تبليغاتX
مراقبه های اشو ... مع الخلق الی الحق

مراقبه های اشو ... مع الخلق الی الحق

شش جهت است این وطن، قبله در او یکی مجو ... بی وطنی است قبله گه، در عدم آشیانه کن

 

مراقبه 31/4/86:

 

روز:

خوب است كه اكنون در غرب تلويزيون را جعبه اي خرفت مي نامند. در حقيقت، فقط آدمهاي خرفت پاي تلويزيون مي نشينند. اين جعبه خرفت تر از كساني نيست كه پاي آن مي نشينند و پاي تلويزيون نشستن همچنان ادامه دارد.

و به تماشاي چه مي نشينند؟ همان جنايت. همان خشونت. همان تجاوز. همان ماجراي قديمي. همان سه نفر: دو زن و يك مرد يا دو مرو و يك زن. خيلي احمقانه است! برخي داستاني را بارها و بارها مي نويسند و احمقهايي پيدا مي شوند كه به تماشاي آن مي نشينند. ماجرا همان ماجرا و طرح همان طرح است. نقشه همان نقشه است. هيچ چيز جديد نيست.

به تماشاي ذهن خود نشستن، بسي جالب تر از تماشاي تلويزيون است، زيرا ذهن بسيارديوانه تر و در عين حال بسيار مبتكرتر است. اگر پاي تماشاي ذهنت بنشيني بيشتر شگفت زده مي شوي. ذهن بسي شگفت انگيز است! انواع خشونتها و قتلها را انجام خواهي داد. اقدام به خودكشي خواهي كرد و همه چيز اتفاق خواهد افتاد. تو فقط به تماشا كردن خود ادامه بده. و معجزه اينجاست كه تماشاي ذهن مجاني است. تو هيچ پولي بابت آن نمي پردازي!

وقتي ذهنت را تماشا كني كم كم همه صحنه ناپديد خواهد شد. باهشيارتر و آگاه تر شدن تو، ذهن چنگالهايش را از روي تو خواهد برداشت. روزي بزرگترين معجزه زندگي اتفاق خواهد افتاد: ذهن كاملا ناپديد و فضايي بزرگ ايجاد خواهد شد. ديگر چيزي براي تماشا كردن وجود نخواهد داشت و تو با خلوت كامل تنها خواهي ماند- اين همان مراقبه است. و از اين خلوت هزاران گل شادمان ، زيبايي، حقيقت و خدايي شكوفا خواهد شد.

 

شب:

لذت راستي چنان است كه هيچكس دوست ندارد در رنج دروغ افتد. سادگي راستي چنان است كه هيچكس دوست ندارد با دروغ پيچيدگي و بغرنجي بيافريند.

يك دروغ كوچك با خود هزاران دروغ ديگر مي آفريند، ‌زيرا تو مجبور مي شوي از آن دفاع كني و از دروغ نمي توان با حقيقت دفاع كرد. از دروغ فقط با دروغهاي ديگر مي توان دفاع كرد. و دروغهاي ديگر نيز در جاي خود نيازمند دروغهايي بيشتر هستند. كافي است يك دروغ ساده بگويي تا تمام زندگي ات دروغين و بي اعتبار شود.

حقيقت با خود هدايا يي فراوان مي آ

ورد اما تو بايد با مراقبه درهايت را به روي حقيقت بگشايي. هيچكس نمي تواند حقيقت را به تو بدهد. حقيقت پيشاپيش از جانب خدا به تو بخشيده شده است. چيزي نيست كه بتواني آنرا در جايي بجويي. از قبل در تو هست. عين وجود توست. تو فقط بايد چند گام كوچك به سوي درون برداري.

رهروي يعني تصميم به يافتن حقيقت خود. يعني تعهد به اينكه «‌ از اين لحظه زندگي ام وقف يافتن حقيقت وجودم خواهد شد. » ‌حقيقت چندان دور نيست. فقط يك گام تا آن فاصله است. پس بهتر است آنرا گام نناميم: يك جهش كوچك است، جهشي از ذهن به بي ذهني.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه سی و یکم تیر 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 30/4/86:

 

روز:

هرگز، هرگز حتي براي يك لحظه آزادي ات را از دست نده و هرگز آزادي كسي را سلب نكن. از نظر من دين يعني همين. انسان به راستي ديندار هميشه آزاد مي ماند تا و به كساني كه در سر راهش قرار مي گيرند كمك مي كند تا آزاد باشند. او هرگز بر كسي سلطه نمي جويد و هرگز به كسي اجازه نمي دهد بر او سلطه جويد.

بايد هميشه مراقب بود، ‌زيرا ذهن پيوسته از ما مي خواهد كه اسير و دلبسته شويم و دل بسته شدن باعث آشفتگي ما مي شود. دلبسته شدن ما را به خودكشي وا مي دارد. سپس با وضعيتي بسيار عجيب روبرو مي شويم: از كسي كه دلبسته اش هستيم متنفر مي شويم. دوست داريم كسي را كه اسيرمان ساخته است از بين ببريم.

اين وضعيت بسيار عجيب مي نمايد اما اگر تو آنرا درك كني، كاملا روشن و منطقي است. تو به اين دليل از آن شخص كه عاشقشق هستي متنفر مي شوي كه او آزادي ات را سلب كرده است. تو از اين وضعيت متنفر مي شوي، زيرا در اسارت آن قرار داري. تو يك اسير هستي. بنابراين خود را به انجام كارهاي ضد و نقيض مشغول مي كني:‌ از يك طرف اسير و دلبسته مي شوي و از طرف ديگر آزادي ان را مي خواهي و اين وضعيتي است كه تمام مردم دنيا گرفتار آن هستند. مردم نمي توانند از آزادي طلبي دست بردارند، زيرا طبيعت باطني اشان اينگونه است. دل كندن از آزادي ناممكن است، به هيچ طريقي نمي توان از آزادي دل كند.

تاكنون حتي يك نفر موفق به اين كار نشده است و در آينده نيز هيچكس موفق نخواهد شد، زيرا آزادي طلبي ما به اين دليل نيست كه عاشق آزادي هستيم، بلكه در حقيقت، ما خود آزادي هستيم و فقط در آزادي مي توانيم رشد پيدا كنيم.

 

شب:

هركس با خود حقيقتي را به همراه مي آورد. اين حقيقت را نبايد اختراع كرد. بايد آنرا كشف كرد يا بعبارت بهتر بايد آنرا دوباره كشف كرد. ما از قبل آنرا در خود داريم اما كاملا فراموشش كرده ايم. به خوابي عميق فرورفته ايم و ازياد برده ايم كه كيستيم. پس يگانه چيز لازم، ‌يادآوري است. تو بايد هشيارتر شوي. بايد آگاه تر شوي. تو هيچ چيزي را گم نكرده اي. فقط درحال ديدن رويا هستي- روياي اينكه تو يك گدايي، در حاليكه به راستي گدا نيستي.

وقتي خواب از سرت بپرد و بيدار شوي، ناگهان درمي يابي كه در چه روياهاي مضحكي به سر مي بردي. بزرگترين گنج و زندگي جاودان از آن توست. پادشاهي خداوند از ان توست. غايت و نهايت از آن توست و تو آنرا همراه خود آورده اي. تو خود آن هستي! ‌پس لازم نيست جايي را جست و جو كني. فقط بايد از تمام انرژي ات براي بيدار شدن استفاده كني.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه سی ام تیر 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 29/4/86:

 

روز:

عشقي كه من از آن سخن مي گويم هيچ ارتباطي با روابط عاطفي ما ندارد. روابط عاطفي ما وابستگي مي آفريند. عشقي كه جاودان است ارتباط برقرار مي كند اما وابستگي ايجاد نمي كند. اين عشق با درختان، با خورشيد و ماه، با باد، با انسانها و حيوانات، ‌با زمين و صخره ها ارتباط برقرار مي كند- بيست و چهار ساعت شبانه روز با همه چيز ارتباط برقرار مي كند اما هيچ وابستگي ايجاد نمي كند.

عشق همچون رودخانه است: روان و خروشان، پويا و زنده و رقصان. رابطه عاطفي چيزي راكد است. چيزي مانده و كهنه شده. چيزي كه از رشد بازمانده است. و هرگاه چيزي از رشد باز بماند، به تو احساس بي حوصلگي و غم دست مي دهد. نااميدي بر تو چيره مي شود و گرفتار رنج و عذاب مي شوي، زيرا ارتباط  خود را با زندگي از دست مي دهي. زندگي هميشه همچون رودخانه است و تو در چيزي وامانده اي و متوقف شده اي- شوهر، ‌زن، ‌دوست. هرگاه كسي وامانده شود، خشمگين مي شود، زيرا هيچكس دوست ندارد آزادي اش را از دست دهد.

بزرگترين دلخوشي انسان، آزاد بودن است. و حماقت ذهن انسان به اندازه اي است كه همچنان موقعيتهايي مي آفريند كه در آنها آزادي بارها و بارها نقض مي شود. آنگاه تو همچون پرنده اي مي شوي كه چون نمي تواني پرواز كني روحت در عذاب است- و پرنده اي كه نمي تواند پرواز كند چه پرنده اي است؟ وجودي كه پويا و در حركت نيست، وجودي كه رشد و نمي يابد چه وجودي است؟

بودن زماني زنده است كه شدن باشد. بودن شدن است:‌ اگر از شدن باز بماني بودن تو همچون يك سنگ بي جان مي شود. اما اگر به حركت ادامه دهي، همچون گل نيلوفر پيوسته شكوفا مي شوي.

 

شب:

بزرگسالان الگوي يادگيري كودكان هستند. بنابراين آنان هركاري انجام دهند، كودكان نيز از آنان تقليد مي كند. امروز كودكان ما در تلويزيون و سينما صحنه هاي قتل، خودكشي، ‌سرقت و از اين قبيل چيزها را تماشا مي كنند. در همه جا خشونت، تجاوز و جنايت مي بينند و الگوبرداري مي كنند. در همه جا خشونت، تجاوز و جنايت مي بينند والگوبرداري مي كنند. در آينده، فرزاندانشان نيز از آنان الگو خواهند گرفت. اين روالي عادي شده است، زيرا همه در جست و جوي بيرون هستند در حاليكه گنج در درون است. مسيح بارها و بارها به پيروانش مي گفت: « پادشاهي خداوند در درون ماست »‌ اما حتي نزديكترين افراد به مسيح نيز، منظور او را درك نكردند. حتي آخرين شب، قبل از اينكه مسيح دستگير شود، حواريون از او در مورد پادشاهي خداوند در بهشت پرسيدند و آن مرد بينوا همچنان مي گفت كه پادشاهي خداوند دردرون شماست!

آخرين گفت و گوي مسيح با حواريون بود و حواريون از او پرسيدند: «‌فقط يك چيز را به ما بگو استاد! در پادشاهي خداوند تو در سمت راست خدا خواهي نشست اما از ميان ما دوازده حواري نزديك به تو، كداميك در كنار تو خواهند نشست؟ » حماقت، دورانديشي و مقام طلبي را بنگر! و آن مرد بينوا تمام عمرش مي گفت: « ‌رحمت خدا بر كسي باد كه در اشتياق نخستين كس بودن نيست، زيرا او نخستين كس خواهد بود. »‌

اما مردم همچنان به اين كلمات زيبا گوش مي دهند، اين كلمات را ستايش مي كنند ولي دركشان نمي كنند. ما بودا را درك نكرده ايم، مسيح و محمد را درك نكرده ايم. ما هيچ يك از بزرگ مردان را درك نكرده ايم و اين دليل بدبختي انسان است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  جمعه بیست و نهم تیر 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 28/4/86:

 

روز:

عشقي كه با آن آشناييم زودگذر است. روزي هست و روزي ديگر نيست. زودگذر بودن عشق بيانگر آن است كه واقعي نيست. چيز ديگري است كه لباس عشق را به تن كرده! شايد شهوت يا نيازي جسماني است. شايد نيازي رواني است. ترس از تنها بودن و تلاش براي مشغول شدن با ديگري، رغبتي براي پر كردن خلا به اين يا آن طريق. مي تواند هزار و يك چيز ديگر غير از عشق باشد. اگر عشق مي بود... اساسي ترين كيفيت عشق،‌ ماندگار بودن است.

آنگاه كه طعم جاودانگي عشق، طعم ابديت عشق را بچشي، دگرگون مي شوي. ديگر جزيي از اين دنياي خاكي نيستي. وارد دنياي معنوي و مقدس مي شوي. البته تو به همان شيوه معمول زندگ ي ات را خواهي گذراند. حتي معمولي تر و طبيعي تر از هر زمان ديگر خواهي بود، ‌زيرا همه رياكاري ها و رفتارهاي خودمحورانه ات را ترك گفته اي. همه چيز را در مورد كسي بودنت فراموش كرده اي و كاملا فراموش شده اي.

