تبليغاتX
مراقبه های اشو ... مع الخلق الی الحق

مراقبه های اشو ... مع الخلق الی الحق

شش جهت است این وطن، قبله در او یکی مجو ... بی وطنی است قبله گه، در عدم آشیانه کن

185

 

مراقبه 31/6/:

 

روز:

تو هرچه داشته باشي ممكن است گم شود، به سرقت برود و يا از دست تو گرفته شود. هرچه هم نتواند، مرگ تو را از دارايي هايت جدا خواهد كرد. اما هرچه كه تو آن شده اي ستاندني نيست. حتي مرگ نيز نمي تواند آنرا از تو بگيرد. تو داراي آن نيستي، خود آن هستي.

از اينروست كه دانايان بزرگ مي گويند: " زمانيكه خدا را بشناسي خدا مي شوي. " انسان با شناخت خداوند خدا مي شود. زيرا شناخت خداوند همچون دانش نيست كه بتواني از يادش ببري. شناخت خدا به اين معناست كه تو به كيفيت تازه اي از وجود دست يافته اي. خدا تنفس و تپش قلب تو شده است. آخرين اتحاد با كل به‌آن ‌معناست كه تو، كل شده اي. در اين نقطه است كه احساس مي كني " من به هدف رسيده ام. هدفي كه در هزاران زندگي به دنبال آن بودم. خانه اي كه بدنبال آن مي گشتم. من خانه هاي بسيار فراواني ساخته ام اما هيچيك از آنها واقعي نبودند. فقط يك كاروانسرا بودند و من هميشه مي بايست آنجا را ترك مي كردم. اكنون ممكن نيست اين خانه را ترك كنم، زيرا من خود آن هستم. "

 

شب:

در دنيا بمان اما از آن تاثير نپذير و از آن هويت نگير. راه رهروي، زندگي كردن در دنياست در عين نبودن در دنيا. زندگي كردن در دنيا بدون اجازه دادن به دنيا براي زندگي كردن در تو. گذشتن از دنيا با آگاهي كامل از اينكه همه چيز گذراست. پس نبايد آشفته و پريشان شد.

اگر اينگونه زندگي كني، براي تو بدبختي و خوشبختي، شكست و پيروزي يكسان خواهد بود. و اگر به مرحله اي برسي كه بتواني نور و تاريكي، زندگي و مرگ را يكسان بداني، سكوت و آرامشي ژرف، تعادل و توازن در تو پديد مي آيد. آن سكوت ژرف همان حقيقت است.

 

آرزوي بزرگ

 

در وجود هر انساني، عشقي بالقوه و تولد نيافته حضور دارد و ماداميكه اين عشق به فعليت نرسد، ‌در زندگي دچار بيچارگي و بدبختي خواهد شد.

بذر با بذر بودن راضي باقي نمي ماند، دوست دارد به درختي سبز و خرم تبديل شود، سر به آسمان بكشد و در باد برقصد. اين آرزوي بذر است.

هر انساني با آرزويي بزرگ زاده مي شود؛‌ آرزوي شكفتن و به ثمر رسيدن در عشق. من هر انساني را بصورت يك امكان بالقوه مي بينم. چيزي كه هنوز كامل نشده است، ولي بايد كامل شود وتا زمانيكه به كمال نرسد، خوشنودي و آرامشي در كار نخواهد بود. تنها زمانيكه به شكوفايي برسيد، هدفي كه براي آن بدنيا آمده ايد، ‌محقق خواهد شد. تنها در اينصورت، اين آرزوي بزرگ شما برآورده مي شود و از آن به بعد، شادي و سروري را مي چشيد كه قبلا از آن بي خبر بوده ايد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه سی و یکم شهریور 1386   توسط توحید   | 

184

 

مراقبه 30/6/:

 

روز:

انقلاب بیرون در مقایسه با انقلاب درون هیچ است. انقلاب بیرون، فقط اصلاحاتی انجام می دهد. یک انقلاب واقعی نیست، زیرا انسان مثل گذشته باقی می ماند. فقط دیوارهایی که او را فراگرفته است تغییر می یابد. زندان تغییر می یابد اما زندانی بدون هیچ تغییری همان زندانی باقی می ماند- در زندانی راحت تر و با امکانات بیشتر، مجهز به تلویریون، زمین بازی و دیگر امکاناتی که در اختیار انسانهای آزاد قرار دارد- اما او هنوز در زندان است و آزادی ندارد.

انقلاب درون است که آزادی می آورد و یگانه راه به ثمر نشاندن آن، مراقبه است. مراقبه یعنی فراگیری فراموش کردن تمام چیزیهایی که فرا گرفته ای. یعنی رها شدن از شرطی شدن ها و خواب واره ها. وقتی تو تهی، پرفضا، ساکت و پاک باشی، انقلاب رخ داده، خورشید طلوع کرده است. آنگاه تو در نور و روشنایی آن زندگی خواهی کرد. و زندگی در روشنایی خورشید درون، درست زندگی کردن است. وقتی تو ساکت، آگاه و بی آلایش باشی و آسمان درونت سر شار از شادمانی باشد، برای نخستین بار با طعم زندگی حقیقی آشنا می شوی. می توان آنرا خدا نامید. می توان روشنی، رهایی حقیقت، عشق، آزادی و شادمانی نامیدش. اینها نامهایی مختلف هستند که به پدیده ای واحد اشاره دارند.

 

 

شب:

انسان یک نردبان است- امکانات فراوانی در او وجود دارد. او هم یک خطر است و هم یک بلندا. هم یک افتخار است و هم یک رنج و عذاب. پایین رفتن از نردبان بسیار راحت تر است. هیچ تلاشی لازم ندارد. بالا رفتن نیازمند تلاش است. هر قدر بالاتر بروی به تلاش بیشتر نیاز داری. اگر می خواهی به اوج قله خود آگاهی دست یابی، باید خطر را به جان بخری.

تو نباید وجودت را مسلم و بدیهی بشماری زیرا انسان هیچ وجودی ندارد، بلکه فقط مجموعه ای از امکانات است. این زیبایی انسان است و در عین حال عامل بدبختی اوست. انسان باید راه خود را انتخاب کند. او همیشه سر دو راهی قرار دارد. باید هر لحظه دست به انتخاب بزند. انتخاب بین بودن یا نبودن، این بودن یا آن بودن. انسان همیشه از هم گسیخته است.

رهروی، یک تصمیم و یک تعهد برای بالا رفتن تا بالاترین قله است.

 

يكپارچگي طبيعي

 

اگر از درون يكپارچه نباشيد، هرآنچه انجام دهيد، از يكپارچگي برخوردار نخواهد بود. در اينصورت، آنچه مي كنيد، فقط مجموعه اي خواهد بود از قطعاتي كه بطور مصنوعي  كنار هم قرار گرفته اند. نتيجه اين جمع آوري مصنوعي، يكپارچگي مصنوعي ست.

مي توانيد با جمع آوري و نصب قطعات مختلف يك اتومبيل،‌از آن استفاده كنيد، ‌ولي هرگز امكان ندارد يك شاخه گل را به اين ترتيب بسازيد؛ گل بايد رشد كند تا تبديل به گل شود. گل يك مجموعه طبيعي است. گل داراي يك مر كز است كه قبل از هز چيز خلق مي شود و سپس اجزاي ديگر پديد مي آيند. در حاليكه در مجموعه هاي مكانيكي و مصنوعي، ‌ابتدا قطعات ساخته مي شوند و پس از كنار هم گذاشتن قطعات، ‌كل مجموعه به وجود مي آيد.

مي توان شعري گفت كه هيچ احساس شاعرانه اي در آن وجود نداشته باشد ومي توان داستاني نوشت كه هيچ نقطه عطفي در آن نباشد؛ پر از جنجال و سر و صدا، ‌در حاليكه معنا در آن خبري نيست.

معنا در يك اثر هنري،‌ از خالق اثر مي آيد. اگر شاعر چيزي درونش داشته باشد، شعر او از زيبايي و معنا برخوردار است؛ ‌تنها در اينصورت، شعر او زنده خواهد بود... اين شعر باقي مي ماند، ‌زندگي مي كند و به مرور زمان حتي رشد مي كند، درست مانند فرزندتان؛ ممكن است خودتان بميريد، ‌ولي فرزندتان زنده مي ماند و بزرگ مي شود. شعر واقعي، ‌حتي پس از مرگ شاعر نيز باقي مي  ماند و رشد مي كند. به همين دليل است كه شعرايي چون شكسپير، مولوي و ..... هنوز زنده اند. شعر آنها از يكپارچگي زنده و طبيعي برخوردار است و تنها كلماتي كه بطور مصنوعي كنار هم چيده شده اند، نيست.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه سی و یکم شهریور 1386   توسط توحید   | 

183

 

مراقبه 29/6/:

 

روز:

انسان بدون مراقبه هيچ چيز از شكوه هستي نمي داند. از فرصت بي نظيري كه در اختيار داردهيچ چيز نمي داند. او در خوابي عميق و در بي خبري از نغمه ها و ترانه ها به سر مي برد. گلها شكوفه كرده اند اما او در خواب است. در خود بهشت عدن به خواب رفته است!

انسان بايد بيدار شود تا بتواند گلها، ستارگان، پرندگان، درختان و شكوه فراوان هستي را ببيند. باور كردني نيست! به ما زيباترين و كامل ترين هستي ممكن ارزاني شده است. هستي كاملتر از اين نمي تواند باشد ولي ما بايد آنرا كشف كنيم. اين يك ماجراجويي است و بسيار خوب است كه زندگي پر ماجراست و گرنه مرده و بي روح مي بود. ماجراهاي زندگي است كه آنرا زنده و پويا مي سازد.

و مراقبه بزرگترين ماجراجويي زندگي است. مراقبه تو را بيدار مي كند. خواب را از سرت مي پراند و خواب نمايي تو را از بين مي برد. مراقبه بيدار ساختن كامل روح است.

 

شب:

دنياي بيرون تو را راضي و خرسند نخواهد كرد، زيرا دنيا متغير و گذراست و اشتياق دروني ما به دوام و ماندگاري است. شعله هاي اشتياق درون را نمي توان از بيرون خاموش كرد. پس در بيرون با چيزهاي گذرا خوش و خرم باش و انتظار چيزهاي ماندگار را نداشته باش، زيرا در دنيا هيچ چيزي نمي تواند ماندگار باشد از چيزهاي گذرا با آگاهي كامل از اين كه آنها گذرا هستند لذت ببر.

گلي كه صبحگاهان شكوفه كرده تا شب خواهد پژمرد. گل با طلوع خورشيد آمده و با غروب خورشيد خواهد رفت. پس خوش باش! اما به ياد داشته باش كه دل بسته نشوي، اميد نبندي. در بيرون با چيزهاي گذرا خوش باش و در درون چيزهاي ماندگار را جستجو كن... و در درون است كه فنا ناپذير، جاودان و الهي را خواهي يافت. آنرا كه پيدا كردي. ديگر چيزي براي يافتن وجود نخواهد داشت. آنگاه همه چيز شادماني مي شود. زندگي ات كامروا مي شود و به خانه مي رسي.

 

فلسفه

 

هميشه وقتي چيزي را از دست مي دهيد، ‌به آن فكر مي كنيد و درباره آن فلسفه مي بافيد.

متوجه شده ام كساني كه عشق نورزيده اند، ‌درباره عشق كتب مي نويسند. در واقع، آنها به اين شكل نوعي جايگزين براي عشق ورزيدن يافته اند. كسانيكه قادر نيستند عشق بورزند، اشعار عاشقانه برجسته اي مي نويسند، اما هيچ تجربه اي از عشق ندارند. در نتيجه، شعر آنها فقط نوعي حدس و گمان است. شايد كه قوه خيال آنها بلند پرواز باشد، اما اين موضوع هيچ ارتباطي به واقعيت عشق ندارد. واقعيت عشق كاملا متفاوت است. واقعيت عشق را بايد تجربه كرد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386   توسط توحید   | 

182

 

مراقبه 28/6/:

 

روز:

تو فقط زماني كامروا خواهي شد كه جزيي از اين هستي بي نهايت زيبا شوي. كمتر از آن كارساز نيست. كمتر از آن، همواره احساس خواهي كرد چيزي كم است. تو بايد وسيع و پهناور باشي. چنان وسيع كه ستارگان و ابرها در درون تو جاي گيرند. آنگاه كامروا مي شوي و خرسند.

اگر همه هستي را در بر گيري چه كمبودي مي تواند وجود داشته باشد، همه چيز در درون توست، چگونه ممكن است چيزي كم باشد؟ و آنگاه كه هيچ كمبودي نباشد، خوشبختي به نقطه اوج خود مي رسد. از آن فراتر نمي تواند برود. تو قله اورست خوشبختي را فتح كرده اي و ممكن نيست از آن پايين بيفتي ، زيرا با آن يكي شده اي . تو ديگر از آن جدا نيستي پس نمي تواني پايين بيفتي. موضوع اين نيست كه تو احساس خوشبختي مي كني، بلكه تو خود خوشبختي هستي و اين مهم ترين چيزي است كه بايد بداني.

 

شب:

زيباترين ويژگي خطر آن است كه به تو هوشياري و آگاهي مي بخشد. از اينرو كساني كه قصد دارند بدون داشتن هيچ نقشه اي قله اي نا شناخته را فتح كنند، بي آنكه خود بدانند در جستجوي آگاهي هستند. كسانيكه به قطب شمال و جنوب سفر كردند و انواع خطرها را به جان خريدند و كسانيكه قدم در كره ماه گذاشتند نمي دانستند كه براستي در جستجوي چيستند. آنان در جستجوي آگاهي بودند اما ناآگاهانه.

انسان مراقبه گر خودآگاهانه به پيش مي رود. نيازي نيست كه قله هيماليا را فتح كني يا قدم در كره ماه بگذاري، زيرا در درون تو قله هايي مرتفع تر ، مسافتهايي طولاني تر و سياره هاي با اهميت تر وجود دارد. همه آسمان، همه جهان در درون توست. اما سفر به درون بسيار خطرناك تر از رفتن به كره ماه يا قله اورست است. پهناورترين، خطرناك ترين و نا امن ترين مكان، دنياي درون توست. به همين دليل كمتر كساني جرات مي كنند وارد آنجا شوند.

با سقوط از قله هايي كه در درون توست به قعر دره اي ژرف تر از هر دره اي كه در عمرت ديده اي مي افتي. اما هيچكس تا به حال از اين قله ها سقوط نكرده است، زيرا تو هر قدر بالاتر روي هوشيار تر و بيدار تر مي شوي. از لبه تيغ آگاه مي شوي. همچون بند بازي كه بايد بسيار هوشيار باشد. بند باز نمي تواند به گذشته يا آينده فكر كند. فقط بايد در فكر اين لحظه باشد. بايد در اينجا و اكنون باشد. از اينرو سقوطي وجود ندارد. من هرگز نشنيده ام كه كسي از اين قله سقوط كرده باشد. اما خطر هميشه در آنجا هست و بدليل آن خطر، عده اي اندك در دنياي درون، در قلمرو وجود خويش قدم مي گذارند.

 

جاري

 

خوب است به چيزهاي زيادي اشتغال داشته باشيد. كسي كه فقط به يك چيز بپردازد، بسيار خشك و ثابت مي شود. آنگاه تغيير دشوار خواهد بود.

خوب است كه عده اي مدام تغيير شغل مي دهند. اين كار، آنها را جاري و انعطاف پذير مي سازد. همه چيز تحرك بيشتري خواهد داشت. مردم بايد پيوسته تغيير كنند تا هيچ چيز ثابت و راكد نماند. ركود، بيماري است.

هر شغل تازه و هر برنامه تازه، كيفيت تازه اي به وجود شما مي بخشد و شما را غني تر مي سازد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386   توسط توحید   | 

181

 

مراقبه 27/6/:

 

روز:

بسيار ضد و نقيض است كه هرگاه ما از هستي جدا و مستقل مي شويم به اسارت مي افتيم. استقلال ما به اسارت ما مي انجامد. هرگونه حد و مرزي ما را به بند مي كشد. هرگونه محدوده اي محدوديت مي آفريند.

