مراقبه 30/11/:
روز:
توده مردم از تو مي خواهند جزيي از آنها شوي. مي خواهند كه عقل و هوشت را تسليم آنها بكني. مي خواهند به ساز آنها برقصي و به رنگ آنها در آيي. اين ريشه اصلي نابودي هوشمندي انسان است و وقتي هوشمندي از بين برود، ممكن نيست بداني شادماني چيست. هر كودكي شادمان بدنيا مي آيد و تقريبا هر كودكي مسموم مي شود. تا بيايد بفهمد كه با خود چه آورده است، باعنوانهايي زيبا فلج و از كار افتاده مي شود- ممكن است آنرا تعميد بنامند. اينها پندارهايي كاملا ابلهانه اند. او را شرطي مي كنند و انواع شرايط را بر او تحميل مي كنند. تا زمانيكه به مرده اي تبديل شود، همه هوشمندي اش در جايي در راه از دست مي دهد و خرفت مي شود. بدبخت و ذليل مي شود. تو را استثمار مي كنند. به تو مي گويند « تو به اين دليل بدبختي كه در زندگي هاي گذشته گناه كرده اي، زيرا پرهيزگار نيستي. اگر بدبخت هستي، پس اعتراف كن. اگر بدبختي، پس عبادت كن. » چنين حرفهايي جذاب و فريبنده اند، زيرا از آنجا كه مردم قصد دارند از بدبختي نجات پيدا كنند، حاضرند از هر ايده اي پيروي كنند. انسان نادان و خرفت نمي تواند بفهمد كه چه كار دارد مي كند، چرا آنرا انجام مي دهد و به كجا مي رود. نخستين چيزي كه او لازم دارد، رها ساختن هوشمندي و هوش دربند شده خويش است. آنگاه شادماني به سادگي پديد مي آيد. شادماني يك محصول جانبي است. وقتي از هوشمندي خودآگاه شوي، بي درنگ غرق در احساس شادماني مي شوي.
شب:
زندگي انسان چون يك خوابگرد، خودكار و مكانيكي است. اعمالش را چون يك آدم آهني انجام مي دهد. اگر اعمالت را تماشا كني، متعجب خواهي شد كه چگونه يك اشتباه را هرروز مرتكب مي شوي. بارها تصميم گرفته اي آن اشتباه را ديگر مرتكب نشوي اما چنين تصميم هايي بي فايده هستند. وقتي دوباره در آن موقعيت قرار بگيري، مثل هميشه واكنش نشان مي دهي. نمي داني كه چگونه پاسخ دهي. « واكنش » و « پاسخ » با يكديگر متفاوتند. واكنش، خودكار و ناخودآگاه است اما پاسخ، غير خودكار و خودآگاه. پاسخ بر اساس موقعيت مورد نظر داده مي شود اما واكنش بر اساس الگوي هميشگي. واكنش يعني دنبال كردن راه حلهاي آماده و برنامه هاي از پيش تعيين شده اي كه به ما ديكته شده و از گذشته غالب گشته است. و زندگي كردن در اين لحظه، بدون دخالت گذشته، همان پاسخ است.
336
خشم دروني
بخشي از خشم كه به ديگران يا موقعيتهاي بيروني مربوط مي شود، قابل درك است. هنگاميكه اين لايه سطحي خشم به دور ريخته مي شود، ناگهان به منبع خشم مي رسيد كه به هيچ وجه به دنياي بيرون ارتباطي ندارد و بخشي از خود شماست. به ما آموزش داده شده است كه خشم فقط در موقعيتهاي پر تنش به وجود مي آيد. ما با خشم زاده شده ايم و اين بخشي از وجود ماست كه در موقعيتهاي خاص، به سطح مي آيد و در مواقع ديگر به شكل غير فعال و نهان در ما باقي مي ماند. ابتدا بايد خشمي را كه به موقعيتهاي بيروني ارتباط دارد، آزاد كنيم. سپس به منبع عميق تري از خشم مي رسيم كه به موقعيتهاي بيروني مرتبط نيست. ما با اين منبع متولد شده ايم. اين منبع در ارتباط با موقعيت يا فرد خاصي نيست و به همين دليل درك آن مشكل است. البته نيازي به درك آن نيست. كافيست آنرا بيرون بريزيد؛ نه اينكه آنرا نسبت به كسي ابراز كنيد. اين خشم را روي يك بالش خالي كنيد، رو به آسمان فرياد بكشيد، خشم خود را نسبت به من ابراز كنيد...تمامي هيجانات و احساسات نيز به همين شكل است. نوعي عشق وجود دارد كه نسبت به شخصي معين و خاص ابراز مي شود، ولي اگر عميق تر شويد، روزي به منبع عشق مي رسيد كه همه را در بر مي گيرد. همه چيز به همين شكل دو بعد دارد. افرادي كه در سطح باقي مي مانند، ثروت دروني خود را كاملا فراموش مي كنند. اگر خشم دروني خود را خالي كنيد، با عشق دروني رو در رو مي شويد. آشغالها را بايد بيرون بريزيد تا به طلاي خالص كه درونتان قرار دارد، برسيد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ چهارشنبه سی ام بهمن 1387   توسط توحید
|
مراقبه 29/11/:
روز:
اديان دنيا گريز، مردمي را كه زندگي شان را خوردن، نوشيدن و خوشي كردن مي دانند، محكوم كرده اند. آنان را به دنيا پرستي متهم كرده اند. اگر تو بتواني از خوردن، نوشيدن و خوشي كردن لذت ببري، دير يا زود فريفته مي شوي. دير يا زود اين وسوسه در دل انسان هوشمند مي افتد كه « آيا چيزي بيش از اينها هست؟» آنگاه كه اين پرسش در تو مطرح شود كه بايد چيزي بيش از اينها وجود داشته باشد، بدليل اينكه نيم نگاهي به چيزي فراتر مي اندازي، عازم كشف آن چيز فراتر مي شوي تا آنرا تجربه كني. آنگاه مراقبه و عبادت تو در مسير طبيعي خود قرار مي گيرد و تو هرگز بيراهه نخواهي رفت. نخستين گام، مهم ترين گام است. در حقيقت، با برداشتن نخستين گام نيمي از راه طي مي شود. پس بياموز كه از هر چيز لذت ببري. دست از جدي و غمگين بودن بردار. برقص، آواز بخوان، شادماني كن و آرام آرام مراقبه كن تا پيدا كني، زيرا براستي چيزي بيش از اينها وجود دارد. اما براي يافتن آن، به هوشي ژرف و عميق نياز داري. مراقبه، اين عمق را به هوش تو مي بخشد. به تو وضوح و شفافيت مي بخشد و اين يگانه چيزي است كه نياز داري. مراقبه آيينه وجود تو را جلا مي دهد وشروع به بازتاباندن زندگي با وضوح و شفافيتي بيشتر درتو مي كند.
شب:
انسان سه راه در پيش رو دارد: حيوان بودن، انسان بودن يا خدا بودن. مردم معمولا چون حيوانات زندگي مي كنند. تفاوت زيادي بين آنها نيست. تنها تفاوت اين است كه انسان حيواني بدتر از ديگر حيوانات است. مي تواند به رده اي پايين تر هر حيواني سقوط كند. انسان بسيار فريبكارتر و حيله گرتراست. از تواناييهايش سوءاستفاده مي كند. به جاي آفريدن، دست به تخريب مي زند...انسان در شكل يك حيوان بدنيا مي آيد. عده اي بسيار اندك انسان مي شوند. انسانيت فقط در اسم وجود دارد. هنوز به آن دست يافته نشده. فقط كساني انسان هستند كه دست به انتخاب زده اند و در مورد سرنوشتشان تصميم گيري كرده اتد. كسانيكه هدفمند و آفريننده اند، كسانيكه پيوسته راههاي تازه اي را براي بودن و رشد يافتن كشف مي كنند، كسانيكه غرايز حيواني ارضايشان نمي كند و مي خواهند زندگي هوشمندانه اي در پيش گيرند، اينها انسان هستند. و تعدادي بسيار اندكي از انسانها به نهايت و به خدايي رسيده اند.
335
آرزو
به آرزويي شديد تبديل شويد كه آتش آن شما را كاملا بسوزاند و ديگر چيزي باقي نماند. مي توانيد آرزوي چيزي داشته باشيد، ولي از آرزوي خود جدا باقي بمانيد. در اين حالت يا به آرزويتان مي رسيد يا از آن منصرف مي شويد، ولي به هر صورت جدا از آن باقي مي مانيد. اگر به آرزويتان نرسيد، احساس ناراحتي مي كنيد، ولي هنگاميكه از آرزوي خود جدا باشيد، برايتان تصادفي بيش نخواهد بود. گاهي آرزو بقدري شديد است كه وجودتان را فرا مي گيرد و نمي توانيد آنرا فراموش كنيد. وقتي آرزو اينقدر برايتان حياتي مي شود كه ميان شما و آن جدايي امكانپذير نيست، آرزويتان بعد جديدي مي يابد و به بي زماني وارد مي شود.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387   توسط توحید
|
مراقبه 28/11/:
روز:
هركس حقيقت را درون خود نهان دارد اما اندك كساني به كانون وجود رخنه مي كنند. غالبا در محيط پيرامون پرسه مي زنند. محيط پيرامون در حوضه فلسفه است و جهش از پيرامون به كانون، همان چيزي است كه من آنرا دين مي دانم. دين نمي توان كثير باشد، اما فلسفه مي تواند. به اندازه تعداد مردم فلسفه وجود دارد، زيرا فلسفه پروده ذهن است و هركس فلسفه خود را داراست. اما حقيقت يكي است. وجود دروني تو و وجود دروني من دو چيز جدا از هم نيستند. در كانون و هسته وجود، ما همگي يكي هستيم. فقط در پوسته و سطح با يكديگر متفاوتيم. مانند امواج يك دريا. در سطح، هر موجي از امواج ديگر جداست اما در اعماق ، فقط دريا وجود دارد. ديگر هيچ موجي نيست. اين تجربه درياگونگي، اين تجربه وحدت و يكي بودن، حقيقت است. و حقيقت رهايي بخش است. تو را از بدبختي، ازتمام درد و رنجها، از مرگ، از ترس و از حرص و آز رها مي سازد. تو را از همه مشكلات و درد سرها رها مي سازد. گره همه مشكلات را مي گشايد. در لحظه لحظه زندگي ات جشني برپا مي شود.
شب:
همين كه از خواب بيدار شوي، تمام بدبختي ها و دردها و رنجها چنان پوچ، بي معنا، پيش پاافتاده و مضحك بنظر مي رسند كه درحيرت مي شوي « چرا و چگونه اين همه عذاب مي كشيدم در حاليكه همه چيز دروغين بود؟ هيچ چيز واقعيت نداشت، يك خيال و يك رويا بود. » از اينروست كه عارفان دنياي ما را توهم و خيال مي دانند. درد و رنج كشيدن خيالي است. شادماني طبيعت راستين ماست. اين را به ياد داشته باش. بارها و بارها به يادش بياور.
334
تماميت
هرچه از تماميت و يكپارچگي برخيزد، زيباست. تماميت زيباست، در حاليكه نقص زشت است. هرچه هستيد، يكپارچه و كامل باشيد و همين تماميت، كيفيت وجودتان را متحول خواهد ساخت. اين كيمياي تحول است؛ تحولي دروني. بپذيريد و با لحظه جاري باشيد. اگر واقعا جاري شويد، تا مانعي وجود نخواهد داشت. اگر واقعا به درون خشم وارد شويد، تا آخر آن مي رويد و تمامش خواهيد كرد. سپس از آن خارج مي شويد؛ بدون آنكه تاثيري از آن گرفته باشيد. كودكي را كه هنوز از اجتماع تاثيري نگرفته است، مشاهده كنيد. وقتي عصباني است، واقعا عصباني است و منفجر مي شود. كودك كوچك است، ولي هنگام عصبانيت به قدري قدرت مي يابد كه مي تواند كل دنيا را نابود كند! كودك را هنگام عصبانيت مشاهده كنيد و ببينيد چقدر زيبا و زنده است و درست چند لحظه بعد آرام مي شود، مي خندد و ديگر از خشم خبري نیست. حتي نمي توانيد باور كنيد كه او چند لحظه قبل عصباني بوده است. اكنون او بسيار دوست داشتني است و درست چند لحظه قبل، از عصبانيت در خود مي سوخت. اين راه زندگي است؛ به قدري كامل زندگي كنيد كه از لحظات گذشته، چيزي باقي نمي ماند. هميشه تازه و سرزنده مي مانيد و گذشته را چون باري به دوش نخواهيد كشيد. اين زندگي روحاني است. زندگي روحاني، تنها قواعد خشك و بي روح نيست، بلكه خودانگيختگي و خودجوشي است.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387   توسط توحید
|
مراقبه 27/11/:
روز:
انسان از بيرون قطره اي كوچك بنظر مي رسد اما ازدرون كاملا متفاوت است. در دنياي درون، انسان همچون درياست. ما به اين دليل از بيرون يك قطره كوچك جلوه مي كنيم كه فقط بدن ما ديدن مي شود. اما از درون، وقتي در وجود خويش ريشه بدواني و بر آن متمركز شوي، وقتي در سكوت محض وضوح و شفافيت پديد آيد، وقتي در مراقبه عميق بتواني واضح و روشن ببيني، وقتي تمام گرد و غبارها و ابرهاي اميال و آرزوها و افكار ناپديد شده باشد، ناگهان از خودآگاهي خويش آگاه مي شوي نه از جسم و بدن. در حقيقت، تو در آن لحظه جسم و بدن خود را فراموش مي كني. نه فقط بدن، بلكه ذهن را نيز فراموش مي كني. در آن لحظه از خودآگاهي بي حد و مرزي آگاه مي شوي. آن خودآگاهي بي حد و مرز، آن خودآگاهي درياگون، وجود حقيقي ماست. ماهيت ماست. ما از آنچه در ظاهر بنظر مي رسيم نيستيم. پس فريب ظاهر را مخور. فريب آنچه را كه در آيينه مي بيني مخور، زيرا آيينه فقط مي تواند جسم تو را بنماياند. تو بايد زنگارهاي آيينه درون خويش را بزدايي تا بداني كه چقدر وسيع و پهناوري. تو به پهناوري همه جهان هستي.
شب:
وقتي چشمان تو بسته باشد، همه چيز تار و تاريك است. وقتي چشمان تو باز باشد، زندگي رنگين و نوراني است. خدا همان نگريستن به هستي با چشمان باز است. كسانيكه خدا را انكار مي كنند، به كور بودن خود اعتراف مي كنند، آنان نه فقط كور هستند، بلكه كله شق نيز هستند. اصرار مي ورزند كه كور نيستند، بلكه خدا وجود ندارد! اگر تو چشمانت را بسته نگاه داري، ممكن است با وجود اينكه خورشيد در آسمان باشد و تو را نورباران كند، در تاريكي به سر بري. پرده اي كوچك روي چشمانت كافيست تا تو را از ديدن حقيقت ناتوان كند. زندگي بزرگترين آموزگار است. همه را آماده مي كند تا جهش نهايي را از تاريكي به نور انجام دهند.
