تبليغاتX
مراقبه های اشو ... مع الخلق الی الحق

مراقبه های اشو ... مع الخلق الی الحق

شش جهت است این وطن، قبله در او یکی مجو ... بی وطنی است قبله گه، در عدم آشیانه کن

366

 

مراقبه 30/12/:

روز:

  تو الهي هستي. پس هرچه بر تو مي گذرد فقط يك لحظه گذراست. از آن آشفته نشو. اگر لذت است، آنرا تماشا كن. اگردرد است، آنرا تماشا كن. لذت مي گذرد. درد مي گذرد. آنها چون ابرهايي هستند كه در آسمان پهناور وجود تو در حركت اند. آسمان از ابرها تاثير نمي پذيرد. ابرها ممكن است سياه و زشت يا سفيد و زيبا باشند. براي آسمان هيچ فرقي نمي كند- آسمان از آنها تاثير نمي پذيرد.

شب:

  انسان يا مي تواند در چارچوب زمان زندگي كند يا درجاودانگي. هردو راه در برابراو گسترده است، زيرا تقدير و سرنوشتي وجود ندارد. انسان آزاد و مختار و بدون هيچ سرنوشتي بدنيا مي آيد. آينده هميشه باز است. وقتي كه تو بدنيا آمدي آينده ات از پيش رقم نخورده بود- تك تك اعمال تو آنرا رقم مي زند. هر عمل تو، انتخاب توست و تو در هر گام مي تواني مسير زندگي ات را تغيير دهي. ميليونها نفر از مردم در چارچوب زمان زندگي مي كنند، زيرا آنها در ميان جمعيتي بدنيا مي آيند كه هيچ چيزي از جاودانگي نمي دانند. پدر و مادرها، آموزگاران، رهبران و همه كساني كه دور و بر آنها را فراگرفته اند در چارچوب زمان زندگي مي كنند، بين تولد و مرگ. از اينرو هر كودكي از آنان تقليد مي كند و از اين راه شرطي مي شوند. به هر كودكي گفته مي شود كه زمان از سه بخش تشكيل شده است: گذشته، حال و آينده. اما اين كاملا نادرست است. زمان فقط از گذشته و آينده تشكيل يافته.لحظه اكنون رخنه جاودانگي در زمان است و متعلق به زمان نيست. چيزي فرتر از زمان است. در لحظه اكنون زيستن، بيرون رفتن از چارچوب زمان و اكنون و اينجا بودن، خارج از گردونه بودن است. معجزه اينجاست كه وقتي از چارچوب زمان خارج شوي، از بدبختي بيرون مي آيي. بدبختي زاده زمان و شادماني زاده بي زماني و ابديت است. و تو مي تواني هر لحظه كه بخواهي وارد بعد جاودانگي شوي، زيرا آن هموار است. در حقيقت، هيچ گذشته و آينده اي وجود ندارد اما ما به آنها مي چسبيم. به چيزي كه وجود ندارد مي چسبيم. و چون ما با هر دو دست به چيزي كه وجود ندارد چسبيده ايم، چيزي را كه دقيقا در وسط قرار دارد، يعني لحظه اكنون واقعي و داراي وجود را، از دست مي دهيم. هر دو دست ما پر است. يك دستمان از گذشته پر است و دست ديگرمان از آينده. بخشي از وجود ما از خاطرات انباشته است و بخش ديگر آن از خيالات، روياها و نقشه ها. و در ميان اين دو، لحظه اكنون ظريف و لطيف قرار دارد- مثل يك گل سرخ له شده و از دست رفته. مراقبه يعني از دست ندادن لحظه اكنون و همگام شدن با آن. اندك اندك دستهايت را از گذشته و آينده خالي كن تا بتواني از لحظه اكنون پر شوي- و اين سرآغاز دگرگوني توست. درهاي خدا به رويت گشوده مي شوند.

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  جمعه سی ام اسفند 1387   توسط توحید   | 

365

 

مراقبه 29/12/:

روز:

  ابرهاي سياه احساس بيگانگي بر همه جاي دنيا سايه افكنده است، زيرا اين حقيقت را كه خدا به ما عشق مي ورزد از ياد برده ايم. ما محصول عشق خدا هستيم. عشق خدا بنيان زندگي ما را تشكيل مي دهد. ما بدون عشق نمي توانيم نفس بكشيم. قلب ما بدون عشق خدا از تپش مي افتد. عشق خدا هستي ماست. اما چون خدا به ما بسيار نزديك است از ياد بردنش كاملا آسان است. هيچ فاصله اي بين ما و او نيست از اينرو نمي توانيم او را ببينيم و ما در مورد چيزي كه نمي توانيم ببينيم فراموشكار هستيم. بايد خودآگاهانه ازخدا ياد كنيم تا با ژرف تر شدن اين يادآوري، همه بيگانگي ها از ميان بروند. تا ديگر هيچ ابر تاريكي در آسمان نباشد و دنيا از درخشش خورشيد سرشار شود. هستي داشتن نشاط آور است، زيرا اينجا خانه ماست. ما تصادفي بدنيا نيامده ايم. وجود ما كاملا ضروري است. به ما نياز است. ما در خدمت هدفي بزرگتر هستيم. چيزي برتر و فراتر از آنچه هستيم.

شب:

  گل نيلوفر بسيار نمادين است. اين گل در لجن رشد مي كند. زيباترين گل عالم از لجن بوجود مي آيد. عبادت از انرژي جنسي پديد مي آيد، روح از بدن- كه چيزي چون لجن است- و خدا از دنيايي مادي. چنين چيزي به ظاهر ناممكن بنظر مي رسد. اگر به لجن نگاه كني نمي تواني باور كني كه گل نيلوفر را بوجود آورد. اگر به گل نيلوفر نگاه كني نمي تواني باور كني كه از لجن بوجود آمده است اما چنين است. پست ترين در برترين نهان است. برترين، پست ترين است و پست ترين، برترين. همه چيز به هم پيوسته و زندگي يك نردبان است. نبايد هيچ چيزي را طرد كرد. حتي لجن كثيف را. بايد همه چيز را به گل نيلوفر دگرگون ساخت.

365

آغاز

  هرجا که باشید، همیشه در آغاز کارید. به همین دلیل، زندگی اینقدر زیبا، جوان و تازه است. به محض اینکه فکر کنید چیزی کامل شده است، مرده اید؛ کمال مطلق یعنی مرگ. کمال گرایان، در حال خودکشی اند. هیچ چیز به کمال مطلق نمی رسد. هیچ چیز نمی تواند به کمال برسد؛ زیرا زندگی جاویدان است. همیشه قله های جدیدی در انتظار شماست. پس از فتح هر قله ای، قله ای جدید شما را بسوی خود فرا می خواند. همیشه به یاد داشته باشید که هرجا که هستید، تازه در آغازید. پس همیشه بکر و تازه، همانند یک کودک باقی بمانید و هنر زندگی همین است، همیشه تازه، جوان و جدید باقی ماندن. به یاد داشته باشید که هر لحظه دری جدید باز می شود. غیر منطقی به نظر می رسد؛ همیشه فکر می کنیم که اگر آغازی وجود دارد، باید پایانی نیز وجود داشته باشد. ولی چه می توان کرد! زندگی از منطق بویی نبرده؛ شروع دارد، ولی بی پایان است. هرچه واقعا زنده است؛ پایانی ندارد.

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387   توسط توحید   | 

364

 

مراقبه 28/12/:

روز:

  به قلبت گوش بسپار! از گوش سپردن به قلب هرچه بيشتر بياموز و از قلبت پيروي كن. ذهن مال تو نيست، جامعه آنرا به تو داده. قلب مال توست، خود خدا آنرا داده. اگر به قلب گوش بسپاري مراقبه دشوار نخواهد بود. براحتي به آن دست خواهي يافت. آنگاه در نگاه تو هيچ مشكلي وجود نخواهد داشت، زيرا بصيرت مي يابي. مي تواني همه چيز را همانگونه كه هست ببيني. ديگر لازم نيست بين اينكه چه كار انجام دهي و چه كاري انجام ندهي دست به انتخاب بزني. بي درنگ خواهي دانست كه چه بكني. مساله انتخاب گزينه ها ديگر مطرح نيست. تو مي داني كه كار درست چيست و هرگز پشيمان نمي شوي. تو هرگز مرتكب اشتباه نمي شوي! شايد همه دنيا گمان كند كه تو در اشتباهي اما تا وقتي پاي قلب در ميان است تو بر همه چيز اشراف داري. در اعماق وجودت مي داني كه راه تو اشتباه نيست و هرگز پشيمان نخواهي شد. مي داني كه درنهايت همه چيز به خوبي خواهد گذشت. شايد اكنون تصور نتيجه نهايي ناممكن باشد اما قلب بهتر از تو مي داند، زيرا قلب در ژرفاي اسرار هستي به سر مي برد. براي قلب هيچ گذشته و آينده اي وجود ندارد. براي او فقط لحظه اكنون است. وقتي مراقبه شكوفا شود، وقتي تو به مراقبه نايل شوي ، زندگي ات هموار، زيبا و جذاب مي شود.

شب:

  انسان ديندار، بسيار زميني و دنيوي است. بايد كه اينگونه باشد و گرنه ريشه اي نخواهد داشت. اگر ريشه هاي ما در اعماق زمين فرو نرود نخواهيم توانست تا فراسوي ابرها بالا برويم. گلها زماني شكوفا مي شوند كه ريشه ها به ژرفاي زمين فرو بروند. براي من هيچ فرقي بين مادي و دنيوي و مقدس و معنوي وجود ندارد. آنها دو روي يك سكه هستند. بنابراين، آواز خواندن، رقصيدن، عشق، آفرينندگي، گشاده رويي و خنده منافاتي با معنويت ندارند. آنها بخش اصلي و اساسي از آن هستند نه بخش كوچكي از آن. دقيقا يك نيمه از آن را تشكيل مي دهند، نيمه نخست آنرا. و اگر تو نيمه نخست را در اختيار داشته باشي، نيمه دوم خود به خود ظاهر خواهد شد. اين دو نمي توانند جدا از هم وجود داشته باشند. اما در گذشته، نيمه دوم اهميت بيشتري يافت. نه فقط مهم تر شد، بلكه از نيمه نخست عاري شد. اينگونه بود كه دين به خواب رفت و خدا از زمين رخت بربست. به درختي بدون ريشه تبديل شد. خدا را دوباره مي توان زنده ساخت اما يگانه راه دوباره زنده ساختن خدا، ريشه دواندن در زمين است- و اين همان منظور من از گشاده رويي، رقص و آواز و جشن و سرور است.

364

سرزمين وحشي

  اين شروع كار است. بايد بارها و بارها از سرزمينهاي عجيب بگذريد. حقيقت از هر تخيلي عجيب تر است. شهامت داشته باشيد. قبل از به درون رفتن، هرگز نمي دانيد چقدر از وجودتان برايتان ناشناخته است. فقط با بخشي كوچك از وجودتان زندگي كرده ايد؛‌ خود را بعنوان برگي مي شناسيد،‌ در حاليكه كل وجودتان يك درخت كامل است. حال، وقت مواجه شدن با واقعيتهاست. هر لحظه با واقعيتي مواجه مي شويد كه هرگز حتي تصورش را نمي كرديد و اين آشفتگي، همينطور ادامه دارد. آرام نخواهيد گرفت. هرگز نمي دانيد لحظه بعد،‌ چه چيزي در وجودتان رخ مي نمايد. به همين دليل انسانها از به درون رفتن مي ترسند. آنها زندگي اي ثابت و شناخته شده دارند. آنها بخشي از سرزمين وجود خود را صاف كرده  و خانه خود را آنجا ساخته اند. آنها چشمان خود را بسته و ديواري به گرد خويش كشيده اند. آنها تصور مي كنند همه چيز همين است در حاليكه درست پشت همين ديوار،‌ سرزمين وحشي در انتظار آنهاست. سرزمين وحشي آنها را فرا مي خواند.

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387   توسط توحید   | 

363

 

مراقبه 27/12/:

روز:

  تا مي تواني شادمان، گشاده رو و خندان باش. منتظر دليلي براي خنديدن نمان. مثل يك ديوانه بدون هيچ دليلي بخند. خنديدن، دليل خنديدن است. به هيچ دليل ديگري نياز ندارد. بسيار سلامتي بخش و ورزش بدن و روح است. هرجا كه نشسته اي شروع به خنديدن كن تا ديگران نيز با ديدن خنده هاي بدون دليل تو به خنده بيفتند. سپس تو به كسانيكه مي خندند خواهي خنديد و بدينگونه خنديدن بدون دليل بي هيچ پاياني همچنان ادامه خواهد يافت. فقط زماني از خنده دست بكش كه اشك ازچشمانت سرازير شود. اين يعني ايست كامل.

شب:

  بايد از « خود » كاملا دست بشويي. قرار بر اين نيست كه به چيزي دست يابي. هرچه كه نياز داري از قبل به تو داده شده است. فقط بايد زمينه رشد را فراهم سازي. تو نيروي بالقوه را دارا هستي. فقط بايد موانع را برطرف كني. مي تواني طرز فكر مرا درمقايسه با تفكر مثبت، تفكر منفي بنامي. تفكر مثبت به تو مي گويد به آن چه مي خواهي بشوي فكر كن. من مي گويم فقط موانع را از پيش رو بردار. اين ديرينه ترين آموزش عارفان بزرگ بوده است. پيوسته بگو « اين من نيستم، اين من نيستم » و همچنان همه چيز را از خود دور بريز تا اينكه هيچ چيز براي دور ريختن باقي نماند. آنگاه كه كاملا «‌ هيچ چيز»‌ شوي، گل نيلوفر در وجودت شكوفا مي شود. براي نخستين بار، وقتي تو نيستي، تو هستي. و تجربه كردن اين تناقض، بزرگترين تجربه زندگي است.

363

ديوانه خانه

  بدانيد اينگونه كه شما و ديگران هستيد، ديوانه ايد. بشريت رو به ديوانگي رفته و كره زمين به يك ديوانه خانه تبديل شده است. اگر از عاقل شدن مي ترسيد؛ چيز ديگري است، ‌ولي از ديوانه شدن هراسي نداشته باشيد؛‌ زيرا هم اكنون ديوانه ايد. ما در بدترين جهنمي كه بشود فكرش را كرد،‌ زندگي مي كنيم. مردم مي ترسند؛ زيرا خيال مي كنند كه زندگي سالم و طبيعي دارند. بسيار به ندرت رخ مي دهد كه فردي سالم، همانند مسيح يا بودا يا محمد و يا ... پيدا شود. اكثر انسانهاي موجود ديوانه اند. به همين دليل،‌ خود را عاقل و سالم مي نامند. اين اكثريت است كه تصميم مي گيرد چه كسي ديوانه باشد و چه كسي عاقل. دنياي غريبي است؛‌ انسانهاي ديوانه، ‌عاقل به نظر مي رسند و عاقلان، ‌ديوانه شمرده مي شوند. به انسانها بنگريد! در ذهن خود تامل كنيد؛‌ به ميموني ديوانه مي مانند. براي مدت سي دقيقه،‌آنچه از ذهنتان مي گذرد جايي يادداشت كنيد و آنرا به كسي نشان دهيد. بدون شك او هم تصديق خواهد كرد كه ديوانه ايد. هراس نكنيد. با احساسي كه به شما دست مي دهد و با راهنمايي آن حركت كنيد. اگر ديديد كه نابود مي شويد،‌ نابود شويد. چيزي را از دست نمي دهيد.

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387   توسط توحید   | 

362

 

مراقبه 26/12/:

روز:

  تو از ماده اي تشكيل يافته اي كه خدا ناميده مي شود. البته تو از اين نكته آگاه نيستي ولي ناآگاهي تو هيچ فرقي به حال موضوع نمي كند. چه آگاه باشي چه ناآگاه، ‌چه خواب باشي چه بيدار، تو الهي هستي. و كسي كه در اين لحظه خواب است مي تواند لحظه اي ديگر از خواب برخيزد. اگر ما بتوانيم قطره اي كوچك را بفهميم از تمام آبهايي كه در همه جا وجود دارد سر در خواهيم آورد. و هر انساني قطره اي از درياي خداست. اگر ما بتوانيم يك انسان را بفهميم... و ساده ترين و نزديك ترين انسان به تو خود تو هستي. آنگاه كه راز برملا شود و دروازه ها به رويت گشوده گردند پي خواهي برد كه تو قطره اي ازهمان واقعيت نهايي هستي كه در كل هستي گسترده است. آنگاه، هيچ مرگ، ترس، زياده خواهي و ميل و ارزويي وجود نخواهد داشت. تو در نهايت آزادي، شادماني و خير و بركت به سر خواهي برد.

