تبليغاتX
مراقبه های اشو ... مع الخلق الی الحق

مراقبه های اشو ... مع الخلق الی الحق

شش جهت است این وطن، قبله در او یکی مجو ... بی وطنی است قبله گه، در عدم آشیانه کن

305

 

مراقبه 30/10/:

 

روز:

عاشق تر و ساكت تر شو. اين كار بس مشكل است. به ديگران عشق بورز و زمانيكه تنهايي، سكوت پيشه كن. با نشستن در سكوت شروع كن. هر زمان كه فرصتي يافتي با چشماني بسته و بدون انجام دادن هيچ كاري فقط بنشين.

اين دو بسيار با اهميت اند: نثار موهبت عشق به ديگران و نثار موهبت سكوت به خودت. اين كار نشاط فراواني در تو ايجاد خواهد كرد و روزي خدا را به آستانه درب منزلت خواهد آورد.

 

شب:

فقط هستي مي تواند به ما امنيت ببخشد. پول، قدرت، جاه و مقام، خانواده، دوستان و حتي خود زندگي، هيچكدام امنيت بخش نيستند. همه جا را ناامني فراگرفته است. فقط در يك جا امنيت وجود دارد و آنجار را نمي توان در هيچ جايي در بيرون يافت. آنجا تنها در هسته جود ما يافت مي شود. آنجا جايي است كه خدا در آن ساكن است. خانه خداست. خدا در دل وجود توست.

و شناخت خداي درون، فراتر رفتن از همه امنيتهاست. آنگاه «‌ همه چيز » امن و امان مي شود. اضطراب و دلواپسي خودبخود ناپديد مي شود و شادماني به پا مي خيزد. آن شادماني، ژرف ترين تمايل دروني وجود توست.

 

از خودگذشتگي

 

زندگي بايد به ايثار تبديل شود و تنها در اينصورت است كه معنا مي يابد. معناي زندگي، از خودگذشتگي است و هرچه سبب اين ازخودگذشتگي والاتر باشد، زندگي معناي والاتري مي يابد.

افرادي هستند كه خود را وقف كشورشان مي كنند. يك كشور براي فداكاري، بسيار كوچك است و شخصي مانند هيتلر،‌ مي تواند به سادگي از اين از خودگذشتگي سواستفاده كند. افرادي هستند كه خود را فداي عقيده خود مي كنند. اين بهتر از ميهن دوستي است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه سی ام دی 1386   توسط توحید   | 

304

 

مراقبه 29/10/:

 

روز:

با جستجوي زيبايي به جستجوي خدا بپرداز، زيبايي همه چيز. بگذار هدف تو جستجوي زيبايي باشد. زيبايي را بپرست. در زيبايي به وجد آي.

و زمانيكه زيبايي را بپرستي و در زيبايي به وجد آيي، تو خود زيبا مي شوي. خير و حقيقت جاري مي شوند. اگر تو از اين سه به يكي دست يابي، آن دو ديگري با پاي خود خواهند آمد.

 

شب:

ما به هستي بسيار نزديكيم اما چون دو خط موازي هركدام به مسيري مي رويم و هرگز به يكديگر نمي رسيم. اگر دست از سير در گذشته و آينده برداريم، دو خط موازي به يكديگر نزديك و نزديكتر مي شوند. ناگهان روزي تنها يك خط پديد مي آيد و آن دو خط ناپديد مي شوند. آن لحظه، لحظه اي بسيار نشاط آفرين و پربركت است.

اين همان چيزي است كه همه بدنبال آن مي گردند و همه در جستجوي آن هستند. و چون انسانها همچنان بدوي اند،‌بدبخت و بيچاره شده اند.

آماده شو و تنها راه آماده شدن، در لحظه اي اكنون زيستن است تا خانه اي براي هستي شوي. اين همان شكوفا شدن زندگي است.

 

ريشه داشتن

 

وقتي در عشق ريشه داشته باشيد، واقعا ريشه دار هستيد. راه ديگري براي ريشه دار بودن وجود ندارد.

مي توانيد پول، خانه، حساب بانكي و حتي امنيت داشته باشيد، ولي هيچ يك از اينها به ريشه دار شدنتان كمك نمي كند. آنها تنها جانشينهاي ضعيفي براي عشق هستند. با داشتن امنيت فيزيكي – پول و موقعيت اجتماعي – تنها ترس از دست دادن آنها را بيشتر مي كنيد يا نگران بدست آوردن امنيت بيشتر مي شويد. نارضايتي حد و مرزي ندارد.

عشق،‌ زميني است كه براي ريشه دواندن به آن نياز داريد. ريشه هاي ما نامريي است. و چيزهاي مريي نمي تواند به ريشه دار شدنمان كمكي بكند. پول، خانه، حساب بانكي و موقعيت اجتماعي همگي مريي هستند. بايد به دنبال زميني نامريي باشيد كه مي تواند عشق، خداوند يا عبادت باشد. نمي توانيد اين موارد را بدست آوريد، بلكه بايد به آنها اجازه دهيد تا شما را به دست آورند.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه بیست و نهم دی 1386   توسط توحید   | 

303

 

مراقبه 28/10/:

 

روز:

اگر خود را به هستي واگذاري پيروز مي شوي. بي درنگ تاج پادشاهي بر سر خواهي نهاد. به دنبال خواست خود رفتن خود محوري است. خواست خدا را جاري ساختن، واگذاري و تسليم شدن در برابر اوست. با خدا بودن و در خدا بودن، پيروزي است. هيچ فتح و ظفري بالاتر از آن نيست.

 

شب:

تو مي تواني ميزبان و خانه هستي شوي و تا زماني كه هستي را در خود نپذيري تهي خواهي ماند. تا وقتي هستي را در درون خود جا ندهي در ناكامي به سر خواهي برد، زيرا همين كه هستي به درون وجودت راه يابد تو خود، هستي مي شوي.

سرنوشت نهايي تو اين است. تنها با انباشته شدن از هستي است كه به كامروايي و نشاط « به شكوفايي رسيدن » دست مي يابي.

 

تاريخ

 

انسان به جايي رسيده است كه تاريخ بايد دوباره از ابتدا شروع شود. آنچه انسان در طول تاريخ به خود كرده، از كابوس هم وحشتناكتر است.

انسان چيزي قابل نوشتن در تاريخ ندارد؛ مگر مواردي استثنايي مانند بودا يا مسيح كه چون ستاره هايي در دور دست مي درخشند. انسان در جنگ و جنون زندگي كرده و گذشته اي سنگين به دوش مي كشد كه فراموش كردن آن بهتر از به يادآوردنش است. گذشته فقط ذهن را مسموم مي كند و بس. با نگاه به گذشته ‌به قدري احساس نااميدي انسان را فرامي گيرد كه گويي ديگر امكان رشدي وجود ندارد. تاريخ به گذشته اي باز مي گردد كه مرده و ديگر وجود ندارد. بايد توجه بشر به زمان حال معطوف شود.

نه تنها تاريخ، بلكه گذشته خود را فراموش كنيد. روز را طوري شروع كنيد كه گويي هرگز قبلا وجود نداشته ايد؛ اتصال و مدي تيشن حقيقي يعني همين. وقتي هيچ چيز از گذشته ندانيد، هيچ باري به دوش نمي كشيد و هيچ آينده اي هم در خيال نخواهيد داشت. وقتي گذشته ناپديد شود، آينده نيز از ميان مي رود، و تنها لحظه حال خالص و ناب باقي مي ماند.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  جمعه بیست و هشتم دی 1386   توسط توحید   | 

302

 

مراقبه 27/10/:

 

روز:

خود را سراپا به هستي واگذار. ديگر با آن نستيز و با آن مخالفت نكن. ديگر براي خود اهداف شخصي دست و پا مكن. بگذار كل تو را تصاحب كند. بگذار كل تو را راهبري كند. آن وقت هر جا تو را با خود ببرد و هرچه از تو بسازد درست خواهد بود. انسان به تنهايي قادر نيست كاري درست انجام دهد. او فقط كارهاي غلط انجام خواهد داد. كار درست تنها زماني انجام مي يابد كه بگذاري خداوند به واسطه تو به عمل بپردازد.

پس بگذار پروردگار بواسطه تو به عمل بپردازد. اعتماد كن! وقتي كه كل جهان اين چنين زيبا در جريان است چرا خداوند نتواند از تو مراقبت كند؟ چرا بايد نگران و مضطرب باشي؟ هيچ گل رزي نگران نيست و نه هيچ پرنده و حيوان و ستاره اي.

تنها ذهن احمق انسان است كه آن همه نگراني توليد مي كند، زيرا ذهن انسان خود را تافته  اي جدا  بافته  از هستي به حساب مي آورد. طبيعي است كه اگر تو تافته اي جدا بافته باشي آن وقت همه نگراني ها مال تو خواهد بود. و در غير اينصورت همه هستي از تو مراقبت  خواهد كرد.

 

شب:

خداوندي، ماده اوليه جسم ماست. همان وجود ماست. خداوند چيزي بيرون از ما نيست، بلكه دروني ترين هسته وجود ماست. لازم نيست به دنبالش بگرديم و آنرا جستجو كنيم. فقط بايد به خاطر داشته باشيم كه آنرا فراموش كرده ايم. خداوندي ما گم نشده است، بلكه ما هستيم كه فراموش كرده ايم كيستيم.

 

زندگي هاي متوالي

 

اينكه زندگي هاي متوالي درست يا نادرست است، اهميتي ندارد. مهم اين است كه باعث مي شود ديدگاهي كاملا متفاوت به زندگي داشته باشيد.

در غرب- به اين دليل كه مسيحيان به يك زندگي اعتقاد دارند- همه چيز با عجله و شتاب انجام مي شود. هيچكس به اين اهميت نمي دهد كه چه كاري انجام مي دهد. همه فقط در حال عجله كردن و سريعتر انجام دادن امور هستند. چگونه مي توان با اين عجله و سرعت از زندگي لذت برد؟ براي لذت بردن از هر چيزي نياز به آرامش داريد. براي لذت بردن از زندگي، وقتي مرگ دير يا زود فرا مي رسد، زمان زيادي وجود ندارد. انسان تلاش مي كند در اين فرصت محدود تا مي تواند از زندگي اش استفاده كند، ‌ولي با همين تلاش، تنش به وجود مي آيد و آرامش از كف مي رود. براي من، درستي يا نادرستي باور شرقي به زندگيهاي متوالي، مهم نيست.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386   توسط توحید   | 

301

 

مراقبه 26/10/:

 

روز:

هميشه اكنون است، هيچگاه آنگاه نيست. هميشه اينجا است، هيچگاه آنجا نيست. آنجا و آنگاه وجود ندارد. تنها اينجا و اكنون وجود دارد. در حقيقت اينجا و اكنون دو روي يك سكه اند. حتي فيزيكدانان نيز به اين آگاهي رسيده اند كه زمان و مكان از يكديگر جدا نيستند. اينجا همان مكان است و اكنون همان زمان.

يكي از بزرگترين كشفيات آلبرت اينشتين اين بود كه زمان بعد چهارم فضاست و چيزي جدا از آن نيست. فضا، سه بعدي است و زمان بعد چهارم آن است. اما سالها قبل از فيزيكدانان، عارفان به اين حقيقت رسيده بودند. اين حقيقت به اندازه اي قدمت دارد كه دقيقا نمي توان گفت براي نخستين بار كي مطرح شده است.

اينكه علم تازه بعد از هزاران سال به اين كشف رسيده امري است طبيعي، زيرا علم راهي است پر پيچ و خم. اكنون فيزيكدانان دقيقا همان چيزي را مي گويند كه عارفان پنج هزاران سال قبل مي گفتند. تمام چيزهاي ديگر يا تصور است يا حافظه. و مراقبه همان رها شدن از زندان حافظه و تصور است. آنگاه كه تو در حال مراقبه هستي، آزاد و رها هستي، رها از زندان!

 

شب:

همه چيز الهي است. در حقيقت هيچ خدايي وجود ندارد، تنها « خداوندي » است كه  وجود دارد. خدا نه يك شخص‌بلكه يك كيفيت و يك حضور است. شخص پنداشتن خدا به دوران اوليه باز مي گردد. ما اين پندار را در تصورات خود ساخته ايم. چيزي نيست جز فرا فكني خود انسان. آن خدا، خداي حقيقي نيست. علت اينكه بودا در مورد خدا ساكت است همين است. او از « خداوندي » سخن مي گويد و نه از خدا.

همه هستي لبريز از خداوندي است. جهان عالم و خدا از يكديگر جدا نيستند. هستي الهي است.

با اين ديد به هستي بنگر تا حيران شوي، زيرا چيزهايي خواهي ديد كه قبلا هرگز نديده اي. هرروز چيزهاي يكساني از برابر ديدگان تو مي گذشته اند: همان درختان، همان پرندگان و همان اشخاص. اما هرگاه با اين نگاه به دنيا بنگري كه همه چيز الهي است، چيزهايي جديد خواهي ديد. آنگاه از نگاه تو دنيا ديگر نه معما، ‌نه مشكل و نه مساله اي براي حل كردن، بلكه چون رازي براي زيستن جلوه گر خواهد شد.

 

پدر و مادر

 

بسيار خوب است كه پدر و مادر خود را  درك كنيد.

اگر ميان شما و پدر و مادرتان، كدورتي وجود داشته باشد، هرگز آرامش نخواهيد يافت. هرجا كه باشيد، احساس تقصير مي كنيد و هرگز نمي توانيد بگذريد و فراموش كنيد... رابطه با پدر و مادر، مثل رابطه با ديگر اعضاي جامعه نيست.. وجود شما توسط پدر و مادرتان شكل يافته است. شما بخشي از آنها هستيد؛ شاخه اي از آن درخت و هنوز در آنها ريشه داريد.

