مراقبه 31/2/:
روز:
به جز گروه اندكي انسانهاي كاملا كر، همه گمان مي كنند مي توانند بشنوند. به جز گروه اندكي انسانهاي كاملا كور، همه گمان مي كنند مي توانند ببينند. اما اين حقيقت ندارد. درست گوش دادن يعني گوش دادن با عشق و همدردي. تو مي تواني به شيوه اي خصومت آميز گوش دهي. مي تواني با پيش داوري گوش دهي. مي تواني با تعصب كامل گوش دهي. مي تواني با تمام شرطي شدن هاي ذهنت گوش دهي. ولي اين نوع گوش دادن، درست گوش دادن نيست. اما عشق مي تواند همه اينها را دور بيندازد و در سكوت گوش دهد. در چنين حالتي هر چيزي مي تواند تو را به روشني برساند. صداي باراني كه بر بام مي خورد... اگر بتواني درست گوش دهي – گوش دادن محض، بدون هيچ پنداري، بدون هيچ ميل و هوسي مزاحم، بدون هيچ تلاشي براي فهميدن – درخواهي يافت باران نيست كه بر بام مي بارد، بلكه خود خداست. آنگاه بادي كه بر درختان كاج مي گذرد و صداي شرشر آب و همه چيز. مساله اين نيست كه به چه گوش مي دهي، مساله چگونه گوش دادن توست. با عشق گوش بسپار تا حقيقت را در چند قدمي بيابي.
شب:
نور درونت را كه بيابي، زندگي ات به شادماني مطلق دگرگون مي شود. شادماني اي از نوع مسري كه به همه كس سرايت مي كند. آناني كه پذيرا هستند با نزديك شدن به تو، احساس متفاوتي خواهند يافت. قلبشان به تپش خواهد افتاد. در وجودشان زنگهايي نواخته خواهد شد... با تو به نوعي همگون خواهند شد. يك شخص شادمان مي تواند هزاران نفر را شادمان كند. از اين رو علاقه من نه به جامعه، بلكه به تك تك افراد است. اگر من بتوانم فقط چند هزار نفر را دگرگون سازم، آنان هزاران نفر ديگر را شعله ور خواهند ساخت. و اين روند بي پايان است كه همواره ادامه خواهد داشت.
62
نمايش تك نفره
دين دار بودن بسيار دشوار است؛ زيرا بايد هم تجربه گر بود و هم خود تجربه؛ هم دانشمند و هم آزمون. در درونتان ديگر تقسيم بندي وجود ندارد. شما در نمايشي بازي مي كنيد كه فقط يك هنرپيشه دارد. يك نمايش معمولي، هنرپيشه هاي زيادي دارد و نقش ها تقسيم مي شوند. در نمايش تك نفره، شما تنها هستيد. همه نقش ها را شما بايد ايفا كنيد. راهبي بودايي عادت داشت هر روز صبح فرياد بزند: « بوكوجو، تو كجايي؟ » در واقع، اين نام خود او بود. بعد خودش جواب مي داد: « بله قربان! من اينجا هستم. » بعد مي گفت: « بوكوجو، به ياد داشته باش يك روز ديگر به تو داده شده است. آگاه و هشيار باش. احمق نباش. احمق نباش » و بعد خود مي گفت: « بله قربان! نهايت سعي خودم را خواهم كرد. » شاگردان راهب فكر مي كردند كه استادشان ديوانه شده است، در حاليكه او نمايشي تك نفره را اجرا مي كرد. اين وضعيت، حال دروني هركس است. شما گوينده، شنونده، فرمانده و فرمانبردار هستيد. مديريت چنين نمايشي دشوار است؛ زيرا نقش ها باهم مخلوط مي شوند. اجراي نقش فرمانده،در حاليكه شخص ديگري فرمانبردار است، آسان است. وقتي نقش ها تقسيم مي شوند، همه چيز روشن و واضح است. هيچ چيز در هم نمي ريزد. شما بايد نقش خود را ايفا كنيد، ديگران هم نقش خودشان را. اين كار آسان است. اين وضع اختياري و دل بخواه است.
21می
Express your uniqueness in whatsoever you do. Express your individuality. Let existence be proud of you. Life will not be felt like a drag; it will become a fragrance.
در هر کاری که انجام می دهی بی همتایی خویش را به نمایش بگذار. فردیت خویش را عرضه کن. بگذار هستی به تو افتخار کند. آنگاه زندگی، همچون وبالی بر گردن احساس نخواهد شد؛ زندگی به عطری دل انگیز بدل خواهد شد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388   توسط توحید
|
مراقبه 30/2/:
روز:
انسان بدون مراقبه، عادي و معمولي مي شود. خودآگاهي اش زنگار مي زند و با گرد و غبار انباشته مي شود. درخشندگي و تيزهوشي اش را از دست مي دهد و كم كم كاملا از ياد مي برد كه كيست. احمق و نادان مي شود. اين كه فراموش كني كيستي بالاترين درجه حماقت است. و اين اتفاق براي كل بشريت افتاده است. با مراقبه، مي توان خودآگاهي را شفاف و درخشان كرد. مي توان گرد و غبارها را از تنش روبيد و زنگارهايش را زدود. مي توان آيينه خودآگاهي را دوباره صاف و روشن ساخت. هرگاه آيينه خودآگاهي تو صاف و روشن باشد، واقعيت را باز خواهد تاباند. و خدا نام ديگر واقعيت است. شناخت خدا، شناخت همه چيزهاست و نشناختن خدا، زندگي در ناداني، تاريكي و مرگ است.
شب:
دينداري چيزي نيست جز هنر نيست كردن خود در كل. كل همان خداست. به همين دليل كسي كه به خدا رسيده است مقدس ناميده مي شود. او خود، كل شده است. ديگر مستقل از كل نيست. پندار نادرست و احمقانه جدا ومستقل بودن از كل را دور انداخته است. او ديگر کوه يخ نيست، بلكه ذوب شده و به اقيانوس پيوسته است. آن لحظه، لحظه شادماني است. پس از آن ديگر شادماني تو را ترك نخواهد گفت- راهي براي ترك گفتنت نخواهد يافت. حتي اگر بدبختي را بخواهي ممكن نيست بدبخت شوي. انسان متوسط و عادي كه در زندگي اش برمحور « خود » مي چرخد، به شدت براي شادماني تلاش مي كند اما هرگز نمي تواند شادمان شود و همچنان بدبخت مي ماند. اما انساني كه خود را تسليم كرده، حتي اگر خود بخواهد نمي تواند بدبخت شود. شادماني، پيامد تسليم است و بدبختي پيامد مقاومت.
61
مرگ
مرگ هيچ اشكالي ندارد. هنگام مرگ آسايشي عميق نازل مي شود. وقتي جسم بطور كامل تحليل مي رود، مرگ تنها چيزي است كه مورد نياز است. آنگاه مرگ اتفاق مي افتد و روح به مرحله والاتري از تكامل وارد مي شود. مرگ زيباست، اما هرگز خواهان مرگ نباشيد؛ زيرا در اينصورت، مرگ به خودكشي تبديل مي شود و ديگر طبيعي نيست. شايد خودكشي نكنيد، اما وقتي طلب مرگ كنيد، به خودكشي تمايل پيدا مي كنيد. وقتي زنده هستيد، زنده باشيد و وقتي مي ميريد، بميريد. چيزها را با هم قاطي نكنيد. عده اي هستند كه رو به مرگند، اما به زندگي مي چسبند. اين كار خطاست، زيرا وقتي مرگ فرا مي رسد، بايد برويد. حتي با فكر كردن به مرگ، مرگ را طلب مي كنيد. در واقع اين همان چسبيدن به زندگي است، اما در مسيري معكوس. كسي كه در حال مرگ است و به زندگي مي چسبد، نمي خواهد بميرد. هرچه را همانطور كه هست، بپذيريد و وقتي بي قيد و شرط بپذيريد، همه چيز زيبا مي شود؛ حتي درد هم تاثيري تطهير كننده دارد. پس در برابر هرچه برايتان پيش مي آيد، شكرگزار باشيد.
20می
There are people for whom life is a drag, and there are people for whom even death is a dance. I want to say to you that if you make your life an art, your death will be the culmination of the art – the highest peak, a beauty in itself.
افرادی هستند که زندگی وبال گردشان است و افرادی نیز هستند که حتی مرگ هم برای آنان رقص و پایکوبی است. می خواهم به تو بگویم اگر از زندگی ات هنر بیافرینی، مرگ تو کمال آن هنر خواهد بود – بالاترین قله، به خودی خود یک زیبایی وصف ناشدنی.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388   توسط توحید
|
مراقبه 29/2/:
روز:
مراقبه فقط در آرامش و آسودگي ژرف شكوفا مي شود. آرامش، خاك مناسب رستن مراقبه است. مراقبه همان تمركز فكر نيست. اين را به خاطر بسپار. تمركز فكر نوعي تقلاست كه نمي توان در آن آرامش داشت. نوعي تنش است. نمي تواند آرامش آفرين باشد. تمركز فكر بدين معناست كه تو انرژيهاي ذهنت را بر يك چيز متمركز مي كني. اين يعني تلاش و مشقت زياد. تمركز فكر بيشتر به درد كارهاي علمي مي خورد. علم از راه تمركز فكر به عمل مي پردازد، زيرا علم هيچگاه از ذهن فراتر نمي رود. ذهن زمانيكه بر چيزي متمركز است در نقطه اوج خود به عمل مي پردازد، زيرا تمام انرژيهاي آن در يك نقطه گرد مي آيند. دين تلاشي براي فراتر رفتن از ذهن و تمركز فكر هيچ كمكي در اين مورد نمي تواند بكند. بنابراين تمركز فكر و مراقبه مترادف هم نيستند. نه تنها مترداف هم نيستند، بلكه در قطب مخالف يكديگر قرار دارند. مراقبه يعني حالت رهايي كامل. چنان رها و آسوده بودن كه ذهن ذوب مي شود. همانگونه كه به هنگام تمركز فكر، ذهن قوي و قوي تر مي شود- ذهن هرقدر متمركز شود قوي تر مي شود- به هنگام رهايي، ذهن ضعيف و ضعيف تر مي شود، زيرا هيچ چيزي استثنا نيست، همه چيز در برگرفته شده است. هيچ تقلا و هيچ تنشي وجود ندارد. تو به هيچ چيز نياز نداري، زيرا تلاشت بر آن نيست كه خودت را متمركز كني. تو فقط باز و در دسترس هستي. اين در دسترس بودن، اين گشوده و باز بودن به روي هستي، همان مراقبه است. پيش شرط آن آرامش و رهايي كامل است. پس هر زماني فرصتي يافتي آرام شو و از آنچه مي گذرد هشيار باش: سگي در دور دست پارس مي كند. همسايه ها با هم جر و بحث مي كنند. سر و صداي رفت و آمد اتومبيل به گوش مي رسد. هيچ چيز نبايد باعث پريشاني تو شود. در مراقبه هيچ چيز باعث پريشاني نمي شود. پريشاني تنها زماني مي تواند وجود داشته باشد كه تلاش كني متمركز شوي. از اين رو هيچ چيز در مراقبه نمي تواند اختلال كند. هيچ چيز نمي تواند پريشاني به بار آورد. همه چيز در برگرفته مي شود. در چنين حالت باز و پذيرا بودن، ذهن به تدريج ناپديد مي شود. تبخير مي شود و تو بي ذهن مي شوي. اين تجربه بسيار شگرف است. آرام آرام، روزي پي مي بري كه بيرون از ذهنت رفته اي، كاملا بيرون از ذهن. تو از آن فراتر رفته اي. از اين روست كه عارفان، گاهي چون ديوانگان جلوه مي كنند، زيرا ديوانگان سقوط مي كنند و عارفان به فراز ذهن صعود. هر دوي اينها ذهن را در راه و جهتي متفاوت ترك مي گويند، اما در يك چيز مشابهت دارند. بنابراين ممكن است كه عارفان كمي ديوانه به نظر آيند و برعكس، ديوانگان كمي شبيه عارفان باشند.
شب:
هرگاه فرصتي يافتي دنياي بيرون را كاملا به فراموشي بسپار. اين دنيا سطحي است. در ژرفاي درونت فرو برو تا نور را بيابي، نوري كه زندگي توست، نوري كه ماده سازنده وجود توست و همه جهان نيز از آن ساخته شده. اين نور در زمانهاي قديم خدا ناميده مي شد. اكنون اين واژه كمي دردسر ساز شده است. برخي اين واژه را دوست ندارند. كمي از مد افتاده به نظر مي رسد. تا زمانيكه درنيابي موجوي جاودان هستي و هيچ چيز نمي تواند تو را از بين ببرد، در سطح و محيط پيرامون باقي خواهي ماند.
60
آزادي
زندگي ناامن است. زندگي آزاد است. اگر امنيت وجود داشته باشد، قيد و بند هم به ميان مي آيد. اگر همه چيز مطمين باشد، ديگر آزادي وجود نخواهد داشت. اگر فردا معين و ثابت باشد، آنگاه امنيت وجود خواهد داشت، اما ديگر آزادي نخواهيد داشت و فقط يك آدم آهني خواهيد بود. بايد كارهاي خاصي را انجام دهيد كه از قبل تعيين شده اند. اما فردا زيباست؛ زيرا فردا آزادي مطلق است. كسي نمي داند فردا چه اتفاقي خواهد افتاد. كسي نمي داند فردا نفس خواهد كشيد يا نه. پس زيبايي وجود دارد؛ زيرا همه چيز در اغتشاش است. همه چيز يك چالش است وهمه چيز بعنوان يك احتمال وجود دارد. به دنبال تسكين نباشيد. اگر تسكين و تسلي بخواهيد، ناامن خواهيد ماند. ناامني را بپذيريد تا ناامني ناپديد شود. اين موضوع ضد و نقيض نيست، بلكه حقيقتي ساده است. متناقض به نظر مي رسد، اما حقيقت مطلق است. تا به حال زندگي كرده ايد. پس چرا نگران فردا باشيد؟ اگر امروز هستيد، اگر ديروز زنده بوديد، فردا هم از خود نگهداري خواهيد كرد. به فردا فكر نكنيد. آزادانه زندگي كنيد؛ درهم ريخته اما آزاد. وقتي در درون دچار تحولي شويد، هر لحظه، دنيايي جديد و زندگي تازه اي به ميان مي آورد... هر لحظه تولدي تازه مي شود.
19می
It seems to be fallacy all over the world that just because you are born you know how to live. This is not right. To be born is one thong. To know the art of living fully is totally different.
ظاهرا عقیده نادرستی در سراسر دنیا وجود دارد: اینکه فقط به این خاطر که به دنیا آمده ای، می دانی چطور زندگی کنی. این درست نیست. به دنیا آمدن یک چیز است، علم به هنر زیستن و زیستن تمام و کمال چیزی کاملا متفاوت.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388   توسط توحید
|
مراقبه 28/2/:
روز:
مراقبه حالتي از بي ذهني است. نه در كانون ذهن است نه در پيرامون آن. اصلا در ذهن نيست. تماشا كردن ذهن از بيرون است. اين همان معناي دقيق شور و سرمستي است. خارج ايستادن از ذهن عين شور و سرمستي است. اين همان مراقبه است. تو تنها يك تماشاگر هستي نه يك مداخله گر و نه هويت يابنده با ذهن. به اين مي ماند كه در سكوت زير سايه درختي نشسته اي و به رفت و آمدها مي نگري. اينكه چه كسي مي گذرد مهم نيست. فقط آنچه را كه روي مي دهد، بدون ابرازعلاقه يا بي علاقگي، بدون دفاع كردن يا محكوم كردن، بدون هيچ قضاوتي، تماشا مي كني. آنگاه كه بتواني ذهن را بدون محكوم كردن يا تحسين آن و بدون گفتن اينكه « اين خوب است » و « آن بد است » تماشا كني، آنگاه كه بتواني در سكوتي ژرف تماشاگر ذهن باشي، اين همان مراقبه است. در خلال مراقبه، ذهن ناپديد مي شود و آرام آرام دورتر مي شود. آرام آرام تنها صدايي را مي شنوي كه از دوردست مي آيد. ناگهان لحظه اي فرا مي رسد كه ديگر ذهني نيست. ذهن رنگ باخته است. ذهن پژمرده است. و آنگاه كه ذهني وجود نداشته باشد و تو بدون ذهن باشي، رايحه اي دلنواز پراكنده مي شود. تو به خانه مي رسي. به شكوفايي مي رسي. هزاران گلبرگ وجودت شكوفا مي شوند. رايحه دلنوازت را در هستي مي پراكني. و اين همان عبادت است. اين تنها هديه اي است كه مي توانيم به هستي بدهيم و تنها هديه اي است كه هستي مي تواند از ما بپذيرد.
شب:
انسان با شعله بسيار كوچك خداوندي در درون متولد مي شود اما اين شعله در پشت لايه هايي تاريك پنهان است. از اينرو هرگاه كه وارد درون خود مي شوي، نخست بايد از ميان جنگلي تاريك بگذري و اين همان چيزي است كه بسياري از آن مي هراسند. بسياري از انسانها مي كوشند به درون خود وارد شوند اما از آن مي گريزند، زيرا تاريكي آنان را مي ترساند. انگار كه با مرگ مواجه مي شوند. عارفان مسيحي به آن نامي شايسته داده اند: شب تاريك روح. اما تو مجبوري از اين شب تاريك بگذري، در غير اينصورت به هيچ نوري نخواهي رسيد. تو به يك مرشد نياز داري تا تو را در گذر از ميان اين تاريكي ياري دهد. همين كه نور وجودت را ببيني، ديگر به هيچ كمكي احتياج نخواهي داشت. مديون آن مرشد مي شوي اما به خانه مي رسي و سفر به پايان مي رسد.