شب:

  دوستي چيزي روحاني در خود دارد. عشق، جسماني است اما دوستي، روحاني. و تا زمانيكه عشق تو به دوستي تبديل نشود از آن رنج خواهي برد. به جاي اينكه به شادماني دست يابي بدبختي بيشتري نصيب تو خواهد شد. اما بدبختي تو برخاسته از انرژي عشق نيست، بلكه به اين علت است كه نتوانسته اي اين انرژي پالايش كني. در مورد آن چندان هنري به خرج نداده اي. عشق را بديهي نشمرده اي، انگار كه آن هدف و مقصود است. در حاليكه مقصود و هدف نيست. بگذار عشقت به دوستي تبديل شود. بگذار عشق عبادت تو شود. اين ها دو امكان و دو جنبه عشق است. اگر تو با كسي كه به او عشق مي ورزي دوستي كني، مي تواني به افراد بسياري عشق بورزي. آنگاه عشق تو گسترش مي يابد. دايره عشق تو بزرگ و بزرگتر مي شود. اين يك جنبه عشق است. جنبه ديگر اين است كه وقتي تو به اشخاص بسياري بدون آنكه به آنان دل ببندي عشق بورزي و بگذاري آنها نيز به تو عشق بورزند، عشق تو از جنبه اي ديگر نيز رشد مي كند- اين جنبه عبادت ناميده مي شود. عبادت يعني عشق ورزيدن به كل هستي، دوستي كردن با درختان، تخته سنگها، رودخانه ها، كوهها و ستاره ها. آنگاه كه دوستي به مرحله عبادت برسد، تو ديندار مي شوي.

362

ماجراجويي

  هميشه ماجراجو باقي بمانيد. هرگز حتي يك لحظه هم فراموش نكنيد كه زندگي از آن كساني است كه در جست و جوي پيوسته اند. زندگي به كساني تعلق دارد كه مدام جاري اند. هميشه يك رودخانه باقي بمانيد. ذهن از چيزهاي تازه و جديد سر در نمي آورد و نمي تواند درك كند كه چيزهاي تازه چه هستند. ذهن نمي تواند چيزهاي تازه را نامگذاري كند و وقتي با چيزي جديد روبرو مي شود، ‌قابليت خود را از دست مي دهد. ذهن با گذشته، چيزهاي قديمي و آنچه مي شناسد، ‌كاملا راحت است؛‌ زيرا مي داند هنگام برخورد با آنها چه كند و چگونه عكس العمل نشان دهد. ذهن در برخورد با دنياي شناخته ها عالي عمل مي كند. حتي در تاريكي مطلق، ‌راه رفته را بدون هرگونه كمكي،‌ طي مي كند. آشنا بودن باعث مي شود ذهن هيچ ترسي نداشته باشد. ذهن هرگز اجازه رشد به شما نمي دهد. با رشد كردن،‌ هر لحظه تازه و جديد مي شويد. در حاليكه ذهن از دنياي تازه و ناشناخته هراس دارد و به گذشته مي چسبد. گذشته يعني مرگ. در حاليكه از ديد ذهن، دنياي جديد معادل مرگ است. بايد ذهن را كنار بگذاريد. زندگي هرگز ثابت و ساكن نيست. همه چيز در حال تغيير و تحول است. امروز چيزي هست كه فردا ممكن است اصلا نباشد. ممكن است ماهها،‌ سالها يا حتي زندگيهاي مختلف طول بكشد تا دوباره با آن روبرو شويد. پس وقتي فرصتي در دسترس است، از آن بهره بريد. هميشه تازه را با كهنه عوض كنيد.

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387   توسط توحید   | 

361

 

مراقبه 25/12/:

روز:

  فقط از راه مراقبه است كه مي تواني پادشاه شوي، پادشاه وجود خويش. و اين يگانه پادشاهي است. هيچ پادشاه ديگري وجود ندارد. اگر تو پادشاه وجود خويش نباشي ممكن است تمام دنيا را در اختيار داشته باشي اما همچنان يك برده بماني. از خواب بيدار شو و تمام تلاشت را براي نفوذ به اعماق مراقبه ، آگاهي و شاهد بودن بكار گير. خودآگاه و خودآگاه تر شو تا يك پادشاه شوي. تلاشي مداوم لازم است و صبر. پيروزي نزديك است اما تو زماني پيروز مي شوي كه آماده باشي. اين آمادگي از راه تلاشي شديد حاصل مي شود. همه تلاشت را براي مراقبه گر بودن بكار گير. اين همان شاه كليد دروازه هاي پادشاهي خداوند است.

شب:

  مردم بسياري وجود دارند كه ديگران آنها را ديوانه مي پندارند، زيرا آنان پيرو قلب هستند و نمي توانند با دنيايي كه به دست سر ايجاد شده است ارتباط برقرار كنند. تنها مشكل آنان اين است كه در فضايي بهتر از ديگر مردم به سر مي برند. همچون انسانهايي بينا هستند كه در ميان كوران زندگي مي كنند. هميشه در زحمت اند. هيچكس به حرفشان گوش نمي كند. هيچكس دركشان نمي كند. هميشه مورد كج فهمي قرار مي گيرند. از اينرو كمتر كسي را مي توان يافت كه پيرو قلب باشد. اينان همان عارفان هستند. آنها بسيار نزديك شده اند اما نزديك بودن يعني هنوز اندكي دور. يك جهش ديگر، يك پرش ديگر لازم است تا به « توصيف ناپذير » دست يابند. آن نه بدن است، نه ذهن و نه قلب. و تمام كلام تو را واژگاني تشكيل مي دهد كه يا به بدن متعلق است يه به ذهن يه به قلب. هيچ واژه اي براي آن وجود ندارد.

361

اسرارآميز

  به اسرار گوش فرا دهيد. آنها را نفي نكنيد. نگوييد كه آنها وجود ندارند. تمامي كسانيكه به نوعي از آگاهي بهره برده اند، وجود اسرار آميز را تصديق كرده اند. دنيا در بعد مادي تمام نمي شود. بعد غير مادي- اگرچه قابل ديدن نيست – بسيا رمهم تر است؛‌ چون از ژرفايي بيشتر برخوردار است. دنياي آشكار، ‌تنها ذره اي كوچك از هستي است. دنياي نامريي،‌ همچون اقيانوس است. هرگاه اتفاقي اسرارآميز رخ مي دهد، آنرا بپذيريد و هرگز آنرا نفي نكنيد. اجازه دهيد اسرار به وجودتان نفوذ كنند. در طول روز لحظاتي بسيا ري مي يابيد كه اسرارآميزند. ناگهان پرنده اي شروع به خواندن مي كند ... با قلبتان به آنچه مي خواند،‌ گوش فرادهيد و براي تفسير آن تلاش نكنيد. خاموش باشيد و اجازه دهيد آواز پرنده به عمق وجودتان نفوذ كند. با افكار خود آنرا سد نكنيد. آنرا احساس كنيد،‌ ولي درباه اش فكر نكنيد. ممكن است رويارويي با يك گل سرخ، ‌هنگام صبح، ‌كل روزتان را تغيير دهد. ممكن است با ديدن طلوع خورشيد، چنين حالتي به شما دست دهد. ممكن است با ديدن پرندگان در حال پرواز و با آنها بودن، حتي زندگي تان دچار تحول شود. انسان به همين شكل، تبديل به سالكي واقعي مي شود. زيبايي،‌ لذت و شادي اي را كه هستي به شما ارزاني داشته است،‌ جذب كنيد.

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387   توسط توحید   | 

360

 

مراقبه 24/12/:

روز:

  مراقبه، نيازمند قلبي استوار است. ذهن متزلزل قادر به مراقبه نيست. مراقبه نيازمند پشتكاري شديد است، زيرا نيازمند زمان است. ما در زندگي هاي بسياري بدون مراقبه زيسته ايم و اين جزيي از طبيعت ما گشته است. اين حالت ما را چون صخره در خود گرفته است و اين صخره بايد از هم متلاشي شود. تا زمانيكه اين صخره را متلاشي نسازيم طبيعت درون ما هرگز خودش را آشكار نخواهد ساخت. پس اگر قصد داري با يك روز مراقبه كردن به چيزي دست يابي و با دست نيافتن به آن از مراقبه دست برداري، هرگز نخواهي توانست وارد دنيايي مراقبه شوي. مراقبه نيازمند تعهد كامل به اين است كه « هر اتفاقي بيفتد، بدون توجه به نتيجه، مصمم به مراقبه هستم. آماده ام تا صبر پيشه كنم و تا آخر بايستم. » هرقدر اين عزم راسخ تر باشد و با تمام وجود اقدام به مراقبه كني، مراقبه مي تواند در يك چشم بر هم زدن روي دهد. همه چيز به همتي كه به خرج مي دهي بستگي دارد. بايد مراقبه را به يك عشق بازي پرشور تبديل سازي. تو نمي تواني از دور دستي بر آتش داشته باشي. بايد آنرا به زندگي خود تبديل كني. مراقبه مخاطره اي بزرگ و باارزش است، زيرا هيچ چيزي گران بهاتر از آن نيست. مراقبه گنج الهي و دروازه پادشاهي خدا را به روي تو مي گشايد.

شب:

  همه تلاش من بر آن است تا تو را اندكي پرشورتر، شادمان تر و از موهبتي كه هستي به تو ارزاني داشته آگاه تر سازم تا بتواني براي قدرداني آواز و ترانه بخواني. آنگاه با قدرداني در برابر هستي زانو مي زني و خودت و هرچه را كه داري به آن عرضه مي كني. گلهايي را از خرمن وجودت به آن اهدا مي كني. منظور من از آواز و ترانه اين است: اندكي آفرينندگي. هرچه را كه مي تواني بيافرين. اگر اين احساس در تو پديد آيد كه « من اندكي در زيبايي هستي مشاركت كرده ام. من به شب تاريك روح، اندكي نور افزوده ام. » بسي خرسند حواهي شد. به كامروايي خواهي رسيد. بيش از اين، چيز ديگري لازم نيست.  و آفرينندگي فقط از مراقبه برمي خيزد.

360

درك

  عشاق مي توانند از هم جدا شوند، ولي دركي كه از با هم بودن كسب كرده اند، ‌هميشه همراهشان باقي خواهد ماند. اگر كسي را دوست مي داريد،‌ تنها هديه ارزشمندي كه مي توانيد به او پيشكش كنيد، ‌بالا بردن ميزان درك اوست. با يكديگر سخن بگوييد، ‌ولي بدانيد كه گاهي شريكتان نياز دارد تنها باشد. مشكل اين است كه اين نياز ممكن است براي طرفين يك رابطه،‌ همزمان رخ ندهند. گاهي شما دوست داريد با او باشيد، ‌ولي او مي خواهد تنها باشد. كاري نمي توان كرد. پس بايد او را درك كنيد و تنهايش بگذاريد. گاهي شما مي خواهيد تنها باشيد و او دوست دارد همراهي تان كند. به او بگوييد كه كاري از دستتان برنمي آيد.  بيشتر و بيشتر يكديگر را درك كنيد. درك متقابل،‌ چيزي است كه رابطه هاي ما از نبودنش ضربه مي خورد. عشق نمي تواند بدون درك،‌ دوامي داشته باشد. عشق بدون درك،‌ ديوانگي است. با درك، ‌عشق مي تواند مدتي طولاني دوام يابد. عشق مي تواند ماه عسلي كوتاه به شما هديه كند. در حاليكه درك متقابل صميمتي ژرف به شما مي دهد. هر ماه عسلي با خستگي،‌ خشم و افسردگي همراه است؛‌ مگر اينكه درك متقابل، ‌باعث رشدتان شود. ماه عسل همانند دارويي مخدر عمل مي كند.  تا مي توانيد درك بيشتري بيافرينيد و حتي اگر روزي از هم جدا شويد اين درك براي هميشه همراهتان خواهد بود.

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387   توسط توحید   | 

359

 

مراقبه 23/12/:

روز:

  مذاهب دنيا گريز، چيزي بسيار ضد و نقيض را به انسان آموخته اند. به انسان مي گويند « از زندگي روي بگردان، زيرا زندگي ضد خداست. اگر از زندگي روي نگرداني به خدا نخواهي رسيد. اگر از زندگي روي بگرداني محبوب خدا خواهي شد. » چه تناقضي! حتي يك بچه كوچك نيز مي تواند اين تناقض راببيند. خنده آور است. اگر خدا زندگي را خلق كرده است نمي تواند ضد آن باشد. زندگي را بايد گرم و پر حرارت گذراند. بايد مشعل زندگي را همزمان از هر دو طرف مشتعل كنند. لحظه اي كوتاه از جشن گرفتن زندگي كافيست تا تو را با طعم جاودانگي آشنا سازد و تو را به شناخت خدا برساند. زندگي شكل آشكار خدا و تجلي او و جشن گرفتن زندگي يگانه راه ستايش اوست.

شب:

  مي خواهم به تو كمك كنم عشقي عظيم تر بيابي اما مبلغان كاملا در جهت مخالف اين كوشيده اند. آنان با ديدن اينكه عشق بدبختي مي آفريند، روي گرداندن از عشق را تعليم داده اند. بگذار عشق نامحدود شود. گرايشهاي به اصطلاح ديني و رويكرد من از نقطه واحد آغاز مي شوند اما ما در جهتهايي مخالف حركت مي كنيم. آنها گمان مي كنند عشق است كه مشكل مي آفريند اما من اينگونه فكر نمي كنم. محدويتهايي كه بر عشق  تحميل مي كني مشكل آفرين است نه خود عشق. راه حل، روي گرداندن از عشق نيست. از محدوديتها فراتر برو. تو فقط عشق بورز. بگذار عشق پديده اي طبيعي و خودجوش باشد. اگر عشق را از محدوديتها رها سازي خودت نيز رها مي شوي. همين كه عشقت رها شود تو نيز رها مي شوي، زيرا وجود روح و جان تو را عشق تشكيل مي دهد.

359

خلاقيت

  خلاقيت همچون غذاست و كسانيكه از آن برخوردار نيستند،‌ از سوءتغذيه رنج مي برند و خوب رشد نمي كنند. تنها هنگاميكه خلاق هستيم، مي توانيم به خداوند نزديك باشيم. خداوند خالق كل است و راه هماهنگي با او نيز خلاقيت است. ما نمي توانيم همچون او جهاني بيافرينيم، ‌ولي حتي خلق چيزهاي كوچك مثل يك نقاشي نيز بي شك موثر است. در خلاقيت، كميت اهميتي ندارد. آنچه مهم است، كيفيت چيزي است كه خلق مي شود. اصلا اهميتي ندارد ديگران درباره آنچه خلق كرده ايد، چه نظري دارند. اگر شما از خلق آن لذت برده ايد،‌ همين كافي است. همين لذت، سودي است كه از خلاقيت برده ايد.

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  جمعه بیست و سوم اسفند 1387   توسط توحید   | 

358

 

مراقبه 22/12/:

روز:

  توده مردم را چيزي جز انبوهي از خوابگردان تشكيل نمي دهند. لحظه اي كه تو هشيار و بيدار شوي روش زندگي ات عوض مي شود. ديگر جزيي از آن جمع نيستي. براي نخستين بار تبديل به فرد مي شوي و از راه اين آگاهي چيزهاي بسياري ناپديد مي شوند. همه چيزهاي نادرست از تو دفع و همه چيزهاي درست جذب تو مي شوند. ديگر مساله برگزيدن و انتخاب كردن در ميان نيست. ديگر لازم نيست بين درست و نادرست دست به انتخاب بزني. تو به شكلي خودكار به درست گرايش مي يابي. نادرست ناممكن مي شود. نمي تواني به سوي آن حركت كني. حتي اگر خودت بخواهي كاري نادرست انجام دهي نمي تواني. فقط مي تواني كارهاي درست انجام دهي. از راه اين آگاهي، نظم و انضباطي زيبا خود به خود از درون سر بر مي آورد، نه اينكه از بيرون بر تو تحميل شود. هرچيزي كه از بيرون بر تو تحميل شود اسارت است. هرچيزي كه از وجودت مي جوشد و از درونت شكوفا مي شود زيباست، زيرا آزادي است.