هنگاميكه آنها مي ميرند، چيزي ژرف در وجودتان مي ميرد و براي اولين بار احساس تنهايي مي كنيد. پس ماداميكه آنها زنده اند، ‌هرچه مي توانيد بكنيد تا به درك متقابل و رابطه خوب با آنها دست يابيد. سپس همه چيز آرام مي شود و حساب و كتابي باقي نمي ماند و هنگاميكه آنها اين دنيا را ترك مي كنند، ‌احساس گناه و توبه نخواهيد داشت. آنها از شما راضي بودند و شما از آنها خشنود.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386   توسط توحید   | 

300

 

مراقبه 25/10/:

 

روز:

ميهمان هميشه آماده آمدن است اما ميزبان حاضر نيست. او در جايي ديگر در حال روياپردازي، آرزوپروري و ... است. او هيچگاه در خانه نيست. هيچگاه در اينجا و اكنون نيست. يا در گذشته به سر مي برد يا در آينده.

دو چيز ما را به بيراهه مي برد: آنچه كه گذشته است و آنچه هنوز نيامده. گذشته و آينده راههاي گريز از لحظه اكنون هستند. و خدا تنها يك زمان را مي شناسد. او هيچ آشنايي با گذشته و آينده ندارد. لحظه اكنون، تنها زمان اوست و ما هيچگاه در لحظه اكنون به سر نمي بيريم. از اين رو، ميهمان همچنان در را مي كوبد اما نمي تواند ما را بيابد، زيرا ما يا در زمان گذشته به سر مي بريم و يا در زمان آينده. خدا همچنان در را مي كوبد و ما هرگز در لحظه اكنون به سر نمي بريم.

 

شب:

مسيح مي گويد پادشاهي خداوند در درون توست. اين پيام اصلي تمام بيدارشدگان است: هيچ جاي ديگر نرو. بيرون از خودت را جستجو مكن. در آنجا چيزي نخواهي يافت. همچنان تهي، ناخرسند و ناكام خواهي ماند، زيرا پادشاهي و ثروت واقعي بخشي از وجود تو، بخشي از دنياي دروني و روح توست.

انسانها معمولا برونگرا هستند. اما اگر تو دقيقا در جهت مخالف به درون حركت كني، اين همان درون گروي است. من مخالف دنياي بيرون نيستم اما نشناختن خويش بسيار خطرناك است. اگر تو وجود خويش را بشناسي مي تواني همه جاي دنيا را بگردي. مي تواني نشاط  خود را با ديگران سهيم شوي و در نشاط زندگي كني. آنگاه ديگر هيچ مشكلي وجود نخواهد داشت.

اگر تو در وجود خويش ريشه دوانده باشي مي تواني هرقدر كه بخواهي دردنياي بيرون سير كني، بدون آنكه چيزي قادر به آسيب رساندن به تو باشد. مي تواني در محلهاي تجاري  زندگي كني بدون آنكه چيزي مراقبه تو را مختل كند. اما نخستين گام، سير در درون و آشنا شدن با واقعيت دروني است.

حقيقت را نه مي تواني در كره ماه بيابي نه بر روي قله اورست. حقيقت را تنها در درون خويش مي تواني بيابي.

پس بياموز چشمانت را باز كني و به درون بنگري.

 

شاه كليد

 

پذيرفتن، شاه كليدي است كه تمامي درها را مي گشايد. هيچ قفلي وجود ندارد كه نتوان آنرا با پذيرش گشود.

لحظه اي را كه پديده يا رخدادي را مي پذيريد، ‌تحولي در وجودتان روي مي دهد كه از هماهنگي و يكپارچگي دروني نشات مي گيرد؛‌ ديگر شما دوپاره نيستيد. در پذيرش، يگانگي را تجربه مي كنيد.

اين يگانگي را فراموش نكنيد؛ يگانگي بسيار زيباست. اگر آرزوهاي مختلف را بپذيريد، ‌مي بينيد كه آهسته آهسته، ‌همان انرژي كه باعث به وجود آمدن آرزوها شده است، موجبات رهايي از آنها را فراهم مي سازد. اگر وجود آرزوهاي مختلف را قبول كنيد، ‌وجودتان آرام تر مي شود و انرژي به وجود آورنده آرزوها سير طبيعي خود را باز مي يابد. حالا ديگر آرزوها خيلي مشغولتان نمي كند؛ چون آنها را پذيرفته ايد و با آنها مشكلي نداريد.

آرزوها هم اكنون، همانند زغال سنگند كه مي توانند به مرور زمان،‌ به الماس تبديل شوند. بي آرزويي،‌ حالتي منفي نيست، بلكه نهايت پذيرش آرزوهاي مختلف است. وقتي آرزوها را درك كنيد، بشناسيد و به تجربه در آوريد، به ماوراي آن كه بي آرزويي است، مي رويد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386   توسط توحید   | 

299

 

مراقبه 24/10/:

 

روز:

مهم ترين چيزي كه در زندگي بايد به خاطر داشته باشي اين است كه خدا به تو عشق مي ورزد و تو را به حال خود رها نمي كند. خدا نسبت به تو بي تفاوت نيست. همواره به فكر تو و مراقب توست. اين باور هرقدر در قلبت ژرف تر باشد بهتر است، زيرا اگر تو عشق خدا هرچه بيشتر احساس كني قادر خواهي شد به ديگران عشق بورزي. اينگونه است كه ما قادر به عشق ورزيدن مي شويم. اگر به ما عشق ورزيده شود ما نيز مي توانيم عشق بورزيم و اگر به ما عشق نورزند عشق ورزيدن را نخواهيم آموخت و آنرا نخواهيم شناخت.

در دنياي امروز، عشق در حال رنگ باختن است، زيرا خدا رنگ باخته است. آسمان خالي است، در حاليكه در گذشته از عشق آكنده بود. مردم قرنها با چشم دوختن بر آسمان دعا مي كردند. وجودشان تعالي يافته بود. اين احساس را داشتند كه عشق در وجودشان جاري است. عشق همچون باران مي باريد و شست وشويشان مي داد. عشق آنان را به حركت وامي داشت، نوازش مي كرد و دگرگونشان مي ساخت. سپس آنان قادر شدند به ديگران عشق بورزند. اگر از عشق سرشار باشي مي تواني آنرا به ديگران نثار كني. اما اگر از عشق بهره مند نباشي چگونه مي تواني آنرا به ديگران ببخشي؟ و تنها منبع بهره مند شدن از عشق، خداست، زيرا او تنها منبع فناناپذير عشق است.

 

شب:

بدن متولد مي شود و مي ميرد. ذهن متولد مي شود و مي ميرد. اما تو، نه بدن هستي و نه ذهن. تو چيزي فراتر از اين دو هستي! چيزي كه هرگز از بين نمي رود و هرگز متولد نمي شود. تو از ازل در اينجا بوده اي و تا ابد خواهي بود!

آن لحظه كه چنين احساسي بيابي، زندگي ات از اين رو به آن رو خواهد شد. همه آن چه تا آن لحظه با اهميت مي شمردي بي اهميت مي شود: پول، قدرت، جاه و مقام و همه چيز.

و همه آن چه كه قبلا با اهميت نمي شمردي ناگهان بيشترين اهميت را پيدا مي كند: عشق، همدردي، نيايش و عبادت خداوند.

به خاطر داشته باش كه در درونت چيزي جاودان نهان است.

 

سايه

 

هيچكس نمي تواند نفس را نابود كند؛‌ زيرا نفس وجود حقيقي ندارد و فقط يك سايه است.

جنگيدن با سايه احمقانه است و حتما در اين جنگ شكست خواهيد خورد. نه به اين دليل كه سايه بسيا رقوي و قدرتمند است، بلكه چون سايه، وجود حقيقي ندارد.

نفس، سايه «‌ خود »‌ ماست. همانطور كه بدن مادي سايه دارد، « خود » ‌ما نيز داراي سايه است. اگر مي خواهيد سايه را نابود كنيد،‌به روشنايي اجازه ورود دهيد و سايه خود به خود از ميان خواهد رفت. آگاهي و درك بيشتري كسب كنيد تا نفس ناپديد شود.

 

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386   توسط توحید   | 

298

 

مراقبه 23/10/:

 

روز:

كبير، يكي از عارفان بزرگ هندي مي گويد‌: « من ساليان سال به دنبال خدا گشتم اما نتوانستم او را بيابم. سپس پندار خدا را كاملا دور انداختم و آرام شدم. عاشق شدم. چه كار ديگري مي توانستم انجام دهم؟ من نتوانسته بودم خدا را بيابم پس يگانه راه، نزديك شدن به خدا بود تا حد ممكن. پس ساكت و آرام شدم، عاشق شدم، چنان كه گويي او را از قبل يافته بودم... روزي خدا به سراغم آمد و من از آن روز ديگر پرواي او را در سر ندارم. نخست من بودم كه او را صدا زدم: خدايا! تو كجايي؟ اينك او مرا صدا مي زند: كبير! تو كجايي؟ »

كبير از چيزي بسيار پر معنا سخن مي گويد. اصل گفتار او چنين است: « خدا همچون سايه بدنبال من مي آيد. مرا صدا مي زند و مي گويد: كبير، كبير! كجا مي روي؟ چه مي كني؟ آيا كمكي از دست من ساخته است؟ اكنون كه من خدا را شناخته ام ديگر پرواي او را در سر ندارم. او در جايي بيرون از ما نيست. او در درون ماست. او را نه در آيين ها و تشريفات، بلكه در عشق مي توان يافت. او را نه در تعارفات، بلكه در دوستي بدون تعارف و صميمانه  با هستي مي توان يافت. »

 

شب:

نيچه مي گفت: « خدا مرده است» اما هيچكس از او نپرسيد « چه كسي خدا را كشت؟ »

دو احتمال در اين باره مي توان مطرح ساخت: يا خدا دست به خودكشي زده يا اينكه كسي او را به قتل رسانده است. احتمال نخست ناممكن است، زيرا خدا يعني سعادت. چرا سعادت بايد دست به خودكشي بزند؟ خدا يعني حقيقت. چرا حقيقت بايد خودكشي كند؟ معناي واقعي خدا، همانا جاودانگي است. پس خودكشي او امري است ناممكن.

احتمالا خدا را به قتل رسانده اند. كار، كار مبلغان بوده است. تمام آنان در اين توطئه دست داشته اند. البته آنان قادر به كشتن خداي واقعي نيستند، بلكه فقط مي توانند خدايي را كه خودشان خلق كرده اند به قتل برسانند.

همه چيز را در مورد خدا فراموش كن و به جستجوي عشق بپرداز تا خدا به ميل خود به سراغت آيد. او حتما خواهد آمد. آمدنش حتمي است!

 

آهنگ طبيعي بدن

 

بسيار مهم است كه هركس آهنگ طبيعي بدن خود را بداند. اين آهنگ ثابت و غير قابل تغيير است و هنگاميكه به دنيا مي آييد، تنظيم مي شود.

كافي است اين آهنگ را درك كنيد. اگر احساس مي كنيد كه دوست داريد زودتر بخوابيد، زودتر بخوابيد و در عوض، صبح زودتر از خواب برخيزيد. آهنگ طبيعي بدن،‌ برنامه ريزي از قبل تنظيم شده سلولهاي بدنتان است. پرنده هايي وجود دادرند كه با غروب خورشيد به خواب مي روند. اين پرنده ها را در آزمايشگاههايي قرار دادند و هنگام روز، محلي را كه آنها در آن قرار داشتند، ‌تاريك كردند و هنگام شب، آنجا را روشن نگاه داشتند. پس از مدتي متوجه شدند كه پرنده ها عصبي شده و شروع به خودكشي يا كشتن يكديگر كرده اند. آنها هنگام تاريكي مي خوابيدند و هنگام روشنايي از خواب بر مي خاستند و فقط جاي شب و روز برايشان تغيير كرده بود، ولي سيستم طبيعي بدنشان، اين نكته را درك كرده بود كه اتفاق عجيبي رخ داده است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه بیست و سوم دی 1386   توسط توحید   | 

297

 

مراقبه 22/10/:

 

روز:

راه را براي ورود خدا هموار كن. براي پذيرش خورشيد و نور آماده شو. فقط بايد آگاه و آگاه تر شوي. بايد هرچه كمتر در ذهن و بيشتر و هرچه بيشتر خارج از ذهن باشي. نظاره گر آن، نه درگير با آن. نظاره گري از بيرون باش. اين همان معناي دقيق شور و سرمستي است: در يرون ايستادن.

بياموز بيرون از ذهن بايستي تا همه آنچه را كه بايد، بياموزي. مذاهب، به شيوه ها و زبانهاي مختلف  تنها يك راز را تعليم مي دهند:‌اين كه چگونه بيرون از ذهن بايستي.

روزي كه موفق به اين كار شوي، بزرگترين روز زندگي تو خواهد بود. در آن روز دوباره متولد خواهي شد. در آنروز ديگر جزيي از دنياي خاكي نيستي، بلكه جزيي از خدا خواهي شد.

 

شب:

اينك زمان آن است تا چهره راستين دين آگاه شود. ديگر كافيست. ما به اندازه كافي به چهره اي دروغين زندگي كرده ايم. زندگي راستين است و عشق نيز. و زمانيكه تو عاشق زندگي شوي، عشق به همه هستي تو تبديل مي شود. يگانه راه پرستش زندگي، آواز خواندن است. رقصيدن و شكوفا شدن است. آفريننده بودن است. يافتن چيزي است براي جشن گرفتن. يافتن چيزي براي بزم شادي به راه انداختن، بزم بزرگي كه همواره پابرجاست. ستارگان در رقصند. درختان و اقيانوسها در رقصند.

رهروان من بايد جزيي از اقيانوسها، درختان، ابرها و ستارگان شوند. معبود من اينها هستند. من به هيچ معبود ديگري باور ندارم. اين چيزي است كه من بدان دست يافته ام و مي خواهم آنرا در اختيار دوستدارانم قرار دهم.

رهروي دعوتي است براي بهار و آماده شودن براي آن.