59
گناه
سركوب كردن هرچيز جرم است. سركوب كردن، روح را فلج مي كند. سركوب، توجه بيشتري به ترس نشان مي دهد تا به عشق و اين مضمون گناه است. گناه، توجه بيشتر به ترس است. توجه بيشتر به عشق، فضيلت است. به ياد داشته باشيد كه به عشق بيشتر توجه داشته باشيد؛ زيرا از طريق عشق است كه مي توان به قله هاي رفيع زندگي و به خدا رسيد. با ترس نمي توان رشد كرد. ترس فلج كننده است؛ ترس زندگي را جهنم مي سازد. همه انسانهاي معلول- معلول از لحاظ رواني و معنوي – گويي در جهنم زندگي مي كنند و اما اين جهنم را چگونه خلق مي كنند؟ آنها با ترس زندگي مي كنند و به اين ترتيب، جهنم را به زندگي خود مي آورند. وقتي نمي ترسند، معمولا هيچ كار ارزشمندي براي انجام دادن ندارند. تمام كارهايي كه ارزشمند هستند، ترسهاي خاصي در بر دارند. اگر عاشق شويد، مي ترسيد كه معشوق، شما را نپذيرد. ترس مي گويد: « عاشق نشو. اگر عاشق نشوي، ديگر كسي تو را رد نمي كند. » در اينصورت، بدون عشق زندگي خواهيد كرد كه بسيار بدتر از پذيرفته نشدن است. كسانيكه با ترس زندگي مي كنند، بيشتر مراقبند كه مرتكب اشتباه نشوند. آنها معمولا خطايي نمي كنند، اما هيچ كار ديگري هم انجام نمي دهند. زندگي آنها تهي و پوچ است؛ هيچ نقش مثبتي در هستي ندارند. آنها مي آيند، زندگي مي كنند و بعد مي ميرند.
18می
And to me, just as man and woman are halves of one whole, so are love and meditation. Meditation is man; love is woman. On the meeting of meditation and love is the meeting of man and woman. And in that meeting, we create the transcendental human being – which is neither man nor woman.
و از دید من همانطور که مرد و زن نیمه های یک کل هستند، عشق و مکاشفه نیز چنین اند. مکاشفه مرد است؛ عشق زن. ملاقات مکاشفه و عشق ملاقات مرد و زن است و در آن ملاقات، ما انسان متعالی و فرا مادی را خلق می کنیم – که نه مرد است و نه زن.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388   توسط توحید
|
مراقبه 27/2/:
روز:
صلح و آرامش از دو راه امكانپذير است. يك راه، ايجاد آن از بيرون است. اما چنين صلح و آرامشي دروغين و همچون گذاشتن صورتك بر چهره است. تو فقط در ظاهر سالم بنظر مي رسي اما در ژرفاي وجودت ناسالمي. اين صلح و آرامشي نيست كه من آموزش مي دهم. صلح و آرامشي است كه برخي اديان تعليم مي دهند. به تو مي آموزند كه سركوب كني و پرورش دهي. مي آموزند كه خصوصيت ويژه اي را با نيروي خواست و اراده خود پرورش دهي. اما هرچه كه با نيروي اراده بدست آيد، از راه « خود » بدست آورده مي شود و نمي تواند تا اعماق وجود نفوذ يابد- زيرا « خود » پديده اي كاملا سطحي است. فقط مي تواند به نماي بيروني زيبايي ببخشد. همين و بس! راه ديگر دست يابي به صلح و آرامش، مراقبه است: نه ايجاد صلح و آرامش، بلكه آگاهي از افكار. آگاهي از آنچه كه انجام مي دهي و فكي مي كني- آگاهي سه بعدي. يك بعد آن، عمل است، دومين بعد فكر است و سومين بعد احساس. بايد تمامي اين ابعاد را در سكوت، بدون هيچ قضاوتي تماشا كني تا آرام آرام معجزه اي رخ دهد: هرقدر بيشتر تماشا كني كمتر چيزي براي تماشا خواهي يافت. وقتي تماشا كردن تو كامل شود، ذهنت كاملا دست از كار مي كشد و متوقف مي شود، چنين توقف ذهني، همان صلح و آرامش است. صلح و آرامشي كه پيامد مراقبه است راستين است و آن، به پلي ميان تو و هستي تبديل مي شود.
شب:
اينك تلاش كن هرچه بيشتر به دنياي درون بپردازي و زمان و مكان بيشتري را به آن اختصاص دهي. فقط بايد به ياد آوري. آرام آرام آگاهي ات دگرگون خواهد شد. و آنگاه كه تو با خود روبرو شوي، با بزرگترين پديده، با زيباترين و دلپذيرترين تجربه زندگي رو در رو مي شوي، زيرا زندگي را با شكوه و عظمت واقعي اش مي بيني.
58
توضيح ناپذير
لازم نيست هرچيز را در زندگي توضيح داد. ما هيچ مسووليتي در قبال ديگران نداريم كه همه چيز را به آنها توضيح دهيم. همه چيزهايي كه عميق هستند غالبا غيرقابل توضيح اند. آنچه قابل توضيح است، بسيار سطحي است. چيزهاي بسياري وجو دارند كه غير قابل توضيح اند. اگر عاشق شخصي هستيد، عاشق شدن خود را چگونه توضيح مي دهيد؟ پاسخ و توضيح شما هرچه باشد، احمقانه به نظر خواهد رسيد. آيا عاشق چشم،ابرو، صدا يا صورت فرد مورد نظر شده ايد؟ هيچ يك از اينها ارزش ذكر كردن ندارند، بلكه چيزي در درون آن شخص است كه شما را عاشق كرده است. شايد ظاهر و قيافه، قسمتي از دليل عاشق شدن شما باشد، اما آن چيزي كه درون او حس كرده ايد، بزرگتر از هر چيز ديگر است.
17می
I am introducing a totally new vision that men and women together in deep friendship, in a loving meditative relationship, as organic wholes, can reach the goal any moment they want. Man and woman are two parts of one whole.
من دورنمای کاملا جدیدی را عرضه می دارم: اینکه مردان و زنان با هم با صمیمیتی ژرف، در رابطه ای عاشقانه، مکاشفه گرانه، بعنوان کل هایی سازمند و تشکل یافته، هرلحظه که بخواهند می توانند به هدف برسند. مرد و زن دو جزء از یک کل هستند.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388   توسط توحید
|
مراقبه 26/2/:
روز:
هيچ چيز ارزشمندتر از مراقبه نيست. كساني كه طعم مراقبه را نچشيده اند فقيرترين انسانهاي روي زمين هستند. آنان اگرچه ممكن است همه ثروتها را دارا باشند همچنان گدا خواهند ماند، زيرا هنوز گنج واقعي را نيافته اند- گنجي كه با مرگ نيز از بين نمي رود. گنجي كه كسي نمي تواند آنرا از دستت بگيرد. گنجي كه تو خود آن هستي. ما در درون خود گنج پايان ناپذيري از الماس و جواهر نهان داريم اما هنوز آنرا كشف نكرده ايم. كاملا فراموش كرده ايم كه دنياي درون خودمان را كشف كنيم. ما بيش از حد خود را با دنياي بيرون مشغول ساخته ايم. چنان متمايل به بيرون و برون گرا شده ايم كه نه تنها به كاوش درون نمي پردازيم، بلكه اصلا باور نداريم كه دروني وجود دارد. به همين دليل است كه گروهي مي گويند روحي نيست، خدايي نيست. آنان در حقيقت مي گويند كه انسان هيچ دنيايي در درون ندارد. مي گويند كه هستي هيچ دروني ندارد. اين سخنان ياوه و بيهوده است، زيرا بيرون بدون درون يا درون بدون بيرون نمي تواند وجود داشته باشد.
شب:
بياموز كه چگونه نيست و نابود شوي و چگونه نباشي. اين والاترين هنر زندگي است، زيرا « خود » بسيار فريبنده است. هميشه راههايي را پيدا مي كند تا از دري ديگر وارد شود. مي تواند چهره اي فروتن به خود گيرد و خود را پرهيزكار نشان دهد. مي تواند مقدس نما شود. مي تواند انواع نقش ها را بازي كند. تماشاگر باش و تو هر قدر بيشتر ترفندهاي « خود » را بشناسي از دستش رها مي شوي، زيرا « خود » ديگر نمي تواند ترفندهايي را كه شناخته اي عليه تو بكار گيرد. اندك اندك تمام درها به روي او بسته مي شوند. سرانجام روزي كه آخرين ترفند « خود » با شكست روبرو شود از دستش خلاصي مي يابي. اين عين رهايي. هدف نهايي تمامي اديان است. تنها در چنين رهايي است كه مي تواني به كنه حقيقت دست يابي. اين دو، نه دو چيز جدا از هم، بلكه دوروي يك سكه اند. رهايي عين حقيقت است و حقيقت عين رهايي.
57
در پوسته
وقتي از شرطي شدگي خود بيرون مي آييد، آزاد مي شويد؛ انسان مي شويد و اين معناي آزادي واقعي است. ديگر لازم نيست دور خود حصار بكشيد. پوسته شكسته است. وقتي جوجه در تخم است، نمي تواند پرواز كند. وقتي خود را هندي يا آلماني و يا انگليسي مي دانيم، در واقع درون پوسته هستيم و نمي توانيم پرواز كنيم؛ نمي توانيم بال باز كنيم و از آزادي عظيمي كه هستي در دسترس ما قرار داده است، استفاده كنيم. شرطي شدگي لايه هاي بسياري دارد. كسي وجود خود را آلماني مي داند و يك نفر ديگر وجود خود را زن مي داند. منظور تفاوت بيولوژيكي نيست، بلكه انسان اساسا شرطي شده است. شما پيوسته به ياد داريد كه مرد هستيد، نه زن. پس بايد مردانه رفتار كنيد. نبايد گريه كنيد؛ اشك ريختن مجاز نيست؛ چون كاري زنانه تلقي شده است. از يك مرد انتظار نمي رود اشك بريزد. اين شرطي شدگي است. نوعي حصار به دور وجود شماست. فرد واقعا آزاد، نه زن است و نه مرد. منظور اين نيست كه تفاوت بيولوژيكي از ميان مي رود؛ منظور تفاوتهاي روان شناختي است كه از ميان برداشته مي شود. انسان واقعا، نه سياه است و نه سفيد؛ منظور آن نيست كه سفيد سياه مي شود و سياه سفيد؛ رنگ پوست همان مي ماند، اما رنگ روان شناختي ديگر وجود نخواهد داشت. وقتي همه اين تفاوتها را ترك كنيد، ديگر باري به دوش نمي كشيد و فراتر از زمين راه مي رويد. قوه جاذبه ديگر بر شما اثر ندارد. بال مي گشاييد و پرواز مي كنيد.
16می
Belief is like plastic flowers, which look like flowers from far away. Trust is a real rose. It has roots, and roots go deep into your heart and into your being.
اعتقاد مانند گلهای پلاستیکی است، که از دور به گل می ماند. اعتماد، گل سرخ واقعی است؛ گل سرخی ریشه دار که ریشه هایش در اعماق دل و در وجود تو لانه می کند.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388   توسط توحید
|
مراقبه 25/2/:
روز:
همين كه از خويشتن برترت آگاه شوي، پادشاه مي شوي. پيش از آن، گدا مي ماني. آگاهي از خويشتن، تو را براي نخستين بار از قلمرو پادشاهي ات آگاه مي سازد. پادشاهي، خارج از وجود نيست. تمام چنين پادشاهي هايي دروغين است. قلعه شني است يا خانه اي كه از كاغذ ساخته شده. هر لحظه امكان دارد از بين برود. نسيم كوچك كافيست تا آنرا از هم بپاشد. اما پادشاهي ديگري نيز هست، پادشاهي درون- و اين پادشاهي، راستين است، گنج راستين. آگاه شدن از اين پادشاهي همان و تصاحب آن همان. اين پادشاهي از آن ماست. ما فقط وجود آنرا از ياد برده ايم. آنرا از دست نداده ايم. فقط فراموشش كرده ايم. همين كه آنرا به ياد آوري، واقعيت خود را باز مي شناسي. ديگر هيچ ميل و آرزويي در سر نمي پروراني، زيرا كامروا شده اي. همه آن چه كه نيازمندش بودي پيشاپيش در دسترس تو قرار مي گيرد. خدا از آغاز اين پادشاهي را به تو بخشيده است.. خدا گدا نمي پرورد، او پادشاه پرور است.
شب:
انسان آگاه، انسان مراقبه گر، هرگز پشيمان نمي شود، زيرا او همه چيز را فقط تماشا مي كند. به صدا در آمدن زنگ تلفن را تماشا مي كند. بلند تر شدن صداي راديو همسايه را تماشا مي كند- كاري به كارها ندارد. خونسرد، آرام و در تمامي جهتها باز و پذيراست. بنابراين هر اتفاقي بيفتد- به صدا در آمدن بوق قطار، رد شدن هواپيما از آسمان، يا آواز پرنده اي در دوردست- از نظر او پنهان نمي ماند. در زمان مراقبه از اين واقعيت آگاه مي شوي كه تازه متولد شده اي، و در آن لحظه تو نه بدني و نه ذهن. بلكه يك آگاهي ناب هستي. در آن لحظه در مي يابي كه اين آگاهي ناب پيش از تولدت وجود داشته و بعد از مرگ نيز همچنان باقي خواهد بود. فنا ناپذير است. مراقبه كشف فنا ناپذيري است و كشف فنا ناپذير، كشف جاودانگي است.
56
اسكان يافتن
عشاق وقتي همه چيز آرام و خوب پيش مي رود، وحشتزده مي شوند، زيرا حس مي كنند عشق ناپديد مي شود. وقتي عشق اسكان مي يابد، همه چيز آرام و ملايم مي شود. آنگاه عشق به دوستي تبديل مي شود كه زيبايي خاص خود را دارد. دوستي جوهره عشق است. پس ساكن و مقيم شويد. نگران نباشيد. در غير اينصورت، دير يا زود مشكل آفرين مي شويد. ذهن هميشه مي خواهد مشكل ايجاد كند؛ زيرا در آن صورت، مهم جلوه مي كند. وقتي مشكلي وجود ندارد، ذهن اهميتي ندارد. ذهن مثل نيروهاي پليس است، اگر شهر آرام و ساكت باشد، پليس ها احساس بدي پيدا مي كنند: نه سرقتي، نه جنايتي، نه قتلي- هيچ چيز! ديگر به وجود پليسها نيازي نيست. وقتي همه چيز آرام و خاموش است، ذهن مي ترسد؛ زيرا اگر واقعا ساكن و مقيم شويد، ذهن ديگر وجود نخواهد داشت. فقط به ياد داشته باشيد كه ذهن بايد كنار برود؛ زيرا هدف، ذهن نيست. هدف پشت سر گذاشتن ذهن است. به يكديگر كمك كنيد. خاموش باشيد و همه چيز آرام پيش مي رود. اگر ديگري عصبي و پريشان مي شود، سعي كنيد به او كمك كنيد.
15می
All that can be experienced is not necessarily explainable, and all that can be explained is not necessarily experience able.
همه چیزهایی که قابل تجربه اند، لزوما قابل توجیه نیستند و همه چیزهایی که قابل توجیه اند، قابل تجربه نیستند.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388   توسط توحید
|
مراقبه 24/2/:
روز:
تو داراي نيروي نهان بيدار شدن هستي اما ممكن است اين نيرو را آشكار نكرده باشي. اين مسووليت توست. ممكن است با وجود اينكه بذر، خاك، آب و هرچيز لازم ديگر را در اختيار داري، هنوز بذر را در داخل خاك قرار نداده باشي. ممكن است بذر را در دستان خود نگاه داشته باشي. ممكن است آنرا پشت درهايي بسته در درون جعبه اي آهني حفظ كرده باشي. در اينصورت، آن نيروي نهان همچنان نهان خواهد ماند. زندگي تو فرصتي باقي خواهد ماند كه از آن هيچ استفاده اي نشده است. اينگونه است كه مليونها نفر در رنج و درد به سر مي برند. من تنها يك نوع درد و رنج را مي شناسم و آن، درد و رنج تبديل نشدن به چيزي است كه توانايي اش را داريم. اين يگانه درد و رنج موجود در دنياست. ديگر دردها خفيف و بي اهميت اند. درد و رنج واقعي، همان ازدست دادن فرصت آشكار ساختن نيروي نهان وجود است. تنها عده اي اندك بهشت زندگاني را مي شناسند. ديگران از شكوه، زيبايي و خير و بركت بزرگ هستي غافل اند.
شب:
همه خواهان شادماني هستيم. هركاري كه انجام مي دهيم، براي رسيدن به شادماني است. هر عمل ما- درست يا نادرست، اخلاقي يا غير اخلاقي، مادي يا معنوي- جستجوي يك چيز است: دوست داشتني ترين چيز، كه همان شادماني است. و آنگاه كه تو در سكون و سكوت كامل بسر بري، شادماني از درون وجودت فوران مي كند. آن لحظه لحظه اي است كه تو براستي متولد مي شوي. پيش از آن فقط جسم تو متولد شده بود نه روحت. پيش از آن تو يك روح نبودي. فقط پس از آن يك روح مي شوي. خدا مي شوي.
55
گمراهي
براي شناختن هر چيزي بايد آنرا از دست داد. همه از دنيا و فضاي درون خود منحرف مي شوند و آنگاه تشنه آن مي شوند. عطش برمي خيزد و از درون ندا برمي آيد كه به خانه بازگرديد. آن موقع است كه فرد، سفر را آغاز مي كند و اين معناي جويندگي است و جويندگي، فضاي درون را كه روزي آن را ترك كرديد، گرم مي كند. چيز تازه اي به دست نمي آورديد، بلكه به چيزي مي رسيد كه هميشه وجود داشته است. درهر حال نوعي موفقيت خواهد بود؛ زيرا براي اولين بار آنرا خواهيد ديد. آخرين باري كه در آن فضا بوديد، نسبت به آن بي تفاوت بوديد. تا زماني چيزي را ترك نكرده باشيم، نمي توانيم از حضور آن آگاه شويم. همه چيز خوب است؛ حتي گمراه شدن هم خوب است. لغزيدن و خطا كردن هم خوب است؛ زيرا تنها راه تبديل شدن به يك قديس همين است.