شب:

  جامعه به انرژي عشق تو علاقه مند نيست. همه علاقه اش به سر تو و دانش و منطق توست، زيرا مي تواند آنرا چون كالايي در بازار خريد و فروش كند. جامعه فقط از تو مي خواهد كه به درد بخور باشي نه هدفدار. مي خواهد همچون يك دستگاه مفيد باشي اما دستگاه چيزي از عشق نمي داند و هرگز به آن قادر نخواهد شد. تا وقتيكه پاي سر در ميان است دير يا زود كامپيوتر جاي آنرا خواهد گرفت. هركاري كه سر انجام مي دهد كامپيوتر هزاران بار بهتر از آن مي تواند انجام دهد. اما من فكر نمي كنم كامپيوتر روزي بتواند در عشق بيفتد. منطق، مكانيكي است. يك دستگاه مي تواند به آن دست يابد. عشق عنصري انساني در وجود توست اما جامعه به آن علاقه مند نيست. هيچ به دردش نمي خورد. از اينرو به همه مي آموزد كه منطقي عمل كنند. و تو هرقدر بيشتر به سر بياويزي قلبت را بيشتر فراموش مي كني. خدا را مي توان از راه قلب شناخت. حقيقت را مي توان از راه قلب شناخت. قلب دروازه اي است كه از راه آن مي تواني وارد هستي شوي. سكوي پرشي است براي پرش به درون درياي هستي. انسان جاودان است. براي او هيچ مرگي نيست اما اين را چگونه مي توان از راه سر فهميد؟ هيچ راهي نيست. راه از قلب مي گذرد. از انروست كه مي گويم فقط عشق مي تواند تو را از جاودان بودنت آگاه سازد. و وقتي آگاه شوي براي تو هيچ مرگي نيست زندگي ات كيفيت كاملا مفاوتي مي يابد- شعر، رقص، آواز و جشن مي شود. چون مرگي وجود ندارد مي تواني فرياد بزني " هورا ".

358

خيالبافي

  خيالبافي مي تواند جهنم بيافريند يا بهشت. نمي تواند هر دوي اينها را با هم خلق كند. رويا بسيار منطقي است. در حاليكه واقعيت غير منطقي است. واقعيت متناقض است و قطبهاي مقابل، هر دو در آنجا جاي دارند. اين يكي از معيارهاي تشخيص واقعيت است. ذهن يك قطبي است و هرچه يك قطبي باشد، ‌ساخته و پرداخته ذهن است. ذهن و آنچه ذهن مي آفريند، امنيت دارد. در حاليكه زندگي متناقض است. و اصلا از همين تناقض است كه زندگي پديد مي آيد. هرگاه احساس مي كنيد، واقعا زنده ايد، همزمان احساس مرگ نيز داريد. هر لحظه احساس شادي و سرور مي كنيد، غم نيز همراه اين شادي است. بايد همين طور باشد.  هميشه به ياد داشته باشيد كه هرگاه تجربياتي متناقض داريد – دو تجربه كه مخالف همديگرند – واقعيت به شما روي آورده است. خيالات و روياها هرگز نمي توانند غير منطقي و متناقض باشند.

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387   توسط توحید   | 

357

 

مراقبه 21/12/:

روز:

  خودآگاهي انسان از ازل ناب و خالص است اما چون يك آيينه لايه هاي بسياري ا زگرد و غبار روي آن انباشته مي شود. اگرچه گرد و غبار نمي تواند در آيينه نفوذ كند و آنرا از بين ببرد مي تواند كيفيت بازنمايي واقعيت را در آن پوشيده نگاه دارد. آيينه دست نخورده باقي مي ماند، لايه هاي گرد و غبار هيچ تغييري در آيينه ايجاد نمي كنند اما آيينه ديگر هيچ به درد نمي خورد. نمي تواند چيزي را بازبتاباند. خورشيد طلوع مي كند اما نه براي او. تصوير ماه روي آب درياچه مي افتد اما نه براي او. لايه هاي گرد و غبار آنرا از كار انداخته اند. اين همان وضعيتي است كه ما گرفتار آنيم. خودآگاهي ما ناب است اما ذهن ما چون لايه اي گرد و غبار روي انرا پوشانده. بايد بگذاريم خودآگاهي ما واقعيت را بازبتاباند- آنگاه خدا در همه جا يافت خواهد شد. اگر خودآگاهي تو آنچه را كه هست بازبتاباند به شناخت خدا خواهي رسيد. وجود خدا به هيچ مدركي احتياج ندارد. فقط خدا هست و هيچ چيز ديگر نيست. هرشكلي جلوه اي از خداست. و آگاه شدن از اين، شادماني بخش است، زيرا به آن معني است كه هيچ مرگ، بدبختي و تاريكي وجود ندارد. آنگاه تو به خانه مي رسي.

شب:

  سكوت، تجربه يگانه زندگي است. زندگي بسيار پر سر و صداست. در بيرون سر و صداست، در درون سر و صداست و اين سر و صداها براي ديوانه كردن هر انساني كافيست. آنها همه دنيا را به مرز جنون كشانده اند. تو بايد سر و صداي درونت را خاموش كني. مهار سر و صداي بيرون از توان ما خارج است و نيازي هم به اين كار نيست. اما مي توانيم سر و صداي درون را خاموش كنيم. آن دم كه سر و صداي درون فروكش كند و سكوت حاكم شود سر و صداي بيرون ديگر مشكلي نخواهد آفريد. مي تواني از سر و صداي بيرون لذت ببري. مي تواني بدون هيچ درد سري با آن به سر بري. شنيدن سكوت درون تجربه يگانه و منحصر به فرد است. هيچ تجربه ديگري نمي توان يافت كه تا اين اندازه ارزشمند باشد، زيرا از پي اين تجربه ديگر تجارب زندگي مي آيند. سكوت بنيان تمام ديگر تجارب ديني است. بدون سكوت هيچ حقيقت و آزادي و هيچ خدايي وجود نخواهد داشت. با سكوت ناگهان چيزهايي كه قبلا وجود نداشتند به وجود مي آيند و چيزهايي كه وجود داشتند ديگر وجود نخواهند داشت. نگاه تو عوض مي شود. دورنماي تو تغيير مي يابد. سكوت تو را به شناخت ناشناختني مي رساند. اين يگانگي سكوت است.

357

موسيقي

 هستي يك اركستر موسيقي است و ما هم بايد با آن هماهنگ باشيم. به همين دليل است كه ذهن و دل انسان، اين قدر به موسيقي علاقه نشان مي دهد. گاهي با گوش دادن به يك موسيقي زيبا، اين هماهنگي زيباي هستي را دوباره تجربه مي كنيد. با گوش دادن به آثار بتهوون، موتسارت يا موسيقي كلاسيك شرقي،‌ گويي به دنيايي ديگر سفر مي كنيم. ديگر در حال و هواي عادي خود نيستيم و طول موج مان كاملا تغيير مي كند. تعريف موسيقي واقعي همين است. موسيقي اي كه از وجود شما سرچشمه گرفته باشد، باعث نزول آرامش مي شود و شادي عميقي در دل به وجود مي آورد. ممكن است درك نكنيد چه اتفاقي افتاده، ولي بدانيد استاد بزرگ – موسيقي دان بزرگ – در حال نواختن است. هستي ريتمي خاص دارد. اگر بتوانيد هماهنگ با اين ريتم، موسيقي بيافرينيد،‌ كسانيكه اين موسيقي را مي شنوند، ‌با آن هماهنگ مي گردند. مي توان اين كار را از راههاي مختلف انجام داد. مي توانيد كنار يك آبشار بنشينيد و به صداي آب گوش فرا دهيد و آهسته آهسته با آن يكي شويد. چشمان خود را ببنديد و احساس كنيد با آبشار يكي شده ايد. از عمق درون خود، اين يگانگي را احساس كنيد. سپس لحظاتي پيش مي آيد كه ناگهان حس مي كنيد اين يگانگي رخ داده است و شادي عميقي را مي چشيد.

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387   توسط توحید   | 

356

 

مراقبه 20/12/:

روز:

  دنيا سرشار از تنفر است، زيرا همه جا از افراد ترسو پر است. در هيچ جا اثري از عشق به چشم نمي خورد، زيرا در انسانها روح شهامت نمي آفرينيم. آنچه را كه ما شهامت مي ناميم، شهامت واقعي نيست. سربازان و جنگجوياني مي آفرينيم اما شهامت آنها دروغين است. چيزي پرورشي است. ما انسان را به يك دستگاه تنزل مي دهيم. روح او شجاع نمي شود، بلكه فقط بدن/ ذهن او شرطي مي شود. اگر ما يك روح شجاع واقعي آفريده بوديم، دنيا سرشار از عشق مي شد اما هرگز چنين نشده است. مردم فقط حرف عشق را مي زنند، اما عشق روي نداده، زيرا شرط اساسي آن تحقق نيافته است.

شب:

  هركس با ندايي الهي در درونش بدنيا مي آيد اگرچه ما آنرا هرگز نمي شنويم. اين ندا آرام و آهسته است. صداي خداست اما سر ما از سر و صداهاي ديگر انباشته است... هزار و يك صداي ديگر در سر ما فرياد مي كشند و ما نمي توانيم آن نداي آرام و آهسته را بشنويم. درون ما چنان شلوغ و پر سر و صداست كه حتي اگر خدا فرياد بكشد صداي او را نخواهيم شنيد. و خدا هرگز فرياد نمي كشد، بلكه نجوا مي كند. عشق هميشه نجوا مي كند. زيرا فرياد كشيدن كمي خشن است. عشق صبر را مي شناسد از اين رو خدا صبر مي كند. عشق اميدواري را مي شناسد از اينرو خدا اميدوار است. اگر امروز نشد، فردا... روزي آن ندا را خواهي شنيد. پس هرچه بيشتر ساكت  و هرچه كمتر پر سر و صدا باش تا بتواني نجواي خدا را از درون خود بشنوي . شنيدن اين ندا سرآغاز يك زندگي تازه و جوان است.

356

ديوار كلمات

  نود درصد كلام، فقط راه ارتباط برقرار كردن را مسدود مي كند. ما ديواري از كلمات به دور خود مي كشيم تا حقايقي را كه دوست نداريم، پنهان كنيم. اگر احساس غم مي كنيد،‌ چرا بايد آنرا بيان كنيد؟ غمگين باشيد! ديگران حتي بدون ابراز غم نيز آنرا درك مي كنند. وقتي شاد و مسرور هستيد نيز نيازي به مطرح كردن آن نيست. شاد باشيد! شادي نه انگليسي است،‌ نه آلماني و نه ايتاليايي. همه آنرا درك مي كنند. مي توانيد وقتي خوشحال هستيد، برقصيد و شادي كنيد و ديگران متوجه شادي مي شوند. كلمات راه بيان چيزي است كه ما واقعا نمي خواهيم بگوييم. براي مثال، ‌من از دست شما عصباني هستم، ‌ولي دوست ندارم عصباني باشم. پس به شما مي گويم:‌ «‌ من عصباني ام »‌. «‌ دوستتان دارم ». فقط كلمات! اگر شما را دوست داشته باشم، مي توانم از راههاي واقعي تري آنرا ابراز كنم. بكوشيد با حالات مختلف صورت، بدن و به كار گرفتن قواي ديگر، ‌احساسات خود را ابراز كنيد. بدون ترديد از آن لذت بيشتري مي بريد.

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه بیستم اسفند 1387   توسط توحید   | 

355

 

مراقبه 19/12/:

روز:

  عشق بايد زميني باشد. همانگونه درخت بدون زمين نمي تواند رشد كند و به ريشه هايي در زمين احتياج دارد عشق نيز نيازمند ريشه هايي در زمين است. مظهر زمين، بدن است اما درخت تا اوج آسمان بالا مي رود و به ابرها مي رسد. هر درختي سوداي رسيدن به ستاره ها را دارد. اما يك چيز را به خاطر داشته باش: درخت هرقدر هم بالاتر برود ريشه هايش عميق تر فرو مي روند. در اينجا تناسبي وجود دارد. عمق ريشه هاي درخت بايد با ميزان ارتفاعي كه درخت بالا مي رود برابر باشد. بايد بين عمق و ارتفاع تعادل كامل برقرار باشد. درخت با ريشه هاي كوچك نمي تواند زياد بالا برود. اگر اين كار را بكند فرو مي افتد. اينكه درختي بدون ريشه دواندن در زمين بالا و بالاتر برود و به ستاره ها برسد كاملا بي معناست. بلي، عشق بايد از زمين فراتر برود اما عشق بدون كمك زمين قادر به اين كار نيست. نيازمند حمايت زمين است. عشق بايد چيزي برتر از اميال نفساني باشد اما اميال نفساني بايد پشتيبان آن باشند. عشق ضد اميال نفساني نيست. برتر بودن به معناي ضديت داشتن نيست. عشق اميال نفساني را نيز دگرگون مي كند. آنرا به دوست داشتن و احساس همدردي دگرگون مي كند. گلهايي كه در بالاي درخت شكوفه مي كنند هداياي زمين اند. زمين ضد درخت نيست. پس يك انسان بيدار شده واقعي، پلي است ميان اين دنيا و آن دنيا. ميان روح و ماده.

شب:

  فقط تجربه كردن واقعي است نه هيچ چيز ديگر. از اين رو تاكيد بر تجربه است نه باور. آنچه را كه من مي گويم باور نكن. سعي كن تجربه اش كني و تا زمانيكه تجربه نكرده اي در برابر وسوسه باور كردن مقاومت كن. اين وسوسه هميشه وجود دارد، زيرا باور آن بسيار ارزان است. ذهن به تو خواهد گفت « فايده تحقيق، جستجو و اكتشاف چيست؟ چرا بايد به زحمت افتاد؟ باور كردن كافيست.» باور كن هرگونه اقتداري تمام عقل و هوش تو را از بين مي برد. تمام اقتدارها نابودكننده هوشمندي تو هستند. كساني چيزي را باور مي كنند از جستجو، از شك كردن و از پرسش كردن مي هراسند. بنابراين من به تو فرضيه اي مي دهم  و تو بايد بروي و آنرا بيازمايي. مي دانم كه تو حقيقت را خواهي يافت، زيرا من حقيقت را از راه همان جستجو يافته ام. من به هوشمندي و توانايي همه اطمينان دارم. روزيكه كشف كني تو با كل يكي هستي به خانه مي رسي. آنگاه احساس سعادتمندي خواهي كرد آنچنان كه مي تواني باعث سعادت كل جهان شوي.

355

نهايت تجمل

  وقتي ديگر نيازي وجود نداشته باشد،‌ عشق شكوفا مي شود. عشق هنگامي مي شكفد كه نيازها از ميان رفته اند. عشق فقط ميان پادشاه و ملكه رخ مي دهد؛ وقتي كه ديگر همه نيازها برآورده شده است. عشق تجملي ترين چيز در جهان است. نياز نيست، بلكه نهايت تجمل است. انسان به غذا،‌ مسكن، لباس و چيزهاي ديگر نياز دارد. اينها همگي مربوط به دنياي مادي اند، ولي عشق به اين دنيا تعلق ندارد. وقتي ديگر نياز نداريد، ‌با انرژي كل جريان مي يابيد و شخص ديگري نيز وجود دارد كه با اين انرژي در جريان است. هر دو مي خواهيد اين حالت خود را با هم سهيم شويد. پس انرژيهاي خود را به الهه عشق تقديم مي كنيد. عشق تجمل خالص است؛ ‌زيرا هدفي ندارد. عشق نوعي غريزه است، ‌نه وسيله اي براي رسيدن به هدفي ديگر.

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387   توسط توحید   | 

354

 

مراقبه 18/12/:

روز:

  تو از دو راه مي تواني آرامش و سكوت بيابي. يك راه بسيار ارزان و در عين حال سطحي است. دست يافتن به آن آسان است ولي ارزش چنداني ندارد. اين راه همان ايجاد نوعي آرامش در پيرامون و فقط در نماي بيروني و تبديل ساختن آن به جزيي از خصلت اخلاقي توست. به اين ترتيب، اگرچه درون تو آشفته است، دست كم مي تواني از بيرون آرام و ساكت به نظر آيي. اين همان كاري است كه بسيار انجام مي دهند. جامعه فقط به آرامش ظاهري تو علاقه مند است. خواهان تحول واقعي تو نيست، زيرا فقط با دنياي بيرون تو كار دارد. به دنياي درون تو بي توجه است و هيچ علاقه اي به آن ندارد. آرامش واقعي ازمراقبه برمي خيزد- نه با پرورش خصلتي ويژه، بلكه از راه آگاهي. آنگاه كه هيچ چيز نتواند تو را آشفته كند، آنگاه كه آشفته شدن تو ناممكن شود و حتي اگر خودت بخواهي از آشفته شدن ناتوان باشي، چيزي بسيار باارزش روي داده است. و آن، فقط از راه آگاهي روي مي دهد.... نور آگاهي را وارد كن تا عشق، شادماني و آرامش پديد آيد و براي نخستين بار زندگي ات راست و درست شود. راست و درست بودن عين دينداري است. با وجود خويش روراست بودن همان ديندار بودن است. اين يگانه عبادت واقعي است. يگانه چيزي كه مي توانيم به خدا عرضه كنيم- راستي و درستي مان را. غير از آن، همه چيز تشريفاتي، پوچ و بي ثمر است.