 

زندان

 

ممكن است من در اشتباه باشم. ممكن است من پيوسته در حال وانمود كردن چيزي باشم كه نيستم. هيچكس در اين مورد مطمين نيست. اطمينان كردن هميشه خطر است.

اگر بدون اينكه به كسي حرفي بزنيد، خودتان تصميم بگيريد كه سيگار كشيدن را ترك كنيد،‌احتمال موفقيتتان تنها يك درصد است. حال اگر از اين تصميم دوستان و ااطرافيانتان را آگاه سازيد،‌اين احتمال تا ده درصد افزايش مي يابد. اگر به جامعه غير سيگاري ها بپيونديد كه در آن هيچكس سيگار نمي كشد،‌ به احتمال نود و نه درصد، ‌سيگار را ترك خواهيد كرد.

بزرگي مي گفت: ‌اگر مي خواهيد كاري را انجام دهيد و در انجامش مداومت داشته باشيد، گروهي از دوستان خود را بيابيد و اين كار را دسته جمعي و با هم انجام دهيد.

درست مثل اينكه در زندان حبس شده ايد و مي خواهيد فرار كنيد. اگر بخواهيد به تنهايي اين كار را انجام دهيد، ‌احتمال موفقيتتان بسيار كم خواهد بود ولي اگر گروهي تصميم به فرار بگيريد، اين احتمال افزايش مي يابد. با وجود اين، هنوز اين احتمال وجود دارد كه فرارتان با شكست مواجه شود؛‌زيرا تعداد نگهبانان بسيار بيشتر از شماست. بهترين كار اين است كه با افرادي كه خارج از زندان و آزاد هستند، تماس بگيريد و از آنها تقاضاي كمك كنيد. آنها مي توانند ابزار، ‌وسايل و نقشه هايي را كه نياز داريد، به شما بدهند تا ساده تر از زندان فرار كنيد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه بیست و دوم دی 1386   توسط توحید   | 

296

 

مراقبه 21/10/:

 

روز:

گنج در درون ماست و ما از آن بي خبريم. بخشي از وجود ماست. و ما همه جا آنرا جستجو مي كنيم مگر در درونمان. از اينروست كه بدبخت و بيچاره و ناكام و نااميديم.

به درون خود بنگر! به وجود خود بنگر تا پادشاهي خداوند از آن تو شود. تو هرگز اين گنج را گم نكرده اي، حتي براي يك لحظه. در حقيقت، حتي اگر بخواهي آنرا گم كني نمي تواني. گنج، خود وجود توست. اما تصميمهايي كه گرفته اي، حماقتهايي كه به خرج داده اي  تو را گدا ساخته است. فراموش كرده اي كه چگونه زبان نوشته هاي درونت را بخواني.

تو دانشوري بزرگ خواهي شد اما ثروتمند هرگز. همچنان مثل گذشته فقير خواهي ماند. ثروتمندي تنها از يك راه حاصل مي شود و آن جستجوي درون است،‌زيرا گنج، گنجي كه پايان ناپذير است، در درون ماست.

به درون خود بنگر! خود را جستجو كن تا نشاطي عظيم بيابي، نشاطي بي پايان. تنها در آن زمان است كه زندگي معنا مي يابد، قبل از آن هرگز. تنها در آن زمان زندگي، زندگي است، قبل از آن هرگز.

 

شب:

انسانها سخت و انعطاف ناپذيرند. زندگي انسانها را سخت و انعطاف ناپذير مي سازد، زيرا به جنگشان وا مي دارد. آرام آرام، تمام نرمش و انعطاف پذري خود را از دست مي دهند و همچون صخره سفت و سخت مي شوند. و انساني سفت و سخت انساني مرده است. او فقط در ظاهر زنده است. زنده حقيقي نيست.

زندگي حقيقي، نرم، پذيرا و گشاده بودن است. از هستي نهراس، هستي مراقب توست و به تو عشق مي ورزد.

لازم نيست با هستي بستيزي . هستي آماده است تا بيش از آنچه كه مي خواهي و مي تواني تصورش بكني به تو ببخشد. اما هستي تنها زماني به تو مي بخشد كه نرم و پذيرا باشي. اگر تو پر منفذ باشي هستي مي تواند از همه جا بر تو وارد شود.

هستي مال ماست. ما از آنيم و او از آن ما.

 

تكنيك

 

تنها عشق است كه به كار مي آيد؛ تكنيكهاي مختلف فقط بهانه اند. اين درمانگر است كه موثر واقع مي شود، نه شيوه هاي درمان.

بيست و پنج قرن است كه انسانها اشتباه تصور مي كنند كه بودا و ساير رسولان اديان مختلف به آنها كمك كرده اند، ‌ولي اينطور نيست. اين نيروي حيات، مهرباني، ‌درك و عشق آنها بوده است كه به انسانها ياري رسانده است.

ذهن ما هميشه بدنبال تكنيكهاي سطحي است و چون موارد سطحي برايمان اهميت مي يابند، ‌ارتباط با عمق را از دست مي دهيم. به اين شكل، تنها آنچه غير ضروري است، آموزش داده مي شود و ضروريات به سادگي فراموش مي شوند.

تمامي آموزشها، ‌خلاف وجود اصيل آموزگار است. تنها موارد سطحي و غير ضروري در آموزشها منتقل مي شوند. درحاليكه نكته مهم، وجود خود آموزگار است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه بیستم دی 1386   توسط توحید   | 

295

 

مراقبه 20/10/:

 

روز:

زندگي هميشه تازه است و ذهن هميشه كهنه. زندگي هيچگاه كهنه نيست و ذهن هيچگاه تازه نيست. اين دو هرگز به هم نمي رسند. نمي توانند كه به هم برسند. ذهن عقب گرد مي كند و زندگي به پيش مي رود. از اين رو كسي كه مي كوشد زندگي خود را با تكيه بر ذهن بگذارند كاري بس احمقانه انجام مي دهد. او اگر روزي از كاري كه با خود كرده آگاه شود، باور نخواهد كرد كه چنان احمقانه و ابلهانه عمل كرده است.

زندگي را تنها مي توان در حالت بي ذهني شناخت. اين همان مراقبه و اتصال ( شاهد بودن ) است: كنار گذاشتن ذهن، بدون فكر بودن، « بودن» در سكوت. حتي يك كلمه نيز در ذهن جاري نيست. هيچ رفت و آمدي نيست. همه چيز خالي، ساكت و آرام است. آنگاه ناگهان به زندگي ملحق مي شوي. تازگي و طراوت فراوان آنرا باز مي شناسي، طراوت رهايي بخش آنرا. آن همان خداست. همان « نيروانا » است.

گذران زندگي در تماميت آن، شناخت زندگي در طراوت آن، به شادماني و به آرامش رسيدن است.

 

شب:

بايد از خواست خود فراتر روي تا بتواني به جزيي از خواست الهي تبديل شوي. بايد خواست خود را دور اندازي. خواهشهاي نفساني تو ريشه تمام مشكلات است. آنگاه كه خواسته ات را از ميان برداري،‌ هستي از طريق تو وارد عمل مي شود. آنگاه هيچ بدبختي و بيچارگي و هيچ اضطرابي در تو وجود نخواهد داشت. كاملا آسوده مي شوي و از تمام مشكلات رها.

همه مشكلات برخاسته از خواست توست، زيرا خواستن به معناي ستيز با هستي است. خواستن همان تقلا كردن است و تقلا كردن تنش آفرين است. تو محكوم به شكستي! از اين رو، هرقدر هم كه سخت بستيزي در اعمال قلب و وجودت مي داني كه اين كار بيهوده است. تو نمي تواني بر هستي پيروز شوي.

تو فقط در كنار هستي به پيروزي دست مي يابي نه در جنگ با آن. آنگاه كه خواست خود را دور بيندازي همه چيز از آن تو مي شود. ناگهان جهان درهايش را به روي تو مي گشايد. همه رمز و رازهايش را بر تو آشكار مي كند و كليد تمام اسرار را در كف دستانت مي نهد. تناقض اينجاست: با واگذاري خواسته، تو صاحب اختيار مي شوي و با حفظ  خواسته  و جنگيدن براي آن، همچنان برده مي ماني.

 

صداي انتقاد

 

نداي منتقد، هرگز از خود شما نيست.

هنگاميكه كودك بوديد،‌ پدرتان به شما مي گفت:  « اين كار را نكن. » يا مادرتان مي گفت: «‌ آن كار را نكن. »‌ هرچه مي خواستيد بكنيد، هميشه به نظر اطرافيانتان نادرست و آنچه هرگز دوست نداشتيد انجام دهيد، به نظرشان درست بوده است.

مي دانيد كه كار درست چيست، ‌ولي چون مجبور به انجامش هستيد و به شكل يك وظيفه انجامش مي دهيد، ديگر برايتان لذتي نداريد و به شكل يك وظيفه انجامش مي دهيد، ديگر برايتان لذتي ندارد. مي كوشيد از امر و نهي هاي پدر ومادرتان فرار كنيد. حالا هم كه بزرگ شده ايد و ديگر حتي پدر و مادرتان زنده نيستند، ولي بازهم مشكل داريد؛‌ چون صداي انتقاد آنها هنوز در ذهنتان وجود دارد.

ديگر بچه نيستيد. اين حقيقت را درك كنيد و مسووليت زندگي تان را در اختيار خود بگيريد. اين زندگي شماست.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه بیستم دی 1386   توسط توحید   | 

294

 

مراقبه 19/10/:

 

روز:

تا وقتي خود را كشف نكني يك وسيله باقي مي ماني. همين كه خودت را كشف كني هدف و مقصود را كشف كرده اي. آنچه كه در زندگي داري- بدن، ذهن، قلب- فقط وسيله هايي هستند كه بايد آنها را براي راهيابي به دروني ترين هسته و كانون وجودت بكار بگيري. كانون وجودت هدف و مقصد نهايي است. با يافتن آن، همه آنچه را كه بايد مي يابي. با دانستن آن، همه چيزي را مي داني. با دست يافتن به آن، به خدا دست مي يابي.

 

شب:

فقط با واگذاري و تسليم كامل خود است كه مي تواني با هستي پيوند يابي. كمتر از آن كارساز نيست! درست همانگونه كه آب در دماي صد درجه سانتيگراد تبخير مي شود، با واگذاري كامل است كه « خود »‌ تو تبخير مي شود و تو فضايي خالي مي شوي. هيچكس در درونت نيست. سكوتي است فراگير، بي كرانه و بي حد و مرز. هيچكس و هيچ چيز در درون تو نيست. لحظه اي است كه تمام آسمان در تو فرود مي آيد. زمين و آسمان به هم مي رسند و تو از موجودي فناپذير به روحي جاودان دگرگون مي شوي.

 

ناشناختني

 

دنياي ذهن شناخته شده است. اتصال و ارتباط با شبكه شعور كيهاني، رفتن به دنياي ناشناخته والوهيت دنياي ناشناختني است؛‌ درست مثل افق كه در ناشناخته مي گسترد. هرچه بيشتر به آن نزديك مي شويد،‌ از شما دورتر مي رود. همانند يك رنگين كمان است؛ دست نيافتني. مي توانيد تلاش كنيد تا به ناشناختني برسيد- تمامی تلاشتان بايد در همين جهت باشد- ولي غير قابل دسترسي است.

خداوند ناشناختني است و به همين دليل زندگي زيباست؛ چون محال وجود دارد. زندگي ماجرايي هيجان انگيز است. هنگاميكه چيزي ممكن مي شود، ‌معناي خود را از دست مي دهد. به همين دليل زندگي در غرب، بي معناتر از شرق است. چون دانش و علوم مختلف ميزان اطلاعات شما را افزايش داده،‌ ظرفيت حيرت در وجودتان كم و كمتر شده است و تقريبا حساسيت خود را نسبت به ناشناختني از دست داده ايد. هميشه در دسترس ناشناخته و ناشناختني باشد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه نوزدهم دی 1386   توسط توحید   | 

293

 

مراقبه 18/10/:

 

روز:

انسان بايد وجود خود را كاملا خالي كند. تنها در اين صورت است كه فضايي در وجودش ايجاد مي شود تا خداوند در او فرود آيد. ما چنان از چيزهاي زايد و دور ريختني ها انباشته هستيم كه اگر خدا بخواهد بر ما نازل شود در وجود ما جايي خالي براي فرود آمودن نخواهد يافت.

ليوانهاي ما پر است. حتي براي يك قطره كوچك نيز جايي نيست. بايد ليوانهايمان را كاملا خالي كنيم.

همين كه وجودت را خالي كني و چيزي را در درون خود نبيني، ناگهان همه چيز نوراني مي شود. هزاران گل در وجودت شكوفا مي شوند. سرشار از رايحه هاي دل انگيز و نغمه هاي دلنشين مي شوي. نغمه اي كه هرگز نشنيده اي، رايحه اي كه متعلق به زمين نيست. اينگونه تو رها مي شوي. رها از زندگي، رها از مرگ، رها از خود زمان. بخشي از جريان ابدي هستي مي شوي.

اما براي اينكه خدا هست شود تو بايد كاملا نيست شوي.

 

شب:

تندرستي انسان در دست هستي است. اگر تو در هستي ريشه بدواني سالم و تندرست مي شوي. اگر جدا از هستي بماني بدون ريشه و بدون منبع تغذيه مي ماني.

هستي زمين است. منبع تغذيه و عامل تندرستي ماست. مجموعه زندگي چيزي نيست جز جستجو. جستجوي منبع تندرستي امان.

 

شگفتي

 

تمامي آنچه زيبا و واقعي است، ‌با شگفتي همراه است. ظرفيت شگفت زده شدن را از دست ندهيد. اين يكي از بزرگترين موهبتهاي زندگي است.