14می
Love makes you empty – empty of jealousy, empty of power trips, empty of anger, empty of competitiveness, empty of your ego and all its garbage. But love also makes you full of things which are unknown to you right now; it makes you full of things which are unknown to you right now; it makes you full of fragrance, full of light, full of joy.
عشق ترا خالی می کند – خالی از حسد، خالی از نشئه قدرت، خالی از خشم، خالی از رقابت جویی، خالی از نفس تو و همه نخاله هایش. در عین حال، عشق ترا سرشار از چیزهایی می کند که اینک برای تو ناشناخته اند؛ عشق ترا از رایحه ای خوش آکنده می سازد، آکنده از نور، آکنده از نشاط.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388   توسط توحید
|
مراقبه 23/2/:
روز:
انسان معمولا خالي و تهي است. دليل بدبختي او همين است. انسان مي خواهد پر شود از اينرو پيوسته خود را از غذا، از سكس، از الكل، از پول، و از تمام ابزار و ادواتي كه فناوري در اختيار او قرار داده انباشته مي سازد اما فضاي دروني اش همچنان مثل گذشته خالي است. در حقيقت، انسان وقتي با انواع گوناگون چيزهاي دور و برش روبرو مي شود احساس خلا بيشتري مي كند، زيرا در نقطه مقابل، درون او كاملا خالي بنظر مي رسد. جست و جوي پول، قدرت و جاه و مقام اساسا براي پر كردن اين فضاي خالي درون است . اما اين راه نادرست است. اين راه پر شدن نيست. راه پر شدن، راه عشق، عبادت و جذابيت است. راه پر شدن تنها يكي است: خدا را در بر گرفتن. دراختيار خدا و تمام شكوه و عظمتش قرار داشتن. به هستي عشق بورز تا پر شوي. بي هيچ قيد و شرطي عشق بورز تا سرشار شوي. آنگاه كه سرشار شوي، به خانه مي رسي. شكوفا مي شوي و خرسند.
شب:
عبادت چيزي جز سكوت نيست. سكوت محض. تو هيچ چيزي را به هيچكس نمي گويي. طرف مقابل كاملا ناپيداست. در خودآگاهي تو هيچ چيز نيست. حتي موجي كوچك در درياچه خودآگاهي تو بر نمي خيزد. همه چيز ساكن و ساكت است. هيچ واژه اي گفته نمي شود اما قلب، تپش قلب، گردش خون، آن جذابيتي كه سكوت را فرا گرفته و احساس شگرف زانو زدن در برابر كل هستي به سبب كارهايي كه براي ما كرده، عين عبادت است. وقتي سكوت برپا شود، عبادت سر بر مي آورد. چنان است كه گويي بهار از راه مي رسد و درختان پر شكوفه مي شوند. سكوت را برپا كن تا بهار را برپا كرده باشي. آنگاه، شكوفه ها دور نيستند. در راه اند و عازم آمدن. سكوت را برپاكن تا عبادت كرده باشي.
54
رابطه
هرچه متمركزتر باشيد، آسوده تر مي شويد و امكان بيشتري براي ورود به اعماق رابطه ها وجود خواهد داشت. اين شما هستيد كه وارد رابطه مي شويد. اگر شما در رابطه حضور نداشته باشيد- اگر عصبي، مضطرب، چندگانه و فلج باشيد- چه كسي در رابطه حضور خواهد داشت؟ به سبب آنكه وجودمان چندگانه است،از ورود به لايه هاي عميق تر روابط مي ترسيم؛ زيرا در آنصورت واقعيت وجودمان آشكار مي شود. آنگاه مجبور مي شويم قلب مان را بگشاييم و اين قلب هم چندگانه است. يك نفر واحد در درون وجود ندارد، بلكه جمعيتي در آنجا حاضر است. اگر واقعا كسي را دوست داشته باشيد، قلب تان را باز مي كنيد و فرد مقابل، تصور خواهد كرد شما يك جمع هستيد، نه يك فرد و اين ترسي است كه مانع برقراري ارتباطات عميق مي شود. به همين دليل است كه مردم به رابطه هاي سطحي رو آورده اند. آنها نمي خواهند به عمق فرو روند؛ فقط لمس سطح و بعد گريز، پيش از آنكه تعهدي به وجود آيد. روابط فقير و سطحي است. فقط محدوده هاي دو نفر با هم تلاقي مي كنند و آن هم به هيچ وجه عشق نيست؛ شايد نوعي تخليه فيزيكي باشد نه بيشتر. اگر يك رابطه، عميق و صميمي نباشد، مي توانيم نقابها را نگه داريم. آنگاه وقتي لبخند مي زنيم، ديگر نيازي به لبخند واقعي نيست؛ زيرا اين نقاب است كه لبخند مي زند. اگر واقعا بخواهيد به عمق برويد، خطر وجود دارد؛ زيرا در عمق بايد برهنه بود. برهنگي، يعني تمام مشكلات و ايرادهاي درون خود را بر يكديگر آشكار كنيم.
13می
People say love is blind because they do not know what love is. I say unto you, only love has eyes; other than love, everything is blond.
مردم می گویند عشق کور است، زیرا نمی دانند عشق چیست. من به تو می گویم فقط عشق چشم دارد؛ به غیر از عشق همه چیز نابیناست.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388   توسط توحید
|
مراقبه 22/2/:
روز:
عبادت يك گل است. شكوفايي كامل آگاهي است. هيچ چيز برتر از عبادت نيست. نهايت عشق است و بطور طبيعي رايحه اي دلنواز مي پراكند. انسان عبادت گر، انساني سراپا عشق است. او سراپا عاشق هستي است. زندگي اش عشق بازي است. هرلحظه اش خوش است، زيرا هر لحظه اش همراه با شگفتي و هدايايي ارزنده است. هيچ لحظه اي تهي نيست. از نابينايي ماست كه نمي توانيم زيبايي ها را ببينيم. ازكري ماست كه نمي توانيم نغمه هاي زيبا را بشنويم. نغمه و زيبايي همه جا را فراگرفته است اما تو براي اينكه بتواني آنها را دريابي بايد به درجات بالاتر برسي. انرژي جنسي، انرژي است كه رو به پايين سير مي كند. عملكرد آن تحت تاثير قانون جاذبه قرار دارد. زمين آنرا به پايين مي كشد. اين انرژي زميني است. فيزيولوژيكي است. زيستي است. شيميايي است. علم قادر به كاوش آن است. روشهاي علمي از پس پژوهش آن برمي آيند. انرژي مادي است. عشق انرژي برتر است. عشق ميان انرژي جنسي و عبادت قرار دارد. بخشي از عشق مي تواند در دسترس تمام ابناي بشر قرار گيرد اما بخش ديگر فراتر از زمان است و فقط در دسترس كساني قرار مي گيرد كه به كاوش دردرون مي پردازند. نخستين بخش عشق كه مي تواند در دستري تمامي انسانهاي معمولي فرار گيرد ناخودآگاه است. تو براي نخستين بار چيزي را تجربه مي كني كه فراتر از نيروي جاذبه است. نه رو به پايين بلكه رو به بالا حركت مي كند. سومين بخش عبادت است. انرژي جنسي رو پايين سير مي كند و انرژي عشق رو به بالا. اما عبادت به هيچ سويي سير نمي كند. حالتي از بودن است. انرژي جنسي در حركت است و عشق نيز. آنها در قطب مخالف يكديگرسير مي كنند. اما عبادت نقطه اي ثابت است. هيچ حركت، سفر و هيچ سيري ندارد. تو فقط وجود داري. در اين سكوت و سكون عميق. آنگاه كه تو فقط وجود داري، از خدا آگاه مي شوي. كل هستي از الوهيت آكنده مي شود. و تنها تو نيستي كه الوهيت را تجربه مي كني. كساني كه نزديك تو مي آيند، كساني كه به روي تو باز هستند، نيز،چيزي عجيب، رازآلود و معجزه گونه را احساس خواهند كرد. نسيمي ناشناخته بر آنان خواهد ورزيد. ممكن است لحظاتي از هاله اي پيرامون تو آگاه شوند. اين همان رايحه دلنشين عبادت است.
شب:
عبادت بدون مراقبه كاري است اشتباه، زيرا باورهاي تو بسته است. تو بايد خدايي را باور كني كه نمي شناسي اش. و تو چگونه مي تواني خدايي را كه نمي شناسي عبادت كني؟ تو مي تواني ديگران و خودت را بفريبي اما عبادت نمي تواند از باور برخيزد. اين نوع عبادت دروغين است. و اگر عبادت نيز، دروغين باشد، در زندگي چه چيزي مي تواند راستين باشد؟ ميليونها نفر در دنيا با وجود اينكه چيزي در مورد مراقبه نمي دانند، همچنان به عبادت مشغول اند. گلهايي پلاستيكي در دست دارند و آنها را گلهايي واقعي مي پندارند. از اين رو همچنان به عبادت مي پردازند اما در زندگي اشان هيچ اثري از رايحه اي دلنواز نيست. برعكس بوي تعفن انواع حسادتها، نفرتها، خصومتها و زياده خواهي ها اززندگي اشان بلند است. هيچ رايحه اي دلنواز به مشام نمي رسد. مراقبه يعني حالتي از سكوت بدون فكر. در اين حالت غير ممكن است كه احساس شكرگزاري نكني. آنگاه ديگر، پاي باور در ميان نيست. تو شادماني را شناخته اي. سكوت را تجربه كرده اي. موسيقي دلنواز آن به گوشت خورده است و از اين موسيقي، قلب تو آكنده از ثناگويي مي شود. از عبادت سرشار مي شوي و در برابر هستي سر تعظيم فرود مي آوري.
53
توفان
خوب است در معرض باد، باران و خورشيد باشيم؛ زيرا اين همه مضمون زندگي است. پس به جاي نگراني از آن لذت ببريد و دست افشاني كنيد. رشد، يعني هر روز چيز تازه اي جذب مي كنيد و جذب كردن، فقط در صورتي امكان پذير است كه باز باشيد. وقتي درها و پنجره ها را باز بگذاريد، باران، باد و آفتاب به درون مي آيند و زندگي به درون شما وارد مي شود. آنگاه همه چيز در هم مي ريزد؛ و اگر باران هم به درون بيايد، لباسهايتان خيس مي شوند. اگر هميشه در اتاقي دربسته زندگي كرده باشيد مي پرسيد: « چه شده است؟ » در واقع اتفاقي زيبا رخ داده است. خوب است در معرض باد، باران و خورشيد باشيم، زيرا اين همه زندگي است. پس به جاي نگراني از آن لذت ببريد و دست افشاني كنيد؛ زيرا پس از توفان سكوت حكمفرما مي شود. وقتي چالشهاي تازه اي وارد زندگي تان مي شود و زندگي تان را برآشفته مي كند، پايكوبي كنيد؛ زيرا در برخورد با اين چالشهاست كه به فرازهاي جديدي از فرآيند رشد مي رسيد. به ياد داشته باشد كه حتي رنج، لطف و رحمت الهي است. اگر با رنج درست برخورد كنيد، به پله ترقي و كمال تبديل مي شود. كسانيكه هرگز رنج نبرده اند و زندگي آسوده و مرفهي داشته اند، تقريبا مرده اند. زندگي آنها چون شمشيري برنده نخواهد بود و حتي سبزيجات را هم خرد نمي كند. هوش فقط زماني تيز مي شود كه با چالشها و مبارزات زندگي مواجه شويد. هر روز دعا كنيد: « خدايا! فردا مبارزات بيشتري نصيبم كن. توفانهاي بيشتري بفرست. » و آنگاه متوجه مي شويد كه زندگي مطلوب است.
12می
Love is closer to music than to mathematics, because mathematics is of the mind, and life throbs in your heartbeats.
زندگی به موسیقی نزدیکتر است تا به ریاضیات، زیرا ریاضیات به ذهن تعلق دارد و زندگی در ضرب آهنگهای قلب تو به تپش در می آید.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388   توسط توحید
|
مراقبه 21/2/:
روز:
به خدا نه از راه عقل و منطق، بلكه از راه عشق بايد روي آورد. روي آوردن به خدا از راه عقل و منطق، همانا از دست دان اوست. عقل و منطق بازدارنده است. دست و پا گير است. خدا را نمي توان با تور عقل و منطق صيد كرد. چنين توري براي خدايي چنان لطيف، زمخت است. خدا همچون ماهي نيست، بلكه همچون آبي سيال است. تو مي تواني ماهي را در تور اندازي اما آب را نمي تواني. آب از تور تو رد خواهد شد. يگانه راه شناخت خدا، راه عشق است. به ياد داشته باش كه مي گويم يگانه راه- زيرا تنها عشق است كه قلب تو را به روي هستي مي گشايد. به روي ابهت و عظمت آن. اين ابهت و عظمت همان خداست. شكوه هستي، خداست. بزمي هميشگي برپاست. رقص شادي، بي آغازي، بي پاياني. اما قلب ما همچنان بسته است و ما فكر خدارا در سر داريم. سر، جايگاه مناسبي براي خدا نيست. در جايي كه پاي خدا در ميان است بي سر باش!
شب:
چنان مراقبه كن كه عبادت انجام شود. و تنها نشانه اينكه عبادت انجام شده، احساس رايحه اي دلنواز است. حتي ديگران نيز احساس رايحه دلنواز تو را درك خواهند كرد. تو آن رايحه را پراكنده خواهي ساخت. تو خود، آن رايحه خواهي بود و به هرچه دست بزني به رقص شادي در خواهد آمد. با تماس دست كسي كه مي داند عبادت چيست حتي خاك نيز به طلا تبديل مي شود. عبادت سحر و جادويي است كه فقط از راه مراقبه حاصل مي شود نه از هيچ راه ديگري. از اين رو من بر مراقبه پافشاري مي كنم نه بر عبادت، زيرا مي دانم با انجام مراقبه عبادت از پي مي آيد. اگر مراقبه روي دهد، عبادت هم روي مي دهد. در جايي كه عبادت وجود دارد، پيامد طبيعي آن رايحه اي دلنواز است. بنابراين من عبادت را آموزش نمي دهم. زيرا مي دانم مراقبه تنها چيز لازم است. آنگاه كه مراقبه باشد، تمام چيزهاي ديگر در زمان مناسب از پي خواهند آمد. عبادت خواهد آمد و پيامد آن خدمت به خلق. اين همان رايحه دلنواز عبادت است.
52
در
تمام رابطه ها خيالي است؛ زيرا هرگاه از درون خود بيرون مي رويد، از درِ تخيل عبور مي كنيد. در ديگري وجود ندارد. دوست و دشمن، هردو تخيلات شما هستند. وقتي تخيل را بطور كامل كنار بگذاريد، تنها مي شويد؛ مطلقا تنها. وقتي درك كنيد زندگي و تمام رابطه ها تخيل است، بر عليه زندگي حركت نمي كنيد و رابطه هاي شما به شما كمك مي كنند تا روابط را غني تر سازيد. وقتي بدانيد رابطه خيال است، چرا خيال بيشتري به آن نيفزاييد؟ چرا از رابطه ها عميقا لذت نبريم؟ وقتي گلها چيزي جز خيال نيستند، چرا گلهاي بيشتر خلق نكنيم؟ چرا به دنبال گلي عادي باشيم؟ بگذاريم گل از الماس و ياقوت باشد. تخيل گناه نيست، بلكه نوعي توانايي و ظرفيت است. تخيل پل است. تخيل مانند پلي است روي رود، كه دو كرانه رود را به هم مي پيوندد و دو نفر را به هم مي رساند. دو نفر پل را فرا فكني مي كنند. اين پل مي تواند عشق يا اعتماد باشد، ولي در هر حال تخيل است. تخيل تنها واقعيت خلاق انسان است. از تخيل لذت ببريد و آن را زيبا و زيباتر سازيد. به تدريج به مرحله اي خواهيد رسيد كه ديگر به رابطه ها وابسته نيستيد. اگر چيزي داشته باشيد، آنرا سهيم مي شويد. آنرا با ديگران سهيم مي شويد، اما از خود همانگونه كه هستيد، خرسنديد. عشق، سراسر تخيل است؟ اما نه به معناي نكوهش آميز. تخيل استعدادي الهي است.
11می
Love neither interferes in anybody is life nor allows anybody else to interfere into one is own life. Love gives individuality to others. But doers not lose its own individuality.
عشق نه در زندگی کسی مداخله می کند و نه اجازه می دهد کسی در زندگی کسی مداخله کند. عشق به دیگران فردیت می بخشد، اما فردیت خود را از دست نمی دهد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388   توسط توحید
|
مراقبه 20/2/:
روز:
آنگاه كه به استقبال خطر ناديدني بروي- خطر چيزي كه فراتراز واژه ها، فراتر از عقل و فراتر از ذهن است، خطر چيزي كه نمي توان سنجيدش، نمي توان آنرا در هيچ نظامي گنجاند- يك جهش كوانتومي انجام مي دهي. ذهن، اين كار تو را ديوانگي خواهد خواند اما اين ديوانگي عين خردمندي است. اين ديوانگي، با ارزش ترين پديده در هستي است. به واسطه همين ديوانگان انگشت شمار بوده كه بشر ارتباطش را با خدا قطع نكرده است- بودا در اينجا، عيسي در آنجا و محمد در جايي ديگر. تعداد اين ديوانگان زياد نبود اما آنان در ارتباط با خدا باقي ماندند و بواسطه آنان كل بشريت با خدا در ارتباط مانده است. مردمي كه به ساحل چسبيده اند و چنان از دريا مي ترسند كه آنرا انكار مي كنند، مي گويند « اصلا دريايي نيست، همه چيز خيال است، خيالي شاعرانه، اسرارآميز. دريايي نيست، فقط ساحل است. » چنين كساني ممكن است اندكي راحت باشند و در دنياي كوچكشان زندگي آسوده اي بگذرانند اما آنان هر لحظه را مي بازند. آنان فرصت بزرگ رشد يافتن، پخته شدن، فراتر رفتن از مرگ و قدم نهادن در هستي را از كف مي دهند.