ديوارهاي را كه دور خود كشيده اي خراب كن تا آزاد شوي! تا همه آسمانها و ستارگان از آن تو مي شود و بتواني جرعه اي از جام عشق، حقيقت و خداوندي سر كشي.

با ديوارهايي كه " خود " مي آفريند فقط مي توان در دروغ، در تنفر و در شرارت زندگي كرد زيرا ما در جايي نا درست ريشه مي دوانيم. هستي ما وارونه مي شود. همچون برگي از درخت مي شويم كه گمان مي كند از درخت مستقل است. پندار مستقل بودن به رنگ باختن برگ خواهد انجاميد. شيره اي در جانش روان نخواهد شد. سبزي در وجودش جاري نخواهد شد. برگ كم كم پژمرده خواهد شد و خواهد مرد .

همين كه برگ پندار جدا و مستقل بودن از درخت را دور بيندازد در مي يابد " من جزيي از درخت هستم و درخت جزيي از زمين و زمين جزيي از منظومه شمسي و منظومه شمسي جزيي از كيهان. "  حتي برگي كوچك نيز به اندازه بزرگترين خورشيد، جزيي اساسي از كل است.

در هستي هيچ سلسله مراتبي وجود ندارد، زيرا هستي يكي است. سلسله مراتب نيازمند رتبه و رقم است چيزي برتر و چيزي پست تر است. اما همه هستي يكي است! از اينرو كوچكترين برگ علف به اندازه بزرگترين سياره اهميت دارد. هيچ چيزي برتر و هيچ چيزي پست تر نيست.

اين آگاهي، شكوه دربند شده تو را رها مي سازد. ناگهان چنان احساس پهناوري و بيكراني مي كني  كه كاري نمي تواني بكني جز به وجد آمدن و جشن گرفتن. كاري نمي تواني بكني جز رقصيدن و آواز خواندن.

 

شب:

اگر كهنه را برگزيني، بدبختي را برگزيده اي. اگر تازه را بر گزيني، شادماني را برگزيده اي. هميشه تازه، نا شناخته، خطرناك و نا امن را برگزين، زيرا تو تنها با خطر كردن مي تواني رشد يابي. و رشد يافتن و بالغ شدن عين شادماني است.

هيچگاه حتي براي لحظه اي كوتاه در كهنه وانمان. كهنه هرچه باشد آنرا دور بينداز. همان لحظه كه كهنه شد با آن وداع كن. از آن دست بكش. هيچگاه به پشت سر خود نگاه نكن. هيچ چيز با ارزشي در پشت سر وجود ندارد. تو نبايد به پشت سر نگاه كني. بايد به پيش بروي. هميشه به پيش برو و ماجراجو باش!

زندگي همچون فتح كردن قله اي است كه تا به حال آنرا فتح نكرده اي. البته اين كار خطرناك است، زيرا هيچ كس قبل از تو اين راه را نرفته. مجبور خواهي بود راه خود را به قله پيدا كني و با خطرهايي بسيار روبرو شوي، اما خطر هميشه زيباست. زيرا تو را هوشيار، بيدار و خودآگاه مي سازد.

اقدام به خطر و ناامني تو را آگاه مي سازد.و آگاهي با ارزش ترين چيز است زيرا از راه آگاهي همه ديگر چيزها پديد مي آيد: عشق، نشاط، خدايي، حقيقت، رهايي.

 

يادآوري

 

همه چيز الهي است. بگذاريد اين حقيقت، نخستين اصل بنيادين زندگي تان باشد. اين حقيقت مي تواند شما را كاملا تغيير دهد.

كاملا طبيعي است كه بارها و بارها فراموش كنيد همه چيز الهي است. نگران نباشيد. از اينكه اين حقيقت را فراموش مي كنيد، ‌پشيمان نشويد. فراموشي طبيعي است؛‌ عادتي چنان قديمي كه سالهاي سال با آن زندگي كرده ايد. احساس گناه نكنيد. در هر بيست و چهار ساعت، حتي اگر دو ثانيه اين حقيقت را به ياد آوريد، موثر و مفيد است. حقيقت چنان قدرتمند است كه يك قطره از آن كافيست تا تمام دنياي غير حقيقي را ويران كند. فقط يك شعاع نور كافيست تا ظلمت هزاران سال را نابود كند.

بنابراين، مساله كميت نيست. موضوع به ياد داشتن اين حقيقت در طول شبانه روز نيست. اصلا چطور چنين چيزي ممكن است... اما يك روز ناگهان مي بيند كه غير ممكن، ممكن شده است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386   توسط توحید   | 

180

 

مراقبه 26/6/:

 

روز:

 مردم در دروغ زندگی می کنند. البته آن دروغها، زیبا، راحتی بخش و مطبوع هستند و موجب تسلی خاطر می شوند اما در هر حال دروغ، دروغ است و نمی تواند دردی از تو دوا کند. دروغ چون تریاک عمل می کند. می تواند به تو کمک کند بدبختی ات را فراموش کنی. می تواند بعنوان داروی آرام بخش مورد استفاده قرار گیرد اما نمی تواند بیماری را ریشه کن کند. فقط بر نشانه های بیماری سر پوش می گذارد. و میلیون ها تن از مردم زندگی خود را با دروغهای تسلی بخش سپری می کنند. این دروغها را حقیقت می نامند...

اما اساسی ترین کیفیت حقیقت این است که تو خودت باید آنرا کشف کنی. حقیقت از کسی به کس دیگر منتقل نمی شود. هیچ کس نمی تواند حقیقت را به تو بدهد. تو باید با تلاش خودت حقیقت را کشف کنی. هرچه که از دیگران دریافت داری، دست بالا می تواند یک دروغ زیبا، یک دروغ شیرین و دوست داشتنی باشد. تو می توانی دور و برت را با دروغهای بی پایه و شیرین پر کنی اما این بازی خطرناک است، زیرا تو فرصت، زمان و انرزی را که می توانست دنیای حقیقت را در اختیار تو قرار دهد از دست می دهی.

سر سپردن به حقیقت یعنی این که " من به هیچ سنتی تعلق نخواهم داشت. فقط جست و جو خواهم کرد. فقط زمانی باور خواهم کرد که خودم بدانم نه قبل از آن. "

تا زمانیکه چنین تصمیمی نگیری، حقیقت از دسترس تو دور خواهد ماند. اگر این تصمیم در قلب تو ریشه بدواند، حقیقت دیگر دور نیست. وقتی از حقیقت آگاه شوی، از زندگی جاودان، از آن چه آغازی دارد ولی بی انجام است آگاه خواهی شد. و این باید یگانه سر سپردگی و تسلیم باشد.

 

شب:

همان لحظه که از ناشناخته نترسی، بی درنگ در منزل تو را می کوبد! اما اگر از او بترسی، مزاحم تو نخواهد شد. خدا هیچگاه در زندگی کسی مداخله نمی کند، زیرا او آفریده خود را دوست می دارد. خدا همه را آزاد گذاشته تا حتی با او مخالفت ورزند. انسانها آزادند تا حتی درهایشان را به روی خدا ببندند. انسانها آزادند تا حتی خدا را انکار کنند. این جزیی از آزادی انسانهاست اما سوءاستفاده از آزادی به چنین شیوه ای کاری است بس احمقانه.

بکوش تا آزادی ات را در راهی مثبت بکارگیری. از آزادی ات برای پذیرش میهمان ناشناخته استفاده کن. از آزادی ات برای آفریدن اعتماد، عشق و شادمانی استفاده کن تا خداوند بتواند به مهمانی تو آید.

و پیوند میان وجود تو و وجود کل، سرآغاز نور، سرآغاز زندگی جاودان و فنا ناپذیری است. این همان چیزی است که همه آگاهانه یا ناآگاهانه بدنبال آن هستند. همه می خواهند به نور دست یابند. همه می خواهند چشمانی برای نگریستن و دیدی روشن داشته باشند. اما مردم همچنان به انجام کارهایی مشغول اند که در عمل دیدشان را تار، بصیرتشان را نابود و وجودشان را فلج می سازد.

 

بيماري رواني

 

آسيب شناسي انساني، از آنرو وجود دارد كه ما ناچاريم از انسانيت خود فرا رويم. اگر نتوانيم از مرتبه بشري فرا رويم، بيمارگونه مي شويم. هركس داراي ظرفيتي براي فراروي است، اما اگر به اين ظرفيت ميدان ندهيم، بر عليه ما حركت مي كند و مخرب مي شود.

همه افراد خلاق، اشخاصي خطرناك هستند؛ زيرا اگر خلاقيت آنها اجازه بروز نيابد، مخرب مي شود. انسانها تنها موجودات خلاق هستند و هيچ موجودي خطرناك تر از انسان نيست. ساير موجودات خلاق نيستند، بلكه به سادگي زندگي مي كنند و زندگي برنامه ريزي شده اي دارند. آنها هرگز از مسير خود خارج نمي شوند. يك سگ مثل همه سگها زندگي مي كند و مي ميرد. او هرگز سعي نمي كند بودا شود. در نتيجه، هرگز منحرف و به يك آدولف هيتلر تبديل نمي شود. سگ فقط مسير غريزي زندگي اش را دنبال مي كند و بسيار محافظه كار است.

انسانها عجيب و غريب هستند، مي خواهند كاري انجام دهند، جايي بروند، باشند و اگر مجال هيچ يك از اينها را نيابند، اگر نتوانند گل باشند، آنگاه تبديل به علف هرز مي شوند. آنها در هر حال دوست دارند چيزي باشند. اگر نتوانند بودا شوند، مجرم مي شوند. اگر نتوانند شعر خلق كنند، كابوس مي آفرينند و اگر نتوانند شكوفا شوند، اجازه نمي دهند كسي شكفته شود.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386   توسط توحید   | 

179

 

مراقبه 25/6/:

 

روز:

 بسان گردش زمين و ديگر سيارات به دور خورشيد، وجود دروني تو در مداري به مركزيت شادماني در گردش است. اگر تو از اين نكته آگاه شوي، همه چيز واضح و روشن مي شود. ديگر در تاريكي كورمال كورمال نمي روي، بلكه مستقيم به مركز مي روي. و با آغاز حركت تو به سوي مركز، زندگي ات به نور دگرگون مي شود.

من چهار چيز را مي آموزم: زندگي، عشق، خنده و نور. و اينها دقيقا به همين ترتيب روي مي دهند.

نخست زندگي – تو بايد سرزنده، پرشور و پر حرارت زندگي كني. نبايد از زندگي كناره بگيري. اگر تو سرشار از زندگي باشي، عشق با پاي خود خواهد آمد، زيرا تو با اين سرزندگي و با اين انرژي سرشار چه مي تواني بكني؟ غير از سهيم شدن آن با ديگران راهي نداري و عشق يعني نثار انرژي زندگي. و لحظه اي كه انرژي زندگي را نثار كني، تمام غم ها ناپديد مي شوند و زندگي يك خنده از ته دل مي شود.

پس از بروز اين سه، چهارمين پديده خود به خود رخ مي نمايد. اگر اين سه پديده را تحقق ببخشي، چهارمين آن از فراسو به تو پاداش داده مي شود. آنگاه نور در تو فرود مي آيد. و با ورود نور، تو روشن مي شوي. اين همان معناي به روشني رسيدن است.

 

شب:

مردم معمولا زندگي بسته اي را سپري مي كنند. درها و پنجره هايشان را باز نمي كنند. در ترس و پنهان زندگي مي كنند و هميشه از ناشناخته ها مي هراسند. نمي گذارند خورشيد و باد و باران وارد وجودشان شود. اما اگر تو يك شاخه گل سرخ را در اتاقت محبوس كني و در و پنجر ها را ببندي تا هيچ باد و باران و خورشيدي به آن نرسد، نمي تواني به بقاي آن شاخه گل اميدوار باشي. آن گل خواهد مرد. اين همان روش زندگي مردم است – مردم نيمه جان زندگي مي كنند. به جاي زندگي كردن، جان مي كنند!

تو براي اينكه براستي زندگي كني بايد در دسترس هرچه كه هست باشي. بايد باز و پذيرا باشي و تمام ترسها را دور بريزي. فقط يك چيز وجود دارد كه بايد از آن ترسيد و آن خود ترس است. غير از ترس، هرگز از هيچ چيز نهراس، زيرا ترس تو را فلج مي سازد. تو را مي كشد. با وجود تمام ترسها حركت بسوي ناشناخته را آغاز كن تا زندگي ات را با چيزهاي جديد بسياري آشنا شود كه هرگز از آنها آگاه  نبوده اي. هرگاه ماجراهاي زندگي بيشتر شود، شور و هيجان تو هم بيشتر مي شود. با آغاز حركت سوي ناشناخته، با چنان ماجراهاي فراواني روبرو مي شوي كه بطور طبيعي آگاه تر و بيدارتر و هشيار تر مي شوي.

تو داري بر لبه تيغ راه مي روي، چگونه ممكن است خواب آلود و منگ باشي؟ بايد مراقب و هشيار باشي، زيرا اين كار خطرناك است. و هرگاه خطري وجود داشته باشد، هوش تو تيز مي شود و هرگاه هوش تو تيز باشد سر مستي اوج مي يابد و تو هر لحظه را در هيجان سپري مي كني.

فقط در فضاي ماجراجويي، شور و هيجان، عزم جزم، مخاطره، هشياري و آگاهي است كه درون تو شكوفا و غنچه وجودت تبديل به گل مي شود.

 

فلاكت

 

طبيعت مي خواهد هركس يك فرمانروا باشد. طبيعت فقط فرمانروا خلق مي كند، اما ما هرگز اين خواست طبيعت را نمي پذيريم.

سرور، تنها معياري است كه نشان مي دهد آيا به حقيقت نزديكتر مي شويد يا نه. هرچه به حقيقت نزديكتر شويد، ‌مسرورتر خواهيد بود. هرچه دورتر از حقيقت باشيد، فلاكت بيشتري خواهيد داشت. فلاكت، دور بودن از حقيقت است. سرور، ‌قرابت و صميميت با حقيقت است. وقتي كسي با حقيقت يكي مي شود، سرور غايي حضور خواهد داشت؛‌ سروري كه از دست رفتني نيست؛‌ زيرا همه فاصله ها ناپديد مي شود. تمام فضاي ميان شما و حقيقت از ميان مي رود.

حقيقت در هسته مركزي وجود ما نهفته است، ولي ما در محيط وجودمان زندگي مي كنيم. مثل آن است كه در ايوان قصري باشيم و خود قصر را فراموش كنيم. آن ايوان كوچك را تزيين كرده ايم و تصور مي كنيم همه چيز فقط همانجاست. ما گداياني هستيم كه خود را محكوم و سرزنش كرده ايم. طبيعت مي خواهد هركس يك فرمانروا باشد. طبيعت فقط فرمانروا خلق مي كند، اما ما هرگز اين خواست طبيعت را نمي پذيريم. ما در فلاكت خود شاديم. فلاكت چيزي به ما مي دهد و آن نفس است. فلاكت، نفس را ايجاد و سرور آن را دور مي كند.

دوست داريم وجود داشته باشيم، حتي به قيمت فلاكت زدگي. نمي خواهيم ناپديد شويم و اين قمار است. بايد ناپديد شد. فقط آن زمان، حقيقت و سرور امكانپذير مي شوند.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386   توسط توحید   | 

178

 

مراقبه 24/6/:

 

روز :

 مراقبه و نيايش، انفجار خودآگاهي توست كه تا ژرف ترين نقطه و دوردست تر از انفجار اتمي گسترش مي يابد.

بين اين دو انفجار تفاوت زيادي وجود دارد. انفجار اتمي ويرانگر است اما انفجاري كه از راه مراقبه در خود آگاهي رخ مي دهد آبادكننده و آفريننده است.