333
خجالت
هرآنچه از آن خجالت مي كشيد، در ناخودآگاهتان نهان مي شود. در عمق وجودتان پنهان مي شود و از پشت صحنه، شما را تحت تاثير قرار مي دهد. اگر مي خواهيد چيزي را سركوب كنيد، چيزي زيبا را سركوب كنيد. هرگز چيزي را كه از آن خجالت مي كشيد، سركوب نكنيد؛ زيرا هرچه را سركوب كنيد، به عمق وجودتان وارد مي شود. آنچه ابراز مي كنيد، دود مي شود و به هوا مي رود. پس هرچه را كه از آن خجالت مي كشيد ابراز كنيد. آنرا ابراز كنيد تا از شرش خلاص شويد. هرچه زيباست را بصورت گنجي درون خود نگاه داريد تا وجود و زندگي تان را تحت تاثير قرار دهد. ما عكس اين كار را انجام مي دهيم؛ هرچه زيبا را ابراز مي كنيم و حتي بيش از اندازه. پيوسته تكرار مي كنيد: « دوست دارم. دوست دارم. دوست دارم. » و حتي ممكن است اينقدر دوست نداشته باشيد. خشم، كينه، حسادت و طمع را در وجودتان سركوب مي كنيد و پس از مدتي خود به آنچه سركوب كرده ايد، تبديل مي شويد. از چيزي خجالت نكشيد؛ همه چيز همينطور كه هست، عالي است. دنيا نمي توانست از اينكه هست، عالي تر باشد. اين لحظه نقطه اوج هستي است. هيچ چيز نمي توانست از اين عالي تر باشد. پس آرام باشيد و لذت ببريد. خود را به روي خورشيد، هوا و آسمان باز كنيد. در اينصورت، هميشه هواي تازه و شعاعهاي نور خورشيد در دسترس خواهد بود. اجازه دهيد هستي از وجودتان گذر كند. هرگز مانند يك كوچه بن بست نباشيد. خجالت و شرم را به دور بريزيد و هرگز درباره چيزي قضاوت نكنيد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387   توسط توحید
|
مراقبه 26/11/:
روز:
تو نبايد برحسب محدوديتها بينديشي. بايد از تمام پندارهاي محدوديت ساز رها شوي. آگاه شدن از اينكه " من جسم و بدن نيستم " سرآغاز سفري بزرگ است. آگاه شدن از اينكه " من ذهن و روان نيز نيستم " گامي به پيش است و سرانجام، آگاه شدن از اينكه " من حتي احساس نيزنيستم" آخرين گام است. با برداشتن اين سه گام سفر به پايان مي رسد، زيرا در چهارمين گام وجود خويش را كشف خواهي كرد- وجودي كه پهناور و نامحدود است. به پهناوري دريا و آسمان است. شناخت وجود، شناخت خدا، شادماني و سرمستي است. و اين يگانه تجربه اي است كه ارزش تجربه كردن دارد تمام ديگر چيزها به تباهي مي روند. فرصت بزرگ دست يافتن به گنج واقعي را هدر مي دهند. و تو همچنان مشغول جمع آوري گوش ماهي و سنگهاي رنگين كنار دريا هستي در حاليكه گنج در درون توست. پادشاهي خداوند در درون توست. پس، از انديشيدن بر حسب محدوديتها دست بردار تا بتواني به وجود نا محدود و بي نهايت خود نزديك و نزديكتر شوي.
شب:
همه نابينا بدنيا مي آيند و همه مي توانند نابينا نباشند. همه به اين دليل نابينا بدنيا مي آيند كه ما هنگام تولد، ناخودآگاه و ناهوشياريم. فقط از راه زندگي و تجربه هاي خوب و بد، خوش و ناخوش آن است كه تو مي تواني آرام آرام بيدار شوي. اين فقط از راه يك زندگي غني امكانپذير است- و منظور من از زندگي غني، زندگي سپري شده است. كسي كه در كوران شدت و حرارت زندگي قرار داشته است روزي مي تواند چشمهايش را بگشايد. در آن لحظه تحولي بنيادين را از سر مي گذراند. آنگاه زندگي اش ديگر مثل گذشته نخواهد بود.
332
جواب
دو راه براي عرض اندام ذهن وجود دارد: پر از سووال بودن و خالي از سووال بودن. پس از بلوغ، به جايي مي رسيد كه مي توانيد بدون جوابها زندگي كنيد؛ بلوغ يعني همين. زندگي بدون جواب، يكي از مواردي است كه شهامت بسيار مي طلبد. ديگر بچه نيستيد. كودكان مدام سووالهاي مختلف مي پرسند و براي هر چيزي به دنبال جواب هستند. كودك تصور مي كند وقتي سووالي مي پرسد، حتما بايد جوابي وجود داشته باشد؛ حتما بايد شخصي باشد كه اين سووال را پاسخ دهد. شما هم همينطور؛ فكر مي كنيد براي هر پرسشي بايد جوابي باشد و اگر شما جواب را نمي دانيد، حتما كسي هست كه از جواب باخبر باشد. روزي بالاخره متوجه خواهيد شد كه تمامي پرسشها ساخته انسان هستند. هستي هيچ پاسخي ندارد. هستي اينجاست، بدون هرگونه پاسخي؛ كاملا خاموش. اگر بتوانيد تمامي پرسشها را فراموش كنيد، ميان شما و هستي ارتباطي عميق برقرار مي شود... با خلاص شدن از اين سووالها ، فلسفه بافيها و منطق، زندگي حقيقي را در مي يابيد. حالت بي سووالي، خود جواب همه سووالهاست.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ شنبه بیست و ششم بهمن 1387   توسط توحید
|
مراقبه 25/11/:
روز:
حقيقت هميشه تازه، باطراوت، شاداب و جوان است. به تازگي شبنم صبحگاهي روي برگي كوچك و گل نيلوفري كه تازه برگهاي خود را گشوده. به تازگي چشمان كودكان. حقيقت هرگز كهنه نيست، زيرا جزيي اززمان نيست. حقيقت جاودان است، از اين رو هميشه اكنون است. حقيقت فقط يك زمان را مي شناسد و آن اكنون است و فقط يك مكان را مي شناسد و آن اينجاست. حقيقت هيچ گذشته و آينده اي را نمي شناسد. هرگز گذشته را ميندوز. هرروز با گذشته وداع كن و هرروز خودت را از گذشته پاكسازي كن. از آن دل بكن. هر روز از كهنه دست بشوي. شبها وقتي به خواب مي روي از روزي كه ديگر نيست خداحافظي كن. آنرا به پايان برسان. براي هميشه پرونده اش را ببند. ديگر به پايان رسيده است. و فردا صبح را چنان آغاز كن كه گويي تازه متولد شده اي. ناگهان خواهي ديد كه زندگي ات كيفيتي تازه يافته است و نخواهي دانست كه چنين چيزي از كجا سربرآورده. نيروهاي نهانت آشكار خواهند شد. هر روز با شگفتي جديدي همراه خواهد بود و هر روز به رازي بزرگ تبديل خواهد شد. كهنه است كه نمي گذارد از اين راز آگاه شوي. تازه و جوان و با طراوت بمان تا روزيكه با خدا رودررو خواهي شد دور نباشد، زيرا خدا هميشه تازه است. وقتيكه تو نيز تازه باشي، ملاقات ميان تو و او ممكن مي شود، زيرا هر دو در يك فضا هستيد.
شب:
در دنيايي بهتر به بچه ها خواهيم گفت " تو بذر عشق، حقيقت و شادماني را دارا هستي اما آنها فقط بذر هستند. در زندگي بايد تلاش شديد بكني تا بذرها را بكاري. هنر رشد يافتن را بياموزي. شكيبا باشي و منتظر شكفتن بذر بماني. سپس از جوانه ها مراقبت كني و منتظر فصل مناسب بماني تا شكوفه ها پديد آيند." و اين همان چيزي است كه ما در اين جهان مشغول انجام آنيم. دنيا، آزموني در مزرعه داري، باغباني و كشاورزي دروني است. شگفت آور است كه ما تا كنون زندگي خود را دربيهودگي و بي ثمري سپري كرده ايم و هر كاري كرده ايم از روي پندارهايي نادرست بوده. تو بايد تخته سياه را كاملا پاك كني و گذشته را كنار بگذاري. بايد از الفبا شروع كني. گويي همين امروز متولد شده اي، زندگي را از نو آغاز كن. گذشته را فراموش كن. آنرا به دوش خود حمل نكن. گذشته به تو چيزي نداده است. سرشار از غم و اندوه بوده. نيازي نيست در اسارت آن باشي. از آن رها شو تا بتواني تازه را تجربه كني.
331
دعا
عبادت واقعي از درون مي جوشد. بسياري در معابد و كليساها دعا مي كنند، ولي اتفاقي نمي افتد. آنها مي توانند سالهاي سال به دعاهاي خود ادامه دهند و بازهم اتفاقي رخ نخواهد داد؛ زيرا دعاهاي آنها از درونشان – از دلشان – نمي جوشد. منشا اين دعاها ذهن است. دعاهايي كه از دل برمي خيزد، موثر واقع مي شود. هرگاه احساس مي كنيد نياز به دعا داريد، دعا كنيد. هرچه بيشتر چنين كنيد، دعاهايتان عميقتر مي شود. در درون دعا كنيد و اگر تحولي ديديد كه در بدنتان رخ مي دهد – هر نوع حركت و نيرويي كه در بدنتان احساس مي كنيد – به آن اجازه ظهور دهيد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ جمعه بیست و پنجم بهمن 1387   توسط توحید
|
مراقبه 24/11/:
روز :
يگانه فايده زندگي، فرا رفتن از زمان است. زندگي فرصتي است در زمان براي فرارفتن از زمان. حركت زمان افقي است. درست مانند حروف الفبا. الف ب. ت. بصورت طولي و د ريك خط. يا به عمق مي روي يا به ارتفاع كه درنهايت يكي است. اگر به عمق بروي، به ارتفاع مي روي و اگر به ارتفاع بروي به عمق مي روي. اما تو شروع به حركت بعدي كاملا جديد مي كني. ديگر افقي حركت نمي كني، بلكه عمودي حركت مي كني. اين حركت ازراه مراقبه انجام مي پذيرد. مراقبه همان نردباني است كه از آن سخن مي گويم. تو را از زمان فرا مي برد و ناگهان انفجار بزرگ جواني در تو روي مي دهد. براي هميشه جوان مي ماني. تماس با جاودانگي، هميشه جوان ماندن است. آنگاه آگاه مي شوي كه هيچ تولد و مرگي وجود ندارد و تو به جاودانگي تعلق داري. اين تجربه جاودانگي همان تجربه خداست. و اين دو يگانه امكاني است كه در دسترس انسان قرار دارد. يا او خطي وافقي حركت مي كند كه راه ذهن است، يا عمودي و قائم حركت مي كند كه راه بي ذهني است. بي زماني و ابديت راه بي ذهني است و مراقبه چيزي نيست مگر هنر جهيدن از ذهن به بي ذهني، از افقي به عمودي. اين بزرگترين جهش كوانتومي و بنيادي ترين پديده عالم است. كافيست نيم نگاهي به آن بيندازي تا سرشار از خدا شوي. تا ديگر همان آدم گذشته نباشي. تو ديگر همان آدم گذشته نخواهي بود. در همان دنيا زندگي خواهي كرد اما خارج از دنيا. در دنيا خواهي بود اما دنيا در تو نخواهد بود.
شب:
تكامل پديده اي ناخودآگاه و طبيعي است. دانشمندان براين باورند كه انسان نخستين بار در شكل يك ماهي بدنيا آمده بود. از مرحله ماهي بودن تا مرحله تبديل شدن به انسان ميليونها سال طول كشيده است. انسان مجبور بود مراحل حيواني را پشت سر بگذارد. تمام اين مراحل به شكلي ناخودآگاه طي شده است. هيچ تلاش آگاهانه اي در اين مورد صورت نگرفته است. اما ازآنجا كه انسان به انسان تبديل شده، بنظر مي رسد كه جريان تكامل بشر متوقف شده است. ظاهرا اين جريان به نقطه اوج خود رسيده، زيرا هزاران سال است كه انسان هيچ رشدي انجام نداده. اين نكته بيانگر يك چيز است: اينكه طبيعت هرچه مي توانست انجام داده. اكنون نوبت آن است تا ما ابتكار عمل را در دست گيريم. ما بايد از تكامل به تحول روي آوريم. تكامل ناخودآگاه است، تحول آگاهانه تكامل همان رشد است اما چون ناآگاهانه است، ميليونها سال طول مي كشد. تحول نيز رشد است اما از آنجا كه آگاهانه است، چون يك جهش كوانتومي است. تحول، تدريجي نيست. تو گام به گام حركت نمي كني. همه چيز به تو بستگي دارد. به ميزان شهامت تو. حتي با برداشتن يك گام كوچك مي تواني از مرحله انساني به مرحله خدايي حركت كني. يك مسيح شوي. اين به رغبت تو، تصميم تو، تعهد تو و همت تو بسته است. انسان ديگر ممكن نيست بصورت طبيعي رشد كند. او تا زمانيكه تصميمي براي رشد آگاهانه و هدفمند نگيرد همچنان انسان خواهد ماند. اين همان راه رهروي است. رهروي، گرفتن تصميمي است آگاهانه براي رشد يافتن. و اين آغاز تحول است. از تكامل فراتر برو و تحولي را در زندگي خويش آغاز كن.
330
چسبيدن
ذهن هميشه مي چسبد و خلاصي از اين چسبيدن، رهايي است. هر روز و هر لحظه، تازه و بكر است. هر لحظه به دنيايي جديد وارد مي شويم و بايد به قدري آماده باشيم كه هيچ چيز مانعمان نشود. بودا به ارادتمندان خود مي گفت كه هرگز بيش از سه روز، يكجا باقي نمانند؛ زيرا روز چهارم ممكن است احساس كنند جايي كه هستند، خانه خودشان است. قبل از اينكه چنين احساسي رخ دهد بايد نقل مكان كرد. ذهن هميشه مي چسبد. گذشته بايد ناپديد شود. هرلحظه بايد از گذشته خود دورتر شويد. پس وقت را به هدر ندهيد و از آنچه رفته است، بگذريد؛ زيرا ديگر وجود ندارد. با چسبيدن به آنچه ديگر وجود ندارد، چيزهاي جديد و تازه را از دست مي دهيد. ذهن به همين شكل، بسياري از موارد را از دست مي دهد. به لحظه اكنون وفادار باقي بمانيد. همين تعهد كافي است.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387   توسط توحید
|
مراقبه 23/11/:
روز :
هدر دادن زندگي بسي آسان است، زيرا بسيار كوتاه است. اما اين بسيار عجيب است. اگر ازمردم بپرسي « چرا ورق بازي مي كنيد؟ چرا غرق د ربازي شطرنج هستيد؟ » پاسخ خواهند داد: « براي اينكه وقت را بكشيم! » انگار وقتي مازاد احتياج دراختيار دارند. انگار وقت چنان بي ارزش است كه بايد آنرا كشت! وقت طلاست. زمانيكه از دست برود، ديگر براي هميشه رفته است و ما وقت زيادي را دراختيار نداريم. زندگي براستي كوتاه است. چنان تند مي گذرد كه بين تولد و مرگ هيچ فاصله اي نيست. و مردم د رحال وقت كشي هستند غافل ازاينكه درعمل عكس اين موضوع مي گذرد: وقت تو را مي كشد.
شب:
تصادفي نيست كه كهنسالان بدخلق مي شوند. زندگي در كنار اشخاص پير بسيار مشكل است، حتي اگرآنان پدر و مادر تو باشند. به اين دليل مشكل است كه همه زندگي اشخاص پير به هدر رفته است و آنان احساس تلخ كامي مي كنند. از همه چيز ايراد مي گيرند تا منفي بافيهايشان را بروز دهند. نمي توانند تحمل كنند كه كودكان شادي كنند، برقصند، آواز بخوانند و از سر شادماني فرياد بكشند- نمي توانند اين چيزها را تحمل كنند. آنان در مورد همه زندگي احساس تلخي مي كنند و هميشه دنبال بهانه هستند... كمتر شخص پيري را مي توان يافت كه بدخلق نباشد و اگر چنين شخصي را بيابي به آن معناست كه او زندگي زيبا و جذابي را گذرانده و براستي رشد يافته است. در اينصورت، او چنان زيبا و جذاب خواهد بود كه هيچ جواني نخواهد توانست آنگونه باشد. بلوغ و پختگي از سر و رويش خواهد باريد. او چنان چيزهاي زيادي ديده و چنان زياد زندگي كرده كه عميقا قدردان هستي است. اما يافتن چنين شخص پيري كاري مشكل است، زيرا اين به آن معناست كه او يك بودا، يك مسيح يا يك كريشناست. انسانهاي بيدار شده مي توانند در سنين پيري بدخلق نباشند. مرگ در راه است و زندگي پشت سر گذاشته شده. پس از چه مي توان شاد بود؟ به انسان فقط احساس خشم دست مي دهد. بدخلقي حالتي از ناداني است. تو بايد از آن فراتر روي. بايد به آن آگاهي برسي كه به پلي براي فراتر بردن تو تبديل شود. و اين فراتر رفتن، تحول است. لحظه اي كه تو براستي از تمام شكوه و شكايتها و نه ها فراتر رفته باشي، يك آري بزرگ به پا مي خيزد- فقط آري و آري. رايحه اي عظيم پراكنده مي شود. همان انرژي كه تلخ بود، به رايحه اي عظيم پراكنده مي شود. همان انرژي كه تلخ بود، به رايحه اي دلنشين تبديل مي شود.
