تبليغاتX
مراقبه های اشو ... مع الخلق الی الحق

مراقبه های اشو ... مع الخلق الی الحق

شش جهت است این وطن، قبله در او یکی مجو ... بی وطنی است قبله گه، در عدم آشیانه کن

275

 

مراقبه 30/9/:

 

روز:

خودآگاهي انسان از ازل ناب و خالص است اما چون يك آيينه لايه هاي بسياري ازگرد و غبار روي آن انباشته مي شود. اگرچه گرد و غبار نمي تواند در آيينه نفوذ كند و آنرا از بين ببرد مي تواند كيفيت بازنمايي واقعيت را در آن پوشيده نگاه دارد. آيينه دست نخورده باقي مي ماند، لايه هاي گرد و غبار هيچ تغييري در آيينه ايجاد نمي كنند اما آيينه ديگر هيچ به درد نمي خورد. نمي تواند چيزي را بازبتاباند. خورشيد طلوع مي كند اما نه براي او. تصوير ماه روي آب درياچه مي افتد اما نه براي او. لايه هاي گرد و غبار آنرا از كار انداخته اند.

اين همان وضعيتي است كه ما گرفتار آنيم. خودآگاهي ما ناب است اما ذهن ما چون لايه اي گرد و غبار روي انرا پوشانده. بايد بگذاريم خودآگاهي ما واقعيت را بازبتاباند- آنگاه خدا در همه جا يافت خواهد شد. اگر خودآگاهي تو آنچه را كه هست بازبتاباند به شناخت خدا خواهي رسيد. وجود خدا به هيچ مدركي احتياج ندارد. فقط خدا هست و هيچ چيز ديگر نيست. هرشكلي جلوه اي از خداست. و آگاه شدن از اين، شادماني بخش است، زيرا به آن معني است كه هيچ مرگ، بدبختي و تاريكي وجود ندارد. آنگاه تو به خانه مي رسي.

 

شب:

سكوت، تجربه يگانه زندگي است. زندگي بسيار پر سر و صداست. در بيرون سر و صداست، در درون سر و صداست و اين سر و صداها براي ديوانه كردن هر انساني كافيست. آنها همه دنيا را به مرز جنون كشانده اند.

تو بايد سر و صداي درونت را خاموش كني. مهار سر و صداي بيرون از توان ما خارج است و نيازي هم به اين كار نيست. اما مي توانيم سر و صداي درون را خاموش كنيم. آن دم كه سر و صداي درون فروكش كند و سكوت حاكم شود سر و صداي بيرون ديگر مشكلي نخواهد آفريد. مي تواني از سر و صداي بيرون لذت ببري. مي تواني بدون هيچ درد سري با آن به سر بري. شنيدن سكوت درون تجربه يگانه و منحصر به فرد است. هيچ تجربه ديگري نمي توان يافت كه تا اين اندازه ارزشمند باشد، زيرا از پي اين تجربه ديگر تجارب زندگي مي آيند. سكوت بنيان تمام ديگر تجارب ديني است.

بدون سكوت هيچ حقيقت و آزادي و هيچ خدايي وجود نخواهد داشت. با سكوت ناگهان چيزهايي كه قبلا وجود نداشتند به وجود مي آيند و چيزهايي كه وجود داشتند ديگر وجود نخواهند داشت. نگاه تو عوض مي شود. دورنماي تو تغيير مي يابد. سكوت تو را به شناخت ناشناختني مي رساند. اين يگانگي سكوت است.

 

دروغين و حقيقي

 

هنگاميكه ذهن براي اولين بار مزه ي مديتيشن را مي چشد، عشق برايش نوعي حصار مي نمايد. ذهني كه مدي تيشن را تجربه كرده است، نمي تواند عشق را تجربه كند. چنين عشقي توهم است و بيشتر شيفتگي است تا عشق.

عشق دروغين را نمي توان با هيچ چيز ديگري مقايسه كرد،‌ مگر عشق حقيقي. هنگاميكه مدي تيشن آغاز مي شود، عشق دروغين آرام آرام ناپديد مي شود، ‌ولي اصلا جاي نگراني  و نااميدي نيست.

اگر فردي خلاق باشيد، ناگهان حس مي كنيد همه خلاقيتتان از ميان رفته است. اگر شاعر يا نقاش باشيد، حس مي كنيد ديگر نمي توانيد شعر بگوييد يا نقاشي كنيد. البته مي توانيد تلاش كنيد، به خود فشار بياوريد و حالتهاي قبلي را بر خود تحميل كنيد، ولي بسيار خطرناك خواهد بود. درست مثل اينكه در حال رانندگي،‌ با يك پدال گاز و همزمان با پاي ديگر ترمز را فشار دهيد، انجام دادن همزمان دو كار متضاد. مدي تيشن،‌ خلاف عشق مصنوعي و دروغين است. آنچه دروغ است، بايد ناپديد شود و اين پيش شرط ظهور حقيقت است. دروغ بايد جاي خود را به حقيقت بدهد. دروغ بايد برود. بسياري از مردم تصور مي كنند عشق،‌ مقابل مدي تيشن است و يا مدي تيشن مقابل عشق است، ولي اين درست نيست. مدي تيشن مقابل عشق دروغين، ‌ولي كاملا موافق عشق حقيقي است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  جمعه سی ام آذر 1386   توسط توحید   | 

274

 

مراقبه 29/9/:

 

روز:

دنيا سرشار از تنفر است، زيرا همه جا از افراد ترسو پر است. در هيچ جا اثري از عشق به چشم نمي خورد، زيرا در انسانها روح شهامت نمي آفرينيم. آنچه را كه ما شهامت مي ناميم، شهامت واقعي نيست. سربازان و جنگجوياني مي آفرينيم اما شهامت آنها دروغين است. چيزي پرورشي است. ما انسان را به يك دستگاه تنزل مي دهيم. روح او شجاع نمي شود، بلكه فقط بدن/ ذهن او شرطي مي شود.

اگر ما يك روح شجاع واقعي آفريده بوديم، دنيا سرشار از عشق مي شد اما هرگز چنين نشده است. مردم فقط حرف عشق را مي زنند، اما عشق روي نداده، زيرا شرط اساسي آن تحقق نيافته است.

 

شب:

هركس با ندايي الهي در درونش بدنيا مي آيد اگرچه ما آنرا هرگز نمي شنويم. اين ندا آرام و آهسته است. صداي خداست اما سر ما از سر و صداهاي ديگر انباشته است... هزار و يك صداي ديگر در سر ما فرياد مي كشند و ما نمي توانيم آن نداي آرام و آهسته را بشنويم.

درون ما چنان شلوغ و پر سر و صداست كه حتي اگر خدا فرياد بكشد صداي او را نخواهيم شنيد. و خدا هرگز فرياد نمي كشد، بلكه نجوا مي كند. عشق هميشه نجوا مي كند. زيرا فرياد كشيدن كمي خشن است. عشق صبر را مي شناسد از اين رو خدا صبر مي كند. عشق اميدواري را مي شناسد از اينرو خدا اميدوار است. اگر امروز نشد، فردا... روزي آن ندا را خواهي شنيد.

پس هرچه بيشتر ساكت  و هرچه كمتر پر سر و صدا باش تا بتواني نجواي خدا را از درون خود بشنوي . شنيدن اين ندا سرآغاز يك زندگي تازه و جوان است.

 

توهم عشق

 

درك اينكه آنچه تاكنون عشق مي ناميديم، اصلا عشق نبوه،‌ بسيار حياتي است. هنگاميكه به چنين دركي برسيد، ‌موارد بسياري برايتان ممكن خواهد شد.

مردم فكر مي كنند عشق مي ورزند- و اين بزرگترين توهم زندگي شان مي شود – در حاليكه هرچه زودتر اين عشق ورزيدن را متوقف كنند، بهتر خواهد بود. عشق به قدري كمياب است كه هركسي به آن دسترسي نداد.

اينكه نمي دانيد عشق چيست، خوب است، ولي شما را غمگين مي كند، غمگين نباشيد. « پايان شب سيه سپيد است ». هنگاميكه تاريكي شب به حداكثر مي رسد، صبح بسيار نزديك است. شگفت زده مي شويد؛‌ زيرا مي بينيد آنچه تصور مي كرده ايد عشق بوده، عشق نيست و زمان زيادي در توهم زندگي كرده ايد. وقتي چنين بصيرتي در شما طلوع كند، بسيار ناراحت مي شويد. با وجود اين، سعي نكنيد از اين ناراحتي بگريزيد. اجازه دهيد وجودتان در اين ناراحتي غرق شود و به زودي از اين ناراحتي، تازه و سرحال بيرون مي آييد.

معمولا انسان ميلي به غم و ناراحتي ندارد و هميشه از ناراحتي ها فرار مي كند؛ با ديدن دوستان، رفتن به سينما، به رستوران رفتن و هزار و يك كار ديگر ... ولي با فرار كردن، تنها آنچه را قرار است در شما رخ بدهد، از دست خواهيد داد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386   توسط توحید   | 

273

 

مراقبه 28/9/:

 

روز:

عشق بايد زميني باشد. همانگونه درخت بدون زمين نمي تواند رشد كند و به ريشه هايي در زمين احتياج دارد عشق نيز نيازمند ريشه هايي در زمين است. مظهر زمين، بدن است اما درخت تا اوج آسمان بالا مي رود و به ابرها مي رسد. هر درختي سوداي رسيدن به ستاره ها را دارد.

اما يك چيز را به خاطر داشته باش: درخت هرقدر هم بالاتر برود ريشه هايش عميق تر فرو مي روند. در اينجا تناسبي وجود دارد. عمق ريشه هاي درخت بايد با ميزان ارتفاعي كه درخت بالا مي رود برابر باشد. بايد بين عمق و ارتفاع تعادل كامل برقرار باشد. درخت با ريشه هاي كوچك نمي تواند زياد بالا برود. اگر اين كار را بكند فرو مي افتد. اينكه درختي بدون ريشه دواندن در زمين بالا و بالاتر برود و به ستاره ها برسد كاملا بي معناست.

بلي، عشق بايد از زمين فراتر برود اما عشق بدون كمك زمين قادر به اين كار نيست. نيازمند حمايت زمين است. عشق بايد چيزي برتر از اميال نفساني باشد اما اميال نفساني بايد پشتيبان آن باشند. عشق ضد اميال نفساني نيست. برتر بودن به معناي ضديت داشتن نيست. عشق اميال نفساني را نيز دگرگون مي كند. آنرا به دوست داشتن و احساس همدردي دگرگون مي كند.

گلهايي كه در بالاي درخت شكوفه مي كنند هداياي زمين اند. زمين ضد درخت نيست. پس يك انسان بيدار شده واقعي، پلي است ميان اين دنيا و آن دنيا. ميان روح و ماده.

 

شب:

فقط تجربه كردن واقعي است نه هيچ چيز ديگر. از اين رو تاكيد بر تجربه است نه باور.

آنچه را كه من مي گويم باور نكن. سعي كن تجربه اش كني و تا زمانيكه تجربه نكرده اي در برابر وسوسه باور كردن مقاومت كن. اين وسوسه هميشه وجود دارد، زيرا باور آن بسيار ارزان است. ذهن به تو خواهد گفت « فايده تحقيق، جستجو و اكتشاف چيست؟ چرا بايد به زحمت افتاد؟ باور كردن كافيست.»

باور كن هرگونه اقتداري تمام عقل و هوش تو را از بين مي برد. تمام اقتدارها نابودكننده هوشمندي تو هستند.

كساني چيزي را باور مي كنند از جستجو، از شك كردن و از پرسش كردن مي هراسند. بنابراين من به تو فرضيه اي مي دهم و تو بايد بروي و آنرا بيازمايي. مي دانم كه تو حقيقت را خواهي يافت، زيرا من حقيقت را از راه همان جستجو يافته ام. من به هوشمندي و توانايي همه اطمينان دارم.

روزيكه كشف كني تو با كل يكي هستي به خانه مي رسي. آنگاه احساس سعادتمندي خواهي كرد آنچنان كه مي تواني باعث سعادت كل جهان شوي.

 

عصبانيت و درد

 

عصبانيت هنگامي رخ مي دهد كه ما از چيزي ناراحت مي شويم و مي خواهيم اين ناراحتي را جبران كنيم.

اگر كسي به شما آسيب برساند، در مقابل درد اين آسيب، ‌عصباني مي شويد. هر ناراحتي و دردي با عصبانيت سركوب مي شود. لايه هاي عصبانيت، درد را پوشانده است. با پرورش آگاهي و حضور، عصبانيت ناپديد مي شود و به جاي عصباني شدن، غمگين مي شويم. هنگاميكه عصبانيت به غم تبديل شود، مطين باشيد كه به درها و ناراحتيهاي سركوب شده نزديك شده ايد و به زودي اين دردها بيرون مي ريزد؛ درست مثل اينكه زمين را حفر مي كنيم تا به آب برسيم. ابتدا بايد لايه هاي خاك و سنگ را برداريم. سپس آب خودبخود مي جوشد و بالا مي آيد. اين آب، نخست گل آلود و كثيف است، ولي با كندن عميق تر، آب تميز دردسترس خواهد بود. عصبانيت همان لايه اي ابتداي سنگ و خاك است. سپس نوبت به آب گل آلود و كثيف مي رسد كه همان غم و اندوه استو سرانجام،‌به آب خالص مي رسيم كه همان دردها و ناراحتيهاست. درد خالص زيبايي خاص خودش را دارد؛ زيرا به شما زندگي جديدي مي بخشد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386   توسط توحید   | 

272

 

مراقبه 27/9/:

 

روز:

تو از دو راه مي تواني آرامش و سكوت بيابي. يك راه بسيار ارزان و در عين حال سطحي است. دست يافتن به آن آسان است ولي ارزش چنداني ندارد. اين راه همان ايجاد نوعي آرامش در پيرامون و فقط در نماي بيروني و تبديل ساختن آن به جزيي از خصلت اخلاقي توست. به اين ترتيب، اگرچه درون تو آشفته است، دست كم مي تواني از بيرون آرام و ساكت به نظر آيي. اين همان كاري است كه بسيار انجام مي دهند.

جامعه فقط به آرامش ظاهري تو علاقه مند است. خواهان تحول واقعي تو نيست، زيرا فقط با دنياي بيرون تو كار دارد. به دنياي درون تو بي توجه است و هيچ علاقه اي به آن ندارد. آرامش واقعي ازمراقبه  و اتصال برمي خيزد- نه با پرورش خصلتي ويژه، بلكه ا زراه آگاهي.

آنگاه كه هيچ چيز نتواند تو را آشفته كند، آنگاه كه آشفته شدن تو ناممكن شود و حتي اگر خودت بخواهي از آشفته شدن ناتوان باشي، چيزي بسيار باارزش روي داده است. و آن، فقط از راه آگاهي روي مي دهد....

نور آگاهي را وارد كن تا عشق، شادماني و آرامش پديد آيد و براي نخستين بار زندگي ات راست و درست شود. راست و درست بودن عين دينداري است. با وجود خويش روراست بودن همان ديندار بودن است. اين يگانه عبادت واقعي است. يگانه چيزي كه مي توانيم به خدا عرضه كنيم- راستي و درستي مان را. غير از آن، همه چيز تشريفاتي، پوچ و بي ثمر است.

 

شب:

حقيقت نهايي را نمي توان بيان كرد. حقيقت نهايي چون طعم و مزه است. اگر آنرا بچشي از آن آگاه مي شوي و اگر نچشي، هيچ راهي براي شناخت آن نيست.

كسي كه مزه عسل را نچشيده، نمي تواند از شيريني آن دركي حاصل كند. كسي كه هرگز نور را نديده قادر نيست چيزي در مورد نور بداند. براي كسي كه حقيقت را شناخته و تجربه كرده بيان آن دشوار است، زيرا زبان بسيار قاصر است. اين تجربه بسيار گران و زبان بسيار خرد و كوچك است. اين تجربه چنان روحاني و زبان چنان خاكي و دنيوي است كه به هيچ وجه امكان ندارد بين آنها پل زد. از اينرو حقيقت بارها به شناخت رسيده و تمام كساني كه آنرا شناخته اند كوشيده اند ابرازش كنند ولي موفق نشده اند. ما قدردان تلاشهاي آنها هستيم، زيرا از راه اين تلاشها زندگي غني تر شده است.

 

پير و خسيس

 

هرچه سن تان بيشتر مي شود، ذهنتان كوچكتر مي شود. با زياد شدن سن، ذهن كوچك و كوچكتر و خسيس و خسيس تر مي شود.