شب:

  حقيقت نهايي را نمي توان بيان كرد. حقيقت نهايي چون طعم و مزه است. اگر آنرا بچشي از آن آگاه مي شوي و اگر نچشي، هيچ راهي براي شناخت آن نيست. كسي كه مزه عسل را نچشيده، نمي تواند از شيريني آن دركي حاصل كند. كسي كه هرگز نور را نديده قادر نيست چيزي در مورد نور بداند. براي كسي كه حقيقت را شناخته و تجربه كرده بيان آن دشوار است، زيرا زبان بسيار قاصر است. اين تجربه بسيار گران و زبان بسيار خرد و كوچك است. اين تجربه چنان روحاني و زبان چنان خاكي و دنيوي است كه به هيچ وجه امكان ندارد بين آنها پل زد. از اينرو حقيقت بارها به شناخت رسيده و تمام كساني كه آنرا شناخته اند كوشيده اند ابرازش كنند ولي موفق نشده اند. ما قدردان تلاشهاي آنها هستيم، زيرا از راه اين تلاشها زندگي غني تر شده است.

354

فرصت

  زندگي به خودي خود خنثي است. اين ماييم كه آنرا زيبا يا زشت مي كنيم. زندگي از انرژيهاي خود ما تشكيل مي شود. اگر به درون زندگي، زيبايي بريزيم، ‌زيبا مي شود. اگر كاري نكنيم و انتظار داشته باشيم كه زندگي زيبا شود، اتفاقي رخ نخواهد داد. زيبايي را بايد خلق كرد. بايد به حقيقت زندگي، رنگ و بو و موسيقي ببخشيد. سپس آن زيبا خواهد شد. هرگاه در خلق زيبايي شريك شويد، زندگي تان زيبا مي شود و هرگاه اين روال را متوقف كنيد، زيبايي از زندگي رخت بر مي بندد. زشتي و زيبايي آفريده خود ماست. شادي و بدبختي هم همينطور. شما آنچه را كه خود خلق مي كنيد،‌ دريافت مي داريد. فلسفه كار ما نيز همين است: همانچه مي كاريد، مي درويد. زندگي همانند بوم نقاشي سفيد است مي توانيد روي آن مناظر زيبا بكشيد يا روحهاي سياه و آدمهاي خطرناك. اين به شما بستگي دارد. مي توانيد زندگي تان را به رويايي زيبا يا كابوشي وحشتناك تبديل كنيد. هنگاميكه اين نكته را درك كرديد، همه چيز ساده مي شود؛‌ خودتان آقاي خودتان مي شويد. زندگي يك فرصت است. هرچه نياز داريد، به شما مي دهد، و شما خود بايد آنچه را كه مي خواهيد، بسازيد. زندگي را بايد خود بسازيد.

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه هجدهم اسفند 1387   توسط توحید   | 

353

 

مراقبه 17/12/:

روز:

  مراقبه بدون آرامش، مرده و اجباري است. نه مراقبه، بلكه نوعي تمركز فكر است. و اين يكي از شايعترين اشتباههايي است كه بسياري مرتكب مي شوند: تمركز فكر را با مراقبه اشتباه مي گيرند. اما تمركز فكر همان مراقبه نيست، بلكه دقيقا در نقطه اي مقابل آن است. تمركز فكر حالت پرتنش ذهن است اما مراقبه حالت آسوده ذهن. و معجزه آسوده بودن آن است كه وقتي آسودگي كامل باشد ذهن ناپديد مي شود. ذهن فقط مي تواند با تشويش و نگراني وجود داشته باشد، زيرا از آنها تغذيه مي كند. پس تمركز هيچگاه تو را از ذهن فراتر نمي برد. تو مي تواني بدون مراقبه نيز در آرامش باشي اما در اينجا هم اشتباهي رخ مي دهد. اين نوع آرامش فقط در سطح جاري مي شود و ژرفاي وجود همچنان آشفته مي ماند. به اين مي ماند كه روي دهانه آتشفشان نشسته اي. آرامش جاري است ولي هر لحظه ممكن است آتشفشان فوران كند. هيچگاه خودت را وادار به آرامش نكن و هيچگاه ذهنت را بسوي هيچ راهي و هيچ موضوعي نران. آرامش بياب. آرامش كامل. بدون انجام دادن هيچ كاري فقطِ فقط حضور داشته باش. و لحظه اي كه تو فقط بودني و هيچ تلاشي براي آرامش يافتن و متمركز بودن انجام نمي دهي، لحظه اي كه هيچ تلاشي از جانب تو صورت نمي پذيرد، در آن لحظه بي كنشي، مراقبه و آرامش بطور همزمان رخ مي دهند. اين منجر به پيروزي مي شود، پيروزي دروني، تو را ارباب روح و سرنوشت خود مي سازد.

شب:

  هر انسان بيدار گشته اي با مردم احساس همدردي كرده و در اين راه همه تلاشش را بكار گرفته است. اما در اين تجربه چيزي وجود دارد كه قابل بيان نيست. اگر مي خواهي از آن آگاه شوي بايد تجربه اش كني. حقيقت را فقط مي توان تجربه كرد. تو پر از ستاره و پر از گلي اما نمي توان آنرا به ديگران انتقال دهي. انتقال پذير نيست. نمي توان اين هنر را آموخت. اما كساني كه هشيارند مي توانند نيم نگاهي به آن بيندازند. آموختني نيست ولي گرفتني است.

353

گلها را تشريح نكنيد

  وقتي چيزي درونتان پديدار مي شود، با ذهن خود به آن حمله نكنيد؛ زيرا آنرا خواهيد كشت. نمي توان با جدا كردن گلبرگهاي يك گل، ‌متوجه شد كه درون آن چيست. با تشريح گل، ‌خود گل از بين مي رود. مشكل اينجاست كه اگر بخواهيد با كندن گلبرگهاي يك گل،‌ پي ببريد كه از چه تشكيل شده است، گل را نابود خواهيد كرد. ممكن است از تركيبات مختلف شيميايي تشكيل دهنده گل يا رنگ و بسياري موارد ديگر به اين ترتيب آگاهي يابيد، ‌ولي هيچ كدام از آنها ارتباطي با زيبايي گل ندارند. زيبايي گل به محض شروع تشريح آن، از بين مي رود. حال تنها خاطره گل باقي مانده است. اين ديگر خود گل نيست و فقط اطلاعاتي درباره گلي مرده است. حيات و زندگي گل، واقعي ترين كيفيت گل بود؛ شكوفا شدن، رشد كردن و پراكنده شدن رايحه اش. اتفاقاتي كه در درون روي مي دهند هم درست همين گونه اند. مراقبه و ارتباط، فضاهايي جديد در درونتان پديد مي آورد كه بسيار زيباست، ولي به محض فكر كردن درباره معنا،‌ چگونگي و اينكه چرا اين فضاها بوجود آمده اند،‌ ذهن را وارد ماجرا مي كنيد و ذهن، سمي كشنده و مهلك است. حال به جاي آب دادن و مراقبت از اين گل ظريف، سمي به آن خورانده ايد كه باعث پژمردنش مي شود. مراقبه، درست نقطه مقابل ذهن است. هرگز به ذهن اجازه دخالت ندهيد. لذت ببريد! از اين اتفاقات لذت ببريد و بدانيد اتفاقات زيباتري نيز در راه است. اين تازه ابتداي راه است. پذيرا و در دسترس باشيد.

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه هفدهم اسفند 1387   توسط توحید   | 

352

 

مراقبه 16/12/:

روز:

  زندگي موهبتي الهي است اما همه اين را فراموش كرده اند. هيچكس بابت موهبت زندگي ازخدا تشكر نمي كند. برعكس، همه پيوسته شكوه و شكايت مي كنند. مردم شكرگزار نيستند. چنين هديه اي گرانبها، بي همتا و يگانه به آنان ارزاني شده اما آنان چنان احمق اند كه نمي توانند قدردان آن باشند. زندگي را چنان بديهي مي شمارند كه انگار حقشان بوده! هستي حق ما نيست. ما نمي توانيم مدعي آن باشيم. شايسه آن نيستيم. ارزش آنرا نداريم. به اين دليل به ما داده نشده كه شايسته آن هستيم، بلكه خدا نمي تواند در برابر وسوسه بخشيدن آن مقاومت كند. او سرشار از انرژي زندگي است، بنابراين آنرا بر ما جاري مي كند. به ثروتمندان و فقيرها، به شايسته ها و ناشايستها، به گناهكاران و پرهيزگاران، به همه. براي او هيچ فرقي نمي كند. به همه مي بخشد. خدا به همه مي بخشد، زيرا چنان سرشار است كه اگر نبخشد گران بار مي شود. چون ابري پر باران است. بايد كه ببارد. بر سنگها، بر صخره ها، بر بيابانها، بر همه جا مي بارد. آگاه شدن از اين حقيقت، همان دينداري است. اين آگاهي، خودآگاهي تو را دگرگون مي كند. آنگاه تو ديگر نه شكوه و شكايت، بلكه شكرگزاري خواهي كرد- و اين شكرگزاري عبادت است.

شب:

  جهان، پهناور و بي كران است و ما نيز، زيرا ما جزيي از جهان هستيم. و جزء‌از كل جدايي ناپذير است. پس كيفيت كل هرگونه باشد، كيفيت جزء نيز آنگونه خواهد بود. اين فرمول ساده را به ياد داشته باش: اگر همه اجزا محدود باشند كل نمي تواند نامحدود باشد و اگر كل نامحدود باشد همه اجزا نيز نامحدود خواهند بود. ما جزيي از اين هستي نامحدود هستيم پس نا محدوديم. از اين روست كه عارفان شرقي مي كويند: « من خدا هستم » و منصور حلاج مي گويد « انا الحق» - من حقيقت هستم. اين اظهارات بسيار با معنا هستند. آنها به نمايندگي ازكل بشريت بيان شده اند. نه اظهاراتي خودخواهانه، بلكه بيان واقعيت هستند. وقتي احساس كني تو جزيي از هستي بي نهايت هستي كه از هيچ جا شروع نمي شود و درهيچ جا پايان نمي پذيرد، بي درنگ سبكبار و بي وزن و ازنگرانيها و مشكلات كوچك رها مي شوي. آنها در مقايسه با وسعت و پهناوري تو بسيار ناچيز مي شوند. اهميت خود را از دست مي دهند و چيزي پيش پا افتاده بنظر مي آيند.

352

بي نام

  تانو، نام چيزي است كه نمي توان بر آن نامي نهاد. نامي براي آن نام بي نام؛‌ خدا، حقيقت يا... بايد برايش نامي انتخاب كنيم تا بتوانيم آنرا بر زبان آوري. تانو از زيباترين نامهايي است كه براي آن ناشناخته،‌ انتخاب شده و برخلاف كلمات ديگر كاملا بي معني است. مي توان خدا را پرستيد، ولي تانو را نمي توان. تصويري از تانو وجود ندارد و همين يكي از دلايل زيبايي اين نام است. بي معنايي تانو، هيچ بهانه اي براي خيال و رويا به ذهن نمي دهد. تانو از والاترين نامهايي است كه به آن ناشناخته، ‌داده شده است.

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  جمعه شانزدهم اسفند 1387   توسط توحید   | 

351

 

مراقبه 15/12/:

روز:

  كشيشان و تمام مبلغان مذهبی، به نام دين از ترسو بودن انسان بهره برداري كرده اند. تو را مي ترسانند و وقتي تو ازترس به خود بلرزي، به راحتي از تو سوءاستفاده مي شود. آنگاه مي توانند تو را در چتر حمايت خود قرار دهند و به تو بگويند « فرزندم، نگران مباش! ما تو را حمايت خواهيم كرد. براي تو دعا خواهيم خواند. تو فقط آن چه ما مي گوييم انجام بده تا به بهشت دست يابي. اگر ازما پيروي نكني، ‌اگر به حرفهاي ما گوش ندهي، به جهنم خواهي رفت. » جهنم را چنان با آب و تاب توصيف مي كنند كه همه از آن مي ترسند و بهشت را چنان زيبا تشريح مي كنند كه همه آزمند آن مي شوند. جهنم ترس مي آفريند و بهشت آزمندي و در اين ميان، مقام انسان تا حد يك برده روحي تنزل مي يابد. دين هيچ كاري با اسارت و بردگي ندارد، دين يعني عصيان. شهامت اساسي ترين كيفيت دينداري است. ما اكنون نيازمند انسانهايي شجاع هستيم تا تمام اين ترفندها را كه در خودآگاهي انسان ريشه دوانده از بين ببرند. مدتهاست كه انسان استثمار مي شود، اكنون زمان آن است كه اين روند متوقف شود. براي هميشه متوقف شود.

شب:

  همه چيز موهبتي از جانب خداست. ما آنرا بدست نياورده ايم. حتي شايسته اش نيستيم. آيا تا به حال با نگريستن به طلوع زيباي خورشيد به اين فكر افتاده اي كه آيا من شايسته آن هستم؟ با شنيدن آواز مرغ آواز خوان آيا به اين فكر افتاده اي كه آيا من لياقت دارم؟ يا با ديدن بادي كه درميان شاخ و برگهاي درختان به رقص در مي آيد يا رودخانه اي كه رقص كنان بسوي دريا روان است و يا آسمان پرستاره؟ ما براي دارا شدن اين جهان زيبا چه كرده ايم؟ هيچ بهايي بابت آن نپرداخته ايم. ارزش آنرا نداريم. از راه تجربه – كه با وجود ناشايستگي ما، هستي به ما ارزاني شده- خودآگاهي ديني به پا مي خيزد. احساس قدرداني به پا مي خيزد. به تو احساس قدرداني از دستهاي ناشناخته و ناديدني كه اين هستي بی نهايت زيبا و باورنكردني را آفريده، دست مي دهد. تو با دارا بودن اين احساس ديندار مي شوي. نه با مسيحي و مسلمان بودن، بلكه فقط با قدردان بودن.

351

آزادي و عشق

  وقتي دو نفر عاشق همديگر هستند،‌آزادند. عشق وظيفه نيست. در عشق آزاديد كه «‌ بله ‌» يا «‌ نه »‌، بگوييد. اگر در عشق، ‌افراد به يكديگر «‌ بله »‌ بگويند، اين تصميم خودشان است و به هيچ وجه از روي اجبار نيست. در عشق كسي وظيفه ندارد انتظارات ديگري را برآورده سازد. چون از محبت ورزيدن شاد مي شويد، ‌محبت مي ورزيد و هر لحظه مي توانيد تصميم خود را عوض كنيد؛‌ زيرا هيچ قول و تعهدي به كسي نداده ايد. شما دو فرد آزاد باقي مي مانيد كه علاقه و عشقتان، از آزادي سرچشمه گرفته است و زيبايي عشق نيز در همين است. اين زيبايي بيشتر از آزادي است تا خود عشق. عشق با آزادي زيباست. با از بين رفتن آزادي، عشق چهره اي زشت به خود مي گيرد و حيرت مي كنيد كه زيبايي آن به كجا رفته است؟‌

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387   توسط توحید   | 

350

 

مراقبه 14/12/:

روز:

  هنرمراقبه، آرامش، سكوت و نشاط جاودان بخشيدن به توست. و معجزه اينجاست كه آنها از درون تو فوران مي كنند. مراقبه تمام موانع را از سر راه بر مي دارد. تمام سنگها را كنار مي زند و چشمه ها شروع به جاري شدن مي كنند. و وقتي پي ببري اين هيچ ارتباطي با چيزي در بيرون از وجودت ندارد، از وابستگي به ديگران آزاد و رها مي شوي. به هيچكس تكيه نمي كني. مي تواني در تنهايي ات شاد و پرنشاط باشي. تنهايي تو فروزان مي شود. ديگر تنها نيست. سرشار از شادماني است. تنهايي اي است كه در رقص و آواز است. از زيبايي، شعر و ترانه اي شگرف برخوردار است.