329
كمك كردن
تا مي توانيد شاد باشيد. درباره ديگران خيلي فكر نكنيد. اگر شاد باقي بمانيد، همين شادي به ديگران نيز ياري مي رساند. خود شما نمي توانيد كمكي بكنيد، ولي شادي تان مي تواند. اگر خودتان بخواهيد به ديگران كمك كنيد، همه چيز را خراب مي كنيد. شادي بسيار ظريف و غير مستقيم، موثر واقع مي شود. اگر خودتان بخواهيد وارد عمل شويد، انرژي تان حالتي تنش دار به خود مي گيرد و ديگران بطور ناخودآگاه، در مقابل پذيرش اين كمك مقاومت مي كنند. آنها بطور ناخودآگاه، در مقابل پذيرش اين كمك مقاومت مي كنند. آنها احساس مي كنند كسي بالاتر از آنها مي خواهد كمكشان كند و هيچكس دوست ندارد براي شادي، به ديگري وابسته باشد. پس مقاومتي عميق پديد مي آيد. خيلي نگران ديگران نباشيد. بهتر است قبل از هر چيز، نگران خود باشيد. هركس خود مشكلاتش را بوجود آورده است و براي خلاصي از آنها بايد خود تلاش كند. شاد باشيد و همين شاديتان به ديگران شهامت، جرات و انگيزه مي بخشد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387   توسط توحید
|
مراقبه 22/11/:
روز :
از همين لحظه خودت را از گذشته رها كن. ازاين لحظه شروع به شمارش زندگي ات كن. پس از يك سال، يك سال پيرترخواهي شد. زندگي اي كه پشت سر گذاشته اي فقط يك رويا بود. اينك بايد بيدار شوي. بايد هشيارتر، بيدارتر و خودآگاه تر شوي. اگر در راه خودآگاه تر شدن گام برداري، عاشق تر، شادمان تر و الهي تر خواهي شد. براي نخستين بار احساس خواهي كرد زندگي موهبتي عظيم و مرحمتي از جانب خداوند است. و آنگاه شكرگزاري ازقلبت برخواهد خاست. عبادت واقعي همين است.
شب:
تحول و دگرگوني فقط زماني امكانپذير است كه تو بيست و چهار ساعت شبانه روز را پيوسته درمراقبه باشي. پس درهر كاري مراقبه كن- راه رفتن، غذاخوردن، صحبت كردن، گوش دادن... منظور ازمراقبه، آگاه بودن ازهر فعاليت جسمي، ذهني و عاطفي است. سرانجام روزي مراقبه رخ مي دهد و تو مي تواني آگاه و مراقب به خواب بروي. بدن تو به خواب مي رود اما درجايي ازاعماق وجودت جرياني از آگاهي جاري است: و انساني كه درحالت مراقبه مي ميرد، دوباره متولد نمي شود. جزيي ا زجهان ابدي است. در جاودانگي، درهستي زندگي مي كند. او هرگز دوباره به زندان بدن انداخته نمي شود.
328
تصميم شما
تمامي عشقي كه در دنياست، مي تواند از آن شما باشد، ولي اگر تصميم بگيريد كه بيچاره باقي بمانيد، ديگر نمي توان كاري كرد. مي توانيد بدون دليل شاد و مسرور باشيد؛ زيرا شادي و بيچارگي، به تصميم خودتان بستگي دارد. زمان مي برد تا درك كنيد بيچارگي و سرور، به تصميم خودتان بستگي دارد. براي نفستان ساده تر اين است كه ديگران را موجب بيچارگي تان بداند. نفس شرايطي ناممكن مي آفريند و آنها را پيش شرط به دست آوردن شادي قرار مي دهد. نفس مي پرسد: « چگونه در اين دنياي زشت، با وجود اين مردم نابخرد و ديوانه، مي توان شاد بود؟ » اگر خود را درست ببينيد، به وضعيتي كه داريد، مي خنديد. اين وضعيت بسيار مسخره است. آنچه مي كنيد، بيهوده است. هيچكس شما را مجبور نكرده چنين كنيد، ولي همچنان، رويه اي را كه پيش گرفته ايد، ادامه مي دهيد و در عين حال تقاضاي كمك مي كنيد! خيلي ساده مي توانيد از اين وضعيت خارج شويد. اين بازي خود شماست كه بيچاره باقي بمانيد واز ديگران بخواهيد با شما احساس همدردي و كمكتان كنند. اگر شاد باشيد، عشق به سويتان سرازير مي شود... نيازي نيست حتي به دنبال عشق برويد. اين يكي از قوانين ابتدايي است؛ آب هميشه به سوي گودي ها مي رود و عشق به سوي شادي...
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387   توسط توحید
|
مراقبه 21/11/:
روز :
اگر مي خواهي شادمان شوي بايد عليه چيزهايي كه بدبختي مي آفرينند عصيان كني... اما جامعه از تو مي خواهد بدبخت باشي. جامعه به اين دليل علاقه مند است كه تو بدبخت باشي كه يك شخصيت بدبخت را مي توان به هر سو راند. كسي كه بدبخت است ازچنان انرژي اندكي برخوردار است كه مي توان ازاو بهره كشي كرد. جامعه شيوه ظريفي را در اين راه بكار مي برد: كودك از نظر روحي اخته مي شود. وادار مي شود دنباله رو انواع حماقتها شود. همه چيز به او تحميل مي شود، زيرا او ناتوان است. زندگي اش به پدر و مادرش بسته است. مي داند كه بدون حمايت آنان نمي تواند زنده بماند، بنابراين مجبور است سازش كند. اندك اندك كار به جايي مي كشد كه كاملا فراموش مي كند بيش از حد سازش كرده است و نمي داند كه آزادي چيست و زيبايي آگاه بودن چيست- يك برده تمام عيار شده است. اين جامعه تاكنون چنين كرده است... و وقتي مي گويم « اين جامعه»، منظورم تمامي جوامع دنياست. همه آنها يك كار انجام داده اند: روح بشر را نابود كرده اند. من مي كوشم تو را دوباره زنده و با روح سازم. مي خواهم تو را از گور بيرون كشم. رهروان من بايد عصيانگر، باهوش و آگاه باشند تا بتوانند به شادماني دست يابند. اقدام به خطر كن تا شاد شوي، زيرا هيچ چيزي باارزش تر ازشادماني نيست. بگذار شادماني تنها هدف زندگي تو باشد. همه چيز ديگر بي اهميت و بي ارزش است.
شب:
عصيان كردن عليه همه چيزهاي مرده و بيهوش، بزرگترين ماجراجويي، بزرگترين تحول است. اين كار روح و هوش تو را صيقل مي دهد. درتو فردي يكپارچه مي آفريند و فقط در اين يكپارچگي است كه گلهاي شادماني شكوفا مي شوند و تو به رشد مي رسي، و گرنه عقب مانده خواهي ماند. سن متوسط رواني انسان بيش از دوازده سال نيست. ما در دنيايي عقب مانده زندگي مي كنيم. حتي كسانيكه هشتاد يا نود سال دارند فقط جسمشان پير است. سن آنها بالا رفته است اما ازنظر رواني دوازده سال بيشتر ندارند. از اينروست كه گاهي مي توان ديد سن و سالشان را فراموش مي كنند و رفتاري كودكانه ازخود نشان مي دهند. كافيست به كسي توهين كني تا درعرض چند ثانيه او ديگر يك فرد هشتاد ساله نباشد. تا پسر بچه اي دوازده ساله شود و اوقات تلخي كند. تا همه چيز را در مورد خرد و تجربه فراموش كند. شهامت بيشه كن. به شيوه اي گرم و پرحرارت شجاع باش و مخاطره كن، زيرا تا زمانيكه مخاطره نكني نخواهي توانست از شكوه نهفته زندگي ات آگاه شوي. وقتي مخاطره مي كني، زندگي ات براي نخستين بار تا نهايت خود شكوفا مي شود.
327
مجنون
همه مجنونند. به محض اينكه از جنون خود مطلع شويد، خرد در وجودتان طلوع مي كند. با آگاهي از جنون خود، به ماوراي جنون قدم برداشته ايد. مردم هرگز متوجه نمي شوند كه ديوانه اند و همينطور در ديوانگي باقي مي مانند . آنها نه تنها از ديوانگي خود اطلاعي ندارند كه از آن دفاع نيز مي كنند. آنها مي كوشند دلايل مختلف بياورند و ثابت كنند كه عاقلند.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387   توسط توحید
|
مراقبه 20/11/:
روز :
بشر امروز به هيچ وجه ديندار نشده. بعد از چندين هزار سال تعليم، اتفاق مهمي نيفتاده است. چيزي از بنيان نادرست است. به مردم مي گفتند: « خوب باشيد. نخست پرهيزگار و با اخلاق باشيد تا سپس به شما پاداش شادكامي داده شود. » اما اينگونه نيست. اين كاملا عكس حقيقت است. بايد شادمان باشيد تا خوب باشيد. كسي كه شادمان است ممكن نيست با كسي بد باشد. نمي تواند كارنادرستي انجام دهد. غير ممكن است. همه پدر و مادرها دوست دارند به فرزندشان كمك كنند. نيت آنان خير است اما نتيجه خوب از آب در نمي آيد. آموزگاران مي خواهند به شاگردان كمك كنند. كليساها، مساجد، معبدها، همه جا مي كوشند تا زندگي را زيباتر سازند اما زندگي هرروز زشت تر از قبل مي شود. من هيچ شكي در نيت خير آنها ندارم. نيتشان خيرولي غير عملي است. آنها قصد دارند زندگي را طولاني تر سازند اما همچنان سم دراختيار تو مي گذارند. قصدشان خوب است اما كردارشان خوب نيست. نمي تواند كه خوب باشد. آنان خود بدبخت هستند بنابراين هر كاري انجام دهند به ديگران بدبختي مي بخشند. ما فقط آن چيزي را مي توانيم به ديگران بدهيم كه دارا هستيم. عكس آن ممكن نيست. اگر تو سرشار از نور باشي، اگر همه وجودت از شادماني آكنده باشد، هركاري انجام دهي، بطور طبيعي به ديگران شادي و نشاط مي بخشي. و شادماني از راه مراقبه مي رسد نه از راه پرهيزگاري. مراقبه شادماني مي آورد و شادماني پرهيزگاري. اين قانون اساسي زندگي است.
شب:
بدن محدود است. در محدوده مرگ و زندگي دست و پا مي زند. و چنين است ذهن. ذهن از بدن گسسته نيست. جنبه دروني بدن است. درون بدن را ذهن تشكيل مي دهد و بيرون ذهن را بدن. زبان ما را به اين اشتباه مي اندازد كه گويي اين دو، دو ماهيت جدا و مستقل ازهم هستند. بدن و ذهن بصورت مستقل وجود ندارند. همانگونه كه هر سكه اي دورو و هر ديواري دو سمت دارد، از اينروست كه ترس از مرگ وجود دارد. بدن قادر نيست بترسد، زيرا ناآگاه است. اما ذهن مي تواند بترسد، ذهن همواره در ترس و لرز است. ترس او از آن است كه دير يا زود كاملا از كار خواهد افتاد. بيشتر از آن، مشكل ما اين است كه هنوز به چيزي دست نيافته ايم و زندگي رو به پايان است. مرگ هر لحظه نزديكتر مي شود و زندگي از دست مي رود. از اين روست ترس، دل نگراني و رنج و عذاب. تو بايد آرام آرام خودت را از بدن/ ذهن كه تو را دربرگرفته است دور كني. اين كار شدني است. تا حال اينگونه شده است و همه قادر به انجام آن هستند. مشكل است ولي ناممكن نيست. و خوب است كه مشكل است، زيرا تو را در ميدان مبارزه قرار مي دهد.
326
نه
« نه » همانند صخره اي روي چشمه است كه راه خروج آب را سد كرده است. اين چشمه خود شماييد. با « نه » ناتوان و فلج باقي مي مانيد. بكوشيد اين صخره را خرد و نابود كنيد. با از بين رفتن صخره، راه باز خواهد شد و « بله » واقعي پديدار مي شود. نمي گويم وانمود كنيد كه « بله » مي گوييد يا وقتي دوست نداريد، به زور « بله » بگوييد. اگر « بله » خود به خود نمي آيد، باز هم جاي نگراني نيست. « نه » را قبول نكنيد؛ زيرا زندگي كردن در « نه » غير ممكن است. اين غذا قابل خوردن نيست. هيچكس نمي تواند در « نه » زندگي كند. با زندگي در « نه »، فقط بدبختي و بيچارگي درست مي كنيد. تنها « بله » بهشت را نزديكتر مي آورد. در « بله » احساس يگانگي و يكپارچگي مي كنيد و كل انرژي تان به سوي بالا صعود مي كند. معناي كلمه آمين، همين است. هر دعايي با آمين به پايان مي رسد. آمين يعني بله، بله، بله. بايد از دلتان برخيزد. ذهني نيست. نمي گويم آمين بگوييد، بلكه راه را براي ظهور و پديدار شدن آمين حقيقي باز كنيد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ یکشنبه بیستم بهمن 1387   توسط توحید
|
مراقبه 19/11/:
روز :
هر لحظه بايد براي تو پر از شگفتي باشد. اگر با چشمان يك كودك به دنيا بنگري، همه دنيا را سرشار از خدا مي بيني. اگر چون يك كودك قلبت سرشار از شگفتي باشد، دنيا سرشار از خدا مي شود اما اگر قلبت حسابگر و حيله باز باشد، خدا از دنيا نيست و ناپديد مي شود. آنگاه در دنيايي بي خدا به سر خواهي برد و زندگي در دنياي بي خدا بي ارزش است. زندگي همه اهميتش را از دست مي دهد. كاملا مادي و خاكي مي شود- و اين زشت ترين اتفاقي است كه مي تواند براي انسان بيفتند. موضوع اثبات كردن خدا، طرح مسايل فلسفي در مورد او و يا دانش خداشناسي مطرح نيست. واژه عشق معناي رهروي را دقيقا مي رساند. و قلبي كه سرشار از عشق است طبيعتا سرشار از شعر است. با شعر زيستن يك رهرو بودن است.
شب:
دو چيز را به ياد بسپار: يكي جاذبه است و ديگري جذابيت. جاذبه قانون زمين است، همه چيز را به پايين مي كشد. جذابيت قانون بهشت است، همه چيز را به بالا مي كشد. جاذبه را علم كشف كرده است و جذابيت را دين. ما معمولا با قانون جاذبه به دنيا مي آييم و با آن زندگي مي كنيم. زندگي ما كششي به پايين است. با تولد آغاز مي شويم و با مرگ به پايين مي رسيم. آغازمان سرزندگي كامل است و پايانمان يك لاشه بي روح. و اين يك سير نزولي است. تو تا زمانيكه به درون خود حركت نكني، دومين قانون يعني جذابيت، به اجرا درنخواهد آمد. اگر ما ازبدن هويت بگيريم، قانون جاذبه زمين غالب خواهد شد، زيرا بدن جزيي از زمين است. اگر شروع به حركت درون كنيم، از چيزي آگاه مي شويم كه جزيي از بدن نيست. در بدن است اما بدن نيست. بدن تنها يك معبد است كه خدا درون آن است. آنگاه كه از خدايي كه در درون بدن است آگاه شوي، دومين قانون بي درنگ به اجرا درمي آيد. زندگي غني تر، پربارتر، نامحدودتر و كامل تر مي شود. رو به آسمان پرواز مي كند. به پهناوري آسمان مي شود. حتي از آسمان نيز فراتر مي رود. اما راز اين كار درمراقبه است.