اين تصادفي نيست كه افراد پير خسيس ترند. بسياري از افراد مسن بدون دليل،‌ هميشه عصباني و ناراحتند و بي وقفه نق مي زنند؛ تنها به اين دليل كه با دلشان زندگي نكرده اند. آنها با ذهنشان زندگي كرده اند و ذهن نمي داند با كهولت سن چگونه گسترده تر شود.

فرد نادان، ذهني گسترده تر از يك دانشمند دارد؛ زيرا هيچ چيزي در ذهنش وجود ندارد. ذهن يك دانشند پر از اطلاعات مختلف است. در حاليكه ذهن يك نادان پر از فضاي خالي است. نام ديگر فضاي خالي دروني، دل است. همانطور كه در دنياي بيرون، آسمان، فضايي پهناور و گسترده تر است، در دنياي دروني نيز آسماني وجود دارد كه پهنا و گستردگي اش حد و مرزي ندارد. اگر دنياي بيروني حد و مرزي ندارد، دنياي درون نيز به همين شكل است. از آنجا كه دنياي بيرون بي نهايت است، دنياي درون هم نمي تواند محدود باشد. دنياي درون قطب مخالف دنياي بيرون است.

مدي تيشن و اتصال در ذهن رخ نمي دهد؛ نمي تواند در ذهن رخ دهد. آنچه در ذهن اتفاق بيفتد تقليد مدي تيشن است و نمي تواند مدي تيشن راستين باشد. مدي تيشن راستين،‌ در دل رخ مي دهد. به ياد داشته باشيد كه من از بيداري سخن مي گويم و منظورم بيداري دل است. اين بيداري فقط بايد تجربه شود و چيزي نيست كه توسط ذهن قابل درك باشد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386   توسط توحید   | 

271

 

 

مراقبه 26/9/:

 

روز:

مراقبه بدون آرامش، مرده و اجباري است. نه مراقبه، بلكه نوعي تمركز فكر است. و اين يكي از شايعترين اشتباههايي است كه بسياري مرتكب مي شوند: تمركز فكر را با مراقبه اشتباه مي گيرند. اما تمركز فكر همان مراقبه نيست، بلكه دقيقا در نقطه اي مقابل آن است. تمركز فكر حالت پرتنش ذهن است اما مراقبه حالت آسوده ذهن. و معجزه آسوده بودن آن است كه وقتي آسودگي كامل باشد ذهن ناپديد مي شود. ذهن فقط مي تواند با تشويش و نگراني وجود داشته باشد، زيرا از آنها تغذيه مي كند. پس تمركز هيچگاه تو را از ذهن فراتر نمي برد. تو مي تواني بدون مراقبه نيز در آرامش باشي اما در اينجا هم اشتباهي رخ مي دهد. اين نوع آرامش فقط در سطح جاري مي شود و ژرفاي وجود همچنان آشفته مي ماند. به اين مي ماند كه روي دهانه آتشفشان نشسته اي. آرامش جاري است ولي هر لحظه ممكن است آتشفشان فوران كند.

هيچگاه خودت را وادار به آرامش نكن و هيچگاه ذهنت را بسوي هيچ راهي و هيچ موضوعي نران. آرامش بياب. آرامش كامل. بدون انجام دادن هيچ كاري فقطِ فقط حضور داشته باش. و لحظه اي كه تو فقط بودني و هيچ تلاشي براي آرامش يافتن و متمركز بودن انجام نمي دهي، لحظه اي كه هيچ تلاشي از جانب تو صورت نمي پذيرد، در آن لحظه بي كنشي، مراقبه و آرامش بطور همزمان رخ مي دهند. اين منجر به پيروزي مي شود، پيروزي دروني، تو را ارباب روح و سرنوشت خود مي سازد.

 

شب:

هر انسان بيدار گشته اي با مردم احساس همدردي كرده و در اين راه همه تلاشش را بكار گرفته است. اما در اين تجربه چيزي وجود دارد كه قابل بيان نيست. اگر مي خواهي از آن آگاه شوي بايد تجربه اش كني.

حقيقت را فقط مي توان تجربه كرد. تو پر از ستاره و پر از گلي اما نمي توان آنرا به ديگران انتقال دهي. انتقال پذير نيست. نمي توان اين هنر را آموخت. اما كساني كه هشيارند مي توانند نيم نگاهي به آن بيندازند. آموختني نيست ولي گرفتني است.

 

جهالت

 

با ناديده گرفتن دنياي درون، در جهالت باقي مي مانيد. توجه به دنياي درون، ‌آغاز طلوع خرد است. جهل يعني چيزي ناديده گرفته شده است و از چيزي به سادگي گذشته ايد؛‌ بدون آنكه به آن توجه كافي كرده باشيد.

چيزي آنجاست. هميشه آنجا بوده، ولي ناديده گرفته شده است. شايد چون هميشه وجود داشته،‌ به سادگي ناديده گرفته شده باشد. ما چيزهايي را كه هميشه وجود دارند، ‌فراموش مي كنيم و به چيزهاي جديد توجه و دقت مي كنيم. سگها اگر حركتي در اطرافشان رخ ندهد، ‌ساعتها بي حركت مي نشينند. آنها چرت مي زنند، ‌مي خوابند و حتي خواب مي بينند، ‌ولي به محض اينكه چيزي در اطرافشان تكان مي خورد، ‌آگاه و هوشيار مي شوند. حتي اگر برگي از درخت به زمين بيفتد، ‌پارس مي كنند. ذهن نيز دست به همين شكل عمل مي كند. ذهن تنها هنگامي متوجه چيزي مي شود كه جديد و تازه باشد و سپس دوباره به خواب مي رود.

اين گنج دروني، هميشه با ما بوده و به همين دليل ناديده انگاشته شده است. جهل يعني همين. اجازه دهيد جست و جوي معنوي شما با توجه به دنياي درون آغاز شود. آگاهي خود به خود خواهد آمد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386   توسط توحید   | 

بیا که دوش به مستی، سروش عالم غیب ... نوید داد که عام است، فیض رحمت او

 

به نام خداي رحمان و رحيم

 

سلام بر رهروان نور

 

بزرگوران از روز جمعه مورخه: 16/9/1386، بمدت هشت روز در خدمتتان نيستم و امكان ارتباط از طريق نت، برايم مقدور نمي باشد. منتها مراقبه ها و مدي تيشنهاي مخصوص هر روز را تايپ و تدوين و از پيش، برايتان در اين فضاي سرشار از نور و الهام قرار داده ام.

 

نكته مهم اين است كه اگر مطالب مذكور را كپي نموديد، فقط در هرروز، مطلب همانروز را مطالعه بفرماييد؛ تا اين ارتباط  و اين نكات بسيار زيبا، كارگشا و الهام بخش، در شعور جمعي و الهي مان، تاثير گذار باشد و پايدار.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386   توسط توحید   | 

270

 

مراقبه 25/9/:

 

روز:

زندگي موهبتي الهي است اما همه اين را فراموش كرده اند. هيچكس بابت موهبت زندگي ا زخدا تشكر نمي كند. برعكس، همه پيوسته شكوه و شكايت مي كنند. مردم شكرگزار نيستند. چنين هديه اي گرانبها، بي همتا و يگانه به آنان ارزاني شده اما آنان چنان احمق اند كه نمي توانند قدردان آن باشند. زندگي را چنان بديهي مي شمارند كه انگار حقشان بوده!

هستي حق ما نيست. ما نمي توانيم مدعي آن باشيم. شايسه آن نيستيم. ارزش آنرا نداريم. به اين دليل به ما داده نشده كه شايسته آن هستيم، بلكه خدا نمي تواند در برابر وسوسه بخشيدن آن مقاومت كند. او سرشار از انرژي زندگي است، بنابراين آنرا بر ما جاري مي كند. به ثروتمندان و فقيرها، به شايسته ها و ناشايستها، به گناهكاران و پرهيزگاران، به همه. براي او هيچ فرقي نمي كند. به همه مي بخشد.

خدا به همه مي بخشد، زيرا چنان سرشار است كه اگر نبخشد گران بار مي شود. چون ابري پر باران است. بايد كه ببارد. بر سنگها، بر صخره ها، بر بيابانها، بر همه جا مي بارد.

آگاه شدن از اين حقيقت، همان دينداري است. اين آگاهي، خودآگاهي تو را دگرگون مي كند. آنگاه تو ديگر نه شكوه و شكايت، بلكه شكرگزاري خواهي كرد- و اين شكرگزاري عبادت است.

 

شب:

جهان، پهناور و بي كران است و ما نيز، زيرا ما جزيي از جهان هستيم. و جزء‌از كل جدايي ناپذير است. پس كيفيت كل هرگونه باشد، كيفيت جزء نيز آنگونه خواهد بود.

اين فرمول ساده را به ياد داشته باش: اگر همه اجزا محدود باشند كل نمي تواند نامحدود باشد و اگر كل نامحدود باشد همه اجزا نيز نامحدود خواهند بود.

ما جزيي از اين هستي نامحدود هستيم پس نا محدوديم. ا زاين روست كه عارفان شرقي مي كويند: « من خدا هستم » و منصور حلاج مي گويد « انا الحق» - من حخقيقت هستم. اين اظهارات بسيار با معنا هستند. آنها به نمايندگي ازكل بشريت بيان شده اند. نه اظهاراتي خودخواهانه، بلكه بيان واقعيت هستند.

وقتي احساس كني تو جزيي از هستي بي نهايت هستي كه از هيچ جا شروع نمي شود و د رهيچ جا پايان نمي پذيرد، بي درنگ سبكبار و بي وزن و ازنگرانيها و مشكلات كوچك رها مي شوي. آنها در مقايسه با وسعت و پهناوري تو بسيار ناچيز مي شوند. اهميت خود را از دست مي دهند و چيزي پيش پا افتاده بنظر مي آيند.

 

فريب هاي ذهن

 

يكي از مشكلات سالكان معنوي اين است كه دير يا زود، ذهن فريبشان مي دهد.

عده اي شروع به ديدن نورهاي مختلف مي كنند. عده اي صداهاي مختلف را مي شنوند و هركس به فراخور حالش،‌ تجربه اي جديد دارد. نفس مي گويد: «‌بسيار عالي است. اين تجربه تنها براي تو رخ داده و بسيرا كمياب است. تو آدم خاصي هستي و به همين دليل، اين حالت را تجربه كرده اي »‌ و شما هم به سادگي از ذهن فريب مي خوريد.

خيلي زياد به اين مسايل توجه نكنيد. آنها را ناديده بگيريد! بايد كاملا خالي شويد. تنها تجربه معنوي كه مي توان آنرا تجربه ناميد،‌ همين احساس هيچ بودن و خلا است كه صوفيان آنرا فنا مي نامند؛‌ ناپديد شدن نفس. اين تنها تجربه معنوي است و بقيه، ‌بازهاي ذهن اند.

ذهن مي تواند بسياري بازيهاي مختلف داشته باشد. مي توانيد توهمات مختلف داشته باشيد و تصاويري از بزرگان روحاني ببينيد. ذهن مي تواند حتي با چشمان باز برايتان روياهاي مختلف بيافريند.

به همين دليل، اساتيد ذن مي گويند: «‌ اگر در راه، حتي بودا را ديدي، او را بكش! »‌ آنها كاملا درست مي گويند. ممكن است به نظر بي احترامي بياد، ‌ولي حق با آنهاست.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386   توسط توحید   | 

269

 

مراقبه 24/9/:

 

روز:

كشيشان به نام دين ا زترسو بودن انسان بهره برداري كرده اند. تو را مي ترسانند و وقتي تو ازترس به خود بلرزي، به راحتي از تو سوءاستفاده مي شود. آنگاه مي توانند تو را در چتر حمايت خود قرار دهند و به تو بگويند « فرزندم، نگران مباش! ما تو را حمايت خواهيم كرد. براي تو دعا خواهيم خواند. تو فقط آن چه ما مي گوييم انجام بده تا به بهشت دست يابي. اگر ا زما پيروي نكني،‌اگر به حرفهاي ما گوش ندهي، به جهنم خواهي رفت. »

جهنم را چنان با آب و تاب توصيف مي كنند كه همه از آن مي ترسند و بهشت را چنان زيبا تشريح مي كنند كه همه آزمند آن مي شوند. جهنم ترس مي آفريند و بهشت آزمندي و در اين ميان، مقام انسان تا حد يك برده روحي تنزل مي يابد.

دين هيچ كاري با اسارت و بردگي ندارد، دين يعني عصيان. شهامت اساسي ترين كيفيت دينداري است. ما اكنون نيازمند انسانهايي شجاع هستيم تا تمام اين ترفندها را كه در خودآگاهي انسان ريشه دوانده از بين ببرند. مدتهاست كه انسان استثمار مي شود، اكنون زمان آن است كه اين روند متوقف شود. براي هميشه متوقف شود.

 

شب:

همه چيز موهبتي از جانب خداست. ما آنرا بدست نياورده ايم. حتي شايسته اش نيستيم. آيا تا به حال با نگريستن به طلوع زيباي خورشيد به اين فكر افتاده اي كه آيا من شايسته آن هستم؟ با شنيدن آواز مرغ آواز خوان آيا به اين فكر افتاده اي كه آيا من لياقت دارم؟ يا با ديدن بادي كه د رميان شاخ و برگهاي درختان به رقص در مي آيد يا رودخانه اي كه رقص كنان بسوي دريا روان است و يا آسمان پرستاره؟ ما براي دارا شدن اين جهان زيبا چه كرده ايم؟ هيچ بهايي بابت آن نپرداخته ايم. ارزش آنرا نداريم.

از راه تجربه – كه با وجود ناشايستگي ما، هستي به ما ارزاني شده- خودآگاهي ديني به پا مي خيزد. احساس قدرداني به پا مي خيزد. به تو احساس قدرداني از دستهاي ناشناخته و ناديدني كه اين هستي ب نهايت زيبا و باورنكردني را آفريده دست مي دهد. تو با دارا بودن اين احساس ديندار مي شوي. نه با مسيحي و مسلمان بودن، بلكه فقط با قدردان بودن.

 

اجازه دادن

 

سر بزرگ دانش معنوي، اين است كه بدون انجام دادن كاري، اجازه مي دهيد همه چيز رخ دهد.

ذهن بسيار سطحي و كم عمق است. با درك همين نكته، ديدگاهي جديد در ما پديد مي آيد؛‌ رها كردن امور. ذهن هميشه دوست دارد در امور مختلف دخالت كند و آرزوهاي خود را دخالت دهد. ذهن دوست دارد همه چيز براساس خواسته هايش پيش رود و مشكل اصلي همين است. ما ذراتي بسيار كوچك دراين هستي بي كرانيم و اين كه دوست داشته باشيم دنيا مطابق عقايدمان پيش رود، احمقانه است. معناي واقعي حماقت،‌ همين است.

درست مثل اينكه موجهاي اقيانوس بكوشند به تنهايي كار كنند. آنها بخشي از اقيانوس وسيع هستند... آنها از وجود خود چيزي ندارند؛‌ زيرا فقط تجلي اقيانوسند. ما نيز دقيقا به همين گونه ايم. سپس جايي براي رفتن و هدفي براي رسيدن وجود نخواهد داشت. پس شكستي در پي نخواهد بود و آرامشي عميق ما را فرا مي گيرد.. معناي اعتماد و تسليم،‌ همين است. در اينصورت، زندگي رنگ جديد به خود مي گيرد و به اين ترتيب، ‌تنشي كه بطور معمول وجود دارد، ناپديد مي شود.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386   توسط توحید   | 

268

 

مراقبه 23/9/:

 

روز:

هنرمراقبه، آرامش، سكوت و نشاط جاودان بخشيدن به توست. و معجزه اينجاست كه آنها از درون تو فوران مي كنند. مراقبه تمام موانع را از سر راه بر مي دارد. تمام سنگها را كنار مي زند و چشمه ها شروع به جاري شدن مي كنند. و وقتي پي ببري اين هيچ ارتباطي با چيزي در بيرون از وجودت ندارد، از وابستگي به ديگران آزاد و رها مي شوي. به هيچكس تكيه نمي كني. مي تواني در تنهايي ات شاد و پرنشاط باشي. تنهايي تو فروزان مي شود. ديگر تنها نيست. سرشار از شادماني است. تنهايي اي است كه در رقص و آواز است. از زيبايي، شعر و ترانه اي شگرف برخوردار است.

 

شب:

همنشيني با مرشد بمعناي به سريردن با كسي است كه از خواب بيدار شده و روياها و كابوسهاي شبانه اش به پايان رسيده اند. و با همنشيني با مرشد، تو نيزآرام آرام بيدار خواهي شد.