اما در اين معمولي بودن، شوريدگي، ‌شكوه، زيبايي و جذابيت هست. تو سرشار از نور و نشاط مي شوي، ‌زيرا سرشار از عشق هستي. هميشه آماده اي تا از خود ببخشي، ‌زيرا به منبعي پايان ناپذير دست يافته اي. ديگر ممكن نيست بدبخت و غمگين باشي.

 

شب:

جامعه، فرهنگ، تمدن و كيش و مسلك، ما را بگونه اي بار مي آورند كه به ما هويتي دروغين مي بخشند. همه ما را مي فريبند و كساني كه ما را مي فريبند بسيار قدرتمند هستند. در حقيقت، قدرت آنان به فريبكاري شان بسته است و آنان قرنهاست كه مشغول فريبكاري اند. آنان – سياستمداران و مبلغان- قدرت زيادي اندوخته اند و از اين مي ترسند كه مبادا كسي به حقيقت وجودشان پي ببرد. تمام كارهايشان به مردم زودباور و داوطلب گول خوردن بسته است- مردمي كه دوست دارند كسي گولشان بزند. مردمي كه آرزومند و فريفته شده هستند.

ازهمان كودكي موقعيتي ايجاد مي كنند تا كودك كم كمك پي ببرد اگر بخواهد به زندگي خود ادامه دهد بايد مصالحه كند. اين كار او چندان آگاهانه نيست- نمي توان از يك كودك انتظار داشت اين چنين آگاه باشد. حتي بزرگسالان نيز تا آن حد آگاه نيستند. اما احساس مبهمي در كودك شروع به ظهور مي كند مبني بر اينكه «‌اگر من راست باشم به دردسر خواهم افتاد. »‌ اگر كودك حقيقتي را بيان كند بي درنگ تنبيه مي شود.

تا زماني كه تو به آن حد قدرتمند شوي كه راستي پيشه كني، همه حس راستي را از دست خواهي داد. دروغهايت چنان در ژرفاي وجودت نفوذ خواهند كرد و ناخودآگاه خواهند شد كه به جزيي از خون،‌استخوانها و مغز تو تبديل و خلاص شدن از دستشان ناممكن خواهد شد.

تو بايد آثار آنچه را كه اجتماع با تو كرده است در خود خنثي كني. بايد دوباره متولد شوي. تولد دوباره واقعي. بايد از الفبا شروع كني تا بداني « ‌خود »، ماهيتي دروغين است كه به تو تحميل شده. تو واحدي مجزا و مستقل نيستي، بلكه بخشي از يك كل يك پارچه هستي.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 27/4/86:

 

روز:

با رشد يقين و اطمينان، شادماني رشد مي يابد و با رشد شك و ترديد، تنش، بي قراري و بدبختي، شك و ترديد در نهايت به رنج و عذاب و نگراني مي انجامد. به همين دليل است كه رويكردهاي علمي ناگزيرمردم را به سوي ديوانگي مي رانند. علم در حال راندن همه عالم به سوي ديوانگي است. يادت باشد كه من مخالف علم نيستم اما دوست دارم انسان نخست در قلب خود ريشه بدواند و سپس علم را بعنوان يك وسيله بكار گيرد. علم هرگز نمي تواند هدف و مقصود باشد. نمي تواند ارباب باشد. فقط مي تواند نوكري خوب باشد. علم هيچگاه نمي تواند پناهگاهي براي انسان باشد. علم مي تواند به تو راحتي و آسايش و استاندارد بالايي ببخشد اما نمي تواند به زندگي تو كيفيت بهتر يببخشد- غير ممكن است. علم بايد در خدمت راحتي و آسايش انسان قرار گيرد. علم مي تواند منافع زيادي به انسانيت ببخشد اما نمي تواند كعبه آمال انسان شود. اين كار از علم برنمي آيد اما مدتهاست كه به آن وانمود مي كند. به همين دليل است كه انسان احساس مي كند در بيابان و در جايي كه هيچ معنا و مقصودي وجود ندارد به سر مي برد. زندگي بي معنا و بي ارزش شده است. دست بالا، شايد بتواني تلو تلو بخوري اما نمي تواني به رقص در آيي.

از راه يقين و اطمينان است كه رقص و پايكوبي، ‌بزم شادي، شادماني و خير و بركت   مي آيد.

 

شب:

دانشمندان مدعي اند كه حافظه و ذهن انسان مي تواند تمام كتابخانه هاي دنيا را در خود جاي دهد. مدعي اند كه ذهن ظرفيت فراواني دارد. اين درست، اما اگر تو تمام كتابخانه هاي دنيا را در خود جاي داده باشي،‌ يك بودا نخواهي شد. تو همان نادان و ابله پيشين باقي خواهي ماند كه بار دانش را با خود حمل مي كني. وجود تو متحول نخواهد شد. اگر مي خواهي وجودت را متحول سازي بايد از واژه ها فراتر روي. بايد از تمام تئوريها و ايدئولو ژيها، ‌از نظريه ها و نوشتارها فراتر روي.

از معلومات دست بشوي! دور معلومات را قلم بكش،  زيرا تو را يك طوطي مقلد مي سازد. تو را دانشور مي كند اما خرسند، شادمان، عاشق و دانا هرگز. به تمام معلومات پايان ببخش تا به ذهن پايان ببخشي. و پايان بخشيدن به ذهن، آغاز مراقبه است. و آغاز مراقبه آغاز وقوع معجزات و جهش بزرگ زندگي است....

باور كردني نيست.تو از رازهاي بسياري آگاه مي شوي كه همه جا را فراگرفته اند. رازهايي كه بسيار فراوان اند. اما دانش ما را بسته نگاه مي دارد. چشمان ما را مي بندد و ما را كور مي كند. تو بايد همچون يك كودك پاك و ساده شوي. اگر پاك و ساده شوي، صاف و شفاف همچون يك آيينه، آنگاه حقيقت را باز خواهي تاباند. و شناخت حقيقت همان و خود حقيقت شدن همان.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 26/4/86:

 

روز:

ذهن همواره در شك و ترديد به سر مي برد. شك و ترديد حال و هوايي است كه براي وجود ذهن ضروري است. همان گونه كه اطمينان حال و هوايي است كه قلب در آن رشد مي كند. آنها دو قطب متضاد يكديگرند. اگر بخواهي با ذهن زندگي كني بايد شك و ترديدت را بيشتر كني. بايد تمام تلاشت را صرف اين كني كه چگونه شك و ترديدت را تقويت كني. چگونه آنرا كامل كني تا هيچ راهي براي رسيدن به هيچ نتيجه اي وجود نداشته باشد.

علم بر شك و ترديد متكي است، زيرا علم بازتابي از ذهن است. از اين رو علم هرگز به نتيجه نمي رسد. دست بالا به نتيجه اي فرضي مي رسد و نتيجه فرضي، قطعي و مسلم نيست. فقط براي مصرف امروز است. ما شك و ترديدمان را بيشتر و بيشتر خواهيم كرد تا آن نتيجه را تغيير دهيم. بنابراين علم هميشه تقريبا درست است و هيچگاه كاملا درست نيست. علم نمي تواند مدعي حقيقت باشد- اين ا زتوان علم خارج است.

دين در نقطه  مقابل علم قرار دارد. دين بر يقين و اطمينان متكي است. رويكردي كاملا متفاوت به زندگي است. رويكردي از راه عشق است. به همين دليل است كه دين به نتيجه مي رسد و به فرد كمك مي كند تا مطمئن، آسوده و آرام شود. تو با يك فرضيه هيچگاه نمي تواني آرام و راحت باشي. مي داني كه آن همين فردا تغيير خواهد يافت. چگونه مي تواني خانه خود را روي چنين شنهاي رواني بنا كني؟

 

شب:

بدن ما كوچك است. ذهن ما كوچك است. اما وجود ما پهناور است- به پهناوري دريا. در حقيقت، وجود ما پهناورتر از هر دريايي است، زيرا بزرگ ترين درياها نيز محدوديت خود را دارند اما وجود ما هيچ محدوديتي ندارد و نامحدود است.

وجود انسان داراي سه كيفيت است. نخستين آن، حقيقت است. آنگاه كه تو وجودت را بشناسي، براي نخستين بار طعم حقيقت را خواهي چشيد اما قبل از آن، فقط ازفرضيه هايي در مورد حقيقت آگاه خواهي بود. مثل كسي كه چيزهاي زيادي در مورد غذاها مي داند اما هرگز مزه هيچ غذايي را نچشيده است.

ما حقيقت را نشناخته ايم. فقط تئوريهاي زيادي در مورد آن شنيده ايم. و اينها فرضيه هايي بيش نيستند. وقتي وارد وجود خود در فراسوي بدن و ذهن شوي، نخست طعم حقيقت و سپس خودآگاهي را حواهي چشيد و گرنه خودآگاهي براي تو واژه اي بيش نخواهد بود. مردم در خوابي عميق به سر مي برند، نمي دانند خودآگاهي چيست. اصلا خودآگاه نيستند. همچون آدم آهني اند. مثل يك دستگاه عمل مي كنند. و سرانجام، سومين كيفيت، شادماني است كه اوج قله است. در ژرفاي وجودت هرقدر عميق تر بروي، نخست با حقيقت، بعد با خودآگاهي و در دروني ترين هسته آن با شادمانی روبرو مي شوي.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 25/4/86:

 

روز:

تلاش من بر آن است تا ديدگاه هاي علمي و ارزشهاي ديني را با يكديگر تركيب كنم. اين دو به ظاهر در جبهه مقابل هم قرار دارند اما فقط در ظاهر اينگونه است. در عمق باطنشان چيزهايي وجود دارد كه آنها را مكمل هم مي سازد نه مخالف هم. موضوع علم و دين متفاوت است. علم در مورد دنياي بيرون به عمل مي پردازد و دين در مورد دنياي درون، اما رويكرد آنها مشابه هم است. علم مي كوشد از حقيقت بيرون آگاه شود و دين تلاش مي كند همين حقيقت را در مورد واقعيت درون بشناسد.

و البته دين در سطحي برتر به عمل مي پردازد، زيرا اگرچه ممكن است دانشمند در مورد اجسام و مواد، در مورد الكتريسته و يا در مورد اين و آن، چيزهاي زيادي بداند، از خودش كاملا ناآگاه است. دانشمند در مورد خود دانشمند هيچ نمي داند اما در مورد چيزهاي ديگر همه چيز مي داند.

اين وضعيت بسيا رنامتوازن است. علم زماني كامل مي شود كه دين را بعنوان هدف نهايي بپذيرد. و دين هم به تنهايي كامل نيست، زيرا تو نمي تواني فقط در دنياي درون سير كني. تو به خورد و خوراك، پوشاك و چيزهاي بسياري نياز داري كه فقط علم مي تواند آنها را به تو بدهد.

 

شب:

دانشي كه از ديگران به عاريت گرفته شده دروغين است. دانشي كه از بيرون بدست آمده دروغين است. اين نوع دانش، بر ناداني تو سرپوش مي گذارد اما تو را خردمند نمي سازد. زخم هايت را مي پوشاند اما تو را شفا نمي دهد. واين بسيار خطرناك است، زيرا تو زخمهايت را فراموش مي كني و آنها در نهان به رشد خود ادامه مي دهند. ممكن است سرطان زا شوند.

بهتر است از آنها آگاه باشي و آنها را در معرض باد،‌  و خورشيد قرار دهي. مخفي كردن آنها، قوي ترشان مي سازد. آنها دشمن تو هستند! بهتر است آشكارشان كني تا طبيعت شفا دهد.

نخستين گام دانش راستين، دانستن اين است كه « من هيچ نمي دانم. » يعني آشكار ساختن ناداني ات. و از آن لحظه به بعد يك چرخش و دگرگوني عظيم رخ مي دهد: تو روي به درون مي آوري.

دانش راستين بايد از درون تو به پا خيزد. نمي توان از راه تفكر و انديشه به آن رسيد. بايد از فضايي خالي از فكر، از درون تو برخيزد. نمي توان با مطالعه به آن رسيد، بلكه از راه مراقبه حاصل مي شود. تنها زماني رخ مي نمايد كه ذهن كاملا بي محتوا باشد. چنان خالي، چنان پاك و خالص، بي آلايش و ناآلوده باشد كه سرچشمه دروني وجودت شروع به فوران كند، زيرا آنگاه تمام موانع از پيش رو برداشته مي شوند.

