مراقبه 31/3/86:
روز:
زنبور دلبسته هيچ گلي نمي شود. از انواع گلها شهد جمع ميكند اما دلبسته نمي شود. بسوي گل سرخ و گل هميشه بهار مي رود، بسوي گل نيلوفر مي رود، از گلي به گل ديگر حركت مي كند اما دلبسته و وابسته نمي شود.
دومين چيزي كه بايد به ياد داشت اين است كه اگرچه زنبور از گلهاي بسياري شهد جمع مي كند، هيچ گلي را نابود نمي سازد. زنبور بسيار ماهر و ملاحظه گر است. به گلها آسيب نمي رساند. در حقيقت گلها وقتي زنبور به رويشان مي نشيند بسيار خوشحال مي شوند و به خود مي بالند. زنبور هيچگاه تخريب نمي كند. آنچه را كه نياز دارد جمع آوري مي كند اما به روشي استادانه و با چنان مهارتي كه شكل گل كاملا دست نخورده باقي بماند.
بگونه اي زندگي كن كه به هيچكس آسيب نرساني. سازنده، ملاحظه گرانه و هنرمندانه زندگي كن. با حساسيت و ظرافت زندگي كن و هيچگاه دل بسته نشو. از تمام تجارب زندگي لذت ببر. از تمام گلهاي زندگي لذت ببر اما روان باش. در هيچ جايي توقف نكن تا به خدا برسي.
شب:
نخستين تولد، شروع زندگي نيست. نخستين تولد، فقط آغاز فرصتي براي زندگي كردن است. نخستين تولد، فقط تو را زنده بالقوه مي سازد، نه زنده واقعي. اين نيروي بالقوه را بايد به واقعيت تبديل كرد. پس از آن، تو براستي زنده خواهي بود. مراقبه هنر شكوفا ساختن بذر به گل است. از راه مراقبه است كه تو براي دومين بار متولد مي شوي.
در نخستين تولد بدن بدنيا مي آيد،در دومين تولد، روح. و هرگاه آگاه شوي كه تو يك روح هستي، زندگي ات به ثمر مي نشيند و گرنه در بيهودگي و پوچي كامل به سر خواهي برد. بذر، همچنان بذر باقي خواهد ماند. هيچگاه شكوفا نخواهد شد. هيچكس زير سايه آن نخواهد آرميد. هيچ پرنده اي به آن نزديك نخواهد شد. هيچ بادي در ان به رقص در نخواهد آمد. هيچ گفت و گويي با ابرها، خورشيد و ماه و با ستارگان صورت نخواهد گرفت. بذر نمي تواند با هستي ارتباط برقرار كند، زيرا بسته و ناشكوفاست و در خود فرومانده.
مراقبه تو را باز و شكوفا مي سازد. مراقبه چيزي نيست جز گشايش تمام ابعاد وجود تو به روي همه آنچه كه هست: به روي زيبايي هستي. به روي نغمه باد. به روي رهايي ابرها. به روي تمام اسرار پيرامون تو و به روي تمام آنچه كه در بيرون و در درون توست.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386   توسط توحید
|
مراقبه 30/3/86:
روز:
مردم خود را به ديگران مي چسبانند و تو هرقدر بيشتر به ديگران بچسبي، آنان هراسناك تر مي شوند. خواهند خواست از تو بگريزند، زيرا هركس نياز دروني شديدي براي آزاد بودن دارد. ميل و آرزوي آزادي برتر و ژرف تر ار هر ميل و آرزوي ديگري است. بنابراين تو حتي عشق را مي تواني قرباني كني اما نمي تواني آزادي را قرباني كني. طبيعت امور اينگونه نيست. به همين دليل شادماني واقعي فقط در تنها بودن تو مي تواند رخ دهد.
تنها بودن، هنر است. و با خود شادماني به همراه مي آورد.
اگر تو نخست در وجود خويش ريشه بدواني و سپس به برقراري ارتباط با ديگران اقدام كني، اين پديده اي كاملا متفاوت است. اينك تو مي تواني مشاركت كني. مي تواني عشق بورزي و از اين عشق لذت ببري. با وجود زودگذر بودن آن، تو مي تواني به رقص درآيي، آواز بخواني و هرگاه كه آن لحظه بگذرد، ديگر گذشته است- تو به عقب نمي نگري. تو اين توانايي را داري كه عشق ديگري را بيافريني. پس هيچ نيازي نيست به كسي بچسبي. تو از آن عاشق و از آن عشق سپاسگزاري كه ديگر وجود ندارد، زيرا تو را غني ساخته. به تو شمه اي از زندگي بخشيده و پخته ترت كرده است.
اما اين زماني امكانپذير است كه تو برخي زمينه سازيها را در وجود خويش انجام داده باشي. اگر عشق همه آن چيزي باشد كه تو داري، بدون هيچ زمينه اي براي مراقبه، آنگاه گرفتار رنج و عذاب خواهي شد. هر عشق بازي اي دير يا زود به يك كابوس تبديل خواهد شد.