انرژي در وجود تو رخنه مي كند. به تدريج به قلبت نفوذ مي يابد و به تو قلبي تازه،‌ضرباني تازه مي بخشد. تو نمي تواني بدون اينكه بيدار شوي مدتي طولاني با مرشد به سر بري، زيرا او پيوسته بر سر تو فرياد مي كشد. تو را به بيدار شدن و بيرون آمدن از گور برمي انگيزاند. و اگر تو بتواني فقط يكبار چشمانت را بگشايي، براي نخستين بار موسيقي، رقص و آواز را تجربه مي كني و اين روند پيوسته افزون تر مي شود. به سوي قله و به سوي اوجي حركت مي كند كه براي ذهن عادي تصور آن امكانپذير نيست. فراتراز ذهن است،‌ بسيار فراتر. از اينرو ذهن قادر نيست چيزي در مورد آن بگويد. توصيف ناپذير است. ذهن با تمام زبان، منطق و واژگانش از توصيف اين تجربه ناتوان است. ذهن براي نخستين بار در برابر فراسو احساس ناتواني مي كند. ناتواني ذهن، انرژي تازه اي را در تو رها مي كند. اين همان انرژي است كه من رقص، آواز و سرمستي مي خوانم... يك پادشاهي است. تو تنها زماني يك پادشاه مي شوي كه قلبت از آواز آكنده باشد. آماده انفجار باشد. زماني كه انرژي چنان زياد است كه دوست داري به رقص در آيي و آنرا نثار ديگران كني.

 

سرعت

 

همه ما سرعتهاي خاص خودمان را داريم و بايد با همين سرعتهاي طبيعي مان حركت كنيم.

هنگاميكه ريتم صحيح خود را دريافتيد، كارآيي بيشتري خواهيد داشت. در اينصورت، اعمالتان پر جنب و جوش و بيقرار نخواهد بود، بلكه كاملا نرم و روان پيش مي رود، آهستگي، كيفيات خاص خودش را دارد و حتي بهتر هم هست. كار سريع ممكن است از نظر كميت ، بازده بهتري داشته باشد، ولي از لحاظ كيفيت نمي تواند خيلي خوب باشد. كل انرژي كارگران كندكار، در كيفيت كار به مصرف مي رسد. در حاليكه كارگران سريع، انرژي خود را در افزايش كميت، به كار مي برند.

اگر بتوانيد كارهايي كم، ‌ولي زيبا و كامل انجام دهيد، احساس شادي و رضايت مي كنيد. احتياجي نيست كارهايي زياد انجام دهيد. اگر حتي يك كار انجام دهيد كه به شما رضايت كامل ببخشد، كافي است.

چيزي بعنوان طبيعت انسان وجود ندارد. به تعداد انسانهاي روي زمين، طبايع مختلف و متنوع وجود دارد و در اين مورد، هيچ معياري به كار نمي آيد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386   توسط توحید   | 

267

 

مراقبه 22/9/:

 

روز:

هنوز نتوانسته ايم جامعه اي بيافرينيم كه در آن عقل و هوش بتواند تا نقطه اوج خود رشد كند. هنوز زير سلطه ترسهاي انسانهاي اوليه قرار داريم. هنوز با هزار و يك سنت و خرافات زندگي مي كنيم.

مراقبه يعني رها شدن از تمام مهملاتي كه جامعه بر تو تحميل كرده است. يعني آزاد شدن از تمام چارچوبهايي كه ديگران به تو بخشيده اند. وقتي كه آيينه دوباره پاك و شفاف شود تو مي تواني آنچه را كه هست بازبتاباني.

و خدا نام ديگر آن چيزي است كه هست- نه چيزي ديگر. وقتي لايه هاي گرد و غباري كه آيينه تو را پوشانده اند زدوده شوند، مي تواني واقعيت را بازبتاباني. و وقتي واقعيت همانگونه كه هست باز بتابد شروع به پاسخ دادن به آن مي كني. براي نخستين بار مسووليت را بعهده مي گيري.

 

شب:

نخستين گام، سكوت ذهن است، يعني ناپديد شدن افكار از ذهن. مراقبه را بايد با تماشا كردن افكار شروع كني. فقط با تماشا كردن افكار، آنها ناپديد مي شوند. سپس نوبت دومين گام مي رسد: سكوت قلب. اين گام با تماشا كردن احساسات برداشته مي شود.

گام دوم، پديده اي ظريف تر و بسيار ژرف تر از گام نخست است اما روند هردو گام يكي است. اگر تو دربرداشتن نخستين گام موفق شوي، دربرداشتن دومين گام نيز موفق خواهي شد. و آنگاه به دومين سكوت نيز دست خواهي يافت. و وقتي اين دو سكوت برقرار شود براي نخستين بار پي مي بري كه تماشاگر نيز ناپديد شده است، زيرا چيزي براي تماشا كردن وجود ندارد. و چيزي براي دانستن نيز وجود ندارد، زيرا داننده نيز ناپديد مي شود. اين نهايت سكوت است. در گام نخست، گامهايي به سوي نهايت هستند كه همان سكوتي است كه بودا آنرا نيروانا و مسيح آنرا پادشاهي خداوند مي خواند.

 

نرمي و ظرافت

 

نرمي، هميشه بر سختي غلبه مي كند.

نرمي، ‌زنده است. در حاليكه سختي بي جان است. نرمي، همانند گل لطافت دارد. در حاليكه سختي، همچون سنگ است. سنگ سخت به نظر قوي مي رسد، ‌ولي ناتوان و عاجز است. نرمي به نظر شكننده مي رسد،‌ ولي زنده و پوياست.

هرآنچه زنده است،‌ ظريف و شكننده است. هرچه كيفيت زندگي در چيزي بيشتر وجود داشته باشد، ‌ظرافت و شكنندگي آن بيشتر است. بنابراين، هرچه در زندگي عميق تر شويد، ظريف تر مي گرديد و يا هرچه ظريف تر شويد، عميق تر وارد زندگي مي شويد. دروني ترين هسته وجودي شما بسيار ظريف و شكننده است.

هيچكس تصور نمي كند كه در طولاني مدت،‌آبي كه قطره قطره روي سنگ مي چكد، برآن غلبه مي كند. سنگ به نظر خشن، ‌سخت و قوي مي آيد. در حاليكه آب منفعل و كنش پذير است. چگونه ممكن است آب بر سنگ سخت غلبه كند؟‌... با وجود اين، پس از مدتي سنگ ناپديد مي شود و به تدريج آنچه نرم و ظريف است، برآنچه سخت و محكم است پيروز مي شود.

هرگاه احساس كرديد قوي و محكم شده ايد، خود را رها كنيد و بكوشيد نرم و ظريف شويد و اصلا از عاقبت كار نهراسيد. اگر شكست خورديد و بطور موقت چيزي را از دست داديد، هيچ اشكالي ندارد. همانطور نرم و ظريف باقي بمانيد؛ زيرا در طولاني مدت، اين نرمي و ظرافت است كه پيروز مي گردد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386   توسط توحید   | 

266

 

مراقبه 21/9/:

 

روز:

هر كودكي پاك و بي آلايش است اما از آن آگاه نيست. او بدون اينكه خودآگاه باشد، پاك و بي آلايش است. تفاوت بين يك كودك و يك مسيح فقط در يك چيز است: هردوي آنها پاك و بي آلايش هستند اما تفاوت در خودآگاهي است.

اگر پاكي و بي آلايشي ناخودآگاه باشد، ناگزير از بين مي رود. تو نمي تواني آنرا در اين دنياي فريبكار براي مدت طولاني حفظ كني. در اين بازار مكاره بايد تا مي تواني حيله گر باشي. بايد راههاي فريبكاري را بياموزي و به همين منظور مدرسه ها و دانشگاه هايي وجود دارند. آموزش و پرورش واقعي هنوز متولد نشده و به واقعيت نپيوسته است.

آموزش و پرورش واقعي بايد تو را با خودآگاهي پاك و بي آلايش آشنا سازد. بايد به پاكي و بي آلايشي تو خودآگاهي بيفزايد. آموزش و پرورش كنوني مشغول از بين بردن پاكي و بي آلايشي توست. بيشتر از آن كه به تو كمك برساند، آسيب مي رساند. البته، همچنان ادعا مي كند كه به تو خدمت مي كند اما عطر را از بويش مي توان شناخت. اينكه دنيا در چنين بدبختي و مصيبتي به سر مي برد مدركي كافي براي رد اين مدعاست، زيرا اينها همگي زاده آموزش و پرورش، تمدن و فرهنگ ماست.

از نگاه من آموزش و پرورش واقعي بايد از پاكي و بي آلايشي انسان حمايت كند و آنرا پاس بدارد، زيرا آن هديه اي از جانب خدا و بسيار گرانبهاست. هيچ چيزي گرانبهاتر از آن نيست. از راه پاكي و بي آلايشي، تو به عشق ، شادماني و حقيقت دست خواهي يافت. از راه آن، با ارزش ترين چيزها پديد خواهند آمد.

و بهترين راه براي حمايت از پاكي و بي آلايشي، آگاهي بخشيدن به توست. اين همان كاري است كه مراقبه انجام مي دهد: در تو آگاهي مي آفريند تا ديگر پاكي و بي آلايشي تو در تاريكي نباشد و سرشار از نور شود.

 

شب:

واقعيت، امري متناقض است. تمام قطبهاي متضاد را در بر دارد. اما اگر از دور نمايي صحيح بنگري، آنها قطبهايي متضاد ديده نمي شوند، بلكه مكمل هم بنظر مي آيند. ا زاينرو تناقض فقط به دنياي پست تفكر تعلق دارد. وقتي كه تو به اوج قله بي فكري برسي، هيچ تناقضي يافت نمي شود. ناگهان وحدت و يكي بودن قطبهاي متضاد را مي بيني. در نهايت، روز و شب، زندگي و مرگ، زمستان و تابستان به همديگر مي پيوندند و با هم يكي مي شوند- هيچ تفاوتي بين آنها ديده نمي شود... درك آن براي عقل كاري دشوار است، زيرا از نظر عقلي آنها ضد يكديگرند. عقل قادر به درك اين نيست كه آنها مي توانند با هم پديد آيند. اما اين برخاسته از محدوديت عقل است.

وقتي فيزيكدانان موفق به كشف ذره نهايي يعني الكترون شدند كه ساختار تمام مواد را تشكيل مي دهد و بگونه اي بسيار متناقض رفتار مي كند، در توصيف چگونگي آن دچار سردرگمي شدند. الكترون چون يك ذره عمل مي كند و همزمان چون يك موج. ذره يعني يك نقطه و نقطه نمي تواند همزمان يك خط باشد. يك خط از چندين نقطه تشكيل يافته است و يك نقطه به تنهايي نمي تواند خط باشد. يك موج يك خط است.

ساليان سال بين دانشمندان بحث و مناقشه اي بزرگ در اين مورد در گرقته بود كه اين پديده را چگونه توضيح دهند، زيرا با منطق رايج منطبق نيست. پس آنان بايد به واقعيت گوش بسپارند. چه كار ديگري مي توانند بكنند؟ وقتي واقعيت به چنين روشي غير منطقي و ديوانه وار عمل مي كند، بايد آنرا همانگونه كه هست توصيف كنيم. بايد عقل و منطق را كنار بگذاريم. عقل و منطق ما نمي تواند تا آن اندازه مهم باشد. سرانجام، دانشمندان تصميم گرفتند هر دو را با هم بپذيرند. از آنروز به بعد علم فيزيك به متافيزيك تبديل شد و فيزيكدانان شروع به گفتن همچون عارفان كردند. مجبور به اين كار بودند. و اكنون هيچ فيزيكداني نمي تواند بگويد كه عارفان دچار تناقض هستند. اكنون خودشان مي دانند كه وقتي با واقعيت روبرو مي شود نمي تواني از تناقض اجتناب كني.

 

تكرار

 

 

در هستي تكرار وجود ندارد. هستي هميشه بكر و تازه است. هر روز با روز ديگر فرق دارد و اگر گاهي نمي توانيد اين تفاوت را درك كنيد،‌ مشكل از قواي دركتان است.

هيچ چيز تكرار نمي شود. تكراري وجود ندارد. اگر از دريچه ذهن به وقايع بنگريم، به نظر مي رسد در حال تكرارند و به همين دليل است كه ذهن، منبع يكنواختي است. ذهن حوصله شما را سر مي برد؛ زيرا اجازه نمي دهد تازگي زندگي برايتان آشكار شود. ذهن هميشه چيزها را با يك الگو مي نگرد.

اين ذهن شماست كه در حال تكرار است،‌ نه زندگي. ذهن باعث مي شود كه همه چيز تك بعدي و ملال آور به نظر برسد. زندگي، سه بعدي و لبريز از تنوع است. ذهن سياه و سفيد است. زندگي همانند رنگين كمان است. ميان سياه و سفيد، ميليونها رنگ ديگر وجود دارد. زندگي به دو قسمت «‌ بله »‌ و « نه »‌ تقسيم نشده. اين ذهن است كه يا بله مي گويد و يا نه. ذهن طبعي ارسطويي دارد. در حاليكه زندگي اينطور نيست.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386   توسط توحید   | 

265

 

مراقبه 20/9/:

 

روز:

كودك با سكوتي محض بدنيا مي آيد. بومي كاملا سفيد است. ا زجذابيت، زيبايي و موسيقي سكوت برخوردار است. اما ما شروع به انباشتن او از آرمانها مي كنيم. او را به بلندپروازي آلوده مي سازيم. در او ميل و آرزو، رقابت و تقليد مي آفرينيم. به او مي گوييم « ببين، تو بايد رييس جمهور يا نخست وزير كشور شوي. بايد ثروتمند ترين انسان عالم شوي. »

پدر و مادرها از فرزند خود مي خواهند بزرگترين كس شوند. هر پدر و مادري آرزوهاي برآورده نشده خود را در فرزند خود مي بيند. آنان قادر نبوده اند آرزوهايشان را برآورده سازند. هيچكس تا به حال قادر نبوده آرزوهايش را برآورده سازد، زيرا هيچ آرزويي برآوردني نيست. هيچ كاري در اين مورد نمي توان انجام داد. قانون زندگي چنين نيست.

هر كودكي سالم و كامل بدنيا مي آيد و ما بي درنگ شروع به آسيب رساندن به او مي كنيم. بشر تاكنون در مسيري نادرست حركت كرده است. چيزي اساسي و بنيادي دچار كاستي است. آموزش و پرورش ما بلندپروازانه است. سياسي است. دين ما سياسي است. تو حتما بايد به بهشت دست يابي. بايد در آن دنيا نيز يكي از موفق ترين انسانها باشي.

هيچكس نمي گويد كه بايد كاملا خالي شد- اما در آن خالي بودن، در آن هيچ چيز بودن، گلها به اوج شكوفايي مي رسند.

 

شب:

حقيقت جاودان است. چيزي كه جاودان نيست يك واقعيت است نه يك حقيقت. و تفاوت بين واقعيت و افسانه چندان زياد نيست. آنچه يك واقعيت است شايد تا چند لحظه پيش يك افسانه بوده و آنچه اينك يك افسانه است شايد لحظه اي بعد به واقعيت تبديل شود.

نه افسانه ها حقيقت اند و نه واقعيتها. به همين دليل است كه ما در شرق هيچگاه چندان به تاريخ توجه نشان نداده ايم، زيرا تاريخ بيانگر واقعيتهاست.

غرب بسيار واقعيت گراست. اذهان غربي در خودآگاهي وابسته به زمان به سر مي برند ام رويكرد شرقي ها به بي زماني و ابديت است. ا زاين رو از نگاه شرقي ها حقيقت چيزي فراتر از زمان است.

تو تا زمانيكه از زمان فراتر نروي چيزي از حقيقت نخواهي دانست. در بعد زمان، تو فقط فيلمي را روي پرده مي بيني – اين فيلم ممكن است زيبا باشد و درآن لحظه مجذوب آن شوي اما در اعماق وجودت مي داني كه آن افسانه اي بيش نيست. سپس پايان فيلم فرا مي رسد. پرده خالي مي شود و ناگهان متوجه مي شوي كه تمام آن مدت فقط پرده واقعيت داشت و آن فيلم تصويري بيش نبود.

دنياي واقعيتها فقط يك تصوير است و پرده، حقيقي است . اما پرده در پشت تصوير پنهان است. پرده همان خداست و دنيا فيلمي است كه روي آن پرده نمايش داده مي شود.

