93
مراقبه 31/3/:
روز:
دين بدون خنده ديني مرده است. دين زماني زنده مي شود كه بتواني قهقهه بزني. بتواني خنده اي بلند و از ته دل سردهي تا در تمام سلولهايت به رقص درآيد و تمام وجودت را بلرزاند. آنگاه خنده به چيزي بزرگ تر از تو تبديل مي شود تا جايي كه تو در درون آن چيز بسيار كوچك مي شوي. خنده تو را چون هاله اي فرا مي گيرد و تو در آن نيست مي شوي و اين براستي همان چيزي است كه به هنگام خنديدن روي مي دهد: « خود » تو ناپديد مي شود. ممكن است به هنگام عبادت اينگونه نشود. حتي ممكن است عبادت، « خود » را قوي تر سازد. « خود » به دليل قدرت و زهد و تقوايي كه تو به هنگام عبادت احساس مي كني همچنان در تو باقي است- حتي مستحكم تر و استوارتر از قبل است. اما آنگاه كه تو خنده اي شديد سر مي دهي ديگر « خود »ي در تو وجود ندارد. براي يك لحظه پنجره اي باز مي شود. براي يك لحظه « خود »تو را ترك مي گويد. و آنگاه كه « خود » نباشد، تو هستي. آنگاه كه « خود » باشد، تو نيستي.
شب:
خداهيچ شكل، هيچ نام و هيچ تعريفي ندارد. خدا شكل ناپذير، توصيف ناپذير و توضيح ناپذير است. از اين رو هرچه در مورد خدا به تو گفته شده كاملا دروغين است. همان لحظه كه اين حرفها بر زبان رانده شوند، دروغين مي شوند.
تو تنها زماني مي تواني در مورد خدا صادق باشي كه ساكت باشي. تا يك كلمه بر زبان آوري از راه حقيقت خارج مي شوي. در مورد خدا هيچ كلمه اي نمي توان گفت اما مي توان او را تجربه كرد. هيچ سند و مدرك، هيچ يقين منطقي از خدا وجود ندارد، اما چيزي وجودي و هستي گرايانه از او هست.
رهروي، شيوه جديدي ازنگريستن به هستي است. رهروي يعني نگريستن بر هستي بدانگونه كه آرام آرام خدا از همه جا ظهور كند. اگرچه خدا هيچ شكلي ندارد، خود را در تمام اشكال مي نماياند. تو او را در تمام شكلها احساس خواهي كرد. به يك معنا، يك موج دريا، درياست. به معنايي ديگر هر موجي از دريا، درياست. به يك معنا، هيچ شكلي خدا نيست. به معنايي ديگر هر شكي خداست.
ذهن نمي تواند از آن سر در بياورد، زيرا ذهن تنها مي تواند از اشكال دركي حاصل كند. براي شناخت بي شكل بايد از ذهن فراتر روي. بايد هر روز دست كم براي چند لحظه ذهنت را كنار بگذاري تا بتواني خدا را در بر بگيري. اين چند لحظه، لحظاتي واقعي هستند. تنها لحظاتي هستند كه تو به راستي زندگي كرده اي. تمام ديگر لحظات هرز مي روند و اندوخته نمي شوند.
فقط لحظاتي كه در آنها با خدا به سر يرده اي و در حضور خدا بوده اي اندوخته مي شوند.
93
ناخودآگاه
ناخودآگاه ما نه برابر بزرگتر از خودآگاه ماست. پس هرچه از ناخودآگاه مي آيد،غالب مي شود. براي همين است كه مردم از احساسات و عواطف خود هراس دارند. آنها را سركوب مي كنند و مي ترسند جنجال و اغتشاش بيافرينند، اما اين اغتشاش هم زيباست.
نظم لازم است،اما اغتشاش هم لازم است. يك انسان كامل، كسي است كه مي تواند از هر دو استفاده كند و اجازه مداخله ناخودآگاه در خودآگاه و بالعكس را ندهد. كارهايي است كه فقط مي توان آنها را آگاهانه انجام داد؛ براي مثال تمرين رياضي يا انجام كاري علمي. اين كارها را فقط با ذهن خودآگاه مي توان انجام داد. اما عشق اينگونه نيست. شعر هم اينگونه نيست. آنها از ناخودآگاه بر مي خيزند. در آن هنگام بايد خودآگاه را كنار گذاشت.
اين ذهن خودآگاه است كه مي كوشد چيزها را نگاه دارد؛ زيرا مي ترسد. ذهن تصور مي كند چيزي عظيم، مثل يك موج بزرگ به سمت او مي آيد. آيا او قادر خواهد بود در برابر آن موج دوام آورد؟ پس مي كوشد از آن اجتناب كند. به همين دليل است كه مردم بسيار كسل و مرده شده اند. همه سرچشمه هاي حيات، در ضمير ناخودآگاه نهفته است.