مراقبه به اين دليل غرش شير است كه در همان لحظه كه انسان از درون خويش آگاه مي شود – نترس مي شود، زيرا پي مي برد مرگي وجود ندارد و او جاودان است. هيچكس نمي تواند انسان مراقبه گر را برده سازد. تو مي تواني او را بكشي اما نمي تواني برده اش سازي. نمي تواني روحش را از بين ببري. مي تواني جسم او را به بند بكشي اما وجودش را نه. او اينك آزادي را مي شناسد و آزادي را نمي تواند ستاند، زيرا آزادي شهامتي فراوان به بار مي آورد. او مي تواند با تمام دنيا بجنگد.

تمام مراقبه گران بزرگ بتنهايي با اين دنياي نادان به جنگ برخاسته اند. محمد، مسيح، بودا، زرتشت. در دوران مختلف،مراقبه گران در برابر حماقت هاي جمعي بشر ايستاده اند. آنان را سلاخي كرده اند، به قتل رسانده اند، مسمومشان ساخته اند اما هيچ يك از اين كارها، فايده اي نداشته است.

انسان دوبار به حالت مراقبه مي رسد: غرش شير بلند مي شود و يكبار ديگر انساني راستين به پا مي خيزد كه آماده است همه چيز را فداي حقيقت كند.

 

شب:

انسان مي تواند زندگي خود را با نه گفتن و يا با آري گفتن سپري كند. اگر تو زندگيت را با نه گفتن بگذراني يك ستيزه جو مي شوي. پيوسته به جنگ مي پردازي. زندگيت يك جدال و مبارزه مي شود. به همه كس مي ستيزي. و البته اين جنگ، جنگي است كه طرف بازنده آن تو هستي. تو محكوم به شكستي. تو نمي تواني در جنگ با كل پيروز شوي. اين فكر احمقانه است اما " خود " به آن اصرار مي ورزد. " خود " هميشه مي خواهد نه گويد. نه گفتن منبع تغذيه " خود " است. آري گفتن آفريننده است. آري، راه آفرينشگر و راه عاشق است. آري يعني تسليم و واگذاري. اگر نه بمعناي جنگ است، آري يعني تسليم شدن: تسليم شدن به كل، اعتماد كردن به كل بعنوان يك دوست – هيچ نيازي به جنگ با او نيست – اعتماد كردن به زندگي و هستي.

بياموز،آري بگويي. بياموز يك آري ، يك آري مطلق باشي. از هيچ چيز فرو مگذار و هيچ شرطي براي گفتن قائل مشو تا حيران شوي. تا زندگيت رشدي همه جانبه يابد و فراتر از تصور تو پر شكوه ، زيبا و برازنده شود.

زندگي را مي توان به اوج سر مستي رساند. تنها كاري را كه بايد انجام دهي  اين است كه درها و پنجره هايت را بگشايي و به باد و باران، به خورشيد و ماه و به كل هستي بگويي آري.

 

مسووليت

 

از اين لحظه به بعد خودتان را علت زندگي و دنياي خود بدانيد. منظور از جويندگي همين است؛ پذيرفتن كل مسووليت زندگي خود.

فلاكت علت بيروني ندارد. علت آن دروني است، در حاليكه شما پيوسته مسووليت را به عامل بيروني نسبت مي دهيد. عامل بيروني فقط يك بهانه است.

فلاكت از دنياي بيرون مي آيد، اما دنياي بيرون آنرا خلق نمي كند. وقتي كسي به شما اهانت مي كند، اهانت از بيرون مي آيد،‌ اما خشم در درون شماست. خشم در نتيجه اهانت بوجو نيامده است و معلول اهانت نيست. اگر انرژي خشم در شما وجود نداشت، اهانت ناتوان و ناكار مي ماند،‌ فقط از شما عبور مي كرد و شما را آشفته نمي ساخت. علت، بيرون از آگاهي انسان نيست. علت در درون شماست. شما علت زندگي خود هستيد. درك اين نكته، ‌درك يكي از اساسي ترين حقايق است. درك اين نكته، آغاز سفر تحول است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386   توسط توحید   | 

177

 

مراقبه 23/6/:

 

روز :

کسی که براستی دیندار است زندگی عادی خود را در نهایت خوشی و سر مستی می گذراند. او زندگی را عادی و معمولی نمی پندارد، بلکه با شور و حالی وصف ناپذیر سپری می کند. زندگی موهبتی از جانب کل و فراسوست. باید حرمت آنرا نگاه داشت، باید به آن عشق ورزید و قدر آنرا دانست. زندگی براستی موهبتی عظیم است. همه این درختان، پرندگان، انسانها، رودخانه ها، ستاره ها و این آسمان پهناور، همه این ابدیت... براستی عجیب و دور از انتظار می نماید که کسی بتوانددر این جشن هستی چهره عبوس و غمگین خود را بگیرد.

اما جدی و عبوس بودن بسیار ستوده شده است و به همین دلیل انسانها کوشیده اند تا جدی باشند. خنده هایشان را سرکوب کرده اند. رقص شادی اشان را در نطفه خفه کرده اند. خودشان را علیل و از کار افتاده ساخته اند. به هر طریق ممکن وجودشان را از کار انداخته اند تا بتوانند خود را با الگوی قدیسی مورد احترام منطبق سازند.

بزرگ ترین جنایت ها علیه انسان صورت گرفته است. زمان اصلاحات فرا رسیده. تا به حال خیلی دیر شده است. ما باید اکنون و اینجا زندگی کنیم. قرار بر این نیست که اکنون و اینجا را فدای سودای بهشت کنیم. این لحطه، مادر لحظه دیگر است. محکوم کردن این لحظه خطرناک است. قدر این لحظه را بدان، آنرا دوست داشته باش و در آن خوش باش!

 

شب:

اگر درون انسان را بکاوی، او را تلی از نه های انباشته به روی هم خواهی یافت. نه و فقط نه. هر قدر عمیق تر، نه هایی بزرگ تر و تنومند تر. حتی نمی توان در گوشه ای یک آری یافت. اگر هم یافت شود یک آری ناتوان و از کار افتاده خواهد بود. یک آری بیچاره که به قتل رسیده و لگد کوب شده است!

زندگی را می توان به یک آری مطلق تبدیل ساخت اما برای اینکار باید آنرا از بنیان در هم ریخت. نه های تو هم می توانند ذوب و در قالب آری ریخته شوند. این کار آنگونه که خیلی ها گمان می کنند دشوار نیست. برای بسیاری چنین شده است – برای محمد، بودا، زرتشت، مسیح و ... چنین شده است. برای تو و همه هم می تواند چنین شود. در حقیقت ما بدنیا آمده ایم تا چنین شود. و این همان چیزی است که من آنرا تغییر روش زندگی از نثر به شعر و از ریاضیات به موسیقی می نامم. آنگاه زندگی یک آواز و ترانه، یک سر مستی می شود.

من درس مذهب غم نمی دهم. من مخالف تمام مذهب های خودآزار و دگر آزار هستم. من نوع جدیدی از دینداری را آموزش می دهم که در عشق و نه در ترس، در لحظه اکنون و نه در آینده، در قلب و نه در عقل و منطق ریشه دارد.

 

حالا چي؟

 

وقتي كاري انجام ميدهيد- چيزي مي تراشيد، نقاشي مي كنيد، مجسمه مي سازيد- و در آن غرق مي شويد، لذت مي بريد. اين كار مدي تيشن شما مي شود، طبعا به ذهن باز مي گرديد و ذهن مي پرسد: « چه فايده؟ »‌

گفته اند وقتي گيبون نوشتن تارخ جهان را به پايان رساند، شروع به گريستن كرد. او سي سال شب و روز كار كرده بود، در شبانه روز فقط چهار ساعت خوابيده بود و وقتي كارش تمام شد، گريست. همسر و شاگردانش متعجب شده بودند.

آنها گفتند:‌ « ‌چرا گريه مي كني؟‌ »‌ همه خوشحال بودند كه كار او تمام شده بود. اما گيبون اشك مي ريخت و مي گفت: « حالا چه كنم؟ من هم به اتمام رسيدم. » ‌گيبون سه سال بعد مرد؛ زيرا كار ديگري نداشت كه انجام دهد. هميشه مرد جواني بود، ولي وقتي كارش تمام شد، پير شد. اين موضوع براي هر خالقي اتفاق مي افتد. يك نقاش، بسيار پرشور نقاش مي كند و وقتي كارش تمام مي شود، احساس مي كند:‌ « حالا چي ؟ »‌ بايد از آگاهي بالايي برخوردار بود تا تشخيص داد كه لذت نقاشي در نقاشي است. نتيجه اي در ميان نيست؛‌ هدف و وسيله از هم جدا نيستند.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  جمعه بیست و سوم شهریور 1386   توسط توحید   | 

176

 

مراقبه 22/6/:

 

روز :

زمان انفجار بزرگ خودآگاهی فرا رسیده است. فرصت هیچگاه تا این حد مناسب نبوده، زیرا اینک انسان در حال از هم شکفتن است. ما به نقطه اوج شکوفایی خود نزدیک شده ایم. اگر به یک دگرگونی بنیادین تن ندهیم، این حالت از هم شکفتگی بر ما فشار وارد خواهد ساخت. انسان دیگر یک کودک نیست و اگر او به پوشیدن لباسهای کهنه ای که برای دوران کودکی اش دوخته شده بود ادامه دهد، گرفتار مشکل خواهد شد، زیرا او زمین گیر و ناتوان خواهد ماند. آن لباسها کوچک هستند و انسان بزرگ شده است.

مسیحیت و هندوئیسم و ..... همگی لباسهایی هستند که برای دوران کودکی بشر دوخته شده بودند. اکنون آنها اندازه تن نیستند، دورانشان بسر آمده است. این لباسها برای زمانی خاص مناسب بودند. اکنون دیگر مناسب نیستند. اکنون زمان برای تغییر تمام این لباسها مناسب است. زمان تحول و دگرگونی بنیادین انسان فرا رسیده است. یک بازسازی کامل لازم است.

 

شب:

خودآگاهی ما همچون ریشه های درخت در زمین، در خدا ریشه دارد. خدا یعنی نهایت خودآگاهی و مراقبه پلی است که تو را به سرچشمه وجودت می برد. اگر جرعه ای از شور و نشاط بودن در سرچشمه وجودت را سر بکشی، دیگر چیزهای زندگی بی معنا و بی اهمیت می شوند. آنگاه می توانی همچنان به زندگی معمولی خود ادامه دهی، اما آن بازی یک نقش و یک نمایش زیباست. نقش خود را تا آنجا که می توانی خوب بازی کن، زیرا اکنون می دانی که تو جزیی از آن نیستی. آن فقط یک نقش است. هستی تو نیست.

وقتی این پنجره گشوده شود دگرگون می شوی. و این هدف اصلی رهروی است: گشودن پنجره خود آگاهی تا دریابی تو خدا هستی.

 

موجود كيهاني

 

زمين يكپارچه است. هند، پاكستان، ‌انگلستان و آلمان فقط روي يك نقشه وجود دارند و اين نقشه ها را كساني كه تشنه قدرتند، ‌ساخته اند. كل زمين به شما متعلق است.

لازم نيست خود را با چيزي يكي بدانيد. چرا به قلمروهاي كوچك محدود شويم؟ ميراث زمين، ‌متعلق به شماست. زمين، زمين شماست. موجودي كيهاني باشيد، نه ملي. به كل هستي فكر كنيد. همه را خواهر و برادر خود بدانيد.

وقتي خود را با معيارهايي ديگر شناسايي كنيد، آنگاه الزاما بايد عليه كسان ديگري باشيد. موافق و مخالف چيزي نباشيد. چيزهاي بهتري هست كه مي توان به آنها فكر كرد.

در دنيايي بهتر، ‌فقط انسان بودن كافي ست، اما روزي بايد از اين مرحله هم فراتر رفت. بايد عاقبت الهي شد. آنگاه زمين هم براي شما كوچك خواهد بود. آنگاه تمام كيهان از آن شماست. تمام اين جهان هستي متعلق به شماست. كسي كه جهاني مي شود، به مقصد رسيده است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386   توسط توحید   | 

175

 

مراقبه 21/6/:

 

روز :

 

نا خود آگاهی همچون ریشه های یک درخت است. ریشه های یک درخت در زیر زمین هستند و تو آنها را نمی بینی. نا خود آگاهی ما نیز در لایه های زیرین است. ما آن را نمی بینیم. اما آن بر همه چیز ما تاثیر می گذارد. ریشه های ما پنهان اما بسیار پراهمیت اند. آنها مهم ترین بخش درخت هستند. و تو تا زمانیکه از ریشه هایت آگاه نشوی نمی توانی همه وجودت را به راستی تجربه کنی.

شاخه های درخت همچون خود آگاهی ما هستند. خود آگاهی ما چنان نازک و شکننده است که هر حادثه ای براحتی می تواند آنرا نابود سازد. کافیست حادثه ای کوچک رخ دهد تا آن درهم بشکند. کافیست کسی به تو توهین کند تا تو دیگر خود آگاه نباشی. کافیست کسی چیزی به تو بگوید تا تو همه چیز را در مورد مراقبه و خودآگاهی فراموش کنی و دیوانه شوی! و تو می توانی در آن حالت دیوانگی هر کاری انجام دهی. پس خود آگاهی فقط با لایه ای نازک، نا خود آگاهی ما را فرا گرفته است. و خود آگاهی ما فقط از پس اداره زندگی روز مره بر می آید: رفتن به سرکار، راندن اتومبیل، گفت و گو با همسر- تکرار همان حرفهایی که بارها گفته ای. و تو این کارها را بدون اینکه از آن آگاه باشی تکرار خواهی کرد. اما این چیری است که ما آنرا خود آگاهی می پنداریم. چیزی ولرم و متوسط که نمی تواند دست مایه جهشی بزرگ بسوی ناشناخته و بی نهایت باشد.

تو باید این تکه کوچک آگاهی را چون یک بذر رشد دهی، تغذیه کنی و به هر طریق ممکن به آن کمک کنی و با آن همکاری کنی. با بخش کوچک وجودت که خود آگاه است هر چه بیشتر همکاری کن و با بخش بزرگ وجودت که ناخود آگاه است هر چه کمتر. همیشه خودآگاهی را برگزین و از نا خود آگاهی دوری کن. هرچه که تو را ناخود آگاه می سازد نادرست و هرچه که به تو کمک می کند خود آگاه شوی درست است. و اگر تو به بذر خودآگاهی کمک کنی، کم کم رشد خواهد یافت و اگر دست از همراهی نا خودآگاهی برداری، کوچک و کوچک تر خواهد شد.

سرانجام خود آگاهی همه قلمرو نا خودآگاهی را تصرف می کند و در این لحظه است که تو شروع به گل دادن می کنی. درخت وجودت برای نخستین بار به گل می نشیند.

 

شب:

چون در دنیای مراقبه قدم بگذاری، نگاه تو دور نمای تو بی درنگ دگرگون می شود. این احساس به تو دست می دهد که تصادفی بدنیا نیامده ای، بلکه نیازی از هستی را بر طرف می کنی.

هستي پشتیبان توست اما این را فقط در سکوتی عمیق می توانی کشف کنی – زمانیکه افکار، ذهن و " خود " تو کاملا دست از کار کشیده باشند. در آن آسمان صاف و روشن و بدون ابر، خورشید طلوع خواهد کرد و در نور آن، زندگی دگرگون خواهد شد. زندگی معنا و مفهوم خواهد یافت و از پی معنا و مفهوم، شور و نشاط و شادمانی خواهند آمد.

 

چيزي براي سهيم شدن

 

عشق رابطه اي ميان شما و شخصي ديگر است. عشق برون گراست. مدي تيشن درون گراست. عشق سهيم شدن است. اگر عشق نداشته باشيد،‌ چگونه مي توانيد آنرا با ديگران سهيم شويد؟

مردم خشم، ‌نفرت و حسادت دارند و بعد به نام عشق، اينها را با ديگران سهيم مي شوند. وقتي ماه عسل تمام مي شود و نقابها را كنار مي گذاريد و واقعيت آشكار مي شود، ديگر چه چيزي را سهيم خواهيد شد؟‌ شما فقط آنچه را داريد، سهيم مي شويد. اگر خشم داريد، ‌خشم را سهيم مي شويد.

