواهند شد.
تو فقط از هر دري مي خواهي وارد شو. بكوش از در عشق وارد شوي يا بكوش از در همدردي
وارد شوي. هيچ فرقي ندارد. معبد خدا درهاي بسيار
دارد. اما تمام اين درها با يك كليد گشوده مي شود و آن كليد، مراقبه است. آگاهي
است. مسيح، بودا، محمد، زرتشت و ... همگي به يك جا رسيده اند اما از درهايي
بسيار متفاوت. وقتي داخل شدند ناگهان دريافتند كه همه درها درست بودند. معجزه
اينجاست كه همه آنان از يك كليد استفاده كردند. درها كاملا متفاوت بودند. شكل
قفلها متفاوت بود. جهت شان متفاوت بود اما آنان از يك كليد استفاده كردند و آن
كليد نامش آگاهي بود.
161
استقلال
كسي كه مي گويد: «علي رغم هرچه اتفاق بيفتد، شاد خواهم
ماند و در هر شرايطي، راهي براي شاد شدن پيدا خواهم كرد»، فردي مستقل است. هيچ
سياستي موثر نخواهد بود. هيچ تغييري در وضعيت دنياي بيرون تفاوتي ايجاد نخواهد
كرد. فرد مستقل، خواه فقير يا غني، خواه گدا يا پادشاه، در هر حال يكسان مي ماند
و شرايط دروني اش تغيير نمي كند. هدف تمام مراقبه ها، رسيدن به آرامش و خاموشي بي
قيد و شرط است. در آنصورت، اين آرامش به شما تعلق مي يابد. آنگاه هر اتفاقي كه روي
دهد، شما شاد خواهيد ماند. خواست تان را كنار بگذاريد تا ببينيد همه چيزهايي كه
طلب مي كرديد، به خودي خود اتفاق مي افتند. ناگهان همه چيز به نرمي شروع به حركت
مي كند. همه چيز با هم هماهنگ مي شود.
28 آگوست
Rejoice! Sing!
Dance! Dance so totally that your egos melt and disappear. Dance so totally
that the dancer is no longer there, but only the dance remains. Then you will
find me wherever you are.
شادی کن! آواز بخوان! دست افشانی کن!
چنان با تمام وجود، همچون قاصد کی چر خان به دور خود بچرخ، تا نفس تو ذوب و ناپدید
گردد. چنان با تمام وجود پایکوبی کن، که دیگر قاصدک چر خانی آنجا نباشد و فقط رقص
باقی بماند. آن وقت هر جا که باشی مرا می بینی.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ جمعه ششم شهریور 1388   توسط توحید
|
مراقبه 5/6/:
روز:
ما
در خود ستاره اي بي نهايت زيبا داريم. ما ستاره هستيم.
البته غبارها و ابرهايي فراوان ما را فراگرفته اند و اگر كسي از بيرون بنگرد ستاره
اي نخواهد يافت. هدف مراقبه رخنه كردن در ابرهاي تاريكي است كه ما را فراگرفته اند
و رسيدن به هسته وجود جايي كه نور ابدي در آنجا حاضر است. جايي كه زندگي با شعله
اي از شور و نشاط، شادماني و زيبايي اي چشمگير شعله ور است. اين دروني ترين شعله
همان خداست. سفر دشوار اما بسيار پربار است. و
سفر فقط در آغاز دشوار است. آنگاه كه تو طعم آن لذت ناشناخته، آن احساس رهايي و
هيجان ناشناخته را بچشي، سفر ديگر دشوار نخواهد بود. آنگاه
هر لحظه آن از چنان زيبايي دل انگيز، نشاطي بي بديل و شور و حالي عظيم برخوردار
خواهد شد كه حاضر خواهي بود هرگونه سختي را به جان بخري. حتي حاضر خواهي بود در
راه آن جان دهي، زيرا آنگاه خواهي دانست كه حتي مرگ نيز مرگ نيست.
