364
مراقبه 29/12/:
روز:
عشق يگانه واژه اي است كه مي تواند چيزي الهي را توصيف كند. تماس دو عاشق باهم يگانه تجربه اي است كه مي تواند درباره توصيف ناپذير، تعريف ناپذير چيزي بگويد. مي تواند دست كم اشاره اي جزيي به آن بكند و از آن شور و سرمستي كه به هنگام نيست شدن فرد در كل رخ مي دهد شمه اي بگويد. چون حالت دو دلداده است كه در يكديگر نيست مي شوند. هم آغوشي ژرف عاشقانه است. البته، آن بسيار فراتر از اينهاست، بسيار ژرف تر، با كيفيتي متفاوت تر، در سطحي بسيار متفاوت از عشقي انساني است. اما عشق انساني بيش از هرچيز ديگر به آن نزديك است. هيچ چيزي نمي تواند تا اين حد به آن نزديك شود.
شب:
ما ا زنور متولد مي شويم، در نور زندگي مي كنيم و در نور مي ميريم. ما از نور ساخته شده ايم. اين يكي از بزرگترين بصيرتهاي عارفان تمام دوران است.
امروزه دانشمندان نه فقط مي گويند انسان از نور ساخته شده، بلكه مي گويند همه چيز از نور، الكتريسته و از الكترون ساخته شده است. علم پس از طي راهي بس طولاني به اين حقيقت رسيده است. راه تجربي و بيروني راهي است طولاني. راه دروني راهي است آسان و كوتاه ترين راه ممكن، زيرا تو فقط بايد به درونت گام بگذاري. هيچ چيز ديگر لازم نيست. هيچ آزمايشگاه، ابزار و دستگاه پيشرفته اي لازم نيست مگر بستن چشمان و نگريستن به درون. اين همان مراقبه است: هنر نگريستن به درون.
همين كه افكارت ناپديد شوند و ذهنت كاملا ساكت و ساكن شود. نور درون را مي بيني. آن نور بر تو آشكار مي شود.
و آنگاه كه تو نور درونت را ببيني، حيران مي شوي. اكنون مي تواني آنرا در ديگران نيز ببيني. كل هستي چيزي نيست مگر درياي نور. هستي ماده نيست، انرژي ناب است.
سرزمين وحشي
اين شروع كار است. بايد بارها و بارها از سرزمينهاي عجيب بگذريد. حقيقت ار هر تخيلي عجيب تر است. شهامت داشته باشيد.
قبل از به درون رفتن، هرگز نمي دانيد چقدر از وجودتان برايتان ناشناخته است. فقط با بخشي كوچك از وجودتان زندگي كرده ايد؛ خود را بعنوان برگي مي شناسيد، در حاليكه كل وجودتان يك درخت كامل است.
حال، وقت مواجه شدن با واقعيتهاست. هر لحظه با واقعيتي مواجه مي شويد كه هرگز حتي تصورش را نمي كرديد و اين آشفتگي، همينطور ادامه دارد. آرام نخواهيد گرفت. هرگز نمي دانيد لحظه بعد، چه چيزي در وجودتان رخ مي نمايد. به همين دليل انسانها از به درون رفتن مي ترسند. آنها زندگي اي ثابت و شناخته شده دارند. آنها بخشي از سرزمين وجود خود را صاف كرده و خانه خود را آنجا ساخته اند. آنها چشمان خود را بسته و ديواري به گرد خويش كشيده اند. آنها تصور مي كنند همه چيز همين است در حاليكه درست پشت همين ديوار، سرزمين وحشي در انتظار آنهاست. سرزمين وحشي آنها را فرا مي خواند.