هنر تنها بودن و در تنهايي خوش و خرم بودن را بياموز تا همه چيز امكانپذير شود.
شب:
اگر به ياد داشته باشي « من خدا هستم » به ياد خواهي داشت «من آسمان هستم. »
تمام رويدادهاي زندگي همچون ابرهايي كوچك هستند. ابرها مي آيند و مي روند. ارزش توجه نشان دادن ندارند. هيچ توجهي به آنها نكن. هميشه به ياد داشته باش كه تو آسمان هستي، آسماني بيكران. هيچ ابري نمي تواند شكل تو را عوض كند.
اندك اندك هيچ ابري در تو ظاهر نخواهد شد. هيچ ابري ناخوانده نخواهد آمد. تو شايد درد را فرانخوانده باشي اما لذت را فراخوانده اي و درد روي آن لذت است. اگر يكي را دعوت كني، آن ديگري هم خواهد آمد. آنها را نمي توان از هم جدا ساخت. هميشه با يكديگرند.
آنگاه كه از دعوت مهمانان دست برداري، ناپديد مي شوند. به زودي لحظه اي فرا مي رسد كه بدون ابر باقي مي ماني و اين همان چيزي است كه بودا آنرا نيروانا و مسيح پادشاهي خداوند مي نامد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ چهارشنبه سی ام خرداد 1386   توسط توحید
|
مراقبه 29/3/86:
روز:
خرد فقط زماني شكوفا مي شود كه بداني چگونه تنها باشي. خرد طبيعت وجود توست. آنگاه كه تو كاملا تنهايي و همه عالم را فراموش كرده اي، آنگاه كه فقط خودت هستي، در درون خودت خوش و خرمي و هيچ نيازي به ديگري و هيچ ميل و هوسي براي هيچ چيز ديگر نداري، در آن آرامش خلوت با خويش، خرد شكوفا مي شود.
خرد بعناي دانش نيست. خرد يعني بصيرت، يعني روشني. خرد بعناي معلومات نيست، بلكه بمعناي دگرگوني است. خرد يعني نگريستن به زندگي به شيوه اي كاملا تازه.
بياموز كه تنها باشي و بگذار تا خرد از عمق وجدت به سطح آيد. آنگاه مي تواني در دنيا زندگي كني اما در عين حال حتي در ميان جمع نيز تنها، بي تفاوت و تاثير ناپذير خواهي ماند. تو در دنيا خواهي بود نه از دنيا. و تو قابليت تشخيص درست از نادرست را خواهي يافت. ديگر به احكام و دستورات بيروني تكيه نخواهي كرد. ديگر بر انجيل و .... تكيه نخواهي كرد.
تو كتاب مقدس خود را يافته اي. صداي خدا را از درون قلبت شنيده اي. ديگر نيازي به اطلاعات درجه دوم و دست دوم نداري. اينك تو يك خط مستقيم تماس با خدا داري.
شب:
مثل رودخانه اي كه در دريا نيست مي شود، در الوهيت نيست شو. خودت را ازهستي جدا مپندار! به آن بپيوند. بيشتر و بيشتر در آن فرو برو.
ما همچنان بر جدا بودن پافشاري مي كنيم و اين، يگانه عمل غير ديني است. يگانه عمل ديني پافشاري بر يكي بودن است و تو بايد آنرا به تلاشي آگاهانه تبديل كني.
آنگاه كه بر طلوع خورشيد مي نگري با آن يكي شو. يك مشاهده گرصرف باقي نمان. بگذار مشاهده گر و مشاهده شونده با هم يكي شوند. آرام آرام مهارت اين كار را فرا خواهي گرفت. آنگاه وقتي در سايه درختي نشسته اي، مي تواني احساس ژرف يكي بودن با خدا را تجربه كني. اين تجربه كوچك مي تواند در نهايت تو را به احساس يكي بودن با كل رهنمون كند و تو را به معرفت خدا برساند.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386   توسط توحید
|
مراقبه 28/3/86:
روز:
شادمان بودن بدون خردمند بودن امري ممكن است اما اين نوع شادماني حقيقي نيست. همان چيزي است كه مردم آنرا خوشحالي مي نامند. مي آيد و مي رود و زودگذر است. هميشه تو را در ناكامي و نااميدي كامل ترك مي گويد. بهاي آن سنگين است و ارزش پرداختن اين بها را ندارد.
همچنين خردمند بودن بدون شادمان بودن امري ممكن است اما اين نوع خردمندي نيز كاذب و دروغين است. همان چيزي است كه به دانش معروف است. چيزي قرض گرفته شده از ديگران، باري بر دوش است.
هر چيزي كه از تجربه خودت برنخيزد بندگي و اسارت است. مي تواند « خود » تو را تقويت كند اما نمي تواند خويشتنت را بر تو آشكار كند. جوينده واقعي بايد شادماني و خرد را با هم بيابد. و به راحتي مي توان هر دو را با هم يافت، زيرا آنها همچون دو بال يك پرنده هستند.