چگونه مي توان به آن چيز حقيقي- يعني آنچه كه هست، خواهد بود و هميشه بوده است – رخنه كرد؟

روشي كه ما در شرق كشف كرده ايم مراقبه است. مراقبه و اتصال يعني دست شستن از افسانه ها و واقعيتها. يعني زدودن ذهن ا زتمام  افسانه و واقعيتها تا اينكه فقط پرده باقي بماند. پرده خودآگاهي، خالي، پاك و سفيد است و هيچ چيزي در آن به نمايش در نمي آيد. تمام حركتها ناپديد شده اند، زيرا تمام حركتها متعلق به زمان اند. زمان متوقف شده، ساعت از حركت افتاده است. ناگهان تو به دنيايي ديگر منتقل مي شوي، دنياي فراز. آن دنيا، همان دنياي حقيقت است. شناختن آن شناختن همه چيز و تبديل شدن به آن است، زيرا آنگاه شناسنده شناخته مي شود. بيننده ديده مي شود. مشاهده كننده مشاهده مي شود. اين، نهايت تجربه زندگي است كه رهايي بخش است. تو را از تمام اوهام ذهن و از تمام واقعيتهاي مادي دنيا مي رهاند.

 

مشكلات رواني

 

مشكلات رواني، ‌هنگامي گريبانتان را مي گيرد كه نمي توانيد شكست را بپذيريد. آنها هنگاميكه در مسير موفقيت هستيد، ‌پديد نمي آيند.

هنگاميكه همه چيز خوب به پيش مي رود و شما كاملا موفق هستيد، چه مشكلات رواني اي مي تواند وجود داشته باشد؟‌ مشكل هنگامي رخ مي دهد كه دوره موفقيتها به پايان رسيده و دوره تاريك و سياه شكست فرا رسيده است. انرژي اي كه هنگام كسب پيروزها بر آن سوار بوديد و به پيش مي تاختيد، حالا در شكست، مقابلتان قرار گرفته و در حال نابود كردنتان است.

هنگاميكه هيتلر در اوج پيروزي بود، كسي حتي فكر نمي كرد كه او ديوانه باشد، ولي در لحظات آخر،‌ حتي خودش هم متوجه شده بود كه ديوانه شده است و خودكشي كرد. مشكل هنگامي بروز مي كند كه زنجيره پيروزيها قطع مي شود. پس هنگام پيروزي و موفقيت،‌ خيلي موقعيت خود را جدي نگيريد. شكست و پيروزي مهم نيستند. آنچه اهميت دارد، اين است كه از آنچه مي كنيد، لذت ببريد.

هر موقعيتي با شكست همراه است؛‌ همانطور كه در پي روز، شب مي آيد. زندگي در پويايي و حركت دايمي است. هيچ چيز ثابت نيست. هم اكنون جوانيد، ولي روزي پير خواهيد شد. حالا پولدار هستيد، ‌ولي روزي فرا مي رسد كه فقير مي شويد. اگر جدي نگيريد، هيچ مشكلي پيش نخواهد آمد. هيچ چيز را خيلي جدي نگيريد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386   توسط توحید   | 

264

 

مراقبه 19/9/:

 

روز:

اگر تمام عواملي كه آرامش را از بين مي برند سركوب كني، هرگز بر آرامش چيره نمي شوي، زيرا حالت كلي تو نادرست است. تو برده تمام آن چيزهايي مي شوي كه سركوب كرده اي. سركوب كردن هيچگاه به چيرگي نمي انجامد. اين اساسي ترين مطلبي است كه بايد بفهمي: سركوب كردن بردگي مي آفريند.

هركس انرژي جنسي را سركوب كند، بيشتر به آن گرايش مي يابد و شدت انرژي جنسي اش بيش ا زانسانهاي طبيعي مي شود. بنابراين، راهبان و راهبه ها و تمام ديگر كساني كه انرژي جنسي را سركوب كرده اند، ميل جنسي يبيشتري دارند. انري جنسي بيش از هر چيز ديگر براي آنان فريبنده است، زيرا آن را سركوب كرده اند و آن پيوسته در دلشان فرياد مي زند « مرا رها كن! مرا رها كن! »

هرقدر به ميزان انرژي سركوب شده افزوده شود، قوي تر مي شود. پيوسته به دنبال راهي براي برون رفتن است . اگر از در جلويي ممكن نباشد، ا زدرعقبي خارج مي شود. مشكل اينجاست كه تو هرقدر بيشتر سركوب كني بيشتر مي ترسي و هر قدر بيشتر بترسي بيشتر سركوب مي كني، بيشتر محكوم مي كني. دور باطلي ايجاد مي شود و سرعت حركت تو در اين دور باطل روز به روز افزايش مي يابد.

ب آرامش چيره بودن به آ ن معناست كه تو هيچ چيز را سركوب نكرده اي، بلكه كوشيده اي همه چيز را بفهمي. از راه درك كردن و فهميدن است  كه چيرگي پديد مي آيد. اين جادوي درك كردن و فهميدن است: هر چيزي را كه بدرستي فهميده باشي ديگر فشاري بر تو وارد نمي كند.

 

شب:

نهايت تجربه زندگي، يك تناقض است. صداي سكوت است. ا زنظر منطقي، چنين چيزي بي معناست. يا چيزي داراي صداست و يا در سكوت است. اين دو نمي توانند با هم وجود داشته باشند. اما همه كساني كه به شناخت رسيده اند مي دانند كه آن، صداي سكوت، صداي كف زدن با يك دست است.

همه كساني كه به شناخت رسيده اند از طبيعت متناقض واقعيت نهايي زندگي آگاه اند، زيرا آن شامل قطبهاي متضاد است. همزمان، هم روز است و هم شب. هم مرگ است و هم زندگي. منطق از هم جدا مي كند، تجربه به هم مي پيوندد. منطق قطبهاي متضاد مي آفريند،‌ تجربه تو را از اين آگاه مي سازد كه هيچ قطب متضادي وجود ندارد، بلكه تمام قطبهاي متضاد، مكمل هم هستند.

 

هوشياري

 

جايي براي رفتن وجود ندارد. كافي است ببينيد كجا هستيد. اگر هوشيار باشيد، ناگهان متوجه مي شويد كه از قبل، همانجايي بوديد كه تلاش مي كرديد به آن برسيد.

هركس همانطور كه بايد باشد، متولد مي شود. لازم نيست چيزي به او اضافه شود تا بهبود يابد. هرچه بيشتر سعي كنيد خود را بهبود بخشيد، ‌مشكلات بيشتري مي آفرينيد؛‌ زيرا اين تلاش، حركتي بر خلاف طبيعت حقيقي تان است. حقيقت شما همانطور كه بايد باشد. نيازي به بهبود آن نيست. تنها هوشياري است كه سبب رشدتان مي شود.

هرگز به جيبهاي خود نگاهي نينداخته ايد و فكر مي كنيد كه گدا و بي چيزيد و به گدايي ادامه مي دهيد. در حاليكه در جيب خود الماسي گرانبها داريد كه مي توانيد تا پايان عمر در رفاه و ثروت زندگي كنيد.

روزي ناگهان بطور اتفاقي دست در جيب خود مي كنيد،‌ الماس را مي يابيد و ديگر ثروتمند هستيد. چيزي تغيير نكرده است. وضعيت همان وضعيت قبلي است. الماس قبلا هم آنجا بود، ولي شما از آن غافل بوديد. تنها چيزي كه تغيير كرده، اين است كه اكنون از آنچه داشتيد آگاه شده ايد.

رشد واقعي، رشد آگاهي است، نه رشد وجودتان. وجودتان همانطور كه بود، ‌باقي مي ماند. بودا يا مسيح و يا محمد، درست همانند شما بودند؛‌ يا اين تفاوت كه به آگاهي رسيده اند. در حاليكه شما هنوز در غفلتيد و گدا باقي مانده ايد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386   توسط توحید   | 

263

 

مراقبه 18/9/:

 

روز:

به نام دين مردم را ازعشق ترسانده اند. به نام دين مردم ابلهي را بوجود مي آورده اند- تهي از عشق،‌تهي ا زدنيا و بدون ريشه. چنين مردمي مرده اند.

دومين پيامد آن اين است كه آنان تهي از خلاقيت و آفرينندگي هستند، زيرا بدون عشق و بدون دنيا،‌آفرينندگي نمي تواند وجود داشته باشد. عشق منبع تمام آفرينندگي هاست و اديان گريزان از عشق انسانهايي را بوجود آورده اند كه آفريننده نيستند.

اين يك فاجعه است. ميليونها نفر كه مي توانستند در كار دنيا مشاركت كنند و دنيا را به بهشت تبديل سازند، ا زصحنه خارج و ا زميدان به در شده اند.

اكنون زمانش فرارسيده. ديگر كافيست! بايد انسان ديندار جديدي بوجود آوريم كه مي داند كه چگونه عشق بورزد و چگونه آفريننده باشد.

 

شب:

تازگي كشف كرده اند كه توجه و مراقبت يكي از مهم ترين عوامل رشد دروني و بيروني كودك است. كودك به شير مادر نياز دارد اما بيش از آن به توجه و مراقبت مادرش محتاج است. اگر مادرفقط بدن نوزاد را تغذيه كند و هيچگونه مراقبت ديگري از او نكند، اگر كودك احساس كند به او بي توجهي مي شود، ا ز رشد باز مي ماند و احساس اطمينان و اعتماد به نفس را از دست مي دهد. احساس مي كند موجوي بي مصرف است كه نيازي به او نيست. مورد نياز بودن، نيازي اساسي است. بدون آن، بدون فضاي آرامش بخش آن، هيچ چيزي قادر به رشد نيست.

همين اتفاق نيز در دنياي درون نيز مي افتد. اگر ما يك بيابان مانده ايم مقصر خودمانيم، زيرا هيچگاه به آن توجه نشان نداده ايم.. و مهم تر ا زهرچيز توجه نشان دادن است.

توجه بيشتري به كانون وجود خود نشان بده. هر زمان فرصتي پيش آمد، چشمهايت را به روي دنيا ببند و همه چيز را در مورد آن فراموش كن. كانون وجودت را از توجه، مراقبت و عشق سرشار كن تا به زودي شاهد به ثمر نشستن گلها باشي. اين كار نوعي باغباني و كشاورزي است كه محصول آن خرمن نشاط است،‌زيرا وقتي شاهد شكوفايي گلهاي خودآگاهي باشي پي مي بري زندگي ات بي ثمرو بيهوده نبوده است. تو فرصت را از دست نداده اي، بلكه از آن استفاده كرده اي.

 

به عقب بازگشتن

 

نيازي به بازگشتن به عقب نيست. بايد به جلو پيش رويد، نه عقب.

بارها و بارها به اين فكر افتاده ايد كه چگونه به عقب بازگرديد. بايد به جلو پيش برويد. حتي اگر امكان به عقب بازگشتن وجود مي داشت، همان تجربه هاي قبلي دوباره تكرار مي شدند و اين تكرار به هيچ وجه شما را خشنود نمي ساخت. فقط تكرار بود و تكرار تجربه هاي قديمي ديگر برايتان جذابيتي ندارد. به خود خواهيد گفت:‌ « ‌اين را كه از قبل مي دانستم. چه چيز جديدي در آن وجود دارد؟ »‌ كافي است چند بار تجربه هاي قبلي تكرارشود تا حسابي احساس يكنواختي كنيد.

هر روز تجربه هاي جديد در انتظار شماست. هستي هميشه نو و تازه است؛‌ بطوريكه هرگز چيزي را دوبار تجربه نمي كنيد. به قدري تجربه هاي جديد وجود دارد كه هر روز با ديدگاهي جديد مواجه مي شويد. چه اهميتي دارد كه نگران تجربه هاي قديمي باشيد! هيچ ضرورتي وجود ندارد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386   توسط توحید   | 

262

 

مراقبه 17/9/:

 

روز:

انديشيدن متعلق به سر و ذهن است. بي ذهني سرآغاز بعدي كاملا جديد است. لحظه اي است كه تمام افكار متوقف مي شوند و سكوت برپا مي شود. گويي همه چيز از كار مي افتد، هيچ چيزي نمي جنبد. همه چيز ساكن و ساكت است. زمان متوقف شده و تو در لحظه اكنون هستي.

در آن لحظه بزرگ كه مهم ترين لحظه زندگي توست- زيرا زنده ترين لحظه زندگي توست- خودت را كشف مي كني. و اين در وجود تو انقلابي برپا مي كند. شخصي كاملا متفاوت مي شوي. دوباره متولد مي شوي. ديگر آن شخص كهنه نيستي. كهنه مي ميرد. با آن كوچك ترين تماسي نداري. نه اين كه كهنه پالايش شده باشد، بلكه تبخير مي شود و از بين مي رود.

با اين سرزندگي، تو هر كاري انجام دهي و هرچه بگويي، ناگزير به عصيان كردني. اندك كساني تو را درك خواهند كرد. توده مردم قادر به درك تو نيستند. به مخالفت با تو برخواهند خواست.

عوام هميشه با مراقبه گران مخالفت كرده اند. هميشه از اشخاصي چون مسيح ، سقراط و منصور حلاج ترسيده اند وآنان را به قتل رسانده اند، زيرا قادر به هضم ديدگاه آنان نبوده اند.نمي توانستند بپذيرند كسي بتواند چنين اوجي بيابد. پذيرش كسي كه چنين اوجي يافته بدين معناست كه آنان در تاريكي به سر مي برند. و اين تحقير كننده است.

يگانه راه دوباره به صحنه بازگرداندن  « خود»، از صحنه خارج كردن و نابود ساختن انسان مراقبه گر است، زيرا حضور او باعث مي شود عوام در مورد كاري كه بايد انجام مي دادند وانجام نداده اند احساس گناه كنند. حضور چنين شخصي يه يادشان مي آورد كه فرصت زندگي را از كف داده اند- و به همين سبب نمي توانند از او بگذرند.

 

شب:

وجود واقعي ما در دروني ترين هسته ماست نه جايي بيرون از ما. لازم نيست جايي بروي. فقط بايد به خانه بازگردي. سفر، سفري از اينجا به آنجا نيست، برعكس، سفري است از آنجا به اينجا. ما تا به حال آنجا بوديم اما بايد اينجا باشيم، ما هميشه « آنگاه »‌ بوديم ولي بايد « اكنون » باشيم.

پس هرگاه ذهنت شروع به حركت به جايي كرد،‌آنرا به اينجا بازگردان. هرگاه به گذشته يا آينده پريد آنرا به اكنون بازگردان.

دو واژه «‌ اكنون» و « اينجا » را به ياد بسپار تا آرام آرام زندگي در اكنون و اينجا را درپيش بگيري. اين يگانه راه ملاقات با خداست، زيرا خدا هميشه اكنون و اينجاست. لحظه اي كه ما هم اكنون و اينجا باشيم اين ملاقات ناگزير صورت مي پذيرد. گريزي از آن نيست.

 

خودمركزي

 

افرادي كه به خودشان علاقه مند مي شوند و مي خواهند بدانند چه كسي هستند، خودمحور مي شوند و اين كاملا طبيعي است.

اگر بيش از اندازه خودمحور شويد، همين خودمحوري آخرين مانعتان خواهد بود. براي گذر از اين مانع، لازم نيست آنرا تغيير دهيد، بلكه فقط چيزي به آن اضافه مي كنيد و به اين ترتيب تعادل به وجود مي آيد.

بودا بر مدي تيشن همراه با مهرباني و شفقت تاكيد داشت. او مي گفت:‌ بعد از رسيدن به سرور و شادماني در مدي تيشن، بلافاصله آنرا به هستي ارزاني داريد. آنرا روي هم انباشته نكنيد تا به نفس تبديل نگردد. سرور را با ديگران شريك شويد تا دوباره خالي گرديد. سعي كنيد هميشه خالي بمانيد و چيزي را انباشته نكنيد. در غير اينصورت همانطور كه با جمع كردن پول و ثروت، نفس در شما تقويت مي گردد، با انباشتن سرور و شادماني نيز، نفس در وجودتان تقويت مي شود. و اين نوع نفس خطرناكتر است؛ ‌زيرا بسيار ظريف است و در عين خال بسيار پر خطر و مهلك.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386   توسط توحید   | 

261

 

مراقبه 16/9/:

 

روز:

برخي اديان نه فقط كمكي به حال بشر نكرده اند، بلكه برعكس تضاد و تعارض دروني او را بيشترساخته اند. بر شدت آن افزوده ند و آن را مزمن و سرطاني كرده اند، زيرا احساس گناه آفريده اند. انسان را به دو بخش پست تر يا برتر، خوب يا بد تقسيم كرده اند.