با ازدست دادن ظرفيت شگفت زده شدن، ديگر مرده ايد. اگر اتفاقات هنوز مي توانند سبب شگفتي شما شوند، زنده ايد و هرچه بيشتر درويارويي با اتفافات مختلف حيرت كنيد،‌ زنده تريد‌؛ درست همانند سرزندگي و نشاط كودكان كه با ديدن يك سگ، ‌گربه، پرنده يا گوش ماهي در ساحل آنچنان شگفتي آنها را فرا مي گيرد كه باور كردني نيست. حتي اگر شما الماس بزرگ كوه نور را پيدا مي كرديد،‌ اين قدر حيرت زده نمي شديد. كودكان ظرفيت شگفت زده شدن را دارند پس هر گوش ماهي كوچكي برايشان همانند يك كوه نور است.

معناي زندگي براي هريك از شما به اندازه ظرفيت حيرت و شگفتي در شماست. بارها و بارها به خود يادآوري كنيد كه زندگي پاياني ندارد و هميشه در حال حركت و نو شده است. زندگي سفري بي پايان است كه هر لحظه اش بكر و تازه است. هر لحظه از زندگي، شما را به اصل خودتان باز مي گرداند.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه هفدهم دی 1386   توسط توحید   | 

292

 

مراقبه 17/10/:

 

روز:

به ما آموخته اند دشمن هستي باشيم. به ما زندگي با انگاره هاي منفي را آموخته اند. چنان تعليمات درازمدت اين چنيني ديده ايم كه اين روش زندگي جزيي ازخون، استخوان و مغزوجودمان شده است. ما عاشق زندگي نيستيم، بلكه از آن متنفريم. به ما آموخته اند كه زندگي نوعي تنبيه است و ما به خاطر گناه اوليه تنبيه مي شويم.

زندگي تنبيه نيست، بلكه پاداش و موهبتي الهي است. كاملا دوستدار زندگي باش! همين كه دوست داشتن زندگي را آغاز كني از اين كه زندگي چقدر زيبا. شاعرانه و رامشگرانه است انگشت به دهان مي شوي. آنگاه كه انگاره هاي منفي و باطل ناپديد شوند و به جاي آن چيزهاي مثبت در درونت جاي گيرند، پرده اسرار كنار خواهد رفت و زندگي راز و رمز خود را با تو در ميان خواهد گذاشت. اين اسرار بر همه آشكار نمي شوند. اسرار زندگي نمي توانند خود را براي عموم به نمايش بگذارند. فقط زماني كه رابطه اي عميق و صميمانه با زندگي برقرار كني زندگي قلب خود را به روي تو مي گشايد و در اين گشايش پي مي بري حقيقت چيست، عشق چيست، بركت چيست. خدا چيست.

تو ناگزير نيستي به جستجوي نوع ديگري از زندگي بپردازي. تنها بايد به عمق زندگي رخنه كني و نوع ديگر نهان را در آن بيابي. ساحل ديگر در اين ساحل نهان است. دنياي ديگر در اين دنيا نهان است. لازم نيست ترك دنيا كنيم. فقط بايد در ان عميق تر فرو رويم.

 

شب:

يكپارچه عاشق باش. به همه هستي عشق بورز. هستي نظامي واحد است. درختان، كوهها و انسانها از يكديگر جدا نيستند. همه ما با يكديگر همكاري مي كنيم. ما با هم كاملا هماهنگ هستيم. ما، با دميدن اكسيژن و بازدميدن دي اكسيدكربن زنده هستيم. درختان با دميدن دي اكسيد كربن و باز دميدن اكسيژن زنده اند. ما بدون درختان قادر به ادامه حيات نيستيم. ما به همديگر وابسته ايم و در يكديگر نفوذ داريم. چنين است كه تمام هستي به هم پيوسته.

پس يكپارچه عاشق باش! عاشق درختان، ستارگان، كوهها، انسانها و حيوانها. مساله اين نيست كه تو عاشق چه هستي، مساله اين است كه تو عشق مي ورزي.

 

نقابها

 

هرچه مي كنيد،‌ فقط آگاهي خود را حفظ كنيد. حتي اگر نقابي بر صورت داريد، از آن آگاه باشيد.

وقتي غمگين هستيد و دوستي نزدتان مي آيد، او را نيز غمگين مي سازيد. چرا بايد او بدون دليل غمگين شود؟ در حاليكه كاري انجام نداده است... مي توانيد بخنديد و با رويي خوش با او برخورد كنيد. در حاليكه ازدرون آگاهيد كه اين خنده و شادي، فقط يك نقاب است. هنگامي كه دوستتان شما را ترك مي كند، دوباره  به غم و اندوه خود باز گرديد. اگر از نقابها به اين شكل و آگاهانه استفاده كنيد، اشكالي وجود نخواهد داشت.

اگر زخمي داريد،‌ نيازي نيست آنرا به همه نشان دهيد. زخم شما ارتباطي به ديگران ندارد. چرا بايد ديگران براي زخمهاي شما احساس ناراحتي كنند؟ مراقب زخم خود باشيد و بكوشيد آنرا معالجه كنيد. زخم را به پزشك نشان دهيد. نقابها نقش روان سازي و روغن كاري دارند. كسي از شما سووال مي كند حالت چطور است و تو شروع مي كني مشكلاتت را برايش مي گويي. در حاليكه منظور او اصلا اين نبوده. او فقط مي خواسته سلام و عليكي بكند و حالا مجبور است يك ساعت به درددل تو گوش بدهد. مطمين باش بار ديگر، حتي به تو سلام هم نخواهد كرد.

در زندگي تشريفاتي وجود دارد كه بايد رعايت شود. تو تنها زندگي نمي كني و اگر نخواهي بر اساس الگوهاي رسمي اجتماعي زندگي كني، براي خودت مشكل درست مي كني.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه هفدهم دی 1386   توسط توحید   | 

291

 

مراقبه 16/10/:

 

روز:

كافيست وجودت را از « خود » خالي كني تا آكنده از خدا شوي. اين دو نمي توانند با هم وجود داشته باشند. اين را به خاطر بسپار. همواره به ياد داشته باش كه يا تو هستي يا خدا. و تنها انسانهاي احق اند كه خود را بر مي گزينند.

خدا را برگزين تا « خود » تو نيست شود. وجودت را ماهيتي مستقل از هستي تصور نكن تا در اين نبودن از نو متولد شوي.

اين گفتار بسيار متناقض بنظر مي رسد: « آنگاه كه ا زخود تهي شوي، آكنده مي شوي، آكنده براي تخستين بار، آكنده لبريز، آكنده تهي ناشدني. »

و « خود » ‌تو سايه اي بيش نيست. سايه اي كه اصالتي ندارد. يك روياست نه يك واقعيت. سايه را دور بينداز تا به اصل نايل شوي. كذب را دور بينداز تا به واقعيت برسي. بايد از « خود »‌ خالي شوي تا بتواني ا ز خدا آكنده شوي.

و آكنده شدن همان به شكوفايي رسيدن است.

 

شب:

انسان عاشق مي داند كه چگونه يك پارچه زندگي كند ، زيرا او آكنده و سرشار زندگي مي كند. جسم او آكنده از عشق است. سلولهاي بدن او در عشق مي رقصند. ذهن او آكنده از عشق است نه آكنده از عقل. قلب او سرشار از عشق است. براي او اين عضو فقط دستگاه تصفيه خون نيست. او عشق را تنفس مي كند. روح او چيزي نيست جز عشق ناب. درياي عشق!

چنين انساني ناگزير از كشف هستي است. هستي در كجا مي تواند خود را از چشم او پنهان كند؟ در حقيقت، نيازي نيست تا او بدنبال هستي بگردد، بلكه هستي است كه به جستجوي او مي پردازد.

و چه خوش است وقتي هستي به جستجوي تو برخيزد.

 

يگانگي

 

دنياي بيرون و درون،‌ تقسيمي غير واقعي و نادرست است.

همه تقسيمات غير واقعي اند. آنها سودمندند؛ ‌زيرا صحبت كردن بدون كلمات محال است. البته عاقبت درك خواهيد كرد كه فقط يگانگي وجود دارد كه نه بيروني دارد و نه دروني. يگانگي، معناي اين عبارت است كه «‌ آن تو هستي. »‌ آن يعني بخش بيروني و تو يعني بخش دروني. اين دو بخش به هم اتصال دارند. آن به تو و تو به آن تبديل مي شود و ناگهان ديگر تقسيمي وجود نخواهد داشت.

تقسيمات مختلف به اين سبب بوجود آمده اند كه ذهن نمي تواند درك كند موارد مخالف و متضاد يكي هستند. ذهن مي گويد، يا اين، ‌يا آن و نمي تواند هردو را با هم ببيند. زندگي هردوست. هستي هردو با هم است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه شانزدهم دی 1386   توسط توحید   | 

290

 

مراقبه 15/10/:

 

روز:

تو چيزي گم نكرده اي. خدا گم نشده است تا پيدايش كني. تو دچار فراموشي شده اي! فقط بايد به ياد آوري. آن در ژرفاي هسته وجود توست. آنرا حقيقت، خدا، شادماني، يا زيبايي بنام. تمام اينها بيانگر پديده اي واحد هستند.

چيزي جاودان در درون تو نهان است. چيزي فناناپذير و الهي. تنها كاري كه بايد انجام دهي فرو رفتن تا ژرفاي وجودت است براي اينكه ببيني و بشناسي. پس اين سفر يك سفر واقعي نيست. قرار بر آن نيست كه به جايي بروي. تنها بايد در سكوت و اتصال بنشيني و حضور داشته باشي.

 

شب:

وقتي واژه خدا را بر زبان مي راني، گويي به چيزي دور و دست نيافتني اشاره مي كني. و قرنهاست كه مي گويند « خدا چيزي در آن بالا، در آسمان دور دور است. » اما وقتي مي گويي « عشق » به چيزي اشاره مي كني كه به قلب بسيار نزديك است. مبلغان همواره كوشيده اند تا ثابت كنند خدا در دور دست هاست، زيرا اگر خدا در دوردست ها باشد آنان مي توانند خود را نماينده و واسطه او معرفي كنند.

وقتي واژه « خدا» را بكار مي بري، گويي از يك شخص سخن مي گويي. خدا محدود و معين مي شود. اما « عشق » يك شخص نيست. يك كيفيت، يك حضور، يك بوي خوش است. نه بوي خوش يك گل، بلكه بسيار نامحدودتر، بي كران تر و نا متناهي تر.

وقتي مي گويي « خدا » به تو احساس ناتواني دست مي دهد: « چه كار كنم؟ » اما زماني كه پاي عشق در ميان است مي تواني كاري در مورد آن انجام دهي. طبيعت ذاتي تو عشق ورزيدن است. بنابراين آموزش من دور محور « عشق » مي چرخد.

من مي گويم: « عشق همان خداست. »

 

لحظات مناسب

 

لحظاتي كه احساس شادي و عشق مي كنيد، ‌لحظاتي است كه بسيار نزديك شده ايد.

هميشه هنگاميكه انسان عصبي و پر تنش است، به دنبال مدي تيشن و مراقبه مي رود، ‌ولي در چنين حالتي وارد شدن به مدي تيشن مشكل است.

هنگاميكه احساس عصبانيت يا غم و اندوه مي كنيد، ‌به ياد مدي تيشن و ارتباط با منشا هستي مي افتيد. در حاليكه اين شنا كردن خلاف جريان است و مشكل خواهد بود.

ناگهان يك روز صبح،‌ بدون دليل احساس شادي و طراوت مي كنيد. بايد اتفاقي در عمق ناخودآگاه شما رخ داده باشد. بايد  نوعي هماهنگي ميان شما و هستي روي داده باشد. ممكن است اين هماهنگي، شب هنگام كه در خواب عميق بوده ايد، رخ داده باشد. هرگاه چنين احساسي داشتيد،‌هرگز آنرا به هدر ندهيد. چند دقيقه اتصال و مدي تيشن انجام دهيد.

ناگهان شب كه در رختخواب خود آرميده ايد،‌ احساس آرامشي عميق وجودتان را پر مي كند... اين زمانها را بيهوده هدر ندهيد... نوعي هماهنگي پديد آمده است. از اين هماهنگي استفاده كنيد، سوار بر آن شويد و اين موج شما را ماوراي آنچه مي توانيد، خواهد برد. ياد بگيريد چگونه از اين لحظات گرانقدر استفاده كنيد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه پانزدهم دی 1386   توسط توحید   | 

289

 

مراقبه 14/10/:

 

روز:

تو بيگانه و ناآشنا نيستي، بلكه جزيي از جهان آفرينش هستي . اينجا خانه توست. تو بر حسب شانس و تصادف به اين جهان نيامده اي. تو اينجايي زيرا به تو احتياج است. خواست خدا بوده كه تو اينجا باشي، بنابراين هرگز نبايد احساس بيگانگي كني.

احساس بيگانگي اساسي ترين مشكل گريبان گير بشر امروز است. در سرتاسر دنيا انسانهاي هوشمند، نگران، پريشان خاطر و دلواپس اين اند كه « چرا بدنيا  آمده ايم؟ »

علم، پيدايش بشر را تصادف مي پندارد. از آنجا كه ما تصادفي به وجود آمده ايم. موجودات بي هدفي هستيم كه بود و نبودمان فرقي نمي كند. و چون بودن يا نبودن ما فرقي نمي كند، پس زندگي ما معنا و مفهومي ندارد! از اين روست كه سرتاسر دنيا را جوي از پوچي و بي هدفي فراگرفته است.

خدا چيزي نيست جز معناو هدف. زندگي با معنا و هدفدار است. اين معناي كلي خداوند است.

خداوند يك شخص نيست، بلكه او هدف هستي است. خداوند يك حضور است نه يك شخص حاضر. تنها كاري كه بايد بكني آن است كه وجودت را خالي كني نه اينكه به جستجوي خدا بپردازي. همين كه خالي شوي، چيزي از فراسو در تو رخنه مي كند و فضاي خالي تو را انباشته مي سازد. از چيزي كاملا تازه سرشار مي شوي. چيزي كه هرگز نه طعم آنرا چشيده اي و نه آنرا مي شناختي. چيزي كه موهبت و بركت است. چنان شورآفرين است كه از همان لحظه آگاه مي شوي هيچ تولد و مرگي وجود ندارد و تو جاودان هستي. از همان لحظه آگاه مي شوي جزيي از انرژي عظيمي هستي كه خداوند ناميده مي شود.