شب:
انسان
به شدت تلاش مي كند تا همچنان بدبخت باقي بماند اما اين را نمي داند. آنگاه كه
بداند، از مضحك بون آنچه با خود مي كند خنده اش خواهد گرفت. انسان با آفريدن
بدبختي به تمام شيوه هاي ممكن، به راستي شاهكار مي كند. كوچكترين فرصت را از دست
نمي دهد. هرچيزي ا كه مي تواند بدبختش سازد در هوا مي قاپد! اين رويه را بايد
تغيير داد. زندگي هردو فرصت را در اختيار تو قرار مي دهد. هم روز را، هم شب را. هم
گل را، هم خار را. همواره بين اين دو تعادل برقرار است، نصف به نصف. بسته به توست
كه كدام را برگزيني. معجزه اينجاست كه اگر تو خار را
برگزيني دير يا زود هيچ گلي را نخواهي ديد، زيرا ذهنت به خار انس خواهد گرفت. فقط
قادر خواهي بود خار را ببيني، گل را از كف خواهي داد. كوچكترين توجهي به آن
نخواهي داشت. عين همين اتفاق در مورد كسي كه گل را برمي گزيند مي افتد: او شروع به
فراموش كردن خار مي كند و توجه اش به خار جلب نمي شود. نگاهش چنان مثبت مي شود كه
همه چيز را متفاوت مي بيند.
160
علاقه و اكراه
روزي كه تصميم بگيريد چيزهايي را كه دوست
داريد، طلب نكنيد و در عوض، چيزهايي را كه اتفاق مي افتد، دوست داشته باشيد، آنروز
بالغ شده ايد. ما هميشه مي توانيم آنچه را كه دوست داريم، بخواهيم و طلب كنيم، اما
اين كار ما را فلاكت زده و بيچاره مي كند؛ زيرا دنيا مطابق آنچه ما دوست داريم يا
دوست نداريم، نمي گردد. تضميني نيست كه آنچه را شما مي خواهيد، زندگي هم بخواهد.
احتمال دارد زندگي به سوي چيز ديگري مقدر شده باشد كه شما اصلا از آن آگاه نباشيد.
وقتي چيزي كه دوست داريد، پيش مي آيد، باز هم چندان شاد نخواهيد بود؛ زيرا هرچه
را مي خواهيم، قبلا در خيالمان با آن زندگي كرده ايم. پس آنچه به دست مي آوريم،
دست دوم است. اگر بگوييد دوست داريد با مردي خاص ازدواج كنيد، پيشاپيش در خيالتان
با او ازدواج كرده و به آن فكر كرده ايد. آنگاه اگر در واقعيت با او ازدواج كنيد،
مطابق تصوراتي كه در خيال خود داشتيد، نخواهد بود. او فقط يك رونوشت از خيال شما
خواهد بود؛ زيرا واقعيت به اندازه خيال، خيال انگيز نيست. آنگاه نوميد خواهيد شد.
اگر آنچه را كه پيش مي آيد، دوست داشته باشيد، اگر خواست خود را مقابل خواست
زندگي فرار ندهيد، اگر فقط بگوييد باشد، بله،آنگاه هرگز دچار فلاكت نخواهيد شد.
زيرا علي رغم هرچه روي دهد، هميشه برخورد و گرايشي مثبت داريد و آماده پذيرش و لذت
بردن از اتفاقات زندگي هستيد.
27 آگوست
Remember the
difference between childlike and childish: to be childlike is to be a sage; to
be childish is not to be a sage. To be childish means to be immature; it needs
mush improvement, growth, maturity.
فرق بین کودک وار و کودکانه را به خاطر
داشته باش: کودک وار بودن فرزانه بودن است، کودکانه بودن فرزانه بودن نیست.