و اگر تو تكه تكه شوي، ناگزير به كشمكشي مي افتي، كشمكشي با خودت. تو نه مي تواني پيروز باشي و نه مي تواني شكست بخوري. در برزخ مي ماني. هميشه مي جنگي بدون اينكه شكست بخوري يا پيروز شوي. از اين حالت، چيزي سر بر نخواهد آورد مگر احساس ناكامي و بي حوصلگي.

من مي خواهم تو خودت را دوست داشته باشي، زيرا فقط از راه اين دوست داشتن است كه در تو آرامش پديد مي آيد. مي خواهم خودت را همانگونه كه هستي بپذيري و اين بمعناي آن نيست كه هيچ رشدي نكني. در واقع ، اگر تو خودت را همانگونه كه هستي بپذيري، تحولي شگرف به وقوع مي پيوندد، زيرا انرژي اي كه صرف ايجاد كشمكش مي شد رها مي شود و در اختيار تو قرار مي گيرد. تو را قوي تر، تيزهوش تر، هشيارتر و زنده تر مي سازد. در تو يك روح مي آفريند.

 

شب:

انسان براي برقراري ارتباط با هستي نيازمند قلبي پاك است. و قلب زماني پاك و خالص مي شود كه ذهن بر آن غالب نباشد. اگر ذهن بر قلب غالب باشد، قلب ناپاك مي ماند. ذهن، همچون گرد و غباري كه آيينه را فرامي گيرد قلب را فرا مي گيرد. ذهن چيزي نيست مگر گرد و غبار افكار. هر فكري گرد و غبار است نه چيزي ديگر.

تو بايد تمام افكار را گردگيري كني تا به پاكي و خلوص برسي. پاكي و خلوص هيچ ارتباطي با اخلاق ندارد. البته، قلب پاك و خالص اخلاقي هست ولي يك شخص بااخلاق لزومي به پاك و خالص بودن نمي بيند. يك شخص بااخلاق همچنان در سر زندگي مي كند. اخلاق گرايي او نشاني از غلبه سر بر زندگي اوست. او پاكي و خلوص را نمي شناسد، زيرا بي آلايش نيست.

پس به ياد داشته باش كه اخلاق به پاكي و خلوص نمي انجامد. عكس اين قضيه صادق است. پاكي و خلوص به اخلاق نمي انجامد. عكس اين قضيه صادق است. پاكي و خلوص به اخلاق مي انجامد. اما نخست پاكي و خلوص ظاهر مي شود و سپس اخلاق از پي آن مي آيد.

 

دويدن

دويدن،‌شنا كردن، قدم زدن و هرچه بتوانيد بطور كامل به آن مشغول شويد، بسيار خوب است. هنگاميكه مي دويد، لحظه اي مي رسد كه فقط دويدن وجود دارد و دونده ناپديد مي شود؛ ‌اين مدي تيشن است.

هر فعاليتي كه كاملا در آن شركت كنيد و هيچ شكافي ميان انجام دهنده فعاليت وآنچه انجام مي شود، باقي نماند، به مدي تيشن تبديل مي شود.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386   توسط توحید   | 

260

 

مراقبه 15/9/:

 

روز:

انسان مراقبه گر هيچ تفاوتي بين سفيد پوستان و سياه پوستان نمي بيند. چنين كاري بسيار كودكانه است. تصميم گيري بر اساس رنگ پوست بسيار ابلهانه است. انسان هوشمند قادر به چنين كاري نيست. ا زاين رو سياستمداران مخالف مراقبه هستند. دولتمردان به مخالفت با مراقبه بر مي خيزند، زيرا انسان مراقبه گر روحي قوي دارد و نمي توان او را در بند كشيد. او تبديل به يك فرد مي شود و از فرديت خود دفاع مي كند. آماده است زندگي خود را فدا مي كند ولي سازش نمي كند.

به همين دليل است كه مراقبه موهبتي از جانب خداوند است، زيرا با وجود اينكه همه دنيا با آن مخالف است ،‌هر از گاهي انساني به آن علاقه مند مي شود. بايد دستان خدا در پشت آن پنهان باشد. بايد چنين باشد، زيرا فقط خدا پشتيبان مراقبه است- و كسي كه در راه مراقبه گام مي گذارد مرد خداست.

 

شب:

مراقبه يعني خالي شدن از تمام محتويات ذهن: خاطرات، تصاوير ذهني، افكار،‌اميال، آرزوها، انتظارات، عواطف، طرح و نقشه ها.

تو بايد خودت را از همه اين محتويات خالي كني. بزرگترين روز زندگي زماني فرا مي رسد كه در خود چيزي براي دور ريختن نيابي و خالي خالي باشي. در اين فضاي كاملا خالي، خودآگاهي نابت را خواهي يافت. آن فضاي خالي، فقط زماني خاليست كه پاي ذهن در ميان نباشد و گرنه سرشار و لبريز است.

سرشار از وجود است- خالي از ذهن اما سرشار از وجود است- خالي از ذهن اما سرشار از خودآگاهي است. پس، از واژه «‌خالي» نهراس. بار آن منفي نيست. فقط بارهاي اضافي و به درد نخور را كه بر اساس عادت قديمي با خود حمل مي كني خالي مي كند. چيزهايي را كه فقط مانع تراشي مي كنند، سنگيني مي آفرينند و همچون يك كوه سنگين هستند.

همين كه كاملا خالي شوي، از تمام چارچوب ها رها مي شوي. به بي كرانگي آسمان مي شوي. اين همان تجربه خداوندي است يا هراسم ديگري كه به آن مي دهي. مي تواين آنرا دارما، تائو، حقيقت يا نيروانا بنامي- معناي همه اينها يكي است.

 

رهايي از خود

 

اشراق، سرور و شادي نيست؛ ماوراي سرور است.

سرور حالتي هيجان انگيز است. در حاليكه اشراق هيچ هيجاني ندارد. سرور حالتي ذهني است؛ حالتي زيبا ولي هنوز مربوط به دنياي ذهن. سرور نوعي تجربه است. در حاليكه اشراق از تجربه فراتر است؛ ‌زيرا در در آن ديگر كسي باقي نمي ماند تا تجربه كند.

سرور همچنان در نفس شماست. در حاليكه اشراق از نفس فراتر مي رود. نه اينكه شما به اشراق مي رسيد، بلكه ديگر « ‌شما »‌يي وجود ندارد و فقط اشراق هست. نه اينكه شما رها مي شويد. و رها باقي مي مانيد؛ آن رهايي، خودتان هستيد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386   توسط توحید   | 

259

 

مراقبه 14/9/:

 

روز:

براي كودك باهوش، باهوش ماندن دشوار است، زيرا هوش شك مي آفريند. پرس و جو مي كند. بحث و جدل مي كند. عصيان مي كند. هوش فرد گراست. گاهي آري مي گويد و گاهي نه. مطابق نظر خودش زندگي مي كند، مقلد نيست. و پدر و مادرها چنين چيزي را دوست ندارند. مي خواهند كودكشان يك مقلد و يك  « بلي قربان گو» باشد. مي خواهند هرچه را كه آنان مي گويند، بدون هيچ بحث و منازعه اي بپذيرد. آنان مي دانند ولي كودك نمي داند، پس آنان بايد تصميم بگيرند چه كاري بايد انجام شود و چه كاري نبايد انجام شود.

چنين است كه كودك باهوش، خود را در موقعيتي دشوار مي يابد. اگر بخواهد باهوش بماند به دردسر مي افتد. در خانه، در مدرسه، در دانشكده، در دانشگاه به دردسر مي افتد. هرجا كه برود دردسر هم همراه اوست.

اگر كودك به آن اندازه شجاع نباشد كه تمام دردسرها و مشكلهاي باهوش بودن را به جان بخرد، دير يا زود مجبور به سازش خواهد شد. فشاري كه بر كودك وارد مي شود بسيار زياد است. كودك ، ناتوان ، كوچك و ظريف است و مردمي كه بر او فشار وارد مي كنند قدرتمندند. او را وادار مي كنند به شيوه اي مخالف غقل و هوشش عمل كند تا جايي كه به تدريج هوشمندي او رنگ مي بازد و به يك كودن تبديل مي شود. هرقدر كودن تر باشد مقبول تر است.

از راه دانش نمي توان به خدا رسيد، بلكه از راه پاكي و سادگي مي توان او را يافت. از راه باور نمي توان خدا را شناخت، بلكه از راه عقل و هوش مي توان شناخت. براي شناخت خدا به هوشي فراوان نياز است.

 

شب:

ذهن شكوه گر هرگز نمي تواند ديندار باشد. ناممكن است، زيرا ذهن شكوه گر هيچگاه از يك حقيقت اساسي آگاه نمي شود: اين حقيقت كه هستي به تو عشق مي ورزد، از تو مراقبت مي كند و باد و باران خورشيد و ماه دوست تو هستند.

هر اتفاقي بيفتد ... ممكن است از نگاه تو يك مصيبت بنظر رسد اما آن هرگز يك مصيبت نيست، بلكه خير و بركت است. شايد در آغاز يك مصيبت بنظر آيد، زيرا ديد ما محدود و دورنمايمان كوچك است. ما نمي توانيم دورنماي كلي را ببينيم. فقط مي توانيم جزيي كوچك را ببينيم و گرنه هميشه شكرگزار مي بوديم و احساس سعادتمندي مي كرديم.

كسي كه مي فهمد، حتي بابت مرگ نيز از هستي سپاسگزار است، زيرا از نگاه او مرگ فرصتي است برا ي استراحت. براي او مرگ نه يك پايان،‌بلكه سرآغاز يك زندگي بزرگتر از اين زندگي است.- نمايش واقعي نيست.

براي آناني كه مي فهمند، نمايش واقعي پس از مرگ آغاز مي شود. آناني كه نمي فهمند گمان مي كنند كه اين تمرين، واقعي است و وقتي تمرين به پايان مي رسد گريه و زاري سر مي دهند. به آن دل بسته مي شوند و دوست ندارند از آن دل بكنند. براي آناني كه مي فهمند همه چيز خير و بركت است.

 

صميميت

 

اگر بدانيد كه چگونه مي توان رابطه برقرار كرد – حتي با اشياي بي جان – زندگي تان دچار تحول مي شود.

هنگاميكه كفشهاي خود را به پا مي كنيد،‌ مي توانيد با كفشهاي خود رابطه اي دوستانه برقرار كنيد يا نسبت با آنها بي تفاوت باشيد و يا نسبت به آنها احساس كينه و دشمني كنيد. حالتهاي مختلف شما براي كفش تان اهميتي ندارد، ولي بي شك براي خودتان موثر است. هيچ فرصتي را براي محبت ورزيدن از دست ندهيد. حتي هنگام كفش پوشيدن هم محبت بورزيد. لحظاتي كه پر از عشق و محبت هستيد، به شما كمك فراواني مي كنند. با اشياي بي جان طوري ارتباط برقرار كنيد كه گويي زنده اند. مردم درست عكس اين كار را انجام مي دهند. آنها با  ديگر جانداران و انسانها طوري ارتباط برقرار مي كنند كه گويي اشيا بي جانند.

مردم كاملا فراموش مي كنند كه اطرافشان را موجودات زنده فرا گرفته است. آنها از ديگران استفاده مي كنند. حتي با يك صندلي مي توانيد رابطه اي محبت آميز برقرار كند و همينطور با درختان، پرندگان، حيوانات و ديگر انسانها. هنگامكه كيفيت ارتباط برقرار كردنتان تغيير مي كند، كل هستي در نظرتان شخصيت مي يابد؛ ‌هستي ديگر بي جان و بي تفاوت نيست، بلكه صميميتي ميانتان پديدار مي شود.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386   توسط توحید   | 

258

 

مراقبه 13/9/:

 

روز:

انسان بايد دوباره يك كودك شود. تنها آنگاه از زيبايي و شگفتي هستي به راستي آگاه مي شود. بهت و شگفتي  كودكانه  سرآغاز دينداري است. اما اغلب چنين مي شود- حتما بايد چنين شود، گريزي از آن نيست. يك شر تقريبا لازم است- كه پاكي و سادگي هر كودكي آلوده شود. زيرا بايد او را پرورش و آموزش داد. او بايد زبان، رياضي و جغرافي بياموزد. بايد برخي مطالب اساسي را بياموزد. بايد در يك رشته متخصص شود- يك دكتر، يك مهندس يا يك دانشمند شود. ضروريات زندگي بگونه اي است كه كودك را نمي توان به حال خود رها كرد.

و تمام اين آموزش و پرورشها ، پاكي و سادگي كودك را از بين مي برند و او را به يك دانشور تبديل مي سازند. كودك از معلومات انباشته مي شود و لذت بهت و شگفتي را از دست مي دهد، زيرا اكنون گمان مي كند كه مي داند. پس بهت و شگفتي به چه كار آيد؟ ديگر هيچ چيزي او را شگفت زده نمي سازد- و اين نوعي مرگ روحي است.

او به انساني بسيار مفيد براي دنيا تبديل مي شود. زيرك، فريبكار و قدرتمند مي شود. چون داراي برخي سودمنديها در دنياست، به كالايي تبديل مي شود كه مي توان آنرا در محلهاي تجاري و بازار خريد و فروش كرد. هرقدر دانش بيشتري اندوخته باشد، قيمتش بالاتر مي رود. اما در اين ميان، چيزي بسيار با ارزش از دست مي رود كه بايد دوباره آنرا به دست آورد.

 

شب:

فقط قلب عاشق مي تواند با هستي تماس يابد. ذهن كم عمق و سطحي است. چيزي از اوج و ژرفا نمي داند. بسيار كودن و هميشه متوسط و معمولي است. ذهن نمي تواند به تو بصيرتي در مورد واقعيت ببخشد. به همين دليل بايد قلب تو وارد عمل شود- و عشق چيزي نيست مگر به آواز درآمدن قلب.

بگذار قلبت آواز و ترانه اش را بخواند. حتي اگر ذهن آنرا محكوم كند، به آن اهميت نده. ذهن آنرا محكوم خواهد كرد. خواهد گفت « اين منطقي نيست » براي مثال اگرتو در موقعيت ناراحت كننده اي قرار بگيري و شروع به آواز خواندن كني، ذهن خواهد گفت «‌ اين كار تو درست نيست. نبايد اينگونه باشي. بايد غمگين و ناراحت باشي. اين منطقي تر است. »

بگذار قلبت آواز بخواند، به رقص در آيد و شادي كند. سگهايي در ذهنت همچنان پارس خواهند كرد كه « اين منطقي نيست. از تو توقع نمي رود چنين كاري كني. اين كار تو غير اخلاقي است. » ذهن، تمام شعر و عشق درون تو را محكوم خواهد كرد و به هر طريق ممكن خواهد كوشيد تو را از قلب بيرون آورد، زيرا همه قدرت او در خطر افتاده است. ولي تو به ذهن گوش نده. فقط به آواز خواندن، رقصيدن و شادي كردن ادامه بده تا روزي حيران شوي: آن سگها ديگر پارس نمي كنند. تو آنها را پشت سر نهاده اي.

روزي كه چنين شود روز بزرگي است. غرق در گل مي شوي. هستي شروع به افشاندن گلهاي شادي و نشاط به روي تو مي كند. تو به كل ملحق شده اي. بينا شده اي. عشق تو را بينا مي سازد. به تو چشماني براي ديدن مي بخشد.

 

رويا

 

هنگام خوابيدن، ‌درست لحظه اي كه به خواب مي رويد، به ياد آوريد كه همه چيز، ‌بي قيد و شرط، ‌رويايي بيشس نيشت.

آنچه با چشمان باز مي بينيد نيز رويايي بيش نيست. آنچه با چشمان بسته مي بينيد هم يك روياست. رويا ماده اي است كه زندگي از آن ساخته شده است. با همين حال و هوا به خواب رويد كه همه چيز بدون استثنا، ‌يك روياست. اگر همه چيز روياست، ديگر جايي براي نگراني وجود دارد.

اين مفهوم ماياست؛‌ كل جهان توهمي بيش نيست. نه اين كه جهان واقعا توهم باشد؛‌ جهان واقعيت خاص خودش را داراست. اين تكنيكي است براي اينكه عميق تر در وجود خود فرو رويد تا هيچ چيز شما را نيازاراد. اگر همين لحظه فكر كنيد كه همه چيز روياست، ‌ناگهان به دنيايي ديگر سفر مي كنيد. امشب با اين حال به خواب رويد و صبح، ‌هنگام برخاستن از خواب نيز اولين چزي كه به ياد مي آوريد،‌ اين باشد كه همه چيز يك روياست. بارها و بارها در طول روز، اين نكته را به خود يادآوري كنيد و ناگهان احساس آرامش و رهايي مي كنيد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه سیزدهم آذر 1386   توسط توحید   | 

257

 

مراقبه 12/9/:

 

روز:

خدا همه را براي ماموريتي فرستاده است اما ما ماموريتمان را از ياد برده ايم. فراموش كرده ايم  كه براي چه در اين جهان هستيم. در خواب غفلت به سر مي بريم و آنرا زندگي مي ناميم. و جالب اينجاست كسانيكه در چنيني غفلتي به سر مي برند خود را مردماني باهوش مي دانند  اما اگر از انسانهاي بيدار بپرسي، آنرا حماقت محض خواهند ناميد.