خداوند، انرژي دريايي بي كران است كه ما همچون امواجي در آن شناوريم.

 

شب:

سفارش من به تو اين است كه: به جستجوي عشق بپرداز، نه به جستجوي مستقيم خدا. اگرمستقيما به جستجوي خدا بپردازي، خدايي كه خواهي يافت تصور خودت خواهد بود.

از راه عشق به جستجو بپرداز، زيرا عشق زيبايي هايي بي همتا دارد. عشق فقط عشق است، بدون داشتن هيچ صفتي. زيبايي عشق همين است.

اگر انسان به جاي خدا به جستجوي عشق بپردازد، مي توان بين انسانها رابطه بزرگي از برادري ايجاد كرد.

 

راهنما

 

رودخانه ها بدون نقشه و راهنما به اقيانوس مي روند. استاد يا راهنما شما را به اقيانوس نمي رساند. استاد شما را آگاه نگاه مي دارد تا در ميانه راه، سرگرم موارد غير ضروري نشويد؛ زيرا هزار و يك موقعيت جذاب و فريب دهنده در راه وجود دارد كه ممكن است منحرفتان سازد.

رودخانه حركت مي كند، ‌در راه به درختي زيبا بر مي خورد، ‌از زيبايي درخت لذت مي برد،‌ آنرا تحسين مي كند و دوباره به راهش ادامه مي دهد. رودخانه به درخت نمي چسبد؛‌ زيرا در اينصورت، ‌حركتش متوقف مي گردد. به كوهي زيبا مي رسد؛ ‌به خاطر لذت گذر از چنين كوه زيبايي،‌ سپاسگزاري مي كند و به راهش ادامه مي دهد. رودخانه همينطور به راهش ادامه مي دهد... مشكل انسان اين است كه وقتي درختي زيبا مي بيند، ‌دوست دارد خانه اش را همانجا بسازد و آنجا زندگي كند... استاد بارها و بارها به يادتان مي آورد كه به هيچ چيز نچسبيد و وابسته نشويد، نه اينكه از زندگي لذت نبريد. در واقع با چسبيدن و وابسته شدن، نمي توانيد لذتي ببريد. لذت واقعيا ازعدم وابستگي ناشي مي شود.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه سیزدهم دی 1386   توسط توحید   | 

288

 

مراقبه 13/10/:

 

روز:

انسان پيشرفته امروز يگانه نسلي از انسانهاست كه معنويت را نمي شناسد. او فقط به دنبال زندگي مادي و خاكي است. علاقه اش بيشتر به پول، قدرت، جاه و مقام است و فكر مي كند كه اينها همه چيزند. چه انديشه باطلي!

زندگي انسان امروزي انباشته از چيزهايي كوچك و بي ارزش است. او هيچ چيز بزرگتر از خود را نمي شناسد. خدا را انكار مي كند و حيات پس از مرگ و دنياي درون را باور ندارد. تنها چيزي كه آن را باور دارد انكار كانون هستي است. از اينروست كه دور و بر ما را ملالت و دلتنگي فراگرفته. اين امر طبيعي است، زيرا تا وقتي چيزي فراتر از خود وجود نداشته باشد زندگي كسالت آور و خسته كننده خواهد شد. زندگي تنها زماني رقص شادي مي شود كه به ماجراجويي تبديل گردد و زندگي تنها زماني به ماجراجويي تبديل مي شود كه چيزي فراتر از خود براي دست يافتن وجود داشته ياشد.

معنويت فقط به آن معناست كه ما پايان نيستيم، بلكه تنها يك گذرگاه هستيم. همه اتفاقات هنوز نيفتاده اند و اتفاقات زيادي در راه اند. بذر بايد به دانه تبديل شود، دانه به نهال،‌ نهال به درخت و درخت بايد منتظر رسيدن فصل بهار بماند تا هزاران شكوفه را شكوفا كند و روحش را در جهان رها سازد. تنها در آن زمان زندگي به بار خواهد نشست. معنويت دور از دسترس نيست. تو فقط بايد جستجوي آنرا آغاز كني. البته ابتدا در تاريكي كورمال كورمال خواهي رفت اما به زودي در مسير درست قرار خواهي گرفت و شروع به ديدن فراسو خواهي كرد. موسيقي ناشنيده اي را خواهي شنيد كه وجود ترا به جنبش در مي آورد و به تو رنگي تازه، نشاطي نو، زندگي نوين خواهد بخشيد.

 

شب:

فقط با اقدام به خطرهاي بزرگ است كه يكپارچه مي شوي و انرژي زندگي در تو متبلور مي شود. اين را به خاطر داشته باش! هرگز دين را به ترس مرتبط نساز. آنرا به شهامت نسبت بده. به چنان شهامتي كه تو را برمي انگيزاند تا در سرزمينهاي بكر و ناشناخته قدن بگذاري.

اين كار همچون دل به دريا زدن است. سوار بر قايقي كوچك وارد اقيانوسي متلاطم شدن ، بدون داشتن نقشه و بدون شناختن كرانه اي كه در آن سوي آبهاست. همانند اقدامي است كه كريستف كلمب انجام داد. او تنها با اين فرض كه زمين گرد است و به اين اميد كه سرانجام به جايي خواهي رسيد دل به دريا زد. تو بايد همچون كريستف كلمب به كاوش شعور و خودآگاهي بپردازي.

 

حيرت

 

دانش و اطلاعات، ظرفيت حيرت را از ميان مي برد. حيرت از گرانبهاترين پديده ها در زندگي است. هرچه بيشتر بدانبد، كمتر حيرت مي كنيد و هرچه كمتر حيرت كنيد، معناي زندگي برايتان كمتر خواهد بود.

ديگر شگفت زده نخواهيد شد. همه چيز برايتان عادي و معمولي مي شود. دل معصوم، همانند كودكان كه در ساحل به دنبال جمع كردن گوش ماهي هستند يا در باغ و وستان بالا و پايين مي پرند،‌مدام در حيرت است. اگر با يك كودك به راهپيمايي صبحگاهي برويد، از سوولات بيشمارش خسته مي شويد ... چرا درختان سبزند؟‌چرا گلهاي سرخ اين رنگند؟‌... كودك به همه چيز علاقه دارد.

هرچه اطلاعات و دانشتان افزوني يابد، مشغول بودنتان در زندگي كاهش مي ياب. خيلي ساده از كنار مسايل زندگي مي گذريد و به هيچ چيز توجه نمي كنيد. ذهنتان بسيار باريك مي شود؛‌فقط به دنبال پول درآوردن هستيد. ابعاد زندگي، ديگر برايتان معنايي نخواهند داشت. در حيرت بودن، يعني در ارتباط قرار گرفتن با همه چيز و كاملا باز و پذيرا بودن.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه سیزدهم دی 1386   توسط توحید   | 

287

 

مراقبه 12/10/:

 

روز:

انسان هر دوره اي به نوع تازه اي از معنويت نيازمند است، زيرا نيازهاي او در هر دوره اي با دوره هاي ديگر متفاوت است. ازاين رو پيامبراني در دوره هاي مختلف ظهور كرده اند. پيامبر كسي نيست جز انساني كه حقيقت جاودان را به زبان انسانهاي هم دوره خويش بيان مي كند.

 

شب:

انسان نيروي تبديل شدن به نغمه عشق و رقص عشق را داراست. اما اندك كساني اين نيروي نهان را آشكار مي كنند. اغلب انسانها بذر بدنيا مي آيند و بذر مي ميرند. زندگي انان چيزي نيست جز سرگذشتي طولاني از ناباروري.

من شاهد بوده ام كه برخي از روي ترس و نه از روي عشق، به معبدها و كليساها مي رند. اشخاص پير بيشتر از ديگران در معابد حضور پيدا مي كنند، زيرا از مرگ مي هراسند. آنان نه به اين دليل كه چيز با ارزشي را در زندگي شناخته اند، ‌بلكه چون زندگي را از كف مي دهند و تاريكي مطلق مرگ به آنان نزديك مي شود از روي ترس و هراس به معبدها و كليساها مي روند. آنان نيازمند پشتيبان هستند و اكنون مي دانند پولشان به دردشان نمي خورد، دوستانشان به كارشان نمي آيند و خانواده اشان تركشان خواهند گفت. آنان از روي بيچارگي خدا را باور مي كنند. اما اين گرايش به خدا از روي عشق و سپاسگزاري نيست. و خدايي كه از روي ترس متولد مي شود، خدايي دروغين است.

تمام تلاش من بر آن است تا پنجره اي به روي هستي بگشايم تا تو از طريق آن و نه از روي ترس، بلكه براي تجربه زيبايي، خلاقيت و تجربه عشق به سوي خدا گام برداري. زماني كه تو باگشودن اين پنجره به خدا روي آوري تماست با او شگرف و دگرگون كننده خواهد بود. يك چنين تماسي با هستي كافيست. از آن پس تو ديگر همان آدم گذشته نخواهي بود.

 

رها كردن

 

به محض اينكه فرا بگيريد چگونه رها كنيد، زندگي راستين آغاز مي شود. زندگي راستين آغاز مي شود. بيهوده تلاش مي كنيم تا چيزهاي مختلفي به دست آوريم. همين تلاش براي به دست آوردن، ‌خود همچون مانعي عمل مي كند.

زندگي اتفاق مي افتد و آنرا نمي توان به دست آورد. هرچه بيشتر براي بدست آوردنش تلاش كنيد، كمتر انرا بدست مي آوريد. نيازي نيست به دنبالش باشيد. تنها بايد باز و پذيرا باشيد؛ همانند يك ميزبان در انتظار ميهمانش. نيازي نيست زندگي را تعقيب كنيد. هچه بيشتر تعقيبش كنيد، دورتر مي رود.

زندگي شامل همه چيز مي شود: ‌شادي، سرور زيبايي، خوبي، حقيقت و ... زندگي معناي كل هستي است.

بايد ياد بگيريد كه چگونه با شكيبايي در آرامش باقي بمانيد و سپس معجزه معجزات رخ مي دهد. يك روز هنگاميكه كاملا در آرامش هستيد، ناگهان همه چيز دچار تغيير و تحول مي شود. ناگهان پرده اي از مقابلتان كنار مي رود و هرچيز  را آنطور  كه حقيقتا هست، مي بينيد. اگر چشمانتان از آرزوها و انتظارات مختلف پر باشد. نمي تواند واقعيت چيزها را مشاهده كند. چشمان شما با گرد و خاك آرزوهاي مختلف پوشيده شده و جست و جوي تان بي فايده است. جست و جو كردن،‌محصول ذهن است و لحظه رها كردن جست و جو، لحظه گرانبهاي تحول است. تمامي مدي تيشينها و اتصالات مختلف، آمادگي براي رسيدن به همين لحظه است. آنها شما را براي روزي آماده مي كنند كه ديگر هيچ آرزويي نداريد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه دوازدهم دی 1386   توسط توحید   | 

286

 

مراقبه 11/10/:

 

روز:

انسان براي اين بدنيا نيامده كه روي زمين بخزد و چهار دست و پا راه برود. او مي تواند تا بي نهايت پرواز كند.

 

شب:

دنياي امروز در رنج و عذابي فراوان به سر مي برد، زيرا انسان براي نخستين بار در طول تاريخ خودآگاهي اش، راه هستي را گم كرده. تا به امروز هيچ نسلي از انسان همچون نسل ما گرفتار رنج و عذاب نبوده. بشر در زمانهاي گذشته بسيار فقير و گرسنه بود اما هرگز چون انسانهاي امروز دچار فقر معنوي نبود.

هدف اساسي من آن است كه راه هستي را به تو بازنمايانانم. تا زمانيكه انسان دوباره در هستي ريشه ندواند هيچ آينده روشني در پيش رو نخواهد داشت.

 

اجتماعي بودن

 

نود و نه درصد فعاليت انسان بي فايده است. نه تنها بي فايده، بلكه ضرر هم مي رساند. آنچه شما به اصطلاح اجتماعي بودن و ارتباط برقرار كردن با ديگران مي ناميدش،‌ هيچ سودي ندارد.

 درست مثل اينكه از تب، رنج مي بريد و در بستر بيماري در حال ناله كردن و هذيان گفتن هستيد، ناگهان دماي بدن شما به حالت طبيعي خود باز مي گردد و تب تان قطع مي شود و تصور مي كنيد كه چون حالا ديگر هذيان نمي گوييد- احساس نمي كنيد كه ارواح دورتان را فرا گرفته اند يا تختخواب تان در آسمان پرواز مي كند- شور زندگي از وجودتان رخت بسته است. بدون شك وضعيت كنوني شما در مقايسه با زماني كه در تب مي سوختيد و هذيان مي گفتيد، معمولي تر است، ولي اين وضعيت طبيعي است، نه حالت قبلي.

هنگاميكه اين به اصطلاح اجتماعي بودن را رها مي كنيد، چنين حالتي برايتان رخ مي دهد؛ ديگر تب نداريد، هذيان نمي گوييد و حالتان به وضعيت طبيعي خود بازگشته است. به جاي اينكه روز را با صحبتهاي بي فايده و غيبت كردن سپري كنيد، كوتاه و گزيده سخن مي گوييد، ولي همين سخنان كوتاه، معنا و اهميت يشتري خواهد داشت.