مراقبه كن تا از يك سو شادمان شوي و از يك سو خردمند. اين دو همزمان با هم بصورت متقارن رشد مي يابند. در نهايي ترين حالت، شادماني خرد مي شود و خرد شادماني.
شب:
انسان همچون قطره اي شبنم است و هستي همچون دريا. ما همواره مي كوشيم خود را از دريا جدا نگاه داريم. ريشه بدبختي ما همين است. پس تو فقط بايد يك كار را انجام دهي: بايد وارد دريا شوي تا قطره نيست شود. البته قطره براستي نيست نمي شود. فقط حد و مرزهاي كوچكش را از دست مي دهد. دريا گون مي شود. خود دريا مي شود. اما چنين بنظر مي آيد كه قطره نيست مي شود. قطره جزيي از چنان وسعتي شده است كه هيچ راهي براي يافتن آن وجود ندارد. نمي توان آنرا شناسايي كرد. و اين برايمان ترس آور است. به همين دليل است كه ما خود را از دريا جدا نگاه مي داريم.
آن روز، روز برگي است، روزي كه تو در نهايت نيست شوي. اين مرگ نيست. رستاخيز است. زمان مي ميرد و جاودانگي متولد مي شود. محدوديت مي ميرد و نامحدود بودن متولد مي شود. كوچك مي ميرد و بزرگ متولد مي شود. ارزش امتحان كردن را دارد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386   توسط توحید
|
مراقبه 27/3/86:
روز:
وقتي باران اشك ازچشمهايت مي بارد لبخند مي زني. وقتي عصباني هستي،عصبانيت را نشان نمي دهي،سركوبش مي كني. اين كار در تو شكاف ايجاد مي كند. آن اشكها واقعي بودند اما تو مانع آنها شدي، به عقبشان راندي. و آن لبخند دروغين بود اما تو كوشيدي لبخند بزني. آن لبخند عميق تر از اين نمي تواند باشد. فقط در لبهايت جاري است و هيچ كاري با تو ندارد.
اخلاق پروري يك چنين چيزي است: يك لبخند دروغين است. تو به تمرين اخلاق مي پردازي اما اين كار، تو را خوش اخلاق نمي سازد.
ما جزيي از عالم يكپارچه هستيم. ما به هيچ وجه ماهيتهايي مستقل نيستيم. از راه اتحاد يكپارچگي تو خوش اخلاق خواهي شد. اخلاق چيزي نيست كه تو با قرار دادن دو چيز در كنار هم بوجود آوري. چيزي خودجوش است.
شب:
زندگي در واقعيت خود، نامحدود و بيكران است. نه به بدن محدود است نه به ذهن. به هيچ محدوديتي محدود نيست. درياگون است. حتي دريا نيز داراي محدوديت است، اما زندگي به هيچ وجه محدود نيست. هيچ آغاز و پاياني ندارد.
اما ما هويتمان را به بدن و ذهن محدود ساخته ايم. فراموش كرده ايم كه واقعيت ما اين نيست. بدن فقط يك كاروانسراست. ما در بدنهاي بسياري به سر برده ايم. خودآگاهي اي هستي كه از بدني به بدن ديگر، از ذهني به ذهن ديگر،از يكي به آن ديگري منتقل مي شوي.
آنروز كه بداني بي شكل هستي،روز بزرگي است. روز كنار رفتن پرده اسرار است. بعد از آن ديگر همان آدم گذشته نخواهي بود. بعد از آن تو جزيي از خدا مي شوي و خدا جزيي از تو.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386   توسط توحید
|
مراقبه 26/3/86:
روز:
پادشاهي ما در درون ماست. در دنياي بيرون محكوم به گدا ماندن هستيم. هركاري انجام دهيم، اين حقيقت بنيادين تغييرناپذير است. مي توانيم پول، قدرت، جاه و مقامي فراوان به دست آوريم اما در پشت تمام اين نماها، همچنان آن گدا پنهان و باقي خواهد ماند. اگر به عمق چشمان مردم ثروتمند بنگري مي تواني آن گدا را ببيني. آنها پنهان كاري مي كنند. مي كوشند به هر طريق ممكن نگذارند كسي پي ببرد كه كيست اند. خودشان را در پرده مي كنند اما خود مي دانند، همه مي دانند، هركسي كه هوشمند است مي داند كه آن گدا هنوز آنجاست.
با روي آوردن به درون، آن گدا ناپديد مي شود. آنگاه تو به عرصه پادشاهي خداوند وارد و براي نخستين بار پادشاه واقعي مي شوي.
مسيح تا آخر عمرش از پادشاه درون سخن گفت اما هيچكس منظورش را درست نفهميد. همانگونه كه درمورد تمام ديگر انسانهاي بيدار چنين شده- هيچكس به درستي منظورشان را نفهميده است.
پادشاهي واقعي در درون توست. از ازل در درون تو بوده. لازم نيست آنرا بيافريني، فقط بايد به يادش آوري.