بايد از اين خواب غفلت بيدار شد. ما در دنياييم تا هدفي را برآورده كنيم. همه آفريده شده اند تا آوازي بخوانند، رقصي به اجرا در آورند و عطري بپراكنند. اما اين فقط زماني ممكن است  كه تو چنان هوشيار شوي كه بتواني خودت را نه با چشمان ديگران، بلكه با چشمان خودت ببيني.

هرچه اكنون درباره خود مي داني بواسطه ديگران است. كسي به تو مي گويد زيبا هستي و تو باور مي كني. يكي اين را مي گويد، ديگري آنرا مي گويد و تو پيوسته چنين چيزهايي مي اندوزي.

تو مستقيما چيزي در مورد خودت نمي داني. چهره ات را از روي آيينه مي شناسي اما آيينه فقط مي تواند صورتك تو را بنمايد. براي ديدن چهره اصلي ات بايد به درون بنگري . بايد آنرا ازدروني ترين هسته وجودت بشناسي.

آنگاه كه چهره اصلي ات را بشناسي، شادي و نشاط فراوان از چهره ات فوران مي كند. ناگهان مي بيني تصادفي بدنيا نيامده اي، بلكه خدا تو را براي ماموريتي فرستاده است. تو حامل پيامي مهم براي آفرينش هستي. به تو نياز است. تو در اين جهان پهناور هدفي را برآورده مي كني، سهمي اساسي ادا مي كني- و اين صلح و صفا و شادي و نشاطي فراوان مي آفريند.

 

شب:

افكار چون تاريكي هستند. ماهيت شان با ماهيت تاريكي يكي است. تاريكي بسيار واقعي بنظر مي آيد اما همين كه نور را وارد كني ناپديد مي شود.

تاريكي فقط نمودي ظاهري دارد. پديده اي خيالي است. يه همين دليل، تو نمي تواني مستقيما كاري را در مورد تاريكي انجام دهي. نه مي تواني آنرا بيرون بيندازي و نه مي تواني واردش كني. به هيچ وجه  نمي توان بطور مستقيم  كاري را در مورد آن انجام داد، زيرا كه اصلا وجود ندارد. هيچ وزني ندارد. تاريكي همان نبود نور است. يك « ‌نبودن »  است. بنابريان وقتي نور را وارد كني به دليل حضور نور، « نبودن » ناپديد مي شود.

و چنين است ذهن. ذهن يعني نبود مراقبه. همين كه تو وارد مراقبه مي شوي، ذهن چون تاريكي ناپديد مي شود. و در آن لحظه در مي يابي كه در دنيايي خيالي و غير واقعي به سر مي برده اي. ذهن همان دنياي خيالي است كه ما در آن زندگي مي كنيم. دنياي واقعي از ما بسيار دور است. ذهن بين ما و دنياي واقعي قرار گرفته است و همواره واقعيت را دگرگون جلوه مي دهد. واقعيت را تفسير مي كند. خودش را به واقعيت تحميل مي كند. هيچگاه نمي گذارد واققعيت را ببيني. حتي نمي گذارد وجود خودت را ببيني. چنان مهم مي شود كه تمركزت بر آن قرار مي گيرد و هردو واقعيت بيرون و درون از نظرت محو مي شوند. بدينگونه چيزي كه واقعي نيست همه زندگي تو را فرا مي گيرد و بر وجودت سايه مي افكند. تو زندگي ات را از راه ذهن مي گذراني و همه ذهن مي شوي.

و اين يگانه مشكل زندگي ماست. زندگي كردن با چيزي خيالي ، زندگي كردن در بيهودگي است، در اين نوع زندگي هيچ رشد و بلوغ ، هيچ ثروت ، هيچ درك و آگاهي ، هيچ شادماني، و هيچ زيبايي و حقيقتي وجود نخواهد داشت.

 

حرف زدن

 

اگر دوست نداريد صحبت كنيد، خاموش باشيد. حتي يك كلمه نيز نگوييد و اصلا نگران نباشيد كه مردم درباره شما چه فكر مي كنند. اگر آنها فكر مي كنند احمق شده ايد،‌ قبول كنيد و از اين حماقت لذت ببريد!

افرادي هستند كه همينطور به حرف زدن ادامه مي دهند. در حاليكه حتي نمي دانند درباره چه و چرا صحبت مي كنند. آنها به حرف زدن ادامه مي دهند؛ ‌چون نمي توانند متوقف شوند. اگر از چرندياتي كه از ذهنتان مي گذرد، ‌اندكي آگاه شويد و بدانيد كه واقعا چيزي براي گفتن وجود ندارد، ‌در سخن گفتن ترديد مي كنيد.

ابتدا اينطور به نظر مي رسد كه ظرفيت ارتباط برقرار كردن را از دست داده ايد، ‌ولي چنين نيست. در واقع مردم براي برقراري ارتباط سخن نمي گويند. آنها براي فرار از ارتباط واقعي، حرف مي زنند. با خاموش ماندن، صبر كردن و تحميل نكردن چيزي، به زودي قادر خواهيد بود معناي ارتباط واقعي را درك كنيد. درباره سكوت نگران نباشيد. به اين دليل نگران سكوت هستيد كه همه جامعه در حال حرف زدن است و شما هراس داريد كه ديگر مبادا نتوانيد سخن بگوييد. نگران نباشيد؛‌ زيرا سكوت زبان خداوند است و اگر درك كنيد كه سكوت واقعا چيست،‌ چيزي پر ارزش براي گفتن خواهيد داشت.

اگر در سكوت خود عميق شويد، ‌كلامتان براي اولين بار معنايي راستين خواهد يافت و ديگر تنها كلماتي تو خالي نخواهد بود، بلكه شكوه دروني تان را بيان مي كند.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه دوازدهم آذر 1386   توسط توحید   | 

256

 

مراقبه 11/9/:

 

روز:

ما در جستجوي خانه اي هستيم. همه، آگاهانه يا نا آگاه، باخبر يا بي خبر، كورمال كورمال به دنبال يك خانه هستند. جايي در ژرفاي وجودمان احساس مي كنيم كه صاحب خانه اي هستيم. اين احساس بسيار مبهم است اما بطور كامل از ياد نرفته و هيچكس آنرا فراموش نكرده است. به كشوري دوردست مي ماند. روزگاري كه تو شاد و خوشحال بودي. هيچ تشويش و نگراني، درد و رنج و هيچ مسووليتي نداشتي. زندگي شادماني كامل و يك رقص و آواز بود.

اين احساس هنوز در جايي در ژرفاي وجود تو در تكاپوست. همچنان تو را فرا مي خواند تا دوباره پيدايش كني. تمام اديان از اين ميل و احساس بوجود آمده اند، و گرنه هيچ دليلي براي وجود دين نبود، زيرا دين هيچ هدف عملي را برآورده نمي كند. به همين دليل از نظر انساني كه عمل گراست، دين چيزي بيهوده جلوه مي كند. هيچ فايده اي ندارد. تلف كردن وقت است. تو مي توانستي چيزي توليد كني ولي هيچ كاري انجام نمي دهي.

اما اگر انسان عمل گرا، نيم نگاهي به ژرفاي وجود بيندازد اين احساس را در جايي نهفته خواهد يافت كه "‌ زندگي اين نيست. اين، همه زندگي نمي تواند باشد. بايد چيزي بيش از اينها وجود داشته باشد. "

البته ما بدرستي نمي دانيم كه آن " چيز بيشتر" چيست اما احساسي مداوم، نيرويي شهودي، در درون ما در تكاپوست. دير يا زود بايد به آن گوش داد و هر قدر زودتر به آن گوش داده شود بهتر است، زيرا هيچكس نمي داندكه زندگي، كي به پايان خواهد رسيد. زندگي هر آن ممكن است به پايان برسد.

اگر انساني در جواني سرسپرده راستين دين شود و در راه دين گام بگذارد، اين امكان وجود دارد كه آن خانه را بيابد.

 

شب:

ذهن، منطقي و استدلالي است. بدون وقفه بحث و استدلال مي كند. تو را مشغول نگاه مي دارد اما هرگز به نتيجه نمي رساند. طبيت ذهن اينگونه است كه به پايان و نتيجه نمي رسد. به همين دليل است كه فلسفه تنوانسته بشر را به كوچكترين نتيجه اي برساند. كاري بيهوده و بي ثمر بوده است و هزاران سال، هزاران انسان برجسته و درخشان درگير اين كار ابلهانه بوده اند.

ذهن استدلال مي كند اما هرگز به نتيجه نمي رسد. قلب هيچگاه استدلال نمي كند اما نتيجه را مي داند. زندگي اينگونه است. اين يكي از اسرار زندگي است. ذهن پر سر و صداست ولي تمام اين سر و صداها بي فايده اند. قلب ساكت است اما تو را به جايي مي رساند.

از سر به قلب و از استدلالي به بي استدلالي روي آور تا زندگي ناگهان چهره جديد به خود بگيرد و سرشار از معنا و هدف، زيبايي، رايحه، نور و عشق و شود. و تركيب اينها باهم، همان معناي خداوندي است.

 

نااميدي

 

تمامي ابزارهايي كه صنعت و فن آوري امروزي براي شما مهيا كرده،‌ در اختيارتان است. فردا چه چيزي به دست مي آوريد كه امروز آنرا نداريد؟

آينده در تغيير است و اين تغيير باعث نااميدي مي شود. دنيا تا به حال با اميد زندگي كرده، ولي ناگهان در حال ناپديد شدن است و نااميدي جاي آنرا گرفته. آشوبي كه در آگاهي انسان به پا شده، بسيار مهم است. با اين وضعيت يا بشريت از صفحه روزگار محو خواهد شد يا با وجودي جديد، دوباره متولد مي شود. كار من تولدي دوباره دادن به آگاهي انسان است. دنيا ما را مردود كرده است. ديگر دنياي مادي به انتهاي خود رسيده است. و بايد در جست و جوي دنيا معنوي بود. زمان، ديگر معناي خود را از دست داده است. و بايد به دنبال جاودانگي بود. تمامي آرزوهاي ممكن بشر، به واقعيت پيوسته است و آنها ديگر او را راضي نمي كنند. حال،‌ انسان به نا خشنودي واقعي رسيده و اين ناخشنودي موهبتي بزرگ است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه یازدهم آذر 1386   توسط توحید   | 

255

 

مراقبه 10/9/:

 

روز:

پاك و ساده بودن گرانبها تر از هر چيز است، زيرا هرچه باارزش است براي قلب پاك و ساده رخ مي دهد. براي انسان فريبكار، عشق ، شادماني و هرچيز ارزشمند ديگر ناممكن است. براي انسان فريبكار، پول، قدرت و جاه مقام ممكن است و اينها چيزهايي بي ارزش هستند، زيرا مرگ، آنها را از بين مي برد. اما براي كسي كه پاك و ساده است چيزهايي روي مي دهد كه حتي مرگ نيز نمي تواند آنها را از بين ببرد.

پاك و ساده باش تا خدا از آن تو شود. از تمام فريبكاريها، زيركيها، دانشها و تمام چيزهايي كه به تو توهم مي بخشد دست بشوي. با قلبي كه در بهت و شگفتي است بسوي خدا حركت كن تا آنگاه پيروزي تو ناگزير شود.

 

شب:

بدن از تاريكي تشكيل يافته و روح از نور و محل برخورد نورو تاريكي قلمرو ذهن است. ذهن داراي اندكي نور و اندكي تاريكي است، از اينرو هميشه در كشمكش است، زيرا همواره به دو جهت مخالف كشيده مي شود. بدن آنرا به يك طرف مي كشد و روح به طرف ديگر. و چون هردو داراي نيروي مغناطيسي برابر هستند، ذهن در ميان آنها معلق مي ماند. گاهي بدن را مي گزيند و گاهي روح را. اما هركدام را برمي گزيند هميشه اين احساس در او وجود دارد كه گويي به خطا رفته، زيرا آن ديگري را از دست داده است. هميشه احساس مي كند چيزي كم است.

و ذهن پيوسته در حال گزينش است و هر گزينش او فقط يك نيمه را در بر مي گيرد. آن نيمه ديگر كه برگزيده نشده از او انتقام خواهد گرفت. از اينرو ذهن همواره در تشويش و نگراني بسر مي برد... نه مي تواند جزيي از بدن شود و نه جزيي از روح.

تو بايد از ذهن بيرون بيايي تا از اين كشمكش رها شوي. تا زمانيكه از ذهن فراتر نروي و آنرا پشت سر نگذاري، نمي تواني آرامش يابي. ذهن چيزي بنام آرامش آشنا نيست. كسانيكه از " آرامش ذهن " سخن مي گويند ياوه مي گويند. ذهن يعني ناآرامي، بي ذهني يعني آرامش. بنابراين، اصطلاح صحيح "‌ آرامش بدون ذهن " است- آنگاه تو در وجود راستين خود آرام خواهي گرفت.

 

ترانه الهي

 

ما ترانه هاي مختلف يك خواننده ايم.

هر وجودي، ترانه الهي است؛ منحصر به فرد و غير قابل مقايسه،‌هر ترانه اي ملودي و زيبايي خاص خودش را دارد. در حاليكه خواننده يكي است.

شروع چنين احساسي،‌ مدي تيشن ناب است. اختلافها،‌ حسادتها و خشونت با چنين احساسي از ميان مي رود. همه ما به يك منبع تعلق داريم؛‌ درست مثل موجهاي مختلف از يك اقيانوس. پس ديگر رقابت، اختلاف و برتري چه معنايي مي تاند داشته باشد؟‌هيچكس بالاتر از ديگري نيست. هركس فقط خودش است است و بس.

هركس به اندازه اي منحصر به فرد است كه همانندي نداشته، ندارد و نخواهد داشت. حتي خود شما در دو لحظه متوالي، ‌يكسان نيستيد. ديروز شما كس ديگري بوديد و امروز فرد ديگري هستيد. فردا كسي چه مي داند؟‌...

هر وجودي پيوسته در جريان تحول است. هراكليتوس،‌ فيلسوف يوناني، مي گويد كه هرگز نمي توانيد در يك رودخانه دو بار قدم بگذاريد؛‌ زيرا رودخانه پيوسته جاري است. رودخانه نماد زندگي است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه دهم آذر 1386   توسط توحید   | 

254

 

مراقبه 9/9/:

 

روز:

توده مردم از تو مي خواهند جزيي از آنها شوي. مي خواهند كه عقل و هوشت را تسليم آنها بكني. مي خواهند به ساز آنها برقصي و به رنگ آنها در آيي. اين ريشه اصلي نابودي هوشمندي انسان است و وقتي هوشمندي از بين برود، ممكن نيست بداني شادماني چيست.

هر كودكي شادمان بدنيا مي آيد و تقريبا هر كودكي مسموم مي شود. تا بيايد بفهمد كه با خود چه آورده است، باعنوانهايي زيبا فلج و از كار افتاده مي شود- ممكن است آنرا تعميد بنامند. اينها پندارهايي كاملا ابلهانه اند. او را شرطي مي كنند و انواع شرايط را بر او تحميل مي كنند. تا زمانيكه به مرده اي تبديل شود، همه هوشمندي اش در جايي در راه از دست مي دهد و خرفت مي شود. بدبخت و ذليل مي شود.

تو را استثمار مي كنند. به تو مي گويند « تو به اين دليل بدبختي كه در زندگي هاي گذشته گناه كرده اي، زيرا پرهيزگار نيستي. اگر بدبخت هستي، پس اعتراف كن. اگر بدبختي، پس عبادت كن. » چنين حرفهايي جذاب و فريبنده اند، زيرا از آنجا كه مردم قصد دارند از بدبختي نجات پيدا كنند، حاضرند از هر ايده اي پيروي كنند.

انسان نادان و خرفت نمي تواند بفهمد كه چه كار دارد مي كند، چرا آنرا انجام مي دهد و به كجا مي رود. نخستين چيزي كه او لازم دارد، رها ساختن هوشمندي و هوش دربند شده خويش است. آنگاه شادماني به سادگي پديد مي آيد.

شادماني يك محصول جانبي است. وقتي از هوشمندي خودآگاه شوي، بي درنگ غرق در احساس شادماني مي شوي.