اتصال و ارتباط چيزي را به شما مي دهد كه سهيم شويد. اتصال انرژي اي را به شما مي بخشد كه وقتي با كسي در ارتباط قرار مي گيريد، به عشق تبديل مي شود. بطور معمول، شما از آن انرژي برخوردار نيستيد. هيچكس آنرا ندارد. بايد آنرا خلق كنيد. بايد به عشق تبديل شويد. اين كار جدال، تلاش و هنر واقعي است.

وقتي عشق در درونتان لبريز مي شود، مي توانيد آنرا سهيم شويد، اما اين موضوع زماني اتفاق مي افتد كه بتوانيد با خودتان ارتباط برقرار كنيد. اتصال با خدا، فراگيري رابطه برقرار كردن با خود است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386   توسط توحید   | 

174

 

مراقبه 20/6/:

 

روز:

زمانيكه نود و نه درصد قلمرو نا خود آگاهي تو خود آگاه شود گلهاي وجودت شكوفا خواهند شد و هرگاه صد در صد آن قلمرو زنده شود و هيچ چيز نا خود آگاهي در تو باقي نمانده باشدآن گلها رايحه اشان را پراكنده خواهند كرد.

و تو زماني كه يك رايحه خالص نشوي، زندگي بيهوده اي را سپري خواهي كرد. تو فقط با رها ساختن شكوه دروني خويش پادشاه مي شوي. پادشاه جاودان قلمرويي بي كران. از آن پس ديگر تولد و مرگي وجود نخواهند داشت. هميشه اينجا و اكنون خواهي بود. بدن نابود خواهد شد اما نه تو. ذهن نابود خواهد شد اما نه تو. و شناخت آن چه هميشه ماندگار است، شناخت حقيقت است.

 

شب:

انسان با توانايي خدا شدن به دنيا مي آيد اما يك حيوان باقي مي ماند، زيرا خود را به انرژيهاي خام محدود مي كند. هرگز نمي كوشد انژيهاي خام خود را پالايش كند.

اين انرژيها را مي توان تغيير داد : خشم را مي توان به مهر دگرگون ساخت- فقط بايد آنرا از صافي مراقبه گذراند. زياده خواهي را مي توان به دست و دلبازي، شهوت را مي توان به عشق و عشق را مي توان به عبادت دگرگون ساخت. ولي ما در پايين ترين پله نردبان زندگي مي كنيم. در همان جا كه بدنيا آمده ايم ساكن هستيم. ما هرگز خودمان را انساني با نيروهاي نا شكفته در نظر نمي گيريم. زندگي را بديهي مي انگاريم. انگار كه از قبل تمام و كامل بدنيا آمده ايم! اما اينگونه نيست. ما با نيروي خفته به كمال رسيدن و صعود به مرتفع ترين قله بدنيا مي آييم. اما اين نيرو خفته است. بايد آنرا بيدار ساخت و براي بيدار ساختن آن، تو به راهكار و دانشي نياز داري. آن دانش مراقبه است. دانش مراقبه پيچيده نيست، بلكه بسيار ساده است. اما گاهي اتفاق مي افتد كه ساده ترين چيز زندگي از چشممان پنهان مي ماند. چيزي را كه جلوي چشممان است نمي بينيم، زيرا هميشه به دور دستها مي نگريم. هميشه مجذوب دور مي شويم و ار نزديكترين غافل مي مانيم. چون در دنياي درون گام بگذاري، اين كار را بسيار ساده و در عين حال بسيار زيبا، نشاط آور و پر ثمر مي يابيم. متحير مي ماني كه چگونه مدتي طولاني از اين دنيا غافل بودي. نمي توانيم خودت را قانع كني كه و چگونه اين همه مدت منتظر مانده اي، در حاليكه مي توانستي با برداشتن گامي كوچك، همه وجودت را به خداوندي دگرگون كني.

 

بيهودگي

 

همه چيزبيهوده است. بايد اين حقيقت را فهميد. اگر آنرا درك نكنيد، هميشه در توهم مي مانيد. همه چيز بيهوده است و در زندگي هيچ پيشرفت و بهبودي وجود ندارد؛ زيرا زندگي پيشاپيش كامل بوده است.

تمام تلاشها براي كامل تر كردن زندگي بيهوده است، اما تشخيص اين نكته نيازمند زمان است. وقتي احساس درماندگي مي كنيد، دو كار مي توانيد انجام دهيد؛ شيوه زندگي تان را تغيير دهيد و آنگاه ماه عسل شروع خواهد شد؛ با اميدها؛ آرزوها و خواسته هاي تازه. البته بعد از چند روز تشخيص مي دهيد كه فردا هرگز نمي آيد. دوباره درمانده مي شويد و همه چيز از نو شروع مي شود.

اين موضوع درست مثل زماني است كه به كسي عشق مي ورزيد. ماه عسل تمام مي شود و عشق پايان مي يابد. پيش از پايان يافتن ماه عسل، به جست و جوي عشق ديگري مي پردازيد. به اين ترتيب، از يك ماه عسل ، به جست و جوي عشق ديگري مي پردازيد. به اين ترتيب، از يك ماه عسل به ماه عسل ديگري مي پريد. مي توان همين طور تا آخر عمر ادامه داد اما، به هيچ وجه موثر نيست. بايد تشخيص دهيد كه نمي توان در زندگي به چيزي دست يافت. زندگي هدف ندارد. اينجا و هم اكنون تا ابد ادامه دارد. زندگي كامل است. نمي توان آنرا بهبود بخشيد.

وقتي اين نكته را دريابيد، ‌ديگر آينده، اميد،‌آرزو و خواسته اي در ميان نخواهد بود. در اين لحظه زندگي مي كنيد،‌از آن لذت مي بريد و شاد مي شويد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه بیستم شهریور 1386   توسط توحید   | 

173

 

مراقبه 19/6/:

 

روز:

ما معمولا هزار و يك چيز هستيم نه يك چيز. انبوه، كثير و پر ازدحام هستيم. اما اگر تو خود آگاه شوي، آرام آرام آن جمعيت چند گانگي خود را از دست مي دهد و يكي مي شود و آنگاه هماهنگي پديد مي آيد.

تو نخست بايد در درونت به هماهنگي برسي و پس از آن مي تواني با جهان آفرينش، با ستارگان، با ماه، با خورشيد، با درختان و با پرندگان هماهنگ شوي. مي تواني با كل و با اين هستي بيكران يكي شوي.

دو نوع اتحاد وجود دارد: اتحاد با خود كه نخستين اتحاد است و اتحاد با كل كه دومين اتحاد است. و با برداشتن اين دو گام همه سفر به پايان مي رسد.

نخست با خود يكي شو، سپس با جهان هستي. چنان خود آگاه شو كه زندگي ات شعر، موسيقي، همنوايي، وحدت و يگانگي شود. و تا زمانيكه اينگونه نشود در پوچي و بيهودگي زندگي كرده اي.

 

شب:

در دنيا دو گروه انسان وجود دارند: انسانهايي وجود دارند كه زياده خواه اند و هيچگاه از آنچه دارند لذت نمي برند. اگر چيزي كه خواهان آن هستند در اختيارشان قرار گيرد، باز هم  بيشتر خواهند خواست و از آن لذت نخواهند برد. لذت بردن از زندگي را تا پايان عمر به زمان آينده موكول خواهند ساخت. زندگي آنان چيزي نيست مگر به تعويق انداختن هاي مكرر. هميشه فرداست و فردا. امروز بايد كار كنند. امروز بايد پول در آورند. فردا خوشي خواهند كرد. فردا لذت خواهند برد. اما اين فردا هرگز نخواهد رسيد، زيرا هميشه امروز است. بنابراين اينان بدون اين كه بدانند زندگي چيست، زندگي را سپري مي كنند.

دومين گروه كساني هستند كه از آنچه دارند لذت مي برند و خودشان را براي بيشتر داشتن آزار نمي دهند. و معجزه اينجاست كه اينان هرروز چيزهاي بيشتري براي لذت بردن دارند. ظرفيت لذت بردنشان افزايش مي يابد. پيوسته لذت بردن را تمرين مي كنند و در آن ماهرتر مي شوند. تمام حواسشان زنده مي شود و بسيار تيز هوش مي شوند. جريان زندگي اشان پيوسته ژرف تر خواهد شد و هميشه به عمق حركت خواهند كرد.

 

بازي

 

نقش تان را بازي كنيد. از آن لذت ببريد. اين نوعي تفريح است، اما اين بازي را جدي نگيريد؛ زيرا ارزش نگران شدن را ندارد.

هر نقشي را كه در واقعيتي خاص بايد ايفا كنيد، با تمام توان و به طور كامل بازي كنيد و زمانيكه نقش تان به پايان مي رسد، مهم نيست كه كامل بازي كنيد يا نه. به عقب نگاه نكنيد. جلو رويد. نقشهاي ديگري هستند كه بايد بازي كنيد. موفقيت و شكست مهم نيستند. مهم، آگاهي از اين حقيقت است كه همه چيز يكي است.

وقتي كل زندگي تان لبريز از اين آگاهي شد، رها مي شويد. هيچ چيز شما را حبس نمي كند و شما ديگر دربند هيچ چيز نيستيد. ديگر اسير هيچ چيز نمي شويد. نقاب مي زنيد، ولي مي دانيد چهره واقعي تان چيز ديگري است. مي توانيد نقاب را برداريد؛ زيرا مي دانيد فايده نقاب چيست. نقاب را مي توان برداشت و صورت اصلي خود را شناخت. كسي كه مي داند زندگي يك بازي است، چهره اصلي خود را خواهد شناخت. براي شناختن چهره اصلي بايد تمام چيزهايي را كه ارزش دارند، شناخت.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386   توسط توحید   | 

172

 

مراقبه 18/6/:

 

روز :

با شکوفا شدن خود آگاهی، زندگی سر شار از گل سرخ می شود. يگانه كاري كه بايد براي تبديل زندگي به باغ گل سرخ انجام داد شكوفا ساختن نا خود آگاهي به خودآگاهي است و اين روند بسيار آسان است. در واقع بدليل آسان بودن آن است كه انسانها از آن غافل اند، زيرا " خود " آنان به مبارزه طلبيده نمي شود. " خود " هميشه به كارهاي سخت و دشوار غلاقه مند است. دوست دارد به كره ماه و سياره مريخ برود اما به رفتن به درون وجود علاقه مند نيست.

اين روند را مي توان به فرمولي ساده تبديل كرد: در هر كاري انجام مي دهي هشيار باش. وقتي راه مي روي از راه رفتن خود آگاه باش. وقتي غذا مي خوري از غذا خوردن خود آگاه باش.

بكوش تا مكانيكي عمل نكني. ذهن تو در جايي ديگر به سر مي برد. هزار و يك فكر از سرت مي گذرد. دست و دهانت مشغول خوردن اند و اين روند، مكانيكي است. تو از آنچه انجام مي دهي آگاه نيستي.

فقط وقتي با تمام وجود در اين لحظه بسر بري مي تواني خودآگاه باشي. پس زماني كه مشغول خوردن هستي همه دنيا را فراموش كن. وقتي مي خوري فقط بخور. وقتي راه مي روي فقط راه برو. وقتي گوش مي دهي فقط گوش بده. وقتي صحبت مي كني فقط صحبت كن. از هر حركت بدني و هر اختلاف جزيي هشيار باش و آگاه باش تا آرام آرام هنر و مهارت اين كار را فرا بگيري.

 

شب:

يك دعاي بسيار زيبا وجود دارد و اين دعا چنين است كه: " خدايا! مرا از تاريكي به نور، از دروغ به حقيقت و از مرگ به فنا نا پذيري هدايت فرما. "

اين دعا بسيار زيباست اما پنج هزار سال از زمان گذشته است و من احساس مي كنم بايد آنرا كمي توسعه داد. من نمي توانم بگويم " خدايا مرا از تاريكي به نور هدايت فرما " زيرا تاريكي وجود ندارد. به جاي آن مي گويم: " خدايا مرا از نور به نور بيشتر هدايت فرما. " نمي توانم بگويم " خدايا مرا از دورغ  به حقيقت هدايت فرما. " زيرا دروغ وجود ندارد. به جاي آن مي گويم " خدايا مرا از حقيقت به حقيقت بيشتر، از زندگي به زندگي فراوان تر و از كمال به كمال بيشتر هدايت فرما. "

معمولا چنين پنداشته مي شود كه به كمال رسيدن، نهايت و مقصود است اما كمال همچنان كامل و كامل تر مي شود. در هر دوره اي كمال وجود دارد اما پايان يافته نيست و به رشد خود ادامه مي دهد. هميشه مي تواند غني تر و رنگين تر و با آواز و ترانه و جشن و سروري تازه تر شود. براي رشد و تكامل هيچ پاياني متصور نيست.

 

اجراي نقش

 

زمانيكه قادر شويد نقشهاي مختلف را بازي كنيد، از آنها رها مي شويد. نقش بازي كردن چه اشكالي دارد؟ مشكل وقتي به وجود مي آيد كه به نقشي چسبيده ايد و تصور مي كنيد كه همان شخصيت شماست. شما يك نقش خاص را اجرا كرده ايد و چنان با آن يكي شده ايد كه پذيرفتن نقشي ديگر دشوار مي شود. بايد از گذشته رها شويد و نقشي جديد را بپذيريد. پذيرفتن نقشهاي تازه خوب است. فكرش را بكنيد؛‌ فقط نقشي تازه، ‌نمايشي كه در آن بازي مي كنيد.

جوهر وجود شما شخصيت ندارد، ‌نقش ندارد و مي تواند همه نقشها را بازي كند. اين چيزي است كه درون را زيبا مي سازد. فقط يك هنر پيشه باشيد. هنرپيشه در يك فيلم يك نقش را بازي مي كند و در فيلمي ديگر نقشي ديگر را، صبح يك نقش دارد و شب يك نقش ديگر و از يك نقش به نقشي ديگر مي پردازد.

كل زندگي بايد چنين باشد. فرد بايد بتواند از نقشي  به نقشي ديگر بپردازد و در هيچ نقشي ثابت نماند. در اينصورت، احساس مي كنيد نوعي رهايي در شما پديدار مي شود و جوهر واقعي تان را درك خواهيد كرد. در غير اينصورت، هميشه در يك نقش محصور مي مانيد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه هجدهم شهریور 1386   توسط توحید   | 

171

 

مراقبه 17/6/:

 

روز:

تاریخ سرشار از سرگذشت پادشاهان و حکمرانان بزرگ است اما از بیدار شدگان کمتر اثری می توان یافت. تعداد بیدار شدگان انگشت شمار است، زیرا آنان در راهی گام گذاشتند که نیازمند تحولی بنیادین بود: تحول از نا خود آگاهی به خود آگاهی.

تو باید نا خودآگاهی ات را به خود آگاهی متحول سازی. وقتی ذره ای ناخود آگاهی در تو باقی نمانده باشد و سر شار از نور و انرزی باشی یک عارف می شوی، یک عارف واقعی.

 

شب:

عبادت چون یک گل و شادمانی چون بهار شکوفایی گلهاست. و با شکوفا شدن گلها رایحه ای بپا می خیزد. رایحه ای که در بند بود، رها می شود. آنگاه که عبادت بدون هیچ تلاشی بگونه ای طبیعی و خود بخود جاری شود، آنگاه که تو بدون هیچ دلیل معین شکر گزار شوی ... بودن تو کافیست، وجود داشتنت برای لحظه ای کوتاه کافیست ...

دست یافتن به آن رایحه، فتح اوج قله زندگی است. به کامروایی می رسی. خشنودی و رضایتی عمیق وجودت را فرا می گیرد. دیگر به خانه رسیده ای.

 

عشق آگاه

 

عشق لزوما به معناي رهايي نيست. البته بايد باشد. هميشه به ياد داشته باشيد كه اگر آگاهانه كسي را دوست داشته باشيد،‌آنگاه عشق،‌ بركت است.