کودکانه بودن یعنی نا بالغ بودن، که به اصطلاح، رشد و بلوغ بسیاری نیاز دارد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ پنجشنبه پنجم شهریور 1388   توسط توحید
|
مراقبه 4/6/:
روز:
دانش
سهل و ارزان است. تو مي تواني هرقدر كه بخواهي دانش بيندوزي. مي تواني آنرا از
ديگران قرض بگيري. اما خرد گران بهاست، بسيار گرانبها.
تو بايد بهاي آنرا با تلاشي شديد، آگاهي و مراقبه گري بپردازي. هيچكس نمي
تواند خرد را به تو بدهد و يا آنرا از تو بگيرد. فقط تلاش فردي توست كه خرد را در
تو شكوفا مي سازد. خرد همچون بذري در درون توست اما بذري بيش نيست. تو بايد آن بذر
را بكاري، كودش دهي، پرورشش دهي، آبياري اش كني، مراقبتش كني- و اين همان مراقبه
است. بذر آرام آرام رشد خواهد كرد. آنگاه تو يك بوته گل سرخ خواهي شد و گلهايي
فراوان در تو شكوفا خواهند شد. وقتي گلهاي تو شكوفا شوند و رايحه ات در ياد
پراكنده شود، شادي و نشاطي عظيم به پا خواهد خاست- نه فقط در تو- كل هستي با تو
شاد و خرم خواهد شد. هرگاه شخصي شادمان مي شود، كل هستي
يك گام به پيش برمي دارد.
شب:
همه
ما به سر آويخته ايم. تنها مشكل ما همين است و تنها يك راه حل وجود دارد: از سر به
درون قلب فرود آي تا تمام مشكلات ناپديد شوند. مشكلات را سر بوجود آورده است. و
ناگهان همه چيز چنان واضح و روشن مي شود كه در حيرت مي ماني چگونه خود را پيوسته
به اختراع مشكل مشغول داشته بودي. اسرار همچنان باقي مي مانند اما مشكلات ناپديد
مي شوند. اسرار فراوان مي شوند اما مشكلات هيچ مي شوند.
و اسرار هستي زيبا هستند. قرار بر اين نيست كه
پرده اسرار را كنار بزني، بلكه بايد با آنها زندگي كني.
159
عبادت
عبادت را بايد در درون حس كرد. مردم معناي عبادت را كاملا
فراموش كرده اند. عبادت يعني برخورد با واقعيت، با قلبي كودكانه؛ نه محاسبه گر،
زيرك و يا تحليلگر، بلكه با قلبي سرشار از حيرت و شگفتي. عبادت، يعني احساس اين
كه شگفتي و راز شما را احاطه كرده است؛ عبادت، يعني بدانيم كه آنچه پيداست فقط،
محيط و حاشيه است و فراسوي آن چيزي مهم با معنا نهفته است. وقتي كودكي بدنبال
پروانه ها مي دود، سرشار از حس عبادت است يا وقتي به جاده اي مي رسد و گلي را مي
بيند- گلي بسيار معمولي- با شگفتي كامل مي ايستد و گل را تماشا مي كند؛ وقتي به
ماري مي رسد، حيرت زده و لبريز از انرژي مي شود. هر لحظه شگفتي تازه اي در بر
دارد. كودك هيچ چيز را بديهي و مسلم فرض نمي كند. اين برخورد، عبادت است. هرگز
چيزي را بديهي تصور نكنيد. وقتي چيزها را بديهي بدانيد، ساكن مي شويد و كودك
درونتان ناپديد مي شود، شگفتي تان مي ميرد و اگر در قلب حس شگفتي نباشد، ديگر
عبادتي وجود نخواهد داشت. عبادت، يعني زندگي راز آميز است كه به هيچ وجه نمي توان
آنرا شناخت. عبادت فراتر از درك آدمي است. هوش با تمام تلاش شكست مي خورد و هرچه
بيشتر سعي كنيم زندگي را بشناسيم، ناشناختني تر به نظر مي رسد.
26 آگوست
Allow your
laugher to be total. A total laugher is a rare phenomenon. When each cell of
your body laughs, when each fiber of your being pulsates with joy, then it
brings a great relaxation. There are a few activities which are immensely
valuable; laugher is one of those activities.