شب:
مراقبه يعني « هيچكس » شدن. يعني نيست شدن در كل. نه جدا ماندن از آن، نه مقاومت دربرابر آن، بلكه نيست شدن در آن.... عشق بازي با كل، اتحادي لذت آور با كل. البته، ما در برابر كل هيچ چيز نيستيم- خرد و كوچ، همچون قطره اي در برابر درياييم. و وقتي دريابي تو در برابر كل چيزي نيستي، آنرا شادمانه مي پذيري- نه با بي تفاوتي، بلكه با شور و شعف. با شور و شعفي حاصل از نيست شدن تمام ترسها و تشويشها. آنگاه كه دست از « خود » بشويي حتي ترس از مرگ نيز نيست مي شود، زيرا فقط « خود » است كه مي ميرد. واقعيت تو جاودانه بودن است. و وقتي تمام دلواپسيها و نگرانيها رفته باشند، تو در آرامش كامل قرار مي گيري. بي « خود » شدن آغاز مراقبه است و آرامش يافتن، نتيجه نهايي آن. آنگاه كه تو در ژرفاي وجودت چنان آرامي كه هيچ چيز آرامش تو را بهم نمي زند، به خانه مي رسي. به حقيقت، به آگاهي و شادماني مي رسي- سه چهره خداوند. همان لحظه كه تو به صلح و آرامش كامل برسي، اين سه چهره از آن تو مي شود- تو الهي مي شوي. در حقيقت، تو همواره الهي بوده اي، اما اينك از آن آگاه مي شوي.
51
آتش بدون درد
هرجا كه احساس سبكبالي و عبادت مي كنيد، عبادتگاه همان جاست. به رازها و شگفتي هاي نور نگاه كنيد. يك شعله كوچك رازآميزترين چيز در دنياست و كل حيات به آن وابسته است. همان آتش در درون شما شعله ور است. براي همين است كه همواره نيازمند اكسيژن هستي. آتش بدون اكسيژن نمي تواند روشن باشد. يوگا بر تنفس عميق تاكيد دارد تا بدن، اكسيژن بيشتري دريافت كند و جان تان عميق تر بسوزد و شعله، پاك تر شود؛ بطوريكه ديگر دود نداشته باشد. به اين ترتيب، آتشي پاك و بدون دود در درونتان همواره روشن مي ماند.
10می
I want you to drop judgment and live a life without judgment, in its wholeness. And you will be surprised that wholeness is neither good nor bad. Wholeness is transcendental; it is beyond good and evil.
از تو می خواهم داوری را کنار بگذاری و زندگی یی عاری از داوری را زندگی کنی. و تعجب خواهی کرد که کلیت نه خوب است و نه بد. کلیت چیزی فراتر از جهان مادی است، فراتر از خیر و شر.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388   توسط توحید
|
مراقبه 19/2/:
روز:
در هيچ زمان و هيج سده ديگري، به اندازه زمان ما از عشق سخن گفته نشده است. و گفتگوي هميشگي در مورد عشق، اين توهم را به ما بخشيده است كه گويي مي دانيم عشق چيست. اما ما خود و ديگران را مي فريبيم. و انسان بدون عشق خواهد مرد، زيرا همانطور كه بدن به غذا زنده است روح نيز به عشق زنده است. عشق يك ضرورت است. اما تو مي تواني غذا را بعمل آوري، توليدش كني، كشتش دهي. در مورد عشق تو بايد روش جديد بياموزي: روش آرام، پذيرا و در دسترس بودن را. و بسيار پر خطر است باز و پذيرا بودن، زيرا تو نمي داني چه پيشامدي در سر راهت قرار دارد. ازاين روست كه انسانها خود را بسته نگاه مي دارند و در بسته ماندن احساس امنيت مي كنند. آنان امنيت دارند ولي از زندگي بي بهره اند. زندگاني مرده اند! در گور خفته اند، امن وامان. همه چيز تضمين شده است. هيچ ترسي وجود ندارد. اما وقتي كه زندگي وجود ندارد اين تضمين ها براي چيست؟ زندگي واقعي هميشه پرماجراست و عشق بزرگترين ماجراي آن است. زندگي واقعي رفتن بسوي ناشناخته هاست، خود را بدست هستي سپردن است. و هستي تنها زماني مي تواند صاحب اختيار تو شود كه تو آماده باشي در آن نيست شوي. در اين نيست شدن است كه عشق رشد مي يابد. آنگاه كه تو نيستي عشق هست. و اينگونه است كه پروردگار رخ مي نماياند. عشق، سرآغاز خداست. عشق پيش قراول خداست، نخستين پرتو خورشيد است.
شب:
شادماني چيزي نيست كه بتوان به آن دست يافت. اين كار ناشدني است، زيرا شادماني فقط زماني رخ مي نماياند كه تو نيست شده باشي و ادعا كني كه به شادماني دست يافته اي شادماني تو دروغين است. رويايي است كه بزودي تو را ترك خواهد گفت و دوباره در بدبختي خواهي افتاد. كار ذهن است كه تو را فريفته. و ذهن بسيار فريبكار، سياست پيشه و سياستمدار است. هميشه راهها و ابزارهايي مي يابد تا تو را درگير خود سازد. و نهاني ترين فريب و آخرين حقه اي كه ذهن مي زند ايجاد حس دروغين شادماني است. شادماني واقعي هميشه هديه اي از جانب هستي است. هديه فقط زماني به تو داده مي شود كه « خود » تو از ميان برخاسته باشد. « خود » مانع شادماني است. وقتي تو نباشي، هستي هست و تجربه هستي در سكوت كامل تو و هيچ چيز بودن تو همان شادماني است. آن رقص هستي در فضاي كاملا ساكت تو، بدون هيچ مزاحمي- نه ذهني و نه « خود»ي كه آنرا بر هم زند، مختل كند، باز بدارد- شادماني است. عمل مراقبه، سلبي است. نابود كردن « خود » است. آنگاه شادماني خود بخود پديد مي آيد.
50
عشق – نفرت
وقتي چيزي را دوست داريد، از آن متنفر هم هستيد. بهانه هايي براي نفرت خود خواهيد يافت، اما همه آنها بي ربط هستند. هرگز اجازه ندهيد نفرت، چيزي را در زندگي تان تعيين كند. در حاليكه مي دانيد نفرت وجود دارد، اجازه دهيد عشق تصميم گيرنده باشد. منظور سركوب كردن نفرت نيست، بلكه نبايد اجازه داد كه نفرت در زندگي تان تصميم گيرنده باشد. بگذاريد نفرت وجود داشته باشد، اما در مرتبه دوم. نفرت را بپذيريد، اما اجازه ندهيد كه تعيين كننده باشد. نفرت را ناديده بگيريد و آنگاه نفرت به خودي خود ناپديد خواهد شد. توجه بيشتري به عشق داشته باشيد. بگذاريد عشق تصميم گيرنده باشد. دير يا زود عشق تمام وجودتان را به تسخير در خواهد آورد و ديگر جايي براي نفرت باقي نخواهد ماند.
9 می
There is no other value which is higher than awareness. Awareness is the seed of godliness in you. When it comes to its full grown, you have come to the fulfillment of your destiny.
هیچ ارزشی بالاتر از آگاهی نیست. آگاهی بذر الوهیت در توست. وقتی آگاهی به رشد کاملش رسید، تو به تحقق سرنوشت خویش نایل گشته ای.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388   توسط توحید
|
مراقبه 18/2/:
روز
پيام من عشق است. به خودت عشق بورز كه آغاز كار است. سپس به آناني كه به تو نزديك اند. عشق بورز. پس از آن به دنيا و كل جهان. فقط در اينصورت قادر خواهي بود به خدا عشق بورزي. سفر از خود آغاز مي شود و درخدا پايان مي پذيرد. اين دو، دو كرانه رودخانه هستند. تو يكي از كرانه ها هستي و خدا آن ديگري و عشق پلي است بين اين دو كرانه. اين پل از روي كل رودخانه مي گذرد اما انسانها از عشق مي هراسند. به همين دليل است كه به عبادت مي پردازند. هرگز نمي فهمند كه چه مي كنند. عبادتشان از روي ناداني است. تا زمانيكه عبادت از عشق سرشار نشود نمي تواند راستين باشد. زندگي مردم از عشق بي بهره است اما همچنان به كليساها و معبدها مي روند. اين كار كاملا بي معني است. تا زمانيكه در عشق زندگي نكني نمي تواني وارد هيچ معبدي شوي و كسي كه در عشق زندگي مي كند نيازي به وارد شدن به معبد را ندارد. او از قبل در آنجاست. اين پيام ساده را بخاطر بسپار و با آن زندگي كن، زيرا آن، نظريه اي نيست كه بدان باور يابي، بلكه خود زندگي است. در عشق شكوفا شو. رايحه دلنواز عشق را پراكنده ساز- كه اين عين عبادت است. تنها رايحه دلنواز عشق به خدا مي رسد نه هيچ چيز ديگر.
شب:
كسي كه هيچ چيز از مراقبه نمي داند زندگي بي ثمري را مي گذراند. درست همچون يك بيابان. شنيده ام روزي جهانگردي آمريكايي در حاليكه لباس شنا بر تن داشت عرق ريزان به سمت دريا مي دويد. در بين راه به مردي برخورد و از او پرسيد: « تا دريا چقدر راه مانده؟ » آن مرد به چهره او نگريست و با ابراز تاسف پاسخ داد: « به دريا نخواهي رسيد. اينجا صحراست و دريا دست كم هزار كيلومتر از اينجا فاصله دارد». جهانگرد آمريكايي گفت: « پس بهتر است در همين ساحل استراحت كنم!» تو هم مي تواني باور داشته باشي كه صحراي تو همان ساحل درياست. مردم اينگونه زندگي مي كنند. صحرايشان را ساحل دريا مي پندارند. اما صحرا فقط صحراست. وقتي كه در صحرا هستي دست كم بايد هزار كيلومتر راه بروي تا به دريا برسي. اما در زندگي بدون مراقبه، صحرا بي پايان است، حتي بعد از هزار كيلومتر هم....
49
شكست
نمي توانيد شكست خورده باشيد. زندگي مجالي براي شكست قايل نيست و از آن جايي كه هدفي وجود ندارد، ديگر نوميد نخواهيد شد. اگر نوميد هستيد، براي آن است كه هدفي ذهني داريد كه آنرا به زندگي تحميل كرده ايد. وقتي به هدف خود برسيد، زندگي آنرا ترك مي كند و فقط پوسته خالي آرمانها و اهداف به جا مي ماند و شما دوباره نوميد مي شويد. نوميدي را شما خلق مي كنيد. وقتي دريابيد زندگي محدود به يك هدف و هدف، محور زندگي نيست، آنگاه بي هيچ ترسي در تمام جهات جاري مي شويد. از آنجاييكه شكست وجود ندارد، موفقيت هم نيست. پس نوميدي هم وجود نخواهد داشت. هر لحظه به خودي خود كامل است؛ به جايي منتهي نمي شود، وسيله اي در خدمت رسيدن به هدف نيست بلكه ارزشي ذاتي و مستقل خواهد داشت. هر لحظه چون الماس است و شما از يك الماس به الماسي ديگر مي رسيد. هيچ چيز نهايتي ندارد. زندگي زنده مي ماند و شكل و حجم ها تغيير مي كنند. زندگي نامتناهي است، اما هدفي ندارد.
8 می
Everything can be sacrificed, but the individual cannot be sacrificed for anything. Individuality is the very flowering of existence nothing is higher than it. But no culture, no society, no civilization is ready to accept a simple truth.
همه چیز می تواند قربانی فرد باشد، ولی فرد نمی تواند قربانی هرچیزی باشد. فردیت همان شکوفایی هستی است- هیچ چیز بالاتر از آن نیست. اما هیچ فرهنگی، هیچ اجتماعی، هیچ تمدنی آماده پذیرش یک حقیقت ساده نیست.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388   توسط توحید
|
مراقبه 17/2/:
روز:
انسان بخش زیادی از زندگي اش را در جنگ مي گذراند. در بيرون با ديگران مي جنگد و در درون با خودش. انگار كه او فقط يك راه براي زندگي مي شناسد و آن جنگيدن است. بنام سياست با ديگران مي جنگد و بنام دين با خود. بهمين دليل است كه ما بدبختي آفريده ايم. با جنگ نمي توان به صلح رسيد. بايد بياموزيم اين عادت كهنه هميشه در جنگ بودن را ترك كنيم. رويكرد من عدم مقاومت است. نجنگيدن است لزومي به جنگيدن نيست، زيرا اين هستي از آن ماست. ما جزيي از آن هستيم. هستي دشمن ما نيست. در جبهه مخالف ما قرار ندارد. قصد ندارد ما را ببلعد. هستي به ما زندگي بخشيده است. ما را تغذيه مي كند. با ما دوستي صميمي است و رفتاري مادرانه دارد. بدن تو دوست توست و همچنين ذهنت. فقط بايد بياموزي آنها را چگون بكار گيري. اين را چراغ راه زندگي خود قرار بده: با هستي دوست باش. در بيرون، در درون، با همه دوست باش، با خودت نيز- كه سخت ترين كار است... انسانها به خود عشق نمي ورزند. عشق ورزيدن به خود آخرين كاري است كه انسانها انجام مي دهند. دوست داشتن دشمن، آسان است اما دوست داشتن خود مشكل. بسيار مشكل. تو خودت را خيلي خوب مي شناسي پس چگونه مي تواني خودت را دوست داشته باشي؟ اما كسي كه مي تواند به خود عشق بورزد، همچنين مي تواند همه را دوست داشته باشد. به خود عشق بورز تا به دشمنان عشق بورزي. تا به هركس ديگر عشق بورزي، شرط اساسي عشق را تحقق بخشيده اي و از اين عشق، صلح و آرامش برمي خيزد. و صلح و آرامش دروازه اي است كه ما از راه آن پيام خدا را دريافت مي كنيم.
شب:
« خود »، تنها زماني مي تواند وجود داشته باشد كه تو بجنگي. تسليم شدن و واگذاري، سهم مهلك « خود »است. به همين جهت من بر تسليم شدن تاكيد مي كنم. جنگ خوراك « خود » است و تسليم شدن، سم كشنده آن. « خود » بايد بميرد. فقط در آن زمان است كه تو مي تواني متولد شوي. در يك غلاف دو شمشير نمي گنجد. تو مي تواني در درونت زندگي كني تا « خود » تو را ترك كند يا اينكه «خود » زندگي كند و تو مجبور شوي به زير زمين بروي. ميليونها انسانها اينگونه زندگي مي كنند: زندگي در زيرزمين در حاليكه «خود » آنها بر تخت نشسته است. با تسليم شدن، « خود » ناپديد مي شود و خويشتن زيرزميني تو شروع به بالا آمدن مي كند و به وضعيت طبيعي اش باز مي گردد. تو مي تواني زندگي ات را به ساز موسيقي هستي تبديل كني، ني اي بر لبان هستي. فقط بايد ميان تهي شوي تا هستي بتواند نغمه اي را كه مي خواهد بنوازد. يا اگر چنين نخواهد، سكوت هم به زيبايي نغمه هستي است.
48
بخشودن والدين
بخشودن والدين، يكي از دشوارترين كارهاست؛ زيرا آنها شما را به دنيا آورده اند. چگونه ممكن است آنها را ببخشيد؟ در صورتيكه به خودتان عشق نورزيد، تا زمانيكه به مرحله اي نرسيد كه از وجود خود لذت ببريد، چگونه مي توانيد از والدين خود سپاسگزار باشيد؟ غير ممكن است. شما از آنها خشمگين خواهيد بود؛ زيرا آنها شما را به دنيا آورده اند و از شما نپرسيده اند آيا مايل هستيد به دنيا بياييد يا نه. آنها اين شخص وحشتناك را خلق كرده اند. چرا بايد به خاطر تصميم آنها رنج ببريد؟ چرا شما را به اجبار به اين دنيا كشيدند؟ پس بايد از آنها خشمگين بود. اگر به مرحله اي برسيد كه بتوانيد خودتان را دوست داشته باشيد و واقعا از وجود خود سرمست شويد، ناگهان نسبت به والدين خود عشقي عظيم در فلبتان احساس خواهيد كرد. آنها در ورود شما به هستي بوده اند. بدون آنها اين شادي و سرمستي امكان پذير نبود. آنها اين سرمستي را ممكن كرده اند. اگر بتوانيد از وجود خود تجليل كنيد، آنگاه از والدين خود به خاطر شفقت و عشقشان، سپاسگزار خواهيد بود. نه تنها سپاسگزار خواهيد بود، بلكه آنها خواهيد بخشيد.
7 می
If you want to live a simple, a beautiful, a silent, a joyful, a blissful life, let the mind be ignored and let the heart be restored to its status as master. This is the whole work of a religious seeker; nothing more is needed.