شب:

  همنشيني با مرشد بمعناي به سربردن با كسي است كه از خواب بيدار شده و روياها و كابوسهاي شبانه اش به پايان رسيده اند. و با همنشيني با مرشد، تو نيزآرام آرام بيدار خواهي شد. انرژي در وجود تو رخنه مي كند. به تدريج به قلبت نفوذ مي يابد و به تو قلبي تازه، ‌ضرباني تازه مي بخشد. تو نمي تواني بدون اينكه بيدار شوي مدتي طولاني با مرشد به سر بري، زيرا او پيوسته بر سر تو فرياد مي كشد. تو را به بيدار شدن و بيرون آمدن از گور برمي انگيزاند. و اگر تو بتواني فقط يكبار چشمانت را بگشايي، براي نخستين بار موسيقي، رقص و آواز را تجربه مي كني و اين روند پيوسته افزون تر مي شود. به سوي قله و به سوي اوجي حركت مي كند كه براي ذهن عادي تصور آن امكانپذير نيست. فراتراز ذهن است،‌ بسيار فراتر. از اينرو ذهن قادر نيست چيزي در مورد آن بگويد. توصيف ناپذير است. ذهن با تمام زبان، منطق و واژگانش از توصيف اين تجربه ناتوان است. ذهن براي نخستين بار در برابر فراسو احساس ناتواني مي كند. ناتواني ذهن، انرژي تازه اي را در تو رها مي كند. اين همان انرژي است كه من رقص، آواز و سرمستي مي خوانم... يك پادشاهي است. تو تنها زماني يك پادشاه مي شوي كه قلبت از آواز آكنده باشد. آماده انفجار باشد. زماني كه انرژي چنان زياد است كه دوست داري به رقص در آيي و آنرا نثار ديگران كني.

350

زندگي با حداقل امكانات

  انسانها از آنچه با خود به شكل نهان دارند، بي خبرند و با حداقل امكانات خود زندگي مي كنند. امروزه روانشناسان بر اين باورند كه حتي انسانهاي نابغه هم فقط پانزده درصد از هوش خود را استفاده مي كنند. انسانهاي معمولي تنها از پنج تا هفت درصد از هوش خود استفاده مي كنند. اين درباره هوش است و هيچكس براي عشق اهميتي قايل نيست. وقتي به انسانها مي نگرم، مي بينم كه به ندرت كساني يافت مي شوند كه از انرژي عشق استفاده مي كنند. اين انرژي منبع واقعي شادي و سرور است. ما هفت يا حداكثر پانزده درصد از هوش مان را استفاده مي كنيم. بنابراين حتي بزرگترين نوابغ،‌با حداقل امكانات زندگي مي كنند. هشتاد و پنج درصد از هوش آنها بدون استفاده باقي مي ماند. و هيچكس نمي داند اگر از صد در صد هوش استفاده شود، چه اتفاقي خواهد افتاد. ما حتي پنج درصد از انرژي عشق خود را نيز به كار نمي گيريم. ما پيوسته در بازي عشق،‌ در حال وانمود كردن هستيم. هوش، ‌شما را به واقعيات دنياي بيروني نزديك مي كند. در حاليكه عشق،‌ شما را به دنياي درون رهنمون مي شود. هيچ راه ديگري وجود ندارد. عشق تنها راه شناخت دنياي دروني است.

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387   توسط توحید   | 

349

 

مراقبه 13/12/:

روز:

  هنوز نتوانسته ايم جامعه اي بيافرينيم كه در آن عقل و هوش بتواند تا نقطه اوج خود رشد كند. هنوز زير سلطه ترسهاي انسانهاي اوليه قرار داريم. هنوز با هزار و يك سنت و خرافات زندگي مي كنيم. مراقبه يعني رها شدن از تمام مهملاتي كه جامعه بر تو تحميل كرده است. يعني آزاد شدن از تمام چارچوبهايي كه ديگران به تو بخشيده اند. وقتي كه آيينه دوباره پاك و شفاف شود تو مي تواني آنچه را كه هست بازبتاباني. و خدا نام ديگر آن چيزي است كه هست- نه چيزي ديگر. وقتي لايه هاي گرد و غباري كه آيينه تو را پوشانده اند زدوده شوند، مي تواني واقعيت را بازبتاباني. و وقتي واقعيت همانگونه كه هست باز بتابد شروع به پاسخ دادن به آن مي كني. براي نخستين بار مسووليت را بعهده مي گيري.

شب:

  نخستين گام، سكوت ذهن است، يعني ناپديد شدن افكار از ذهن. مراقبه را بايد با تماشا كردن افكار شروع كني. فقط با تماشا كردن افكار، آنها ناپديد مي شوند. سپس نوبت دومين گام مي رسد: سكوت قلب. اين گام با تماشا كردن احساسات برداشته مي شود. گام دوم، پديده اي ظريف تر و بسيار ژرف تر از گام نخست است اما روند هردو گام يكي است. اگر تو دربرداشتن نخستين گام موفق شوي، دربرداشتن دومين گام نيز موفق خواهي شد. و آنگاه به دومين سكوت نيز دست خواهي يافت. و وقتي اين دو سكوت برقرار شود براي نخستين بار پي مي بري كه تماشاگر نيز ناپديد شده است، زيرا چيزي براي تماشا كردن وجود ندارد. و چيزي براي دانستن نيز وجود ندارد، زيرا داننده نيز ناپديد مي شود. اين نهايت سكوت است. در گام نخست، گامهايي به سوي نهايت هستند كه همان سكوتي است كه بودا آنرا نيروانا و مسيح آنرا پادشاهي خداوند مي خواند.

349

تمركز

  تمركز بدنبال علاقه مي آيد و سايه علاقه است. وقتي احساس مي كنيد تمركز نداريد، بطور مستقيم نمي توانيد  كاري بكنيد. كودكي كه در كلاس نشسته است، ناگهان احساس مي كند كه به جاي گوش دادن به معلم، توجهش به صداي پرندگان جلب شده است. معلم بر سر او فرياد مي كشد:‌ « ‌حواست كجاست؟ » ‌و كودك نمي تواند به آموزگار توجه كند. ذهن او دوباره و دوباره متوجه صداي پرندگان مي شود. پرندگان بسيار شادند و او به شادي آنها علاقه مند شده و به همين علت، ‌تمركزش را از دست داده است. در واقع، توجه كودك و تمركز او به آنچه علاقه مند است، جلب مي شود. در حاليكه آموزگار مي خواهد توجه او را به جاي ديگري جلب كند. معلم مي خواهد توجه او را به چيزي جلب كند كه كودك به آن علاقه مند نيست. به همين دليل تمركز بر معلم و درس،‌ براي او مشكل است. اگر مدام موضوعي را فراموش مي كنيد،‌ يعني نسبت به آن علاقه اي نداريد. شايد فقط مي خواهيد كه منبع درآمدتان باشد. هرآنچه انجام مي دهيد، ‌اگر با علاقه اي عميق همراه باشد، ‌ديگر لازم نيست نگران به يادآوردنش باشيد. در لحظه باقي بمانيد و به آنچه انجام مي دهيد، بيشتر علاقه مند شويد.

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387   توسط توحید   | 

348

 

مراقبه 12/12/:

روز:

  هر كودكي پاك و بي آلايش است اما از آن آگاه نيست. او بدون اينكه خودآگاه باشد، پاك و بي آلايش است. تفاوت بين يك كودك و يك مسيح فقط در يك چيز است: هردوي آنها پاك و بي آلايش هستند اما تفاوت در خودآگاهي است. اگر پاكي و بي آلايشي ناخودآگاه باشد، ناگزير از بين مي رود. تو نمي تواني آنرا در اين دنياي فريبكار براي مدت طولاني حفظ كني. در اين بازار مكاره بايد تا مي تواني حيله گر باشي. بايد راههاي فريبكاري را بياموزي و به همين منظور مدرسه ها و دانشگاه هايي وجود دارند. آموزش و پرورش واقعي هنوز متولد نشده و به واقعيت نپيوسته است. آموزش و پرورش واقعي بايد تو را با خودآگاهي پاك و بي آلايش آشنا سازد. بايد به پاكي و بي آلايشي تو خودآگاهي بيفزايد. آموزش و پرورش كنوني مشغول از بين بردن پاكي و بي آلايشي توست. بيشتر از آن كه به تو كمك برساند، آسيب مي رساند. البته، همچنان ادعا مي كند كه به تو خدمت مي كند اما عطر را از بويش مي توان شناخت. اينكه دنيا در چنين بدبختي و مصيبتي به سر مي برد مدركي كافي براي رد اين مدعاست، زيرا اينها همگي زاده آموزش و پرورش، تمدن و فرهنگ ماست. از نگاه من آموزش و پرورش واقعي بايد از پاكي و بي آلايشي انسان حمايت كند و آنرا پاس بدارد، زيرا آن هديه اي از جانب خدا و بسيار گرانبهاست. هيچ چيزي گرانبهاتر از آن نيست. از راه پاكي و بي آلايشي، تو به عشق، شادماني و حقيقت دست خواهي يافت. از راه آن، با ارزش ترين چيزها پديد خواهند آمد. و بهترين راه براي حمايت از پاكي و بي آلايشي، آگاهي بخشيدن به توست. اين همان كاري است كه مراقبه انجام مي دهد: در تو آگاهي مي آفريند تا ديگر پاكي و بي آلايشي تو در تاريكي نباشد و سرشار از نور شود.

شب:

  واقعيت، امري متناقض است. تمام قطبهاي متضاد را در بر دارد. اما اگر از دور نمايي صحيح بنگري، آنها قطبهايي متضاد ديده نمي شوند، بلكه مكمل هم بنظر مي آيند. از اينرو تناقض فقط به دنياي پست تفكر تعلق دارد. وقتي كه تو به اوج قله بي فكري برسي، هيچ تناقضي يافت نمي شود. ناگهان وحدت و يكي بودن قطبهاي متضاد را مي بيني. در نهايت، روز و شب، زندگي و مرگ، زمستان و تابستان به همديگر مي پيوندند و با هم يكي مي شوند- هيچ تفاوتي بين آنها ديده نمي شود... درك آن براي عقل كاري دشوار است، زيرا از نظر عقلي آنها ضد يكديگرند. عقل قادر به درك اين نيست كه آنها مي توانند با هم پديد آيند. اما اين برخاسته از محدوديت عقل است. وقتي فيزيكدانان موفق به كشف ذره نهايي يعني الكترون شدند كه ساختار تمام مواد را تشكيل مي دهد و بگونه اي بسيار متناقض رفتار مي كند، در توصيف چگونگي آن دچار سردرگمي شدند. الكترون چون يك ذره عمل مي كند و همزمان چون يك موج. ذره يعني يك نقطه و نقطه نمي تواند همزمان يك خط باشد. يك خط از چندين نقطه تشكيل يافته است و يك نقطه به تنهايي نمي تواند خط باشد. يك موج يك خط است. ساليان سال بين دانشمندان بحث و مناقشه اي بزرگ در اين مورد در گرقته بود كه اين پديده را چگونه توضيح دهند، زيرا با منطق رايج منطبق نيست. پس آنان بايد به واقعيت گوش بسپارند. چه كار ديگري مي توانند بكنند؟ وقتي واقعيت به چنين روشي غير منطقي و ديوانه وار عمل مي كند، بايد آنرا همانگونه كه هست توصيف كنيم. بايد عقل و منطق را كنار بگذاريم. عقل و منطق ما نمي تواند تا آن اندازه مهم باشد. سرانجام، دانشمندان تصميم گرفتند هر دو را با هم بپذيرند. از آنروز به بعد علم فيزيك به متافيزيك تبديل شد و فيزيكدانان شروع به گفتن همچون عارفان كردند. مجبور به اين كار بودند. و اكنون هيچ فيزيكداني نمي تواند بگويد كه عارفان دچار تناقض هستند. اكنون خودشان مي دانند كه وقتي با واقعيت روبرو مي شوی نمي تواني از تناقض اجتناب كني.

348

معبد شخصي

  معابد عمومي براي استفاده عموم است. هركسي به معبد شخصي خود نياز دارد. عبادت پديده اي شخصي و خصوصي است. اگر مي توانيد اتاق كوچكي را – حتي يك گوشه كافيست – براي مدي تيشن در نظر بگيريد و در آن هيچ كار ديگري انجام ندهيد. در غير اينصورت،‌ فضاي آن محل دچار هرج و مرج مي شود. گوشه اي را در نظر بگيريد و سعي كنيد هر روز در زمان معيني آنجا مدي تيشن كنيد. البته اگر گاهي نتوانستيد، ‌هيچ اشكالي ندارد. حتي اگر از صد روز شصت روز بطور منظم در اين مكان مدي تيشن كنيد،‌ كافي است.

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387   توسط توحید   | 

347

 

مراقبه 11/12/:

روز:

  كودك با سكوتي محض بدنيا مي آيد. بومي كاملا سفيد است. زجذابيت، زيبايي و موسيقي سكوت برخوردار است. اما ما شروع به انباشتن او از آرمانها مي كنيم. او را به بلندپروازي آلوده مي سازيم. در او ميل و آرزو، رقابت و تقليد مي آفرينيم. به او مي گوييم « ببين، تو بايد رييس جمهور يا نخست وزير كشور شوي. بايد ثروتمند ترين انسان عالم شوي. » پدر و مادرها از فرزند خود مي خواهند بزرگترين كس شوند. هر پدر و مادري آرزوهاي برآورده نشده خود را در فرزند خود مي بيند. آنان قادر نبوده اند آرزوهايشان را برآورده سازند. هيچكس تا به حال قادر نبوده آرزوهايش را برآورده سازد، زيرا هيچ آرزويي برآوردني نيست. هيچ كاري در اين مورد نمي توان انجام داد. قانون زندگي چنين نيست. هر كودكي سالم و كامل بدنيا مي آيد و ما بي درنگ شروع به آسيب رساندن به او مي كنيم. بشر تاكنون در مسيري نادرست حركت كرده است. چيزي اساسي و بنيادي دچار كاستي است. آموزش و پرورش ما بلندپروازانه است. سياسي است. دين ما سياسي است. تو حتما بايد به بهشت دست يابي. بايد در آن دنيا نيز يكي از موفق ترين انسانها باشي. هيچكس نمي گويد كه بايد كاملا خالي شد- اما در آن خالي بودن، در آن هيچ چيز بودن، گلها به اوج شكوفايي مي رسند.

شب:

  حقيقت جاودان است. چيزي كه جاودان نيست يك واقعيت است نه يك حقيقت. و تفاوت بين واقعيت و افسانه چندان زياد نيست. آنچه يك واقعيت است شايد تا چند لحظه پيش يك افسانه بوده و آنچه اينك يك افسانه است شايد لحظه اي بعد به واقعيت تبديل شود. نه افسانه ها حقيقت اند و نه واقعيتها. به همين دليل است كه ما در شرق هيچگاه چندان به تاريخ توجه نشان نداده ايم، زيرا تاريخ بيانگر واقعيتهاست.غرب بسيار واقعيت گراست. اذهان غربي در خودآگاهي وابسته به زمان به سر مي برند اما رويكرد شرقي ها به بي زماني و ابديت است. ازاين رو از نگاه شرقي ها حقيقت چيزي فراتر از زمان است. تو تا زمانيكه از زمان فراتر نروي چيزي از حقيقت نخواهي دانست. در بعد زمان، تو فقط فيلمي را روي پرده مي بيني – اين فيلم ممكن است زيبا باشد و درآن لحظه مجذوب آن شوي اما در اعماق وجودت مي داني كه آن افسانه اي بيش نيست. سپس پايان فيلم فرا مي رسد. پرده خالي مي شود و ناگهان متوجه مي شوي كه تمام آن مدت فقط پرده واقعيت داشت و آن فيلم تصويري بيش نبود. دنياي واقعيتها فقط يك تصوير است و پرده، حقيقي است . اما پرده در پشت تصوير پنهان است. پرده همان خداست و دنيا فيلمي است كه روي آن پرده نمايش داده مي شود. چگونه مي توان به آن چيز حقيقي- يعني آنچه كه هست، خواهد بود و هميشه بوده است – رخنه كرد؟ روشي كه ما در شرق كشف كرده ايم مراقبه است. مراقبه يعني دست شستن از افسانه ها و واقعيتها. يعني زدودن ذهن ا زتمام  افسانه و واقعيتها تا اينكه فقط پرده باقي بماند. پرده خودآگاهي، خالي، پاك و سفيد است و هيچ چيزي در آن به نمايش در نمي آيد. تمام حركتها ناپديد شده اند، زيرا تمام حركتها متعلق به زمان اند. زمان متوقف شده، ساعت از حركت افتاده است. ناگهان تو به دنيايي ديگر منتقل مي شوي، دنياي فراز. آن دنيا، همان دنياي حقيقت است. شناختن آن شناختن همه چيز و تبديل شدن به آن است، زيرا آنگاه شناسنده شناخته مي شود. بيننده ديده مي شود. مشاهده كننده مشاهده مي شود. اين، نهايت تجربه زندگي است كه رهايي بخش است. تو را از تمام اوهام ذهن و از تمام واقعيتهاي مادي دنيا مي رهاند.