325
عمق
يك لحظه كوچك مي تواند به جاودانگي تبديل شود. آنچه مهم است، عمق اين لحظه است، نه طول آن. اين نكته را درك كنيد كه زمان پديده اي طولي است و مراقبه، پديده اي عمقي. در زمان، هر لحظه به دنبال لحظه اي ديگر مي آيد و به همين ترتيب، لحظات يكديگر را دنبال مي كنند. زمان پديده اي طولي است. در لحظات مراقبه، ديگر حركت افقي نداريد؛ حركتتان عمودي است، تغيير جهت مي دهيد و ناگهان از مسير خطي خارج مي شويد. ذهن فقط منطق خطي را مي شناسد و از اين تغيير هراسان مي شود. اين درست مثل مرگ است؛ همانند ديوانگي. تنها دو تفسير براي ذهن ممكن است. هر دوي اين احتمالات، ذهن را مي ترساند و در عين حال هر دو درست است. نفس شما در حال مرگ است و به عبارت ديگر، در حال ديوانه شدن هستيد؛ زيرا به ماوراي ذهن رفته ايد و ذهن، عقل و سلامت را در انحصار خود مي داند. ذهن تصور مي كند كه هرچه در محدوده اش قرار دارد، عاقلانه است. شما از مرز مي گذريد و كسي چه مي داند؟ با گذشتن از مرز ممكن است ديگر بازگشتي در كار نباشد. هنگاميكه به ماوراي اين خط افقي مي رويد، وارد جاودانگي مي شويد و زمان ناپديد مي شود. با توقف زمان، يك لحظه مي تواند معادل جاودانگي باشد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ شنبه نوزدهم بهمن 1387   توسط توحید
|
مراقبه 18/11/:
روز :
يگانه راه ثروتمندي اين است كه دردسترس خداي هستي و تمام رنگها، رنگين كمانها، ترانه ها و درختان و گلهاي آن باشي، زيرا خدا را نمي توان در مساجد و معبدها يافت. معبدها بدست انسان ساخته شده اند. خدا را در طبيعت مي توان يافت. خدا را در ستارگان و زمين خواهي يافت. وقتي باران مي بارد و رايحه اي دل انگيز از زمين بلند مي شود، خدا را در آنجا مي تواني بيابي. خدا را در چشمان يك گاو يا در خنده هاي يك كودك مي تواني بيابي. خدا را در همه جا مي تواني بيابي. وقتي زندگي را همانگونه كه هست و بدون هيچ شرط و شروطي بپذيري، ناگهان خدا ازتمام گوشه و كنارها خود را به تو مي نماياند. سرشار از خدا بودن، يگانه امكان هرگونه معنا و هدف يافتن است. و كسيكه خدا را شناخته فناناپذيري را شناخته است. آنگاه فقط جسم و تن او خواهد مرد. هسته اصلي وجودش براي هميشه و هميشه باقي خواهد ماند.
شب:
مردم غمگين همه گذشته خود را به تسخير درآورده اند. آنان از تسلط بر ديگران لذت مي برند. آنان هيچ تفريح ديگري ندارند مگر تسلط بر انسانهاي ديگر و سلب آزادي آنان. تنها تفريحشان غمگين و آزرده ساختن ديگران است. نسبت به مردمي كه شاد هستند و مي توانند به رقص و آواز درآيند و خوش و خرم باشند بسيار حسودند و از دستشان عصباني. اين مردم غمگين به قدري خرابي به بار آورده اند كه ميزان آنها تخمين ناپذير است. هيچكس به اندازه اينان به بشر آسيب نرسانده است. من مي كوشم انساني جديد بيافرينم و انسان جديد را فقط با نگرشي جديد به دين مي توان آفريد. من مبلغ دين عشق، خنده و جشن هستم. تجربه من اين است كه وقتي كسي خوش و شادمان باشد، بين او و هستي پل زده مي شود. بنابراين من درس شادماني مي دهم و نه چيز ديگر.
324
خرابكاري
به مدت بيست و چهار ساعت، تمامي خرابكاريهايي را از گذشته به ياد مي آوريد، يادداشت كنيد؛ هرچيز را با جزييات. سپس اين موارد را از هر زاويه اي بررسي و دوباره آنرا مرور كنيد. اين كار مي تواند به يك مدي تيشن تبديل شود. اگر قبل از اينكه كاري را به انجام برسانيد، تصور كنيد كه از عهده اش بر نخواهيد آمد، اين تصور زندگي تان را تحت تاثير قرار مي دهد. اين تصور، همانند يك بذر عمل خواهد كرد و كل زندگي تان را خراب مي كند. اگر نمي توانيد تصميم بگيريد كه از عهده چه كاري برمي آييد و از عهده چه كاري برنمي آييد، بايد آن كار را انجام دهيد. اين زندگي است كه تصميم مي گيرد. از قبل تصميم گرفتن، احمقانه و كودكانه است، اما پيوسته بسياري از اين كارهاي احمقانه را تكرار مي كنيد. منع كردن، فريب ذهن است. اگربه اين نتيجه رسيديد كه كاري را نمي توانيد انجام دهيد، ديگر خود را به زحمت نيندازيد. اين تصميم ها دليل تراشي ذهن براي فرار از كوشش و تلاش است و البته با تلاش نكردن، هيچ كاري را نمي توانيد به انجام برسانيد. به خود مي گوييد: « حق با من بود. من از ابتدا مي دانستم كه توانايي انجام اين كار را ندارم ». اينها الگوهايي هستند كه ذهن دوست دارد هميشه از آن تبعيت كند و با تقويت آن، اين دور باطل ادامه مي يابد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ جمعه هجدهم بهمن 1387   توسط توحید
|
مراقبه 17/11/:
روز:
در لحظه اكنون به سر بردن، يگانه راه زندگي كردن است. و آنگاه كه تو بدون پس روي به گذشته يا پيش روي به آينده در لحظه اكنون به سر مي بري، آنگاه كه همه انرژي ات بر اين لحظه متمركز است، زندگي گرم و پر حرارت و يك عشق بازي پر شور مي شود. تو با انرژي خودت شعله ور مي شوي. نور باران مي شوي، زيرا آتش در گرما و حرارت معيني به زندگي تبديل مي شود. گرما و حرارت به نور تبديل مي شود. و اين تنها راه ثروتمند شدن است. ديگران فقير و بي چيزند. آنان شايد همه ثروت عالم را داشته باشند اما مردماني فقيرند. در دنيا دو نوع انسان فقير وجود دارد : فقير فقير و ثروتمند فقير. ثروت هيچ ربطي با مال و منال ندارد، بلكه به چگونه زندگي كردن تو، كيفيت زندگي تو، موسيقي و شعر زندگي تو مربوط است. و تمام اين چيزها از راه مراقبه رخ مي نمايند. هيچ گاه راهي غير از اين وجود نداشته و نخواهد داشت.
شب:
انسان معمولا زندگي خود را چون آدم آهني سپري مي كند. مشغول انجام كارهايي است اما اينجا نيست. مي خورد، مي نوشد، قدم مي زند، صحبت مي كند، اما اينجا نيست. ذهنش در آنسوي دنيا سير مي كند. اگر از بيرون به تو نگريسته شود ممكن است در سر ميز مشغول خوردن صبحانه باشي اما در درون، در كره ماه يا هر جاي ديگر سير كني. نكته مسلم آن است كه تو در سر ميز نيستي. اعمالت خودكار است. صرفا لقمه ها را به دهان مي تپاني... تو بايد از خودكار بودن دست برداري. بايد در انجام هر كاري كمي آهسته تر عمل كني. بايد هشيار و آگاه باشي. وقتي راه مي روي با روال گذشته و با همان سرعت راه نرو. سرعتت را كم كن. به اندازه اي كم كن كه هشيار شوي و گرنه دوباره با همان سرعت راه خواهي رفت. عملت خودكار خواد شد... هركاري را بسيار آرام، آهسته، زيبنده و با طمانينه انجام بده تا همه اعمالت به مراقبه اي در آگاه بودن تبديل شود. اگر ما بتوانيم همه اعمالمان را به مراقبه تبديل كنيم، اگر مراقبه همه زندگي ما را از صبح تا شب در بر بگيرد... صبح كه از خواب بيدار مي شوي، قبل از هر چيز به ياد داشته باش كه وقتي از خواب بر مي خيزي با هشياري به پا خيزي. در آغاز بارها فراموش خواهي كرد كه هشيار باشي. پس مرتب به خود يادآوري كن تا اندك اندك در اين كار ماهر شوي. وقتي در چگونگي هشيار بودن در زندگي روزانه مهارت يافتي، كليد اسرار در اختيارت قرار خواهد گرفت. و اين مهم ترين چيز است. هيچ چيزي باارزش تر از آن كليد اسرار نيست.
323
بندها
مسووليت را صد در صد بعهده بگيريد و هرگاه چنين كنيد، آزاديد و از تمامي بندها رها. خشم نوعي بند است. من نمي توانم عصباني شوم؛ چون در بند نيستم. سالهاست كه از دست هيچكسي عصباني نشده ام؛ زيرا هيچكس ديگر را مسوول نمي دانم. من آزادم. پس چرا بايد عصباني شوم؟ اگر بخواهم غمگين باشم، انتخاب خودم چنين بوده است و اگر بخواهم شاد باشم، خودم اينگونه انتخاب كرده ام. آزادي نمي تواند بترسد. آزادي نمي تواند عصباني شود. اگر متوجه شويد كه خود شما دنيايتان را مي سازيد، درك جديدي به دست آورده ايد و ديگر همه چيز برايتان، جز بازي و بهانه نيست.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ پنجشنبه هفدهم بهمن 1387   توسط توحید
|
مراقبه 16/11/:
روز:
تو مي تواني با صاحب شدن بسياري چيزها ثروتمند شوي اما اين نوع ثروتمندي دروغين است. خود فريبي است. تو دست خالي به اين دنيا آمده اي و ازاين دنيا دست خالي خواهي رفت. تمام دارائيهايت را دراين دنيا خواهي گذاشت. بنابراين مي تواني زندگي ات را با مال اندوزي به هدر دهي اما عملا چيزي بدست نخواهي آورد، بلكه برعكس فرصت بزرگ ثروتمند شدن را از دست خواهي داد. ثروت واقعي چيزي دروني است. هيچ ارتباطي با مال و منال ندارد. ولي يادت باشد كه من مخالف مال و ثروت نيستم. از آنها استفاده كن و لذت ببر. آنها در جاي خود سودمندند. من ضد دنيا، ضد زندگي و ضد لذت نيستم- از زندگي با تمام زيباييهايش لذت ببر. اما بخاطر داشته باش كه آن همه چيزي نيست. فقط نماي ظاهري دنياست. گنج واقعي درون توست. پس در جنگل دنيا به گمراهي نرو و گرنه فقير خواهي ماند و فقير خواهي مرد. بزرگترين ثروت، مراقبه است، زيرا تو را از گنج بي پايان خودت آگاه مي سازد. تو را پادشاه قلمرو خدا مي سازد و يگانه راه ورود به اين قلمرو، مراقبه، سكوت، هشياري و آگاهي است.
شب:
انسان نوين با چنان شتابي زندگي مي كند كه نمي تواند در جايي بياسايد. نمي تواند اندكي بيارامد. او از آسودن ناتوان شده است و اگر تو ازآسودن ناتوان باشي، از همه چيزهاي ارزشمند ناتوان خواهي بود. و واقعيت اين است كه لزومي ندارد در مورد همه چيزاين همه نگران باشيم. زندگي جاودان است. ما از ازل در اين دنيا بوده ايم و تا ابد نيز خواهيم بود. ما ناميرا هستيم. بدن تغيير مي كند، ذهن تغيير مي كند اما ما نه بدن هستيم و نه ذهن. فقط در حالت مراقبه عميق از اين حقيقت ساده آگاه مي شوي كه تو نه بدني و نه ذهن، بلكه آگاهي هستي. خودآگاهي هستي. تو شاهدي بر همه ماجرايي. اگر از اين شاهد بودن آگاه شوي، طعم آب حيات زندگي را خواهي چشيد. اين همان اكسيري است كه كيمياگران به دنبال آن بوده اند.
322
فرمانروايي
فتح دنيا شهامتي نمي خواهد، ولي براي غلبه به خويشتن، شهامت نياز است. جنگجو بودن دراين دنيا چيزي غير عادي نيست. همه انسانها كم و بيش جنگجو هستند؛ زيرا كل دنيا مدام در حال جنگ است؛ گاهي جنگ سرد و گاهي جنگ گرم. هركس جاه طلبي هاي خاص خود را دارد و با اين جاه طلبي ها بزرگ شده است و براي رسيدن به آنها مي جنگد. هرجا جاه طلبي وجود داشته باشد، جنگ و رقابت هم وجود دارد. حتي نظام تحصيل، كودكان را طوري بار مي آورد كه براي رسيدن به موفقيت مي جنگند و با هم رقابت مي كنند. شهامت و جنگ واقعي، در فتح دنياي بيرون نيست. شهامت واقعي در فتح دروني است. اگرچه اسكندر فاتح بزرگي بود، برده نفس خود بود. ناپلئون جنگجوي بزرگي بود، ولي در بند خشم، شهوت و دارايي خويش بود. شجاعان واقعي، مسيح، بودا، محمد، منصور حلاج و ... اينگونه مردم بوده اند آنها كه در هر عصر و دوره اي، به صورتي ديگر و در قالب انساني ديگر، پاي به عرصه هستي مي گذارند، بر خويش غلبه كرده اند؛ طوري كه ديگر هيچ آرزويي بر آنها فرمان نمي راند و بنده هيچ غريزه ناخودآگاه خود نبودند. آنها فرمانرواي وجود خويش بودند.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387   توسط توحید
|
مراقبه 15/11/:
روز:
شادماني چيزي نيست كه بتوان به تو افزود. يك دستاورد نيست، بلكه ازبيش درون توست. تو آنرا با خود به زندگي آورده اي. فطرت وجود توست. فقط بايد آشكارش كني. به يك غنچه مي ماند. تلاشي اندك لازم است تا به يك گل تبديل شود. بامدادان با طلوع خورشيد، غنچه ها به گل تبديل مي شوند. همين اتفاق از راه مراقبه ، درباغ دروني روح مي افتد. طلوع آگاهي، به تو گرمايي دروني مي بخشد. مي تواني آنرا احساس كني. وقتي آگاهي در تو بيدار شود، مي تواني آنرا احساس كني. وقتي آگاهي در تو بيدار شود، مي تواني انرژي را احساس كني كه به راه مي افتد و بر خلاف نيروي جاذبه به بالا حركت مي كند. هر قدر بالاتر بيايد بيشتر مي تواني احساس كني. و با گرم شدن و نور باران شدن دنياي درون، غنچه هاي بسياري به گل تبديل مي شوند. ناگهان بهار شكوفايي گلها از راه مي رسد. شادماني نخستين گلي است كه شكوفا مي شود و بعد از آن نوبت به گلهاي ديگر مي رسد. نخستين گل، شادماني است و آخرين گل، شناخت خداست و در ميان اين دو، گلهاي بسياري وجود خواهند داشت.
شب:
مردم در دروغهاي راحتي بخش زندگي مي كنند. نه به دنبال حقيقت، بلكه بدنبال تسلي خاطر هستند. ا زاين رو درخرافات، درسنتهاي گذشته و در رسم و رسوم كهنه وامانده اند، زيرا هرچيز كهنه داراي قدر و ارزش است و در بازار خريداراني دارد. آنان معتقدند هرچه كهنه شده طلاست. اما اينگونه نيست. كهنه فقط براي نادانان و ترسوها طلاست. زندگي در همه حال تازه است. هرگز كهنه نيست. هستي هميشه اكنون و اينجاست. هيچ كاري با گذشته و آينده ندارد. وقتي تو نيز اكنون و اينجا باشي، پيوندي برقرار مي شود- و از اين پيوند حقيقت پديد مي آيد. البته حقيقت، توهم ها، آرمانها و همه پندارها و باورهاي تو را ازهم خواهد پاشيد، زيرا حقيقت نمي تواند با تو سازگار شود. نمي تواند با تو و پندارهايي كه در مورد آن داري سازش كند. تويي كه بايد براي سازگار شدن با حقيقت آماده باشي. اين همان چيزي است كه من عشق به حقيقت و آماده بودن براي رفتن با حقيقت به هر جا كه تو را مي برد مي خوانم. تو بايد آماده باشي در اين سفر هرچه را كه بايد دور بريزي. اين زماني ممكن است كه عشق به حقيقت وجود داشته باشد. عشق از پس انجام هر كاري بر مي آيد. عشق مي تواند همه چيز را فدا كند. و حقيقت نيازمند فدا شدن همه چيزو سرسپردگي كامل است.