عشق مي تواند به طرق مختلف مخرب باشد؛ زيرا عشق هميشه آگاهي نيست. مادران به فرزندان خود عشق مي ورزند و كل دنيا از اين بابت در رنج است: چون مادر به فرزندش عشق مي ورزد. از روان كاوها و روانپزشكها بپرسيد. به عقيده آنها رد هر روان پريشي را مي توان در رابطه فرزند- مادر يافت. بسياري از افرادي كه در ديوانه خانه ها بستري هستند، فقط از عشق رنج مي برند. همه عشق مي ورزند، اما عشق حتما آگاهانه نيست.

وقتي عشق همراه با آگاهي، شفقت و دلسوزي باشد، كيفيتي كاملا متفاوت به خود مي گيرد و شما را رهايي مي بخشد. كل وظيفه عشق رهايي بخشيدن است. عشق نه تنها در مورد رهايي سخن مي گويد، ‌بلكه مي كوشد شما را رهايي بخشد و تمام موانع راه رهايي را از ميان بردارد.

عشق مي تواند وجود داشته باشد واگر آگاه نباشد، ‌مخرب مي شود. عشق به تنهايي كافي نيست، در غير ايننصورت، دنيا كاملا بهشت شده بود. شما به همسرتان عشق مي ورزيد و همسرتان به شما عشق مي ورزد،‌ اما عاقبت چه مي شود؟ فقط تخريب. عشق شما اشكالي ندارد. اشكال در شماست. در ناخودآگاهتان چيزي وجود دارد كه از آن آگاه نيستيد.

نمي گويم از عشق اجتناب كنيد، ‌ولي عشق نبايد در مرحله نخست قرار گيرد. آگاهي بايد اول باشد و عشق مثل سايه آنرا دنبال كند.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه هفدهم شهریور 1386   توسط توحید   | 

170

 

مراقبه 16/6/:

 

روز :

تمامی پیامبران انساهایی ساکت بودند، اما همین که سکوت را ابراز کنید سکوت به واژگان تبدیل می شود و حقیقت را از دست می دهد.همساز شدن با کسی که سکوت پیشه کرده است تو را ساکت می سازد. فقط با نشستن در کنار مرشد، بدون انجام کاری، از جام حقیقت جرعه ای می نوشد. هیچ واژه ای گفته نمی شود. هیچ چیزی شنیده نمی شود اما شعله ای رد و بدل می شود.

دین همیشه از فراسوی وازه ها و فلسفه ها انتقال می یابد. تو باید با یک مرشد زنده و حقیقی ارتباط بر قرار کنی. مرشد زنده و حقیقی کسی است که سنت گرا نیست، سنت شکن است. سنت شکنی مرام مرشد حقیقی است.

و مرید مرشدی خاموش شدن یگانه راه چشیدن طعم واقعی دین و چنگ زدن به ریسمان آن است. آنگاه می توانی آنرا در درونت بجویی.

پس هرگاه سکوتی زنده را یافتی، جرعه ای از آنرا سر بکش. و یگانه راه سر کشیدن سکوت، کنار گذاشتن ذهن است، زیرا تو نمی توانی با سکوت جر و بحث کنی.

 

شب:

زندگی کنونی ما را نمی توان زندگی نامید. زندگی زمانی آغاز می شود که تو حرکت به بعدی فراسوی مرگ را آغاز کنی.

مراقبه، راهکار، وسیله و نردبانی است برای فرا رفتن از مرگ. کافیست نیم نگاهی به فراسوی مرگ بیندازی تا دریابی فقط جسم تو می میرد نه تو. فقط جسم تو متولد می شود نه تو.

اگر این را تجربه کنی، زندگی ات سراسر شادمانی می شود و در این شادمانی احساس می کنی هستی به تو خیر و برکت بخشیده است. آنگاه در تو بطور طبیعی و خود به خود احساس قدرشناسی ایجاد می شود. من این احساس قدر شناسی را عبادت می دانم. عبادت تو زمانی واقعی است که شادی و خیر و برکت آنرا تجربه کرده باشی. آنگاه تو بطور طبیعی شکرگزار می شوی. در برابر هستی سر تعظیم فرود می آوری.

 

غم

 

وقتي غمگين هستيد، واقعا غمگين شويد. در غم غرق شويد. چه كار ديگري مي توان كرد؟‌غم لازم است. غم بسيار آسايش بخش است؛ شب تاريكي كه شما را احاطه مي كند. در غم بخوابيد، آنرا بپذيريد. خواهيد ديد وقتي غم را مي پذيريد، ‌زيبا مي شود.

غم زشت است؛ زيرا از آن دوري مي كنيم. غم به تنهايي زشت نيست. وقتي آنرا مي پذيريد، مي بينيد كه چه زيباست و چه آسايس بخش، چه آرام و چه ساكت است، چيزي مي بخشد كه شادي نمي تواند.

غم عمق مي بخشد. شادي ارتفاع مي دهد. غم ريشه مي بخشد. شادي شاخه مي دهد. شادي مثل درختي است كه رو به آسمان رشد مي كند و غم مثل ريشه هايي است كه به عمق زمين مي رود. هردو لازمند. هرچه ارتفاع درخت بيشتر باشد، ريشه هايش بلند تر مي شوند. ريشه ها و شاخه ها باهم تناسب دارند و اين تعادل درخت است.

شما نمي توانيد تعادل ايجاد كنيد. تعادلي كه شما ايجاد مي كنيد، بي فايده است؛ تحميلي خواهد بود. تعادل به خودي خود ايجاد مي شود و پيشاپيش وجود داشته است. در واقع وقتي شاد هستيد، چنان هيجان زده مي شويد كه شادي خسته كننده مي شود. آيا مشاهده كرده ايد؟ قلب بلافاصله در مسير ديگري حركت مي كند، به شما استراحت مي دهد و آنرا بعنوان غم احساس مي كنيد. اين حال به شما آسايش مي بخشد، زيرا خيلي هيجان زده شده بوديد. غم داروست و خاصيت درماني دارد. مثل آن يك روز، سخت كار مي كنيد، شب به خواب عميق مي رويد و صبح دوباره سرحل مي شويد. بعد از غم، دوباره باطراوت مي شويد و آمادگي داريد تا دوباره هيجان زده شويد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  جمعه شانزدهم شهریور 1386   توسط توحید   | 

169

 

مراقبه 15/6/:

 

روز :

انقلاب، سیاسی است و عصیان ، روحانی. انقلاب انتقام است . همه چیز را به نابودی می کشاند و حکومت را تغییر می دهد. اما مردم کاملا نا آگاهند. هر کاری انجام دهند در نهایت به شکست می انجامد. انقلاب فرانسه به شکست انجامید. انقلاب روسیه و چین نیز به شکست انجامیدند.

و عصیان همیشه پیروز شده اما عصیان امری فردی است. ما در دنیا به عصیانگرانی بیشتر و انقلابیونی کمتر نیازمندیم.

انقلاب خشونت است و عصیان عدم خشونت. عصیان هیچ کاری با دنیای بیرون ندارد اما در همان حال دنیای بیرون را دگرگون می کند، زیرا اگر دنیای درون دگرگون شود، باعث دگرگونی هایی بسیار در دنیای بیرون می شود. اما این هدف نیست، یک پیامد است. حتی اگر فقط یک نفر دگرگون شود.

 

شب:

انسان در كابوس شبانه اي كه خود آفريده بسر مي برد و گرنه زندگي يك جشن و يك كارناوال شادي است كه هميشه به راه است. ما فقط بايد اندكي خاموش تر شويم، تا بتوانيم صداي آنرا بشنويم و همين كه كاملا خاموش شويم، نه فقط ساكت، بلكه خود سكوت مي شويم. نيست مي شويم. بخشي از آن هماهنگي جهاني مي شويم. اين پيوند ميان انسان با هستي و پيوند ميان جزء با كل است.

پس بمعناي ديگر ما براي نخستين بار هست مي شويم . قطره اي شبنم ناپديد اما تبديل به دريا مي شود. او يك بازنده نيست. چيزي را از دست نمي دهد. فقط چارچوبهاي كوچكش را كه ديگر به دردش نمي خورند را از دست مي دهد. در حقيقت همين چار چوب ها بودند كه مشكل مي آفريدند. او را در ترسي هميشگي از اين كه با طلوع خورشيد ناپديد خواهد شد، نگاه مي داشتند.

با فرا رفتن از چار چوبهاي خود، از مرگ نيز فراتر مي روي. جاودان و بي كران مي شوي .تو فقط به گوشي شنوا و قلبي پذيرا نياز داري و مراقبه آن گوش و قلب را مي آفريند.

 

متون

 

متون نظري و فلسفه هاي بيشماري وجود دارد، اما همه آنها ذهن مردم نادان را مشغول نگه مي دارند و براي جوينده واقعي منظور نشده اند.

آنچه مي گويم قطعا زنده، تازه، باطراوت و جوان است و به هيچ وجه سنتي نيست؛ پديده اي كاملا متفاوت است. بايد متفاوت باشد؛‌ زيرا متوني كه سه هزار سال پيش نوشته شده اند، براي مردم آن دوران منظور شده اند. آن روان شناسي، ديگر براي دنياي امروز موثر نيست. آن متون با مردم آن زمان مطابقت داشتند و براي شما نوشته نشده اند. فاصله اي به اندازه سه، چهار، پنج هزار سال ميان شماو آن متون فاصله است. اتكا به آنها بيهوده است؛ درست مثل اينكه كسي فيزيك مي خواند در حد نيوتن متوقف شود و هرگز به سراغ انيشتين نرود.

متون كهن با مردم زنده، ارتباطي برقرار نمي كنند. آنها نمي توانند رشد كنند. به همين دليل در ايام قديم، اساتيد اصرار داشتند كه سخنان آنها نبايد نوشته شود. اساتيد پيام خود را به شاگردانشان مي دادند و شاگردان در دنيايي متفاوت زندگي مي كردند. ممكن بود اساتيد بميرند و شاگردانشان چيز ديگري تعليم مي دادند. ممكن بود شاگردان تغييرات بسياري ايجاد كنند؛ زيرا مردم وموقعيتها تغيير مي كنند.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386   توسط توحید   | 

168

 

مراقبه 14/6/:

 

روز :

در طول قرنها این راز آشکار شده که سکوت ضروری ترین نیاز است اما مردم با خیال اینکه سکوت پیشه کردن در دنیا کاری نا ممکن است ترک دنیا گفته اند. این نتیجه گیری و استدلال نادرست است، زیرا سکوت هیچ کاری بدنیایی بیرون  ندارد، بلکه امری درونی است. تو می توانی سکوت را در همه جا پرورش دهی. اگر به قله کوهها پناه ببری، ذهن تو همان ذهن خواهد بود. ذهن در دیر، در بیابان یا در کوه، بیشتر از محلهای عمومی و زندگی عادی خود نمایی خواهد کرد.

مردمانی وجود دارند که ساکت بودن را دوست دارند اما دوست داشتن کافی نیست – عشق به کار آید. دوست داشتن ولرم و کم حرارت است. عشق به این معناست که تو با تمام وجود در گیر هستی. عشق یعنی این که پای مرگ و زندگی در میان است. عشق یعنی شدت و حرارت.

و موهبت گران بهای زندگی فقط از آن کسانی می شود که آماده اند تمام وجودشان را صرف رسیدن به هدف بکنند، چه آن هدف سکوت باشد چه آزادی چه حقیقت. فرقی نمی کند که هدف چیست. برای دست یافتن به چیزهای باارزش باید که عشق پیشه کنی!

 

شب:

ما چیزی برای عرضه به هستی نداریم اما می توانیم سازهایی زیبا بنوازیم. می توانیم همه زندگی را به رقص و پایکوبی، آواز و ترانه و جشن و ضیافت تبدیل کنیم- و این یگانه چیزی است که می توانیم به هستی عرضه کنیم.

چیدن گل از درخت و تقدیم آن به هستی کاری احمقانه است، زیرا گلها از آن درخت اند نه از آن تو. در حقیقت، درخت آنها را پیشاپیش به هستی تقدیم کرده است. آنها روی درخت زنده بودند و تو آنها را کشته ای. زیبایی اشان را از بین برده ای. تو داری لاشه هایی بی جان به هستی تقدیم می کنی.

تو نمی توانی کلام مسیح را به هستی تقدیم کنی. آنها کلام مسیح و آواز و ترانه او هستند. کلام مسیح زیباست اما متعلق به تو نیست. امضای تو را پیش پای خود ندارد. همه اینها عاریتی هستند.

رویکرد من به هستی این است هر کس باید آگاهی خود را به درختی پر گل شکوفا کند. هر کس باید به مرحله شکوفایی برسد. البته گلهای شکوفا شده انسان شبیه گلهای درختان نخواهند بود. شبیه گل سرخ، گل نیلوفر یا گل همیشه بهار نخواهند بود. گلهای شکوفا شده انسان، گلهای عشق، آزادی و شادمانی خواهند بود. کیفیتی برتر خواهند داشت.

و وقتی تو شادمانی، عشق و آواز و ترانه ات را به هستی تقدیم کنی، حیران خواهی شد که هر قدر بیشتر می دهی بیشتر دریافت می کنی. میلیون ها بار بیشتر به تو باز می گردد.

 

خواب زمستاني

 

گاهي دم تان سرد است و گاهي نه. از اين موضوع مشكل نسازيد. وقتي سرد هستيد، سرد باقي بمانيد. در مورد آن احساس گناه نكنيد.

لازم نيست بيست و چهار ساعت روز گرم و صميمي باشيد. اين حالت خسته كننده مي شود. هركس نيازمند كمي استراحت است. وقتي سرد هستيد، انرژي به درون مي رود. وقتي گرم و صميمي هستيد، انرژي به بيرون حركت مي كند. البته ديگران دوست دارند هميشه گرم باشيد؛ چون انرژي شما به طرف آنها مي رود. وقتي سرد هستيد، انرژي تان به سوي آنها نمي رود. پس حس مي كنند به آنها توهين شده است و به شما مي گويند كه سرد و بي تفاوت هستيد. اما تصميم گرفتن برعهده شماست.

در ان لحظات سردي و بي تفاوتي، ‌به خواب زمستاني – به درون- مي رويد. اينها لحظات تعمق هستند. پيشنهاد مي كنم وقتي سرد هستيد در را به روي هر رابطه اي ببنديد و با ديگران معاشرت نكنيد. به خانه برويد و مراقبه بپردازيد. آن موقع، زمان درست مراقبه و اتصال است. در حاليكه انرژي تان به درون مي رود، شما هم با آن به درون وجودتان مي رويد. آنجا ديگر جنگي در ميان نخواهد بود و مي توانيد با جريان جاري شويد. وقتي احساس گرمي و دوستي مي كنيد، بيرون رويد. مراقبه را فراموش كنيد و به همه چيز و همه كس مهر و عشقي بي چشمداشت بورزيد. از هر دو حالت استفاده كنيد ونگران نباشيد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386   توسط توحید   | 

167

 

مراقبه 13/6/:

 

روز :

سکوت، تجربه بی همتای زندگی است. زندگی بسیار پر سر و صداست. در بیرون سر و صداست. در درون سر و صداست و این سر و صداها برای دیوانه کردن هر انسانی کافیست. آنها همه دنیا را به جنون کشانده اند.

تو باید سر و صدای درونت را خاموش کنی. مهار سر و صدای بیرون از توان ما خارج است و نیازی هم به این کار نیست. اما می توانیم سر و صدای درون را خاموش کنیم. همین که سر و صدای درون فرو نشیند و سکوت حاکم شود، سر و صدای بیرون دیگر مشکلی نخواهد آفرید. می توانی از سر و صدای بیرون لذت ببری. می توانی بدون هیچ درد سری با آن بسر بری.

شنیدن سکوت درون، تجربه ای یگانه و بی همتا ست. هیچ تجربه ای دیگری نمی توان یافت که تا آن اندازه ارزشمند باشد، زیرا از پی این تجربه، دیگر تجارب زندگی می آیند.

سکوت ستون بنیادین معبد دین است.

بدون سکوت، هیچ حقیقت و آزادی و هیچ خدایی وجود نخواهد داشت. با سکوت، ناگهان چیزهایی که قبلا وجود نداشتند به وجود می آیند و چیزهایی که وجود داشتند دیگر وجود نخواهند داشت – نگاه تو عوض شده، دور نمای تو تغییر یافته است. سکوت تو را به شناخت نا شناختنی قادر می سازد. این یگانگی سکوت است.