سرچشمه نهري كه مي تواند روان شود در درون است اما سنگهاي زيادي جلوي اين نهر را گرفته اند. اين سنگها دانش پنداشته مي شوند اما آنها نه دانش، بلكه دشمن دانش اند. همه آنچه كه از بيرون آموخته اي دور بريز تا درون بتواند با تو سخن بگويد. تا طعم دانش راستين و دانستن را بچشي. و دانستن راستين رهايي بخش است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 24/4/86

 

روز:

ذهن هميشه عادي و معمولي است. هرگز روشن و درخشان نيست. طبيعت ذهن اينگونه است كه نمي تواند روشن و درخشان باشد. هميشه گرد و غبار مي اندوزد. ذهن يعني گذشته. ذهن هميشه مرده است. چيزي نيست مگر انباشتگي خاطرات روي هم. گرد و غبار چگونه مي تواند روشن و درخشان باشد؟ گذشته چگونه مي تواند تيزهوش باشد؟ ذهن مرده است. فقط زنده است كه مي تواند داراي كيفيت تيزهوشي و درخشندگي باشد. مراقبه، روشن، درخشان و اصل است. ذهن هميشه تكراري و كهنه، بي ارزش و تقلبي است. از راه ذهن نمي توان به چيزي دست يافت. هرچه كه به دست آمده از راه مراقبه بوده است.

 

شب:

هرقدر خردمندتر شوي، از اينكه چقدر كم مي داني آگاه تر مي شوي. هرقدر احمق تر باشي، از دانشت مطمئن تر مي شوي. حماقت را از روي قطعيت و اطمينان مي توان شناخت. انسانهاي احمق بسيار كوته فكرند، زيرا به نتايج قطعي رسيده اند. نه فقط براي خود، بلكه براي ديگران نيز! مي خواهند اين نتايج را به همه، به همه عالم تحميل كنند. گمان مي كنند كه با اين كار با مردم همدردي مي كنند!

سقراط در آخرين روزهاي عمرش گفت: « يگانه چيزي كه مي دانم اين است كه هيچ نمي دانم. »

سر، انباشته ازنتايج قطعي و از پيش تعيين شده است. قلب هميشه پاك و ساده و آماده دانستن است. قلب هميشه يك كودك است سر هميشه يك بزرگسال. سر هيچگاه جوان نيست. يادت باشد. و قلب هيچگاه پير نيست.  

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 23/4/86:

 

روز:

كسي كه از سر و صدا انباشته نمي تواند شادمان باشد- نغمه سكوت لازم است. اما ذهن ما بسيار پر سر و صداست. ما بازاري بسيار شلوغ، بسيار پر سر و صدا و آشفته را در ذهن خود حمل مي كنيم. ما يك نفر نيستيم. درونمان پرازدحام است. اشخاص بسياري در ما وجود دارند كه پيوسته مشغول جنگ و جدال با يكديگرند. هركدام مي خواهد از ديگري سبقت بگيرد. هرتكه ذهن ما مي خواهد قدرتمندترين شخص، او باشد. آتش جنگي بي پايان در درون ما افروخته است.

شادماني فقط زماني امكانپذير است كه آتش اين جنگ خاموش شويد و اين آتش را مي توان خاموش كرد. كار سختي نيست. يگانه چيز لازم، آگاهي است. آن لايه هاي ظريف سرصدا را به آرامي تماشا كن تا اندك اندك از زمزمه هاي كه درون سرت را يك ديوانه خانه ساخته است آگاه شوي. و ما در چنين كابوسي زندگي مي كنيم!

با تماشا كردن، معجزه اي رخ مي دهد: هر صدايي را كه بتواني تماشا كني كم كم خاموش مي شود و لحظه اي كه آن صدا كاملا خاموش شود با سكوتي ژرف تنها مي ماني. در آغاز، فقط وقفه هايي كوتاه است، شكافهايي كوچك، وقتي كه افكار ناپديد مي شوند، وقتيكه مي تواني ا زدريچه هايي كوچك به واقعيت بنگري. اما اين شكافها به تدريج بزرگتر مي شوند. بيشتر پديد مي آيند ودوام بيشتري مي يابند. بنابر محاسبه عارفان باستان، كه من نيز با آن كاملا هم عقيده ام، اگر شخصي بتواند به مدت چهل و هشت دقيقه كاملا ساكت بماند، به روشني مي رسد. به شادماني مطلق مي رسد. و اين هيچ راه بازگشتي ندارد. تو به فراسوي زمان و شن هاي هميشه روان آن رسيده اي. تو به صخره جاودانگي رسيده اي.

 

شب:

بايد همچون كودك پاك و ساده باشي تا دروازه هاي الهي به رويت گشوده شوند. اين دروازه ها به روي مردم دانشور بسته مي مانند. به روي دانش آموختگان، به روي مدرسه رفته ها، به روي موعظه گران، كاملا بسته مي مانند. اينان از پيش مي دانند و ديگر به چيزي نياز ندارند. اينان، با انباشتن دانش بر ناداني خود سرپوش گذاشته اند. بهت و حيرتي را كه اساسي ترين كيفيت گام گذاشتن در راه خداست از دست داده اند. كودك پر از بهت و حيرت است. قلب او پيوسته راز و معجزه را احساس مي كند. چشمانش سرشار از شگفتي است- شگفتي چيزهايي كوچك: سنگهاي كنار ساحل، گوش ماهي هاي كنار دريا.. چنان به جمع آوري آنها مشغول است كه انگار جواهر يافته! فريفته چيزهاي كوچك مي شود- پروانه، شاخه اي گل، يك شاخه گل معمولي.

اينها كيفيتهايي هستندكه به تو كمك مي كنند به روي خدا، به روي شادماني، به روي حقيقت، به روي راز هستي باز و پذيرا شوي. رهروان من بايد همچون كودكان باشند.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه بیست و سوم تیر 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 22/4/86:

 

روز:

هر روز در بيست و چهار ساعت شبانه روز به فكر كردن مشغوليم. اين حالت بسيار ناسالم است. ذهن انواع و اقسام آرزوها و روياها را توليد مي كند و ما پشت ابرهاي اين آرزوها و افكار محصور مي مانيم. هيچ مانع ديگري بين ما و حقيقت وجود ندارد مگر اين زنجير به هم پيوسته افكار. بايد از اين زنجيرها رها شد و مي توان از آن رها شد، زيرا اين حالت طبيعي نيست. كاملا ناسالم و غير طبيعي است. به ما آموخته اند كه اينگونه باشيم. دانشكده ها، مدرسه ها و دانشگاهها به ما مي آموزند چگونه فكر كنيم. به ما مي آموزند چگونه ذهن را فعال كنيم اما هيچكس به ما نمي آموزد چگونه ذهن را از كار بيندازيم.

در زمان نياز، ذهن به دردخور است- از آن استفاده كن. اما در زماني كه به آن نياز نداري، آنرا از كار بينداز و در سكوتي ژرف فرو برو، زيرا تنها در آن فضاي سكوت است كه خدا به ديدارت مي آيد و تنها در ان سكوت است كه از شكوه عظيم هستي آگاه مي شوي. زندگي ناگهان چنان پرمعنا و مفهوم مي شود كه نمي تواني تصورش را بكني. هرلحظه اش چنان گرانقدر مي شود كه نمي تواني از عهده شكرش برآيي.

 

شب:

ذهن، ناتوان از شناخت حقيقت است. ذهن مي تواند معلومات زيادي را در مورد حقيقت گرد آورد اما دانستن چيزهايي در مورد حقيقت، شناخت حقيقت نيست. دانستن چيزهايي در مورد عشق، شناخت عشق نيست.

تو براي اينكه عشق را بشناسي بايد يك عاشق باشي. هيچ معلوماتي نمي تواند در اين مورد به تو كمك بكند. تو بايد عشق را از سر بگذراني. و چنين است حقيقت. تو مي تواني با تمام فيلسوفان بزرگ عالم آشنا باشي. مي تواني واژگان، تئوريها و فرضيه هايي بزرگ را بيندوزي. مي تواني به برخي نتايج دل بخواه برسي. اما يادت باشد كه آن نتايج، دل بخواه هستند، زيرا ريشه در تجربه ندارند. بنابراين هرچه كه مي داني مانع جست و جوي تو خواهد شد.

بزرگ ترين خطر دانش اين است كه خيال باطل دانستن را به تو مي بخشد. و اگر تو اين پندار نادرست را داشته باشي، دست از جست و جو برمي داري. تو بايد بداني كه نمي داني. بايد تمام اطلاعات موافق يا مخالف اين يا آن كيش و مسلك يا فلسفه را دور بيندازي. بايد تمام دانش را دور بيندازي تا آنگاه جست و جو آغاز شود و تو جست و جوگر راستين حقيقت شوي، زيرا آنگاه تو باز و پذيرا مي شوي. از اين حالت ناداني، روزي شادماني فراواني به پا مي خيزد كه تو را به شناخت حقيقت مي رساند. تو حقيقت را زندگي مي كني و تبديل به حقيقت مي شوي. اين حالت را به روشني رسيدن يا نيروانا مي خوانند. در غرب به آن عنوان مسيح- آگاهي، و در شرق عنوان بودا- آگاهي داده اند اما هردو حالت يكي است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  جمعه بیست و دوم تیر 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 21/4/86:

 

روز:

عارف در جست وجوي شادماني به زندگي روي مي آورد. او پرواي خدا را در سر ندارد. البته، عارف در راه خود،‌ خدا را هم مي يابد اما او در جست و جوي شادماني است. آنگاه كه عارف شادماني را بيابد، خدا را هم مي بايد. بنابراين عرفان هيچگونه مجموعه باورهايي در مورد بي خدايي يا با خدايي ندارد. عرفان بر هيچ باوري متكي نيست. فقط جست و جوي حقيقت است، جست و جوي حقيقت هستي. هركس مي تواند يك عارف باشد. به هيچ باوري نياز نيست.

دين باور مي كند و عرفان تجربه. و در مورد شادماني هيچ بحث و جدلي نيست. همه در جست و جوي شادماني اند. با خدايان، بي خدايان، ‌مسيحيان، هندوها، كاتوليكها، كمونيستها- همه در جست و جوي شادماني اند. نه فقط انسانها، حيوانات، ‌پرندگان و درختان- همه آگاهانه يا ناآگاهانه به سوي شادماني روان اند. اماعارف آگاهانه پيش مي رود. تفاوت دراينجاست. تفاوتي كه به راستي تفاوت ايجاد مي كند، زيرا اگر تو ناآگاهانه به سوي شادماني حركت كني،‌غير ممكن است به آن دست يابي. تنها از راه آگاهي ژرف است كه مي تواني به اوج قله شادماني برسي.

 

شب:

دانش حقيقي يا خرد از راه آگاهي حاصل مي شود. نه با گردآوري معلومات، ‌بلكه با از سرگذراندن تحول. آگاهي، تحولي بنيادين است. تو تولدي تازه مي يابي. تو معمولا در خوابي عميق به سر مي بري. آگاهي ات بسيار اندك است، شايد يك درصد و يا حتي كمتر از آن. براي امرار معاش، براي ساختن جان پناه، براي تشكيل خانواده و بچه دار شدن كافي است. براي اين چيزها كافي است اما بيشتر از آن ممكن نيست. نود و نه درصد وجود را تاريكي تشكيل مي دهد. و همه اين تاريكي را مي توان دگرگون ساخت. تو مي تواني همه نور شوي. و آنگاه تو از شور زندگي كردن و سرمستي آن آگاه خواهي شد.