شب:
ما به اين دليل كوچك هستيم كه به «خود » چسبيده ايم. دليل كوچك بودن ما چسبيدنمان به «خود »است. «خود » پديده اي بسيار كوچك است و ما به قدري احمق هستيم كه همچنان به «خود »چسبيده ايم و فكر مي كنيم «خود »چيزي بسيار با ارزش است!
«خود » يگانه مانع وجود است. يگانه عاملي كه جلوي معنا، شكوه و عظمت يافتن زندگي ما را مي گيرد. ديوار ظريفي است كه تو را احاطه كرده و نمي گذارد با كل ارتباط برقرار كني.
آنگاه كه از «خود » دست بشويي، احساس يكي بودن با درختان، ماه، خورشيد، ستارگان و انسانها مي كني. ناگهان تمامي ديوارها از دور و برت برداشته مي شوند. ناگهان تو ديگر يك قطره نيستي! محدوديتهايت از بين رفته اند و نامحدود شده اي. و اين همان معرفت خداست.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ شنبه بیست و ششم خرداد 1386   توسط توحید
|
مراقبه 25/3/86:
روز:
شادماني از خود نور دارد. بدبختي تاريك است و شادماني تابناك. انسان بدبخت بر ديگران نيز تاريكي مي افكند. همچون گودالي تاريك وارد مي شود و انرژي ديگرمردم را فرو مي بلعد. حضورش مخرب است. اما حضور انسان شادمان، سازنده و تقويت كننده است. او بر ديگران نور مي افشاند.
انسان شادمان، رحمت و خير و بركت هستي است.
شب:
قلب فروتن يكي از بزرگترين ويژگي هاي كسي است كه در جست و جوي حقيقت است. فقط كساني كه فروتن هستند مي توانند حقيقت را بشناسند، خودپرستان نمي توانند. « خود » مانع دستيابي آنان به حقيقت مي شود. «خود» يعني اينكه تو گمان مي كني از كل مجزا هستي. اما تو مجزا نيستي! ما جزيره نيستيم. هيچ انساني جزيره نيست. ما بخشي از قاره اي بيكران هستيم.
«خود »، احساس دروغين مجزا بودن را در ما ايجاد مي كند و به دليل اين احساس دروغين، آرام آرام در خودمان فرو مي مانيم. زياد از حد « خود »- آگاه، « خود » محور مي شويم. به روي دنيا، به روي خورشيد و ماه، به روي باد و باران كاملا بسته مي ماينم. در چارچوبي محصور مي مانيم- كه نوعي مرگ زنده است. گورمان را با خود از اينجا به آنجا حمل مي كنيم. اين گور كاملا نامريي است، اما گور، گور است.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386   توسط توحید
|
مراقبه 24/3/86:
روز:
راه سعادت، راه شادماني درياگون، هويت نگرفتن از تركيب بدن/ذهن است.
تو بايد پيوسته به خود يادآوري كني: « من بدن نيستم »، « من ذهن نيستم »، «من تماشاگرم، من شاهدم »، تا اين حالت آرام آرام چنان طبيعي شود كه ديگر لازم نباشد آنرا به ياد خودآوري. تا همچون جرياني زيرزميني هميشه جاري باشد حتي وقتي همچون جرياني زيرزميني هميشه جاري باشد. حتي وقتي خواب باشي بداني «من بدن نيستم، من ذهن نيستم، من شاهدم. » و وقتي رويا مي بيني بداني «من شاهد رويا هستم. »
آنگاه كه شاهد بودن تو تا به آن حد ژرف شود، در آستانه يك دگرگوني عظيم قرار مي گيري. آنگاه لحظه به لحظه تمام محدوديتها و حد و مرزها ناپديد مي شوند و تو ناگهان بي حد و مرز، نامحدود بي كران مي شوي.
شب:
زندگي مي تواند گلهايي پراكنده داشته باشد يا اينكه مي توان آنرا به تاجي از گل دگرگون ساخت. زندگي تو گلهايي فراوان است. هيچ سازمان يافتگي ندارد. فقط ازدحامي است از « خود » هاي گوناگون. ازدحامي از «من » هاي گوناگون كه همگي در راه برتري جويي مشغول جنگ و دعوا با يكديگرند. تو در جنگ دايمي دروني به سر مي بري و هر « خود »ي قصد دارد تو را به يك جهت بكشاند. تو در حال از هم گسيختن هستي اما مي تواني زندگي كاملا متفاوتي را در پيش گيري. ميزان شادماني تو به ميزان يكپارچگي ات بستگي دارد. انسان تكه تكه هميشه بدبخت مي ماند و انسان يكپارچه به شادماني مي رسد. به رشته نخي تبديل شو تا بتواني تمام گلهاي زندگي ات را در نوعي اتحاد به يكديگر بپيوندي. تا زندگي ات نه سر و صدايي گوش خراش و درهم و برهم، بلكه نوايي دلنشين شود. آنگاه زيبايي و شادماني عظيمي برپا مي شود.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386   توسط توحید
|
مراقبه 23/3/86:
روز:
انسان بي وقار و بي لطافت شده است به اين دليل ساده كه « خود » او نمود پيدا كرده و اين «خود » قاتل وقار و لطافت انساني است.