347

تعادل

  هميشه اين قانون طلايي را در نظر داشته باشيد كه تعادل را از كف ندهيد. وجود نامتعادل،‌ محكوم به زوال و نابودي است. زندگي به اين وجود اجازه دوام نمي دهد. هرچه متعادل تر باشيد،‌ موهبتهاي فراوان تري از زندگي دريافت مي كنيد و هرچه تعادل در شما كمتر باشد، از اين موهبتها بي بهره خواهيد ماند. تنها تعادل است كه باقي مي ماند و حفظ اين تعادل، از مشكل ترين كارهاست؛‌ زيرا به خرد بسياري نياز دارد. لبخند مي تواند براي هميشه بر لبان شما باقي بماند. در حاليكه خنده اين طور نيست و به همين دليل است كه بوداها هميشه در حال لبخند زدن هستند،‌ نه خنديدن. يك بودا خوب مي داند چگونه تعادلش را حفظ كند. عشق بورزيد، از اين عشق تغذيه شويد و ديگران را تغذيه كنيد. احساس شادي و سرور كنيد، ولي آگاهي و حضور خود را از كف ندهيد. در غير اينصورت، ‌دير يا زود شادي تان رو به زوال خواهد رفت...هرگز بيش از اندازه به هم نزديك نشويد. هميشه اندكي فاصله ميان خود و ديگران باقي بگذاريد. هنر پايدار كردن رابطه ها،‌ در همين است.

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه یازدهم اسفند 1387   توسط توحید   | 

346

 

مراقبه 10/12/:

روز:

  اگر تمام عواملي كه آرامش را از بين مي برند سركوب كني، هرگز بر آرامش چيره نمي شوي، زيرا حالت كلي تو نادرست است. تو برده تمام آن چيزهايي مي شوي كه سركوب كرده اي. سركوب كردن هيچگاه به چيرگي نمي انجامد. اين اساسي ترين مطلبي است كه بايد بفهمي: سركوب كردن بردگي مي آفريند. هركس انرژي جنسي را سركوب كند، بيشتر به آن گرايش مي يابد و شدت انرژي جنسي اش بيش ا زانسانهاي طبيعي مي شود. بنابراين، راهبان و راهبه ها و تمام ديگر كساني كه انرژي جنسي را سركوب كرده اند، ميل جنسي بيشتري دارند. انري جنسي بيش از هر چيز ديگر براي آنان فريبنده است، زيرا آن را سركوب كرده اند و آن پيوسته در دلشان فرياد مي زند « مرا رها كن! مرا رها كن! » هرقدر به ميزان انرژي سركوب شده افزوده شود، قوي تر مي شود. پيوسته به دنبال راهي براي برون رفتن است . اگر از در جلويي ممكن نباشد، ا زدرعقبي خارج مي شود. مشكل اينجاست كه تو هرقدر بيشتر سركوب كني بيشتر مي ترسي و هر قدر بيشتر بترسي بيشتر سركوب مي كني، بيشتر محكوم مي كني. دور باطلي ايجاد مي شود و سرعت حركت تو در اين دور باطل روز به روز افزايش مي يابد. بر آرامش چيره بودن به آن معناست كه تو هيچ چيز را سركوب نكرده اي، بلكه كوشيده اي همه چيز را بفهمي. از راه درك كردن و فهميدن است  كه چيرگي پديد مي آيد. اين جادوي درك كردن و فهميدن است: هر چيزي را كه بدرستي فهميده باشي ديگر فشاري بر تو وارد نمي كند.

شب:

  نهايت تجربه زندگي، يك تناقض است. صداي سكوت است. از نظر منطقي، چنين چيزي بي معناست. يا چيزي داراي صداست و يا در سكوت است. اين دو نمي توانند با هم وجود داشته باشند. اما همه كساني كه به شناخت رسيده اند مي دانند كه آن، صداي سكوت، صداي كف زدن با يك دست است. همه كساني كه به شناخت رسيده اند از طبيعت متناقض واقعيت نهايي زندگي آگاه اند، زيرا آن شامل قطبهاي متضاد است. همزمان، هم روز است و هم شب. هم مرگ است و هم زندگي. منطق از هم جدا مي كند، تجربه به هم مي پيوندد. منطق قطبهاي متضاد مي آفريند،‌ تجربه تو را از اين آگاه مي سازد كه هيچ قطب متضادي وجود ندارد، بلكه تمام قطبهاي متضاد، مكمل هم هستند.

346

تواضع

  عشق يعني تواضع. نوعي ديگري از تواضع وجود ندارد. تواضع بدون عشق حقه ديگري از ذهن است. وقتي تواضع از عشق باشد،‌ بسيار زيباست. عاشق هستي شويد و براي شروع،‌ خود را دوست داشته باشيد. اگر خود را دوست بداريد،‌ بسياري از اطرافيانتان را دوست خواهيد داشت و روزي فرا مي رسد كه متوجه مي شويد كل هستي در محدوده عشق شما قرار گرفته است. آن زمان ديگر  عشقتان معطوف به شخص خاصي نيست و براي همه است. عشق تان جاري است و حتي اگر كسي نيز وجود نداشته باشد تا آنرا دريافت كند، باز هم در جريان است. در اينصورت، عشق شما ديگر رابطه نيست؛ كيفيتي از بودن است. تواضع مسيح از اين نوع است. كساني هستند كه از فقر وجود مي بالند و مغرورند و به همين شكل،‌ كساني هستند كه به اصطلاح متواضعند و از اين تواضع به خود مي بالند. به نظر من، تواضع واقعي رايحه عشق است. آنرا نمي توان به دست آورد يا آموخت. وقتي عشق در وجودتان شكوفا مي گردد، رايحه اي از آن برمي خيزد كه همانا تواضع است.

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه دهم اسفند 1387   توسط توحید   | 

345

 

 

مراقبه 9/12/:

روز:

  به نام دين مردم را ازعشق ترسانده اند. به نام دين مردم ابلهي را بوجود مي آورده اند- تهي از عشق، ‌تهي ازدنيا و بدون ريشه. چنين مردمي مرده اند. دومين پيامد آن اين است كه آنان تهي از خلاقيت و آفرينندگي هستند، زيرا بدون عشق و بدون دنيا، ‌آفرينندگي نمي تواند وجود داشته باشد. عشق منبع تمام آفرينندگي هاست و اديان گريزان از عشق انسانهايي را بوجود آورده اند كه آفريننده نيستند.اين يك فاجعه است. ميليونها نفر كه مي توانستند در كار دنيا مشاركت كنند و دنيا را به بهشت تبديل سازند، از صحنه خارج و از ميدان به در شده اند. اكنون زمانش فرارسيده. ديگر كافيست! بايد انسان ديندار جديدي بوجود آوريم كه مي داند كه چگونه عشق بورزد و چگونه آفريننده باشد.

شب:

  تازگي كشف كرده اند كه توجه و مراقبت يكي از مهم ترين عوامل رشد دروني و بيروني كودك است. كودك به شير مادر نياز دارد اما بيش از آن به توجه و مراقبت مادرش محتاج است. اگر مادرفقط بدن نوزاد را تغذيه كند و هيچگونه مراقبت ديگري از او نكند، اگر كودك احساس كند به او بي توجهي مي شود، از رشد باز مي ماند و احساس اطمينان و اعتماد به نفس را از دست مي دهد. احساس مي كند موجوي بي مصرف است كه نيازي به او نيست. مورد نياز بودن، نيازي اساسي است. بدون آن، بدون فضاي آرامش بخش آن، هيچ چيزي قادر به رشد نيست. همين اتفاق نيز در دنياي درون نيز مي افتد. اگر ما يك بيابان مانده ايم مقصر خودمانيم، زيرا هيچگاه به آن توجه نشان نداده ايم. و مهم تر ا زهرچيز توجه نشان دادن است. توجه بيشتري به كانون وجود خود نشان بده. هر زمان فرصتي پيش آمد، چشمهايت را به روي دنيا ببند و همه چيز را در مورد آن فراموش كن. كانون وجودت را از توجه، مراقبت و عشق سرشار كن تا به زودي شاهد به ثمر نشستن گلها باشي. اين كار نوعي باغباني و كشاورزي است كه محصول آن خرمن نشاط است،‌زيرا وقتي شاهد شكوفايي گلهاي خودآگاهي باشي پي مي بري زندگي ات بي ثمرو بيهوده نبوده است. تو فرصت را از دست نداده اي، بلكه از آن استفاده كرده اي.

345

بي خانمان

  سرور بي خانمان است. خوشي و غم خانه دارند. سرور همانند ابري سفيد است كه هيچ جا ريشه ندارد. به محض اينكه جايي ريشه مي گيريد، سرور ناپديد مي شود؛ زيرا به چيزي دنيايي دل بسته ايد. خانه يعني امنيت و راحتي  و سرانجام خانه يعني مرگ. هرچه زنده تر باشيد، ‌بي خانمان تريد. جست و جو گر بودن يعني خطر كردن و زندگي بدون امنيت. نمي دانيد لحظه بعد چه رخ مي دهد و اين يعني هميشه در دسترس بودن و آمادگي براي شگفت زدگي. اگر بتوانيد شگفت زده شويد،‌ زنده ايد. حيرت و بي خانماني از يك ريشه اند. ذهن قرار يافته، از شگفتي محروم است. همانند ابر بي خانمان باشيد. بي خانمان بودن يعني عدم وابستگي. حتي اگر در يك قصر زندگي مي كنيد، به آن وابسته نباشيد. وقتي لحظه رفتن فرا برسد، بايد بدون وابستگي آنجا را ترك كنيد. هيچ چيز نبايد شما را پايبند كند. از همه چيز استفاده مي كنيد و لذت مي بريد،‌ ولي به هيچ چيز وابسته نيستيد.

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  جمعه نهم اسفند 1387   توسط توحید   | 

344

 

مراقبه 8/12/:

روز:

  انديشيدن متعلق به سر و ذهن است. بي ذهني سرآغاز بعدي كاملا جديد است. لحظه اي است كه تمام افكار متوقف مي شوند و سكوت برپا مي شود. گويي همه چيز از كار مي افتد، هيچ چيزي نمي جنبد. همه چيز ساكن و ساكت است. زمان متوقف شده و تو در لحظه اكنون هستي. در آن لحظه بزرگ كه مهم ترين لحظه زندگي توست- زيرا زنده ترين لحظه زندگي توست- خودت را كشف مي كني. و اين در وجود تو انقلابي برپا مي كند. شخصي كاملا متفاوت مي شوي. دوباره متولد مي شوي. ديگر آن شخص كهنه نيستي. كهنه مي ميرد. با آن كوچك ترين تماسي نداري. نه اين كه كهنه پالايش شده باشد، بلكه تبخير مي شود و از بين مي رود. با اين سرزندگي، تو هر كاري انجام دهي و هرچه بگويي، ناگزير به عصيان كردني. اندك كساني تو را درك خواهند كرد. توده مردم قادر به درك تو نيستند. به مخالفت با تو برخواهند خواست.عوام هميشه با مراقبه گران مخالفت كرده اند. هميشه از اشخاصي چون مسيح، سقراط و منصور حلاج ترسيده اند وآنان را به قتل رسانده اند، زيرا قادر به هضم ديدگاه آنان نبوده اند. نمي توانستند بپذيرند كسي بتواند چنين اوجي بيابد. پذيرش كسي كه چنين اوجي يافته بدين معناست كه آنان در تاريكي به سر مي برند. و اين تحقير كننده است. يگانه راه دوباره به صحنه بازگرداندن « خود »، از صحنه خارج كردن و نابود ساختن انسان مراقبه گر است، زيرا حضور او باعث مي شود عوام در مورد كاري كه بايد انجام مي دادند وانجام نداده اند احساس گناه كنند. حضور چنين شخصي يه يادشان مي آورد كه فرصت زندگي را از كف داده اند- و به همين سبب نمي توانند از او بگذرند.

شب:

  وجود واقعي ما در دروني ترين هسته ماست نه جايي بيرون از ما. لازم نيست جايي بروي. فقط بايد به خانه بازگردي. سفر، سفري از اينجا به آنجا نيست، برعكس، سفري است از آنجا به اينجا. ما تا به حال آنجا بوديم اما بايد اينجا باشيم، ما هميشه « آنگاه »‌ بوديم ولي بايد « اكنون » باشيم. پس هرگاه ذهنت شروع به حركت به جايي كرد،‌ آنرا به اينجا بازگردان. هرگاه به گذشته يا آينده پريد آنرا به اكنون بازگردان. دو واژه «‌ اكنون» و « اينجا » را به ياد بسپار تا آرام آرام زندگي در اكنون و اينجا را درپيش بگيري. اين يگانه راه ملاقات با خداست، زيرا خدا هميشه اكنون و اينجاست. لحظه اي كه ما هم اكنون و اينجا باشيم اين ملاقات ناگزير صورت مي پذيرد. گريزي از آن نيست.

344

شكيبايي

  عشق شكيباست و هر چيز ديگر عجول. هنگاميكه درك كنيد شكيبايي يعني عشق و عبادت، همه چيز را درك خواهيد كرد. كافيست ياد بگيريد چگونه شكيبا باشيد. برخي چيزها را نمي توان انجام داد. آنها خودشان اتفاق مي افتند. چيزهايي است كه مي توان آنها را انجام داد، ‌ولي مربوط به همين دنيا مي شوند. آنچه خود به خود رخ مي دهد، به دنياي ديگر مربوط است. تنها اين چيزها واقعي هستند. پذيراي اين موارد باشيد. شكيبا باشيد و در انتظار باقي بمانيد. با عشق و سپاس منتظر باشيد؛‌ با سپاس از آنچه تاكنون رخ داده است و در انتظار آنچه قرار است رخ دهد. معمولا ذهن انسان دقيقا برعكس عمل مي كند. ذهن هميشه در حال اعتراض و نق زدن است و هرگز سپاس گزار نيست. ذهن آرزوهاي مختلف دارد و از ظرفيت پذيرش برخوردار نيست. اگر ظرفيت دريافت در شما وجود نداشته باشد، ‌آرزوهايتان به ثمر نمي نشيند.

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه هشتم اسفند 1387   توسط توحید   | 

343

 

مراقبه 7/12/:

روز:

  برخي اديان نه فقط كمكي به حال بشر نكرده اند، بلكه برعكس تضاد و تعارض دروني او را بيشترساخته اند. بر شدت آن افزوده اند و آن را مزمن و سرطاني كرده اند، زيرا احساس گناه آفريده اند. انسان را به دو بخش پست تر يا برتر، خوب يا بد تقسيم كرده اند. و اگر تو تكه تكه شوي، ناگزير به كشمكشي مي افتي، كشمكشي با خودت. تو نه مي تواني پيروز باشي و نه مي تواني شكست بخوري. در برزخ مي ماني. هميشه مي جنگي بدون اينكه شكست بخوري يا پيروز شوي. از اين حالت، چيزي سر بر نخواهد آورد مگر احساس ناكامي و بي حوصلگي. من مي خواهم تو خودت را دوست داشته باشي، زيرا فقط از راه اين دوست داشتن است كه در تو آرامش پديد مي آيد. مي خواهم خودت را همانگونه كه هستي بپذيري و اين بمعناي آن نيست كه هيچ رشدي نكني. در واقع، اگر تو خودت را همانگونه كه هستي بپذيري، تحولي شگرف به وقوع مي پيوندد، زيرا انرژي اي كه صرف ايجاد كشمكش مي شد رها مي شود و در اختيار تو قرار مي گيرد. تو را قوي تر، تيزهوش تر، هشيارتر و زنده تر مي سازد. در تو يك روح مي آفريند.

شب:

  انسان براي برقراري ارتباط با هستي نيازمند قلبي پاك است. و قلب زماني پاك و خالص مي شود كه ذهن بر آن غالب نباشد. اگر ذهن بر قلب غالب باشد، قلب ناپاك مي ماند. ذهن، همچون گرد و غباري كه آيينه را فرامي گيرد قلب را فرا مي گيرد. ذهن چيزي نيست مگر گرد و غبار افكار. هر فكري گرد و غبار است نه چيزي ديگر. تو بايد تمام افكار را گردگيري كني تا به پاكي و خلوص برسي. پاكي و خلوص هيچ ارتباطي با اخلاق ندارد. البته، قلب پاك و خالص اخلاقي هست ولي يك شخص بااخلاق لزومي به پاك و خالص بودن نمي بيند. يك شخص بااخلاق همچنان در سر زندگي مي كند. اخلاق گرايي او نشاني از غلبه سر بر زندگي اوست. او پاكي و خلوص را نمي شناسد، زيرا بي آلايش نيست. پس به ياد داشته باش كه اخلاق به پاكي و خلوص نمي انجامد. عكس اين قضيه صادق است. پاكي و خلوص به اخلاق نمي انجامد. اما نخست پاكي و خلوص ظاهر مي شود و سپس اخلاق از پي آن مي آيد.