321
قصور
قصور يعني اينكه مي توانستيد طوري ديگر عمل كنيد. چني احساسي از نفس برمي خيزد؛ گويي همه چيز در اختيار شما بوده است. هيچ چيز در اختيار شما نيست. حتي خودتان از اختيار خود خارج هستيد، همه چيز اتفاق مي افتد. هيچ چيز انجام نمي شود. اگر به اين نكته پي ببريد، احساس قصور ناپديد مي شود. گاهي به خاطر قصور، ممكن است ناراحت شويد و گريه كنيد، ولي در عمق وجودتان مي دانيد كه كاري از دستتان بر نمي آمده است. شما جزيي كوچك از كلي بزرگ و بي نهايتيد؛ درست مثل برگي بر درخت كه با وزش بادي جدا مي شود و به زمين مي افتد. برگ كوچك ممكن است هزار و يك فكر مختلف كند كه مي توانسته است طوري ديگر عمل كند و اگر اين كار را مي كرد وآن كار را نمي كرد، اين طور نمي شد. از دست برگ چه برمي آمده؟ باد قوي بوده است. احساس تقصير، اين تصور غلط را به شما مي دهد كه قوي هستيد و مي توانيد هرچه مي خواهيد، بكنيد. اين احساس، سايه نفس است. اگر اتفاقات مختلف كه رخ مي دهند و حالتهاي متفاوت را كه موقعيتهاي مختلف به خود مي گيرند، مشاهده كنيد، آرام آرام عشق در وجودتان پديدار مي شود. هنگاميه درك مي كنيد كاري از دستتان بر نمي آيد و فقط جزيي بسيار كوچك از اين گستردگي پهناور هستيد، ديدي روحاني نسبت به امور مي يابيد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ سه شنبه پانزدهم بهمن 1387   توسط توحید
|
مراقبه 14/11/:
روز:
بودا، مسيح، محمد، زرتشت، لائوتسه و... همگي به يك آگاهي رسيده اند: هنر ساده گام نهادن دركانون وجود و مشاهده دنياي درون – جايي كه چشم اندازي كاملا متفاوت دارد. وقتي قدم در درون بگذاري، دنياي تو كاملا دگرگون مي شود. ديگر همان دنيا نيست. به يك معنا همه چيزي همان است و به معنايي ديگر هيچ چيزهمان نيست. اين تجربه چنان زيبا و سرمست كننده است كه واژگان از توصيف آن عاجزند. حتي شعر و موسيقي و رقص نيز از بيان آن ناتوان اند. هيچ راهي براي ابراز آن نيست. هركس خود بايد از آن آگاه شود. تنها راه، آگاه شدن از آن است.
شب:
انسان قرنها به دروغ زيسته است – دروغهايي زيبا اما دروغ. ما به فنا ناپذيري و به روح باور يافته ايم، اما اينها باورهايي بيش نيستند. و باورها دروغين هستند. تو خود نمي داني كه آيا روحي در تو وجود دارد يا نه. و در اين باره نمي توان بحث و جدلي كرد. حتي اگر از نظر منطقي ثابت شود تو داراي روح هستي، هيچ تفاوتي در كيفيت زندگي تو ايجاد نخواهد كرد. يا اگر ثابت شود روحي وجود ندارد، بازهم هيچ تفاوتي ايجاد نخواهد شد. اگر تو حتي نداني آيا در تو روح وجود دارد يا نه، چه چيز ديگري را مي تواني بداني؟ چگونه مي تواني از خدا، ا زبهشت و جهنم و از اين قبيل چيزها آگاه شوي؟ نزديكترين چيز به تو روح است و تو حتي آنرا كشف نكرده اي! و تو داري از بهشتي در آسمان و جهنمي در اعماق زمين سخن مي گويي؟ تو از آن چه در موردش صحبت مي كني هيچ نمي داني. مردم در مساجد، كليساها و معابد با هم بحث مي كنند. در مورد چيزهايي بزرگ آموزشهايي به آنان داده مي شود اما هيچكس به ساده ترين چيز نمي انديشد- آگاه شدن ازاينكه تو كيستي.
320
وجد و سرور
خوشي، كلمه درستي نيست. وجد و سرور، اندكي عميق تر است. زندگي را جشن بگيريد. هنگاميكه به مراكز تفريحي و مراكز خريد مي رويد، تفريح مي كنيد و خوشيد، اين خوشي، تنها در سطح است و به دل شما نمي رسد. مردم به دنبال خوشي اند تا زمان را به بطالت بگذرانند. بيشتر مسرور و شاد باشيد. اگر مي خنديد، خنده تان بايد از وجود و سرورتان برخيزد، نه از ذهن ساده انگارتان. خنده تان بايد به دنيا و مردمي باشد كه خود را مشغول مسخرگي هاي دنيا كرده اند.اگر بتوانيد به بيخودگي و بي ارزشي دنيا بخنديد. احساس سكوت و آرامش مي كنيد، نه اندوه و غم.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ دوشنبه چهاردهم بهمن 1387   توسط توحید
|
مراقبه 13/11/:
روز:
انسان شكوهي عظيم در خود نهان دارد. اما شكوهي كه در بند شده. اين شكوه را بايد رها ساخت. به بذري مي ماند كه هزاران گل را در خود نهان دارد. باغباني لازم دارد تا بذر را پرورش دهد. خاكي لازم است. و بذر نيز به اندكي شهامت احتياج دارد تا آن پوسته سختي را كه او را فراگرفته و از او محافظت مي كند درهم بشكند. آنگاه زندگي او بي درنگ شكوفا مي شود. ميليونها برگ، ميليونها گل و ميليونها بذر ديگر پاي به عرصه وجود مي گذارند. يك دانه بذر كوچك چنان شكوهي را درخود نهان دارد كه مي تواند همه زمين را سبز كند. انسان بذري است با هزاران گل منتظر. مراقبه روشي است براي شكوفا ساختن آن گلها. هنر مراقبه همچون هنر باغباني است. تو بذر هستي و در عين حال بايد باغبان نيز باشي. تو بذ رهستي و در عين حال بايد خاك نيز باشي. بايد آن پوسته سختي را كه تو را فراگرفته است، يعني « خود » را در هم بشكني تا بي درنگ معجزه اي رخ دهد. تا وقتي از آنچه كه در درون خود داري آگاه نشوي، باور چنين معجزه اي براي تو ممكن نيست.
شب:
تو با پرورش اخلاق دروغين، از هم شكافته مي شوي. دو شخصيتي مي شوي، زيرا روش اخلاق پروري، سركوب است- هيچ راه ديگري غير از اين نيست. مجبوري طبيعت وجودت را سركوب كني و بر اساس اصولي كه ديگران تعيين كرده اند رفتار كني. آنها به تو مي گويند كه چه چيز درست است و چه چيز نادرست. چه چيز خوب است و چه چيز بد. اما طبيعت را اينگونه نمي توان تغيير داد. پيوسته از درون تو به صدا در خواهد آمد و تو را وادار خواهد كرد بر خلاف اخلاقي كه سعي در پرورش آن را داري حركت كني- همه دورويي ها از اين جهت است. كمتر انسان متظاهر به دينداري را مي توان يافت كه دورويي پيشه نكند. و كسي ديندار راستين است كه دورو نيست. دورويي به آن معناست كه به تو به آن چه نيستي وانمود مي كني. تو خود اين را مي داني و از آن در رنجي. سراسر دنيا را به اين دليل غم و ناراحتي فرا گرفته كه دنيا بسوي پرورش اخلاق رانده شده. مردم بايد خودآگاه باشند و خودآگاهي بيافرينند. و اين همان هدف مراقبه است. مراقبه روشي است براي آفرينش خودآگاهي. مراقبه تو را هشيارتر و بيدارتر مي سازد. و وقتي تو آگاه تر شوي، زندگي ات شروع به تغيير مي كند. رفتارت با وجودت هماهنگ مي شود و آنگاه كه بين وجود و رفتار هماهنگي باشد، زندگي رقص و پايكوبي است.
319
بيهودگي
هستي در عين حال كه بي معني است، معنا دارد و در عين حال كه غير منطقي است، از منطقي عميق برخوردار است. زندگي در عين بيهودگي، پرارزش است. تمامي تناقضات با هماهنگي كامل، در هستي جمع اند. آيا خود شما بيهوده نيستيد؟ چگونه مي توانيد ثابت كنيد كه به وجود شما- اينگونه كه هم اكنون هستيد- در هستي نياز است؟ هستي بدون شما نيز در هماهنگي كامل، به بودنش ادامه مي دهد. هنگاميكه شما نبوديد، هستي وجود داشت و زماني هم فرا مي رسد كه شما نيستيد، ولي هستي وجود دارد. پس بودن شما چه هدفي را دنبال مي كند؟ اگر احساس مي كنيد كه نخنديدن بيهوده است، بايد به شما بگويم كه بيهودگي بزرگتر، كسي است كه مي خندد. به همين خنده بيهوده اجازه رخ دادن بدهيد و خواهيد ديد كه شما را به آسمانها خواهد برد. با خنديدن حتي حصار منطق نيز فرو مي ريزد و هر لحظه پر معني مي شود.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ یکشنبه سیزدهم بهمن 1387   توسط توحید
|
مراقبه 12/11/:
روز:
خودآگاهي فنا ناپذير است و تو تا زمانيكه از اين امر آگاه نشوي چگونه مي تواني زندگي شاد و خرمي را سپري كني؟ اگر مرگ پايان همه چيز باشد، همه چيز بيهوده خواهد بود. اما تا كي مي تواني طفره بروي؟ تو چه به صداي در گوش دهي چه نه، مرگ روزي آنرا خواهد گشود و وارد خواهد شد. حتي از تو نخواهد پرسيد كه « قربان، آيا مي توانم داخل شوم؟ » با وجود مرگ، نمي توان معنايي براي زندگي قايل شد. اگر همه چيز به گورستان ختم مي شود، چه اهميتي دارد كه تو يك گناهكار باشي يا يك پرهيزكار؟ يك انسان سرشناس باشي يا يك گمنام؟ مرگ همه را با هم برابر مي كند. اما اگر چيزي فراتر در تو وجود داشته باشد كه مرگ را به مبارزه بطلبد، آنگاه زندگي معنا خواهد يافت و آنچه تو انجام مي دهي اهميت خواهد داشت. آنگاه هر عمل تو ارزشمند خواهد بود، زيرا هر عمل از منبعي فنا ناپذير، از وجود تو برمي خيزد و مظهر وجود توست. نه فقط مظهر وجود توست، بلكه تو را آشكار مي كند- هم براي ديگران و هم براي خودت. تجلي وجود توست. آنگاه آفرينندگي تو تجلي وجود تو خواهد بود و هر عملت درپهنه جاودان زندگي داراي اهميت و معنا می شود. پيروزي فقط زماني بدست مي آيد كه از آنچه در وجودت فنا ناپذير است آگاه شوي- و اين آگاهي امكان پذير است. تمام جست و جو از پي آن همه چيزهميشه ماندگار است.
شب:
انسان در پوشش « خود » مجروح و بيمار است. پيوسته آزرده، در رنج و عذاب، بدبختي و دل نگراني است. احساس مي كند به هيچ دردي نمي خورد اما نمي گذارد اين جراحت كه به او آسيب فراواني رسانده شفا يابد. آنرا در برابر خورشيد و باد و باران قرار نمي دهد. مخفي و پوشيده نگاهش مي دارد، زيرا از آشكار كردن آن مي هراسد. مي ترسد كه مبادا كه كسي از جراحت او آگاه شود. و چون جراحتش را مخفي نگاه مي دارد، هرگز شفا نمي يابد. در پشت لايه هاي دورويي و تظاهر پنهان مي ماند و همچون سرطان روز به روز بزرگتر مي شود. هرقدر بزرگتر مي شود، آنرا مخفي تر مي كند تا اينكه اندك اندك همه زندگي او يك سياهچال مي شود. زندگي مردم، سياهچال است و آنان خود مسوول آن هستند. اين جهنم به دست خودشان ايجاد شده است. خدا هميشه آماده است تا شفا ببخشد اما ما بايد خودمان را آشكار كنيم. بايد لخت و برهنه، بدون هيچ راز و پنهاني در برابر هستي بايستيم تا بي درنگ روند شفا يافتن ما آغاز شود. هرگاه چنين شود، باورت نخواهد شد كه همه جراحتها به اين سرعت ناپديد شده اند. گويي از اول وجود نداشتند. يك توهم و يك كابوس بودند. در حقيقت هم يك كابوش هستند. شفا هميشه به دست هستي انجام مي يابد اما تو بايد امكانش را براي او فراهم كني. بايد جراحتها و جاهايي را كه صدمه ديده است به او بنمايي. نبايد طبيب را گول بزني، بلكه بايد واقعيت را هر قدر هم كه زشت باشد با او در ميان بگذاري تا او بتواند چرك و عفونت را بيرون بكشد و به درمان تو كمك كند.
318
آزادي كودكان
كودكان به آزادي نياز دارند. اين يكي از مهم ترين نيازهاي امروزي است. در دنياي كنوني به كودكان اجازه نمي دهند خود را بشناسند. اجتماع در وجود انسانها، خودهاي كاذب مي سازد. اجتماع به كودكان، ايده آلها و ايده هاي مختلف را ديكته مي كند و آهسته آهسته محدوده مرزهاي ديكته شده، كوچك و كوچكتر مي شود تا جاييكه كودك احساس خفگي مي كند. به نظر مي رسد حصارهايي كه گرد كودكان را فرا گرفته، بسيار مستحكم است. آنها در همين حصارها رشد مي كنند؛ بدون اينكه طعم واقعي زندگي را بچشند؛ بدون اينكه شكوه و عظمت هستي را درك كنند.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ شنبه دوازدهم بهمن 1387   توسط توحید
|
مراقبه 11/11/:
روز:
بسان پيوستن رودخانه به دريا، انسان مراقبه گر به هستي مي پيوندد و با آن يكي مي شود. آنگاه دوگانگي از ميان مي رود- و اين همان تجربه فناناپذيري است. آنگاه تو وجود خواهي داشت اما نه جدا از كل. جزيي از كل مي شوي. جزيي اصلي و اساسي از كل. كسانيكه به اين مرحله رسيده اند انسانهايي بيدار شده هستند. بدليل وجود نور، انسان بيدار شده را انسان به روشني رسيده مي خوانند. او نور درون خويش را ديده و اين بزرگترين تجربه زندگي است. زندگي به راستي فرصتي است براي ديدن نور درون، نوريافتن و به روشني رسيدن.
شب:
حقيقت يعني تجربه. حقيقت يك باور نيست. باورها هميشه دروغين هستند. ممكن است زندگي تو را كمي راحت تر كنند. فقط همين! باورها همچون داروهاي آرام بخش هستند. حقيقت بيدارگر است و انسان نيازمند بيدار شدن است، نه نيازمند آرام بخشهايي براي رفتن به خوابي عميق. رويگرداني از حقيقت يعني همچنان بدبخت ماندن. لازمه جستجوي حقيقت اين نيست كه پيش فرضهايي داشته باشيم. در ناداني كامل و بدون دانستن چيزي به پيش برو. هرگاه كسي در حالت ناداني حركت كند، ناگزير از حقيقت آگاه خواهد شد و حقيقت شادماني به همراه مي آورد. من مي كوشم تو را به جستجو ترغيب كنم، زيرا جستجوي صحيح است كه تو را به حقيقت مي رساند. آنگاه شادماني و خير و بركت از آن تو خواهد شد.