انسان نيازي ندارد تا انبوهي از دوستان و آشنايان، گردش را فرا بگيرند. تنها چند رابطه عميق و صميمي كافيست. در واقع، چوت انسانها چنين روابط عميق و صميمي اي ندارند،‌ اطرافشان را شلوغ مي كنند. در حاليكه هيچ چيزي نمي تواند جاي يك دوستي صميمي را پر كند. مي توانيد هزار دوست داشته باشيد، ولي خوب مي دانيد كه يك دوست واقعي، پر ارزش تر است. مردم فكر مي كنند كميت مي تواند جاي كيفيت را بگيرد. هرگز چنين نيست.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه یازدهم دی 1386   توسط توحید   | 

285

 

مراقبه 10/10/:

 

روز:

ما نه بدن هستيم و نه ذهن. ما خودآگاهي ناب هستيم و خدا همان خودآگاهي ناب است. اگر به كانون وجود خود بنگري حيران مي شوي. ديگر خودت را در آنجا در نمي يابي، بلكه خود خدا را مي يابي. خدا را در جايي ديگر نمي تواني يافت. او در كانون وجود توست. منتظر توست تا به خانه برگردي.

انسان مي تواند باغ بزرگي از گل شود. هميشه بهار است. ما فقط بايد با بهارهماهنگ  شويم تا معجزه امكان پذير شود. به ياد داشته باش كه تمام اين معجزات حق توست. اين معجزات حق همه است.

 

شب:

تو بايد با دل و جان و گرم و پرحرارت زندگي كني نه نيمه جان. بايد مشعل زندگي ات را از هر دو طرف آن روشن كني. آنگاه، لحظه اي كوتاه از همه ابديت باارزش تر خواهد بود.

لحظه به لحظه زندگي كن. بدون اينكه از چيزي دريغ كني. اكنون و اينجا باش، انگار كه آخرين لحظه زندگي توست.

بايد اينگونه زندگي كني. بايد هرلحظه را آخرين لحظه بداني. پس چرا نيمه جان زندگي مي كني؟ شايد لحظه اي ديگر تو نباشي. پس هرچه را كه داري رو كن. همه چيز را در اين لحظه به قمار بگذار. چه كسي مي داند لحظه بعد چه خواهد شد؟ اين راه زندگي كردن است.!

و وقتي تو به نتيجه اهميت ندهي، يك گل نيلوفر مي شوي. گل نيلوفر را بايد بارها و بارها به ياد آوري تا بتواني هرچه بيشتر در ژرفاي اكنون و اينجا فرو بروي- اما رها، دل نبسته و تاثير ناپذير. آينده را رها كن تا بتواني با تمام وجود زندگي كني. گذشته را رها كن تا آزاد و رها بماني. آنگاه كه چنين شود شادماني روي مي دهد- شادماني عظيم، بي نهايت و هميشگي.

 

هر زمان، هر مكان

 

مدي تيشن، هيچ ارتباطي با زمان و مكان ندارد، بلكه با وجود و فضاي دروني شما مربوط است.

هرگاه از زندگي روزمره آزاد مي شويد، اجازه دهيد مدي تيشن در وجودتان رخ دهد. اين مي تواند در هر مكان و زماني اتفاق بيفتد.

مدي تيشن راستين، هيچ محدوديتي ندارد و جريان آن آرام آرام، آگاه و آگاه ترتان مي سازد. در اينصورت آنچه انجام مي دهيد، فقط در سطح خواهد بود و در عمق، اين جريان آگاهي ادامه خواهد داشت. حتي در بازار، وقتي شلوغي و سر و صدا اطرافتان را فرا گرفته است، در درون كاملا خاموش باقي مي مانيد. حتي وقتي كسي به شما توهين مي كند و مي كوشد تا احساساتتان را برانگيزد، به آرامش و سكوت درونتان خدشه اي وارد نمي شود. حتي اگر هزار و يك انحراف وجود داشته باشد؛ مركز دروني تان به قدر ذره اي منحرف نمي شود. اين مدي تيشن، از طريق ذهن غير ممكن است و تنها از راه دل رخ مي دهد.

حالا و اينجا، ‌مدي تيشن درحال رخ دادن است، لازم نيست براي رخ دادنش كاري انجام دهيد. به خودي خود رخ مي دهد. به زمان حال بازگرديد و سكوت و آرامش آنرا احساس كنيد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه دهم دی 1386   توسط توحید   | 

284

 

مراقبه 9/10/:

 

روز:

تو الهي هستي. پس هرچه بر تو مي گذرد فقط يك لحظه گذراست. از آن آشفته نشو. اگر لذت است، آنرا تماشا كن. اگردرد است، آنرا تماشا كن. لذت مي گذرد. درد مي گذرد. آنها چون ابرهايي هستند كه در آسمان پهناور وجود تو در حركت اند. آسمان از ابرها تاثير نمي پذيرد. ابرها ممكن است سياه و زشت يا سفيد و زيبا باشند. براي آسمان هيچ فرقي نمي كند- آسمان از آنها تاثير نمي پذيرد.

 

شب:

انسان يا مي تواند در چارچوب زمان زندگي كند يا درجاودانگي. هردو راه در برابراو گسترده است، زيرا تقدير و سرنوشتي وجود ندارد. انسان آزاد و مختار و بدون هيچ سرنوشتي بدنيا مي آيد.

آينده هميشه باز است. وقتي كه تو بدنيا آمدي آينده ات از پيش رقم نخورده بود- تك تك اعمال تو آنرا رقم مي زند. هر عمل تو، انتخاب توست و تو در هر گام مي تواني مسير زندگي ات را تغيير دهي.

ميليونها نفر از مردم در چارچوب زمان زندگي مي كنند، زيرا آنها در ميان جمعيتي بدنيا مي آيند كه هيچ چيزي از جاودانگي نمي دانند. پدر و مادرها، آموزگاران، رهبران و همه كساني كه دور و بر آنها را فراگرفته اند در چارچوب زمان زندگي مي كنند، بين تولد و مرگ. از اينرو هر كودكي از آنان تقليد مي كند و از اين راه شرطي مي شوند. به هر كودكي گفته مي شود كه زمان از سه بخش تشكيل شده است: گذشته، حال و آينده. اما اين كاملا نادرست است. زمان فقط از گذشته و آينده تشكيل يافته.لحظه اكنون رخنه جاودانگي در زمان است و متعلق به زمان نيست. چيزي فرتر از زمان است. در لحظه اكنون زيستن، بيرون رفتن از چارچوب زمان و اكنون و اينجا بودن، خارج از گردونه بودن است. معجزه اينجاست كه وقتي از چارچوب زمان خارج شوي، از بدبختي بيرون مي آيي. بدبختي زاده زمان و شادماني زاده بي زماني و ابديت است.

و تو مي تواني هر لحظه كه بخواهي وارد بعد جاودانگي شوي، زيرا آن هموار است. در حقيقت، هيچ گذشته و آينده اي وجود ندارد اما ما به آنها مي چسبيم. به چيزي كه وجود ندارد مي چسبيم. و چون ما با هر دو دست به چيزي كه وجود ندارد چسبيده ايم، چيزي را كه دقيقا در وسط قرار دارد، يعني لحظه اكنون واقعي و داراي وجود را، از دست مي دهيم.

هر دو دست ما پر است. يك دستمان از گذشته پر است و دست ديگرمان از آينده. بخشي از وجود ما از خاطرات انباشته است و بخش ديگر آن از خيالات، روياها و نقشه ها. و در ميان اين دو، لحظه اكنون ظريف و لطيف قرار دارد- مثل يك گل سرخ له شده و از دست رفته. مراقبه يعني از دست ندادن لحظه اكنون و همگام شدن با آن. اندك اندك دستهايت را از گذشته و آينده خالي كن تا بتواني از لحظه اكنون پر شوي- و اين سرآغاز دگرگوني توست. درهاي خدا به رويت گشوده مي شوند.

 

رهايي از شرطي شدن

 

عشق، رهايي از شرطي شدنهاست. الگوهاي قديمي را از ميان مي برد، اما الگويي جديد ارايه نمي دهد.

بسيار رخ مي دهد كه عاشقان، همانند كودكان مي شوند. عشق شما را قبول مي كند؛ بدون اينكه انتظاري از شما داشته باشد . عشق نمي گويد:‌ «‌ اين باش يا آن باش. »‌عشق مي گويد:‌ «‌ خودت باش. تو همينطور كه هستي، خوبي. تو همينطور كه هستي، زيبايي. »‌ عشق شما را مي پذيرد و ناگهان شما هم شروع مي كنيد به رها كردن ايده آل هايتان؛ بايدها و نبايدها. پوست قديمي خود را مي اندازيد و دوباره همانند كودكان مي شويد. عشق، انسانها را جوان مي كند.

هرچه بيشتر عشق بورزيد، جوانتر باقي مي مانيد. اگر عشق نورزيد،‌ پير مي شويد و ارتباطتان را با خود از دست مي دهيد. عشق چيزي نيست؛ مگر ارتباط در قرار گرفتن با خودتان، از طريق فردي ديگر؛ كسي كه شما را مي پذيرد و همانند آينه اي شما را آنگونه كه هستيد، مي نمايد.

در عشق مي توانيد از شرطي شدگي هايتان رهايي يابيد. عشق، رهايي از شرطي شدنهاست.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه نهم دی 1386   توسط توحید   | 

283

 

مراقبه 8/10/:

 

روز:

ابرهاي سياه احساس بيگانگي بر همه جاي دنيا سايه افكنده است، زيرا اين حقيقت را كه خدا به ما عشق مي ورزد از ياد برده ايم . ما محصول عشق خدا هستيم. عشق خدا بنيان زندگي ما را تشكيل مي دهد . ما بدون عشق نمي توانيم نفس بكشيم. قلب ما بدون عشق خدا از تپش مي افتد. عشق خدا هستي ماست.

اما چون خدا به ما بسيار نزديك است از ياد بردنش كاملا آسان است. هيچ فاصله اي بين ما و او نيست از اينرو نمي توانيم او را ببينيم و ما در مورد چيزي كه نمي توانيم ببينيم فراموشكار هستيم. بايد خودآگاهانه ا زخدا ياد كنيم تا با ژرف تر شدن اين يادآوري، همه بيگانگي ها از ميان بروند. تا ديگر هيچ ابر تاريكي در آسمان نباشد و دنيا از درخشش خورشيد سرشار شود.

هستي داشتن نشاط آور است، زيرا اينجا خانه ماست. ما تصادفي بدنيا نيامده ايم. وجود ما كاملا ضروري است. به ما نياز است. ما در خدمت هدفي بزرگتر هستيم. چيزي برتر و فراتر از آنچه هستيم.

 

شب:

گل نيلوفر بسيار نمادين است. اين گل در لجن رشد مي كند. زيباترين گل عالم از لجن بوجود مي آيد.

عبادت از انرژي جنسي پديد مي آيد، روح از بدن- كه چيزي چون لجن است- و خدا از دنيايي مادي. چنين چيزي به ظاهر ناممكن بنظر مي رسد. اگر به لجن نگاه كني نمي تواني باور كني كه گل نيلوفر را بوجود آورد. اگر به گل نيلوفر نگاه كني نمي تواني باور كني كه از لجن بوجود آمده است اما چنين است.

پست ترين در برترين نهان است. برترين، پست ترين است و پست ترين، برترين. همه چيز به هم پيوسته و زندگي يك نردبان است.

نبايد هيچ چيزي را طرد كرد. حتي لجن كثيف را. بايد همه چيز را به گل نيلوفر دگرگون ساخت.

 

بازگشت به مركز

 

اگر دچار تزلزل شده ايد و نمي دانيد مركز وجودتان كجاست، ارتباطتان را با مركز « هارا »  از دست داده ايد و بنابراين، بايد دوباره به اين مركز بازگرديد.

شب هنگام قبل از به خواب رفتن، كف دستها را روي شكم خود، دو اينچ پايين تر از ناف بگذاريد و اندكي آنجا را فشار دهيد. سپس نفسهاي عميق بكشيد و بالا و پايين رفتن اين مركز را احساس كنيد. حس كنيد كوچك و كوچكتر مي شويد و كل وجودتان به شكل نيرويي متمركز، در همين مركز كوچك قرار مي گيرد. اين كار را به مدت ده تا پانزده دقيقه انجام دهيد. در تمام طول شب،‌ اين حالت در شما باقي خواهد ماند. بنابراين، كل شب بدون اينكه آگاه باشيد،‌ در ارتباط عميق با اين مركز قرار خواهيد داشت.

صبح، ‌هنگامي كه احساس مي كنيد از خواب بيدار شده ايد، قبل از باز كردن چشمانتان، ‌دوباره همين عمل را به مدت ده تا پانزده دقيقه انجام دهيد و سپ از رختخواب خارج شويد. هر شب و هر روز صبح، اين كار را انجام دهيد و پس از گذشت سه ماه، احساس خواهيد كرد كه در مركز وجودتان قرار گرفته ايد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه ششم دی 1386   توسط توحید   | 

282

 

مراقبه 7/10/:

 

روز:

به قلبت گوش بسپار! از گوش سپردن به قلب هرچه بيشتر بياموز و از قلبت پيروي كن. ذهن مال تو نيست، جامعه آنرا به تو داده. قلب مال توست، خود خدا آنرا داده. اگر به قلب گوش بسپاري مراقبه دشوار نخواهد بود. براحتي به آن دست خواهي يافت. آنگاه در نگاه تو هيچ مشكلي وجود نخواهد داشت، زيرا بصيرت مي يابي. مي تواني همه چيز را همانگونه كه هست ببيني. ديگر لازم نيست بين اينكه چه كار انجام دهي و چه كاري انجام ندهي دست به انتخاب بزني. بي درنگ خواهي دانست كه چه بكني. مساله انتخاب گزينه ها ديگر مطرح نيست. تو مي داني كه كار درست چيست و هرگز پشيمان نمي شوي. تو هرگز مرتكب اشتباه نمي شوي! شايد همه دنيا گمان كند كه تو در اشتباهي اما تا وقتي پاي قلب در ميان است تو بر همه چيز اشراف داري. در اعماق وجودت مي داني كه راه تو اشتباه نيست و هرگز پشيمان نخواهي شد. مي داني كه د رنهايت همه چيز به خوبي خواهد گذشت. شايد اكنون تصور نتيجه نهايي ناممكن باشد اما قلب بهتر از تو مي داند، زيرا قلب در ژرفاي اسرار هستي به سر مي برد. براي قلب هيچ گذشته و آينده اي وجود ندارد. براي او فقط لحظه اكنون است. وقتي مراقبه شكوفا شود، وقتي تو به مراقبه نايل شوي ، زندگي ات هموار، زيبا و جذاب مي شود.

