124
مراقبه 31/4/:
روز:
هستي چون درياست و ما امواجي هستيم كه در زير نور خورشيد به رقص و آواز در مي آييم. پيوسته پديد و ناپديد مي شويم. موج هيچ تولد و مرگي ندارد، بلكه جاودان است.
در ظاهر اينگونه به نظر مي رسد كه موج متولد مي شود و مي ميرد اما فقط در ظاهر اينگونه است، زيرا موج هماني كه بود باقي مي ماند. موج گاهي آشكار است. گاهي با اشتياقي شديد براي لمس آسمان، براي رسيدن به ستارگان به سوي خورشيد خيز بر مي دارد و لحظه اي بعد در ژرفاي دريا فرو مي رود و مي آرامد. مرگ استراحت اوست و وقتي استراحت به پايان مي رسد، دوباره برمي خيزد. اين چرخه ابدي است. ما بارها و بارها مي آييم و مي رويم. نبايد از مرگ ترسيد، زيرا مرگ دروغين است. تولد نيز همينطور. ما قبل از تولد وجود داشتيم و بعد مرگ نيز همچنان وجود خواهيم داشت.
آنگاه كه جاودانگي ات را احساس كني، نه اينكه باور كني، بلكه تجربه كني، تمام ترسهايت ناپديد مي شوند. انرژي اي كه د رترس نهان بود آزاد مي شود و به عشق دگرگون مي شود. آن همان انرژي است كه به ترس تبديل شده بود.
آنگاه كه ترسي وجود نداشته باشد انرژي عظيم آن رها و به عشق تبديل مي شود. با پراكنده شدن از تو به ديگران مي رسد. آنگاه تو از عشق سرشار مي شوي.
شب:
ذهن يك ديوار است و مراقبه يك پل. ذهن فصل مي كند و مراقبه وصل. و اگر تو با كل يكي شوي،با درختان، با كوهها، با رودخانه ها، با خورشيد و ماه يكي شده اي. آنگاه اين بي كرانگي و تمام شور و نشاط آن از آن تو مي شود. براي نخستين بار به آزادي مي رسي، زيرا تمام ديوارها از بين مي روند – و اين آرزوي نهايي قلب انسان است.
ما پيوسته در جست و جوي وحدت هستيم. دانسته يا نادانسته مي خواهيم با كل يكي شويم، زيرا فقط با پيوستن به كل، زندگي و شور و سرمستي به بالاترين اوج خود مي رسند.
124
ايمان و توكل
ايمان، توكلي بي جان است. در حقيقت توكل نداريد، بلكه فقط باور داريد و اين ايمان است در حاليكه توكل زنده است، مثل عشق.
تمام ايمان شما آنچه را كه دعا و مراقبه مي ناميد، از دست داده است. ايمان شما زبان خلسه را فراموش كرده است. همه اهل هوش و ذهن شده اند. همه آيين ها، اصول و نظامها ذهني شده اند. كلمات زيادي وجود دارد، اما معنا از دست رفته است. مفهوم گم شده است و اين موضوع طبيعي است. بايد چنين باشد.
وقتي عيسي مسيح زنده بود و بر زمين راه مي رفت، عده معدودي آنقدر سعادتمند بودند كه او را بشناسند و چند قدم با او راه روند و متحول شوند. منظور مسيحي شدن نيست، بلكه وارد شدن چيزي از مسيحا به درون شماست؛ چيزي كه ميان شما و عيسي مسيح اتفاق مي افتد و شما به حال عبادت مي افتيد، چشمان تازه اي براي ديدن مي يابيد و قلبي تازه براي ثپيدن. و در اينصورت است كه شما تغيير مي كنيد.
با توكل مي توانيد حيات تازه اي كه شما را احاطه كرده، لمس كنيد. اما وقتي عيسي مسيح رفت، هرچه به زبان آورده بود توسط ديگران به فرمول تبديل شد. آنگاه مردم در ذهن مسيحي شدند، ولي خدا ديگر حضور نداشت.