 

شب:

زندگي انسان چون يك خوابگرد، خودكار و مكانيكي است. اعمالش را چون يك آدم آهني انجام مي دهد. اگر اعمالت را تماشا كني، متعجب خواهي شد كه چگونه يك اشتباه را هرروز مرتكب مي شوي. بارها تصميم گرفته اي آن اشتباه را ديگر مرتكب نشوي اما چنين تصميم هايي بي فايده هستند. وقتي دوباره در آن موقعيت قرار بگيري، مثل هميشه واكنش نشان مي دهي. نمي داني كه چگونه پاسخ دهي.

« واكنش » و « پاسخ » با يكديگر متفاوتند. واكنش، خودكار و ناخودآگاه است اما پاسخ، غير خودكار و خودآگاه. پاسخ بر اساس موقعيت مورد نظر داده مي شود اما واكنش بر اساس الگوي هميشگي. واكنش يعني دنبال كردن راه حلهاي آماده و برنامه هاي از پيش تعيين شده اي كه به ما ديكته شده و از گذشته غالب گشته است.

و زندگي كردن در اين لحظه، بدون دخالت گذشته، همان پاسخ است.

 

مشكلات

 

مشكلات هميشه وجود دارند. آنها بخشي از زندگي هستند. مشكلات سودمندند؛ زيرا سبب رشد مي شوند.

مشكلات،‌ چالشهايي هستند كه شما را به كار كردن، ‌فكر كردن و يافتن راههاي مختلف براي غلبه برآنها وا مي دارند. تلاش در زندگي ضروري است. بنابراين به مشكلات به چشم موهبتهاي زندگي بنگريد.

بدون وجود مشكلات، ما به هيچ نمي رسيديم. با رسيدن مشكلات بزرگتر، ‌بدانيد كه هستي براي شما اهميت بيشتري قايل شده؛ زيرا شما را در چالشهاي بزرگتري قرار داده است. هرچه مشكلات بزرگتري را از سر راه برداريد، با چالشهاي بزرگتري رو به رو مي شويد. تنها لحظه آخر است كه مشكلات ناپديد مي شوند. به مشكلات با ديد منفي ننگريد. سنگي كه راه شما را بسته است، مي تواند بعنوان يك پله عمل كند. اگر سنگي در راه شما نبود، نمي توانستيد از پله اي بالا رويد و همين بالا رفتن مي تواند به شما ديدگاهي جديد در زندگي تان ببخشد. با تفكر خلاق همه چيز در زندگي سودمند مي شود. هيچ چيز در زندگي بي معنا و بي استفاده نيست.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  جمعه نهم آذر 1386   توسط توحید   | 

253

 

مراقبه 8/9/:

 

روز:

اديان دنيا گريز، مردمي را كه زندگي شان را خوردن، نوشيدن و خوشي كردن مي دانند، محكوم كرده اند. آنان را به دنيا پرستي متهم كرده اند. اگر تو بتواني از خوردن، نوشيدن و خوشي كردن لذت ببري، دير يا زود فريفته مي شوي. دير يا زود اين وسوسه در دل انسان هوشمند مي افتد كه « آيا چيزي بيش از اينها هست؟»

آنگاه كه اين پرسش در تو مطرح شود كه بايد چيزي بيش از اينها وجود داشته باشد، بدليل اينكه نيم نگاهي به چيزي فراتر مي اندازي، عازم كشف آن چيز فراتر مي شوي تا آنرا تجربه كني. آنگاه مراقبه و عبادت تو در مسير طبيعي خود قرار مي گيرد و تو هرگز بيراهه نخواهي رفت.

نخستين گام، مهم ترين گام است. در حقيقت، با برداشتن نخستين گام نيمي از راه طي مي شود. پس بياموز كه از هر چيز لذت ببري . دست از جدي و غمگين بودن بردار. برقص، آواز بخوان، شادماني كن و آرام آرام مراقبه كن تا پيدا كني، زيرا براستي چيزي بيش از اينها وجود دارد. اما براي يافتن آن، به هوشي ژرف و عميق نياز داري. مراقبه و اتصال، اين عمق را به هوش تو مي بخشد. به تو وضوح و شفافيت مي بخشد و اين يگانه چيزي است كه نياز داري. مراقبه آيينه وجود تو را جلا مي دهد وشروع به بازتاباندن زندگي با وضوح و شفافيتي بيشتر درتو مي كند.

 

شب:

انسان سه راه در پيش رو دارد: حيوان بودن، انسان بودن يا خدا بودن. مردم معمولا چون حيوانات زندگي مي كنند. تفاوت زيادي بين آنها نيست. تنها تفاوت اين است كه انسان حيواني بدتر از ديگر حيوانات است. مي تواند به رده اي پايين تر هر حيواني سقوط كند. انسان بسيار فريبكارتر و حيله گرتراست. از تواناييهايش سوءاستفاده مي كند. به جاي آفريدن، دست به تخريب مي زند...

انسان در شكل يك حيوان بدنيا مي آيد. عده اي بسيار اندك انسان مي شوند. انسانيت فقط در اسم وجود دارد. هنوز به آن دست يافته نشده. فقط كساني انسان هستند كه دست به انتخاب زده اند و در مورد سرنوشتشان تصميم گيري كرده اتد. كسانيكه هدفمند و آفريننده اند، كسانيكه پيوسته راههاي تازه اي را براي بودن و رشد يافتن كشف مي كنند، كسانيكه غرايز حيواني ارضايشان نمي كند و مي خواهند زندگي هوشمندانه اي در پيش گيرند، اينها انسان هستند.

و تعدادي بسيار اندكي از انسانها به نهايت و به خدايي رسيده اند.

 

تخيل

 

هرگز تخيل را انكار نكنيد. تخيل تنها كارخانه خلاق در وجود آدمي است.

با انكار كردن، ‌قوه تخيل شما در صدد انتقام برمي آيد و به كابوسي مخرب تبديل مي شود. در حاليكه مي توانست بسيار خلاق و سازنده باشد. با انكار قوه تخيل،‌ ميان آن و شما اختلافي رخ مي دهد كه با وجود آن بي ترديد بازنده مي شويد.

دانش هرگز نمي تواند بر هنر غلبه كند. همانطور كه منطق ياراي غلبه بر عشق را ندارد. تاريخ هرگز در مقابل اسطوره رنگي ندارد و واقعيت در مقايسه با رويا هيچ است. بنابراين، اگر نظري خلاف قوه تخيل داريد، هرچه زودتر آنرا فراموش كنيد. دوره حاضر بر ضد تخيل است. مردمِ اين دوره را آموخته اند واقعي باشند. در حاليكه انسان به رويا و رفتار كودكانه نيز نيازمند است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه هشتم آذر 1386   توسط توحید   | 

252

 

مراقبه 7/9/:

 

روز:

هركس حقيقت را درون خود نهان دارد اما اندك كساني به كانون وجود رخنه مي كنند. غالبا در محيط پيرامون پرسه مي زنند. محيط پيرامون در حوضه فلسفه است و جهش از پيرامون به كانون، همان چيزي است كه من آنرا دين مي دانم.

دين نمي توان كثير باشد، اما فلسفه مي تواند. به اندازه تعداد مردم فلسفه وجود دارد، زيرا فلسفه پروده ذهن است و هركس فلسفه خود را داراست. اما حقيقت يكي است. وجود دروني تو و وجود دروني من دو چيز جدا از هم نيستند. در كانون و هسته وجود ، ما همگي يكي هستيم. فقط در پوسته و سطح با يكديگر متفاوتيم. مانند امواج يك دريا. در سطح، هر موجي ا زامواج ديگر جداست اما در اعماق ، فقط دريا وجود دارد. ديگر هيچ موجي نيست. اين تجربه درياگونگي، اين تجربه وحدت و يكي بودن، حقيقت است.

و حقيقت رهايي بخش است. تو را از بدبختي ، ازتمام درد و رنجها، از مرگ، از ترس و از حرص و آز رها مي سازد. تو را از همه مشكلات و درد سرها رها مي سازد. گره همه مشكلات را مي گشايد. در لحظه لحظه زندگي ات جشني برپا مي شود.

 

شب:

همين كه از خواب بيدار شوي، تمام بدبختي ها و دردها و رنجها چنان پوچ، بي معنا، پيش پاافتاده و مضحك بنظر مي رسند كه د رحيرت مي شوي « چرا و چگونه اين همه عذاب مي كشيدم در حاليكه همه چيز دروغين بود؟ هيچ چيز واقعيت نداشت، يك خيال و يك رويا بود. » از اينروست كه عارفان دنياي ما را توهم و خيال مي دانند.

درد و رنج كشيدن خيالي است. شادماني طبيعت راستين ماست. اين را به ياد داشته باش. بارها و بارها به يادش بياور.

 

روابط جنسي

 

عمق روابط جنسي شما، عمق ديگر تجربيات تان را نشان مي دهد. روابط جنسي، طبيعي ترين و ابتدايي ترين غريزه در آدمي است.

براي نواختن موسيقي بايد آنرا فرا بگيريد. همينطور نقاشي، شعر يا هر هنر ديگر را، ولي طبيعت شما طوري آفريده شده كه براي روابط جنسي، ‌نيازي به فرا گرفتن چيزي نداريد. عمق روابط جنسي كه غريزه اي طبيعي است، ‌عمق ديگر تجربيات شما را مشخص مي كند.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه هفتم آذر 1386   توسط توحید   | 

251

 

مراقبه 6/9/:

 

روز:

انسان از بيرون قطره اي كوچك بنظر مي رسد اما ازدرون كاملا متفاوت است. در دنياي درون، انسان همچون درياست. ما به اين دليل از بيرون يك قطره كوچك جلوه مي كنيم كه فقط بدن ما ديدن مي شود. اما از درون، وقتي در وجود خويش ريشه بدواني و بر آن متمركز شوي، وقتي در سكوت محض وضوح و شفافيت پديد آيد، وقتي در مراقبه عميق بتواني واضح و روشن ببيني، وقتي تمام گرد و غبارها و ابرهاي اميال و آرزوها و افكار ناپديد شده باشد، ناگهان از خودآگاهي خويش آگاه مي شوي نه از جسم و بدن.

در حقيقت، تو در آن لحظه جسم و بدن خود را فراموش مي كني. نه فقط بدن، بلكه ذهن را نيز فراموش مي كني. در آن لحظه از خودآگاهي بي حد و مرزي آگاه مي شوي. آن خودآگاهي بي حد و مرز، آن خودآگاهي درياگون، وجود حقيقي ماست. ماهيت ماست.

ما از آنچه در ظاهر بنظر مي رسيم نيستيم. پس فريب ظاهر را مخور. فريب آنچه را كه در آيينه مي بيني مخور، زيرا آيينه فقط مي تواند جسم تو را بنماياند. تو بايد زنگارهاي آيينه درون خويش را بزدايي تا بداني كه چقدر وسيع و پهناوري. تو به پهناوري همه جهان هستي.

 

شب:

وقتي چشمان تو بسته باشد، همه چيز تار و تاريك است. وقتي چشمان تو باز باشد، زندگي رنگين و نوراني است. خدا همان نگريستن به هستي با چشمان باز است. كسانيكه خدا را انكار مي كنند، به كور بودن خود اعتراف مي كنند، آنان نه فقط كور هستند، بلكه كله شق نيز هستند. اصرار مي ورزند كه كور نيستند، بلكه خدا وجود ندارد!

اگر تو چشمانت را بسته نگاه داري، ممكن است با وجود اينكه خورشيد در آسمان باشد و تو را نورباران كند، در تاريكي به سر بري. پرده اي كوچك روي چشمانت كافيست تا تو را از ديدن حقيقت ناتوان كند. زندگي بزرگترين آموزگار است. همه را آماده مي كند تا جهش نهايي را زا تاريكي به نور انجام دهند.

 

ترموستات

 

فراگرفته ايم كه هرگز در هيچ موقعيتي. اختيار خود را از كف ندهيم. در خنده،‌ گريه، عشق و عصبانيت هرگز از حد خارج نشويم.

براي هر چيز حدي وجود دارد و ما اجازه داريم تا اين حد پيش رويم. البته پس از شرطي شدن، ‌اين حالت خود به خود مي شود؛‌ درست مثل ترموستات. تا اندازه ي خاصي پيش مي رويد و سپس ناگهان در ناخودآگاهتان اتفاق رخ مي دهد و خود به خود همانجا متوقف مي شويد.

همگي شما مي بايست از اين كنترل كردنها رها شويد و تنها با همين رهايي است كه انرژي مي تواند آزادانه و بدون دخالت ذهن حركت كند. در اينصورت، شادي و سرور بسياري را خواهيد چشيد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه ششم آذر 1386   توسط توحید   | 

250

 

مراقبه 5/9/:

 

روز:

تو نبايد برحسب محدوديتها بينديشي. بايد از تمام پندارهاي محدوديت ساز رها شوي. آگاه شدن از اينكه " من جسم و بدن نيستم " سرآغاز سفري بزرگ است. آگاه شدن از اينكه " من ذهن و روان نيز نيستم " گامي به پيش است و سرانجام، آگاه شدن از اينكه " من حتي احساس نيزنيستم" آخرين گام است.

با برداشتن اين سه گام سفر به پايان مي رسد،‌ زيرا در چهارمين گام وجود خويش را كشف خواهي كرد- وجودي كه پهناور و نامحدود است. به پهناوري دريا و آسمان است. شناخت وجود، شناخت خدا، شادماني و سرمستي است. و اين يگانه تجربه اي است كه ارزش تجربه كردن دارد تمام ديگر چيزها به تباهي مي روند. فرصت بزرگ دست يافتن به گنج واقعي را هدر مي دهند.

و تو همچنان مشغول جمع آوري گوش ماهي و سنگهاي رنگين كنار دريا هستي در حاليكه گنج در درون توست. پادشاهي خداوند در درون توست. پس، از انديشيدن بر حسب محدوديتها دست بردار تا بتواني به وجود نا محدود و بي نهايت خود نزديك و نزديكتر شوي.

 

شب:

همه نابينا بدنيا مي آيند و همه مي توانند نابينا نباشند. همه به اين دليل نابينا بدنيا مي آيند كه ما هنگام تولد، ناخودآگاه و ناهوشياريم. فقط از راه زندگي و تجربه هاي خوب و بد، خوش و ناخوش آن است كه تو مي تواني آرام آرام بيدار شوي. اين فقط از راه يك زندگي غني امكانپذير است- و منظور من از زندگي غني، زندگي سپري شده است.

كسي كه در كوران شدت و حرارت زندگي قرار داشته است روزي مي تواند چشمهايش را بگشايد. در آن لحظه تحو لي بنيادين را از سر مي گذراند. آنگاه زندگي اش ديگر مثل گذشته نخواهد بود.

 

دل شكسته

 

به درد آمدن قلب، ‌بسيار خوب است. با شادي آنرا بپذيريد و هرگز آنرا سركوب نكنيد.

علاقه طبيعي ذهن اين است كه هرچه را دردآور است، ‌سركوب كند، در حاليكه با سركوب اين موارد، راه رشد و پرورش خود را سد مي كنيد.

دل براي اين است كه بشكند. دل بايد در اشك و آه بسوزد و ناپديد شود. هرگاه دلتان بسوزد و ناپديد شود، درست در جاي آن،‌ دل حقيقي را خواهيد يافت. دل كنوني تان بايد بشكند. هنگاميكه دلتان بشكند، دل ژرف خواهيد يافت؛ درست مثل پياز، هر لايه اي كه برمي داريد، لايه اي جديدتر مي يابيد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه پنجم آذر 1386   توسط توحید   | 

249

 

مراقبه 4/9/:

 

روز:

حقيقت هميشه تازه، باطراوت، شاداب و جوان است. به تازگي شبنم صبحگاهي روي برگي كوچك و گل نيلوفري كه تازه برگهاي خود را گشوده. به تازگي چشمان كودكان.

حقيقت هرگز كهنه نيست، زيرا جزيي اززمان نيست. حقيقت جاودان است، از اين رو هميشه اكنون است. حقيقت فقط يك زمان را مي شناسد و آن اكنون است و فقط يك مكان را مي شناسد و آن اينجاست. حقيقت هيچ گذشته و آينده اي را نمي شناسد.