از اين لحظه آگاهي را موضوع و مرگ و زندگي بدان. آگاهي به راستي موضوع مرگ و زندگي است. بدون آگاهي تو هر روز جان خواهي كند. با آگاهي براي نخستين بار زندگي را آغاز خواهي كرد و آنگاه زندگي ات گسترده و گسترده تر، پهناور و پهناورتر خواهد شد. روزي به اندازه اي خواهي رسيد كه نه فقط تو زنده خواهي بود، ‌بلكه هرچه به تو نزديك شود از تو زندگي خواهد يافت. ديگران را نيز در سحر و افسون خود سهيم خواهي كرد. از زندگي، از عشق، از نور سرشار خواهي شد. و اين حالت، حالت يك بودا، يك مسيح،‌يك مرد يا يك زن خردمند است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 20/4/86:

 

روز:

يگانه تحولي را كه مي توان آنرا تحول ناميد، تحول به شادماني است. اگر گلهاي شادماني در تو شكوفا نشود، تو متحول نمي شوي. اگر شادماني شكوفا نشود، ‌جامعه متحول نمي شود. در حقيقت، معمولا آنچه مردم آنرا تحول و پيشرفت مي دانند چيزي بي ربط است. دست يافتن به فن آوري پيچيده تر تحول نيست، بلكه چيزي بسيار سطحي و ظاهري است. شايد تو تجهيزات بيشتري در اختيار داشته باشي اما همان آدم گذشته باقي خواهي ماند. شايد بتواني روزي به ماه يا ستارگان دست يابس اما تو هركاري روي زمين انجام مي دادي روي ماه نيز انجام خواهي داد. اگر در اينجا سيگار مي كشيدي در آنجا نيز سيگار خواهي كشيد. اگر در اينجا ورق بازي مي كردي در آنجا هم ورق بازي خواهي كرد. اگر در اينجا مشروب مي خوري در آنجا نيز مشروب خواهي خورد. در آنجا چه كار ديگري انجام خواهي داد؟

اگر انسان همچنان مثل گذشته باقي بماند،‌هيچ تحولي رخ نمي دهد. تحول او ساختگي خواهد بود، تحولي دروغين كه ظاهر گمراه كننده انسان متحول را به او مي بخشد. اما انسان قرنهاست كه متحول نشده است. تنها تعدادي انگشت شمار در اينجا وآنجا متحول شده اند.

تحول واقعي را تنها از روي شادماني مي توان شناخت. و شادماني با خودآگاهي شكوفا مي شود. هردو باهم به صورت همزمان شكوفا مي شوند. دو روي يك سكه اند. يا خودآگاهي شكوفاتر مي شود و تو شادمان تر مي شوي و يا شادماني شكوفاتر مي شود و تو خودآگاه تر مي شوي.

از هر كدام كه مي خواهي – خودآگاهي يا شادماني- آغاز كن تا رشد يابي و متحول شوي. انسان داراي نيروي نهان و عظيم است. انسان مي تواند به اوج قله خوشي و نشاط برسد.

 

شب:

دانش مرده است و دانستن زنده و پويا. در آينده مجبور خواهيم شد زباني كاملا جديد بوجود آوريم، زيرا همه زبانهاي كهنه ما تاريخ گذشته اند. اين زبان ها را انسانهايي متفاوت، براي اهدافي متفاوت و در موقعيتهايي متفاوت ايجاد كرده اند. اكنون همه چيز كاملا عوض شده اما زبان همچنان سر جاي خود باقي است.

اكنون هم از نظر ديني و هم از نظر علمي مي دانيم كه هيچ چيزي در هستي ايتا نيست. همه چيز پيوسته در حال حركت است.

بنابراين من به جاي اينكه بگويم دانش مي گويم دانستن. به جاي اينكه بگويم عشق،‌ترجيح مي دهيم بگويم عشق ورزيدن. ولي ما همچنان به اسمها دل بسته ايم كه حتي يك رودخانه مي ناميم نه آبي كه روان است و در حركت است. درخت را درخت مي ناميم، در حالي كه درختان لحظه به لحظه رشد مي يابند. برگهاي كهنه مي ريزند و برگهايي تازه سر بر مي آورند. غير از تغيير،‌هيچ چيزي ديگر در هستي هميشگي نيست. به هستي بنگر، نه فقط به هستي نگاه كن، بلكه هستي را زندگي كن.آنگاه دانستن، سفر خود را آغاز مي كند- سفري كه هرگز به پايان نمي رسد. وزيبايي در اينجاست كه شگفتي همچنان باقي است. راز همچنان باقي است. دانستن ادامه مي يابد اما هنوز چيزهاي زيادي براي دانستن وجوددارد. هستي پايان ناپذير است وتو مي تواني هميشه همچون يك كودك سرشار از بهت و شگفتي باشي.

خدا يك راز است. رازي كه تنها بركساني آشكار مي شود كه قلبشان در حال رقص باشگفتي است. كساني كه وجودشان سرشار از بهت و شگفتي است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه بیستم تیر 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 19/4/86:

 

روز:

از شادماني، گلهاي سرخ‌، گلهاي سرخ قلب شكوفا مي شوند و از گلهاي سرخ، ‌رايحه دلنشين عشق پراكنده مي شود.

تونمي تواني چيزي را كه نداري به ديگران بدهي. فقط مي تواني آنچه را كه از پيش داري در اختيار ديگران بگذاري. اگر گلهاي سرخ درون تو شكوفا نشده باشند، همه عشق تو واژه اي بيش نخواهد بود. اگر گلهاي سرخ درون تو شكوفا شده باشند، لزومي به گفتن چيزي نيست. وجود رايحه براي رساندن پيام كافي است. هرجا كه باشي، با هركس كه باشي، عشق همچنان منتشر خواهد شد. همچنان به رقص درخواهد آمد. به انرژي هميشه رقصاني در پيرامون تو تبديل خواهد شد. اما نخست بايد گلهاي سرخ قلب شكوفا شوند- و اين گلها تنها زماني شكوفا مي شوند كه تو نياز اساسي، يعني شادماني را برآورده كرده باشي.

عشق ورزي مردم از روي نااميدي شان است. اين كار ناممكن ترين كارهاست. در طبيعت هستي چنين چيزي نمي تواند رخ دهد. مردم به اين دليل عشق مي ورزند كه غمگين اند. به اين دليل در جست و جوي ديگري اند كه تنها هستند. و عشق فقط زماني امكان پذير است كه تو شادمان باشي. عشق زماني امكانپذير است كه تو تنها نباشي، بلكه در يگانگي باشي. با خودت قهر نباشي، بلكه با خودت در شيفتگي و سرمستي باشي.

 

شب:

بشر امروز بيش از هر زمان ديگري مي داند. او روز به روز دانش بيشتري مي اندوزد. در حقيقت، تو حتي از مسيح نيز بيشتر مي داني. اگر روزي با مسيح ملاقات كني مي تواني چيزهاي زيادي به او بياموزي. مسيح مثل توهزار و يك چيز نمي داند. گمان نمي كنم كه مسيح بتواند در آزمون ورودي دانشگاه پذيرفته شود. غير ممكن است! اما اين به اين معنا نيست كه مسيح دانا نيست. او مي داند امابه روشي كاملا متفاوت. تجارب او وجودش را دگرگون ساخته است. معلومات او به اندازه معلومات تو نيست. اما او دگرگون شده و اين چيز واقعي است.

معلومات يعني هيچ چيز. يك دستگاه كامپيوتر مي تواند معلوماتي بسيار بيشتر از تو اندوخته باشد اما كامپيوتر هيچگاه نمي تواند يك مسيح و يا يك بودا شود. آيا تو فكر مي كني يك دستگاه كامپيوتر بتواند روزي به روشني برسد؟ غير ممكن است!

كامپيوتر مي تواند همه چيزهاي ممكن را بداند. اما كامپيوتر هميشه كامپيوتر باقي خواهد ماند و فقط چيزهايي را كه بدان بدهي تكرار خواهد كرد. كامپيوتر نمي تواند شادمان شود- يك دستگاه از چه مي تواند شاد باشد؟ كامپيوتر نمي تواند عاشق شود- يك دستگاه چگونه مي تواند عاشق شود؟ شايد بتواند بگويد«‌من عاشق تو هستم. من تو را خيلي دوست دارم. حاضرم براي تو بميرم. »‌ شايد بتواند چنين واژگاني زيبا بگويد اما اينها واژگاني بيش نيستند. مي توان اين قبيل چيزها را به يك دستگاه آموخت و دستگاه مي تواند به خوبي از عهده انجام آن برآيد و اين همان كاري است كه ميليونها نفر از مردم در حال انجام آن اند:‌همچون يك دستگاه، همچون يك كامپيوتر عمل مي كنند. كليشه هايي را تكرار مي كنند. واژگاني زيبا اما مرده را تكرار مي كنند.

اگر بتواني خودت ببيني،‌ زندگي ات بعدي تازه مي يابد: ‌بعد جاودانگي، خدايي، شادماني، حقيقت و آزادي.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه نوزدهم تیر 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 18/4/86:

 

روز:

پدر و مادرها خيال مي كنند كه به فرزندانشان كمك مي كنند اما آنان را ويران مي سازند. نمي گويم قصد كمك ندارند. قصد كمك دارند اما از كمك كردن ناتوان اند. پدر و مادرهاي خودشان آنان را ويران كرده اند واكنون آنان فرزندانشان را ويران مي كنند. ازاين رو بدبختي همچنان ادامه دارد. روز به روز افزون تر مي شود.روز به روز بزرگ و بزرگ تر مي شود.

من از رهروان خود نمي خواهم خدمتگزار بشريت باشند. مي خواهم كه مراقبه گر باشند. رقصنده باشند. خوش و خرم باشند تا آنگاه خدمت و خدمتگزاري انجام شود. هيچ احتياجي به سخن گفتن در اين باره نيست، خودش همچون سايه با پاي خودش مي آيد. خدمت به خلق به دنبال تو مي آيد و آنگاه بركت آفرين مي شود.

 

شب:

انسان مي تواند صاحب دانش بشود اما نه صاحب خرد.

دانش سهل و آسان است. فقط اندكي تلاش ذهني لازم دارد. تو مي تواني حافظه خود را انباشته كني. حافظه تو همچون حافظه كامپيوتر است. مي تواني همه كتابخانه هاي دنيا را در آن بيندوزي. اماخرد چيزي نيست كه بتوان آنرا اندوخت، زيرا خرد از راه ذهن حاصل نمي شود. خرد از راه قلب و عشق به دست مي آيد نه از راه منطق و استدلال.

آنگاه كه قلب با عشق و اعتماد باز و پذيراست، آنگاه كه قلب خود را به هستي واگذاشته، ‌بصيرتي تازه در تو پديد مي آيد. درك و فهمي عميق از اين كه زندگي چيست، ‌تو كيستي و چرا هستي وجود دارد. همه اسرار عالم بر توآشكار مي شوند اما از راه عشق، نه از راه منطق و استدلال. از راه قلب، نه از راه سر.

خدا با قلب ارتباطي مستقيم دارد و هيچ ارتباطي با سر ندارد. اگر مي خواهي در راه خدا گام بگذاري بدان كه راه خدا از قلب مي گذرد.

وقتي خرد را از راه قلب بشناسي، ‌مي تواني ذهنت را نيز نقش يك خدمتگزار مفيد بكارگيري. حتي مي تواني دانشي كه در ذهنت انباشته اي در خدمت خود قرار دهي- اما نه قبل شناختن خرد از راه قلب.

انرژي ات را به سوي قلبت روان كن. عاشق تر شو تا حيران شوي. با شكوفا تر شدن عشق و باز شدن گلبرگهاي گل عشق در قلبت، چيزي بي نهايت زيبا در تو فرود مي آيد- آن همان خرد است. و خرد با خود آزادي مي آورد. دانش با خود معلومات مي آورد و خرد دگرگوني.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه هجدهم تیر 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 17/4/86:

 

روز:

زندگي زماني آغاز مي شود كه شادماني وارد وجود تو شود. اما براي ورود شادماني بايد باز و پذيرا باشي. باز و پذيرا بودن شهامت مي خواهد، زيرا خطر آفرين است. زندگي كردن خطرآفرين است ومردن بسيار راحت و آسوده. در حقيقت،‌هيچ جايي راحت تر از گور نيست- در گورستان هيچ مشكل و نگراني وجود ندارد. تو راحت و آسوده در آنجا مي آرامي!

مردم، عاشق زندگي مرده، عاشق زندگي آرام و راحت هستند اما به بهاي آن، شور و هيجان، ماجراجويي،‌ ذوق و شوق را از كف مي دهند.

يادت باشد كه نخستين اولويت ومقدم ترين چيز براي انسان هموشمند جست وجوي شادماني است. آنگاه كه شادماني را بيابي و مزه آنرا بچشي، ‌دوباره متولد مي شوي. زندگي راستين آغاز مي شود و پي مي بري كه زندگي براي چيست.

 

شب:

همه تاريخ بشر از بهشت آغاز مي شود: بشر از باغ بهشت بيرون رانده شده و از آن زمان به بعد در بياباني سرگردان است. او همواره در ياد شكوه آن باغ، ياد آن روزها، روزهاي بي زمان، روزهايي كه هنوز از ان باغ بيرون رانده نشده بود به سر مي برد.

هر انساني احساس مي كند چيزي را از دست داده است و در جايي كه بايد باشد نيست. شايد انسان به درستي ندانسته چه چيزي را از دست داده اما همه اين احساس را دارند. اين احساس مبهم را كه چيزي سر جاي خودش نيست. احساس اينكه « من در جايي نادرست و موقعيتي نامناسب قرار دارم. من نبايد اينگونه باشم. اشتباهي رخ داده است.»