اگر می خواهی یک زندگی ساده، زیبا، ساکت، پرنشاط و سعادتمند را زندگی کنی، بگذار ذهن مورد بی اعتنایی قرار گیرد و بگذار قلب جایگاهش را بعنوان فرمانده بازیابد. این همه کار پویندگان دین است. به هیچ چیز دیگری احتیاج نیست.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388   توسط توحید
|
مراقبه 16/2/:
روز:
مي خواهم نگرشي كاملا جديد به تو عرضه كنم. اين نوع نگرش نه بر مبناي ترس، بلكه بر مبناي نترسيدن است. من هيچ اصول عقايد، هيچ نظام اعتقادي و فلسفه اي را آموزش نمي دهم. من درس درون گرايي، بيدار ساختن روح را مي آموزم. هيچكس بجز خود تو نمي تواند اين كار را انجام دهد. هيچكس ديگر نمي تواند به نمايندگي تو اين كار را انجام دهد. تو مجبوري خودت آنرا انجام دهي. مرشد فقط راه را نشان مي دهد و تو بايد خودت آنرا بپيمايي. جنبشي كوچك در آگاهي تو كافيست تا اين روند را آغاز كند. سپس خود بخود گسترش مي يابد. نخستين گام مشكل ترين گام است. بذري كه در خاك قرار گرفته در آستانه شكفتن است. اين گامي مشكل است. با برداشته شدن اين گام و از هم شكفته شدن بذر در خاك، جوانه شروع به رشد مي كند. در آغاز تنها دو برگ كوچك سرباز مي كنند و بزودي شاخ و برگ فراوان، درختي تنومند با ميليونها شكوفه....
شب:
" خود "، اين فكر و احساس را در بطن دارد كه ما از هستي مستقل و همچون جزيره هايي جدا از هم هستيم. اين پندار كاملا نادرست است. ما از هم جدا نيستيم. حتي براي يك لحظه نمي توانيم در جدايي به سر بريم. نفسي كه فرو مي دهيم ما را با بيرون پيوسته نگاه مي دارد. ما نه تنها از راه دهان و بيني، بلكه از راه تك تك منافذ بدن نفس مي كشيم. وقتي كه تشنه مي شويم آب مي نوشيم و آب عطش ما را برطرف مي كند. اين جريان پيوسته از بيرون به درون و از درون به بيرون حركت مي كند. مواد غذايي پيوسته در گردش است. تنفس پيوسته در گردش است. ما در بده و بستان دايمي با هستي هستيم. ما از هستي جدا نيستيم. هزار و يك پل ارتباطي بين ما قرار دارد.
47
فقر
دير يا زود، فقر بيروني از ميان مي رود. ما اكنون از تكنولوژي كافي براي فقر برخورداريم. افراد واقعا فقير كساني هستند كه عشق را ناديده مي گيرند و زمين مملو از افراد فقيري است كه قحطي زده عشق هستند. دير يا زود، فقر بيروني از ميان مي رود. ما اكنون از تكنولوژي كافي براي رفع فقر برخورداريم. مشكل اصلي، فقر دروني است. هيچ تكنولوژي نمي تواند آنرا مرتفع كند. ما اكنون قادريم به ساير مردم غذا بدهيم، اما چه كسي روح را تغذيه خواهد كرد؟ علم قادر به اين كار نخواهد بود. چيز ديگري لازم است و آن دين است. علم كار خود را به انجام رسانده است. در اين زمان است كه دين حقيقي مي تواند وارد دنيا شود. وقتي علم تمام قواي خود را منتشر كرده و همه انسانها از لحاظ مادي به رضايت خاطر رسيده باشند- از خانه،غذا و تحصيلات مناسب برخوردار شده باشند- آنگاه براي نخستين بار متوجه مي شوند كه غذايي تازه ضرورت دارد. آن غذا عشق است و علم نمي تواند آنرا فراهم كند. فقط دين قادر به تغذيه روح است. دين،علم عشق است.
6 می
The heart has no question, yet it receives the answer. The mind has a thousand and one questions, yet it has never received any answer because it does not know how to receive.
قلب هیچ پرسشی ندارد. با این وجود، پاسخ را قلب دریافت می کند. ذهن هزار و یک سووال دارد، با این حال هرگز پاسخی دریافت نکرده است، زیرا نمی داند چطور دریافت کند.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388   توسط توحید
|
مراقبه 15/2/:
روز:
برخي از روي ترس بسوي خدا مي روند و ترس يك چاه است نه يك پل. اگر تو از خدا بترسي نمي تواني عشق بورزي. ترس نمي تواند عشق به بار آورد. و اگر عشق وجود نداشته باشد، چگونه مي توان خدا را عبادت كرد؟ چگونه مي توان شكر خداي را به جاي آورد؟ اگر پاي ترس در ميان باشد، جايي در ژرفاي وجودت احساس خصومت خواهي كرد. آرزو خواهي كرد از كسي كه از او مي ترسي انتقام بگيري. اديان ترس مدار، بسياري از انسانهاي شجاع را از دين گريزان كرده اند. چهره اي زبون از دين ساخته اند، در حاليكه دين هيچ ارتباطي با ترس ندارد، بلكه با عشق مرتبط است. دين در حقيقت، بزرگترين شهامت زندگي است، زيرا تو را به فراسوي مرزهاي بدن، ذهن و قلب رهنمون مي شود. تو را بسوي ناشناخته مي برد. خدا نام ديگر ناشناخته و ناشناختني است. بزرگترين خطر است. اما آنگاه كه خطر كني، بي درنگ از همه لحاظ رشد مي يابي.
شب:
« خود » جهنم ماست و جالب اينجاست كه سازنده اين جهنم ما هستيم. خود ما آنرا مي سازيم و از آن رنج مي بريم. اما مي توانيم ديگر اين جهنم را نسازيم تا از رنج و درد رها شويم. هرگاه كه ديگر « خود » وجود نداشته باشد رنج و درد نيز وجود نخواهد داشت و تو در شادماني بسر خواهي برد. طبيعت ما شاد بودن است. رنج بردن پديده اي است ساختگي. اما شادماني ساختگي نيست. شادماني همين حالا در زير لايه هاي رنج، همچون رگه اي زير زميني وجود دارد. لازم نيست شادماني بيافريني. شادماني از قبل وجود دارد- تو فقط رنج و درد نيافرين. راز آفرينش رنج و درد در « خود » است. و رهروي بمعناي بي « خود » شدن است. از همين لحظه وجودت را برتر يا پست تر نينگار. هر دوي اينها بازتاب هايي از « خود » تو هستند. وجودت را كس يا ناكس مپندار. هر دوي اينها بازتابي از « خود » تو هستند. تلاش كن دست « خود » ت را رو كني و در را به رويش ببندي. ممكن است « خود » تظاهر به فروتني كند و با گفتن « من بسيار فروتن هستم، هيچكس ديگر فروتن تر از من نيست »، بكوشد از دري ديگر وارد شود.
46
اغتشاش
عقايد ثابت را رها كنيد. آنگاه حتي از اغتشاش هم لذت مي بريد. اغتشاش ديگر اغتشاش نخواهد بود،بلكه به جنجالي خلاق تبديل مي شود. ما نيازمند جنجالي خلاق در قلب خود هستيم تا ستاره ها در آسمان درونمان دست افشاني كنند. اگر عقايدي ثابت و تغيير ناپذير در زندگي داشته باشيد، اغتشاش و سردرگمي بيشتري براي خود ايجاد مي كنيد. زندگي هرگز به عقايد شما اعتقاد ندارد و همه چيز را در هم مي ريزد و هزار و يك حقه مي زند. زندگي اتاق نشيمن نيست كه در آن اسبابي را كه مي خواهيد، بچينيد. زندگي پديده اي بسيار افسار گسيخته است. خلقت خدا يك ماشين، ساختمان،علم يا رياضي نيست. خلقت، رويايي است كه خدا آنرا خلق كرده است. در رويا شما هرگز بحث نمي كنيد. هرچه را كه هست، قبول مي كنيد؛ زيرا در رويا عقيده اي ثابت نداريد. همه مردم داراي عقايدي ثابت و معين هستند. هرچه عقيده ثابت تر باشد، اغتشاش و سر درگمي بيشتر خواهد شد. اگر مي خواهيد سردرگم نباشيد، عقايد را رها كنيد. اين بدان معنا نيست كه سر درگمي و اعتشاش تغيير خواهد كرد، بلكه ديگر به نظر اغتشاش نخواهد رسيد؛ زندگي خواهد بود و پويايي.
5 می
Do not be against your body; it is your home. Do not be against your consciousness because without consciousness your house may be very decorated but it will not have any master, it will be empty. Together they create a beauty, a fuller life.
با جسم خود به مخالفت برنخیز، آن خانه توست. بر ضد آگاهی ات نباش، زیرا بدون آگاهی شاید خانه ات بسیار آراسته باشد، اما صاحب خانه ای نخواهد داشت، تهی خواهد بود. آنها در کنار هم زیبایی و زندگی برتر و کاملتری می آفرینند.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388   توسط توحید
|
مراقبه 14/2/:
روز:
خدا نه يك باور، بلكه يك بصيرت است. باور داشتن به خدا بي پايه است. همچون باور نابينايي است به نور يا باور ناشنوايي به موسيقي. آنان نمي توانند آنچه را كه باور دارند درك كنند. حتي نمي توانند تصورش را بكنند. باورشان فريب است اما اين چندان مهم نيست: آنان خودشان را نيز مي فريبند. اين بسيار مهم تر است. خدا را بايد تجربه كرد. من در اينجا نمي كوشم نظريه اي ارائه كنم، بلكه مي خواهم به تو كمك كنم بيدار شوي. مي خواهم به تو كمك كنم چشمانت را باز كني تا بتواني با چشمان خودت ببيني.
شب:
انسان ديندار در بي « خود » ي به سر مي برد. او مي داند كه « من جزيي از كل هستم، جزيي پيوسته به هستي و كاملا جدايي ناپذير از آن.» آگاه بودن از اينكه « من از كل جدا نيستم » بسي رهايي بخش است. تو را بي كران مي سازد. همه آسمان از آن تو مي شود. هويت تو را ديگر « خود » كوچك، بسيار كوچك تو تعيين نمي كند. ما بيكران هستيم اما خود را در فضايي كوچك محصور كرده ايم. دليل بدبختي ما همين است. مي كوشيم تا دريايي را درقطره اي شبنم جاي دهيم. پرندگاني هستيم كه به آسماني بيكران براي پرواز نياز داريم اما در قفس اسيريم. هيچكس ما را در قفس اسير نكرده است، بلكه خود، خودمان را اسير كرده ايم. هم زندان هستيم هم زنداني و هم زندانبان.- هيچكس ديگر از ما نيست. دليل اينكه عارفان زندگي را يك رويا مي نامند همين است- ما در رويا بسر مي بريم. وقتي از رويا بيدار شوي در مي يابي: « عجيب است. شير مرا شكار كرد. اما من شير بودم و شير مرا شكار كرد. من در عين حال يك تماشاگر نيز بودم، شاهدي بر همه ماجرا » زندگي ما اينگونه است. اكنون زمان آن است كه ... اگر كودكان به بازيهاي اجتماعي مشغول اند، آنان را مي توان بخشيد. آنان نيازمندند گمراه شوند. نيازمندند اشتباههايي فراوان مرتكب شوند. اما وقتي بزرگتر شدي تو را نمي توان بخشيد. و « خود » احمقانه ترين بازيهاست، زيرا بر خلاف واقعيت و هستي است. ما با تصورات، ميل و آرزوها، خاطرات، جاه طلبيها و حسادتهايمان همچنان براي خود زندان مي سازيم و اينها همگي ديوارهاي ظريفي در پيرامون ما بنا مي نهند. كل ديوار، « خود » ناميده مي شود. عمل كلي ذهن « خود » ناميده مي شود. همين لحظه از ديوار آگاه شو و آرام آرام از آن بيرون آي.
45
خانه
تا زمانيكه خانه واقعي خود را پيدا نكرده ايم، بايد به جست و جو ادامه دهيم و شگفت انگيز اينكه خانه واقعي دور نيست. ما خانه هاي زيادي مي سازيم، اما هرگز به خانه واقعي خود نگاه نمي كنيم. خانه هاي كه ما مي سازيم واقعي نيستند، بلكه قصرهاي شني يا خانه هاي مقوايي اند، آنها فقط اسباب بازي هستند. آنها خانه هاي واقعي نيستند؛ چون مرگ، همه آنها را نابود مي كند. خانه واقعي جاودانه است. فقط خدا جاودانه است و هر چيز ديگر موقت و گذراست. بدن گذراست. ذهن موقت است. پول، قدرت و شهرت همگي گذرا هستند. در اين خانه ها نمانيد. از آنها استفاده كنيد، اما به ياد داشته باشيد كه همه آنها كاروان سرا هستند و فقط براي اقامت يك شبه مناسبند. صبح روز بعد بايد آنها را ترك كنيد. ما پيوسته خانه واقعي خود را گم مي كنيم؛ خانه بسيار نزديك است. خانه حتي نزديك نيست؛ بلكه در درون ماست. در درون بدنبال آن بگرديد. همه كسانيكه به درون رفته اند، آنرا يافته اند.
4 می
A moment of deep love goes so deep in your being that time that time cannot erase it. It goes on and on giving birth to itself within you. Hence I say that a moment of love is a moment of eternity.
لحظه ای عشق صمیمانه و ژرف چنان به اعماق وجودت رخنه می کند که زمان قادر به زدودن آن نیست. عشق آنقدر به پیشروی ادامه می دهد تا خودش را در درونت متولد سازد. این است که می گویم لحظه عشق لحظه جاودانگی است.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388   توسط توحید
|
مراقبه 13/2/:
روز:
درست همانگونه كه تنفس، گردش خون و مواد غذايي براي زندگي بدن لازم اند، شادماني براي روح لازم است. اما براي اينكه لايه هاي زيرين شادي و نشاط را آشكار كني بايد اندكي به درون خود فرو روي. سرچشمه شادماني خود را كه بشناسي، نگاهت كاملا دگرگون مي شود. دورنمايي تازه در برابرت گسترده مي شود. آنگاه كه با نگاهي ديگر به هستي مي نگري. هرچه را كه در درونت يافته اي در همه جا مي يابي، زيرا ما هرچه كه باشيم آنرا در هستي مي يابيم. هستي آيينه اي است كه چهره واقعي ما را و هر آنچه كه هست منعكس مي سازد. اگر ما بر چهره خود صورتكي گذاشته باشيم، آن صورتك در آيينه هستي منعكس مي شود. هستي فقط وجود ما را باز مي تاباند. آنگاه كه دريابي طبيعت تو شادماني است، كل جهان شادي آفرين مي شود. اين همان معناي واقعيت و رهايي است.
شب:
ما در اينجا بيگانه اي بيش نيستيم. اينجا خانه ما نيست. خانه ما در جايي ديگري است. ما در سرزميني بيگانه به سر مي بريم. بيرون وجود خويش ماندن همان بي خانمان ماندن است و درون وجود خويش گام نهادن همان بازگشت به خانه. اكنون زمان آن است كه همه تلاشها صرف گام نهادن در درون شود. هيچ تيري را نبايد در تركش باقي گذاشت. بايد هر خطري را به جان خريد، زيرا هيچ چيزي قيمتي تر از گام نهادن در درون نيست. بايد از همه چيز دست كشيد. بايد همه چيز را فداي آن كرد، زيرا تمام ديگر چيزها در برابر آن بي ارزش هستند.
44
بهبود خود
تمام تلاشها براي تبديل شما به آرمان، ديوانگي بيشتري ايجاد مي كند. آرمانها بنيان ديوانگي هستند. بشريت به خاطر آرمانهاي زياد، عصبي و پريشان شده است. حيوانات عصبي نيستند؛ چون آرماني ندارند. درختان عصبي نيستند؛ چون آرماني ندارند. آنها سعي نمي كنند به چيز ديگري تبديل شوند، بلكه فقط از آنچه هستند، لذت مي برند. شما خودتان هستيد.اما جايي در عمق وجودتان دوست داريد به شخص ديگري تبديل شويد. دوست داريد بودا يا مسيح شويد. پس درمداري مي چرخيد كه پاياني ندارد. شما، شما هستيد. كل يا هستي مي خواهد كه شما خودتان باشيد و به همين دليل است كه خدا شما را خلق كرده است، در غير اينصورت، نمونه ديگري خلق مي گرد. خدا مي خواهد كه شما در اين مكان و در اين لحظه به جاي شما باشد. خدا بهتر مي داند. خودتان را بپذيريد. اگر بتوانيد خودتان را بپذيريد، بزرگترين راز زندگي را آموخته ايد. آنگاه همه چيز به خودي خود اتفاق خواهد افتاد. خودتان باشيد. نيازي نيست خودتان را بالا بكشيد. لازم نيست بلندتر از آنچه هستيد، شويد. لازم نيست چهره ديگري داشته باشيد. فقط همانطور كه هستيد، باشيد. وقتي خودتان را عميقا بپذيريد، شكوفايي اتفاق خواهد افتاد و بيشتر خودتان مي شويد. وقتي ديگر نخواهيد به شخص ديگري تبديل شويد، تنش و عصبيتي در ميان نخواهد بود. آنگاه تمام تنشها از ميان مي رود. اين جا هستيد؛ درخشنده و در اين لحظه و هيچ كار ديگري نيست جز جشن گرفتن و لذت بردن.
3 می
My whole love and respect is for the person who accepts totally, as he is. He has courage. He has courage to face the whole pressure of the society which is bent upon splitting him into divisions into good and bad, into saint and sinner. He is really a brave, courageous being who stands against the whole history of man, of morality, and declares to the skies his reality, whatever it is.
همه عشق و احترام من نثار کسی است که خود را دربست بپذیرد، همانگونه که هست. چنین آدمی شهامت دارد. شهامت دارد تا با همه فشار اجتماع یکه می خواهد او را شقه شقه کند- به خوب و بد، به قدیس و معصیت کار- به مقابله برخیزد. او موجودی به واقع شجاع و با شهامت است، در برابر همه تاریخ بشر، در برابر تاریخ می ایستد و واقعیت خود را هرچه که هست، به آسمانها اعلام می دارد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388   توسط توحید
|
مراقبه 12/2/:
روز:
كساني كه مي گويند به خدا باور ندارند آنان نيز به خدا تعلق دارند. كساني كه به خدا پشت مي كنند آنان نيز از آن خداي اند و مادامي كه پاي خدا در ميان است، همه آنان نجات خواهند يافت. اين جهان از قبل در حالت نهايت قرار دارد اما ما اين موضوع را فراموش كرده ايم كه از قبل در جايي كه مي خواهيم باشيم هستيم و از قبل همان هستيم كه مي توانيم باشيم- هماني كه خوابش را مي بينيم و آرزويش را مي كنيم. هرگز غير از آن نبوده ايم... اما خوابي عميق، خوابي بس عميق ما را فرا گرفته است. عمل مرشد، نه نجات دادن تو، بلكه از خواب فراموشي بيدار كردن و يادآوري به توست.