بگذار خنده ات با تمام وجود باشد.خنده
ای با تمام وجود پدیده نادری است. وقتی هر سلول بدنت می خندد، وقتی هر تار وجود ت
از سر وجود به ارتعاش در می آید، آنگاه انبساط خاطری عظیم به همراه می آورد.
فعالیتهای معدودی وجود دارند که بی اندازه ارزشمندند؛ خنده یکی از آنهاست.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ چهارشنبه چهارم شهریور 1388   توسط توحید
|
مراقبه 3/6/:
روز:
دانش
را مي توان از بيرون بدست آورد. دانستن نيازمند پاكسازي دروني است. دانش، مجموعه
اطلاعات است، دانستن، توانايي ديدن و فهميدن. دانش هيچگاه كسي را دگرگون نمي كند. دانشور فقط مطالب را تكرار مي كند. يك راديو ضبط است نه بيشتر
و نه كمتر. اما يك شخص دانا مي داند و به اعتبار خود مي داند. او به چيزي
باور ندارد، مي بيند. او يك مسيحي نيست، يك مسيح است. يك بودايي نيست، يك بوداست. اين
را به ياد داشته باش: تو نيازمند يك دگرگوني بنيادين
در خودآگاهي ات هستي. و اين خودآگاهي تو را قادر به ديدن مي كند. كار من
اطلاع رساني به تو نيست، بلكه دگرگون ساختن توست و اين همان راه رهروي است.
شب:
روياها
را مي توان واقعيت بخشيد، تمام روياها را. نهايت روياها، يعني رسيدن به شادماني،
چنان نزديك است كه دست نيافتن انسان به آن بسيار عجيب مي نمايد. شادماني كاملا در
دسترس توست. در دسترس همه انسانهاست. اما انسانها بسوي آن حركت نمي كنند. اگر هم
حركت كنند در مسير نادرست حركت مي كنند. بنابراين زندگي اشان ناخشنود مي ماند. و
گذراندن زندگي در ناخشنودي رنج و عذاب است. جهنم غير اين نيست. جهنم مكاني جغرافيايي در جايي نيست، حالتي از روان ناخشنود
است. آنگاه كه خشنودي هست، بهشت هم هست.
158
تحقير
متواضع
باشيد. آنگاه هيچكس نمي تواند شما را تحقير كند. عاري از نفس باشيد. آنگاه هيچكس
نمي تواند به شما آسيبي برساند. گاهي مردم بهانه اي براي بيرون ريختن خشم شان مي
يابند، اما اين نبايد دليل براي برآشفته شدن شما باشد. فقط دو احتمال وجود دارد؛
يا حق با فرد مقابل است، پس شما احساس شرمساري مي كنيد و يا حق با او نيست؛ آنگاه
او مسخره مي شود و كل آن وضعيت، خنده دار است و مي توان از آن لذت برد. اگر احساس
مي كنيد كه حق با فرد مقابل است، هرچه مي گويد بپذيريد و متواضع باشيد. اگر متواضع
باشيد، هرگز تحقير و شرمسار نخواهيد شد. گويي در رديف آخر ايستاده ايد و نمي توان
شما را به عقب برگرداند. سعي نمي كنيد كه نفر اول باشيد. پس هيچكس نمي تواند مانع
شما شود.
25 آگوست
Love only
gives. It is not business, so there is no question of loss or profit. Love
enjoys giving, just as flower enjoy releasing their fragrance. Why should they
be afraid? Why should you be afraid? Remember, fear and love never exist
together; they can not. No coexistence is possible. Fear is just the opposite
of love.
عشق فقط می بخشد. عشق تجارت نیست.