 

شب:

انسان ديندار، بسيار زميني و دنيوي است. بايد كه اينگونه باشد و گرنه ريشه اي نخواهد داشت. اگر ريشه هاي ما در اعماق زمين فرو نرود نخواهيم توانست تا فراسوي ابرها بالا برويم. گلها زماني شكوفا مي شوند كه ريشه ها به ژرفاي زمين فرو بروند.

براي من هيچ فرقي بين مادي و دنيوي و مقدس و معنوي وجود ندارد. آنها دو روي يك سكه هستند. بنابراين، آواز خواندن، رقصيدن، عشق، آفرينندگي، گشاده رويي و خنده منافاتي با معنويت ندارند. آنها بخش اصلي و اساسي از آن هستند نه بخش كوچكي از آن. دقيقا يك نيمه از آن را تشكيل مي دهند، نيمه نخست آنرا. و اگر تو نيمه نخست را در اختيار داشته باشي، نيمه دوم خود به خود ظاهر خواهد شد. اين دو نمي توانند جدا از هم وجود داشته باشند. اما در گذشته، نيمه دوم اهميت بيشتري يافت. نه فقط مهم تر شد، بلكه از نيمه نخست عاري شد. اينگونه بود كه دين به خواب رفت و خدا از زمين رخت بربست. به درختي بدون ريشه تبديل شد. خدا را دوباره مي توان زنده ساخت اما يگانه راه دوباره زنده ساختن خدا، ريشه دواندن در زمين است- و اين همان منظور من از گشاده رويي، رقص و آواز و جشن و سرور است.

 

ستاره هاي قطبي

 

ستاره قطبي، ثابت ترين ستاره است. اجرام آسماني همگي متحركند؛‌ مگر همين ستاره قطبي. عشق همانند ستاره قطبي است. در اين دنيا همه چيز در حال تغيير است؛‌ مگر عشق. هر چيز ديگري موقت و در تغيير است. تنها عشق جاودان است.

در عشق، واقعيت وجود دارد و هرچيز ديگر تنها يك روياست. هركس عاشق باشد، واقعي مي شود. اگر كاملا در عشق قرار بگيريد، به خود حقيقي تان مي رسيد. هنگاميكه قدم مي زنيد، بدانيد چيزي در وجودتان ثابت است. و آن روح شماست؛ ستاره قطبي وجودتان. غذا مي خوريد، ولي چيزي در وجودتان،‌ هرگز عصباني نمي شود. هزار و يك كار مختلف انجام مي دهيد، ‌ولي همان چيز در وجودتان، ماوراي عمل باقي مي ماند. اين ستاره قطبي وجودتان است. هنگام حركت كردن، سخن گفتن يا انجام دادن هر كاري، ‌اين بخش ثابت را به ياد داشته باشيد.

هميشه اين بخش را كه ثابت مطلق است، به ياد داشته باشيد. آنچه در شما غير قابل تغيير است، حقيقي است و عشق، راه يافتن اين حقيقت است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه ششم دی 1386   توسط توحید   | 

281

 

مراقبه 6/10/:

 

روز:

تا مي تواني شادمان، گشاده رو و خندان باش. منتظر دليلي براي خنديدن نمان. مثل يك ديوانه بدون هيچ دليلي بخند. خنديدن، دليل خنديدن است. به هيچ دليل ديگري نياز ندارد. بسيار سلامتي بخش و ورزش بدن و روح است.

هرجا كه نشسته اي شروع به خنديدن كن تا ديگران نيز با ديدن خنده هاي بدون دليل تو به خنده بيفتند. سپس تو به كسانيكه مي خندند خواهي خنديد و بدينگونه خنديدن بدون دليل بي هيچ پاياني همچنان ادامه خواهد يافت. فقط زماني از خنده دست بكش كه اشك ا زچشمانت سرازير شود. اين يعني ايست كامل.

 

شب:

بايد از « خود » كاملا دست بشويي. قرار بر اين نيست كه به چيزي دست يابي. هرچه كه نياز داري از قبل به تو داده شده است. فقط بايد زمينه رشد را فراهم سازي. تو نيروي بالقوه را دارا هستي. فقط بايد موانع را برطرف كني. مي تواني طرز فكر مرا د رمقايسه با تفكر مثبت ، تفكر منفي بنامي. تفكر مثبت به تو مي گويد به آن چه مي خواهي بشوي فكر كن. من مي گويم فقط موانع را از پيش رو بردار. اين ديرينه ترين آموزش عارفان بزرگ بوده است. پيوسته بگو « اين من نيستم، اين من نيستم » و همچنان همه چيز را از خود دور بريز تا اينكه هيچ چيز براي دور ريختن باقي نماند. آنگاه كه كاملا «‌ هيچ چيز»‌شوي، گل نيلوفر در وجودت شكوفا مي شود. براي نخستين بار، وقتي تو نيستي، تو هستي. و تجربه كردن اين تناقض، بزرگترين تجربه زندگي است.

 

بدن

 

به بدن خود گوش فرا دهيد. بدن نجوا مي كند، هرگز فرياد نمي زند. بدن پيامهاي خود را با نجوا به شما مي رساند. اگر آگاه باشيد، مي توانيد اين پيامها رادرك كنيد.

بدن، شعور خاص خودش را دارد كه بسيار عميق تر از ذهن است. ذهن هنوز خام و ناپخته است. بدن چندين هزار سال بدون ذهن وجود داشته است. ذهن بعدها به بدن اضافه شده است و هنوز چيز زيادي نمي داند. تمامي موارد اصيل هنوز در اختيار بدن است. فقط چيزهايي بدون استفاده به ذهن سپرده شده است.

به بدن خود گوش فرا دهيد و هرگز خود را با فرد ديگري مقايسه نكنيد. هرگز كسي همانند شما قبلا وجود نداشته و بعدا نيز وجود نخواهد داشت. شما كاملا منحصر بفرد هستيد؛ ‌در گذشته، ‌حال و آينده.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه ششم دی 1386   توسط توحید   | 

280

 

مراقبه 5/10/

 

روز:

تو از ماده اي تشكيل يافته اي كه خدا ناميده مي شود. البته تو از اين نكته آگاه نيستي ولي ناآگاهي تو هيچ فرقي به حال موضوع نمي كند. چه آگاه باشي چه ناآگاه، ‌چه خواب باشي چه بيدار، تو الهي هستي. و كسي كه در اين لحظه خواب است مي تواند لحظه اي ديگر از خواب برخيزد.

اگر ما بتوانيم قطره اي كوچك را بفهميم از تمام آبهايي كه در همه جا وجود دارد سر در خواهيم آورد. و هر انساني قطره اي از درياي خداست. اگر ما بتوانيم يك انسان را بفهميم... و ساده ترين و نزديك ترين انسان به تو خود تو هستي. آنگاه كه راز برملا شود و دروازه ها به رويت گشوده گردند پي خواهي برد كه تو قطره اي ازهمان واقعيت نهايي هستي كه در كل هستي گسترده است. آنگاه، هيچ مرگ، ترس، زياده خواهي و ميل و ارزويي وجود نخواهد داشت. تو در نهايت آزادي، شادماني و خير و بركت به سر خواهي برد.

 

شب:

دوستي چيزي روحاني در خود دارد. عشق، جسماني است اما دوستي، روحاني. و تا زمانيكه عشق تو به دوستي تبديل نشود از آن رنج خواهي برد. به جاي اينكه به شادماني دست يابي بدبختي بيشتري نصيب تو خواهد شد. اما بدبختي تو برخاسته از انرژي عشق نيست، بلكه به اين علت است كه نتوانسته اي اين انرژي پالايش كني. در مورد آن چندان هنري به خرج نداده اي. عشق را بديهي نشمرده اي، انگار كه آن هدف و مقصود است. در حاليكه مقصود و هدف نيست.

بگذار عشقت به دوستي تبديل شود. بگذار عشق عبادت تو شود. اين ها دو امكان و دو جنبه عشق است. اگر تو با كسي كه به او عشق مي ورزي دوستي كني، مي تواني به افراد بسياري عشق بورزي. آنگاه عشق تو گسترش مي يابد. دايره عشق تو بزرگ و بزرگتر مي شود. اين يك جنبه عشق است.

جنبه ديگر اين است كه وقتي تو به اشخاص بسياري بدون آنكه به آنان دل ببندي عشق بورزي و بگذاري آنها نيز به تو عشق بورزند، عشق تو ا زجنبه اي ديگر نيز رشد مي كند- اين جنبه عبادت ناميده مي شود.

عبادت يعني عشق ورزيدن به كل هستي، دوستي كردن با درختان، تخته سنگها، رودخانه ها، كوهها و ستاره ها. آنگاه كه دوستي به مرحله عبادت برسد، تو ديندار مي شوي.

 

نظر

 

هميشه با نيم نگاهي شروع مي شود و اين بهتر است؛ زيرا باز شدن ناگهاني آسمان غير قابل تحمل خواهد بود. اگر درك كل، يكباره رخ دهد،‌ انسان ممكن است ديوانه شود.

گاهي وارد شدن يكباره به مسايل معنوي، ممكن است بيش از حد درك و توان شما باشد. مشكل مسايل معنوي نيست،‌ بلكه چگونگي هضم و درك آن است؛ بگونه اي كه بخشي از وجودتان شود. اگر هيچ تجربه اي ماندني نيست. تنها وجود ماست كه هميشگي و پايدار است.

درباره مسايل معنوي، طمعكار نباشيد. طمع حتي در مسايل دنيايي نيز ناپسند است. طمع داشتن به پول، قدرت و موقعيت اجتماعي خيلي خطرناك نيست، ولي طمع در درون، هنگامي كه در طريقت معنوي گام مي گذاريد،‌ مي تواند بسيار خطرناك باشد. بسياري به سبب همين طمع، ديوانه شده اند. برق بيش از اندازه دنياي معنوي، مي تواند چشمانتان را كور كند. رفتن و آمدن، هميشه خوب است. اجازه دهيد اين آهنگ در زندگي شما حفظ شود. هميشه در دنياي مادي سير نكنيد و هميشه در دنياي معنوي هم باقي نمانيد و به تدريج متوجه مي شويد كه از هر دوي آنها گذر مي كنيد. اين رويه بايد بسيار تدريجي باشد؛ ‌درست مثل شكفتن تدريجي يك گل كه متوجه نمي شويد چه زماني روي مي دهد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه پنجم دی 1386   توسط توحید   | 

279

 

مراقبه 4/10/:

 

روز:

فقط از راه مراقبه است كه مي تواني پادشاه شوي، پادشاه وجود خويش. و اين يگانه پادشاهي است. هيچ پادشاه ديگري وجود ندارد. اگر تو پادشاه وجود خويش نباشي ممكن است تمام دنيا را در اختيار داشته باشي اما همچنان يك برده بماني.

از خواب بيدار شو و تمام تلاشت را براي نفوذ به اعماق مراقبه ، آگاهي و شاهد بودن بكار گير. خودآگاه و خودآگاه تر شو تا يك پادشاه شوي. تلاشي مداوم لازم است و صبر. پيروزي نزديك است اما تو زماني پيروز مي شوي كه آماده باشي. اين آمادگي از راه تلاشي شديد حاصل مي شود. همه تلاشت را براي مراقبه گر بودن بكار گير. اين همان شاه كليد دروازه هاي پادشاهي خداوند است.

 

شب:

مردم بسياري وجود دارند كه ديگران آنها را ديوانه مي پندارند، زيرا آنان پيرو قلب هستند و نمي توانند با دنيايي كه به دست سر ايجاد شده است ارتباط برقرار كنند. تنها مشكل آنان اين است كه در فضايي بهتر از ديگر مردم به سر مي برند. همچون انسانهايي بينا هستند كه در ميان كوران زندگي مي كنند. هميشه در زحمت اند. هيچكس به حرفشان گوش نمي كند. هيچكس دركشان نمي كند. هميشه مورد كج فهمي قرار مي گيرند.

از اينرو كمتر كسي را مي توان يافت كه پيرو قلب باشد. اينان همان عارفان هستند. آنها بسيار نزديك شده اند اما نزديك بودن يعني هنوز اندكي دور. يك جهش ديگر، يك پرش ديگر لازم است تا به « توصيف ناپذير » دست يابند. آن نه بدن است، نه ذهن و نه قلب. و تمام كلام تو را واژگاني تشكيل مي دهد كه يا به بدن متعلق است يه به ذهن يه به قلب. هيچ واژه اي براي آن وجود ندارد.

 

عدم وابستگي

 

من موافق ترك دنيا نيستم. از آنچه زندگي به شما مي بخشد، ‌لذت ببريد، ولي هميشه آزاد و رها باقي بمانيد. اگر زمانه تغيير مي كند و چيزهايي را از دست مي دهيد، اصلا نگران و ناراحت نباشيد. اگر در يك قصر مجلل زندگي مي كنيد،‌ مي توانيد در كلبه اي هم زندگي كنيد... حتي مي توانيد با همين سرور و شادي، ‌زير سقف آسمان هم روزگار را سپري كنيد.

اين آگاهي كه انسان نبايد به هيچ چيز وابستگي داشته باشد، ‌مي تواند زندگي را از شادي و سرور سرشار كند. در اينصورت از هرچه در دسترس باشد،‌ نهايت لذت را خواهيد برد و آنچه بدان دسترسي داريد، هميشه بيش از چيزي است كه انتظارش را داشتيد. ذهن هميشه به چيزهاي مختلف مي چسبد و به همين سبب، ‌از ديدن شادي و سروري كه هميشه در دسترس است، عاجز باقي مي ماند.

