245
مراقبه 30/8/:
روز :
اگر مي خواهي شادمان شوي بايد عليه چيزهايي كه بدبختي مي آفرينند عصيان كني... اما جامعه از تو مي خواهد بدبخت باشي. جامعه به اين دليل علاقه مند است كه تو بدبخت باشي كه يك شخصيت بدبخت را مي توان به هر سو راند. كسي كه بدبخت است ازچنان انرژي اندكي برخوردار است كه مي توان ازاو بهره كشي كرد. جامعه شيوه ظريفي را در اين راه بكار مي برد:
كودك از نظر روحي اخته مي شود. وادار مي شود دنباله رو انواع حماقتها شود. همه چيز به او تحميل مي شود، زيرا او ناتوان است. زندگي اش به پدر و مادرش بسته است. مي داند كه بدون حمايت آنان نمي تواند زنده بماند، بنابراين مجبور است سازش كند. اندك اندك كار به جايي مي كشد كه كاملا فراموش مي كند بيش از حد سازش كرده است و نمي داند كه آزادي چيست و زيبايي آگاه بودن چيست- يك برده تمام عيار شده است.
اين جامعه تاكنون چنين كرده است... و وقتي مي گويم « اين جامعه»، منظورم تمامي جوامع دنياست. همه آنها يك كار انجام داده اند: روح بشر را نابود كرده اند.
من مي كوشم تو را دوباره زنده و با روح سازم. مي خواهم تو را از گور بيرون كشم. رهروان من بايد عصيانگر، باهوش و آگاه باشند تا بتوانند به شادماني دست يابند.
اقدام به خطر كن تا شاد شوي، زيرا هيچ چيزي باارزش تر ا زشادماني نيست. بگذار شادماني تنها هدف زندگي تو باشد. همه چيز ديگر بي اهميت و بي ارزش است.
شب:
عصيان كردن عليه همه چيزهاي مرده و بيهوش، بزرگترين ماجراجويي، بزرگترين تحول است. اين كار روح و هوش تو را صيقل مي دهد. درتو فردي يكپارچه مي آفريند و فقط در اين يكپارچگي است كه گلهاي شادماني شكوفا مي شوند و تو به رشد مي رسي، و گرنه عقب مانده خواهي ماند.
سن متوسط رواني انسان بيش از دوازده سال نيست. ما در دنيايي عقب مانده زندگي مي كنيم. حتي كسانيكه هشتاد يا نود سال دارند فقط جسمشان پير است. سن آنها بالا رفته است اما ازنظر رواني دوازده سال بيشتر ندارند. از اينروست كه گاهي مي توان ديد سن و سالشان را فراموش مي كنند و رفتاري كودكانه ازخود نشان مي دهند.
كافيست به كسي توهين كني تا درعرض چند ثانيه او ديگر يك فرد هشتاد ساله نباشد. تا پسر بچه اي دوازده ساله شود و اوقات تلخي كند. تا همه چيز را در مورد خرد و تجربه فراموش كند.
شهامت بيشه كن. به شيوه اي گرم و پرحرارت شجاع باش و مخاطره كن، زيرا تا زمانيكه مخاطره نكني نخواهي توانست از شكوه نهفته زندگي ات آگاه شوي. و قتي مخاطره مي كني، زندگي ات براي نخستين بار تا نهايت خود شكوفا مي شود.
تمنا
آرزو هنگامي تبديل به تمنا مي شود كه حاضريد همه چيز را براي رسيدن به آن قرباني كنيد. تمنا حتي از زندگي نيز مهم تر است؛ زيرا ممكن است زندگي خود را فداي آن كنيد. آرزوها فراوانند، ولي تمنا يكي است؛ زيرا به كل انرژي شما نياز دارد. تمنا به كل وجودتان نيازمند است.
حركت بسوي تمنا بايد يكباره و جهشي باشد. نمي توانيد آرام آرام و پيوسته بسوي آن حركت كنيد.
انسانها قطعه قطعه شده اند و هر قطعه، ميل جايي ديگر دارد. يك آرزو شما را به سوي شمال مي كشد و آرزويي ديگر بسوي جنوب... آرزوهاي گوناگون شما را به جهتهاي مختلف مي كشند و بعيد نيست ديوانه شويد. به همين دليل هيچ وقت به جايي نمي رسيد؛ زيرا هر قطعه از شما به طرفي مي رود. چگونه مي توانيد به جايي برسيد؟ براي رسيدن به هرجا بايد يكپارچه شويد. با قطعه قطعه شدن، انرژي شما هدر مي رود.
براي رسيدن به تمنا نبايد خيلي جدي باشيد؛ زيرا جدي بودن، يعني تنش دار شدن. براي رسيدن به تمنا بايد اشتياق داشته باشيد و با شادي و سرور تلاش كنيد. رسيدن به تمنا نبايد تبديل به وظيفه شود.
فراق و وصل چه باشد، رضاي دوست طلب
كه حيف باشد از او، غير از او، تمنايي