بنابراین اصلا حساب سود و زیانی در میان نیست. عشق از بخشش لذت می برد. درست
همانطور که گلها از عطر افشانی لذت می برند. چرا باید در هراس باشند؟ تو چرا باید
در هراس باشی؟ به خاطر داشته باش، ترس و عشق هرگز با هم نیستند؛ نمی توانند با هم
باشند. هیچ هم زیستی یی ممکن نیست. ترس درست نقطه مقابل عشق است.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ سه شنبه سوم شهریور 1388   توسط توحید
|
مراقبه 2/6/:
روز:
تو
به خانه و خوراك احتياج داري. به پول و پوشاك احتياج داري. اما آنها نبايد هرچيز و
همه چيز تو شوند. بايد زمان و مكاني را به كاوش درون اختصاص دهي. اين همان چيزي
است كه مراقبه ناميده مي شود: با خويش نشستن، با خويش بودن. در اختيار دنياي درون
قرار داشتن. اين در اختيار بودن، اين باز و پذيرا بودن،
تو را نه به روي خويشتن خودت، بلكه به روي خويشتن هستي مي گشايد. تو تا
زماني كه نداني زندگي چيست، زندگي ات پوچ و بيهوده خواهد ماند و در بيهودگي به سر
خواهي برد. تو فقط بايد كمي هشيارتر و حساس تر شوي. تو با ديدن خويش، دوباره متولد
مي شوي. پيوستن به خويش، تولد دوباره توست.
تولد واقعي توست و در آن حال، تو دوباره به دنيا مي آيي.
شب:
تو
بايد چراغ راه خود باشي. اين سودا را از سرت به در كن كه مي تواني از كتابها
راهنمايي بگيري يا مي تواني دانايي را از ديگران قرض بگيري. اين يكي از بزرگترين
موانع جست و جوي روحي و معنوي توست. تو به هيچ چيزي در بيرون از وجودت احتياج
نداري. خدا همه آنچه را كه در سفر لازم داري در اختيارت
نهاده. تو فقط بايد درونت را جست و جو كني: چراغ در درون توست و تنها چراغ درونت مي تواند به تو كمك كند مسير درست را از مسير
غلط تشخيص دهي، به بيراهه نروي و همواره در جهت هستي گام برداري. كساني كه
به ديگران متكي هستند، فرصت را از دست مي دهند. ( البته در اين مسير، ديگران فقط
نقش عصا را براي تو بازي مي كنند كه برخيزي و تو با صبر و سماجت است كه مي تواني
طي طريق نمايي. )
157
خشونت
هيچكس خشن بدنيا نمي آيد، بلكه خشونت را مي آموزد. فرد تحت
تاثير خشونت جامعه قرار مي گيرد و خشن مي شود. هر كودكي، عاري از خشونت بدنيا مي
آيد. در وجود اصلي شما، خشونتي وجود ندارد. موقعيتها ما را شرطي كرده اند. بايد در
برابر چيزهاي زيادي از خود دفاع كنيم. اهانت بهترين شيوه دفاع است. وقتي كسي ناچار
است در اوقات زيادي از خودش دفاع كند، اهانت مي كند و خشن مي شود؛ زيرا تصور مي
كند بهتر است اول آسيب بزند و بعد منتظر آسيب ديدن بشود. كسي كه اولين ضربه را مي
زند، شانس برد بيشتري دارد. اين همان اصلي است كه ماكياولي در كتاب مشهور خود –
شاهزاده – به آن اشاره مي كند. او مي گويد، تهاجم بهترين شيوه دفاع است. منتظر
نشويد. قبل از آنكه كسي به شما حمله كند، شما بايد حمله كنيد. او مي گويد: وقتي
مورد حمله قرار مي گيريد، بسيار دير شده است و پيشاپيش بازنده شده ايد. براي همين
است كه مردم خشن شده اند. آنها خيلي زود متوجه شده اند كه اگر خشونت نداشته باشند،
له خواهند شد. تنها راه بقا جنگيدن است. وقتي آنها اين حقه را فرا گيرند، به
تدريج كل سرشت شان توسط آن مسموم خواهد شد. اين فرآيند، طبيعي نيست. پس بايد آنرا
كنار گذاشت.