343

مقاومت

  مقاومت يكي از مشكلات اصلي است كه مشكلات ديگر از آن حاصل مي شود. هنگاميكه در برابر چيزي مقاومت مي كنيد،‌ دچار مشكل مي شويد. وقتي مقابل چيزي مقاومت مي كنيد، خود را از كل جدا مي سازيد. مي كوشيد جزيره اي جدا باشيد. قضاوت مي كنيد كه فلان چيز درست و فلان چيز اشتباه است. در حاليكه نبايد اينطور باشد. مقاومت يعني در مسند قضاوت نشسته ايد. اگر مقاومتي وجود نداشته باشد،‌ ديگر جدايي اي ميان شما و انرژي اي كه پيرامون تان جاري است،‌ وجود نخواهد داشت. ناگهان به قدري با اين انرژي همراه مي شويد كه احساس مي كنيد ديگر «‌ شمايي » ‌وجود ندارد و تنها همين انرژي است كه حركت مي كند. ياد بگيريد چگونه با آن چه رخ مي دهد، هماهنگ باشيد. خود را مقابل كل قرار ندهيد. آهسته آهسته نيرويي تازه را احساس مي كنيد كه هماهنگ با كل حركت مي كند. در مقاومت، ‌انرژي به هدر مي رود. در حاليكه در عدم مقاومت، انرژي جذب و ذخيره مي شود. بپذيريد و مقاومت نكنيد، ‌تسليم باشيد و نجنگيد. سعي نكنيد فاتح باشيد. لائوتزو مي گويد: «‌ هيچكس نمي تواند مرا شكست دهد؛ ‌زيرا من شكست را پذيرفته ام و ديگر به دنبال فتح و پيروزي نيستم»‌. چگونه مي توانيد كسي را كه بدنبال پيروزي نيست، شكست دهيد؟ ‌چگونه مي توانيد كسي را كه آماده مردن است،‌ بكشيد؟ ‌اين غير ممكن است. با همين تسليم است كه پيروز مي شويد. وقت را با مقاومت كردن به هدر ندهيد.

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه هفتم اسفند 1387   توسط توحید   | 

342

 

مراقبه 6/12/:

روز:

  انسان مراقبه گر هيچ تفاوتي بين سفيد پوستان و سياه پوستان نمي بيند. چنين كاري بسيار كودكانه است. تصميم گيري بر اساس رنگ پوست بسيار ابلهانه است. انسان هوشمند قادر به چنين كاري نيست. از اين رو سياستمداران مخالف مراقبه هستند. دولتمردان به مخالفت با مراقبه بر مي خيزند، زيرا انسان مراقبه گر روحي قوي دارد و نمي توان او را در بند كشيد. او تبديل به يك فرد مي شود و از فرديت خود دفاع مي كند. آماده است زندگي خود را فدا مي كند ولي سازش نمي كند. به همين دليل است كه مراقبه موهبتي از جانب خداوند است، زيرا با وجود اينكه همه دنيا با آن مخالف است ،‌هر از گاهي انساني به آن علاقه مند مي شود. بايد دستان خدا در پشت آن پنهان باشد. بايد چنين باشد، زيرا فقط خدا پشتيبان مراقبه است- و كسي كه در راه مراقبه گام مي گذارد مرد خداست.

شب:

  مراقبه يعني خالي شدن از تمام محتويات ذهن: خاطرات، تصاوير ذهني، افكار،‌اميال، آرزوها، انتظارات، عواطف، طرح و نقشه ها. تو بايد خودت را از همه اين محتويات خالي كني. بزرگترين روز زندگي زماني فرا مي رسد كه در خود چيزي براي دور ريختن نيابي و خالي خالي باشي. در اين فضاي كاملا خالي، خودآگاهي نابت را خواهي يافت. آن فضاي خالي، فقط زماني خاليست كه پاي ذهن در ميان نباشد و گرنه سرشار و لبريز است. سرشار از وجود است- خالي از ذهن اما سرشار از وجود است- خالي از ذهن اما سرشار از خودآگاهي است. پس، از واژه «‌خالي» نهراس. بار آن منفي نيست. فقط بارهاي اضافي و به درد نخور را كه بر اساس عادت قديمي با خود حمل مي كني خالي مي كند. چيزهايي را كه فقط مانع تراشي مي كنند، سنگيني مي آفرينند و همچون يك كوه سنگين هستند. همين كه كاملا خالي شوي، از تمام چارچوب ها رها مي شوي. به بي كرانگي آسمان مي شوي. اين همان تجربه خداوندي است يا هراسم ديگري كه به آن مي دهي. مي توانی آنرا دارما، تائو، حقيقت يا نيروانا بنامي- معناي همه اينها يكي است.

342

تعهد

  تعهد را نمي توان تحمل كرد. اين يكي از مشكلات در روابط ميان انسانهاست. مردها بيشتر نياز به آزادي دارند تا عشق و زنها بيشتر به عشق نيز دارند تا آزادي. اين مشكل در روابط تمامي زوجها در سراسر دنيا وجود دارد. زن اصلا نگران آزادي اش نيست. او اگر بتواند از فرد مقابل يك برده بسازد، ‌حاضر خواهد بود تا آخر عمر برده باقي بماند. او آماده است تا هرگونه تعهدي را قبول كند؛ ‌البته اگر بتواند تعهدي را به فرد مقابل تحميل كند. او آماده است در زندان زندگي كند، اگر فرد مقابل حاضر باشد در يك سلول تاريك روزگار بگذراند. مردها حاضرند حتي عشق را قرباني آزادي خود سازند. مرد دوست دارد زير آسمان آبي – حتي تنها – زندگي كند. او با عشق مشكلي ندارد، ولي همين عشق مي تواند تبديل به زندان شود؛ مشكل اينجاست. تقاضاي تعهد بيش از حد يا آزادي بيش از حد، هردو از خامي است. گاهي بايد نسبت به ديگران احساس تعهد كرد، ولي هنگاميكه متوجه مي شويد به آزادي بيشتري نياز داريد، لازم است تعهدها را رها كنيد. هنگاميكه مرد نياز زوجش براي تعهد را درك مي كند، بايد آزادي هاي خود را ناديده بگيرد. اگر عشق وجود داشته باشد، اندكي از خودگذشتگي نيز وجود خواهد داشت. و اگر عشقي نباشد، بهتر است از هم جدا شويد.

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه ششم اسفند 1387   توسط توحید   | 

341

 

مراقبه 5/12/:

روز:

  براي كودك باهوش، باهوش ماندن دشوار است، زيرا هوش شك مي آفريند. پرس و جو مي كند. بحث و جدل مي كند. عصيان مي كند. هوش فرد گراست. گاهي آري مي گويد و گاهي نه. مطابق نظر خودش زندگي مي كند، مقلد نيست. و پدر و مادرها چنين چيزي را دوست ندارند. مي خواهند كودكشان يك مقلد و يك  « بلي قربان گو» باشد. مي خواهند هرچه را كه آنان مي گويند، بدون هيچ بحث و منازعه اي بپذيرد. آنان مي دانند ولي كودك نمي داند، پس آنان بايد تصميم بگيرند چه كاري بايد انجام شود و چه كاري نبايد انجام شود. چنين است كه كودك باهوش، خود را در موقعيتي دشوار مي يابد. اگر بخواهد باهوش بماند به دردسر مي افتد. در خانه، در مدرسه، در دانشكده، در دانشگاه به دردسر مي افتد. هرجا كه برود دردسر هم همراه اوست. اگر كودك به آن اندازه شجاع نباشد كه تمام دردسرها و مشكلهاي باهوش بودن را به جان بخرد، دير يا زود مجبور به سازش خواهد شد. فشاري كه بر كودك وارد مي شود بسيار زياد است. كودك، ناتوان، كوچك و ظريف است و مردمي كه بر او فشار وارد مي كنند قدرتمندند. او را وادار مي كنند به شيوه اي مخالف عقل و هوشش عمل كند تا جايي كه به تدريج هوشمندي او رنگ مي بازد و به يك كودن تبديل مي شود. هرقدر كودن تر باشد مقبول تر است. از راه دانش نمي توان به خدا رسيد، بلكه از راه پاكي و سادگي مي توان او را يافت. از راه باور نمي توان خدا را شناخت، بلكه از راه عقل و هوش مي توان شناخت. براي شناخت خدا به هوشي فراوان نياز است.

شب:

  ذهن شكوه گر هرگز نمي تواند ديندار باشد. ناممكن است، زيرا ذهن شكوه گر هيچگاه از يك حقيقت اساسي آگاه نمي شود: اين حقيقت كه هستي به تو عشق مي ورزد، از تو مراقبت مي كند و باد و باران خورشيد و ماه دوست تو هستند. هر اتفاقي بيفتد ... ممكن است از نگاه تو يك مصيبت بنظر رسد اما آن هرگز يك مصيبت نيست، بلكه خير و بركت است. شايد در آغاز يك مصيبت بنظر آيد، زيرا ديد ما محدود و دورنمايمان كوچك است. ما نمي توانيم دورنماي كلي را ببينيم. فقط مي توانيم جزيي كوچك را ببينيم و گرنه هميشه شكرگزار مي بوديم و احساس سعادتمندي مي كرديم. كسي كه مي فهمد، حتي بابت مرگ نيز از هستي سپاسگزار است، زيرا از نگاه او مرگ فرصتي است برا ي استراحت. براي او مرگ نه يك پايان،‌ بلكه سرآغاز يك زندگي بزرگتر از اين زندگي است. - نمايش واقعي نيست. براي آناني كه مي فهمند، نمايش واقعي پس از مرگ آغاز مي شود. آناني كه نمي فهمند گمان مي كنند كه اين تمرين، واقعي است و وقتي تمرين به پايان مي رسد گريه و زاري سر مي دهند. به آن دل بسته مي شوند و دوست ندارند از آن دل بكنند. براي آناني كه مي فهمند همه چيز خير و بركت است.

341

تجربه معنوي

  سرانجام فقط شما باقي مي مانيد و بس. حتي تجربيات معنوي نيز از ميان مي روند. وقتي اتفاقي رخ مي دهد كه آنرا دوست داريد، آرزو مي كنيد كه مدت طولاني تري ادامه يابد. وقتي اتفاقي زيبا رخ مي دهد، مدام مي ترسيد كه مبادا آنرا از دست بدهيد. با هر اتفاق و تجربه اي، ذهنيات وارد ماجرا مي شوند و شما را درگير مي كنند. تلاش من اين است كه شما را به ماوراي تجربيات ببرم؛‌ زيرا تنها در اينصورت است كه از ذهن فراتر مي رويد و به سكوت مي رسيد. هنگاميكه تجربه اي وجود ندارد، همه چيز ساكت است. شادي و سرور، تجربه نيست. شما احساس نمي كنيد كه مسرور هستيد؛‌ زيرا چنين احساسي فقط يك خوشي سطحي است كه به زودي از بين خواهد رفت و شما را در تاريكي تنها خواهد گذاشت. اگر نكته را درك كنيد،‌ ديگر هيچ تكنيكي به كارتان نمي آيد. تكنيكها فقط باعث تجربيات مختلف مي شوند و روزي بايد همه چيز را رها كنيد؛‌ در خانه خود، ‌تنها، بدون اسباب و اثاثيه و حتي بدون تجربه اي و سپس، نهايت را تجربه مي كنيد. چنين چيزي ديگر يك تجربه نخواهد بود، ولي جز به كار بردن اين كلمه، راهي ديگر براي بيانش وجود ندارد.

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه پنجم اسفند 1387   توسط توحید   | 

340

 

مراقبه 4/12/:

روز:

  انسان بايد دوباره يك كودك شود. تنها آنگاه از زيبايي و شگفتي هستي به راستي آگاه مي شود. بهت و شگفتي  كودكانه  سرآغاز دينداري است. اما اغلب چنين مي شود- حتما بايد چنين شود، گريزي از آن نيست. يك شر تقريبا لازم است- كه پاكي و سادگي هر كودكي آلوده شود. زيرا بايد او را پرورش و آموزش داد. او بايد زبان، رياضي و جغرافي بياموزد. بايد برخي مطالب اساسي را بياموزد. بايد در يك رشته متخصص شود- يك دكتر، يك مهندس يا يك دانشمند شود. ضروريات زندگي بگونه اي است كه كودك را نمي توان به حال خود رها كرد. و تمام اين آموزش و پرورشها ، پاكي و سادگي كودك را از بين مي برند و او را به يك دانشور تبديل مي سازند. كودك از معلومات انباشته مي شود و لذت بهت و شگفتي را از دست مي دهد، زيرا اكنون گمان مي كند كه مي داند. پس بهت و شگفتي به چه كار آيد؟ ديگر هيچ چيزي او را شگفت زده نمي سازد- و اين نوعي مرگ روحي است.او به انساني بسيار مفيد براي دنيا تبديل مي شود. زيرك، فريبكار و قدرتمند مي شود. چون داراي برخي سودمنديها در دنياست، به كالايي تبديل مي شود كه مي توان آنرا در محلهاي تجاري و بازار خريد و فروش كرد. هرقدر دانش بيشتري اندوخته باشد، قيمتش بالاتر مي رود. اما در اين ميان، چيزي بسيار با ارزش از دست مي رود كه بايد دوباره آنرا به دست آورد.

شب:

  فقط قلب عاشق مي تواند با هستي تماس يابد. ذهن كم عمق و سطحي است. چيزي از اوج و ژرفا نمي داند. بسيار كودن و هميشه متوسط و معمولي است. ذهن نمي تواند به تو بصيرتي در مورد واقعيت ببخشد. به همين دليل بايد قلب تو وارد عمل شود- و عشق چيزي نيست مگر به آواز درآمدن قلب. بگذار قلبت آواز و ترانه اش را بخواند. حتي اگر ذهن آنرا محكوم كند، به آن اهميت نده. ذهن آنرا محكوم خواهد كرد. خواهد گفت « اين منطقي نيست » براي مثال اگر تو در موقعيت ناراحت كننده اي قرار بگيري و شروع به آواز خواندن كني، ذهن خواهد گفت «‌ اين كار تو درست نيست. نبايد اينگونه باشي. بايد غمگين و ناراحت باشي. اين منطقي تر است. » بگذار قلبت آواز بخواند، به رقص در آيد و شادي كند. سگهايي در ذهنت همچنان پارس خواهند كرد كه « اين منطقي نيست. از تو توقع نمي رود چنين كاري كني. اين كار تو غير اخلاقي است. » ذهن، تمام شعر و عشق درون تو را محكوم خواهد كرد و به هر طريق ممكن خواهد كوشيد تو را از قلب بيرون آورد، زيرا همه قدرت او در خطر افتاده است. ولي تو به ذهن گوش نده. فقط به آواز خواندن، رقصيدن و شادي كردن ادامه بده تا روزي حيران شوي: آن سگها ديگر پارس نمي كنند. تو آنها را پشت سر نهاده اي. روزي كه چنين شود روز بزرگي است. غرق در گل مي شوي. هستي شروع به افشاندن گلهاي شادي و نشاط به روي تو مي كند. تو به كل ملحق شده اي. بينا شده اي. عشق تو را بينا مي سازد. به تو چشماني براي ديدن مي بخشد.

340

مواد مخدر

  از مواد مخدر استفاده نكنيد. اين مواد گاهي باعث تجربه حالاتي مي شوند كه مي تواند برايتان مشكل ساز باشد. وقتي چنين تجربه هايي را از طريق استفاده از مواد مخدر داشته باشيد، رسيدن به آنها از راه طبيعي- بدون مواد مخدر- بسيار مشكل خواهد بود. خود اين تجربه ها خيلي مهم نيستند. آنچه اهميت دارد، اين است كه براي رسيدن به آنها بطور طبيعي، رشد مي كنيد. مي توانيد اين تجربه ها را با مواد مخدر هم داشته باشيد، ولي به اين ترتيب رشدي همراه آن نخوهد بود. به اين شكل، تجربه ها به سراغتان مي آيند و شما به نزد آنها نمي رويد. درست مثل اينكه هيماليا را در خيال خود ببينيد. اين تصوير از هيماليا بسيار زيباست، ‌ولي با رويا ديدن، ‌شما هماني كه هستيد، باقي مي مانيد و آهسته آهسته اگر اين تصوير جايگزين حقيقت شود، چيزي بسيار مهم را از دست مي دهيد؛ ‌زيرا به آن اعتياد مي يابيد. بهتر اين است كه خودتان به هيماليا سفر كنيد. البته سفر بسيار مشكل و طاقت فرساست و استفاده از مواد مخدر، راه را كوتاه مي كند. مواد مخدر تجربيات مختلف را هنگاميكه هنوز بالغ نيستيد،‌ بر وجودتان تحميل مي كنند. بهتر است به اين سفر طولاني و طاقت فرسا برويد؛‌ زيرا در همين تلاش براي رسيدن به مقصد است كه رشد مي كنيد و بالغ مي شويد. آنچه مهم و واقعي است، رشد شماست، نه خود تجربه هيماليا. تاكيد من هميشه بر رشد بوده است، نه تجربه. ذهن هميشه تقاضاي تجربيات جديد مي كند. ذهن با تجربيات جديد راضي مي شود و ما بايد به ماوراي ذهن سفر كنيم. با تجربيات مختلف نمي توان به معنويات دست يافت. در واقع چيزي براي تجربه كردن وجود ندارد. تنها آگاهي خالص وجود دارد. آن هم بدون هرگونه محدوديتي. نه تنها چيزهاي زيبايي را تجربه مي كنيد، بلكه شما خود، زيبا هستيد.