317
تنهايی
نمي توانيم از خود فرار كنيم. هيچ راهي وجود ندارد. راهي براي فرار از تنهايي وجود ندارد. هرچه بيشتر بكوشيد از تنهايي فرار كنيد، احساس تنهايي بيشتري خواهيد داشت. اگر تنهايي را بپذيريد، آنرا دوست بداريد و از آن لذت ببريد، خواهيد ديد كه از ميان مي رود و اگر هم باقي بماند، زيبايي خاص خودش را خواهد يافت. ما تنها خلق شده ايم و تنهايي، آزادي ماست. تنهايي مقابل عشق نيست. در واقع، فقط كسي كه تنهايي را پذيرفته است، مي داند چگونه عشق بورزد. اين تناقض عشق است؛ تنها كسي كه تنهاست، مي تواند عشق بورزد و تنها كسي كه عشق مي ورزد، تنها مي شود. تنهايي و عشق با هم اند، پس اگر نمي توانيد تنها باشيد، نمي توانيد عاشق باشيد. در اينصورت، اين به اصطلاح عشق شما، فرار از خودتان است. اگر نمي توانيد در تنهايي با خودتان ارتباط برقرار كنيد، چگونه مي توانيد با ديگري رابطه داشته باشيد؟ عشق مصنوعي در جهان وجود دارد كه در آن انسانها مي كوشند از خودشان فرار كنند. در اين عشق، هر دو طرف مي خواهند ماواي خود را در وجود ديگري بيابند. اين يك فريب دو طرفه است. تنهايي ما جزيي از وجود و فرديت ماست. از تنهايي شروع كنيد. حتي عشقتان بايد از تنهايي آغاز شود. در اينصورت، قادر خواهيد بود واقعا عشق بورزيد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ جمعه یازدهم بهمن 1387   توسط توحید
|
مراقبه 10/11/:
روز:
انساني كه فقط مراقبه را مي شناسد و انساني كه فقط عشق را مي شناسد هردو چيزي كم دارند. انسان كامل هم مراقبه را مي شناسد و هم عشق را. او هردو روي سكه را در دست دارد. تمام چيزهاي باارزش درون وجودش را در اختيار گرفته است. زندگي اش پديده اي دلپذير، ترانه اي زيبا و سرگذشتي جذاب است. او چيزي از فراسو در زمين است. در زمين زندگي مي كند اما جزيي ازآسمان است. يك معجزه است. يك تناقض است. اما درمتناقض بودنش كل و يكپارچه است – و كل بودن همان مقدس بودن است. اين تعريف من از انسان مقدس است.
شب:
مي گويند هرچه بكاري آنرا درو مي كني. اگرما بدبخت و غمگين هستيم، به آن معناست كه بذر بدبختي كاشته ايم. هيچكس ديگر براي ما بدبختي نمي آفريند. البته بين كاشتن و دروكردن فاصله ا ي وجود دارد و بدليل آن فاصله، گمان مي كنيم كسي ديگر مسوول است. آن فاصله ما را مي فريبد. مسووليت كامل زندگي ات را بعهده بگير. اگر زندگي ات زشت است، احساس مسووليت كن. اگر زندگي ات چيزي جز رنج و عذاب نيست، مسوول آن باش. در آغاز بسيار سخت است كه بپذيري « من مقصر اصلي زندگي جهنمي خود هستم » اما فقط در آغاز چنين است. بزودي درهاي دگرگوني به رويت باز خواهند شد، زيرا اگر من مسوول زندگي جهنمي خود باشم پس مي توانم بهشت را نيز بيافرينم. اگر من اين همه رنج و بدبختي آفريده ام پس همچنين مي توانم بسي شور و سرمستي بيافرينم. مسووليت پذيري، با خود آزادي و آفرينندگي مي آورد. لحظه اي كه آگاه شوي هر آنچه كه هستي آفريده خود توست، از بند اسارت تمام عوامل و شرايط بيروني آزاد مي شوي. آنگاه همه چيز به تو بستگي خواهد داشت. مي تواني ترانه هايي زيبا بخواني. مي تواني زندگي را جشن بگيري. مي تواني بزم شادي برپا كني. هيچكس قادر نيست مانع آن شود. اين شان انساني توست. خدا براي فرد احترامي بسيار قايل است و انسان فقط زماني به فرد تبديل مي شود كه تمام مسووليتهاي خود بعهده گيرد.
316
جست و جو
لائوتزو گفته است: «جست و جو كنيد، اما نخواهيد يافت. دست از جست و جو كردن بكشيد و خواهيد يافت. » اين يكي از مهم ترين جملاتي است كه تاكنون گفته شده. در هر جست و جويي آنچه را به دنبالش هستيد، از دست مي دهيد. در جست و جو كردن، اين نكته را پذيرفته ايد كه آنچه را به دنبالش هستيد، نداريد. مشكل هم همين جاست. هرآنچه را بدنبالش هستيد، از قبل داريد. با جست و جو كردن، عصبي و پر تنش مي شويد؛ زيرا چيزي را به دنبالش هستيد، نمي يابيد. درست مثل مردي كه به دنبال عينكش مي گردد، در حالیكه عينك به چشمانش است. به اين ترتيب، او هرگز نمي تواند عينكش را پيدا كند؛ مگر اينكه به ياد آورد: « اگر من مي توانم بدون هرگونه مشكلي ببينم،عينك بايد روي چشمانم باشد، در غير اينصورت چگونه خوب مي بينم؟ » حقيقت، در خود جست و جو نهفته است. جست وجوگر بدنبال خودش مي گردد؛ نكته اي كه انسان سالهاست مي كوشد آنرا حل كند، اما هرچه بيشتر پيش مي رود، از حل آن عاجزتر مي شود. اين جمله لائوتزو از خردمندانه ترين جملات است: « جست و جو را متوقف كن و فقط باش. » فقط باش تا شگفت زده شوي؛ زيرا با بودن، خواهي يافت.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ پنجشنبه دهم بهمن 1387   توسط توحید
|
مراقبه 9/11/:
روز:
مردمي گمان مي كنند بين دو شب يك روز وجود دارد و مردمي ديگر گمان مي كنند بين دو روز يك شب وجود دارد. هر دو گروه درست مي گويند اما اين چه به درد تو مي خورد؟ اگر تو بگونه اي منفي بينديشي زندگي ات سراسررنج وغم و بدبختي خواهد بود. و يك شخص بدبخت چگونه ممكن است ديندار باشد؟ او چه دارد كه بابت آن از خدا سپاسگزاري كند؟ فقط يك انسان خوش و شاد مي تواند ديندار باشد، زيرا او چيزهاي زيادي دارد كه بابت آنها از خدا سپاسگزاري كند. زندگي هرروز گلهايش را بر سراو مي افشاند. نقل است روزي عارفي از يك ساختمان صد طبقه پايين افتاد. او در آن ساختمان بسيار سرشناس بود و همه ساكنان آنجا او را مي شناختند. همسايه هایی كه از پنجره منزلشان شاهد سقوط او بودند يك به يك از او مي پرسيدند " حال شما چطور است؟ " و او پاسخ مي داد " تا حالا كه خوب بوده!" او در حال سقوط همچنان مي گفت " تا حالا كه خوب بوده! " اين درست است: " تا حالا كه خوب بوده." هرچه كه اتفاق خواهد افتاد، خواهد افتاد. اما كسي كه مي تواند تا پايان بگويد " تا حالا كه خوب بوده" پايان او كاملا متفاوت خواهد بود، زيرا پايان او، روي هم انباشته شدن مجموع رويكردهاي اوست. آن پايان ممكن نيست از جايي ديگر بيايد. از وجود خود او برمي خيزيد. حتي مرگ او نيز زيبا خواهد بود.
شب:
انسان داراي سه منبع انرژي است. يكي بدن است، ديگري ذهن و سومي قلب. در نقطه اي كه اين سه جريان باهم تلاقي مي كنند، به هم مي پيوندند و با هم يكي مي شوند، چهارمي پديد مي آيد و آنرا تنها ( turia ) مي نامند كه سرآغاز معنويت و دگرگوني و سرآغاززندگي واقعي، راست و درست، جاودان و الهي است. اين سه جريان در همه وجود دارد اما آنها به هم پيوسته نيستند. در واقع آنها هريك در مسيري متفاوت حركت مي كنند. ذهن تو را به سويي مي كشد، قلب به سويي ديگر و بدن راه خود را مي رود. آنها هرگز باهم به توافق نمي رسند. اگر تو فعاليتهاي دروني خود را به تماشا بنشيني، شگفت زده خواهي شد. بدن مي گويد " بس است ديگر نخور دارم بالا مي آورم" اما ذهن پا فشاري مي كند "اين بستني خيلي خوشمزه است. فقط يك خورده ديگر..." و قلب مي گويد " اين خيلي زيباست. " ذهن مي گويد "تو خيلي ناداني، تو احمقي، ديوانه اي." هر زمان كه قلب گرفتار عشق مي شود ذهن مي گويد " تو كور شده اي" قلب در هر جهتي حركت مي كند، ذهن در آن ايرادي مي يابد. آنها در دنيايي متفاوت به سر مي برند. هدف مراقبه آن است كه به اين نيروهاي ناموافق كمك كند به هم بپيوندند و با هم هماهنگ شوند. آنگاه تو سرشار از انرژي مي شوي، زيرا تمام آن انرژيهايي كه در دشمني با هم بي جهت هدر مي رفتند، در اختيار تو قرار مي گيرند. و اين همان انرژي است كه به بالهاي تو تبديل مي شود و تو را به فراسو مي برد.
315
شهامت
رشد كردن و رسيدن به آنچه سرنوشت شماست، شهامت و شجاعت مي طلبد. افرادي كه هراس دارند، نمي توانند از شناخته شده ها فراتر روند. در دنياي شناخته شده، نوعي آسايش و امنيت به آنها مي بخشد. در اين دنيا هركس مي داند در برخورد با موقعيتهاي مختلف، چگونه عمل كند. انسان مي تواند در غفلت باقي بماند و براي بيدار شدن تلاش نكند؛ زيرا ماندن در دنياي شناخته شده راحت تر است. با گذشتن از مرز دنياي شناخته شده، ترس شروع مي شود؛ زيرا از دنياي ناشناخته ها هيچ نمي دانيد. در اين دنيا از آنچه بايد بكنيد و آنچه نبايد انجام دهيد، بي خبريد. حالا ديگر از خودتان اطمينان نداريد و مي دانيد كه ممكن است اشتباه كنيد و راه را اشتباه برويد. اين ترسي است كه انسانها را وا مي دارد به دنياي شناخته شده بچسبند. خطر كردن هنر بخشي از زندگي است. تنها با خطر كردن است كه در زندگي رشد مي كنيد و بالغ مي شويد. اگر مزه رهايي و شهامت را بچشيد، هرگز از اين خطر كردن پشيمان نخواهيد شد و درك مي كنيد معناي سوزاندن دو طرفه شمع زندگي چيست. حتي يك لحظه از چنين زندگي سرشاري، رضايت بخش تر ازيك زندگي ساده و معمولي تا ابد است.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ چهارشنبه نهم بهمن 1387   توسط توحید
|
مراقبه 8/11/:
روز:
به ياد داشته باش انسان چون بومي سفيد قدم دردنيا مي گذارد. خدا هيچ طرح و نگاري در تو ايجاد نمي كند. تو از قبل برنامه ريزي نشده اي. چيزي بنام سر نوشت وجود ندارد. سرنوشت اختراع انسانهاي ترسو و بزدل و كساني است كه نمي خواهند از زندگي شان چيزي پديد آورند. آنان همه مسووليتها را به گردن خدا مي اندازند و آنرا سرنوشت، قسمت و هزاران چيز ديگر مي خوانند. اما همه اينها اساسا ترفندهايي براي شانه خالي كردن از اين است كه " من مسوول زندگي خود هستم. هرآنچه كه اكنون هستم خودم آفريده ام و هرآنچه قرار است فردا باشم، آنرا امروز مي آفرينم. در مورد ديروز كاري نمي توان انجام داد. نبايد در مورد آن نگران بود. هر آنچه كه بود گذشته. اما امروز هنوز در دسترس است و از امروز است كه تمام فرداها پديد خواهند آمد. " و اگر تو اندكي هشيار باشي، همه ماجرا دگرگون مي شود. ما كاملا مسوول هر آنچه هستيم، كه هستيم. اين نخستين چيزي است كه بايد بپذيريم اين كار در آغاز دردآور است، زيرا " خود " احساس مي كند از هم متلاشي مي شود: " من مسوول هستم؟ پس همه اين شلوغي و آشفتگي را خودم آفريدم؟ " اين، " خود " ما را آزرده مي كند اما اگر از آن آگاه شويم، اين آگاهي به سرآغازي براي يك زندگي جديد تبديل مي شود. تكانهايي كوچك كافيست تا چهره غمگين را به چهره اي خندان تبديل كند. اما هركاري بايد بكنيم بايد همين امروز انجام دهيم، زيرا گذشته ديگر وجود ندارد و آينده هنوز نيامده است. آنچه در دسترس ماست امروز است و امروز به تنهايي كافيست.
شب:
تولدي جسماني وجود دارد كه همه آنرا از سر مي گذرانند. با اين تولد، تركيب ذهن ابدي در اختيار تو قرار مي گيرد. اين تولد فقط فرصتي براي تولد روحي است. تا زمانيكه تولد دوم صورت نپذيرد، تو براستي زندگي نكرده اي. تولد نخست تنها يك فرصت است. بذري است كه هنوز شكوفا نشده و به درخت تبديل نشده است. بهار آن بذر هنوز نرسيده. هنوز به گل ننشسته و رايحه اش را نپراكنده است. من نمي كوشم به تو ديني رسمي عرضه كنم. نمي خواهم به تو آييني را عرضه كنم كه در آن وابماني، بلكه مي خواهم به تو وجودي جديد، انسانيتي جديد و خودآگاهي جديد ببخشم. تو بايد دو مرحله را پشت سر بگذاري. نخستين مرحله مرگ است. مرگ كهنه و قديمي. مرگ گذشته. مرگ شيوه اي كه تاكنون با آن زندگي كرده اي. و دومين مرحله، زايش دوباره است. انگار كه همين امروز متولد شده اي، از نو آغاز كن. اين فقط يك تشبيه نيست، بلكه براستي چنين است. تو امروز دوباره متولد مي شوي. بگذار اين تا ژرفاي قلبت رخنه كند تا بتواني از گذشته گسسته شوي. آنگاه شب تاريك به پايان مي رسد و خورشيد در آسمان طلوع مي كند.