 

شب:

مراقبه تو را از موسیقی شور انگیز هستی آگاه می سازد: موسیقی دنیای بیرون و موسیقی دنیای درون. این موسیقی همیشه هست اما ما هشیار و بیدار نیستیم. از این رو آنرا نمی شنویم و گرنه هستی جز موسیقی نیست. این موسیقی را عارفان خدا می خوانند. خدا نه یک شخص، بلکه نهایت آهنگ هستی است. یک همنوازی است. همه چیز با هم هماهنگ است. درختان با زمین هماهنگ هستند، زمین با باد، باد با آسمان، آسمان با ستارگان و الی آخر، هیچ سلسله مراتبی وجود ندارد. حتی برگی علف نیز به اندازه بزرگترین ستاره با اهمیت است. هر دوی آنها در هم نوازی هستی مشارکت دارند.هر دو آنرا غنی و پر بار می سازند.

 

مشاركت

 

فقط زمانيكه مشاركت كنيد، مي توانيد چيزهاي خاصي را بشناسيد.

وقتي بيرون هستيد، ‌فقط چيزهاي ظاهري را مي توانيد بشناسيد، ‌اما چه بر درون فرد مي رود؟ كسي گريه مي كند و اشك مي ريزد و شما او را نگاه مي كنيد. در قلب او چه مي گذرد؟ چرا گريه مي كند؟ حتي تفسير آن هم دشوار است. شايد از روي بدبختي گريه مي  كند؟ حتي تفسير آن هم دشوار است. شايد از روي بدبختي گريه مي كند. شايد غمگين است و شايد خشمگين و يا حتي شايد از روي شادي و شكرگزاري اشك مي ريزد.

اشك فقط اشك است. از لحاظ شميايي نمي توان اشك را تجربه كرد تا معلوم شود از روي شكرگزاري است،‌از روي سرور است يا از روي فلاكت. همه اشكها يك تركيب دارند. تركيب شيميايي آنها فرقي نمي كند و ظاهر يكساني هم دارند. به هيچ وجه نمي توان از بيرون نتيجه گيري كرد. نمي توان كسي را دقيق و كامل مشاهده كرد. مردم را از درون مي توان شناخت. يعني خود شما بايد با آن اشكها آشنا باشيد. در غير اينصورت آنها را نخواهيد شناخت. با مشاهده، مطالب زيادي مي توان آموخت. مشاهده خوب است، اما در مقايسه با مشاركت كردن، هيچ است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386   توسط توحید   | 

166

 

مراقبه 12/6/:

 

روز :

 

   ما با نيرويي عظيم به دنيا مي آييم اما اين نيرو نهان است و احتمال دارد بدون اينكه از آن آگاه شويم بميريم. اگر آگاهانه و هشيارانه حركت نكنيم ممكن است هدف را از دست بدهيم. اگر همچون پر كاهي در مسير باد و همچون تكه چوبي در جريان رودخانه شناور شويم، اگر منتظر ياري بخت و تصادف باشيم، به احتمال فراوان به هدف دست نخواهيم يافت.

   به همين دليل است كه بسياري از مردم در بدبختي به سر مي برند. بدبختي مردم عامل بيروني ندارد، بلكه ريشه آن در دور شدن آنان از هدف است. همه احساس مي كنند چيزي كم است اما براستي نمي دانند كه آن چيست. ولي يك چيز مسلم است: همه بذري را كه رشد نيافته و هنوز شكوفا نشده است با خود حمل مي كنند.

   سر نوشت بذر، بدبخت ماندن است. فقط يك گل مي تواند در  باد و باران و خورشيد به رقص شادي در آيد. فقط يك گل با هستي راحت است. بذر نمي تواند احساس راحتي كند، زيرا بسته و ناشكفته است و هچ تماس و ارتباطي ندارد. نه از ماه چيزي مي داند نه از خورشيد و نه از ستارگان. اسمي از آنها به گوشش نخورده است. اما در جايي از ژرفاي وجودش اشتياقي شديد براي دانستن وجود دارد.

   تو فقط نيازمند تيز هوشي هستي. ساكت، هشيار و مراقبه گر شو تا هوشت فوران كند. تا بذر وجودت روزي از هم بشكفد. آن روز بزرگترين روز شادماني است، روزي  كه بذر گلهاي وجود تو شكوفا شوند، بهار وجودت از راه مي رسد و تو يك باغ پر گل مي شوي.

 

شب:

   راه رسيدن به خدا جشن گرفتن زندگي است. رقص كنان، آواز خوانان و خنده كنان در راه خدا گام بگذار.

   به زندگي بنگر! اگر اين زندگي آفريده خدا و تجلي وجود اوست، پس خدا كسي است كه در رقص شادي است. سرشار از گل و رايحه، سرشار از آواز و ترانه، آفريننده، با احساس و سر شار از موسيقي است ... اگر اين زندگي مدرك اثبات وجود خداست – غير از اين زندگي هيچ مدرك ديگري براي اثبات خدا وجود ندارد – پس ممكن نيست خداوند عبوس و سخت گير باشد.

  

نيرو

 

مي توان به داشتن پناه و حامي وابسته شد، اما اين كار نيرويي به شما نمي بخشد.  نيرو و قدرت زماني نصيب كسي مي شود كه با موقعيتهايي دشوار رودررو مي شود.

در گذشته، مردم به ديرها، ‌كوه هاي هيماليا و غارهاي دوردست پناه مي بردند و آنجا به آرامشي خاص مي رسيدند،‌ اما آن نوع آرامش سطحي بود. هروقت كه اين مردم به دنيا بازمي گشتند، آرامش شان را از دست مي دادند. آرامش آنها بسيار شكننده بود؛ بطوريكه از  دنيا مي ترسيدند. گوشه انزواي آنها نوعي گريز بود، نه رشد.

ياد بگيريد كه تنها باشيد، اما هرگز به تنهايي تان وابسته نشويد. هميشه توان ارتباط با ديگرن را داشته باشيد. بياموزيد مدي تيشن و مراقبه كنيد، اما چنان افراط نكنيد كه نتوانيد عشق بورزيد. خاموش، آرام و ساكت باشيد، اما نسبت به اين آرامش و خاموشي وسواس نداشته باشيد. در غير اينصورت، نمي توانيد با دنيا مواجه شويد.

آرام بودن هنگام تنهايي آسان است، اما وقتي كه با مردم هستيد،‌ به سختي مي توانيد ساكت و آرام بمانيد. بايد با آنچه دشوار است، برخورد كنيد. وقتي قادر شديد در حضور ديگران هم آرام و خاموش باشيد، به هدف رسيده ايد و آنگاه آرامش تان را هيچ چيز در هم نمي ريزد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386   توسط توحید   | 

165

 

مراقبه 11/6/:

 

روز :

   از نگاه من انسان نوين بايد قادر عشق ورزيدن باشد. او نبايد در ديري اقامت گزيند. بايد در مكانهاي عمومي و تجاري حضور داشته باشد و در عين حال بتواند از تمام مال پرستيها، دل بستگيها، وابستگيها و حسادت ورزيها دوري گزيند. اين كار شدني است، زيرا من موفق به انجام آن شده ام. پس تو هم مي تواني. من هرگز چيزي را كه خودم تجربه نكرده ام بيان نمي كنم. هميشه از روي تجربه سخن مي گويم .

   داستاني آموزنده درباره مرشدي صوفي منش وجود دارد كه مي خواهم با تو در ميان بگذارم. روزي زني در حاليكه فرزند خردسالش را به دنبال مي كشيد نزد آن مرشد رفت و گفت: از دست اين بچه جانم به لب رسيده، زيرا شيريني زياد مي خورد. هميشه نگران آن هستم كه مبادا بيمار شود يا دندانهايش بپوسد. خواهش مي كنم شما براي او كاري بكنيد. اگر شما او را نصيحت كنيد به حرفهايتان گوش خواهد كرد.

   مرشد نگاهي به پسر بچه انداخت و سپس به آن زن گفت: برو هفته اي ديگر بيا. آن زن بسيار متعجب شد، زيرا او بارها به ديدار مرشد رفته بود و پرسشهاي بسيار دشوار در مورد زندگي، مرگ، تناسخ، بهشت و جهنم داشت و مرشد بي درنگ به آنها پاسخ داده بود. اما اكنون بابت انجام كاري كوچك و گفتن چند كلمه ساده يك هفته وقت مي خواست! سپس با خود انديشيد اين مرشدهاي صوفي منش كمي خل هستند. ممكن است كاسه اي زير نيم كاسه باشد. چاره اي جز يك هفته صبر كردن ندارم. آنها هفته ديگر سراغ مرشد آمدند اما مرشد گفت: خيلي متاسفم. برويد و دو هفته ديگر باز گرديد. من هنوز آماده نيستم. حتي آن كودك خردسال نيز از گفته مرشد متاسف شد.

   دو هفته بعد آنها دوباره بازگشتند اينبار مرشد رو به آن كودك كرد و گفت: " تو مي تواني از عهده اش برآيي " پسر بچه پرسيد : ولي تو چرا براي گفتن اين، سه هفته وقت صرف كردي؟ مرشد پاسخ داد: من خودم هم شيريني زياد دوست دارم. بنابراين نخست بايد در مورد خودم آزمايش مي كردم كه آيا مي توانم از اين عادت دست بكشم يا نه. و گرنه چطور مي توانستم آنرا به تو توصيه كنم؟ چنين كاري درست نبود. اما اكنون مي دانم كه ترك اين عادت كاري سخت ولي شدني است.

   پسر بچه از اين كار مرشد خيلي خوشش آمد ... اما مادرش گفت: تو مي توانستي اين را از اول بگويي، لازم نبود آنرا ثابت كني. مرشد در جواب گفت: من نمي توانم چيزي را كه خودم تجربه نكرده ام به ديگران توصيه كنم. وقتي تو چيزي را بگويي كه خود تجربه نكرده اي، حقيقتي در آن نهان نيست. سپس رو به پسر بچه كرد و گفت: وقتي مطلبي را از روي تجربه بيان مي كني به دل مي نشيند. من اين را فهميدم به عمق چشمان تو نگريستم و احساس كردم كه مي تواني از عهده آن بر آيي. من پير مردي نحيف هستم و انجام اين كار سه هفته برايم زمان برد. اما تو جوان هستي و مي تواني يك روزه موفق شوي.

شب:

   در زندگي بايد خوش بود. بايد لحظه لحظه هاي زندگي را بايد با شادي سپري كرد. خداوند اين زندگي را آفريده است و بنظر نمي رسد كه خدا يك مرتاض باشد و گرنه اين گلها و رنگين كمان و پروانه ها براي چه وجود دارند ؟

   خدا عشق است. يك آفرينش گر. او عاشق رشد و جستجو گري است. به كسانيكه با اتكا به خود رشد مي يابند، بسيار علاقمند است. مي پذيرد كه آنان ممكن است گاهي به بيراهه روند و گرنه نمي توانند رشد يابند. مي پذيرد كه آنان ممكن است اشتباه كنند، زيرا هيچكس بدون اشتباه كرن قادر به آموختن نيست. خدا، كسي است كه دوستدار هستي و زندگي است و گرنه او جهان را نمي آفريد.

   تو بايد نوع تازه اي از دينداري را بياموزي. آن دينداري كه مي تواند تو را به رقص و آواز در آورد و جشني بر پا كند.

 

وحشي

 

عشق وحشي است. لحظه اي كه بخواهيد آنرا اهلي كنيد،‌ نابودش مي كنيد. عشق گردباد آزادي، ‌خودانگيختگي و خودسري است.

نمي توان عشق را اداره و كنترل كرد. وقتي عشق كنترل شود، مي ميرد. عشق را وقتي مي توان كنترل كرد كه قبلا آنرا كشته باشيد. اگر عشق زنده باشد، شما را كنترل مي كند و به تسخير در مي آورد. شما در آن غرق مي شويد؛‌ زيرا بزرگتر از شماست؛ ‌پهناورتر، مقدس تر و اساسي تر.

خدا هم همين گونه است. همانطور كه عشق به سراغتان مي آيد، خدا هم همانگونه به سراغتان مي آيد. خدا خودسرتر از عشق است. خدا را نمي توان به جايي خاص محدود و محصور كرد.

اگر مي خواهيد خدا پيدا كنيد، بايد در معرض انرژي وحشي زندگي باشيد. عشق فقط يك چشم انداز است؛‌ آغاز سفر است. خدا اوج اين سفر است. خدا چون گردباد مي آيد و شما را ريشه كن مي كند. شما را تسخير مي كند. شما را قطعه قطعه مي كند، مي كشد و از نو حيات مي بخشد. خدا صليب و در عين حال رستاخيز است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه یازدهم شهریور 1386   توسط توحید   | 

164

 

مراقبه 10/6/:

 

روز :

   مسئله، رفتن به بهشت نيست. آموختن هنر بودن در بهشت است، در هر جا كه باشي. بايد عصاره لحظه اكنون را در بر گرفت.

   فقط عصيانگران مي دانند زندگي چيست و خدا چيست، زيرا خدا هسته زندگي است. در حقيقت، خدا و زندگي مترادفند.

 

شب:

   خرد يك ترانه است. خرد جدي بودن نيست، بازيگوش بودن است. غمگين بودن نيست، جشن بر پا كردن است. و تا زمانيكه خرد ترانه نشود. حقيقت نيست دانش است. دانش محض، تظاهر به خردمندي است. اما خرد واقعي كه مي تواند يك ترانه شود، از راه ترانه زاده مي شود. هيچ راهي ديگر غير از اين نيست.

 

كيمياي عشق

 

عشق، الهي است. اگر چيزي در زمين الهي باشد،‌آن عشق است و عشق هر چيز ديگري را هم الهي مي كند.

عشق كيمياي حقيق زندگي است؛ ‌زيرا هر فلزي را به طلا تبديل مي كند. در تمام فرهنگها به قصه هايي از اين دست بر مي خوريم كه در آن، كسي قورباغه اي را مي بوسد و قورباغه به يك شاهزاده تبديل مي شود. قورباغه منتظر آمدن عشق و دگرگون شدن خود بود.

عشق متحول مي كند؛ اين پيام تمام آن قصه هاست. قصه ها زيبا هستند؛‌ نمادين و معنادار. فقط عشق است كه حيوان را به انسان تبديل مي كند. در غير اينصورت،‌تفاوتي ميان انسان و حيوان نيست. تنها تفاوت ممكن، عشق است. هرچه بيشتر با عشق و بعنوان عشق زندگي كنيد، انسانيت بيشتري در شما متولد مي شود. آنگاه فراتر از حيوانات و حتي انسانهاي ديگر مي شويد. ديگر الهي مي شويد. رشد بشري در واقع، رشد عشق است. بدون عشق ما حيوانيم و با عشق انسان هستيم. وقتي عشق حالت طبيعي ما شود، آنگاه الهي مي شويم.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه دهم شهریور 1386   توسط توحید   | 

163

 

مراقبه 9/6/:

 

روز :

در طول قرنها بارها و بارها ثابت شده كه اگر در دهكده اي با هزار نفر جمعيت فقط يك نفر مراقبه گر وقعي وجود داشته ياشد، همه مردم آن دهكده متحول مي شوند.

   بشر نه به كمك اكثريتي بزرگ، بلكه به كمك عده اي اندك چون محمد (ص)،مسيح، بودا و ...به اين نقطه رسيده است. فقط به كمك اين انسانهاي اندك و اين ارواح بيدار شده گامهايي بلند برداشته است.

   اما اگر هزاران نفر بيدار شوند، همه بشريت جهشي بزرگ انجام خواهد داد. اين همان چيزي است كه سرآغاز انسان جديد ناميده مي شود.

   انسان جديد مي بايست با عشقي در قلبش، با نوري در روحش، با هوش و با خرد و با آگاهي بپاخيزد و همه عالم را به بهشت تبديل سازد. در واقع اين معجزه امروز ممكن است. انسان معاصر ديگر كودك نيست، بلكه بالغ شده است.