هرگز گذشته را ميندوز. هرروز با گذشته وداع كن و هرروز خودت را از گذشته پاكسازي كن. از آن دل بكن. هر روز از كهنه دست بشوي. شبها وقتي به خواب مي روي از روزي كه ديگر نيست خداحافظي كن. آنرا به پايان برسان. براي هميشه پرونده اش را ببند. ديگر به پايان رسيده است. و فردا صبح را چنان آغاز كن كه گويي تازه متولد شده اي. ناگهان خواهي ديد كه زندگي ات كيفيتي تازه يافته است و نخواهي دانست كه چنين چيزي از كجا سربرآورده. نيروهاي نهانت آشكار خواهند شد. هر روز با شگفتي جديدي همراه خواهد بود و هر روز به رازي بزرگ تبديل خواهد شد. كهنه است كه نمي گذارد از اين راز آگاه شوي. تازه و جوان و با طراوت بمان تا روزيكه با خدا رودررو خواهي شد دور نباشد، زيرا خدا هميشه تازه است. وقتيكه تو نيز تازه باشي، ملاقات ميان تو و او ممكن مي شود، زيرا هر دو در يك فضا هستيد.

 

شب:

در دنيايي بهتر به بچه ها خواهيم گفت " تو بذر عشق، حقيقت و شادماني را دارا هستي اما آنها فقط بذر هستند. در زندگي بايد تلاش شديد بكني تا بذرها را بكاري. هنر رشد يافتن را بياموزي. شكيبا باشي و منتظر شكفتن بذر بماني. سپس از جوانه ها مراقبت كني و منتظر فصل مناسب بماني  تا شكوفه ها پديد آيند."

و اين همان چيزي است كه ما در اين جهان مشغول انجام آنيم. دنيا، آزموني در مزرعه داري، باغباني و كشاورزي دروني است. شگفت آور است كه ما تا كنون زندگي خود را دربيهودگي و بي ثمري سپري كرده ايم و هر كاري كرده ايم از روي پندارهايي نادرست بوده.

تو بايد تخته سياه را كاملا پاك كني و گذشته را كنار بگذاري. بايد از الفبا شروع كني. گويي همين امروز متولد شده اي، زندگي را از نو آغاز كن. گذشته را فراموش كن. آنرا به دوش خود حمل نكن. گذشته به تو چيزي نداده است. سرشار از غم و اندوه بوده. نيازي نيست در اسارت آن باشي. از آن رها شو تا بتواني تازه را تجربه كني.

 

نشاني اشتباه

 

صبح، بسيار ظريف و شكننده است و شعاعهاي نور خورشيد كه تازه تابيده اند، ‌خيلي قوي نيستند، ولي هر لحظه قوي و قوي تر مي شوند. اين شعاعها را تقويت كنيد و خود را با گذشته تان اشتباه نگيريد.

از همين لحظه خود را كودكي بدانيد كه تازه متولد شده است. شب به سر آمده است و شما صبح هنگام متولد شده ايد. رها كردن گذشته خيلي ساده نيست؛ زيرا در عمق وجودتان ريشه گرفته است. وقتي عادت قديمي فرا مي رسند، فقط آنها را مشاهده كنيد؛ ‌گويي متعلق به فرد ديگري هستند؛ گويي پستچي نامه فرد ديگري را به اشتباه به نشاني شما فرستاده است. نامه به نشاني شما نيست. پس دوباره  آنرا به دفتر پست بازگردانيد.

طول مي كشد تا ذهن متوجه شود  كه نامه، به نشاني اشتباه ارسال شده است. ذهن خيلي كند حركت مي  كند. بدن بسيار سست و آهسته است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه چهارم آذر 1386   توسط توحید   | 

248

 

مراقبه 3/9/:

 

روز :

يگانه فايده زندگي، فرا رفتن از زمان است. زندگي فرصتي است در زمان براي فرارفتن از زمان. حركت زمان افقي است. درست مانند حروف الفبا. الف ب. ت. بصورت طولي و د ريك خط. يا به عمق مي روي يا به ارتفاع كه درنهايت يكي است. اگر به عمق بروي، به ارتفاع مي روي و اگر به ارتفاع بروي به عمق مي روي. اما تو شروع به حركت بعدي كاملا جديد مي كني. ديگر افقي حركت نمي كني، بلكه عمودي حركت مي كني.

اين حركت ازراه مراقبه انجام مي پذيرد. مراقبه و اتصال همان نردباني است كه از آن سخن مي گويم. تو را از زمان فرا مي برد و ناگهان انفجار بزرگ جواني در تو روي مي دهد. براي هميشه جوان مي ماني. تماس با جاودانگي، هميشه جوان ماندن است.

آنگاه آگاه مي شوي كه هيچ تولد و مرگي وجود ندارد و تو به جاودانگي تعلق داري. اين تجربه جاودانگي همان تجربه خداست.

و اين دو يگانه امكاني است كه در دسترس انسان قرار دارد. يا او خطي وافقي حركت مي كند كه راه ذهن است، يا عمودي و قائم حركت مي كند كه راه بي ذهني است. بي زماني و ابديت راه بي ذهني است و مراقبه چيزي نيست مگر هنر جهيدن از ذهن به بي ذهني، از افقي به عمودي. اين بزرگترين جهش كوانتومي و بنيادي ترين پديده عالم است. كافيست نيم نگاهي به آن بيندازي تا سرشار از خدا شوي. تا ديگر همان آدم گذشته نباشي. تو ديگر همان آدم گذشته نخواهي بود. در همان دنيا زندگي خواهي كرد اما خارج از دنيا. در دنيا خواهي بود اما دنيا در تو نخواهد بود.

 

شب:

تكامل پديده اي ناخودآگاه و طبيعي است. دانشمندان براين باورند كه انسان نخستين بار در شكل يك ماهي بدنيا آمده بود. از مرحله ماهي بودن تا مرحله تبديل شدن به انسان ميليونها سال طول كشيده است. انسان مجبور بود مراحل حيواني را پشت سر بگذارد.

تمام اين مراحل به شكلي ناخودآگاه طي شده است. هيچ تلاش آگاهانه اي در اين مورد صورت نگرفته است. اما ازآنجا كه انسان به انسان تبديل شده، بنظر مي رسد كه جريان تكامل بشر متوقف شده است. ظاهرا اين جريان به نقطه اوج خود رسيده، زيرا هزاران سال است كه انسان هيچ رشدي انجام نداده. اين نكته بيانگر يك چيز است: اينكه طبيعت هرچه مي توانست انجام داده. اكنون نوبت آن است تا ما ابتكار عمل را در دست گيريم. ما بايد از تكامل به تحول روي آوريم.

تكامل ناخودآگاه است، تحول آگاهانه تكامل همان رشد است اما چون ناآگاهانه است، ميليونها سال طول مي كشد. تحول نيز رشد است اما از آنجا كه آگاهانه است، چون يك جهش كوانتومي است. تحول، تدريجي نيست. تو گام به گام حركت نمي كني. همه چيز به تو بستگي دارد. به ميزان شهامت تو. حتي با برداشتن يك گام كوچك مي تواني از مرحله انساني به مرحله خدايي حركت كني. يك مسيح شوي. اين به رغبت تو، تصميم تو، تعهد تو و همت تو بسته است.

انسان ديگر ممكن نيست بصورت طبيعي رشد كند. او تا زمانيكه تصميمي براي رشد آگاهانه و هدفمند نگيرد همچنان انسان خواهد ماند. اين همان راه رهروي است. رهروي، گرفتن تصميمي است آگاهانه براي رشد يافتن. و اين آغاز تحول است. از تكامل فراتر برو و تحولي را در زندگي خويش آغاز كن.

 

عادات قديمي

 

عادات و روشهاي قديم، ‌به گذشته شما تحميل شده است و به آينده شما نيز تحميل مي شود. هرگاه چنين تحميلي را احساس كرديد، به زمان حال باز گرديد و آرام و رها باشيد.

به مسخره بودن عادات قديمي تان بخنديد. نمي گويم با‌آنها بجنگيد؛ ‌با جنگيدن تنها ناراحتي به وجود مي آوريد. فقط به آنها بخنديد. هرگاه مچ خود را در حال پرسه زدن در گذشته يا روياهاي آينده گرفتيد، همانند مار كه از پوست قديمي اش خارج مي شود، به زمان حال باز گرديد. نيازي به جنگيدن نيست. جنگيدن مشكلي را حل نمي كند، بلكه مشكلات جديدي خلق مي كند. فردا با مسايل خاص خودش مي آيد و هنگاميكه فردا برسد،‌ بايد با آن مواجه شويد. فردا هرگز بعنوان فردا نمي آيد. به شكل امروز فرا مي رسد. ياد بگيريد كه چگونه اينجا و در زمان حال باقي بمانيد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه سوم آذر 1386   توسط توحید   | 

247

 

مراقبه 2/9/:

 

روز :

هدر دادن زندگي بسي آسان است، زيرا بسيار كوتاه است. اما اين بسيار عجيب است. اگر ازمردم بپرسي « چرا ورق بازي مي كنيد؟ چرا غرق د ربازي شطرنج هستيد؟ » پاسخ خواهند داد: « براي اينكه وقت را بكشيم! » انگار وقتي مازاد احتياج دراختيار دارند. انگار وقت چنان بي ارزش است كه بايد آنرا كشت!

وقت طلاست. زمانيكه ا زدست برود، ديگر براي هميشه رفته است و ما وقت زيادي را دراختيار نداريم. زندگي براستي كوتاه است. چنان تند مي گذرد كه بين تولد و مرگ هيچ فاصله اي نيست. و مردم د رحال وقت كشي هستند غافل ازاينكه درعمل عكس اين موضوع مي گذرد: وقت تو را مي كشد.

 

شب:

تصادفي نيست كه كهنسالان بدخلق مي شوند. زندگي در كنار اشخاص پير بسيار مشكل است، حتي اگرآنان پدر و مادرتو باشند. به اين دليل مشكل است كه همه زندگي اشخاص پير به هدر رفته است و آنان احساس تلخ كامي مي كنند. از همه چيز ايراد مي گيرند تا منفي بافيهايشان را بروز دهند. نمي توانند تحمل كنند كه كودكان شادي كنند، برقصند، آواز بخوانند و از سر شادماني فرياد بكشند- نمي توانند اين چيزها را تحمل كنند. آنان در مورد همه زندگي احساس تلخي مي كنند و هميشه دنبال بهانه هستند...

كمتر شخص پيري را مي توان يافت كه بدخلق نباشد و اگر چنين شخصي را بيابي به آن معناست كه او زندگي زيبا و جذابي را گذرانده و براستي رشد يافته است. در اينصورت، او چنان زيبا و جذاب خواهد بود كه هيچ جواني نخواهد توانست آنگونه باشد. بلوغ و پختگي از سر و رويش خواهد باريد. او چنان چيزهاي زيادي ديده و چنان زياد زندگي كرده كه عميقا قدردان هستي است.

اما يافتن چنين شخص پيري كاري مشكل است، زيرا اين به آن معناست كه او يك بودا، يك مسيح يا يك كريشناست.

انسانهاي بيدار شده مي توانند در سنين پيري بدخلق نباشند. مرگ در راه است و زندگي پشت سر گذاشته شده. پس از چه مي توان شاد بود؟ ‌به انسان فقط احساس خشم دست مي دهد. بدخلقي حالتي از ناداني است. تو بايد از آن فراتر روي. بايد به آن آگاهي برسي كه به پلي براي فراتر بردن تو تبديل شود. و اين فراتر رفتن، تحول است. لحظه اي كه تو براستي از تمام شكوه و شكايتها و نه ها فراتر رفته باشي، يك آري بزرگ به پا مي خيزد- فقط آري و آري. رايحه اي عظيم پراكنده مي شود. همان انرژي كه تلخ بود، به رايحه اي عظيم پراكنده مي شود. همان انرژي كه تلخ بود، به رايحه اي دلنشين تبديل مي شود.

 

اضطراب

 

طبيعت آدمي بگونه اي آفريده شده است كه براي حدود هشت ساعت كار سخت توانايي دارد. به تدريج با رشد تمدن و پيشرفت صنعت، امروزه ديگر چيزي كه نيازمند كار سخت باشد، وجود ندارد و همين باعث مشكل شده است.

در زمانهاي قبل، مشكل مردم اين بود كه انرژي كافي نداشتند، ولي حالا مشكل اين است كه نمي دانيم با انرژي اضافي خود چه كنيم. اين انرژي زياد مي تواند به اضطراب،‌عصبيت و جنون تبديل شود. اگر از انرژي خود بطور صحيح استفاده نكنيم، ‌مي گندد و تلخ مي شود. ما هر روز انرژي هاي جديدي مي آفرينيم و بايد آنها را روزانه مصرف كنيم. نمي توانيم اين انرژيها را جمع آوري كنيم و در مصرفشان خساست به خرج دهيم.

در گذشته انسانها به شكار و كشاورزي كه كارهاي سخت بدني بود، مي پرداختند. به تدريج اين كارها از ميان رفته اند و جوامع بشري انرژي اضافي بيشتري دارند و به همين دليل، اضطراب و تنش دست از سر انسان مدرن و امروزي بر نمي دارد.

آمريكايي ها مضطرب ترين افراد روي زمين هستند. بخشي از اين اضطراب، به اين سبب است كه از مرفه ترين نوع زندگي برخوردارند.

بايد راههايي بيابيد كه اين انرژي را مصرف كنيد؛‌ بازيهاي مختلف، دويدن... و از آنها لذت ببريد. اگر از اين انرژي استفاده كنيد، ‌احساس آرامش خواهيد كرد. آرامشي كه كاملا متفاوت از سكون و سكوت تحميلي  است. شما مي توانيد حتي آرامش را به خود تحميل كنيد.

مي توانيد انرژي هاي اضافي را در وجودتان سركوب كنيد، ولي در اينصورت روي يك آتشفشان در حال انفجار نشسته ايد و پيوسته هراس داريد. هرچه انرژي بيشتري مصرف كنيد، فضا را براي دسترسي به انرژيهاي تازه تر خالي كنيد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  جمعه دوم آذر 1386   توسط توحید   | 

246

 

مراقبه 1/9/:

 

روز :

از همين لحظه خودت را از گذشته رها كن. ازاين لحظه شروع به شمارش زندگي ات كن. پس ا زيك سال، يك سال پيرترخواهي شد. زندگي اي كه پشت سر گذاشته اي فقط يك رويا بود. اينك بايد بيدار شوي. بايد هشيارتر، بيدارتر و خودآگاه تر شوي. اگر در راه خودآگاه تر شدن گام برداري، عاشق تر، شادمان تر و الهي تر خواهي شد. براي نخستين بار احساس خواهي كرد زندگي موهبتي عظيم و مرحمتي از جانب خداوند است. و آنگاه شكرگزاري ازقلبت برخواهد خاست. عبادت واقعي همين است.

 

شب:

تحول و دگرگوني فقط زماني امكانپذير است كه تو بيست و چهار ساعت شبانه روز را پيوسته درمراقبه و اتصال باشي. پس درهر كاري مراقبه كن- راه رفتن، غذاخوردن، صحبت كردن، گوش دادن... منظور ازمراقبه، آگاه بودن ازهر فعاليت جسمي، ذهني و عاطفي است. سرانجام روزي مراقبه رخ مي دهد و تو مي تواني آگاه و مراقب به خواب بروي. بدن تو به خواب مي رود اما درجايي ازاعماق وجودت جرياني از آگاهي جاري است: و انساني كه درحالت مراقبه مي ميرد، دوباره متولد نمي شود. جزيي ا زجهان ابدي است. در جاودانگي، درهستي زندگي مي كند. او هرگز دوباره به زندان بدن انداخته نمي شود.

 

تعمق

 

اين نشانه خوبي است كه شروع به تعمق در خود كرده ايد؛‌ تعمق درباره آنچه انجام داده ايد و اينكه چرا اين چنين كرده ايد.

هنگاميكه شروع به بررسي اعمال، ‌كاها و اهداف خود مي  كنيد، ‌دچار سردرگمي مي شويد. بسياري از مردم براي فرار از اين سر درگمي هرگز به اعمال خود فكر نمي كنند. آنها همينطور بي وقفه عمل مي كنند؛‌ بگونه اي كه ديگر وقتي براي فكر كردن نداشته باشند. شبها آنقدر خسته هستند كه بلافاصله به خواب مي روند و صبح زود دوباره دنبال كردن سايه ها شروع مي شود. اين روال همينطور ادامه مي يابد و روزي فرا مي رسد كه بدون اينكه بدانند كه هستند، چه كرده اند و چرا چنين كرده اند،‌اين دنيا را ترك مي كنند.

اكنون درباره همه چيز ترديد داريد. اين شروع خرد است. تنها احمقها هرگز شك نمي كنند. اين يكي از موهبتهاي سالك بودن است. موهبتهاي بسياري در راه است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه یکم آذر 1386   توسط توحید   |