314
موسيقي دروني
در زبان سانسكريت، كلمه نادا بمعناي موسيقي است. در زبان اسپانيايي، همين كلمه معناي هيچ دارد. معناي دوم هم زيباست؛ زيرا موسيقي اي كه من در باره اش صحبت مي كنم، موسيقي سكوت است. اين موسيقي در متن وجود ماست و هماهنگي دروني را نشان مي دهد. اما در دنياي بيرون، موسيقي هماهنگي ستاره ها، سيارات و كل هستي است. به جز انسان، همه اجزاي هستي، براي نواختن اين موسيقي كوك و هماهنگ هستند. اين انسان است كه چهره اي زشت پيدا كرده است؛ تنها به اين دليل كه ما بيهوده سعي مي كنيم كه خودمان را ببخشيم و چيزي خاص باشيم. لحظه اي كه آرزوي «خاص بودن » در ما شكل مي گيرد، از هماهنگي خارج مي شويم. هستي، فقط بودن را مي شناسد. خاص شدن، فقط تب ذهن بيمار است. انسان هرگز از وضعيت موجود خود راضي و خشنود نيست. همين ناخشنودي، زشتي مي آفريند. انسانها پر از شكوه و نارضايتي اند. آنها زياده خواهند و حتي اگر چيزهايي را كه آرزو دارند، به دست آورند، بازهم راضي نيستند و بيشتر مي خواهند. ذهن در خواستهاي خود را هر روز بيشتر و بيشتر مي كند و اين بيماري كنوني بشر است. به محض اينكه آرزوي خاص شدن را رها كنيم، نوايي هماهنگ و موزون از درونمان به گوش مي رسد. شكوه و زيبايي بودا همين نواست. او از اين موسيقي و هماهنگي سرشار بود و اين هماهنگي از او بيرون مي تراويد و حتي ديگران را خشنود مي ساخت.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ سه شنبه هشتم بهمن 1387   توسط توحید
|
مراقبه 7/11/:
روز:
هميشه شاد و خندان باش! كوچكترين فرصت را از دست مده! مردم بسيار نادان اند. كوچكترين فرصت بدبختي و غم را از دست نمي دهند. اگر هم فرصتي براي بدبختي وجود نداشته باشد، آنرا اختراع مي كنند و در خيال خود مي آفرينند. اگر در زمان حاضر آنرا نيابند، گذشته را زير و رو مي كنند و اگر در زمان گذشته پيدايش نكنند، در آينده بدنبال آن مي گردند. در همه حال بايد چيزي را بيابند كه نگران آن باشند و احساس بدبختي كنند. جاي تعجب نيست كه دنيا اينچنين سرشار از رنج و بدبختي است. به همين گونه بايد در مورد شاد و خندان بودن فرصت طلب بود. كوچكترين فرصت شادماني را از دست مده. هر روز هزار و يك فرصت دربرابر تو قرار مي گيرد. آنگاه كه آگاه و هشيار شوي، از اينكه تا كنون چه فرصتهايي بيشماري را از دست داده اي حيران خواهي شد. هر گامي كه بر مي داري، با فرصتهايي روبرو مي شوي. لازم نيست آنها را اختراع كني. لازم نيست تصورشان بكني. آنها هميشه از راه مي رسند. خداوند پيوسته آنها را در برابر تو مي گسترد. اما ما به نگرش و رويكردي نادرست عادت كرده ايم. رويكردمان به زندگي منفي است. خار را برمي گزينيم و غافليم. اگر تو خار را برگزيني و از گل چشم بپوشي، دير يا زود هيچ گلي براي تو وجود نخواهد داشت. فقط و فقط خار خواهد بود. حتي گلها نيز تبديل به خار خواهند شد، زيرا رويكرد تو به گونه اي است گل تو را به ياد خار خواهد انداخت. عكس اين موضوع نيز امكان پذير است: اگر تو گل را برگزيني، حتي خار نيز تو را به ياد گلهاي زيبا خواهد انداخت. خارها ازنگاهت ناپديد و زندگي ات گل باران خواهد شد. هميشه در بهار خواهي بود. و آنگاه خدا چندان از تو دور نيست. بسيار نزديك است. با بروز شادماني مي تواني خدا را نزديكتر از تپش قلبت احساس كني.
شب:
اميال و آرزوها چيزي نيستند مگر تاريكي. وفتي تمام اميال و آرزوها ناپديد شوند، ديگر به بدن باز نخواهي گشت، بلكه جز بيكران می شوی و آگاهي ات چون نور عمل مي كند. ما اين حالت را نهايت آزادي مي ناميم، زيرا در قالب بدن قرار گرفتن، اسارت است. بدن چيزي محدود است و تو نامحدودي. وجود نامحدود تو زير فشار دنياي محدود و كوچك بدن قرار دارد و به همين دليل پيوسته احساس تنش و ناراحتي مي كني. شايد دقيقا چنين احساسي وجود نداشته باشد اما همه بگونه اي مبهم احساس مي كنند چيزي ايراد دارد. آنچه كه ايراد دارد اين است كه ما نامحدود هستيم و مي كوشيم كه از راه دنياي كوچك بدن وجود داشته باشيم. آگاهي، تو را ازبدن مي رهاند. و لحظه اي كه آگاه شوي تو بدن نيستي، تمام اميال و آرزوها كه به دست بدن برآورده مي شوند نيز ناپديد مي شوند. به اين مي ماند كه نوري را به اتاقي تاريك وارد مي كني و همه تاريكي ناپديد مي شود.
313
مهارت
مدي تيشن واقعي، مهارت است، نه هنر؛ مهارت هماهنگي و يكي شدن با سكوت خود انگيخته. اگر مشاهده كنيد، متوجه مي شويد كه در طول بيست و چهار ساعت شبانه روز، لحظاتي خود به خود وارد اين سكوت مي شويد. اين لحظات، بدون تلاش رخ مي دهند و ما از آن ها غافل مانده ايم. بايد ببينيم كه اين لحظات سكوت چه زماني فرا مي رسند و هنگاميكه فرا رسيدند، بايد هرچه را انجام مي دهيم، متوقف كنيم، آرام بنشينيم و فقط همراه اين لحظات جاري شويم. اين لحظات بي شك مي آيند. آنها طبيعي هستند؛ پنجره هايي كه خود به خود باز مي شوند. ما به قدري مشغوليم كه متوجه باز شدن اين پنجره ها و نسيمي كه به درون مي وزد و خورشيد كه مي تابد، نمي شويم. صبح هنگام كه پس از خواب طولاني و عميق، سرحال و باطراوت هستيد، با حضور و آگاهي براي درك اين لحظات مراقبه كنيد. آرام و ساكت زير يك درخت، كنار يك رودخانه يا در اتاق خود بنشينيد و فقط باشيد... لازم نيست كار خاصي انجام دهيد. فقط اين لحظات سكوت را گرامي بداريد و در پي آن نباشيد كه اين لحظات را طولاني كنيد. به محض اينكه مهارت اين كار را كسب كرديد. اين لحظات بيشتر و بيشتر مي شوند. سپس احساس نوعي هماهنگي با آنها به شما دست مي دهد و اين لحظات، عميق و عميق تر مي شوند و عاقبت به جايي مي رسيد كه اين لحظات هميشه وجود دارند و حتي مي توانيد آنها را لمس كنيد. ولي فراموش نكنيد كه اين مهارت است، نه هنر. نمي توانيد آنرا فرا بگيريد، بلكه بايد با آن هماهنگ شويد و آنرا جذب كنيد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ دوشنبه هفتم بهمن 1387   توسط توحید
|
مراقبه 6/11/:
روز:
قبل ازهر چيز راضي و خرسند شو تا آنگاه زندگي تو منبع شادماني ديگران شود. اين يگانه خدمت واقعي به مردم است. دگرگون شدن بمعناي تغيير دين نيست، بلكه تغيير خودآگاهي است. وقتي تو ديگر خواب نباشي، وقتي تو ديگر از افكار ، خاطره ها و اميال و آرزوها انباشته نباشي و در سكوت مطلق به سر بري، اين يعني دگرگوني. وقتي سر تو ناپديد شده و قلب جاي آنرا گرفته باشد، وقتي تو بي سر و يك قلب خالص باشي، اين يعني دگرگوني. دگرگوني امري دروني است. تنها دگرگوني حقیقی که وجود دارد، دگرگون شدن از ذهن به مراقبه است، زيرا اينكار همه وجود تو را دگرگون مي كند. تو را از ناخرسندي و ناخشنودي به رضايت و خشنودي فراوان مي رساند.
شب:
مراقبه كنش و فعاليت نيست، آگاهي محض است. اما با شروع مراقبه معجزه اي رخ مي دهد. بزرگترين معجزه زندگي. بدنت زيبا و جذاب مي شود. ديگر پر تنش و بي قرار نيست. به نور تبديل شده است، سبك و رها. مي تواني ببيني باري سنگين به بزرگي كوهها از بدنت خارج مي شود. تمام سموم از بدنت پاكسازي مي شوند. ذهنت ديگر مثل گذشته فعال نيست. فعاليت ذهن كم و كمتر مي شود و شكافهايي بوجود مي آيد. شكافهايي كه هيچ فكري در آنها نيست. اين شكافها زيباترين پنجره هستند، زيرا مي تواني از ميان آنها همه چيزي را همانگونه كه هست و بدون مداخله ذهن ببيني. اندك اندك خلق و عواطف تو ناپديد مي شود. ديگر نه شادي نه غمگين. تفاوت بين شادي و غم كم و كمتر مي شود تا اينكه به زودي به نقطه تعادل مي رسد. لحظه اي است كه خوش بودن را احساس مي كني. آن آرامش، آن سكوت و آن تعادل همان احساس خوشي است. هيچ قله اي وجود ندارد و هيچ دره اي. هيچ شب تاريك و هيچ شب مهتابي. تمام قطبهاي متضاد از بين مي روند. تو دقيقا در ميانه قرار مي گيري. اين معجزه ها ژرف و ژرف تر مي شوند و در نهايت، زمانيكه بدنت در تعادل كامل و ذهنت در سكوت محض بسر مي برد و قلبت ديگر از اميال و آرزوها انباشته نيست، جهشي بزرگ در تو روي مي دهد. ناگهان از روح خويشتن آگاه مي شوي. ودر آن لحظه همه چيز نوراني مي شود چشمان درون تو گشوده شده است. فقط از راه چشمان درون و آن نور است كه از حقيقت هستي آگاه مي شوي. و حقيقت رهايي بخش است.
312
ماوراي ماده
ماده همه چيز نيست و كسانيكه چنين باور دارند، زندگي اي سطحي خواهند داشت. آنها مدام به دور خود مي چرخند و هرگز به ماوراي حقيقي خود نمي رسند. ماواي حقيقي، در مركز وجودتان واقع شده است. رفتن به ماوراي ماده راستين خود؛ دانستن اينكه شما آگاهي هستيد و كل هستي از آگاهي تشكيل شده است. آگاهي محصول فرعي ماده نيست. ماده فقط جسم آگاهي است. ماده پوسته و لباس آگاهي است. ماده معبدي است كه آگاهي در آن ساكن است. اين معبد به خاطر آگاهي بنا شده است، نه برعكس. ماده به سبب آگاهي وجود دارد، نه برعكس. ماده، آگاهي نهان و بالقوه است و آگاهي، ماده اي است كه به بيداري رسيده. در نهايت يك چيز وجود دارد؛هرچه مي خواهيد بناميدش، ولي اين چيز دو حالت دارد: حالت نهان و حالت بيدار. هنگاميكه ماده از وجود خود باخبر مي شود، آگاهي است و هنگاميكه آگاهي وجود خود را از ياد مي برد، ماده است. كسانيكه فكر مي كنند ماده همه چيز است، در غفلتند. زندگي آنها دست و پا زدن در تاريكي است و در تاريكي، فقط به اين طرف و آن طرف مي خورند و به خود و ديگران آسيب مي رسانند. زندگي آنها از اختلاف، اصطكاك، خشونت و جنگ تشكيل شده است. آنها هرگز نمي فهمند عشق چيست؛ زيرا عشق هنگامي اتفاق مي افتد كه پر از نور باشد. كسي كه به خودشناسي نايل شده، دلنشين است؛ حضور او همانند عشق شيرين است.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ یکشنبه ششم بهمن 1387   توسط توحید
|
مراقبه 5/11/:
روز:
انسان خشنود و خرسند سراسر عشق است. حتي عاشق هم نيست، بلكه فقط عشق است و بس. از بهر خود عشق، عشق مي ورزد، زيرا اين كار، يگانه راه قدرداني از هستي است. عشق، شكرگزاري و عبادت اوست. بنابراين او همواره به همه كس و همه چيز عشق مي ورزد، بدون اينكه در عوض چيزي بطلبد. فقط از خود مي بخشد، زيرا خدا آنقدر به ما داده است كه بايد مقدار اندكي ا زآنرا به ديگران ببخشيم. و معجزه اينجاست كه ما هر قدر بيشتر ببخشيم، بيشتر دريافت مي داريم. چون با راز و هنر بخشيدن آشنا شوي، ممكن نيست دراين باره خست به خرج دهي. تا حد امكان خواهي بخشيد، زيرا هر قدر بيشتر ببخشي، بيشتر دريافت مي داري. شادماني خود را بخش. عشق و مهرباني خود را ببخش. هر چه را كه داري ببخش- تمام ثروتهاي دروني ات را. اينگونه بخشيدن، منظور من ازآن است كه « انسان خرسند سراسر عشق است.» پس ذهنت را از ناخرسندي به خرسندي دگرگون كن تا معجزه را ببيني. تا عشق درهزاران جهت، درهزاران بعد و هزاران راه از تو جاري شود. تا زندگي چنان شكوهمند شود كه عقل ازدرك آن عاجز و ذهن از هضم آن ناتوان باشد. راز بزرگ هستي و اوج سرمستي.
شب:
بمير تا دوباره متولد شوي! اين همان مفهوم نماد صليب در مسيحيت است. اما مسيحيان اين مفهوم را به فراموشي سپرده اند. همانگونه كه پيروان ديگر اديان پيام اصلي بنيان گذاران دين شان را از ياد برده اند. بسيار عجيب مي نمايد كه پيروان مسيح خود را مسيحي مي خوانند اما درعمل، روح مسيح را به نابودي مي كشانند. نخست بدن مي ميرد. تو پندار داشتن بدني جدا و مستقل را دور مي اندازي. مي تواني ابلهانه بودن چنين پنداري ببيني. هستي هر لحظه انرژي جديدي را در تو سرازير مي كند- چگونه مي تواني خودت را جدا از هستي بپنداري؟ اگر تو از نفس كشيدن باز بماني خواهي مرد! پس از آن، نوبت ذهن لطيف تر و افكار است- اينها نيز از بيرون در تو وارد مي شوند. همانگونه كه هوا، غذا و آب از بيرون تامين مي شوند، ذهن تو پيوسته از بيرون فكر و انديشه مي اندوزد. ذهن در هيات ماهيتي جدا و مستقل مي ميرد. و سپس در سومين روز – اين سه روز نمادين هستند- لطيف ترين پديده رخ مي دهد: احساسات، عواطف و قلبها مي ميرند. و آنگاه رستاخيز مي شود. وقتي اين سه ناپديد شده باشند و تو با هستي يكي شده باشي، ناگهان از وجودي آگاه مي شوي كه متعلق به تو نيست، بلكه جهاني است. اين همان رستاخيز است.
311
كوه دروني
هنگاميكه كاملا ساكت و خاموش هستيد و ذهنتان از حركت باز ايستاده، احساس مي كنيد همانند قله كوهي مرتفع هستيد؛ پوشيده از برف. كوهها هميشه جست و جو گران مدي تيشن را به خود جذب كرده اند. سكوت و سكوني كه در كوهها وجود دارد، براي اين سالكان جالب و جذاب بوده است. كوهها هميشه ثابت و استوار در جاي خود ايستاده اند و نحوه ايستادنشان طوري است كه گويي در تمركزي عميق فرو رفته اند. تحركات ذهني – افكار، آرزوها و توهمات مختلف – باعث بدبختي و بيچارگي مي شوند. وقتي ذهن تحركي نداشته باشد، ناپديد مي گردد. شما هستيد، ولي ديگر ذهني وجود ندارد. اين حالت بي ذهني، باعث مي شود تجربه اي اندك از كوه دروني خود داشته باشيد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ شنبه پنجم بهمن 1387   توسط توحید
|
مراقبه 4/11/:
روز:
مردم هميشه از همه چيز نا خرسندند. ناخرسندي يك عادت شده است. نه اينكه اگر آنان پول بيشتر، خانه اي بزرگتر، همسري مناسبتر، فرزنداني بهتر يا شغلي ايده آل تر داشته باشند، خرسند خواهند شد- نه اينگونه نيست. هرچه هم داشته باشند، همچنان ناخرسند خواهند ماند. چه فقير باشند چه ثروتمند، همچنان ناخرسند خواهند ماند. ناخرسندي يكي از عادتهاي ذهن است. ذهن زندگي خود را از راه آن مي گذراند. طبيعت ذهن بگونه اي است كه ممكن نيست خرسند شود. وقتي از اين حقيقت آگاه شوي معجزه اي رخ مي دهد. آنگاه مي تواني ذهن را كنار بگذاري، زيرا ذهن، تو را هيچگاه خرسند نخواهد كرد. اين در طبيعتش نيست. بنابراين تو درجستجوي ناممكن هستي. اگر دريابي چرا ناخرسند هستي، اگر براي ناخرسندي خود بهانه اي پيدا نكني و آنرا عمل ذهن بداني، آنگاه مي تواني خود را از آن كنار بكشي. اين كار بسيار آسان است. فقط بايد آنرا ببيني. ذهنت را تماشا كن. به گذشته بنگر. بارها چنين پنداشته اي كه اگر به چيزي معين دست يابي خرسند خواهي شد و تو به آن دست يافتي و خرسند نشدي. مردم بارها و بارها در يك گودال مي افتند. پس ذهنت و تمام خطرهايي كه تو را گرفتار آنها مي كند تماشا كن. براي ايجاد يك دگرگوني چيزي لازم نيست مگر به تماشا نشستن ذهن. و از راه اين آگاهي، همه چيزي با پاي خود خواهد آمد. به آرامي و بدون هيچ تلاشي.