انسان از باغ بهشت بيرون رانده شد. دليل اخراج انسان از بهشت آن بود كه او تلاش كرد دانشور شود. او ميوه ممنوعه دانش را از درخت دانش چيد.

اگر تو شروع به دانش اندوزي كني. ارتباطت را با قلب كه باغ حقيقي است از دست مي دهي. ما باغ را در درون خود نهان داريم. در واقع ما از آنجا بيرون رانده نشده ايم، فقط آنرا فراموش كرده ايم و از آن غافل مانده ايم. به سر آويخته ايم و دلبسته دانش شده ايم. به جاي اينكه وجودمان را پرورش دهيم و آنرا شكوفا سازيم، ‌مشغول گردآوري معملومات هستيم. معلوماتي كه به هيچ دردي نمي خورند.

قلب همان باغ بهشت، همان بهشت عدن است و تمام تلاش من بر آن است تا به تو كمك كنم به طريقي دوباره  وارد اين باغ شوي و مزه ميوه هاي آنرا بچشي، دگرگون خواهي شد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه هفدهم تیر 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 16/4/86:

 

روز:

همه چيز تغيير مي يابد و هيچ چيز حتي براي يك لحظه ثابت نمي ماند. اگر تو از اين نكته آگاه شوي، ميل و اشتياق تا ابد ثابت نگاه داشتن امور در تو فروكش مي كند و آنگاه آزاد و رها مي شوي. ناگهان احساس مي كني كاملا آزاد و رهايي. ديگرهيچ چيز تو را آشفته نمي كند. نمي تواند كه تو را آشفته كند.

تو به اين دليل آشفته مي شوي كه آرزويي در سر داري اما اوضاع آنگونه كه تو مي خواهي پيش نمي رود. بگونه اي پيش مي ورد كه انتظارات تو را برآورده نمي سازد. راه خودش را مي رود و به حرف تو گوش نمي كند.

تو هرگز نمي داني چه اتفاقاتي در راه است و اين بسيار زيباست. هيجان و شور و حال زندگي است، شگفتي هميشگي زندگي است. اگر زندگي پيش بيني پذير مي بود، ‌مكانيكي مي شد. زندگي پيش بيني پذير نيست. هميشه با شگفتي همراه است. و تو هرقدر هشيارتر باشي، با شگفتي بيشتري روبرو مي شوي. از اين رو مرم از هشيار بودن سرباز مي زنند. دل مرده مي شوند تا در برابر تغييرات از خود محافظت كنند!

فقط انسان آگاه و هشيار شهامت لازم براي پذيرش پديده هاي متغير را داراست و اين يعني شادماني. آنگاه همه چيز براي تو خوب و نيكو مي شود و هرگز نااميد و ناكام نمي شوي.

 

شب:

جامعه يكپارچه با قلب مخالف است اما سر را نازپرورده مي كند. سر را نظم وانضباط مي دهد و تعليم و تربيت مي كند. جامعه قلب را ناديده مي گيرد و از آن چشم پوشي مي كند، زيرا قلب پديده اي خطرناك است. سر يك دستگاه است. دستگاه ها همانگونه كه هستند خوب اند- مطيع و فرمانبردار. از اين رو سردمداران كليسا، پدرها و مادرها و همه به سر       علاقه مندند. سر خوشايند همه است. فلب براي وضع موجود، براي نظم و تربيت جاري، براي مصلحت هاي كذايي دردسر مي آفرينند.

سر از راه منطق عمل مي كند. مي توان قانعش كرد. مي توان هندو يا مسيحي اش ساخت. مي توان كمونيست، فاشيست يا سوسياليستش گرداند. با سر مي توان همه كار كرد. تنها يك نظام آموزشي زيركانه و راهكارهايي مكارانه لازم است. دقيقا همانگونه كه يك كامپيوتر را برنامه ريزي مي كنيم. و به سر هر چه بدهي آنرا تكرار مي كند. نمي تواند چيزي جديد، اصل و غير تكراري بازپس دهد.

قلب از راه عشق زندگي مي كند. و عشق را نمي تواند دربند كشيد. عشق اساسا سركش است. هيچگاه نمي داني كه تو را به كجاها خواهد برد. نمي تواني پيش بيني كني، زيرا عشق خودجوش است. هرگز به تكرار كهنه نمي پردازد. هميشه به لحظه اكنون پاسخ مي گويد.

قلب در لحظه اكنون به سر مي برد و سر در گذشته. از اين رو سر هميشه سنت گرا و محافظه كار است و قلب هميشه انقلابي و شورشي. اما تو فقط از راه قلب مي تواني پيروز شوي. از راه عشق مي تواني پيروز شوي نه از راه منطق.

و معجزه اينجاست كه وقتي تو عليه روانشناسي توده قيام كني و بيش از پيش مستقل شوي، ناگهان احساس مي كني كه با كل و با جهان عالم يكي شده اي.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه شانزدهم تیر 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 15/4/86:

 

روز:

انسان آگاه مي داند كه زندگي پيوسته در حال تغيير است. زندگي يعني تغيير. فقط يك چيز هميشگي است و آن خود تغيير است. هر چيز ديگري غير از تغيير،‌تغيير مي يابد. پذيرش  ماهيت متغير زندگي، پذيرش اين هستي متغير با تمام فصلها و حال و هوايش،‌ پذيرش اين جريان پايدار كه هيچگاه براي يك لحظه از حركت بازنمي ماند،‌ شادمان بودن است. آنگاه هيچ كس نخواهد توانست شادماني تو را بر هم زند.

تمايل تو به دوام و ثبات است كه تو را به دردسر مي اندازد. تو مي خواهي زندگي بدون تغييري را در پيش گيري و اين ممكن نيست- تو به دنبال ناممكن هستي!

كودك، جوان خواهد شد و جوان پير. كسي كه ديروز زنده بود امروز خواهد مرد. اگر تو تمام اين تغييرات و روال آنرا بپذيري و در كمال شادي بگذاري كه اين روال ادامه يابد و بداني كه زندگي يعني حركت و تغيير،‌آنگاه هيچكس نخواهد توانست شادماني تو را از بين ببرد. هرلحظه همگام با قافله هستي حركت خواهي كرد و گرنه از آن عقب خواهي ماند. زندگي همواره به پيش مي رد  اما مردم هميشه از آن عقب هستند. تا به نقطه اي برسند كه زندگي اكنون آنجاست، زندگي دوباره پيش مي افتد. زندگي همچون رودخانه است:‌ راكد نيست،‌روان است.

 

شب:

انسان معمولا وجود خود را با تيرگي و گرد و غبار مي پوشاند و درخشندگي ذاتي خود را مدفون مي كند. هر انساني درخشان بدنيا مي آيدو هرانساني معمولي و متوسط مي شود. تا زمانيكه مرگ انسان فرا برسد، و مردم اين پديده را پيشرفت مي دانند حال آنكه پسرفت است.

كودكان بدون هيچ تيرگي و زنگاري، در مورد همه چيز درخشانتر، صريحتر و روشن تر هستند. اما هرقدر بزرگتر مي شوند از همه جا تيرگي مي اندوزند. ما منتظر مي شويم تا كودكان به سن هيجده يا بيست و يك سالگي برسند سپس به آنها حق راي مي دهيم، زيرا تا آن زمان همه درخشندگي خود ر از دست مي دهد. همه احمق و كودن مي شوند. آنگاه تو را يك بزرگسال مي نامند. تو عملا پس مي روي،‌ كاملا عقب گرد مي كني اما مردم مي گويند « اكنون تو بزرگ شده اي، به سن بلوغ رسيده اي! » ‌البته كه سياستمداران بايد از دادن حق راي به كودكان بايد بترسند،‌زيرا كودكان همه چيز را مي بينند و به ماهيت همه چيز پي مي برند. حق راي تنها زماني به تو داده مي شود كه همه قابليت ديدن را از دست داده و كاملا كور شده باشي. تلاش من بر آن است تا به تو كمك كنم تمام زنگارها و تيرگي ها  را بزدايي و آينه ات را صاف كني تا بتواني دوباره چهره واقعي خود را ببيني.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  جمعه پانزدهم تیر 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 14/4/86:

 

روز:

تا زماني كه به رقص در نيايي و آواز نخواني، تا زمانيكه زندگي را جشن نگيري، آماده پذيرش خدا نخواهي بود. خدا جشن شادي است. خدا رقص و پايكوبي و آواز و ترانه است. خدا بر كساني كه غمگين و جدي هستند ظاهر نمي شود. خدا نمي تواند بر انسانهاي بدبخت ظاهر شود.

بدبختي انسانها را تنگ و فشرده مي سازد و شادماني گسترده و باز. شادماني انسانها را وسيع و جادار مي سازد- و خدا به تمام اين فضا نياز دارد. فقط آنگاه همه آسمان مي تواند وارد تو شود. تو بايد به پهناوري آسمان شوي و اين، فقط در اوج شادماني امكانپذير است.

 

شب:

تو هيچ عيب و ايرادي نداري مگر باور كردن مهملات و گوش نسپردن به قلب خودت و گوش سپردن به انسانهايي كه هيچ نمي دانند. تمام اين دانش عاريتي را دور بينداز. تمام اين داستانهاي در مورد گناه اوليه و گناه كار بودن را فراموش كن. همه پاره اي از وجود خداوند هستند. بلي، ‌تعدادي از اين انسانهاي الهي در خوابي عميق به سر مي برند- اين گزينش خود آنان است. حتي خواب بودن تو نيز هيچ عيب و ايرادي ندارد. فقط گرفتار كابوس مي شوي. اما نبايد زياد نگران باشي، زيرا اين كابوس خيالي است. تو دير يا زود از خواب بيدار خواهي شد. و اگر تو از خواب لذت مي بري، لذت ببر. وظيفه هيچكس نيست تو را بيدار كند. من دوست دارم تو بيدار شوي اما اگر تصميم گرفته اي بيدار نشوي، هيچكس تو را محكوم نخواهد كرد. خواب بودنت به قدري رنج آور است كه ديگر نيازي نيست تو را به رنج و عذاب آخرت گرفتار ساخت. پس اين يگانه تفاوت موجود ميان يك بودا و انسانهاي معمولي است. در ساير زمينه ها مشابه هم اند... مشابه در معناي داشتن نيروي نهان بيدار شدن، نه در معناي شبيه هم بودن. هر انسانی يكتاست.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 13/4/86:

 

روز:

طبيعت شادماني متناقض است و به همين دليل كج فهمي هاي زيادي در مورد آن صورت گرفته. تناقض اينجاست: انسان تلاش فراواني مي كند اما شادماني نه به دليل اين تلاش، ‌بلكه هميشه در قالب هديه اي ا زجانب خدا اهدا مي شود. از طرف ديگر،‌اگر انسان تلاش نكند هيچگاه شايستگي دريافت اين هديه را نمي يابد.

اگرچه موهبت شادماني هميشه در دسترس است، انسان به روي آن بسته است و آمادگي پذيرشش را ندارد. بنابراين تلاش انسان دليل بروز شادماني نيست. روندي سلبي است.

انگار كه تو در اتاقي تاريك با درها و پنجره هاي بسته به سر مي بري: خورشيد طلوع كرده است اما تو در تاريكي هستي. طلوع خورشيد به تلاشهاي تو بستگي ندارد. هركاري بكني نمي تواني باعث طلوع خورشيد شوي اما مي تواني درهايت را بگشايي يا اينكه آنها را بسته نگاه داري- اين بيشتر به تلاشهاي تو بستگي دارد. اگر درهايت را بگشايي، خورشيد در دسترس تو قرار مي گيرد و گرنه همچنان پشت در منتظر مي ماند. بدون اينكه زنگ در را به صدا در آورد. تو تا ابد در تاريك خواهي ماند، در حاليكه تنها كار لازم، از پيش رو برداشتن موانع موجود ميان خودت و خورشيد بود.

اندكي تلاش و اعتماد لازم است. اندكي تلاش تا موانع را برطرف كني و اندكي اعتماد،‌صبر و انتظار لازم است: «‌خدا مهربان است،‌پس هرگاه موانع را برطرف كنم و آماده باشم،‌او بي گمان خواهد آمد. آمدنش حتمي است. »

 

شب:

جامعه از همه كودكان مي خواهد به مدرسه، به دانشكده و به دانشگاه بروند. يك سوم عمر تلف مي شود تا انرژي به يك مركز غيرطبيعي يعني سر رانده شود و از جريان انرژي در قلب جلوگيري شود.