شب:
تمام ديوارها را خراب كن و بي كران شو. فقط به بي كرانگي، به جاودانگي بينديش. كمتر از آن هرگز كسي را راضي نكرده و نخواهد كرد. ديوارهاي بدن بايد فرو ريزد. ما بيش از حد خود را در ديوارهاي بدن محصور كرده ايم. گمان مي كنيم بدن هستيم، در حاليكه نيستيم. اين نخستين پندار نادرستي است كه بايد دور انداخته شود. ديگر پندارهاي نادرست از اين پندار، سر برون مي آورند. اگر بدن ما هويت ما باشد، از كهنسالي، بيماري و مرگ خواهيم هراسيد. اين ترسها ريشه در هويت گرفتن از بدن دارند. خودت را آگاهي ناب در نظر گير. تو بدن نيستي. تو آن كسي هستي كه از بدن آگاهي. تو ذهن هم نيستي. نخست با بدن كار كن، زيرا كار با بدن زمخت آسانتر است. سپس به ذهن ظريف بپرداز. به ذهن به مثابه چيزي جدا از خود بنگر. آنگاه كه آگاه شوي تو نه بدني نه ذهن، احساس بزرگ رهايي به تو دست خواهد داد. احساس از بند رستن. آنگاه هيچ مانعي در برابرت وجود نخواهد داشت و نه هيچ ديواري. در همه طرف فضايي باز خواهد بود و بس. بعد از آن بايد ظريف ترين ديوارها فرو ريزد، ديوار احساسات. اين كار، ظريف ترين كارهاست. نخست بدن، سپس ذهن و پس از آن قلب. و رها شدن از زندان قلب، همان به روشني رسيدن است. آنگاه كه آگاه شوي تو نه بدني، نه ذهن و نه قلب، بي درنگ درمي يابي كه كيستي، هستي چيست و هدف از زندگي چيست. همه اسرار بر تو آشكار مي شوند.
43
اعتقاد به شعر
زندگي گنجي است پايان ناپذير، اما فقط قلب شاعر است كه مي تواند آنرا بشناسد. عشق تنها شعر واقعي است. تمام شعرهاي ديگر، فقط انعكاسي از آن هستند. شعر مي تواند در صدا وجود داشته باشد يا در سنگ. شعر مي تواند در معماري باشد، اما همه اينها اساسا انعكاس عشق هستند كه در نمادهاي متفاوت مجسم شده اند. روح شعر، عشق است و كسانيكه با عشق زندگي مي كنند شعراي واقعي هستند. اين افراد شايد هرگز شعري نسرايند و هيچ قطعه ي موسيقي نسازند. شايد هيچ اثري نيافرينند كه مردم عادي بعنوان هنر تلقي مي كنند، اما كساني كه بطور كامل و مطلق با عشق زندگي مي كنند، شعراي واقعي هستند. اين حقيقت، شعر را در شما تقويت مي كند. به اين ترتيب، شور بيشتري خواهيد داشت. قلبتان آهنگ تازه اي خواهد داشت. زندگي تان ديگر كسالت آور نمي شود و راكد نمي ماند. زندگي تان پيوسته شگفت انگيز خواهد بود و هر لحظه رازهاي تازه اي را بر شما خواهد گشود. زندگي گنجي است پايان ناپذير، اما فقط قلب يك شاعر است كه مي تواند آنرا بشناسد.
2 می
Existence is such abundance we cannot exhaust it. It is inexhaustible in its beauty, in its blissfulness, in its benediction.
هستی پر از نعمت و فراوانی است- ما قادر به تحلیل بردن آن نیستیم. هستی پایان ناپذیر است به لحاظ زیبایی، به لحاظ لذت بخش بودن و به لحاظ تبرکش.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388   توسط توحید
|
مراقبه 11/2/:
روز:
طبيعت انسان خردمند پادشاهي است. او مي تواند درعين گدا بودن پادشاه بماند. قلمرو پادشاهي او دنياي درون اوست. گنجي پايان ناپذير در اختيار دارد. او بر ناخودآگاهي اش غلبه كرده و اين عين خردمندي است. خردمندي، اندوختن دانش نيست، تسخير ناخودآگاهي است. سرشار شدن از نور است بدون وجود كوچكترين لكه سياهي. اگر وجودت سرشار از نور ياشد، تو چه داراي ملك باشي چه نه، پادشاهي.
شب:
دروازه قلمرو الهي خودجوش بودن است. خودجوش بودن همان الهي بودن است. ذهن هيچگاه خودجوش نيست. يا در گذشته سير مي كند يا در آينده. يا در چيزي كه ديگر نيست و يا درچيزي كه هنوز نيامده است. آنچه كه هست- چيزي كه بين اين دو قرار دارد و ذهن از آن غافل است- همان دروازه الهي است. لحظه اكنون بخشي از زمان نيست از اين رو دور از دسترس ذهن است. ذهن و زمان مترادف يكديگرند. مي تواني بگويي ذهن زماني است درون وجودت و زمان ذهني است خارج از تو. اما اين دو پديده اي واحد هستند. لحظه اكنون نه بخشي از زمان است نه بخشي از ذهن. آنگاه كه تو در لحظه اكنون به سر مي بري، در الوهيت به سر مي بري. اين معناي واقعي مراقبه است. معناي واقعي عبادت، معناي واقعي عشق. و آنگاه كه تو در لحظه اكنون عمل مي كني. عمل تو هرگز ناگزير نيست، زيرا از تو سر نمي زند. خداست كه از طريق تو به عمل مي پردازد. خداست كه از تو جاري مي شود.
42
تاخير
زندگي بسيار كوتاه است و درسهاي زيادي هست كه بايد آموخت. كسانيكه همه چيز را به تاخير مي اندازند، بازنده هستند. پيوسته از خود بپرسيد،آيا به سوي حالي سرورآميز مي رويد يا نه؟ اگر بسوي سرور حركت مي كنيد، در مسير درست قرار داريد، اما اگر احساس فلاكت مي كنيد، خوب نگاه كنيد؛ جايي از مسير دور شده ايد و راه را گم كرده ايد. چيزي حواس شما را پرت كرده است. ديگر طبيعي نيستيد و با طبيعت بيگانه شده ايد. از اين رو احساس فلاكت مي كنيد. ببينيد و تحليل كنيد. هرچه را كه علت فلاكت خود مي يابيد، كنار بگذاريد. اين كار را به تاخير نيندازيد. بي درنگ علت فلاكت را ريشه كن كنيد. زندگي بسيار كوتاه است و درسهاي زيادي هست كه بايد آموخت. كساني كه همه چيز را به تاخير مي اندازند، بازنده هستند. امروز كاري را به فردا موكول مي كنيد و فردا آن كار را به فردايي ديگر. به تدريج تاخير انداختن عادت مي شود. فقط امروز است كه واقعي است. فردا هرگز نمي رسد. هروقت كه مي بينيد چيزي فلاكت به بار مي آورد، آنرا بلادرنگ ترك كنيد. حتي يك لحظه هم آنرا نگه نداريد. اين كار شهامت مي خواهد؛ شهامت زندگي كردن،شهامت خطر كردن، شهامت ماجراجويي و فقط كسانيكه شهامت دارند عاقبت يك روز، نور عشق، تماميت، سرور و بركت را بعنوان پاداش دريافت خواهند كرد.
1 می
For an immortal life there can be no insecurity. Your immortality is not dependent on your bank balance; the beggar is as immortal as the emperor.
برای زندگی جاودانه، جایی برای عرض اندام ندارد. نامیرایی تو به تراز بانکی تو وابسته نیست؛ گدا همانقدر جاوید و نامیراست که پادشاه.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ جمعه یازدهم اردیبهشت 1388   توسط توحید
|
مراقبه 10/2/:
روز:
تو بايد فرمانرواي دنياي درونت شوي. درون همه ما قلمرو پادشاهي است، پادشاهي راستين. همه ما مي خواهيم پادشاه شويم اما همچنان در مسيري نادرست و در بيرون از وجودمان بدنبال پادشاهي مي گرديم. انسان ممكن است در دنيا يك پادشاه شود اما همچنان در اعماق وجودش احساس كمبود مي كند. با وجود پادشاه بودن هنوز فقير است. هنوز تهي است و خرسند نشده. در حاليكه مشغول جمع آوري آت و آشغال بوده زندگي را از كف داده است. انسان برده اي است كه به ارباب بودن وانمود مي كند. و تا زمانيكه انسان بر ناخودآگاهي اش غلبه نكند همچنان متظاهر و برده خواهد ماند و انواع نقشهاي رياكارانه را بازي خواهد كرد. ادعا خواهد كرد « من آن نيستم كه فكر مي كنيد » و او خود مي داند كه چيست. همه مي دانند، زيرا ديگران نيز خود نقش مشابهي را بازي مي كنند. پادشاه راستين باش. زيبايي پادشاه درون بودن اين است كه پاي هيچ رقابتي در ميان نيست. تو پادشاهي خودت را داري و من پادشاهي خودم را و آنها هرگز در برابر هم قرار نمي گيرند. هرگز ميانشان برخوردي پيش نمي آيد. هركس در درون خود قلمرويي چنان پهناور دارد كه در آن هيچ رقابتي نيست. هيچ جنگ و دعوايي با كسي نيست.
شب:
پيش از آنكه مرگ از راه برسد خانه حقيقي را بايد يافت. و آنجا را مي توان يافت، زيرا دور نيست. دقيقا در درون وجود خود توست. حتي مجبور نيستي يك گام كوچك برداري. برعكس بايد در سكوت بنشيني و از تمام سفرهاي ذهني دست برداري. در آن لحظه كه ذهن در گذشته و آينده سير نمي كند و از سفر بازايستاده، بذر به گل تبديل مي شود. سپس احتمالهاي بيشماري رقم مي خورد: ميوه، گل، آفتاب، باد، باران. آنگاه مي تواني لذت ببري. مي تواني با باد به رقص در آيي. مي تواني در شادي ابرها شريك شوي و با ستارگان نجوا كني.
41
ميان حالي
هرگز تصميم نگيريد كه ميان حال باشيد؛ زيرا ميان حالي در زندگي گناه است. هرگز نخواهيد زندگي بدون مخاطره باشد و هرگز خواهان امنيت خود نباشيد؛ زيرا در آنصورت مرگ را درخواست كرده ايد. بسياري از انسانها تصميم گرفته اند كه در زمينه اي مسطح، ايمن و عاري از مخاطرات زندگي كنند. آنها هرگز به عمق نمي روند و هرگز به اوج نمي رسند. زندگي آنها كسالت آور، يكنواخت و راكد است؛ اوج، دره، شب و روز ندارد. آنها در دنيايي خاكستري و خالي از رنگ زندگي مي كنند. رنگين كمان در زندگي آنها وجود ندارد. زندگي آنها خاكستري است و خودشان هم به تدريج ميان حال مي شوند. بزرگترين خطر، رسيدن به مرتفع ترين قله هاي الوهيت و سقوط در قعر دوزخ است. پس مسافري شويد در ميان اين دو و هيچ ترسي نداشته باشيد. به تدريج متوجه خواهيد شد كه در اين ميان، فرازي وجود دارد و ديگر نه در اوج هستي و نه در قعر، نه در قله و نه در دره. خواهيد دانست كه تنها يك تماشاچي و شاهد هستيد. چيزي در ذهنتان به قله مي رود و چيز ديگري در ذهنتان به دره مي رود و اما پيوسته چيزي فراتر از اين دو حضور دارد كه فقط نظاره مي كند وآن خود شما هستيد. هردو قطب در وجود شماست و شما هيچ يك از آنها نيستيد، بلكه برجي هستيد بلند قامت تر از هردو. زمين هم فراز دارد و هم فرود، ولي شما جايي دورتر از هر دو قرار داريد. فقط كل بازي را تماشا مي كنيد؛ بازي آگاهي را.
30 آوریل
Once you are free of past a tremendous realization happens: you are free of future also.
همین که از گذشته خلاص شدی، درکی فوق العاده به تو دست می دهد و تو از آینده نیز رها هستی.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388   توسط توحید
|
مراقبه 9/2/:
روز:
خودت را از هستي گسسته مكن. وقتي به گل رز مي نگري، گل رز شو. وقتي به طلوع خورشيد مي نگري، در آن نيست شو. خونسرد و بي تفاوت نمان. مشاركت كن. وقتي به آسماني پر ستاره مي نگري تو نيز بخشي از آن شو. ستاره اي كوچك، اما در رقص شادي آن شركت جوي. نيست شدن در كل، عين دينداري است. درست همانگونه كه رودخانه اي در دريا نيست مي شود تو در خدا نيست مي شوي.
شب:
تا مي تواني سكوت پيشه كن. هرگاه فرصتي يافتي بنشين و هيچ كاري انجام نده. حتي مراقبه نكن. تا آرام آرام در تو سكوت گسترش يابد و تو را فرا گيرد. نگاه كه سكوت درجاي جاي وجود تو رخنه كند، خواهي دانست كه كيستي و زندگي براي چيست. و در اين شناختن خدا را خواهي شناخت.
40
كار
بايد به ياد داشت كساني كه با آنها كار مي كنيم، به درون ما اهميت نمي دهند. چگونگي حال درون ما، مسووليت خود ماست. ديگران هم مسوول حال درون خود هستند. همكاران شما همانند همه مردم، از جمله خود شما، داراي احوال منفي خاص خود، مشكلات و نگرانيهاي خود هستند. وقتي با كسي كار مي كنيد، نبايد اين احوال را به ميان آوريد. زيرا اگر اين احوال مطرح شوند، امواج منفي با خود مي آورند و موجب مي شوند فرد مقابل هم احوال منفي خود را بروز دهد و اين فرآيندي بي انتها خواهد شد. اگرحال منفي داريد، كاري انجام دهيد. براي مثال ،در مورد يك موضوع بسيار منفي چيزي روي كاغذ بنويسيد و بعد كاغذ را بسوزانيد و يا به يك بالش مشت بزنيد و آنرا پرت كنيد. مي توانيد به شدت پايكوبي كنيد. به هر صورت بايد آن حال را تخليه كنيد؛ زيرا مشكل شماست. گاهي از همكاران خود بپرسيد، آيا منفي بوده ايد و به آنها آسيب رسانده يد؟ زيرا گاهي بدون آنكه بدانيد، منفي مي شويد. رفتارهاي كوچك، حتي يك كلمه و گاهي سكوت هم مي تواند آسيب زننده باشد. حتي نحوه نگاه كردن شما به كسي مي تواند آزار دهنده باشد. پس گهگاه از ديگران تقاضاي بخشش كنيد. به آنها بگوييد: « بايد صادق باشم. به من بگوآيا موجب رنجش تو شده ام؟ زيرا من هم يك انسان هستم و ممكن است دچار اشتباه شوم. پس بايد خطاهاي خود را اصلاح كنم. »
29 آوریل
When the mind is with thoughts, the lake is with ripples; when the mind is without thought, the lake is without ripples. God is reflected perfectly when there is no ripple in you.
ذهن مملو از افکار، دریاچه ای مواج و پرچین و شکن است؛ ذهن عاری از افکار ، دریاچه ای صاف و بدون چین و شکن است. خدا هنگامی بطور کامل در دریاچه ذهن تو انعکاس می یابد، که تو عاری از چین و شکن باشی.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388   توسط توحید
|
مراقبه 8/2/:
روز:
رقص آنگاه ناب است كه رقصنده در آن نيست شده باشد. تنها رقص است كه باقي است، اين همان مراقبه است. همان رهروي، همان شور وسرمستي و در نهايت همان خداوند است. اندك اندك بياموز كاملا نيست شوي. در هر عملي نيست شو تا آن عمل تبديل به رقص و شادي شود. اگر در حال راه رفتني، در راه رفتن نيست شو تا هيچ راه رونده اي وجود نداشته باشد و فقط راه رفتن باقي بماند. هرگاه خود را نيست كني رقص شادي وجود خواهد داشت و رهروي. آرام آرام بگذار تا اين حقيقت به قلب وجودت تبديل شود. آنگاه خدا بدنبال تو و براي جستجوي تو خواهد آمد. لازم نيست جايي بروي. روزي خدا در منزل تو را خواهد كوبيد!
شب:
تا آنجا كه ممكن است ساكت باش. تا مي تواني در سكوت بنشين، نه فقط در سكوت بدن، بلكه مهم آن است كه ذهن ساكت شود و دست از پچ پچ كردن دايم بردارد. اين كار شدني است اما هرگز در اين راه نكوشيده ايم. فقط بايد چند گام كوچك برداري: در درونت بنشين و تماشا كن. بگذار ذهن، تمام ترفندهاي قديمي اش را بكار گيرد اما تو فقط تماشا كن. بدون هيچ قضاوتي، بدون گفتن خوب يا بد، بدون انتخاب كردن يا از خود راندن- كاملا خونسرد و بي تفاوت. پس بر عليه ذهن مباش. با آن ستيز مكن. در تله هاي ذهن گرفتار نشو. فقط كناره گير بمان. بسياري اوقات درگير ذهن خواهي شد. در اين مواقع به محض اطلاع، بي درنگ خودت را بيرون بكش. خودت را جمع و جور كن و دوباره شروع به تماشا كن. فكري برخواهد خاست- به آن فكر بنگر. آن فكر در برابرت رژه خواهد رفت- به آن بنگر تا اينكه بگذرد وبرود. بدون اينكه هيچ قضاوتي در مورد خوب يا بد بودن بكني، بدون هيچ بايد و نبايدي، بدون هيچ نگرش اخلاقي، بلكه با نگرش علمي، مشاهده محض و بي طرفانه، آنرا تماشا كن. روزي ناگهان ديگر ذهني وجود نخواهد داشت و آن روزچنان حكم فرما خواهد شد كه نظيرش را هرگز نديده اي. پس از آن سكوت ديگر تو را ترك نخواهد كرد. با تو خواهد ماند و به روح تو تبديل خواهد شد. اين حالت بسي رهايي بخش است.
