335
مراقبه 30/11/:
روز:
در هيچ زمان و هيج سده ديگري، به اندازه زمان ما از عشق سخن گفته نشده است. و گفتگوي هميشگي در مورد عشق، اين توهم را به ما بخشيده است كه گويي مي دانيم عشق چيست. اما ما خود و ديگران را مي فريبيم.
و انسان بدون عشق خواهد مرد، زيرا همانطور كه بدن به غذا زنده است روح نيز به عشق زنده است. عشق يك ضرورت است. اما تو مي تواني غذا را بعمل آوري، توليدش كني، كشتش دهي. در مورد عشق تو بايد روش جديد بياموزي: روش آرام، پذيرا و در دسترس بودن را.
و بسيار پر خطر است باز و پذيرا بودن، زيرا تو نمي داني چه پيشامدي در سر راهت قرار دارد. ازاين روست كه انسانها خود را بسته نگاه مي دارند و در بسته ماندن احساس امنيت مي كنند. آنان امنيت دارند ولي از زندگي بي بهره اند. زندگاني مرده اند! در گور خفته اند، امن وامان. همه چيز تضمين شده است. هيچ ترسي وجود ندارد. اما وقتي كه زندگي وجود ندارد اين تضمين ها براي چيست؟
زندگي واقعي هميشه پرماجراست و عشق بزرگترين ماجراي آن است. زندگي واقعي رفتن بسوي ناشناخته هاست، خود را بدست هستي سپردن است. و هستي تنها زماني مي تواند صاحب اختيار تو شود كه تو آماده باشي در آن نيست شوي. در اين نيست شدن است كه عشق رشد مي يابد. آنگاه كه تو نيستي عشق هست. و اينگونه است كه پروردگار رخ مي نماياند.
عشق، سرآغاز خداست. عشق پيش قراول خداست، نخستين پرتو خورشيد است.
شب:
شادماني چيزي نيست كه بتوان به آن دست يافت. اين كار ناشدني است، زيرا شادماني فقط زماني رخ مي نماياند كه تو نيست شده باشي و ادعا كني كه به شادماني دست يافته اي شادماني تو دروغين است. رويايي است كه بزودي تو را ترك خواهد گفت و دوباره در بدبختي خواهي افتاد. كار ذهن است كه تو را فريفته. و ذهن بسيار فريبكار، سياست پيشه و سياستمدار است. هميشه راهها و ابزارهايي مي يابد تا تو را درگير خود سازد. و نهاني ترين فريب و آخرين حقه اي كه ذهن مي زند ايجاد حس دروغين شادماني است.
شادماني واقعي هميشه هديه اي از جانب هستي است. هديه فقط زماني به تو داده مي شود كه « خود » تو از ميان برخاسته باشد. « خود » مانع شادماني است. وقتي تو نباشي، هستي هست و تجربه هستي در سكوت كامل تو و هيچ چيز بودن تو همان شادماني است. آن رقص هستي در فضاي كاملا ساكت تو، بدون هيچ مزاحمي- نه ذهني و نه « خود»ي كه آنرا بر هم زند، مختل كند، باز بدارد- شادماني است. عمل مراقبه، سلبي است. نابود كردن « خود » است. آنگاه شادماني خود بخود پديد مي آيد.
آرزو
به آرزويي شديد تبديل شويد كه آتش آن شما را كاملا بسوزاند و ديگر چيزي باقي نماند.
مي توانيد آرزوي چيزي داشته باشيد، ولي از آرزوي خود جدا باقي بمانيد. در اين حالت يا به آرزويتان مي رسيد يا از آن منصرف مي شويد، ولي به هر صورت جدا از آن باقي مي مانيد. اگر به آرزويتان نرسيد، احساس ناراحتي مي كنيد، ولي هنگاميكه از آرزوي خود جدا باشيد، برايتان تصادفي بيش نخواهد بود.
گاهي آرزو بقدري شديد است كه وجودتان را فرا مي گيرد و نمي توانيد آنرا فراموش كنيد. وقتي آرزو اينقدر برايتان حياتي مي شود كه ميان شما و آن جدايي امكانپذير نيست، آرزويتان بعد جديدي مي يابد و به بي زماني وارد مي شود.