بطور طبيعي، انرژي از وجود به قلب و از قلب به سر جاري مي شود. روند طبيعي اينگونه است. اگر انرژي از قلب توزيع شد، قلب ارباب باقي مي ماند و سر نوكر مي شود. ترفند آموزش و پرورش دروغين دور زدن كامل قلب و ايجاد مسيري مستقيم ميان وجود و سر و ناديده گرفتن قلب است.

اين ترفند كارگر افتاده. قلب، كاملا كنارگذاشته شده و انرژي حركت خود را از وجود به سوي سر آغاز كرده است. بدينگونه سر ارباب شده است. و سر در مقام نوكر،‌نوكري است زيبا اما در مقام ارباب بسيار زشت است.

وقتي از آن چه جامعه با تو كرده آگاه شوي مي تواني بي درنگ قلبت را بگشايي تا انرژي از آن جاري شود، زيرا طبيعت اينگونه اقتضا مي كند. بايد اينگونه باشد. اگر جامعه دخالت نكرده بود همين گونه باقي مي ماند.

جامعه از عشق و از قلب بسيار مي ترسد، زيرا اگر كسي در سر زندگي كند به درد خواهد خورد. نوكري خوب، برده اي مطيع و سر به راه خواهد شد- و اين همان چيزي است كه جامعه نيازمند آن است: بردگان، خدمتگزاران مفيد، نوكران خوب. جامعه به ارباب نياز ندارد. وقتي قلب تو گشوده شود حتي اگر در زندان باشي همچنان ارباب مي ماني. ارباب بودن تو چنان ريشه داراست كه هيچ چيز نمي تواند آنرا از تو بگيرد.

پس تو بايد اين معجزه را به ثمر برساني: انرژي ات را از سر به قلب انتقال بده.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 12/4/86:

 

روز:

شهامت پيشه كن تا معجزات ناگزير رخ دهند. هرلحظه زندگي انسان شجاع و با معجزه مي گذرد، زيرا انسان شجاع لحظه به لحظه از كهنه و آشنا دست مي شويد. شهامت واقعي يعني همين. بايد از هرچه كهنه و آشناست دست شست. تو با آن زندگي كرده اي! آنرا تجربه كرده اي! پس لزومي ندارد كه در آن وابماني. واماندن در كهنه و آشنا راه تازه و ناآشنا را سد مي كند. تازه و آشنا نيازمند فضايي است. اگر كهنه و آشنا آن فضا را اشغال كرده باشد، ‌تازه و ناآشنا در كجا مي تواند فرود آيد؟

انسان شجاع پيوسته از گذشته، ‌از كهنه و از آشنا و از آشنا دست مي شويد و هميشه آماده است تا به استقبال ناآشنا و ناشناخته برود. اين كار جرات مي خواهد، زيرا ما نمي دانيم لحظه بعد چه اتفاقي خواهد افتاد. پيش بيني پذير نيست. كهنه و آشناست كه پيش بيني پذير است، حتي اگر بدبختي باشد. تو با آن آشنايي و به آن خوگرفته اي.

شادماني، فقط از آن شجاعان است. شادماني يعني پيوسته دست شستن از گذشته. شادماني در گذشته مي ميرد و هر لحظه زايش تازه مي يابد. اين يعني شادماني.

 

شب:

ما كاملا بي آلايش، پاك و ساده بدنيا مي آييم اما دنيا شروع به ترسيم طرح و نگارهايي در لوح سفيد ما مي كند. شروع به شكل بخشيدن به ما مي كند. همه كس را آلوده و مسموم مي كند. تا كودك به اندازه اي رشد يابد كه بتواند مستقل فكر كند، دنيا او را ويران مي سازد. تا آن زمان او را معلول و از كارافتاده مي كند. زير بغل او عصاهاي قرار مي دهد تا قادر نباشد روي پاهاي خودش بايستد. تا فراموش كند راي و نظر خويش را بكار گيرد. دنيا او را كاملا متكي و وابسته ساخته است.

بزرگترين دسيسه عليه انسانيت است، وادار ساختن هر انساني به معلول بودن- نه معلول جسمي،‌بلكه معلول روحي. و ترفندي كه بكار مي رود ذهن بخشيدن به توست تا افكار،‌اميال و هوسها خودآگاهي تو را مدفون سازند. «‌ خود » آرمانگرايي،‌ كيش و مسلك، ‌سياست و هزار و يك چيز ديگر لايه به لايه روي آگاهي تو انباشته مي شوند. خودآگاهي شفاف و آيينه گون تو تيره و تار مي شود و آنگاه يك زندگي ناشايست، يك زندگي بدون لطافت، يك زندگي كوركورانه و كاملا وابسته را در پيش مي گيري. و تنها كاري كه بايد انجام دهي خنثي كردن تمام دسيسه ايي است كه جامعه بر عليه تو بكار برده است.

بنابراين من درس تزكيه نفس و درس اخلاق نمي دهم. من فقط درس مراقبه مي دهم تا تو بتواني از دست ذهن رها شوي.

ذهن متعلق به جامعه است و مراقبه متعلق به تو. تو به كمك مراقبه كاملا آزاد و رها مي شوي و ناگهان گنج باطني خويش را كشف مي كني. و اين سرآغاز سفر بزرگ شادي و نشاط،‌زيبايي،‌آواز و ترانه و بزم شادي است. سفري كه بي پايان است. سفري كه به تو نگاهي جاودان مي بخشد. به تو اطمينان مي بخشد كه جاودان هستي.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه دوازدهم تیر 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 11/4/86:

 

روز:

شهامت بزرگترين كيفيت ديني است. ديگر چيزها پيامد آن هستند. تو اگر شهامت نداشته باشي نمي تواني راستگو باشي. اگر شجاع نباشي نمي تواني عاشق باشي. نمي تواني با ايمان باشي. نمي تواني در راه جست و جوي حقيقت گام برداري.

شهامت مقدم بر همه چيز است. عشق از شهامت برمي خيزد. از شهامت است كه مي تواني به جست و جوي نهايت بروي، طولاني است. سفري است به سوي ناشناخته. ترسوها نمي توانند ساحل را ترك گويند و دين يعني رهسپار شدن به ساحل ناشناخته اي كه از اين ساحل نمي توان ديدش.

 

شب:

انساني كه قرنهاست كه زندگي مي كند- انسان متوسط، انسان معمولي، انبوه مردم، توده مردم- بگونه اي مكانيكي عمل مي كند. تو فقط از راه خودآگاهي مي تواني از مكانيكي بودن فراتر بروي و تولد واقعي يعني همين. آنگاه براي بار دوم متولد مي شوي. پدر و مادرت تنها جسم تو را متولد مي سازند نه روحت را. تولد روحي به كمك مرشد امكانپذير است... به كمك مرشد سفري كاملا متفاوت آغاز مي شود. مرشد به تو زايشي تازه، بعدي تازه مي بخشد. بعد روحي. و اين بعد بسيار آگاهانه و دانسته به تو داده مي شود.

همه تلاش مرشد براي آگاه ساختن شاگرد از خويش، از وجود خويش است...

اندك كساني به وجود روحي خويش دست يافته اند- و اينان انسانهاي واقعي اند. همه انسانها اين نيروي نهان را دارند اما آنرا بكار نمي اندازند. اين نيرو نهان مي ماند و هدر مي رود. پس تصميم بگير از اين لحظه تمام تلاشت را صرف خودآگاه تر شدن كني. و آنگاه كه خودآگاهي  در تو جرقه زند شگفت زده خواهي شد: سايه به سايه خودآگاهي شادماني خواهد آمد. با ژرف تر شدن خودآگاهي، شادماني نيز ژرف تر خواهد شد. شادماني پيامد خودآگاه شدن است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه یازدهم تیر 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 10/4/86:

 

روز:

نخست بياموز از شناخته به ناشناخته سفر كني تا زندگي ات پر از شور و هيجان و شگفتي شود. تا هر لحظه با ماجرايي تازه روبرو شوي. و سپس روزي به آخرين خطر اقدام كن: از ناشناخته به ناشناختني سفر كن. تفاوت در اينجاست كه ناشناخته روزي شناخته خواهد شد اما ناشناختني هرگز شناختني نيست. آن ناشناختني همان خداست.

سفر از شناخته به ناشناخته، يعني شناكردن در آبهاي عميق. شنا كردن را كه آموختي، بدون هيچ ترسي به دل دريا بزن. با شهامت كامل به دريا بزن تا زندگي آن با سرمستي آشنا شود. ناشناخته تو را با شگفتي و هيجان آشنا خواهد كرد و ناشناختني با سرمستي.

 

شب:

انساني كه به حقيقت دست يافته چگونه مي تواند دروغ بگويد؟ براي چه بايد دروغ  بگويد؟ او هيچ دروغي براي گفتن ندارد. انساني كه حقيقت را شناخته ديگر به امور پيش پاافتده دنيوي علاقه مند نيست. او چيزي فراتر از آنچه كه پول، قدرت، مقام و منصب مي توانند به انسان بدهند شناخته است. زندگي اش معجزه گونه مي گذرد.

آن كليد مخفي كه دروازه معجزه ها را مي گشايد، خوش و خرم بودن است. پرشور و پرنشاط شو! بگذار قلبت به آواز درآيد. بگذار بدنت به رقص و پايكوبي درآيد. بگذار زندگي ات بزم شادي شود.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه دهم تیر 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 9/4/86:

 

روز:

آزادي الهي ترين پديده است. پس هرگز آزادي ات را فداي چيزي نكن حتي فداي عشق، زيرا هيچ چيز برتر از آزادي نيست. همه چيز را بايد فداي آزادي كرد، حتي زندگي را. اما آزادي را نبايد فداي هيچ چيز كني. حتي مي تواني خدا را فداي آزادي كني اما نمي تواني آزادي را فداي خدا كني.

بودا به خدا باور ندارد، بلكه بر آزادي باور دارد. در حقيقت، آزادي خداي واقعي است. در آزادي زيستن، زندگي الهي است. اما قديسان در اسارت زندگي مي كنند. آنان انسانهايي آزاد نيستند. در واقع بزرگترين بردگان روي زمين اند. بردگان آرمانهاي مرده و آرمانگرايي مرده.

اگر آگاهي ان كاملا آزاد باشد، ديگر در بند و زنداني نخواهد بود. شكوه دربنده شده آن از بند خواهد رست. براي نخستين بار خواهي دانست كه كيستي. شكوه زيبايي ات را خواهي شناخت. اين همان چيزي است كه مسيح در راه آن جان داد.، بودا با آن زندگي كرد وتمام عمرش را به تعليم آن پرداخت و سقراط جانش را فداي آن كرد.

 

شب:

آگاه بودن را بياموز. از هركاري كه انجام مي دهي، از هر چيزي كه در ذهن مي گذرد، از هر چيزي كه در قلبت مي جنبد هشيارتر شو. از اين سه لايه: بدن، ذهن، قلب- عمل، فكر، احساس- آگاه شو. از اين سه سطح آگاه شو. تا آرام آرام آن آگاهي استقرار يابد و سطح چهارم متولد شود. با تولد سطح چهارم، خدا در تو حلول مي كند. سطح چهارم، روح توست. دروني ترين هسته وجود توست. ظهور آن بر تو آشكار مي كند كه متولد نشده اي، ‌كه نخواهي مرد، كه تو جزيي از جاودانگي هستي.

و احساس جاودان بودن، سرمست كننده است. دورنماي تو را كاملا دگرگون مي كند. دنيا، همان دنياست اما ديگر همان دنيا نيست،‌زيرا تو همان آدم گذشته نيستي.

مسيح بارها و بارها مي گفت: «‌ تا زمانيكه همچون كودكان نباشيد، وارد پادشاهي خدا نخواهيد شد. »‌اما اين به آن معنا نيست كه كودكان در پادشاهي خداوند هستند، زيرا ناآگاه اند. از اين رو تاكيد بر اين است كه: كسانيكه «‌همچون »‌ كودكان هستند. كلمه « همچون » ‌را به خاطر بسپار.

شخص خردمند را مي توان اينگونه توصيف كرد: كسي كه براي دومين بار كودك مي شود و اين همان معناي رهروي است- تولد دومين كودكي، اين بار با آگاهي. نخستين كودكي بدون آگاهي بود و تو آنرا از دست دادي. اما با آگاهي، نمي توان آنرا از دست داد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه نهم تیر 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه ۸/4/86:

 

روز:

ما معمولا به خود مي چسبيم. با تمام شيوه هاي ممكن مي كوشيم آنرا برپا نگاه داريم. مراقبه يعني از « خود »‌دست شستن و كاملا ترك گفتن آن. و بعد از ترك «‌خود » ‌به دروغين بودن و بيهودگي آن پي مي بريم.