جانوران وحشي باوقار و با لطافت هستند، زيرا « خود » - آگاه نيستند. تمام حيوانات با لطافت هستند، تمام حيوانات با لطافت هستند، زيرا هيچ نقشي بازي نمي كنند. فقط زندگي اشان را مي گذرانند. آنها نگران آن نيستند كه در نگاه ديگران چگونه بنظر مي رسند. فقط انسان نگران آن است كه در نگاه ديگران چگونه به نظر مي رسد و آيا ديگران او را تصديق خواهند كرد يا نه. تمام اين نگرانيها لطافت او را از بين مي برد.
و سعادت و شادماني تنها در لطافت و برازندگي است.
شب:
شناخت خويش شناخت همه چيز است و اين يگانه چيزي است كه من بر آن تاكيد مي ورزم. نه بر باور و اعتقاد، نه بر مسلك، نه بر مرام، نه بر كليسا، نه بر مسجد و نه بر كيش.
تو با مشاهده ساده درون به شناخت خويش نايل مي شوي. ولحظه اي كه بداني كيستي، بي درنگ هسته اصلي كل هستي و زندگي را باز مي شناسي، زيرا تو جزيي از آن هستي.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386   توسط توحید
|
مراقبه 22/3/86:
روز:
شادماني بالاترين بعد خوشي است. نخستين بعد، لذت است- كه حيواني است. دومين بعد خوشخالي است- كه انساني است و سومين بعد شادماني است- كه الهي است.
شادماني هدف و مقصود است، زيرا تو فقط به هنگام شادماني مي تواني به اوج قله وجودت دست يابي و به واقعيت نهايي خويش برسي. انسان ساختمان سه طبقه است. طبقه همكف حيواني است- كه چيزي خوب و نيكوست، هيچ عيب و ايرادي در آن نيست. اما تو بايد از چيزي برتر آگاه شوي. بگذار طبقه پايين، پايه و ستون باقي بماند اما خودت را به آن محدود نكن. طبقه دوم انساني است و طبقه سوم الهي.
تو با شناخت شادماني، مقام خدايي ات را خواهي شناخت و خدا خواهي شد. و تا زماني كه از آن آگاه نشوي و به يادش نسپاري، زندگي ات بي ثمر باقي مي ماند. يك ناكامي و ناخشنودي عميق باقي مي ماند. اگر تو به اوج قله خويش برسي، تنها آنگاه به خرسندي، آرامش و آسودگي و رضايتي عميق دست مي يابي.
شب:
تمام انرژي ات را صرف يك كار كن: اينكه چگونه خودآگاه تر شوي. اگر تو تمام انرژي ات را صرف خودآگاهي كني، خودآگاهي ناگزير رخ مي نماياند و اين حق طبيعي توست. اما تو نبايد نصفه و نيمه تلاش كني. نمي تواني با تلاشي نصفه و نيمه به خودآگاهي برسي. خودآگاهي فقط زماني رخ مي نمايد كه تو صد در صد در آن باشي، درون آن باشي. زماني كه تو از هيچ چيز دريغ نكرده باشي. وقتي كه تمام تيرهايت را پرتاب كرده باشي، وقتي كه هيچ تيري را در تركش باقي نمانده نگذاشته باشي.
آنگاه كه تو از جان مايه بگذاري، خودآگاهي بي درنگ رخ مي نمايد و اين رخ نمايي، آغاز تحولي عظيم است. تو را از پست تر به برتر، از ضخيم و زمخت لطيف و ظريف و از محسوس به نامحسوس دگرگون مي كند. تو را از ذهن به بي ذهني سوق مي دهد.
و در بي ذهني زيستن، عين خردمندي است. عمل كردن از روي بي ذهني،عمل كردن از روي خرد است. آنگاه زندگي تو زيبايي و برازندگي مي يابد. زندگي تو خداگونه مي شود. آنگاه هركاري انجام دهي، درست و رواست. نمي تواند نادرست و ناروا باشد. ممكن نيست كاري نادرست انجام دهي، زيرا تو از نور و بصيرت سرشار هستي و ديدت چنان واضح و روشن است كه غير ممكن است كاري نادرست انجام دهي. كار درست خود به خود آنجام مي يابد. هيچ احتياجي به پرورش اخلاقي ويژه نداري. صرف خودآگاهي كافي است. اخلاق همچون سايه در پي خودآگاهي خواهد آمد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386   توسط توحید
|
مراقبه 21/3/86:
روز:
شهوت پست ترين حالت خودآگاهي و شفقت برترين حالت آن است. پست تر را نبايد انكار كرد، بلكه بايد دگرگونش ساخت. از پست تر بايد بعنوان يك نردبان استفاده كرد.