39
ذهن مغناطيسي
ذهن پيوسته از منفي به مثبت و از مثبت به منفي تبديل مي شود. اين دو حالت براي ذهن، همچون قطبهاي مثبت و منفي نيروي مغناطيس است. بدون هريك از اين قطبها، مغناطيس نمي تواند وجود داشته باشد. ذهن هم بدون هريك از اين دو حال منفي و مثبت وجود نخواهد داشت. ذهن در نهايت نوعي انرژي مغناطيس است. به همين دليل است كه كامپيوتر مي تواند كار خود را بهتر از ذهن انساني انجام دهد. ذهن، كامپيوتري زنده است؛ دو قطب مثبت و منفي دارد و پيوسته در تحرك است. مشكل آن نيست كه گاه احساس شگفت انگيزي داريد و گاهي غمزده و افسرده مي شويد. ظلمت لحظه هاي غم، به تناسب شگفتي لحظه هاي شاد وجود دارد. اگر به اوج يك حال مثبت برسيد، قعريك حال منفي را تجربه خواهيد كرد. هرچه حال مثبت رفيع تر باشد، قعر حال منفي عميق تر خواهد شد. هرچه به ارتفاع بيشتري دست يابيد، چاهي كه بايد به قعر آن فرو رويد، عميق تر خواهد بود. اين موضوع را بايد خوب درك كرد. اگر نخواهيد اعماق حال منفي را تجربه كنيد، قله هاي مرتفع حال مثبت ناپديد خواهند شد. آنگاه در زمين مسطح به راه خواهيد افتاد. به همين دليل است كه اشخاصي كه از اعماق مي ترسند، به قله ها نرسيده اند. بايد مخاطره را پذيرفت. بايد بهاي قله را پرداخت. بهاي قله را با تجربه قعر حال منفي، يعني با لحظه هاي غم و مشقات بايد پرداخت. اگر حتي يك لحظه آسايش بهشت را حس كنيد، بايد آزاده باشيد كه درد دوزخ را هم تجربه كنيد. و اين تجربه ها هميشه در كنار هم اتفاق مي افتد.
28 آوریل
Delight, enjoy. God is not a thing, it is an attitude, an attitude of celebration and festivity. Drop sadness. He is so close by; dance! Drop long faces, it is sacrilege-because He is so close by.
خوش باش، لذایذ را دریاب. خداوند شی نیست. موضع است. موضع جشن و سرور. غصه را دور بریز! او به تو خیلی نزدیک است؛ به پایکوبی برخیز! این چهره ماتم زده را کنار بگذار. این توهین به مقدسات است- چه او بسیار نزدیک است.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388   توسط توحید
|
مراقبه 7/2/:
روز:
تا زمانيكه دانش اندوخته را دور نريزي نمي تواني خردمند شوي. و آغاز خردمندي در شادمان بودن است. پس تمام پندارهايت را در مورد گناه دور بريز. هيچ احتياجي به گناه نداري. تو كاملا خوب و نيكي. خدا تو را اينگونه آفريده است. تمام مسووليتها بر عهده اوست. همانگونه كه هستي خوش باش. چه مي تواني بكني؟ همين كه اين را درك كني و خودت را همانگونه كه هستي بپذيري معجزه اي بزرگ رخ مي دهد. بي درنگ شروع به رشد مي كني، زيرا گناه در تو ناپديد مي شود و جاي آنرا شادماني مي گيرد. در چنين جوي از شادماني است كه رشد تو امكانپذير است. به همين جهت، خنده ديني ترين كيفيتهاست. كسي كه قادر به خنديدن نيست ديندار نيست. اگر تو با شادماني و با پذيرش كامل خود آنگونه كه هستي به رقص و آواز در آيي، خرد ظهور مي كند و تو به روشني مي رسي، روشني مطلق. آنگاه تو خود پي مي بري كه چه چيز درست است و چه چيز نادرست. چه چيز ضروري و اساسي است و چه چيز نيست. اگر تو خود بداني، ممكن نيست كاري نادرست انجام دهي. نادرست و غير ضروري از تو دور مي شود و درست و ضروري بيش از پيش در درونت جاي مي گيرند.
شب:
خودت را در انرژي عشق فنا كن. يك پارچه انرژي عشق شو. نه عاشق شخص معين، بلكه عاشق هرچيز و همه چيز. يا حتي عاشق هيچ چيز شو. مساله، موضوع و مخاطب عشق نيست، بلكه خود انرژي سرشار عشق است. اگر در سكوت در اتاقت نشسته اي، بگذار آنجا از انرژي عشق سرشار شود. هاله اي از عشق پيرامون خودت ايجاد كن. آنگاه كه به درختان مي نگري عاشق درختان شو. آنگاه كه به ستارگان چشم مي دوزي عاشق ستارگان شو. تو خودِ عشق هستي. همين و بس! پس هرجا كه هستي به جاري ساختن عشق خود بر.... تخته سنگها ادامه بده. وقتي عشقت را بر تخته سنگها جاري ساختي حتي تخته سنگها نيز ديگر يك تخته سنگ نيستند. عشق چنان سحرآميز، چنان معجزه گر است كه همه چيز را به معشوق دگرگون مي سازد. تو عشق مي شوي و هستي معشوقت. هستي خداي تو مي شود. انسانها بدون آنكه به عشق تبديل شوند، بدنبال خدا مي گردند. چگونه مي توانند او را بيابند وقتي كه ابزارها، زمينه و فضاي لازم را در اختيار ندارند؟ عشق بيافرين و همه چيز را در مورد خدا فراموش كن تا ناگهان روزي در همه جا با خدا روبرو شوي.
38
بي قيد و شرط
وقتي عشق را بشناسيد، آماده انتشار آن مي شويد. هر چه بيشتر عشق بورزيد، از عشق بيشتري برخوردار مي شويد. هرچه عشق بيشتري در ديگران بباريد، عشق بيشتري در درونتان مي جوشد. عشق هرگز اهميتي نمي دهد كه آيا فرد مقابل، ارزش دريافت آن را دارد يا نه. هر برخوردي غير از اين، برخوردي از روي خساست است. عشق خسيس نيست. ابر هرگز اهميتي نمي دهد زميني كه بر آن مي بارد، ارزش باران را دارد يا نه. ابر در كوهساران، صخره ها و همه جا مي بارد، بي قيد و شرط مي بخشد؛ بي هيچ چون و چرايي. عشق اينگونه است؛ فقط مي بخشد و از بخشيدن لذت مي برد. هركس كه مشتاق دريافت كردن باشد، آنرا دريافت مي كند. لازم نيست شايسته آن باشد يا در طبقه خاصي جاي بگيرد. نيازي نيست كه شرايط و ويژگيهاي خاصي داشته باشد. اگر همه اينها لازم باشند، آنچه مي دهيد، ديگر عشق نيست، حتما چيز ديگري است. وقتي عشق را بشناسيد، آماده انتشار مي شويد. هرچه عشق بيشتري بر ديگران بباريد، عشق بيشتري در درونتان مي جوشد. در حاليكه اقتصاد رايج جهان چيز ديگري ميگويد؛ اگر چيزي را ببخشيد، آنرا از دست مي دهيد. اگر مي خواهيد چيزي را نگاه داريد، آنرا از خود دور نكنيد، آنرا جمع كنيد و خسيس باشيد. در حاليكه در مورد عشق، موضوع كاملا برعكس است. اگر مي خواهيد عشق داشته باشيد، خسيس نباشيد. در غير اينصورت عشق مي ميرد. عشق را منتشر كنيد تا منابع تازه اي در دسترس تان قرار گيرد. نهرهاي تازه در درونتان جاري خواهند شد. وقتي بي قيد و شرط عشق مي ورزيد، وقتي بطور كامل مي بخشيد، كل هستي به درونتان مي ريزد.
27 آوریل
God is a tremendous experience of light, of beauty, of splendor. God is not a word, it is a dimension. It is a vast ocean in which you disappear like a small drop.
خداوند تجربه فوق العاده ای از نور، زیبایی و شکوه است. خدا واژه نیست. وسعت است؛ اقیانوسی بی کرانه، که تو چون قطره ای در آن ناپدید می شوی.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388   توسط توحید
|
مراقبه 6/2/:
روز:
زنده بودن، زندگي نيست. و انسانها فقط زنده اند و ادامه حيات مي دهند. براي زنده بودن نان و پنير و جان پناه كافيست. اما هيچ شكوه و عظمتي وجود نخواهد داشت. آسمان درونت كاملا تاريك خواهد ماند. هيچ ستاره اي در آن نخواهد درخشيد. هيچ ماه كاملي آنرا روشن نخواهد كرد. تو بايد عصيان كني. عصيان بر عليه تمام ياوه هايي كه به تو آموخته اند. بر عليه دسيسه هايي طولاني مدت و ريشه دار. عصيان يعني دور انداختن كامل گذشته و زيستن در لحظه اكنون بدون هيچ رسم و آيين، هيچ ذهن و هيچ دانشي. زيستن همچون كودك چنان كه گويي نخستين انسان روي زميني...از گذشته چنان دل بكن كه گويي وجود نداشته است. هميشه از الف و ب، از پايه ابتدايي شروع كن تا داراي زندگي زيبا شوي. تا زندگي ات ماجراجويانه شود. پر شور و مستانه شود.
شب:
عبادت ستون دين است و با عبادت است كه مي توان هستي را تجربه كرد. بذر عبادت، قدر شناسي است. ذهن از كنار همه چيز ساده مي گذرد. طلوع خورشيد زيبايي خيره كننده اي دارد اما ذهن مي گويد " كه چه ؟ خورشيد هر روز طلوع مي كند. اين هم صبحي است مثل صبحهاي ديگر و اين اتفاق ميليونها بار اتفاق افتاده است. " ما اينگونه بدنيا مي نگريم. اين چگونگي نگرش ما به دنياست. نگرشي بي تفاوت- بي تفاوت به زيبايي، بي تفاوت به هستي، به شعر، به عشق. بي تفاوت به هرچيز كه ارزشمند است. اينگونه است كه تو در تاريكي زندگي مي كني، در زشتي زندگي مي كني. اين انتخاب خود توست. پس قدر شناس باش و احساس سپاسگزاري را در خود پرورش بده. هستي را به سبب آنچه تاكنون انجام داده است ستايش كن تا آنگاه كارهاي بيشتري براي تو انجام دهد. هر اندازه بيشتر ستايش كني در ديدن توانگر مي شوي. نگاهت گسترده تر مي شود.
37
امنيت
امنيت هيچ جا وجود ندارد. زندگي ناامن است و هيچ مبنايي براي آن وجود ندارد. همين كه بدنبال امنيت مي رويد، مشكل ناامني را ايجاد مي كنيد. هرچه بيشتر بدنبال امنيت باشيد، كمتر احساس امنيت خواهيد كرد؛ زيرا ناامني سرشت زندگي است. اگر بدنبال امنيت نباشيد، ديگر هرگز نگران عدم امنيت نخواهيد شد. همانطور كه درختان سبز هستند، زندگي هم ناامن است. اگر از درختها بخواهيد سفيد باشند، مشكل ايجاد مي شود. مشكل را شما به وجود آورده ايد، نه درختها. درختها سبز هستند و شما مي خواهيد كه سفيد باشند، در حاليكه درخت نمي تواند آنچه را شما مي خواهيد انجام دهد. زندگي ناامن است. عشق هم ناامن است. و اما اين خوب است. زندگي فقط در صورتي ايمن مي شود كه ديگر زنده نباشيد. آنگاه مي توان از همه چيز اطمينان داشت. زير هر صخره اي، زمين هست، اما زير گل چيزي نيست. گل ناامن است؛ با يك نسيم كوچك از بين مي رود و گلبرگهايش مي ريزند. وجود گل يك معجزه است. زندگي هم معجزه است؛ زيرا دليل براي وجود زندگي نيست. وجود شما معجزه است. در غير اينصورت، به هر دليل امكان دارد كه ديگر زنده نباشيد. زماني كمال به سراغتان مي آيد و پخته مي شويد كه اين واقعيت را بپذيريد. نه تنها اين واقعيت را بپذيريد كه از آن لذت هم ببريد.
26 آوریل
Man is a doer. Woman is a lover, not a doer. Man is the mind, woman is the heart. Man can create things, but cannot give birth to life. For that, receptivity is needed, receptivity of the earth. The seed falls into it, disappears underground, and one day a new life arises.
مرد عامل است، زن معشوق؛ نه یک عامل. مرد ذهن است، زن قلب. مرد قادر به خلق کردن است، اما زادن زندگی از او ساخته نیست. بدین سبب به قابلیتی نیاز است، قابلیت پذیرش زمین. دانه در دل خاک می افتد، در زیر خاک ناپدید می شود و روزی حیاتی نو سربر می آورد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ یکشنبه ششم اردیبهشت 1388   توسط توحید
|
مراقبه 5/2/:
روز:
عشق و مراقبه دو چيزي هستند كه برخي مذاهب آنها را از هم جدا ساخته و يكي را در مقابل ديگري قرار داده اند. قرنها به ما تعليم داده اند « اگر عشق بورزي نمي تواني مراقبه كني. پس تمام روابط عاشقانه را كنار بگذار». به اين ترتيب دنيا دوپاره شده است و انسان را به دوپارگي ( شيزوفرني) مبتلا ساخته اند. مشكل اينجاست كه انسان هم نيازمند عشق است و هم نيازمند مراقبه و نمي تواند فقط با يكي از آن دو سركند. زندگي با يكي از آن دو ناممكن است. عشق همچون بازدم است: انرژيهاي تو به بيرون مي رود تا به ديگران تماس يابد. مراقبه همچون دم است: انرژيهاي تو به دروني ترين هسته وجودت رخنه ي كند. زنده ترين انسان كسي است كه بدون هيچ تضاد و تقابلي، هم ظرفيت عشق و هم ظرفيت مراقبه را داراست. اگر انسان را از اين حقيقت آگاه كنيم نود ونه درصد مشكلات خودبخود حل مي شود.
شب:
عبادت ستايش خداوند است به سبب تمام آن چيزي كه هست. رويكرد قلبي پذيراست كه آري مي گويد. اين قلب، شك و ترديد و منفي بافي را نمي شناسد. مي تواند به سبب اينكه دنيا زيباست و موهبتي است كه لياقتش را نداريم به رقص و آواز و شادي درآيد. ما نمي توانيم از پس بازپرداخت دين خود به خدا برآييم. يگانه كاري كه مي توانيم بكنيم ستايش اوست. مي توانيم بسراييم « ستايش تو را باد » اگر تمام وجودت از ستايش پروردگار سرشار شود، هيچ چيز ديگري لازم نيست. آنگاه همه چيز ممكن مي شود. بگذار ستايش طريقت تو شود. به هرطريق ممكن ستايش كن و هرگز شكوه مكن. ذهن شكوه گرت را كنار بگذار. كافيست تصميم به اين كار بگيري. آنگاه عادت كهنه شكوه و شكايت را دور خواهي انداخت و تمام انرژي ات را صرف ستايش خواهد شد. ستايش، سعادت آفرين است، رحمت آفرين است. به هر طريق ممكن ستايش كن: خورشيد را ستايش كن و ابرها را. درختان، پرندگان و انسانها را. در ستايش كوتاهي مكن. با تمام وجودت ستايش كن تا به هستي نزديك و نزديك تر شوي. تا پلي در برابرت قرار گيرد. عبادت كوتاهترين راه به هستي است. مراقبه، راهي است طولاني و عبادت راهي است ميان بر.
36
نيازها و آرزوها
آرزوها زيادند، اما نيازها اندكند. نيازها را بايد مرتفع كرد، اما آرزوها را نه. آرزو در واقع، نيازي است كه افسار گسيخته شده و اجابت آن غير ممكن است. هرچه بيشتر بكوشيد آنرا مرتفع كنيد، بيشتر پافشاري مي كند. در حكايتهاي صوفي ها آمده است كه وقتي اسكندر مقدوني درگذشت و به بهشت رسيد، بار سنگيني به دوش مي كشيد. اين بار سنگين، سلطنت، طلا و جواهرات وي بود كه البته همه آنها را در ذهن خود حمل مي كرد. نگهبان بهشت، با ديدن او خنديد و پرسيد: « چرا چنين بار سنگيني را بر دوش مي كشي؟ » اسكندر پاسخ داد: « كدام بار؟» نگهبان ترازويي به اسكندر داد و به او گفت تمام شوكت، گنجينه و قلمرو خود را در يك كفه ترازو بگذارد و در كفه ديگر يك چشم گذاشت. كفه اي كه چشم را در آن گذاشته بود، سنگين تر بود. نگهبان گفت: « اين چشم، مظهر آرزوهاي انسان است. با وجود تمام عظمت قلمرو و تلاشهاي تو باز هم نمی توان آرزوها را اجابت كرد. » نگهبان كمي خاك روي چشم پاشيد. چشم پلك زد و تمام وزن خود را از دست داد. كمي درك و فهم بايد در چشم آرزو ريخت، آنگاه آرزو ناپديد مي شود و فقط نياز به جا مي ماند. نياز سنگين وزن نيست. نيازها اندكند و زيبا هستند. آرزوها زيبا نيستند و از انسان ديو مي سازند. آنها مردم را ديوانه مي كنند. وقتي بياموزيد چگونه در آرامش باشيد، يك اتاق كوچك هم كافي است. غذاي اندك و يكي دو دست لباس هم كافي است.