ديدن « خود »‌ به تو امكان مي دهد رهايش كني. هرگاه از «‌خود »‌ خالي شوي انرژي اي از فراسو بر تو هجوم مي آورد و بي درنگ فضاي دروني تو را پر مي كند. اين هجوم انرژي از فراسو همان خداست و مراقبه راه را براي آن هموار مي كند. ولي ما چنان از خودمان انباشته ايم كه هيچ فضاي خالي در ما وجود ندارد. بايد خودمان را كاملا خالي كنيم و اين كار را بايد با دل و جان انجام دهيم. نه نيمه جان و با بي ميلي و بي رغبتي، زيرا حتي اگر اثر كوچكي از «‌خود » ‌برجاي مانده باشد، همين مقدار اندك براي دور نگاه داشتن فراسو از تو كافي است. «‌خود »‌را بايد كاملا دور انداخت! فضا بايد كاملا خالي باشد. هيچ مانعي نبايد در برابر حضور ميهمان وجود داشته باشد تا آن فضا ميزبان خدا شود. هيچ راه ديگري غير از اين براي شناخت خدا وجود ندارد.

 

شب:

تو زماني پاك و خالص هستي كه در آگاهي محض به سر مي بري. نه خوب براي تو اهميت دارد نه بد. تو به هيچ وجه دو قطبي نيستي. هرچيزي را امري الهي مي شماري. دست از مرزبندي برداشته اي. فقط يكي بودن را مي بيني. حتي در شيطان خدا را مي بيني. در تاريكي نور را و در مرگ، ‌زندگي جاودان را. آنگاه كه روش معمول دوقطبي و دوگانه ديدن را كنار بگذاري پاك و خالص مي شوي،‌زيرا ديگر هيچ چيزي نمي تواند تو را آلوده كند. اين نهايت حالت خودآگاهي است.

تو بايد از تمام دوگانگيها فراتر روي: اخلاقي- غيراخلاقي،‌خوب – بد، زندگي - مرگ، تابستان- زمستان. بايد از تمام اينها فراتر بروي تا بتواني يكي بودن را ببيني. تو مي تواني يكي بودن را در ميليونها شكل ببيني. مي تواني يكي بودن را همه جا و در هر شكلي كه ظاهر مي شود تشخيص دهي.

اين كار شدني است. تلاشي اندك براي بيدارتر شدن و برنگزيدن لازم است. فقط در درون نشستن، و تماشا كردن ذهن بدون برگزيدن چيزي. رفت و آمدها ادامه دارد. تو در گوشه اي بي توجه و بي تفاوت نشسته اي. آرام آرام پاكي و خلوص در تو فرود مي ايد. اين پاكي و خلوص عين رهايي است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  جمعه هشتم تیر 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 7/4/86:

 

روز:

انسان محكوم به بدبخت ماندن است، زيرا انديشه او بر مبناي جدا بودن قرار دارد. و به ياد داشته باش: هيچ انساني جزيره نيست. خود را از كل جدا انگاشتن يگانه خيال باطل است. تمام ديگر خيالات باطل از آن برمي خيزند. ما جزيي از قاره پهناور هستيم. جزيره نيستيم. به ياد داشتن اين حقيقت، تنها راه دگرگون شدن است.

زندگي كردن با اين خيال باطل به مشكل آفريني مي انجامد، مشكلاتي كه رفته رفته به روي هم انباشته مي شوند. تا زمانيكه ما از همان آغاز نگاهمان را تغيير ندهيم، نمي توان اين مشكلات را حل كرد. تغييري بنيادين لازم است و نه اصلاحاتي اندك! و اين تغيير بنيادين آنگاه روي مي دهد كه شخصيتمان را در دريايي الهي غرق كنيم. آنگاه كه قطره كوچك « خود » ‌را در دريا نيست كنيم.

چيزي از دست نخواهيم داد، بلكه چيزهايي به دست خواهيم آورد. فقط چارچوبها و حد و مرزهاي كوچكمان را از دست خواهيم داد و پهناور و بيكران خواهيم شد. و در اين بي كرانگي رايحه اي است..

و قتي نخستين گام را از غار تاريك «‌خود »‌ به آسمان پهناور، در زير ستارگان بيرون بگذاري ... ناگهان بال در خواهي آورد. تو از قبل اين بالها را داشتي اما براي استفاده از آنها فضايي كافي در اختيار نداشتي. فقط بايد اندك بهايي را بپردازي: بايد « خود » ‌دروغين را دور اندازي.

 

شب:

قلب پاك و خالص لازمه اساسي ظهور شادماني است اما منظور معصوميت و بي آلايشي است. يك اخلاق گرا هيچگاه معصوم و بي آلايش نيست. بسيار حسابگر است. اخلاقي بودن چيزي نيست جز حساب گر بودن. او با خدا معامله مي كند. عصمت و پاكدامني مي اندوزد تا بتواند بهشت و شاديها و لذتهاي آنرا بخرد. او يك دغل باز است. اخلاق گرايي اش در حسابگري اش ريشه دارد. او پاك و بي آلايش نيست. هيچ اخلاق گرايي تاكنون پاك و بي آلايش نبوده است. گاهي اتفاق مي افتد كه يك انسان بي اخلاق از انسان به اصطلاح بااخلاق پاك تر و بي آلايش تر باشد. انسان بي اخلاق ممكن است فقط به اين دليل بي اخلاق باشد كه در مورد زندگي خود حسابگر نيست. او فقط زندگي اش را مي گذراند بدون اينكه به پيامدها بينديشد. ممكن است انساني ساده باشد اما هيچ انساني اخلاق گرا ساده نيست، بلكه بسيار پيچيده است. قديسان، پيچيده ترين، دغل بازترين و حسابگرترين انسانها هستند. تو هيچگاه نمي تواني سادگي كودكان را در وجود آنان بيابي- و اين همان پاكي و خلوص است.

اخلاق گرايان دست به گزينش مي زنند اما قلب پاك و خالص بدون هيچ گزينشي،‌به صورت خودجوش زندگي مي كند. بدون دست به انتخاب زدن، كاملا هوشيار و آگاه اما بدون هيچ گزينشي. در اختيار وضع موجود، مسئول، پاسخگو – اما نه از روي حسابگري. اين همان فضايي است كه شادماني آنرا انباشته مي كند.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه هفتم تیر 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 6/4/86:

 

روز:

اگر براي نيست شدن در كل آماده باشي، پيامد آن شادماني است. اگر در برابر نيست شدن مقاومت كني و اگر بكوشي همچنان ماهيتي مجزا باقي بماني ... اين كاري است كه همه مشغول انجام آن اند: تلاش برا ي يك « خود » ‌بودن. تلاش براي محافظت از خويش، دفاع از خويش.

همه مشغول حصار كشيدن به دور خود در برابر كل هستند. همه از كل مي ترسند، زيرا كل پهناور است. از همه طرف ما را فرا گرفته . ما همچنان به دور خود ديوار مي كشيم، ديوار چين را به دور خود مي كشيم، تا از خودمان محافظت كنيم و گرنه كل همچون سيل ما را فرا خواهد گرفت و ما را در خود غوطه ور خواهد ساخت! بنابراين ما ديوار بزرگ چين را دور خود مي كشيم، تا پشت آن پنهان شويم، تا خرد و كوچك باقي بمانيم...

ما جدا و مستقل نيستيم،‌هيچ انساني يك جزيره نيست. ما جزيي از قاره هستيم، بنابراين ستيزه جويي با قاره بي فايده است...

در كل نيست شو، دست از «‌خود » ‌بشوي. فراموش كن كه تو جدا و مستقل هستي. خودت را جزيي از كل احساس كن تا ببيني چقدر زيبا، شيرين و دلنشين است. تا ببيني هر لحظه اش چقدر پر خير و بركت است.

 

شب:

انسان ناآگاهانه زندگي مي كند. به انجام كارهايي مشغول است كه ديگران انجام مي دهند. همواره دنباله روي و تقليد مي كند. او دقيق نمي داند كه چرا اين كارها را انجام مي دهد. حتي نمي داند كه كيست؟ از انساني كه نمي داند كيست، از كجا آمده، به كجا مي رود و چرا آمده است، غير از اين چه انتظاري مي توان داشت؟

اينها معماهايي اساسي هستند كه تنها از راه مراقبه مي توان حل شان كرد. هيچ فلسفه اي نمي تواند در حل آنها به تو كمك كند. فيلسوفان پاسخهاي بيشماري مي دهند اما تمام اين پاسخها فرضي هستند و اگر دقيق شوي كاستيها و اشتباههاي فاحشي در آنها خواهي يافت.

مراقبه هستي گراست، نه فلسفي. به توكمك مي كند به اندازه اي آگاه شوي كه با خودت رو در رو شوي. حقيقت ، بصيرت است، نه پيامد يك فكر- بصيرتي در مراقبه نه بصيرتي از راه مراقبه.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه ششم تیر 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 5/4/86:

 

روز:

درختان، پرندگان و حيوانات، همگي با هستي يكي هستند اما ناآگاه اند. آنها شادمان هستند اما شادماني را نمي شناسند. از شادماني خود آگاه نيستند. و شادماني اي كه ناآگاهانه است ارزش چنداني ندارد. شايد تو گنجي در اختيار داشته باشي اما اگر از آن گنج آگاه نباشي، ‌داشتنش چه فايده اي براي تو دارد؟

صداي آواز مرغي از دوردست براي ما زيباست اما براي خود آن مرغ چنين نيست. مرغ نمي داند كه زيبايي چيست، آواز و ترانه و شعر چيست. او ناآگاه است. شادمان اما ناآگاه است.

انسان، آگاه اما بدبخت است ولي مي تواند از اين بدبختي نجات يابد. انسان بايد آگاهي اش را اندكي بيشتر سازد. بايد بدبختي را آگاهانه دور بيندازد و به وحدت دوباره برسد- من اين را وحدت دوباره مي دانم. درختان، مرغ آوازخوان و ديگر پرندگان و حيوانات در وحدت به سر مي برند. انسان بايد اين وحدت را باز يابد. او تماسش را با آن قطع كرده است!

همه چيز به ما و به آنچه كه در مورد بدبختي امان انجام مي دهيم بستگي دارد. ما مي توانيم شعله هاي بدبختي مان را شعله ورتر كنيم و جهنم سوزان تري براي خودمان بيافرينيم و يا مي توانيم شعله هاي بدبختي مان را خاموش سازيم و به سوي كل حركت كنيم تا آخرين گام را براي يكي شدن با آن برداريم.

مي توانيم خودمان را در درياي هستي نيست كنيم تا آنگاه شادماني به پا خيزد. و وقتي انسان شادمان شود، اين نوع شادماني بسيار ارزشمند است. مرغ آوازخوان بسيار شادمان است اما شادماني او هيچ ارزشي ندارد.

خود را وقف خدا كردن يعني آماده بودن براي يكي شدن با هستي و نيست شدن درآن. آنگاه شادماني با پاي خودش خواهد آمد.

 

شب:

ذره اي حقيقت در جمله «‌ ديگران جهنم اند »‌ وجود ندارد.

تو هستي كه مي تواني جهنم يا بهشت باشي- هميشه تو هستي. تصميم توست. بهشت در جايي نيست. خود تو بهشت را آفريده اي، درست همانگونه كه جهنم را آفريده اي. يك حالت رواني است.

و آنگاه كه دريابي آفريننده تو هستي، كاملا آزاد و رها مي شوي. اگر ديگران مسئول باشند هميشه در اسارت خواهي ماند، زيرا ديگران هميشه مي توانند براي تو بدبختي يا شادماني بيافرينند. در هر دو حال، تو وابسته ديگران مي شوي و هيچكس وابستگي را دوست ندارد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه پنجم تیر 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 4/4/86:

 

روز:

جست و جوگر واقعي در جست و جوي دانش نيست، ‌در جست و جوي دانستن است. مي خواهد خود عمل آموختن را بياموزد. او به نتيجه و هدف علاقه مند نيست. بيشتر به خود سفر علاقه مند است. سفر بسيار زيباست. هر لحظه اش سرشار از لذت است- چه كسي سوداي مقصد را در سر دارد؟

سوداي مقصد و هدف آفريده ذهن تنبل است تا بتواند بياسايد. وقتي به مقصد برسي ديگر همه چيز تمام مي شود. كسانيكه به مقصد و هدف علاقه مندند هميشه به راه ميان بر علاقه نشان مي دهند. چرا بايد راه طولاني را طي كرد؟

انسانهاي تنبل ممكن نيست جست و جو گران واقعي باشند. جست و جو گر واقعي هيچ ميل و آرزو و هيچ سوداي مقصد و هدفي در سر ندارد. او به لحظه، به لحظه حاضر ، به اينجا و اكنون علاقه مند است. همه وجودش درگير زندگي است.