انسان متظاهر به دينداري از ديرباز به شدت با شهوت مخالفت ورزيده اند و در نتيجه قرنها تعليم و تربيت انسانهاي ديگر، انسانيتي دوپاره را به وجود آورده اند. آنان انسان را به دو بخش تجزيه كرده اند: پست و برتر. و اين دوپارگي علت اصلي بدبختي، رنج و عذاب و نگراني انسانهاست.
اگر خودت را دو بخش جدا از هم در نظر بگيري، در تو تضاد و تعارضي هميشگي ايجاد مي شود. مي كوشي تا بر پست تر غلبه كني، با آن بجنگي و نابودش كني- و نابود ساختن آن ممكن نيست. دگرگوني ممكن است اما نابود ساختن ناممكن.
هيچ چيز هستي را نمي توان نابود ساخت. بلي، مي توان تغييراتي بوجود آورد. مي توان آب را به بخار يا به يخ تبديل كرد اما اين فقط نوعي تغيير و دگرگوني است. تو نمي تواني آب را از بين ببري. هيچ چيزي تاكنون نابود نشده و هيچ چيز جديدي خلق نشده است. فقط تركيب ها تغيير يافته اند.
شهوت پايين ترين پله و شفقت بالاترين پله نردبان، اما هردو به يك نردبان تعلق دارند.
به ياد داشته باش آنگاه كه شهوت خودآگاه شود، به شفقت تبديل مي شود و شهوت ناخودآگاه، پليد،زشت و حيواني است.
تو فقط وجودت را خودآگاه تر ساز تا به سوي الوهيت گام برداري. تا از حيوانيت به سوي خدا حركت كني. انسان نردباني بين اين دو ابديت است.
شب:
زندگي سرشار از شكوه و عظمتي الهي است اما ما از آن ناآگاهيم. چنان در خوابي عميق فرورفته ايم كه از شكوه و عظمت زندگي غافل مانده ايم. شكوه و عظمتي كه كاملترين، زيباترين و جذاب ترين امكان هستي است و چيزي بالاتر از آن ارتباط نيست. اما ما در خواب به سر مي بريم، از اين رو نمي توانيم با آن ارتباطي داشته باشيم. چنان است كه گويي بهار رسيده، درختان شكوفه كرده اند، پرندگان آواز مي خوانند، باد در ميان درختان به رقص درمي آيد... و طرح و نقشي زيبا پيرامون تو مي آفرينند اما تو گلها و رنگهاي دلنشين آنرا نمي بيني. حتي نمي داني كه در باغ هستي! هيچ تماسي با بهار نداري. در پيله خودت بسته مانده اي. ممكن است در حال ديدن كابوسي وحشتناك وناراحت كننده باشي يا از روي وحشت فرياد بكشي و گريه سر دهي. اين كابوس با واقعيت پيرامون تو هيچ ارتباطي ندارد.
اين همان وضعيتي است كه انسان گرفتار آن است. هستي هميشه در بهار است اما انسان براي آگاه شدن از اين بهار، احساس كردن بهار و زندگي كردن در بهار، از خواب بيدار شود.
وآنگاه كه طعم شور و نشاطي كه تو را فراگرفته است بچشي، ديندار مي شوي. زيرا آنگاه در تو احساس شكرگزاري، سپاسگزاري و عبادتي عظيم ايجاد مي شود.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386   توسط توحید
|
مراقبه 20/3/86:
روز:
انسان در آشفتگي به سر مي برد. وجود او در هم و بر هم است. در درون تو اشخاص زيادي وجود دارند نه فقط يك نفر. و آنان پيوسته با يكديگر جنگ و دعوا مي كنند. همگي مدعي رياست اند. همه چيز تكه تكه است. هر تكه اي ساز خود را مي زند و هيچ دو تكه با هم توافق ندارند. انسان نيازمند يكپارچگي است. يك پارچه شدن تمام اين تكه ها در يك كل، در يك نظم و آهنگ.
آنگاه كه تو همچون بلور به هم پيوسته و يك پارچه شوي، آنگاه كه يكي شوي و تمام تكه هاي وجودت ذوب شوند و در يك اتحاد به هم بپيوندند، شوري عظيم به پا مي خيزد، زيرا تمام تضادها از بين مي روند. و آنگاه كه تضاد و تعارض از بين برود، بزم شادي آغاز مي شود.
شب:
خودآگاهي همان چيزي است كه كيمياگران از ديرباز در جست و جوي آن بوده اند: همان اكسير، همان جوهر و همان فرمول سحرآميزي است كه مي تواند به تو كمك كند جاودان شوي.
در حقيقت، همه ما جاودان هستيم اما در بدني فناپذير زندگي مي كنيم و چنان به بدن نزديكيم كه از آن هويت مي گيريم. هيچ فاصله اي بين ما و بدن نيست تا آن را چيزي جدا از خود ببينيم. چنان در بدن جاي گرفته و ريشه دوانده ايم كه احساس مي كنيم خود بدن هستيم و بدينگونه مشكلات سربرآورده اند: شروع به ترس از مرگ كرده ايم. سپس بدنبال اين ترس، ترسهايي ديگر، كابوسهايي ديگر به پا خاسته اند.