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه چهارم اسفند 1387   توسط توحید   | 

339

 

مراقبه 3/12/:

روز:

  خدا همه را براي ماموريتي فرستاده است اما ما ماموريتمان را از ياد برده ايم. فراموش كرده ايم  كه براي چه در اين جهان هستيم. در خواب غفلت به سر مي بريم و آنرا زندگي مي ناميم. و جالب اينجاست كسانيكه در چنيني غفلتي به سر مي برند خود را مردماني باهوش مي دانند  اما اگر از انسانهاي بيدار بپرسي، آنرا حماقت محض خواهند ناميد. بايد از اين خواب غفلت بيدار شد. ما در دنياييم تا هدفي را برآورده كنيم. همه آفريده شده اند تا آوازي بخوانند، رقصي به اجرا در آورند و عطري بپراكنند. اما اين فقط زماني ممكن است  كه تو چنان هوشيار شوي كه بتواني خودت را نه با چشمان ديگران، بلكه با چشمان خودت ببيني. هرچه اكنون درباره خود مي داني بواسطه ديگران است. كسي به تو مي گويد زيبا هستي و تو باور مي كني. يكي اين را مي گويد، ديگري آنرا مي گويد و تو پيوسته چنين چيزهايي مي اندوزي. تو مستقيما چيزي در مورد خودت نمي داني. چهره ات را از روي آيينه مي شناسي اما آيينه فقط مي تواند صورتك تو را بنمايد. براي ديدن چهره اصلي ات بايد به درون بنگري. بايد آنرا ازدروني ترين هسته وجودت بشناسي. آنگاه كه چهره اصلي ات را بشناسي، شادي و نشاط فراوان از چهره ات فوران مي كند. ناگهان مي بيني تصادفي بدنيا نيامده اي، بلكه خدا تو را براي ماموريتي فرستاده است. تو حامل پيامي مهم براي آفرينش هستي. به تو نياز است. تو در اين جهان پهناور هدفي را برآورده مي كني، سهمي اساسي ادا مي كني- و اين صلح و صفا و شادي و نشاطي فراوان مي آفريند.

شب:

  افكار چون تاريكي هستند. ماهيت شان با ماهيت تاريكي يكي است. تاريكي بسيار واقعي بنظر مي آيد اما همين كه نور را وارد كني ناپديد مي شود. تاريكي فقط نمودي ظاهري دارد. پديده اي خيالي است. يه همين دليل، تو نمي تواني مستقيما كاري را در مورد تاريكي انجام دهي. نه مي تواني آنرا بيرون بيندازي و نه مي تواني واردش كني. به هيچ وجه  نمي توان بطور مستقيم  كاري را در مورد آن انجام داد، زيرا كه اصلا وجود ندارد. هيچ وزني ندارد. تاريكي همان نبود نور است. يك « ‌نبودن »  است. بنابريان وقتي نور را وارد كني به دليل حضور نور، « نبودن » ناپديد مي شود. و چنين است ذهن. ذهن يعني نبود مراقبه. همين كه تو وارد مراقبه مي شوي، ذهن چون تاريكي ناپديد مي شود. و در آن لحظه در مي يابي كه در دنيايي خيالي و غير واقعي به سر مي برده اي. ذهن همان دنياي خيالي است كه ما در آن زندگي مي كنيم. دنياي واقعي از ما بسيار دور است. ذهن بين ما و دنياي واقعي قرار گرفته است و همواره واقعيت را دگرگون جلوه مي دهد. واقعيت را تفسير مي كند. خودش را به واقعيت تحميل مي كند. هيچگاه نمي گذارد واققعيت را ببيني. حتي نمي گذارد وجود خودت را ببيني. چنان مهم مي شود كه تمركزت بر آن قرار مي گيرد و هردو واقعيت بيرون و درون از نظرت محو مي شوند. بدينگونه چيزي كه واقعي نيست همه زندگي تو را فرا مي گيرد و بر وجودت سايه مي افكند. تو زندگي ات را از راه ذهن مي گذراني و همه ذهن مي شوي. و اين يگانه مشكل زندگي ماست. زندگي كردن با چيزي خيالي، زندگي كردن در بيهودگي است، در اين نوع زندگي هيچ رشد و بلوغ، هيچ ثروت، هيچ درك و آگاهي، هيچ شادماني، و هيچ زيبايي و حقيقتي وجود نخواهد داشت.

339

رو به ديوار

  رو به ديوار بنشينيد. ديوار بسيار زيباست. جايي براي رفتن وجود ندارد. تمامي تحركات در شما خاموش مي شوند، چون انگيزه اي براي حركت كردن نداريد، ‌ذهن به مرور زمان، و با انجام اين عمل، از حركت و فعاليتهاي اضافه باز مي ايستد. هنگام مدي تيشن،‌ اگر در جايي مي نشينيد، ‌رو به ديوار قرار بگيريد و حتي عكسي مقابل خود روي ديوار نياويزيد؛ ‌رو به ديوار خالي. وقتي چيزي مقابلتان وجود نداشته باشد،‌آهسته آهسته علاقه تان به ديدن از ميان مي رود و در درونتان، ‌همان خلا و سادگي مقابلتان رخ مي دهد و مي رود و در درونتان، همان خلا و سادگي مقابلتان رخ مي دهد و درست مقابل ديوار بيروني،‌ ديواري دروني از بي فكري تشكيل مي شود. پذيرا و شاد باشيد، ‌لبخند بزنيد، چيزي زمزمه كنيد يا اندكي به اين طرف و آن طرف تاب بخوريد. گاهي مي توانيد برقصيد، ولي روي خود را به ديوار نگاه داريد. بگذاريد كه ديوار، موضوع مدي تيشن شما باشد.

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه سوم اسفند 1387   توسط توحید   | 

338

 

مراقبه 2/12/:

روز:

  ما در جستجوي خانه اي هستيم. همه، آگاهانه يا نا آگاه، باخبر يا بي خبر، كورمال كورمال به دنبال يك خانه هستند. جايي در ژرفاي وجودمان احساس مي كنيم كه صاحب خانه اي هستيم. اين احساس بسيار مبهم است اما بطور كامل از ياد نرفته و هيچكس آنرا فراموش نكرده است. به كشوري دوردست مي ماند. روزگاري كه تو شاد و خوشحال بودي. هيچ تشويش و نگراني، درد و رنج و هيچ مسووليتي نداشتي. زندگي شادماني كامل و يك رقص و آواز بود. اين احساس هنوز در جايي در ژرفاي وجود تو در تكاپوست. همچنان تو را فرا مي خواند تا دوباره پيدايش كني. تمام اديان از اين ميل و احساس بوجود آمده اند، و گرنه هيچ دليلي براي وجود دين نبود، زيرا دين هيچ هدف عملي را برآورده نمي كند. به همين دليل از نظر انساني كه عمل گراست، دين چيزي بيهوده جلوه مي كند. هيچ فايده اي ندارد. تلف كردن وقت است. تو مي توانستي چيزي توليد كني ولي هيچ كاري انجام نمي دهي. اما اگر انسان عمل گرا، نيم نگاهي به ژرفاي وجود بيندازد اين احساس را در جايي نهفته خواهد يافت كه "‌ زندگي اين نيست. اين، همه زندگي نمي تواند باشد. بايد چيزي بيش از اينها وجود داشته باشد. " البته ما بدرستي نمي دانيم كه آن " چيز بيشتر" چيست اما احساسي مداوم، نيرويي شهودي، در درون ما در تكاپوست. دير يا زود بايد به آن گوش داد و هر قدر زودتر به آن گوش داده شود بهتر است، زيرا هيچكس نمي داندكه زندگي، كي به پايان خواهد رسيد. زندگي هر آن ممكن است به پايان برسد. اگر انساني در جواني سرسپرده راستين دين شود و در راه دين گام بگذارد، اين امكان وجود دارد كه آن خانه را بيابد.

شب:

  ذهن، منطقي و استدلالي است. بدون وقفه بحث و استدلال مي كند. تو را مشغول نگاه مي دارد اما هرگز به نتيجه نمي رساند. طبيت ذهن اينگونه است كه به پايان و نتيجه نمي رسد. به همين دليل است كه فلسفه تنوانسته بشر را به كوچكترين نتيجه اي برساند. كاري بيهوده و بي ثمر بوده است و هزاران سال، هزاران انسان برجسته و درخشان درگير اين كار ابلهانه بوده اند. ذهن استدلال مي كند اما هرگز به نتيجه نمي رسد. قلب هيچگاه استدلال نمي كند اما نتيجه را مي داند. زندگي اينگونه است. اين يكي از اسرار زندگي است. ذهن پر سر و صداست ولي تمام اين سر و صداها بي فايده اند. قلب ساكت است اما تو را به جايي مي رساند. از سر به قلب و از استدلالي به بي استدلالي روي آور تا زندگي ناگهان چهره جديد به خود بگيرد و سرشار از معنا و هدف، زيبايي، رايحه، نور و عشق و شود. و تركيب اينها باهم، همان معناي خداوندي است.

338

انزوا

  تمامي زيبايي ها در تنهايي رخ مي دهد. هيچ اتفاقي در ارتباط با دنياي ماورا رخ نخواهد داد؛‌ مگر در انزوا. ذهن بيرون گرا،‌ شما را طوري شرطي كرده است كه وقتي تنهاييد، احساس خوبي نداريد. ذهن بيرون گرا به شما مي گويد، به اين طرف و آن طرف برويد و آدمهاي مختلف را ملاقات كنيد؛‌ زيرا شادي در با ديگران بودن است، در حاليكه اين درست نيست. شادي اي كه در كنار ديگران حاصل مي شود، سطحي است و شادي اي كه در تنهايي و انزوا رخ مي دهد، بسيار عميق است. هنگاميكه تنها هستيد، از اين تنهايي لذت ببريد، آواز بخوانيد،‌ برقصيد يا ساكت و آرام بنشينيد و منتظر باشيد تا اتفاقي رخ دهد. تنهايي خود را تبديل به انتظار كنيد و به زودي كيفيت جديدي را تجربه خواهيد كرد كه غم نيست. اگر از عمق تنهايي چيزي بچشيد، متوجه مي شويد كه همه رابطه هاي بيروني، سطحي اند. حتي عشق نمي تواند ژرفاي تنهايي را داشته باشد؛‌ زيرا در عشق‌ ديگري وجود دارد و همين حضور ديگري شما را بسوي سطح مي كشاند. هنگاميكه ديگري وجود ندارد و حتي فكر ديگري هم از ذهن نمي گذرد، حقيقتا تنها هستيد و در خود غرق شده ايد، نترسيد. ابتدا اين غرق شدن به مرگ مي ماند و اندوهي وجودتان را فرا مي گيرد؛ ‌زيرا شادي را در بودن با ديگران تجربه كرده ايد. اندكي صبر كنيد و اجازه دهيد عميق تر در تنهايي خود فرو رويد و سكوت و آرامشي تازه را تجربه كنيد؛ ‌سكوتي كه در آن هيچ چيز حركت نمي كند و همه چيز در رقص و حركت است. موارد متناقض،‌ يكديگر را ملاقات مي كنند و اختلافها از بين مي رود.

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  جمعه دوم اسفند 1387   توسط توحید   | 

337

 

مراقبه 1/12/:

روز:

  پاك و ساده بودن گرانبها تر از هر چيز است، زيرا هرچه باارزش است براي قلب پاك و ساده رخ مي دهد. براي انسان فريبكار، عشق، شادماني و هرچيز ارزشمند ديگر ناممكن است. براي انسان فريبكار، پول، قدرت و جاه و مقام ممكن است و اينها چيزهايي بي ارزش هستند، زيرا مرگ، آنها را از بين مي برد. اما براي كسي كه پاك و ساده است چيزهايي روي مي دهد كه حتي مرگ نيز نمي تواند آنها را از بين ببرد. پاك و ساده باش تا خدا از آن تو شود. از تمام فريبكاريها، زيركيها، دانشها و تمام چيزهايي كه به تو توهم مي بخشد دست بشوي. با قلبي كه در بهت و شگفتي است بسوي خدا حركت كن تا آنگاه پيروزي تو ناگزير شود.

شب:

  بدن از تاريكي تشكيل يافته و روح از نور و محل برخورد نور و تاريكي قلمرو ذهن است. ذهن داراي اندكي نور و اندكي تاريكي است، از اينرو هميشه در كشمكش است، زيرا همواره به دو جهت مخالف كشيده مي شود. بدن آنرا به يك طرف مي كشد و روح به طرف ديگر. و چون هردو داراي نيروي مغناطيسي برابر هستند، ذهن در ميان آنها معلق مي ماند. گاهي بدن را مي گزيند و گاهي روح را. اما هركدام را برمي گزيند هميشه اين احساس در او وجود دارد كه گويي به خطا رفته، زيرا آن ديگري را از دست داده است. هميشه احساس مي كند چيزي كم است. و ذهن پيوسته در حال گزينش است و هر گزينش او فقط يك نيمه را در بر مي گيرد. آن نيمه ديگر كه برگزيده نشده از او انتقام خواهد گرفت. از اينرو ذهن همواره در تشويش و نگراني بسر مي برد... نه مي تواند جزيي از بدن شود و نه جزيي از روح. تو بايد از ذهن بيرون بيايي تا از اين كشمكش رها شوي. تا زمانيكه از ذهن فراتر نروي و آنرا پشت سر نگذاري، نمي تواني آرامش يابي. ذهن با چيزي بنام آرامش آشنا نيست. كسانيكه از " آرامش ذهن " سخن مي گويند ياوه مي گويند. ذهن يعني ناآرامي، بي ذهني يعني آرامش. بنابراين، اصطلاح صحيح "‌ آرامش بدون ذهن " است- آنگاه تو در وجود راستين خود آرام خواهي گرفت.

337

پدر و مادر

  چند پدر و مادر لازم است تا كل دنيا تغيير كند؟ ‌همه شما از الگوهايي كه توسط پدر و مادرتان ارايه شده است، پيروي مي كنيد. ظاهرا نمي توانيد پدر و مادرتان را تحمل كنيد، ولي از همان الگوهايي كه آنها از ان پيروي مي كرده اند، پيروي مي كنيد. اگردرك پدر و مادرها اندكي بيشتر شود،‌ جهان تغيير مي كند. مشكل اين است كه پدر و مادرها آنقدر دوست داشتني هستند كه كسي نمي تواند به آنها چيزي بگويد. عشق و محبت، پوسته اي مي شود كه بسياري چيزهاي ديگر در آن مخفي مي شوند. پدر و مادر شما آنچه را كه مي توانستند، براي شما انجام داده اند. آنها تصور مي كرده اند كه زندگي شادي براي شما مي آفريند، ولي شادي چيزي نيست كه توسط شخصي ديگر به انسان داده شود. اجازه دهيد فرزندانتان در آزادي رشد كنند. البته اين بسيار خطرناك است، ‌ولي چه مي توان كرد؟ كل زندگي نوعي خطر است و هر رشدي با خطر همراه است. اگر بيش از اندازه از كودكان مراقبت كنيد، همانند گياهان گلخانه اي خواهد شد. اجازه دهيد آنها آزاد و رها بار بيايند. اجازه دهيد خودشان رشد كنند و براي اين رشد زحمت بكشند و به اين ترتيب در آينده هميشه سپاسگزارتان خواهند بود و شما نيز بسيار خوشحال خواهيد بود؛‌ زيرا زندگي و حيات را در وجودشان مشاهده مي كنيد.

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه یکم اسفند 1387   توسط توحید   |