آنگاه كه آگاه تر شوي، به روي هستي و تمام آنچه كه در پيرامون تو روي مي دهد باز و پذيرا مي شوي. تمام درها و پنجره هايت گشوده مي شوند و هستي مي تواند وارد تو شود. آنگاه كه آگاه و آگاه تر شوي، حساسيت بيشتري پيدا مي كني.

از راه دانش اندوزي، تو همان شخص قديمي باقي مي ماني و دانش بيشتري اندوخته اي، اما تازه نمي شوي. همان آدم گذشته هستي با اندوخته هايي تازه. فقط همين!

تو از راه آگاهي تازه مي شوي، ‌به گونه اي كه پي مي بري چگونه هر لحظه خودت را تازه تر كني تا هيچگاه كهنه و قديمي نماني. تا هيچگاه راكد و بدون حساسيت نماني.

 

شب:

يكي از بزرگترين رازهاي زندگي اين است كه ما با شادماني كامل در وجود خويش به دنيا مي آييم اما گداوار زندگي مي كنيم، زيرا هيچگاه به درون خويش نمي نگريم. وجود خويش را چنان بديهي مي شماريم كه گويي از قبل همه آنچه را كه در درونمان هست مي شناسيم.

اين پندار بسيار مهمل است اما در همه جاي عالم رواج دارد. ما حاضريم در جست و جوي شادماني قدم به ماه بگذاريم اما حاضر نيستيم به درون وجودمان برويم، زيرا بدون اينكه پاي در وجودمان بگذاريم گمان مي كنيم مي دانيم در آنجا چه هست. گمان مي كنيم كه خودمان را مي شناسيم!

ما به هيچ وجه خودمان را نمي شناسيم. حق با سقراط است كه مي گويد «‌خودت را بشناس. »‌عصاره همه خردمندان در اين دو كلمه نهان است، زيرا تو با شناخت خودت، همه چيز را خواهي شناخت. همه چيز را به ثمر خواهي رساند و به همه چيز خواهي رسيد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه چهارم تیر 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 3/4/86:

 

روز:

براي اينكه كاملا آزاد شوي بايد كاملا آگاه شوي، زيرا بندگي و اسارت ما در ناآگاهي ما ريشه دارد. خارج از ما نيست. هيچكس نمي تواند تو را اسير سازد. تو را مي توان نابود ساخت اما نمي توان آزادي را از تو گرفت- مگر اينكه خودت آنرا واگذار كني. هميشه در نهايت،‌ تمايل خود تو براي در اسارت قرار كرفتن است كه تو را اسير مي سازد. تمايل تو براي وابسته بودن، براي شانه خالي كردن از بار مسئوليت پذيرش خودت آنگونه كه هستي، تو را اسير مي سازد.

اگر مسئوليت پذيرش خودت را بر عهده گيري... و به ياد داشته باشي كه فقط گل نيست، بلكه خارهايي در آن وجود دارد. فقط شيرين نيست، بلكه لحظات بسيار تلخي در آن وجود دارد. شيرين را هميشه تلخ متعادل مي سازد. تلخ و شيرين هميشه به يك نسبت وجود دارند. گل را خار متعادل مي سازد،‌روز را شب و تابستان را زمستان. زندگي در يك حالت تعادل ميان دو قطب متضاد در جريان است. بنابراين كسي كه آماده است تا مسئوليت پذيرش خودش را با تمام زيبايي ها، تلخي ها، شادي ها و غمهاي آن بر عهده گيرد مي تواند آزاد باشد. فقط چنين كسي مي تواند آزاد باشد.

مسئوليت پذيرش خودت را همانگونه كه هستي، با تمام خوبيها و بديها، با تمام زيباييها و زشتيهاي آن بعهده گير. در اين پذيرش است كه به فراز مي رسي و آزاد مي شوي. آزادي يعني فراز، يعني فراتر رفتن از دوگانگي. آنگاه تو نه شادي نه غمگين. شاهدي هستي بر تمام آنچه كه بر تو مي گذرد. به فراز رسيدن، آزادي واقعي است. چيزي است كه تو را سبكبال و رها مي سازد.

 

شب:

نبودن، يگانه راه واقعي بودن است. بنابراين من نمي توانم با اين گفته شكسپير «‌بودن يا نبودن، مسئله اين است » ‌موافق باشم. مسئله به هيچ وجه بودن يا نبودن نيست، زيرا نبودن يگانه راه بودن است! همين كه « خود » ‌تو نيست شود، شروع به تجربه دريا گون بودن، تجربه شور و سرمستي بي پايان مي كني.

ولي ما بيش از اندازه به ذهن – كه چيزي بسيار خرد و يك كامپيوتر زنده كوچك است – چسبيده ايم. ما به بدن چسبيد ه ايم. بيش از اندازه به آن چسبيده ايم.

بدن يك كلبه كوچك است. در آن زندگي كن. آنرا زيبا و تميز نگهدار. از كامپيوتر زنده خود (‌ ذهن ) استفاده كن. از آن مراقبت كن همانگونه كه از هر دستگاه ديگري بايد مراقبت كني اما هويت خود را به اين چيزها محدود نكن. مثل اين است كه راننده اي بخواهد هويت خودش را با اتومبيلش تعيين كند. البته، راننده در درون اتومبيل هست اما او اتومبيل نيست. اين عين همان وضعيتي است كه ما به آن گرفتاريم. ما هويتمان را از ساز و كاري كه در آن زندگي مي كنيم گرفته ايم و اين هويت يابي پندار « خود » ‌را در ما ايجاد كرده است: «‌من بدن هستم، من ذهن هستم. من مسيحي هستم، من مسلمان هستم، من سياهم، من سفيدم، من اينم، من آنم...»‌ اينها چيزي نيستند جزهويت يابي.

مراقبه يعني بي هويت شدن. يعني به ياد داشته داشتن اينكه «‌ من فقط آگاهي ام، يك تماشاگرم، يك هشياري ام، يك شاهدم.»‌

و نيست شدن خود، بزرگترين تحول است. توناگهان از يك دنياي كوچك و زشت به دنيايي پهناور و زيبا، از زمان به ابديت و از مرگ به جاودانگي منتقل مي شوي.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه سوم تیر 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 2/4/86:

 

روز:

ما داراي بالهاي هستيم اما تا كنون از آنها استفاده نكرده ايم. و چون از بالهايمان استفاده نكرده ايم، وجودشان را از ياد برده ايم. و بالهاي كوچك، كوچك نيستند. مي توانند همه آسمان را بپوشانند. توانايي اشان نامحدود و بي نهايت است. نمي توان آنرا سنجيد. هيچ چيز از پرنده اي كه بالهايش را در آسمان گشوده زيباتر نيست... پرنده اي كه هه آسمان را زير بالهاي كوچك خود گرفته و در حال پرواز به سوي كران بي كران هستي است. پرنده اي كه همواره از شناخته و آشنا به ناشناخته و ناآشنا پرواز مي كند و هرگز از ناشناخته نمي ترسد. در حقيقت، او هميشه شيفته ناشناخته است. هميشه دست از شناخته مي شويد، زيرا وقتي تو چيزي را بشناسي، ‌تكرار آن كاري است بس احمقانه.

انسان هوشمند مشتاق تجربه هاي جديد، چشم اندازهاي جديد و نگاههاي جديد است و اين همان چيزي است كه پرنده اي كه در آسمان بالهايش را گشوده مظهر آن است...

اين همان خداست: همه آسمان باز. و آزادي يگانه چيزي است كه ارزش تلاش براي دستيابي را دارد. آنگاه كه به آزادي دست يابي همه چيز ممكن مي شود. بدون آزادي، هيچ امكاني براي هيچ چيز وجود ندارد.

 

شب:

مشكل اصلي،‌ «‌ خود »‌است. مشكلي كه هزار و يك مشكل مي آفريند. زياده خواهي مي آفريند، خشم و شهوت مي آفريند، حسادت مي آفريند و هزاران مشكل ديگر. و مردم همچنان مشغول جنگ با زياده خواهي، با خشم و حسادت هستند اما اين كار بيهوده است. تا زمانيكه ريشه قطع نشود، شاخ و برگهاي جديد همچنان سر بر خواهند آورد. تو مي تواني شاخ و برگها را هرس كني اما اين كار كمكي نخواهد كرد. در حقيقت با هرس كردن شاخ و برگها، درخت بيش از بيش تنومند خواهد شد. شاخ و برگها بيش از پيش تنومند خواهند شد. درخت قوي تر خواهد شد.

با علايم و نشانه ها نجنگ. ريشه را پبدا كن و ريشه اصلي يك چيز است:‌«‌خود »‌. اگر بتواين بياموزي كه بي «‌خود »‌باشي، اگر يك «‌هيچ چيز»‌باشي، آنگاه به غايت مي رسي. هيچ هدفي بالاتر از آن نيست اما براحتي مي توان به آن دست يافت، زيرا «‌خود » پديده اي دروغين است و از اين رو مي توان از ان دست شست. «‌خود » ‌واقعيت ندارد. خيالي است. يك سايه است. اگر تو بر آن باور پيدا كني، خواهد بود. اگر بر اعماق آن بنگري، ‌آنرا نخواهي يافت.

مراقبه يعني نگريستن بر اعماق وجود در جست و جوي «‌خود ». ‌يعني جست و جوي «‌خود » در گوشه و كنار وجود تا زماني كه «‌خود »‌ ديگر در هيچ جايي يافت نشود. وقتي «‌خود » ‌در هيچ جايي يافت نشود، مي ميرد و تو تولدي تازه مي يابي.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه دوم تیر 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 1/4/86:

 

روز:

بدبختي از دلبستگي بر مي خيزد. ما به اشيا و به مكانها و به اشخاص دلبسته شده ايم. معتاد دلبستگي شده ايم. به همه چيز دلبسته و وابسته ايم و دلبستگي بدبختي به بار مي آورد، زيرا زندگي پيوسته در حال تغيير است. زندگي در حركت دايم است. هيچگاه از حركت بازنمي ايستد حتي براي چند لحظه اي كوتاه.

آنگاه كه خورشيد طلوع مي كند از آن لذت ببراما دلبسته آن نشو- آن يك عكس نيست. به زودي ناپديد مي شود. در حال ناپديد شدن است. همان لحظه كه نگاهش مي كني در حال ناپديد شدن است. به زودي شب از راه مي رسد اما نبايد نگران شد، زيرا شب نيززيبايي خاص خود را دارد- ستارگان در آسمان ظاهر خواهند شد. اما انسان دلبسته چنان كودن است كه مي كوشد به طلوع زيباي خورشيد دلبسته شود. دوست دارد براي هميشه ثابت و ايستا بماند. اين كودنها نمي دانند كه بدنبال چه مي گردند- براي طلوع خورشيد گريه سر مي دهند، زيرا كه ديگر نيست و در اثناي گريه كردن، ستارگان جديدي را كه در حال ظهور هستند از دست مي دهند!

انسان كودن همه چيز را از دست مي دهد. انسان خردمند از همه چيز لذت مي برد. از روز و شب لذت مي برد. از تابستان و زمستان و از زندگي و مرگ لذت مي برد. انسان خردمند دلبسته نيست و و در وارستگي و دلبسته نبودن بسي شور و حال است.

 

شب:

انسان بگونه اي بسيار زمخت، با خشم،‌ با حسادت، با سلطه جويي و با « خود » زندگي مي كند. تو بايد تمام اين عناصر زمخت را از وجودت بيرون كني، زيرا آنها انرژي هاي فراواني را تلف مي كنند. فرصتهاي بسياري را هدر مي دهند. بايد تمام اين انرژي ها را به آواز و ترانه، ‌به شادي و نشاط، ‌به عشق،‌ به صلح و آرامش دگرگون ساخت. آنگاه زندگي به شعر تبديل مي شود. آنگاه ‌بودن تو همه شور و حال مي شود. صرف «‌ بودن » بيش از آن چيزي است كه تو بتواني طلبش كني. صرف نفس كشيدن براي اثبات وجود خدا كافيست، زيرا هر نفسي با خود شور و سرمستي فراوان مي آورد. زندگي چنان آهنگ و ترانه و چنان رقصي مي شود كه باورش براي تو ممكن نيست. فقط زماني مي تواني باورش كني كه تجربه اش كني.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  جمعه یکم تیر 1386   توسط توحید   |