25 آوریل
Inside you there is one stream of life and one stream of death. Body is the stream of death, soul is the stream of life. Soul never dies, body is never alive. With the soul – body together, the body reflects the life of the soul. It is simply luminous with the life of the soul.
درون تو جویباری از زندگی و جویباری از مرگ وجود دارد. جسم جویبار مرگ است و روح جویبار زندگی. روح هرگز نمی میرد. جسم هرگز زنده نیست. وقتی روح و جسم باهم به سر می برند، جسم حیات روح را منعکس می سازد. جسم فقط با حیات روح تابناک و درخشان است.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ شنبه پنجم اردیبهشت 1388   توسط توحید
|
مراقبه 4/2/:
روز:
جامعه بنام فرهنگ، تمدن، آموزش و پرورش همه را به ساختگي بودن وامي دارد. به اين كار، نامهاي بزرگ و دهان پركن مي دهد اما واقعيت آن است كه تو را ساختگي بار مي آورد. جامعه به تو مي آموزد كه طبيعت را سركوب كني. تمام تلاش من بر آن است تا به تو كمك كنم دوباره طبيعي شوي، زيرا تنها از طريق طبيعت است كه مي تواني به خدا برسي. هرقدر بيشتر ساختگي باشي از خدا دورتر مي شوي. پس اينك به ياد بسپار: تو به تمدن، فرهنگ و آموزش و پرورش نياز داري اما هرگز هويت خود را با آنها تعيين مكن. آنها نوعي بازي هستند. تو مي تواني به اين بازيها بپردازي، زيرا مجبوري در جامعه اي زندگي كني كه همه به اين بازيها مشغول اند. اما به ياد داشته باش كه اينها فقط نوعي بازي هستند نه واقعيت. مراقب باش كه از آنها هويت نگيري. هر زمان كه نيازي به آنها نداري طبيعي باش!
شب:
زندگي، تولد، عشق و مرگ، همه موهبت اند. اگر تو نداني چگونه شكرگزار اين موهبتها باشي ازهمه چيز شكوه و شكايت خواهي كرد. انسانها بر دو گروه اند: آناني كه مي دانند چگونه شكرگزار زيباييها باشند- زيباييها كه به آنها ارزاني شده است و آنان هيچگونه احساس شكرگزاري ندارند. گروه دوم هميشه شكوه و شكايت مي كنند و روز به روز بيشتر مي خواهند. تنها انسانهاي گروه نخست مي توانند ديندار شوند. گروه دوم دير يا زود خدا را انكار خواهند كرد، زيرا خدا به دشمني براي آنان تبديل مي شود كه ميل و هوسهايشان را ارضا نمي كند. هميشه احساس ناكامي مي كنند، زيرا هر اتفاق زندگي به نظرشان نارواست. زندگي اشان به حد مطلوب نمي رسد و هرگز دلشان را خشنود نمي كند. هميشه چيزي كم دارند و در بدبختي به سر مي برند، زيرا بسيار زياده خواه هستند چنان كه گويي از چيزي محروم اند. پس چگونه مي توانند احساس قدرشناسي كنند؟ و بدون قدر شناسي هيچ عبادتي وجود نخواهد داشت و بدون عبادت، هيچ ديني.
35
تمركز
ميان سرگردان و گمراهي، از يك سو و متمركز ماندن از سوي ديگر، خط جدايي نكشيد. اگر از گم كردن راه مي ترسيد، احتمال گم كردن راه را بيشتر مي كنيد. هرچه را كه سركوب كنيد و پس بزنيد، قدرت بيشتري مي گيرد. از هرچه اجتناب كنيد، از جاذبه بيشتري برخوردار مي شود. پس گمراه شدن را نكوهش نكنيد. در عوض با آن همراه شويد. اگر اتفاق مي افتد، به آن اجازه دهيد كه اتفاق افتد. هيچ اشكالي ندارد. حتما نكته اي در آن وجود دارد و به همين دليل است كه اتفاق مي افتد. گاهي حتي گمراه شدن خوب است. كسي كه مي خواهد متمركز و در راه باقي بماند، نبايد نگران اين موضوع باشد. اگر نگران آن شويد، نگراني هرگز نمي گذارد متمركز شويد. لازم است ذهني عاري از نگراني داشته باشيد. گم كردن راه و سرگرداني خوب است. هيچ خطايي در آن نيست. ديگر با زندگي جنگ نكنيد. همه ناسازگاري ها و كوشش براي فتح و غلبه را كنار بگذاريد. تسليم شويد. وقت يتسليم شويد، چه مي توانيد بكنيد، اگر ذهن گمراه شد، شما هم گمراه مي شويد. اگر ذهن گمراه نشود، شما هم نمي شويد. گاهي متمركز خواهيد بود و گاهي نه، اما در عمق وجودتان هميشه متمركز مي مانيد؛ زيرا آنجا نگراني وجود ندارد. و گرنه هر چيزي مي تواند به عاملي براي نگراني تبديل شود. آنگاه گم كردن راه و سرگرداني به گناه تبديل مي شود كه بايد از آن اجتناب كرد و دوباره از اين جا مشكلات آغاز مي شوند. هرگز در درون خود دوگانگي ايجاد نكنيد. اگر مي خواهيد صادق باشيد، بي صداقتي جذاب مي شود. اگر بخواهيد بي آزار باشيد، آزار به گناه تبديل مي شود. اگر بخواهيد تجرد را در پيش بگيريد، آنگاه ازدواج گناه مي شود. اگر بخواهيد متمركز باشيد، گم كردن راه به گناه تبديل مي شود. سرگرداني و گمراهي را هم بپذيريد. هيچ خطايي در آن نيست.
24 آوریل
Lust is the same energy as love; the difference is only of direction. Lust moves downwards, love has started the uphill task. Lust is like roots of a tree, love is like wings of a bird- but the energy is the same. All energy is the same.
انرژی شهوت مشابه انرژی عشق است. تفاوت این دو فقط در جهت است. شهوت سرازیر می رود. و عشق راه سربالا را در پیش گرفته است. شهوت بمانند ریشه های درخت است و عشق بمانند بالهای پرنده- اما انرژی هردو یکی است. همه انرژی ها یکی است.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ جمعه چهارم اردیبهشت 1388   توسط توحید
|
مراقبه 3/2/:
روز:
مردم با اين پندار زندگي مي كنند كه بايد به اين و آن دست يابند. بايد اين شوند. اين انديشه آنان را پر تنش مي سازد. تنشي كه دليل اصلي تمام بدبختي هاست. و چون آنان پر تنش اند، نمي توانند يله و رها شوند و آرامش يابند. هنگام خواب از اين سو به آن سو مي غلتند. حتي در اوقات فراغت خود نيز با اين چيز درگيرند. دنياي عجيبي است... مردم از آرامش سخن مي گويند اما هر كاري در زندگي انجام مي دهند بيش از پيش ناآرام شان مي سازد. به اين اميد زندگي مي كنند كه روزي بازنشسته مي شوند و آنگاه همه چيز روبراه مي شود. اما تا آن روز عادت بي قراري چنان وجودشان را فرا مي گيرد كه شديدا احساس كمبود مي كنند: با دوران بازنشستگي شان چه مي كنند؟ در آينده، مراقبه روز به روز چندان اهميت خواهد يافت كه هيچگاه درگذشته تا آن حد اهميت نداشته است. رهرو و سالك شدن تنها راه بشر آينده است، زيرا به انسانها ياد خواهد داد كه چگونه بازيگوش شوند، چگونه آرامش يابند و چگونه شاد باشند.
شب:
شادماني چيزي نيست كه قرار باشد در آينده پديد آيد. شادماني از قبل وجود داشته. ما فقط از آن جدا افتاده ايم. شادماني همچنان در لايه هاي زيرين جاري است. اما تو فراموش كرده اي كه چگونه خود را به آن بپيوندي. ارتباط تو با آن قطع شده است. تمام تلاش من بر اين است تا تو را به اين جريان زيرين نشاط، شادماني، آرامش، عشق و هماهنگي ملحق سازم. مراقبه روشي براي ملحق ساختن دوباره تو به اين جريان است. راهي براي نشان دادن اينكه در كجا مي تواني به طبيعت خود دست يابي.
34
زندگي ساده است
زندگي بسيار ساده است. حتي درختها ساده هستند. زندگي بايد ساده باشد. اما چرا براي شما اين همه پيچيده شده است؟ زيرا درباره آن فلسفه مي بافيد. براي آنكه در بحبوحه زندگي، در شدت و شور باشيد، بايد تمام فلسفه بافيها در مورد زندگي را دور بريزيد. در غير اينصورت در ابهام كلمات فرو خواهيد ماند. صبحي آفتابي و دلپذير بود. هزارپايي شاد و آوازخوان، از هواي صبحگاهي سرمست شده بود. قورباغه اي كه در آن نزديكي نشسته بود، از اين حالت هزارپا متعجب شد. قورباغه كه احتمالا يك فيلسوف بود، از هزارپا پرسيد:« صبركن! تو معجزه مي كني. هزارپا داري. چطور مي تواني هزار پا داشته باشي و آنها را به موقع حركت دهي؟ اول كداميك را برمي داري؟ بعد از آن كدام پا را؟ آيا گيج نمي شوي؟ اين كار براي من غير ممكن به نظر مي رسد. » هزارپا گفت: «من هرگز به اين موضوع فكر نكرده ام. بگذار درباره اش خوب فكر كنم. »هزارپا در حاليكه آنجا ايستاده بود، شروع به لرزيدن كرد و به زمين افتاد. خود او هم گيج شده بود؛ هزار پا .. چطور مي توانست آنها را اداره كند؟ فلسفه مردم را فلج مي كند. زندگي نيازمند فلسفه نيست. زندگي به تنهايي كافي است. نيازي به عصا، به حامي و حايل ندارد. زندگي كامل و مستقل است.
23 آوریل
Reality and unreality are not qualities of the objective world, they are qualities of subjective consciousness. For Buddha everything is real. For you, fast asleep. Snoring, everything is unreal. Become even more alert; the world becomes even more real. When you are at the peak of your awareness, the world is so radiantly real that it is difficult to call it matter. One has to call it God; nothing else will do.
واقعیت و عدم واقعیت خصوصیت های دنیای عینی نیستند، بلکه کیفیتهای خودآگاهی شخصی هستند. برای بودا همه چیز واقعی است. برای تو، که به سرعت به خواب رفته ای و خرناسه می کشی، همه چیز غیر واقعی است. هشیارتر شو تا دنیا واقعی تر شود. باز هم هشیارتر شو تا دنیا بازهم واقعی تر شود. وقتی در اوج آگاهی ات هستی، دنیا چنان به شکل خیره کننده ای واقعی است که مشکل بتوان آنرا ماده نامید. باید آنرا خدا خواند؛ اسم دیگری نمی توان روی آن گذاشت.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388   توسط توحید
|
مراقبه 2/2/:
روز:
خودجوش بودن، به معناي مسوول لحظه اكنون است. گذشته بر زندگي بسياري از مردم غالب است. زندگي لحظه به لحظه دگرگون مي شود اما ذهن همچنان درگير گذشته است. ميان ذهن و زندگي شكافي عميق است. هرچه كه ازذهن برمي خيزد هرگز پاسخي واقعي نيست. تنها يك واكنش است. واكنشي كه هميشه نارساست و نمي تواند به هدف برسد. يا به بالاي هدف مي خورد يا به پايين آن. هدف، لحظه اكنون است اما تير به دست گذشته هدايت مي شود. گذشته اي كه هيچ چيزي از آينده و اكنون نمي داند. خود جوش بودن، لحظه به لحظه زيستن است. پاسخ دادن به آنچه هست بدون هيچ پيش داوري، بدون ذهن، بدون گذشته، بدون آينده و بدون هيچ زماني. آنگاه پيوندي برقرار مي شود- پيوندي ميان تو با هستي. پيوندي ميان تو با شادماني، با خدا.
شب:
همه چيز هديه اي است از جانب هستي. ما شايسته و لايق هيچ چيز نيستيم. هستي به ما زندگي مي بخشد. هستي به ما توانايي عشق ورزيدن، توانايي احساس زيبايي و توانايي يافتن حقيقت مي بخشد. نه به اين سبب كه ما لياقتش را داريم يا شايسته هستيم، بلكه به اين دليل كه هستي در فراواني است. هستي همچون ابري سرشار از باران است، بايد كه ببارد. از بركت در فراواني بودن هستي است كه ما هداياي آنرا دريافت مي داريم. هستي همچون گلي است كه عطري پايان ناپذير مي افشاند. عطري كه سرنوشتش رها شدن در باد است. هستي همچون نور است- بي آغاز، بي پايان. بايد كه نثار كند و گرنه گران بار مي شود.
33
ناآگاه بمانيد
هيچ اعتنايي به ترس نكنيد. اصلا آنرا ترس نناميد. لحظه اي كه آنرا ترس بناميد، تمايلي نسبت به آن اتخاذ كرده ايد. اين يكي از اساسي ترين اصول است. به هيچ چيز اسم نگذاريد. فقط حس، شيوه و چگونگي آنرا مشاهده كنيد و به آن مجال دهيد. بر آن برچسب نزنيد. ناآگاه بمانيد. ناآگاهي و جهل، حالتي بسيار عميق است. اصرار داشته باشيد كه ناآگاه بمانيد. اجازه ندهيد ذهن دست به كار شود. نگذاريد ذهن از كلمات، عناوين و طبقه بندي استفاده كند؛ زيرا اين كار سرآغاز يك فرآيند طولاني مي شود. يك چيز، چيز ديگري را به همراه مي آورد و همينطور ادامه مي يابد. فقط نگاه كنيد. آنرا ترس نناميد. بترسيد و از ترس بلرزيد. اين حالت زيباست. در گوشه اي پنهان شود. زير پتويي قايم شويد. كاري را كه حيوانات موقع ترس مي كنند، انجام دهيد. اگر بگذاريد ترس، شما را تسخير كند، موهايتان سيخ مي شود. آنگاه براي اولين بار درك مي كنيد كه ترس چه پديده زيبايي است. در آن جنجال و آشفتگي، در آن تندباد مي فهميد هنوز نقطه اي در درون شماست كه به هيچ وجه دست نخورده است.
22 آوریل
Be ecstatic, celebration, singing, dancing. Let God be allowed to be playful through you. Let playfulness be your prayer. Let joy be your only worship.
سرمست باش، با نشاط باش؛ در حال جشن و پایکوبی، در حال آواز خوانی، در حال رقص. بگذار کاینات از طریق تو مجال بازیگوشی بیابد. بگذار بازیگوشی تنها عبادت تو باشد. بگذار نشاط و شادمانی تنها نیایش تو باشد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388   توسط توحید
|
مراقبه 1/2/:
روز:
انسان نه يك بودن، بلكه يك پل است. حيوانات « بودن » اند. اما انسان تنها يك پل است. او هيچ « بودن» ي ندارد، بلكه شدن است. پيوسته « مي شود »، تغيير مي يابد، از نقطه اي به نقطه اي ديگر حركت مي كند. انسان در سفر است. يك زائر است. به ياد داشته باش: تا وقتي به روشني نرسي رضايت نده. تا آخرين لحظه در نارضايتي شديد بمان تا انفجار نور در تو روي دهد و همه نور شوي. تا نور، هستي تو شود.
شب:
مردم از اينرو در بدبختي به سر مي برند كه در برابر هستي مقاومت مي كنند. از اين لحظه به بعد ديگر مقاومت مكن. تسليم شو و خودت را واگذار كن. بگذار هستي اختيار كامل زندگي تو را در دست گيرد تا زندگي ات طعمي كاملا متفاوت بيابد. آنگاه خوشي و شادماني، همچون نفس كشيدن طبيعي مي شود.
32
مشكلات
اگر بتوانيد طوري كار كنيد كه گويي مشكلي نداريد، متوجه خواهيد شد كه واقعا هيچ مشكلي نداريد. همه مشكلات به باور شما بستگي دارند؛ آنها را باور مي كنيد و براي همين دچار مشكل مي شويد. اين كار، نوعي هيپنوتيزم است. مدام با خود مي گوييد اينطور يا آنطور هستيد، كامل نيستيد، لايق نيستيد. اين را تكرار مي كنيد تا در قلب شما بنشيند و عاقبت به واقعيت تبديل شود. بكوشيد طوري رفتار كنيد كه گويي مشكلي نداريد. ناگهان خواهيد ديد كه روحيه تازه اي داريد و واقعا هيچ مشكل خاصي نداريد. ديگر بر عهده خودتان است كه مشكلات را نگاه داريد يا براي هميشه آنها را فرو افكنيد. اگر متوجه شويد اين شما هستيد كه مشكلات را نگاه مي داريد، ديگر هيچ مشكلي به شما نمي چسبد. با وجود اين، ما بدون مشكل نمي توانيم زندگي كنيم. پس مشكل مي سازيم. بدون وجود مشكلات احساس تنهايي مي كنيم و هيچ كاري براي انجام دادن نخواهيم داشت. با وجود مشكلات شاد مي شويم. كاري بايد انجام داد؛ بايد درباره كاري فكر كنيم. در نتيجه مشغول مي شويم. اين اعتقاد كه لايق نيستيد و چنين و چنان هستيد، بسيار نفساني است. شما مي خواهيد لايق و شايسته شويد. چرا؟ چرا نمي توانيد با تمام عدم شايستگيها و محدوديتها يتان كنار بياييد؟ زمانيكه آنها را بپذيريد، خواهيد ديد كه به راحتي جاري مي شويد .
21 آوریل
Prayer is a play. So if you go to the temple and you become very serious. You will miss the temple to laugh. Go to the temple to enjoy, go to the temple to celebrate.
عبادت تفریح است. بنابراین چنانچه به معبد رفتی و خیلی جدی شدی، معبد را عوضی گرفته ای. برای خندیدن به معبد برو، برای شادمانی و لذت به معبد برو، برای جشن و سرور به معبد برو.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ سه شنبه یکم اردیبهشت 1388   توسط توحید
|