در روزگاران قديم، ‌راهبي زندگي مي كرد كه در عين حال يك استاد بود. شبي دزدي به كلبه او وارد شد و پس از اندكي جست و جو متوجه شد چيزي براي دزديدن وجود ندارد. راهب كه بيدار بود، از اين كه دزد چيزي نيافت، ‌بسيار ناراحت بود. دزد حداقل چهار پنج كيلومتر را را از نزديكترين شهر تا كلبه راهب پياده آمده بود، ولي چيزي براي دزديدن وجود نداشت... راهب فقط يك پتو داشت كه روي آن راز كشيده بود. او بدون اينكه دزد متوجه شود،‌ پتو را گوشه كلبه گذاشت،‌ ولي در نزديك شب، دزد پتو را نديد و راهب مجبور شد از دزد بخواهد كه پتو را همراه خود ببرد. او از دزد خواهش كرد پتو را بعنوان هديه اي قبول كند تا لااقل دست خالي از پيش او بازنگردد. دزد بسيار شرمگين شد و در حالي كه پتو را برداشته بود،‌ فرار كرد...

راهب شعري نوشت، به اين مضمون كه اگر مي توانست، ماه را به دزد مي بخشيد. آن شب راهب در حاليكه هيچ تن پوشي داشت، ‌برهنه زير نور ماه نشست و بيشتر از هر زمان ديگري از مهتاب لذت برد. زندگي هميشه در دسترس است؛‌ حتي بيش از آنچه بتوانيد از آن لذت ببريد. شما هميشه بيش از آنچه بتوانيد ببخشيد، داريد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه سوم دی 1386   توسط توحید   | 

278

 

مراقبه 3/10/:

 

روز:

مراقبه و اتصال به شبكه رحمانيت الهي، نيازمند قلبي استوار است. ذهن متزلزل قادر به مراقبه نيست. مراقبه نيازمند پشتكاري شديد است، زيرا نيازمند زمان است.

ما در زندگي هاي بسياري بدون مراقبه زيسته ايم و اين جزيي از طبيعت ما گشته است. اين حالت ما را چون صخره در خود گرفته است و اين صخره بايد از هم متلاشي شود. تا زمانيكه اين صخره را متلاشي نسازيم طبيعت درون ما هرگز خودش را آشكار نخواهد ساخت.

پس اگر قصد داري با يك روز مراقبه كردن به چيزي دست يابي و با دست نيافتن به آن از مراقبه دست برداري، هرگز نخواهي توانست وارد دنيايي مراقبه شوي. مراقبه نيازمند تعهد كامل به اين است كه « هر اتفاقي بيفتد، بدون توجه به نتيجه، مصمم به مراقبه هستم. آماده ام تا صبر پيشه كنم و تا آخر بايستم. » هرقدر اين عزم راسخ تر باشد و با تمام وجود اقدام به مراقبه كني، مراقبه مي تواند در يك چشم بر هم زدن روي دهد.

همه چيز به همتي كه به خرج مي دهي بستگي دارد. بايد مراقبه را به يك عشق بازي پرشور تبديل سازي. تو نمي تواني از دور دستي بر آتش داشته باشي. بايد آنرا به زندگي خود تبديل كني. مراقبه مخاطره اي بزرگ و باارزش است، زيرا هيچ چيزي گران بهاتر از آن نيست. مراقبه گنج الهي و دروازه پادشاهي خدا را به روي تو مي گشايد.

 

شب:

همه تلاش من بر آن است تا تو را اندكي پرشورتر، شادمان تر و از موهبتي كه هستي به تو ارزاني داشته آگاه تر سازم تا بتواني براي قدرداني آواز و ترانه بخواني. آنگاه با قدرداني در برابر هستي زانو مي زني و خودت و هرچه را كه داري به آن عرضه مي كني. گلهايي را از خرمن وجودت به آن اهدا مي كني.

منظور من از آواز و ترانه اين است: اندكي آفرينندگي. هرچه را كه مي تواني بيافرين. اگر اين احساس در تو پديد آيد كه « من اندكي در زيبايي هستي مشاركت كرده ام. من به شب تاريك روح، اندكي نور افزوده ام. » بسي خرسند حواهي شد. به كامروايي خواهي رسيد. بيش از اين، چيز ديگري لازم نيست.

و آفرينندگي فقط از مراقبه و اتصال برمي خيزد.

 

تغيير

 

دوست داريم بدون هرگونه مخاطره اي تغيير كنيم و اين ناممكن است. همين شرط نبودن هرگونه خطري، تغيير را غير ممكن مي سازد.

در صورت تمايل به تغيير، ‌بايد تمام وجودتان تغيير كند. اينطور نيست كه تنها بخشي از وجودتان بتواند دستخوش تغيير شود. بايد ميان بودن يا نبودن تغيير،‌ تصميم بگيريد. تغيير يك جهش است، نه روالي تدريجي. اگر حوصله تان كاملا از زندگي اي داريد، سررفته باشد، اگر از الگوهاي گذشته خسته باشيد، براي تغيير مشكلي نخواهيد داشت. در اينصورت، تغيير بسيار ساده خواهد بود.

مردم ممكن است تصور كنند كه زندگي موفقي دارند و به آنچه آرزو داشته اند رسيده اند، ‌ولي مساله اين نيست. دردرون احساس ركود، ‌يخ زدگي و كوچكي مي كنيد؛ گويي مرده ايد. طعم زندگي، جريان و زيبايي آن از بين رفته و ديگر رايحه خوش زندگي ناپديد شده است. به زندگي خود ادامه مي دهيد؛ چون مجبوريد. چه مي توانيد بكنيد؟ ‌درست به مانند عروسكهاي خيمه شب بازي، ‌قرباني حوادث شده ايد؛ ‌بدون آنكه بدانيد واقعا چه مي كنيد،‌ به كجا مي رويد، از كجا آمده ايد و كه هستيد.

اگر واقعا چنين احساسي داريد،‌ تغيير برايتان بسيار ساده خواهد بود. دراينصورت،‌ تغيير خود به خود اتفاق مي افتد و لازم نيست كار خاصي انجام دهيد. تنها درك كافي، ‌باعث تغيير مي شود. درك، باعث انقلابي مي شود كه همانند آنرا هرگز نديده ايد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه سوم دی 1386   توسط توحید   | 

277

 

مراقبه 2/10/:

 

روز:

مذاهب دنيا گريز، چيزي بسيار ضد و نقيض را به انسان آموخته اند. به انسان مي گويند « از زندگي روي بگردان، زيرا زندگي ضد خداست. اگر از زندگي روي نگرداني به خدا نخواهي رسيد. اگر از زندگي روي بگرداني محبوب خدا خواهي شد. »

چه تناقضي! حتي يك بچه كوچك نيز مي تواند اين تناقض راببيند. خنده آور است. اگر خدا زندگي را خلق كرده است نمي تواند ضد آن باشد.

زندگي را بايد گرم و پر حرارت گذراند. بايد مشعل زندگي را همزمان از هر دو طرف مشتعل كنند. لحظه اي كوتاه از جشن گرفتن زندگي كافيست تا تو را با طعم جاودانگي آشنا سازد و تو را به شناخت خدا برساند.

زندگي شكل آشكار خدا و تجلي او و جشن گرفتن زندگي يگانه راه ستايش اوست.

 

شب:

مي خواهم به تو كمك كنم عشقي عظيم تر بيابي اما مبلغان كاملا در جهت مخالف اين كوشيده اند. آنان با ديدن اينكه عشق بدبختي مي آفريند، روي گرداندن از عشق را تعليم داده اند.

بگذار عشق نامحدود شود. گرايشهاي به اصطلاح ديني و رويكرد من از نقطه واحد آغاز مي شوند اما ما در جهتهايي مخالف حركت مي كنيم. آنها گمان مي كنند عشق است كه مشكل مي آفريند اما من اينگونه فكر نمي كنم. محدويتهايي كه بر عشق  تحميل مي كني مشكل آفرين است نه خود عشق. راه حل، روي گرداندن از عشق نيست. از محدوديتها فراتر برو. تو فقط عشق بورز. بگذار عشق پديده اي طبيعي و خودجوش باشد.

اگر عشق را از محدوديتها رها سازي خودت نيز رها مي شوي. همين كه عشقت رها شود تو نيز رها مي شوي، زيرا وجود روح و جان تو را عشق تشكيل مي دهد.

 

تغيير ناپذير

 

شما جاودان هستيد نه موقتي، و تغيير ناپذيريد.

هر گلي دو بخش دارد: ‌بخشي كه پيوسته در حال تغيير است؛‌ بخش مادي و شكل ظاهري گل و ديگري بخش غير مادي و نامريي كه هرگز تغييري نمي پذيرد. گلها مي آيند و مي روند، ولي زيبايي آنها باقي مي ماند. گاهي اين زيبايي در شكل ظاهري گل متجلي مي شود و گاهي در بخش غير مادي آن، حل و ناپديد مي شود. دوباره گلهايي مي آيند و اين زيبايي باز خود را مي نمايد. سپس اين گلها پژمرده مي شوند و مي ميرند و زيبايي آنها دوباره نهان مي شود.

ما و همه موجودات داراي دو بعد هستيم؛‌ بعد روشن و تجلي يافته و بعد نهان و مخفي كه تجلي نيافته است. ما در هر صورت، جاودانيم و ماندني. هميشه بوده ايم و خواهيم بود. بودن، ماوراي زمان و تغيير است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه دوم دی 1386   توسط توحید   | 

276

 

 

مراقبه 1/10/:

 

روز:

توده مردم را چيزي جز انبوهي از خوابگردان تشكيل نمي دهند. لحظه اي كه تو هشيار و بيدار شوي روش زندگي ات عوض مي شود. ديگر جزيي از آن جمع نيستي. براي نخستين بار تبديل به فرد مي شوي و از راه اين آگاهي چيزهاي بسياري ناپديد مي شوند. همه چيزهاي نادرست از تو دفع و همه چيزهاي درست جذب تو مي شوند. ديگر مساله برگزيدن و انتخاب كردن در ميان نيست. ديگر لازم نيست بين درست و نادرست دست به انتخاب بزني. تو به شكلي خودكار به درست گرايش مي يابي. نادرست ناممكن مي شود. نمي تواني به سوي آن حركت كني. حتي اگر خودت بخواهي كاري نادرست انجام دهي نمي تواني. فقط مي تواني كارهاي درست انجام دهي.

از راه اين آگاهي، نظم و انضباطي زيبا خود به خود از درون سر بر مي آورد، نه اينكه از بيرون بر تو تحميل شود. هرچيزي كه از بيرون بر تو تحميل شود اسارت است. هرچيزي كه از وجودت مي جوشد و از درونت شكوفا مي شود زيباست، زيرا آزادي است.

 

شب:

جامعه به انرژي عشق تو علاقه مند نيست. همه علاقه اش به سر تو و دانش و منطق توست، زيرا مي تواند آنرا چون كالايي در بازار خريد و فروش كند. جامعه فقط از تو مي خواهد كه به درد بخور باشي نه هدفدار. مي خواهد همچون يك دستگاه مفيد باشي اما دستگاه چيزي از عشق نمي داند و هرگز به آن قادر نخواهد شد. تا وقتيكه پاي سر در ميان است دير يا زود كامپيوتر جاي آنرا خواهد گرفت. هركاري كه سر انجام مي دهد كامپيوتر هزاران بار بهتر از آن مي تواند انجام دهد. اما من فكر نمي كنم كامپيوتر روزي بتواند در عشق بيفتد.

منطق، مكانيكي است. يك دستگاه مي تواند به آن دست يابد. عشق عنصري انساني در وجود توست اما جامعه به آن علاقه مند نيست. هيچ به دردش نمي خورد. از اينرو به همه مي آموزد كه منطقي عمل كنند. و تو هرقدر بيشتر به سر بياويزي قلبت را بيشتر فراموش مي كني.

خدا را مي توان از راه قلب شناخت. حقيقت را مي توان از راه قلب شناخت. قلب دروازه اي است كه از راه آن مي تواني وارد هستي شوي. سكوي پرشي است براي پرش به درون درياي هستي.

انسان جاودان است. براي او هيچ مرگي نيست اما اين را چگونه مي توان از راه سر فهميد؟ هيچ راهي نيست. راه از قلب مي گذرد. از انروست كه مي گويم فقط عشق مي تواند تو را از جاودان بودنت آگاه سازد.

و وقتي آگاه شوي براي تو هيچ مرگي نيست زندگي ات كيفيت كاملا مفاوتي مي يابد- شعر، رقص، آواز و جشن مي شود. چون مرگي وجود ندارد مي تواني فرياد بزني " هورا ".

 

بيچارگي

 

جهان پهناور است و آدمي بيچاره. بسيار مشكل است – خيلي مشكل – ولي با پذيرش اين رنج و بيچارگي، احساس آرامش مي كنيد.

قبول كردن بيچارگي خود، ساده تر از قبول بيچارگي ديگران است. لااقل قبول بيچارگي و رنج بزرگسالان، ساده تر از پذيرفتن رنج كودكان است؛ كودكان بي گناهي كه بي دليل درد مي كشند و نمي توانند حتي اعتراض يا از خود دفاع كنند. به نظر بي عدالتي و زشت است و قبول آن بسيار مشكل.

به ياد داشته باشيد كه نه تنها اين كودكان كه شما هم نمي توانيد اين بيچارگي خود را چاره كنيد. اگر اين بيچارگي را درك كنيد، آنرا خواهيد پذيرفت. غير از پذيرفتن،‌ چه مي توانيد بكنيد؟‌ نمي گويم همچون سنگ، سخت باشيد. احساس كنيد، ‌ولي بدانيد كه چاره اي نداريد. حداكثر كاري كه مي توان كرد،‌ احساس همدردي است. آگاه باشيد و هرگز قضاوت نكنيد كه اين بيچارگي ها نا به جا و غلط است.

احساس همدردي بسيار خوب است. حتي مي توانيد گريه كنيد، هيچ اشكالي ندارد، ولي اينكه فكر كنيد مي توانيد كاري انجام دهيد، اشتباه است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه یکم دی 1386   توسط توحید   |