24 آگوست
One needs
silence in the heart, and yet a silence which is not cold but warm, a silence
which can sing and dance. When silence and song meet, the man is whole.
انسان در دلش به سکوت نیاز دارد، ولی
سکوتی نه سرد، که گرم؛ سکوتی که می تواند آواز سر دهد و به رقص در آید. وقتی سکوت
و آواز با هم تلاقی می کنند، انسان کامل است.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ دوشنبه دوم شهریور 1388   توسط توحید
|
مراقبه 1/6/:
روز:
ما با خردي نامحدود به دنيا مي آييم اما با دانش اندوزي، خرد را از
دست مي دهيم. دانش چيزي پست و
بي ارزش است. چيزي خاكي و ناچيز است. ما خرد گران بها را فداي دانش ارزان مي كنيم!
بار دانش را بر زمين بگذار. دانش را از ياد ببر. و همين
كه تمام دانش را از ياد ببري، خرد در تو فوران مي كند. خرد طبيعت فطري
توست. آموختني نيست. جست و جو كردني نيست. مجبور نيستي در بيرون دنبال آن بگردي.
در دروني ترين هسته وجود توست. مراقبه يعني از ياد بردن دانش تا خرد بتواند اختيار
زندگي را دوباره دست گيرد.
شب:
يگانه چيز لازم و اساسي، آگاهي است. اما مردم در چيزهاي غير لازم و بي اساس گم شده اند.
مردم از چيزهاي باارزش غافل مانده اند و حاضرند زندگي خود را با چيزهاي بي ارزش
مبادله كنند. چنين است كه همه روحشان را از دست داده اند. چنين است كه هركس روحش
را فروخته و بي روح شده.
156
تنهایی
تنهایی، اندوه و غم، آرامش و سکوتی عمیق در بردارد. بسته به
شماست که چگونه به آن نگاه کنید. داشتن فضایی خاص خود، دشوار است، اما اگر فضایی
خاص خود نداشته باشید، نمی توانید با وجود خود آشنا شوید و هرگز خودتان را نخواهید
شناخت. در حالیکه همه ما مشغول و سرگرم هزار و یک موضوع- در روابط، در امور دنیا،
اضطرابها، نقشه ها، آینده و گذشته- هستیم، در سطح زندگی می کنیم. وقتی تنها هستید،
می توانید ساکن شوید و به درون بروید. در تنهای، از آنجایی که اشتغال ذهنی ندارید،
احساستان مثل همیشه نخواهد بود. احساسات در تنهایی متفاوت خواهند بود و این تنهایی
عجیب بنظر می رسد. بی شک هرکس افراد محبوب و دوستانش را عاقبت از دست می دهد، این
احساس همیشه وجود خواهد داشت و اگر شما عمیقا به خودتان عشق بورزید و به درون روید،
آماده خواهید بود که به دیگران بیشتر و عمیق تر عشق بورزید. کسی که خودش را نمی
شناسد، نمی تواند عمیق عشق بورزد. اگر در سطح زندگی کنید، روابط تان عمق نخواهند
داشت. اگر عمیق باشید، روابط تان هم عمیق خواهند شد.
23 آگوست
God is always
joking. Look at your own life it is a joke! Look at other people is lives, and
you will find jokes and jokes and jokes. Seriousness is illness; seriousness
has nothing spiritual about it. Spirituality is laughter, spirituality is joy,
and spirituality is fun.
خداوند همیشه در حال شوخی است. به زندگی
خودت نگاه کن – خنده آور است. به زندگی دیگران نگاه کن و همه اش شوخی خواهی یافت؛
شوخی ، شوخی ، شوخی. جدیت بیماری است. جدیت را با معنویت هیچ سر و کاری نیست.
معنویت خنده، نشاط تفریح است.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ یکشنبه یکم شهریور 1388   توسط توحید
|