خودآگاهي، ميان تو و بدنت فاصله ايجاد مي كند. تو را هم تماشاگر بدن و هم تماشاگر ذهن مي سازد، زيرا بدن و ذهن از هم جدا نيستند. بدن/ ذهن يك هويت واحد است. ذهن در درون بدن است. آنگاه كه تو از بدن/ ذهن خودآگاه شوي، بي درنگ در مي يابي كه ازهردوي آنها جدا هستي. بين تو و آنها فاصله ايجاد مي شود. آنگاه درمي يابي جاودان هستي. بخشي از زمان نيستي، بلكه بخشي از ابديت هستي. در مي يابي كه هيچ تولد و مرگي براي تو وجود ندارد. هميشه اينجا بوده اي و خواهي بود. تو به دليل آرزوهاي بسيار زيادت در بدنهاي بسياري به سربرده اي.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ یکشنبه بیستم خرداد 1386   توسط توحید
|
مراقبه 19/3/86:
روز:
هميشه به ياد داشته باش كه تو عشق هستي. جامعه تو را فراموش مي كند. انواع قيد و بندها را ايجاد مي كند تا نگذارد به ياد داشته باشي كه عشق هستي.
هرجا كه عشق هست، خدا هست. عشق رايحه حضور خداست. پس اين را به ياد داشته باش و تمام قيد و بندهايي را جامعه براي بازداشتن تو از به ياد داشتن واقعيت وجودت ايجاد كرده است بگسل.
ما از عشق و براي عشق ساخته شده ايم.
شب:
ما از قدر و قيمت خود آگاه نيستيم. از گنج بي پاياني كه درونمان نهان داريم آگاه نيستيم و چون از اين گنج ناآگاهيم، ميل و آرزوي چيزهايي كوچك را در سر مي پرورانيم. براي چيزهاي پست و بي ارزش مي جنگيم. بر سر چيزهاي پيش پا افتاده با يكديگر رقابت مي كنيم.
همين كه از زيبايي دروني خويش آگاه شوي، تمام جنگ و دعواها پايان مي پذيرند. زندگي آرام و بي تلاطم مي شود. زندگي به برازندگي مي رسد. تو ديگر به چيزهاي بي اساس علاقه مندي نشان نمي دهي.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ شنبه نوزدهم خرداد 1386   توسط توحید
|
مراقبه 18/3/86:
روز:
عشق يگانه واژه اي است كه تمام چيزهاي با ارزش زندگي و تمام چيزهايي را كه ارزش دارا شدن دارند در بردارد. تو مي تواني خدا را فراموش كني، چيزي را از دست نخواهي داد. اما اگر عشق را فراموش كني همه چيز را از دست خواهي داد. اگر عشق باشد خدا هم خواهد بود، زيرا خدا اوج قله عشق است. اما دون عشق،حتي خدا هم ناممكن است.
بدون عشق هيچ چيز ممكن نيست: نه شادماني، نه خير و بركت، نه حقيقت، نه آزادي، عشق همان آب حيات است: به تو زندگي شادمان مي بخشد.
عشق پل ميان زمان و جاودانگي است.
شب:
جامعه از تو مي خواهد مرده باشي نه زنده. تمام تلاش برآن است تا به نحوي تو را بميراند و در عين حال از تو بعنوان يك موجود مفيد استفاده كند. و جامعه به اين كار موفق شده است: همه زندگي را در تو از بين برده و به جاي آن كارايي مكانيكي را جايگزين ساخته است. تمام علاقه مندي جامعه به توليد است حتي به بهاي فدا شدن زندگي. بيشتر به كالا علاقه مند است تا به رشد انسان. از اين رو جامعه پيوسته مردم را اندرز مي دهد كه آرام و مطيع باشند،سر به راه باشند. آرامش را چنان تبليغ مي كند كه گويي چيزي مقدس است. گويي با ارزش ترين چيز است.
اما تو فقط زماني مي تواني اين چنين آرام باشي كه احمق باشي و نتواني تشخيص دهي كه چه بهاي گزافي بابت چنين آرامش مرده اي مي پردازي. آرامشي كه پشيزي نمي ارزد. تو آزادي ات، هوشمندي ات،شادابي ات،عشقت، روحيه ماجراجويي ات را فدا مي كني. همه وجودت را فدا مي كني. يك چرخ دنده، يك بخش قابل تعويض مي شوي.
تلاش من برآن است تا تركيبي برتر به وجود بياورم كه در آن آرامش و شادماني همچون دو روي يك سكه باشند. آنگاه پديده اي بي نهايت زيبا رخ مي دهد: تو شادمان هستي اما داغ نيستي. آرامش داري اما سرد نيستي. دقيقا در ميانه قرار داري. هم گرمي و هم خنك. خنك در مقايسه با سرد، گرم در مقايسه با داغ. اما اين دو با هم هستند: شادمان آرام و آرام شادمان. آنگاه وجود تو كل است، در كليت ريشه داري. شناخت آن، شناخت هستي و شناخت همه چيز است.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ جمعه هجدهم خرداد 1386   توسط توحید
|
مراقبه 17/3/86:
روز:
عشق ورزيدن همان دينداري است. عشق ورزيدن به هستي همان عبادت است.