شب:
ريشه هاي ما دركانون وجود ماست. اگر ما علفهايي هرز هستيم، ريشه هايمان در كانون وجودمان است و اگر مي خواهيم گل سرخ شويم بايد ريشه هاي بوته هاي گل سرخ را در كانون وجودمان بدوانيم تا شاخ و برگها، گلها و رايحه هاي آنها در پيرامونمان ظاهر شود. اما ما نمي توانيم از پيرامون به كانون حركت كنيم. جهت حركت هميشه از كانون به پيرامون است. و به همين دليل است كه مدت هزاران سال، مذهبيون، اخلاقيون، و ديگر اصلاح گراياني كه كوشيده اند پيرامون را تغيير دهند، بشر را گمراه كرده اند- كانون وجود همچنان بدون تغيير مانده است. ريشه ها علف هرز هستند و ما انتظار داريم كه در سطح خاك گل سرخ ظاهر شود. چه انتظار عبثي! اگربسيار فريبكار باشيم مي توانيم مي توانيم گلهاي پلاستيكي بخريم و ظاهر خود را تزيين كنيم. مي توانيم ديگران و در نهايت خودمان را نيز بفريبيم. اما گلهاي پلاستيكي واقعي نيستند. اين همان به اصطلاح « اخلاق » است كه مصنوعي و ساختگي است. اخلاق واقعي پرورش دادني نيست. نمي توان آنرا با تمرين و رياضت بدست آورد، بلكه برآيند طبيعي مراقبه است.
310
سپيده دم
در زبان سانسكريت، كلمه سانديا كه بمعناي گرگ و ميش و درست قبل از سپيده دم است، به معناي عبادت نيز بكار مي رود. هنگام طلوع خورشيد تحولي بزرگ رخ مي دهد؛ هستي كه در خواب بوده، هوشيار و آگاه مي شود. درختان و پرندگان از خواب بر مي خيزند و زندگي دوباره همه جا شروع مي شود. طلوع خورشيد، رستاخيز است. معجزه اي است كه هر روز اتفاق مي افتد. اگر به خود اجازه دهيد كه همراه با اين لحظه شناور شويد و با اين موج حركت كنيد، مي توانيد تا قله هاي مرتفع آگاهي بالا رويد. هنگام غروب نيز پديده اي مشابه رخ مي دهد. همه چيز ساكت و آرام مي شود و به خواب مي رود؛ آرامش و سكوتي عميقهستي را فرا مي گيرد. در اين لحظه مي توانيد به عمق وجودتان سفر كنيد. هنگام طلوع مي توانيد تا قله هاي آگاهي صعود كنيد و هنگام غروب به ژرفاي درون خود برويد. هردوي آنها زيباست. بالا رفتن يا به عمق رفتن، هر دو، رفتن به ماوراي خود است.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ جمعه چهارم بهمن 1387   توسط توحید
|
مراقبه 3/11/:
روز:
دانش از ديگران مي رسد اما خرد از دروني ترين هسته وجود. خرد متعلق به خود توست اما دانش نه. دانش، ارزان و سهل الوصول است ولي خرد، پر زحمت. مجبوري تا ژرفاي وجودت پيش روي. چون كندن چاهي در زمين است. سنگهاي بسياري را بايد بيرون آورد. حتي شايد لازم باشد آنها را با ديناميت منفجر كني. اين كار دشوار و طاقت فرساست اما اگر تو با تلاشي شديد و با پشتكار و شكيبايي به كندن ادامه دهي روزي آب جوشان را خواهي يافت. مولانا جلال الدين رومي يكي از عارفان بزرگ عالم، روزي مريدانش را با خود به يك مزرعه برد تا درسي مهم به آنها بياموزد. كشاورزي مشغول كندن حفره هايي در زمين بود و مولانا به مريدان خود گفت در مزرعه گشتي بزنند و به دقت نگاه بكنند. مرد كشاورز كه چندين حفره در زمين ايجاد كرده بود گفت: " من زمين را مي كنم تا به آب برسم اما وقتي به آب بر نمي خورم شروع به كندن قسمت ديگر مي كنم. " مولانا به مريدانش گفت: " به اين مرد نگاه كنيد او مظهرنسل بشراست. اگر به او به كندن در يك محل ادامه مي داد مدتها پيش به آب دست يافته بود اما او پيوسته محل حفاري را تغيير مي دهد . چون صبرش كم است، همه مزرعه را سوراخ سوراخ كرده. " تو بايد يك مكان را با تلاشي شديد و با عزمي راسخ بكني تا سر چشمه خرد دروني ات را بيابي – به هر قيمتي كه باشد و هر قدر هم كه طول بكشد. تناقض در اينجاست كه هر قدر شكيباتر باشي زودتر به نتيجه مي رسي و هرقدر ناشكيباتر زمان بيشتري طول مي كشد. و وقتي به وجود دروني ات دست يابي انفجاري رخ مي دهد. هزاران آواز ترانه پديد مي آيند- ترانه و آواز سليمان، ترانه و آواز عشق و نشاط، ترانه زيبايي و خير و بركت.
شب:
براي رسيدن به شادماني بايد تلاش كني اما شادماني در نهايت موهبتي است كه هستي به تو هديه مي كند. اين كمي متناقض مي نمايد. منطقي به نظر نمي رسد، زيرا منطق مي گويد تو بايد يا براي دست يافتن به شادماني تلاش كني يا اينكه آنرا بعنوان يك هديه دريافت كني كه در اينصورت لازم نيست هيچ تلاشي بكني، زيرا هر زمان كه هستي بخواهد آنرا به تو هديه خواهد داد. اما زندگي بر اساس منطق نمي گذرد. از نگاه من، تو به تلاشي بي تلاش نياز داري. برخي دلايل وجود دارد كه نشان مي دهد به تلاش نياز است و دلايلي معتبر براي گفتن اين نتيجه كه همه چيزدر نهايت به مرحمت هستي پديد مي آيد. فقط از اين راه مي توان فهميد كه براي آماده ساختن خود جهت دريافت هديه هستي نياز به تلاش است. تو معمولا حتي براي دريافت هديه آماده نيستي. در و پنجره هايت بسته است و قلبت پذيرا نيست. حتي اگر هستي فرياد بكشد صدايش را نمي شنوي. هستي پيوسته در تو را مي كوبد اما تو آنرا باز نمي كني. گمان نمي كني كه اصلا دري وجود داشته باشد. همچنان زندگي مكانيكي و ناخودآگاه خود را مي گذراني. براي خود آگاه كردن تو نياز به تلاش است اما اين تلاشها فقط تو را خود آگاه مي سازند ولي به تو شادماني نمي بخشند. هرگاه تو شادمان هستي به آن معناست كه چيزي از بالا بر تو نازل شده. كساني كه به شادماني دست يافته اند احساس كرده اند" تلاشهاي ما قلب ما را پاكسازي كرد، درهاي ما را گشود و تمام موانع را از پيش رو برداشت. روزي ناگهان چيزي از فراسو از منبعي ناشناخته در ما سرازيرشد. " و اگر به عقب بنگري مي بيني كه تلاشهايت بسيار ناچيز بود. نمي تواني اين شور و سر مستي عظيم را پيامد تلاشهاي ناچيزت بداني اما درهرحال بايد اين تلاشها صورت پذيرند. وجودشان ضروري است. نمي توان از آنها صرفنظر كرد.
309
لحظه
هر لحظه بسيار كوتاه است. اين ذهن يك بعدي است كه بدنبال ارتباط دادن همه چيز، از طريق قانون علت و معلول است. ذهن يك بعدي دوست دارد همه چيز به سمتي خاص حركت كند و به نتيجه اي منطقي برسد. اين عادت ذهن منطقي و تك بعدي است. زندگي پديده اي چند بعدي است. هيچ هدف خاصي را دنبال نمي كند و معناي ثابتي ندارد كه تمامي لحظات يكي پس از ديگري همديگر را دنبال كنند تا به مقصدي خاص برسند. هر لحظه شبيه رقص است و بايد از هر لحظه، آنطور كه مي آيد، لذت برد. در اينصورت، باري كه بر دوش داريد، ناپديد مي شود. اين حقيقت آزادي است؛ در لحظه بودن، نگران نبودن درباره گذشته و آنچه هنوز نيامده است.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ پنجشنبه سوم بهمن 1387   توسط توحید
|
مراقبه 2/11/:
روز:
عشق چراغي كوچك است اما نور آن كافيست. لازم نيست با خود خورشيدي حمل كني. يك چراغ كوچك درتاريكي شب كافيست. البته اين چراغ فقط چند متري پيش پاي تو را روشن مي كند اما همين اندازه كافيست. چند گام كه به جلو برداري، نور چند متري جلوتر مي رود. نور هميشه از تو جلوتر است. عشق چراغي كوچك درقلب است اما به تنهايي كافيست. به چراغ ديگري براي سفر زندگي احتياج نيست. چراغ عشق راه درست را به تو نشان مي دهد. فقط به قلب خود گوش كن نه به هيچ فرمان و دستور ديگري. خدا هميشه درقلب تو سخن مي گويد و راه را به تو نشان مي دهد. اما مردم چون به نداي قلب خود گوش نمي دهند به دست مبلغان و سياست پيشه ها كه همواره به آنها امر و نهي مي كنند استثمار مي شوند. هرچه به تو مي گويند در جهت منافع خودشان است. تو را با واژگاني زيبا چون اخلاق و معنويت به بردگي مي كشانند. هدفشان آن است كه مردم را در بند كشند و اسيرشان سازند. آزادي زماني از راه مي رسد كه به قلب خود گوش كني و نداي آرام و آهسته درون خود را بيابي. اين ندا را يافتي، راهنماي دروني خود را يافته اي. مرشد واقعي به گونه اي عمل مي كند كه تو چراغ درون خود را بيابي. دوست ندارد بر او تكيه كني، زيرا وابستگي ازهر نوعي كه باشد اسارت است.
شب:
گويا انسان يگانه حيواني است كه از تجربه درس نمي آموزد. حتي الاغها نيز از تجربه درس مي گيرند. اما آيا انسان مي تواند اين معجزه را به ثمر برساند !؟ انسان هزاران بار در يك گودال مي افتد چه رسد به يك يا دوبار. هر بار كه از كنار يك گودال رد مي شود داخل آن مي افتد! با خود مي گويد « بگذار يك بار ديگر امتحان كنم. شايد همه چيز تغيير كرده باشد. شايد اين همان گودال نباشد. من هماني نيستم كه بودم. خيلي چيزها عوض شده. آن موقع كه در گودال افتادم شب بود اما اين بار صبح است. فكر نمي كنم مشكلي وجود داشته باشد. بهتر است يكبار ديگر امتحان كنم. » براي گام گذاشتن در راه شادماني فقط بايد از تجربه هاي كه بدست آورده اي درس بگيري. اعمال ابلهانه اي چون خشم، زياده خواهي، حسادت، مال پرستي را چندين بار تكرار نكن. زمان آن است كه آگاه، هشيارو بيدار شوي تا هر بار در دامهاي كهنه و قديمي نيفتي. آگاه و مراقب باش تا از تمام دامها رها شوي. لحظه اي خواهد رسيد كه در دام هيچ دامي نخواهي بود. آن لحظه، لحظه شادماني است. گلهاي شادماني از آسمان خواهد باريد و تو را غرق درخود خواهد ساخت. آنگاه زندگي ات هم براي خودت و هم براي ديگران منشا خير و بركت مي شود.
308
ابداع حقيقت
فيلسوفها حقيقت را كشف نمي كنند، بلكه آنرا ابداع مي كنند. اين نوع حقيقت، اختراع ذهن فلاسفه است. حقيقت كشف شدني است. و تمامي حقايقي كه ابداع مي شوند، عاري از حقيقتند. حقيقت از قبل وجود داشته؛ همين جاست و فقط كافي است آنرا كشف كنيد. وقتي نمي دانيد حقيقت چيست، چگونه مي توانيد آنرا خلق كنيد؟ در اينصورت هرآنچه خلق شود، سايه اي از جهل و ناداني است. هيچ حجابي حقيقت را نپوشانده است. حقيقت عريان است. اين چشمان شماست كه با حجابهاي مختلف پوشيده شده است. حقيقت روشن و واضح مقابلتان است. هركجا بنگريد، صورت حقيقت را مي بينيد. اينكه آگاه باشيد يا نه، اصلا مهم نيست. جست و جو گر راستين حقيقت، چيزي از خود ابداع نمي كند، حدس نمي زند، گمان نمي كند و به نتيجه گيري منطقي هم نمي پردازد. او فقط باز، پذيرا، در دسترس و آماده دريافت حقيقت است. او با شكيبايي تمام انتظار مي كشد و مي داند كه اگر باز وپذيرا باقي بماند، حقيقت بي تريد رخ مي نمايد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ چهارشنبه دوم بهمن 1387   توسط توحید
|
مراقبه 1/11/:
روز:
زندگي همين چيزهاي كوچك است. اگر با اين چيزهاي كوچك و عادي خوش باشي، آنها را به چيزي خارق العاده دگرگون خواهي ساخت. اگر با خوردن غذا خوش باشي، غذا خوردن تو كاري عملي مقدس مي شود. اگر با شستن ظروف خوش باشي، عمل تو عبادت مي شود. اگر از آماده كردن غذا براي دوستان، فرزندان يا والدين خود لذت ببري و با آن خوش باشي، غذا پختن تو مراقبه مي شود. راز در خوش بودن است. اگر در هر عملي كه انجام مي دهي خوش باشي، آن عمل در راه خدا انجام مي يابد و به او تقديم مي شود. و هرگاه زمان مناسب فرا رسد و تو آماده و رسيده باشي، خورشيد در آسمان رخ مي نمايد و تمام تاريكيها ناپديد مي شوند.
شب:
بياموز آگاه و آگاه تر شوي. آگاه از بدن، از ذهن، از قلب. آگاه از عمل، از فكر، از احساس. اينها سه بعدي هستند كه بايد آگاهي را بر آنها جاري ساخت. هرگاه از اين سه بعد آگاه باشي، از چهارمي نيز آگاه خواهي شد- كه همان خود آگاهي است. چهارمين بعد، تعالي بخش است. تو را بسوي خدا رهنمون مي كند.
307
مرزها
عشق يعني رها شدن از مرزها. با از بين رفتن مرزهاي نامريي، احساس ترس و هراس مي كنيم؛ درست مثل حيواناتي كه قلمرو زندگي شان تهديد مي شود. به همين دليل، هنگاميكه عشق وجودتان را فرا مي گيرد، از مرزهايي كه قلمرو شخصي تان را مشخص مي كنند، فراتر مي رويد و براي اولين بار انسانهايي حقيقي مي شويد. اگر واقعا مي خواهيد زندگي اي غني، رضايت بخش و با طراوت داشته باشيد، هيچ راهي وجود ندارد؛ مگر فرا رفتن از مرزها. اجازه دهيد انسانهاي بيشتري به حريم وجودتان وارد شوند. البته ترس از آسيب ديدن هم وجود دارد، ولي به هر حال بايد خطر كرد؛ زيرا ارزش دارد. اگر در تمام طول زندگي، از خود طوري مراقبت كنيد كه كسي حتي اجازه نزديك شدن به شما را نداشته باشد، ديگر هدف از زندگي و زنده بودنتان چيست؟ به اين شكل، قبل از اينكه بميريد، مرده ايد و اصلا زندگي نكرده ايد. درست مثل اينكه اصلا وجود نداشته ايد. زندگي يعني همين ارتباطات. پس بايد خطر كرد. ديگر انسانها هم مثل خود شما هستند. دل همه انسانها يكسان است. اجازه دهيد تا ديگران به شما نزديك شوند. اگر شما اين اجازه را به آنها دهيد، آنها نيز چنين اجازه اي به شما خواهند داد. هنگاميكه مرزها از ميان برود، عشق پديدار مي شود.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ سه شنبه یکم بهمن 1387   توسط توحید
|