   اما تلاشي فراوان لازم است. تو بايد تمام انرژي ات را صرف دوباره متولد شدن كني و اين نه فقط تولد دوباره تو، بلكه كمكي به حال همه بشريت خواهد بود. در واقع خدمت واقعي به مردم همين است.

 

شب:

   من مروج رقص، آواز، عشق و خنده هستم. مي خواهم كه همه عالم را از خنده، از موسيقي، از شعر، از نقاشي، از آفرينندگي و از حساسيتي بيشتر آكنده سازم. و هر قدر كسي حساس تر شود ديندارتر مي شود. هر قدر كسي آفريننده تر شود، به آفريينده هستي نزديكتر مي شود پس در زندگي خوش و خرم باش، اين را به خاطر داشته باش، اين پيام من به توست.

  

آسيب ديدن

 

ميليونها نفر تصميم گرفته اند كه حساس نباشند. پوست آنها كلفت شده است تا ديگران به آنها آسيب نرسانند، اما اين تصميم بهاي سنگيني دارد. هيچكس نمي تواند به آنها آسيب رساند. در عين حال هيچكس هم نمي تواند آنها را شاد كند.

وقتي باز مي شويد،‌ دو چيز در دسترستان قرار مي گيرد. گاهي هوا ابري است و گاهي آفتابي، اما اگر در غارتان محبوس بمانيد، ‌ديگر نه ابر وجود خواهد داشت،‌ نه آفتاب. بهتر است از غار بيرون بياييد و در آفتاب برقصيد و گاهي با ابرها غمگين شويد. گاهي باد ها مي آيند. وقتي ازغار بيرون بياييد، ‌همه چيز امكانپذير است و يكي از اين امكانات،‌آن است كه ديگران مي توانند به شما آسيب برسانند ... ولي اين فقط يكي از احتمالات است.

خيلي به آن فكر نكنيد. در غير اينصورت دوباره بسته مي شويد. ميليونها امكان وجود دارد. اگر به آنها فكر كنيد، شاد تر و پر مهرتر خواهيد شد و آزادتر خواهد بود. مردم هم آزادتر خواهند بود. به اين ترتيب قاد خواهيد بود جشن بگريد و بخنديد. هزار و يك احتمال وجود دارد. چرا فقط اين احتمال را انتخاب كنيد كه مردم به شما آسيب خواهند رساند.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  جمعه نهم شهریور 1386   توسط توحید   | 

162

 

مراقبه 8/6/:

 

روز :

   بدن زيباست. بدن يك عبادتگاه است. اما بدن زماني زيبا نيست كه بداني تو بدن نيستي . اگر از بدن هويت بگيري، زشت مي شود به زندان تو تبديل مي شود نه به عبادتگاه تو.

   اگر بداني من بدن نيستم، بلكه بدن ميزبان من است، آنگاه بدن عبادتگاه تو مي شود. عبادتگاهي كه زيبا، جذاب و مقدس است . اگر اين موضوع را فراموش كني به اين انديشه مي افتي كه من بدن هستم، همانگونه كه ميليونها نفر اينگونه مي انديشند. نود و نه رصد مردم خود را جسم و بدن مي پندارند. هرگاه به اين شناخت برسي كه هرچه در بدن رخ مي دهد هيچ ربطي به هويت تو ندارد، چنان ازاد و رها مي شوي كه احساس سبكباري و بي وزني به تو دست مي دهد كه اين احساس بي وزني اساسي ترين برآيند مراقبه است.

   مراقبه يعني هنر شاهد بودن. و روزيكه آگاه شوي، من نه بدن هستم نه ذهن، به خانه مي رسي . در مي يابي كه كيستي.

   هويت گرفتن از بدن با هويت گرفتن از مرگ،از پيري و بيماري مترادف است. وقتي ديگر از بدن هويت نگيري و آگاه شوي، كه من از بدن جدا هستم ،من اگاهي ام . بي درنگ از بيماري، از پيري و از مرگ رها مي شوي. آنها در بدن  تو حادث مي شوند اما تو شاهدي بر آنهايي. تماشاگري بيش نيستي. آنها به تو كاري ندارند.

 

شب:

   بدنيا و زندگي بسيار علاقه مند باش و آنرا دوست بدار، با باد به رقص در آييد! در زير باران برقصيد! با درختان برقص در آييد تا دريابيد كه دين فقط آن نوشته هاي كتاب مقدس نيست، بلكه در سر تا سر هستي گسترده شده است. دين چيزي مرده و بي روح نيست بلكه بسيار سر زنده است و تو براي تماس با آن بايد سر زنده باشي. آنگاه كه شادي تو به اوج خود برسد، با هستي تماس مي يابي.

 

تسليم

 

شما در عمق وجودتان دوست داريد كاملا تسليم شويد؛ بطوريكه همه نگرانيها حل شوند و بتوانيد آسوده باشيد، اما مي ترسيد. همه از تسليم شدن مي ترسند.

معمولا تصور مي كنيم كسي هستيم، در حاليكه هيچ هستيم. تنها چيزي كه بايد تسليم كنيم، نفس كاذب است؛ يعني باور به اينكه كسي هستيم. اين باور افسانه اي بيش نيست. وقتي افسانه را رها كنيد، واقعي مي شويد. وقتي چيزي را كه واقعا نداريد، رها مي كنيد، همان كه هستيد، مي شويد. ما به نفسمان وابسته مي مانيم؛‌ زيرا تمام عمر تعليم ديده ايم كه مستقل باشيم. تمام عمر تعليم ديده ايم و برنامه ريزي شده ايم كه بجنگيم؛‌ گويي كل زندگي چيزي جز ستيز براي بقا نيست.

زندگي را فقط وقتي تسليم شديذ، مي توانيد بشناسيد. آنگاه دست از جنگيدن بر مي داريد و لذت مي بريد. در غرب، مفهوم نفس بسيا رقوي است و همه سعي دارند بر چيزي غلبه كنند. مردم حتي از غلبه بر طبيعت حرف مي زنند. در حالي كه اين حرف كاملا احمقانه است. ما قسمتي از طبيعت هستيم. چگونه مي توانيم بر آن غلبه كنيم؟ مي توانيم آنرا نابود كنيم، اما نمي توانيم بر آن غلبه كنيم. به اين ترتيب است كه كل طبيعت به تدريج نابود مي شود و محيط زيست در هم مي ريزد.

چيزي وجود ندارد كه بتوان بر آن غلبه كرد. در حقيقت،‌ بايد با طبيعت و در طبيعت حركت كرد و به طبيعت اجازه داد تا وجود داشته باشد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه هشتم شهریور 1386   توسط توحید   | 

161

 

مراقبه 7/6/:

 

روز :

   همه ما سنگ بدنیا می آییم و باید به گل سرخ دگرگون شویم.سنگ توانایی تبدیل شدن به گل سرخ را داراست. این کار در ظاهر ناممکن است اما فقط در ظاهر اینگونه است. بارها چنین شده و برای تو نیز امکان پذیر است. اگر برای مسیح چنین شده می تواند برای تو نیز چنین شود.

   هرکس سنگ بدنیا می آید اما اندک کسانی می کوشند از این فرصت بهترین استفاده را بکنند و به گل سرخ تبدیل شوند. بیشتر مردم همچون سنگ، سنگهایی غلتان زندگی می کنند. همراه با رودخانه به اینجا و آنجا می روند و هیچ خزه ای نمی اندوزند. سنگ بدنیا می آیند و سنگ می میرند.

   تا زمانیکه یک گل سرخ نشوی، در زندگی ات اتفاقی رخ نخواهد داد.

 

شب:

 

   اگر بتوانی خنده و عشق شوي ديگر به هيچ عبادتي احتياج نداري. آنكاه پيشاپيش، قدم به بارگاه الهی می گذاری. من هرگز ندیده ام که انسان غمگین به بارگاه خدا وارد شود. یگانه راه بسوی پروردگار، راه رقصیدن است. ÷س بیاموز برقصی، آواز بخوانی، زندگی را جشن بگیری و شاد باشی تا خدا را در همه جا بیابی. اگر چنینی کنی هر عمل تو الهی می شود. عادی، خارق العاده، مقدس و معنوی می شود. همه زندگی چنان از خدا سرشار می شود که دیگر پروای خدایی در بالای آسمان را در سر نخواهی داشت. هر جا باشی، خدا تو را فرا می گیرد. همیشه در زمینی مقدس و الهی گام بر می داری. هر سنگی برای تو اندرزی خواهد داشت و هر صخره ای برایت یک کتاب آسمانی خواهد بود.

   تو فقط به یک قلب، به قلبی که در رقص است نیاز داری تا ببینی، تا احساس کنی، تا باشی !!

 

استقلال

 

كسي كه مي گويد: «‌علي رغم هرچه اتفاق بيفتد، شاد خواهم ماند و در هر شرايطي، ‌راهي براي شاد شدن پيدا خواهم كرد»‌، ‌فردي مستقل است.

هيچ سياستي موثر نخواهد بود. هيچ تغييري در وضعيت دنياي بيرون تفاوتي ايجاد نخواهد كرد. فرد مستقل،‌ خواه فقير يا غني، خواه گدا يا پادشاه، در هر حال يكسان مي ماند و شرايط دروني اش تغيير نمي كند.

هدف تمام مدي تيشن ها رسيدن به آرامش و خاموشي بي قيد و شرط است. در آنصورت، اين آرامش به شما تعلق مي يابد. آنگاه هر اتفاقي كه روي دهد، شما شاد خواهيد ماند. خواست تان را كنار بگذاريد تا ببينيد همه چيزهايي كه طلب مي كرديد، به خودي خود اتفاق مي افتند. ناگهان همه چيز به نرمي شروع به حركت مي كند. همه چيز با هم هماهنگ مي شود.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه هفتم شهریور 1386   توسط توحید   | 

160

 

مراقبه 6/6/:

 

روز :

   زندگي يك هنر است . نبايد زندگي را ساده بينگاري. به دنيا آمدن همان زندگي نيست. بدنياآمدن فقط يك فرصت است. تو بايد خودسازي كني. بايد هزاران چيز را از وجودت بيرون بريزي. بايد آزمندي، خشم ، شهوت و .... را دور بريزي.

    تا زمانيكه آنها را دور نريزي و از وجودت نزدايي.... آنها چون علفهاي هرز هستند.

    وجود ما را انبوهي از علفهاي هرز فرا گرفته. بايد تمام خاك را عوض كنيم تا گلهاي سرخ سر بر آورند. و و قتي گلهاي سرخ وجودت شكوفا شوند، زندگي ات طراوت مي يابد و زيبا و برازنده مي شود. آنگاه چيزي را در اختيار خواهي داشت كه به خدا عرضه كني و گرنه به خدا چه مي خواهي بدهي؟

 

شب:

   نخستين گام راه حقيقت ، خندان بودن و به رقص درآمدن درژرفاي وجود است. بايد تمام مانعها را از راه اين رقص برداري. بايد تمام چيزهايي را كه از تبديل شدن زندگي به جشن شادي جلوگيري مي كنند دور بريزي.

   و ما دروجود خود بارهايي را حمل مي كنيم كه ضد شادماني است. دينداري با عبوس بودن مترادف گشته است. انسانهاي ديندار بسيار غمگين بنظر مي رسند. انگار كه خنديدن گناه است. نمي توانند آواز بخوانند. نمي توانند برقصند. نمي توانند شادي كنند. از زندگي گريزانند.

   اين راه رسيدن به حقيقت نيست !

   زندگي را دوست بدار. چيزهاي كوچك زندگي، چيزهاي بسيار كوچك زندگي را دوست بدار: خوردن، راه رفتن، خوابيدن. فعاليتهاي معمولي زندگي را به شادماني تبديل ساز. آنها را با چنان شوري به انجام برسان كه به رقص دگرگون شوند.

   آنگاه حقيقت دور نخواهد بود. لحظه به لحظه به حقيقت نزديك خواهي شد. همين كه شادي در وجودت فوران كند، حقيقت در تو فرود مي آيد. و حقيقت رهايي بخش است.

 

علاقه و اكراه

 

روزي كه تصميم بگيريد چيزهايي را كه دوست داريد، طلب نكنيد و در عوض، چيزهايي را كه اتفاق مي افتد، دوست داشته باشيد، آنروز بالغ شده ايد.

ما هميشه مي توانيم آنچه را كه دوست داريم، بخواهيم و طلب كنيم، اما اين كار ما را فلاكت زده و بيچاره مي كند؛ زيرا دنيا مطابق آنچه ما دوست داريم يا دوست نداريم، نمي گردد. تضميني نيست كه آنچه را شما مي خواهيد، زندگي هم بخواهد. احتمال دارد زندگي به سوي چيز ديگري مقدر شده باشد كه شما اصلا از آن آگاه نباشيد.

وقتي چيزي كه دوست داريد،‌ پيش مي آيد، باز هم چندان شاد نخواهيد بود؛ زيرا هرچه را مي خواهيم، قبلا در خيالمان با آن زندگي كرده ايم. پس آنچه به دست مي آوريم، دست دوم است. اگر بگوييد دوست داريد با مردي خاص ازدواج كنيد، پيشاپيش در خيالتان با او ازدواج كرده و به آن فكر كرده ايد. آنگاه اگر در واقعيت با او ازدواج كنيد، مطابق تصوراتي كه در خيال خود داشتيد، نخواهد بود. او فقط يك رونوشت از خيال شما خواهد بود؛‌ زيرا واقعيت به اندازه خيال، خيال انگيز نيست. آنگاه نوميد خواهيد شد.

اگر آنچه را كه پيش مي آيد، ‌دوست داشته باشيد، ‌اگر خواست خود را مقابل خواست زندگي فرار ندهيد، اگر فقط بگوييد باشد، بله،‌آنگاه هرگز دچار فلاكت نخواهيد شد. زيرا علي رغم هرچه روي دهد، هميشه برخورد و گرايشي مثبت داريد و آماده پذيرش و لذت بردن از اتفاقات زندگي هستيد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه ششم شهریور 1386   توسط توحید   | 

159

 

مراقبه 5/6/:

 

روز :

   تا زمانیکه در وجودت نغمه سرایی نکنی و زندگیت رقص نشود، تا زمانیکه هستی را جشن نگیری، ممکن نیست خدا را بشناسی، زیرا خدا اوج آواز و ترانه، اوج رقص و پایکوبی و اوج جشن زندگی است. خدا به مردم غمگین تعلق ندارد. خدا از آن کسانی است که اهل عشق و خنده اند.

   هستی یک بازی بزرگ است. آنرا جدی نگیر. آنرا با ترانه ای در قلبت بپذیر و شادمانه از آن سپاسگزاری کن. با گامهای سبک و با خنده ای در درون قلبت در دنیا پیش برو تا ناگهان همه هستی الهی شود.

 

شب:

   انسان بدون مراقبه انسانی است بدون ترانه در قلبش، بدون شعری در وجودش و بدون شور و حال. بهار او هنوز از راه نرسیده است. گلهایش هنوز منتظرند و هنوز شکفته نشده اند.او هنوز گل نداده. هنوز رایحه اش را پراکنده نساخته است. همچون بذری در خود فرو مانده است: نا آگاه، کاملا ناآگاه از آنچه می تواند باشد و از آنچه هست. همچنان زندگی معمولی خود را می گذراند. بدون نشاط، بدون شادمانی، بدون رقص. در حال جان کندن است. زندگی اش باری است بر دوشش. تلاش می کند این بار را با خود حمل کند. برای او مرگ همچون راه نجاتی است که دیر یا زود به رویش گشوده خواهد شد. همه چیز بپایان خواهد رسید و او خواهد توانست در گور بیارامد.

   زندگی کلاس درس است. ما در این دنیا هستیم تا درسی بیاموزیم و مهم ترین درس زندگیت چگونگی اواز خواندن و رقصیدن و چگونگی شاد بودن است. اینها همه از راه مراقبه ممکن می شوند. مراقبه همه این انرژ یها را در تو رها می سازد. هزاران گل در وجودت می شکوفاند. آنگاه بهشت دیگر بعد از مرگ نخواهد بود. بهشتی اکنون و اینجاست، تنها بهشت حقیقی است.

 

عبادت

 

عبادت را بايد در درون حس كرد. مردم معناي عبادت را كاملا فراموش كرده اند.

عبادت يعني برخورد با واقعيت، با قلبي كودكانه؛ نه محاسبه گر، زيرك و يا تحليلگر، بلكه با قلبي سرشار از حيرت و شگفتي. عبادت، ‌يعني احساس اين كه شگفتي و راز شما را احاطه كرده است؛ عبادت، يعني بدانيم كه آنچه پيداست فقط، محيط و حاشيه است و فراسوي آن چيزي مهم با معنا نهفته است.

وقتي كودكي بدنبال پروانه ها مي دود، سرشار از حس عبادت است يا وقتي به جاده اي مي رسد و گلي را مي بيند- گلي بسيار معمولي- با شگفتي كامل مي ايستد و گل را تماشا مي كند؛ وقتي به ماري مي رسد، حيرت زده و لبريز از انرژي مي شود. هر لحظه شگفتي تازه اي در بر دارد. كودك هيچ چيز را بديهي و مسلم فرض نمي كند. اين برخورد، عبادت است.

هرگز چيزي را بديهي تصور نكنيد. وقتي چيزها را بديهي بدانيد، ساكن مي شويد و كودك درونتان ناپديد مي شود، شگفتي تان مي ميرد و اگر در قلب حس شگفتي نباشد، ديگر عبادتي وجود نخواهد داشت. عبادت، يعني زندگي راز آميز است كه به هيچ وجه نمي توان آنرا شناخت. عبادت فراتر از درك آدمي است. هوش با تمام تلاش شكست مي خورد و هرچه بيشتر سعي كنيم زندگي را بشناسيم، ناشناختني تر به نظر مي رسد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه پنجم شهریور 1386   توسط توحید   | 

158

 

مراقبه 4/6/:

 

روز :

   یک شاخه گل چمپا (Champak) برای خوشبو کردن همه خانه کافیست. این گل، گل کوچکی است. ظاهرش زیبا نیست. در ظاهر بسیار معمولی بنظر می رسد، اما تو نباید فریب ظاهر را بخوری.  گل چمبا ارزش دوبار نگاه کردن را ندارد اما این گل گرانبهاترین گل است و خوشبو ترین عطر را در خود دارد. پس همیشه به یاد داشته باش که در زندگی، شکل ظاهر عامل تعیین کننده نیست. کوزه اهمیت ندارد، آنچه از کوزه برون می تراود مهم است.

   بدن شاید معمولی و پیش پا افتاده به نظر برسد اما ممکن است روحی فراتر از تصور در خود نهان داشته باشد. بدن شاید بسیار زیبا و در عین حال تهی و بدون روح باشد. تو در زندگی خود با انسانهایی زیبا برخورد خواهی کرد که هیچ روحی ندارند یا به انسانهایی که بسیار معمولی بنظر می رسنداما دارای کیفیتهایی بسیار برجسته هستند. هیچگاه فریب ظاهر را نخور! همیشه به باطن بنگر و عمق را جستجو کن. به کانون بنگر نه به پیرامون.

 

شب:

   خدا فلسفه، نثر یا فرضیه نیست. بیشتر موسیقی، شعر و رقص است . خدا را در این جهتها جستجو کن تا در مسیر صحیح گام بگذاری و به خانه برسی. در دنیای بیرون و در دنیای درون از پی موسیقی برو. بیاموز که به موسیقی هستی گوش فرا دهی: بادی که از میان درختان می گذرد، آبی که جاری است یا اقیانوسی که در رقصی فریبنده است. با دقت و توجه گوش بده. بدون ذهن، بدون فکر گوش بده تا بتوانی به هسته وجودت رخنه کنی و حیران شوی.

 

تحقير

 

متواضع باشيد. آنگاه هيچكس نمي تواند شما را تحقير كند. عاري از نفس باشيد. آنگاه هيچكس نمي تواند به شما آسيبي برساند.

گاهي مردخ بهانه اي برا يبيرون ريختن خشم شان مي يابند، اما اين نبايد دليل براي برآشفته شدن شما باشد. فقط دو احتمال وجود دارد؛ يا حق با فرد مقابل است، پس شما احساس شرمساري مي كنيد و يا حق با او نيست؛ آنگاه او مسخره مي شود و كل آن وضعيت، خنده دار است و مي توان از آن لذت برد.

اگر احساس مي كنيد كه حق با فرد مقابل است، هرچه مي گويد بپذيريد و متواضع باشيد. اگر متواضع باشيد، هرگز تحقير و شرمسار نخواهيد شد. گويي در رديف آخر ايستاده ايد و نمي توان شما را به عقب برگرداند. سعي نمي كنيد كه نفر اول باشيد. پس هيچكس نمي تواند مانع شما شود.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه چهارم شهریور 1386   توسط توحید   | 

157

 

مراقبه 3/6/:

 

روز :

   هر انسانی حقیقتی را با خود بدنیا می آورد. هر انسانی پیامبر خداست. لحظه ای که بدنیا می آیی، حقیقتی را در وجودت بهمراه می آوری و تا زمانیکه این حقیقت را ابراز نکنی خرسند نخواهی شد. تا زمانیکه پیام خود را به جهان نرسانی، عمیقا احساس ناراحتی خواهی کرد، زیرا دینت را به هستی ادا نکرده ای.

   تو باید آواز قلبت را سر دهی. باید رقص خود را اجرا کنی. باید کاملا یک فرد باشی، نه یک تقلید و کپی برداری. باید چهره اصلی خویش را آشکار کنی.

   وقتی بتوانی چهره اصلی خویش را بدنیا عرضه کنی، زندگیت به بار خواهد نشست و نشاطی فراوان از آن بر خواهد خواست .

 

شب:

   مراقبه موسیقی سکوت است. این موسیقی بسیار غنی تر و ژرف تر از همه موسيقی هایی است که می توانیم بوسیله صدا ایجاد کنیم، زیرا صدا در نهایت یک آشفتگی و به هم خوردگی است. سکوت هیچ چیزی را بهم نمی زند، هیچ چیزی به جنبش در نمی آید، اما موسیقی شور انگیزی آفریده می شود. در آن حالت بی کلامی و بی صدایی، آهنگی پر شور هست. مراقبه به آن حالت سکوت می انجامد و تو تا زمانیکه این سکوت را نشناسی از آنچه که در قلب خود حمل می کنی آگاه نخواهی شد. از پادشاهی درون، از ثروت و از گنج خود ناآگاه می مانی. یک گدا می مانی در حالیکه می توانی هر لحظه با روی آوردن به درون یک پادشاه شوی.

   این علم کیمیاگری است. آنگاه که به فرا سوی صدا رخنه کنی، آنگاه که موانع صدا را پشت سر بگذاری و به هسته وجود خود دست یابی، به مرکز هسته می رسی. کسانیکه این موسیقی خاموش را شنیده اند نامهای مختلفی به آن داده اند. یکی از این نامها خداست.

 

خشونت

 

هيچكس خشن بدنيا نمي آيد، بلكه خشونت را مي آموزد. فرد تحت تاثير خشونت جامعه قرار مي گيرد و خشن مي شود. هر كودكي، عاري از خشونت بدنيا مي آيد.

در وجود اصلي شما، خشونتي وجود ندارد. موقعيتها ما را شرطي كرده اند. بايد در برابر چيزهاي زيادي از خود دفاع كنيم. اهانت بهترين شيوه دفاع است. وقتي كسي ناچار است در اوقات زيادي از خودش دفاع كند، اهانت مي كند و خشن مي شود؛‌ زيرا تصور مي كند بهتر است اول آسيب بزند و بعد منتظر آسيب ديدن بشود. كسي كه اولين ضربه را مي زند، شانس برد بيشتري دارد.

اين همان اصلي است كه ماكياولي در كتاب مشهور خود – شاهزاده – به آن اشاره مي كند. او مي گويد، تهاجم بهترين شيوه دفاع است. منتظر نشويد. قبل از آنكه كسي به شما حمله كند، شما بايد حمله كنيد. او مي گويد: ‌وقتي مورد حمله قرار مي گيريد، بسيار دير شده است و پيشاپيش بازنده شده ايد.

براي همين است كه مردم خشن شده اند. آنها خيلي زود متوجه شده اند كه اگر خشونت نداشته باشند،‌ له خواهند شد. تنها راه بقا جنگيدن است. وقتي آنها اين حقه را فرا گيرند، ‌به تدريج كل سرشت شان توسط آن مسموم خواهد شد. اين فرآيند، طبيعي نيست. پس بايد آنرا كنار گذاشت.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه سوم شهریور 1386   توسط توحید   | 

156

 

مراقبه 2/6/:

 

روز :

  هيچكس تازه نيست. همه ما مسافراني قديمي هستيم. ما هميشه دراين جهان بوده ايم. در شكلهايي متفاوت، مشغول انجام كارهايي متفاوت. ما هميشه اينجا بوده ايم و هميشه هم خواهيم بود. هيچ راهي براي ناپديد شدن از هستي وجود ندارد. هيچ چيزي از بين رفتني نيست و هيچ جيزي را نمي توان به هستي افزود. هستي هميشه دقيقا همانگونه است كه هست.

   امروز حتي علم نيز بذيرفته است كه نمي توان چيزي را از بين برد و نمي توان چيزي را افزود. فقط شكلها تغيير مي يابند. رودخانه هميشه جاري است. فقط امواج آن تغيير مي يابند. امواج گاهي كوچكند ، گاهي بزرك و گاهي هيچ موجي نيست اما رودخانه همان رودخانه است؛ با امواچ بزرگ، امواچ كوچك، بدون موج.

   اين بصيرت تو را به فراسوي زمان مي برد و فرا رفتن از زمان، فراتر رفتن از بدبختي است. شناخت جاودانگي دروازه ورود به دنياي شادماني است.

   او را كه ماندگار است، هيچ وقت نمي آيد وهيچ وقت نمي رود به خاطر بسپار. او همان خداست كه دردرون تو و همه كس ديگر به سر مي برد.

 

شب:

   موسيقي تو را به معرفت خداوندي بسيار نزديك مي سازد، زيرا خداوند نهايت موسيقي هستي است. نام ديكرآهنگي است كه در جهان آفرينش نواخته مي شود. آنجه را كه ما موسيقي مي ناميم، قطره اي كوجكي از آن است. اما اين قطره كوجك راز اساسي دريا را در خود نهان دارد.

   اين جذابيت موسيقي است: مراقبه را در تو رها مي سازد. شكوه در بند شده تو را از بند مي رهاند. لحظه اي كوتاه تمام ديوارهاي زندان نا پديد مي شود و تو بدنيايي ديگر منتقل مي شوي. لحظه اي كوتاه از زمان و مكان فراتر مي روي. بي كران و نا محدود مي شوي. سفري را آغاز مي كني كه هرگز به بايان نمي رسد.

   موسيقي از دل مراقبه بيرون آمده است. بنابراين يك مراقبه گر واقعی یک موسیقی دان حقیقی است. شاید او سازی بنوازد یا هیچ سازی ننوازد. شاید او آهنگی بسازد و یا شاید آهنگی نسازد. در هر حال او از راز آگاه است. کلید را در اختیار دارد. و موسیقی دان حقیقی دیر یا زود واقعیت مراقبه را لمس خواهد کرد. و این موسیقی در کل هستی نهان است و من آنرا الهی ترین پدیده هستی می خوانم.

 

تنهایی

 

تنهایی، اندوه و غم، آرامش و سکوتی عمیق در بردارد. بسته به شماست که چگونه به آن نگاه کنید.

داشتن فضایی خاص خود، دشوار است، اما اگر فضایی خاص خود نداشته باشید، نمی توانید با وجود خود اشنا شوید و هرگز خودتان را نخواهید شناخت. در حالیکه همه ما مشغول و سرگرم هزار و یک موضوع- در روابط، در امور دنیا، اضطرابها، نقشه ها، آینده و گذشته- هستیم، در سطح زندگی می کنیم.

وقتی تنها هستید، می توانید ساکن شوید و به درون بروید. در تنهای، از آنجایی که اشتغال ذهنی ندارید، احساستان مثل همیشه نخواهد بود. احساسات در تنهایی متفاوت خواهند بود و این تنهایی عجیب بنظر می رسد. بی شک هرکس افراد محبوب و دوستانش را عاقبت از دست می دهد، این احساس همیشه وجود خواهد داشت و اگر شما عمیقا به خودتان عشق بورزید و به درون روید، آماده خواهید بود که به دیگران بیشتر و عمیق تر عشق بورزید. کسی که خودش را نمی شناسد، نمی تواند عمیق عشق بورزد. اگر در سطح زندگی کنید، روابط تان عمق نخواهند داشت. اگر عمیق باشید، روابط تان هم عمیق خواهند شد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  جمعه دوم شهریور 1386   توسط توحید   | 

155

 

مراقبه 1/6/:

 

روز :

   هر انساني شكوهي فراوان و رايحه اي عظيم در خود نهان دارد كه بايد آنرا رها سازد. انسان در ظاهر كوچك بنظر مي رسد، اما كوچك نيست دريايي در خود نهان دارد؛ درياي شادماني. آسماني در بر دارد؛ آسمان رهايي.

   تجربه روحاني ، همچون انفجار اتمي است . اتم بسيار كوچك است اما وقتي منفجرشود بسيار وسيع و گسترده مي شود. به شناخت خويش رسيدن چنين چيزي است. يك انفجار است. انفجار اتمي خود آگاهي است. ناگهان خودت راكل مي بيني ؛ بي كران و نامحدود. اين همان شكوه ماست كه بايد به آن دست يابيم. بدون دست يافتن به آن هرگز خشنود نخواهيم شد.

 

شب:

   زندگي موسيقي است و ذهن سر و صدايي گوش خراش. بدليل سر و صداي ذهن، ما نمي توانيم موسيقي زندگي را بشنويم. تا زمانيكه ذهن و سر و صداي آنرا خاموش نكنيم، هرگز نخواهيم توانست از موسيقي زيباي زندگي آگاه شويم.

   وقتي ذهن غير فعال است، شادماني هست. وقتي ذهن فعال است، شادماني نيست. اين رازاساسي دين و عرفان است. اگر از اين راز آگاه شوي، از همه رازهاي زندگي آگاه خواهي شد. كليد اين راز، شاه كليد تمام رازهاست.

 

با رویا هایتان دوست باشید

 

رویاها پیامی از ضمیر ناخودآگاه هستند. ناخودآگاه پیامی برای شما دارد و سعی می کند پلی برای ذهن و خودآگاهتان بسازد.

برای درک رویاها لازم نیست آنها تفسیر کنید، زیرا با تجزیه و تحلیل رویاها، دوباره ذهن خودآگاه غالب می شود و می کوشد معانی ای را به رویاها تحمیل کند که به ضمیر ناخودآگاه متعلق نیستند. ناخودآگاه زبانی شاعرانه به کار می برد. معنا بسیار ظریف است و نمی توان با تجزیه و تحلیل آنرا یافت. فقط در صورتیکه زبان رویاها را بیاموزید، می توانی به معنای رویاها دست یابید. پس نخستین قدم دوست شدن با رویاهاست.

وقتی رویای دارید که به نظرتان مهم می سد- حتی رویایی خشن یا کابوس- وقتی حس می کنید که پیام مهمی وجود دارد، صبح و یا حتی در نیمه شب، قبل از آنکه رویا را فراموش کنید، در رختخواب خود بنشینید و چشمهایتان را ببندید. با رویایتان دوست باشید. به رویایتان بگویید: « من با تو هستم و آماده ام که نزد تو بیایم. هرجا که می خواهی، مرا ببر. من در دسترس تو هستم. » تسلیم رویا شوید. چشمانتان را ببندید و با آن حرکت کنید. از آن لذت ببرید. اجازه دهید رویایتان شکفته شود. از دیدن گنجینه ای که یک رویا پنهان کرده است، شگفت زده خواهید شد و می بینید که این گنج، همچنان شکفته می شود.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه یکم شهریور 1386   توسط توحید   |