تو بايد كيفيت عشق خود را توسعه دهي. بايد آنرا بيشتر و بيشتر بي قيد و شرط، بدون انگيزه، بدون چشمداشت، بدون سلطه جويي، بدون منيت سازي.
وقتي عشق تو كاملا ناب شود، به خدا مي رسي. هيچ چيزي بالاتر از آن نيست. به نهايت كمال زندگي مي رسي. عشق جوهر هستي است، پس بگذار راه تو راه عشق باشد.
شب:
انسان ناآگاه از خويش، يك گداست. انسان آگاه از خويش بزرگترين پادشاه است، زيرا آنگاه كه تو از خويش آگاه شوي، همه پادشاهي خداوند از آن تو مي شود. اين پادشاهي از قبل به تو ارزاني شده اما تو در خوابي. درون توست اما تو به آن نمي نگري. چشمانت را به بيرون دوخته اي!
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386   توسط توحید
|
مراقبه 16/3/86:
روز:
عشق شهامتي فراوان مي خواهد. در حقيقت هيچ چيزي بيشتر از عشق نيازمند شهامت نيست، زيرا شرط اساسي عشق، نيست كردن «خود »است. فقط زماني كه خودت را نيست كرده باشي، عشق در تو شكوفا مي شود. « خود » غل و زنجير است و رها شدن از آن نيازمند جرات و شهامت. تو به «خود » چسبيده اي. خيال مي كني كه همه چيز «خود » توست. پس به شدت احساس ترس مي كني: «اگر دست از خود بشويم چه بلايي بر سرم خواهم آمد؟ موجودي بي هويت خواهم شد. »
بلي، زماني خواهد رسيد كه تو هويتت، هويت كهنه ات، هويت دروغينت را از دست خواهي داد و مدتي نخواهي دانست كه كيستي. آنگاه هويت راستينت سر بر خواهد آورد.
نترس، صبح نزديك است. به عقب نگاه نكن، جلو را نگاه كن... هيچ راه بازگشتي وجود ندارد. زندگي هيچگاه به عقب باز نمي گردد، هميشه رو به جلو حركت مي كند. »
بودا مي گويد برو، همچنان برو تا به نقطه اي برسي كه هيچ آرزويي باقي نمانده باشد. آن لحظه، لحظه كاميابي، لحظه شادماني و لحظه رستگاري است.
شب:
از هر دري مي خواهي وارد شو... مي تواني از در آرامش وارد شوي تا به شادماني برسي، به عشق برسي، به همدردي برسي، به درك و فهم بالاي انسانها برسي، به بخشش برسي. فروتني، تواضع، شكسته نفسي، صداقت، صميميت، اعتماد، همه آنها شكوفا خواهند شد. تو فقط از هر دري مي خواهي وارد شو. بكوش از در عشق وارد شوي يا بكوش از در همدردي وارد شوي. هيچ فرقي ندارد. معبد خدا درهاي بسيار دارد. اما تمام اين درها با يك كليد گشوده مي شود و آن كليد، مراقبه است. آگاهي است.
مسيح، بودا، محمد (ص )، زرتشت و ... همگي به يك جا رسيده اند اما از درهايي بسيار متفاوت. وقتي داخل شدند ناگهان دريافتند كه همه درها درست بودند. معجزه اينجاست كه همه آنان از يك كليد استفاده كردند. درها كاملا متفاوت بودند. شكل قفلها متفاوت بود. جهت شان متفاوت بود اما آنان از يك كليد استفاده كردند و آن كليد نامش آگاهي بود.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386   توسط توحید
|
مراقبه 15/3/86:
روز:
ما در خود ستاره اي بي نهايت زيبا داريم. ما ستاره هستيم. البته غبارها و ابرهايي فراوان ما را فراگرفته اند و اگر كسي از بيرون بنگرد ستاره اي نخواهد يافت.
هدف مراقبه رخنه كردن در ابرهاي تاريكي است كه ما را فراگرفته اند و رسيدن به هسته وجود جايي كه نور ابدي در آنجا حاضر است. جايي كه زندگي با شعله اي از شور و نشاط، شادماني و زيبايي اي چشمگير شعله ور است. اين دروني ترين شعله همان خداست.
سفر دشوار اما بسيار پربار است. و سفر فقط در آغاز دشوار است. آنگاه كه تو طعم آن لذت ناشناخته، آن احساس رهايي و هيجان ناشاخته را بچشي، سفر ديگر دشوار نخواهد بود. آنگاه هر لحظه آن از چنان زيبايي دل انگيز، نشاطي بي بديل و شور و حاي عظيم برخوردار خواهد شد كه حاضر خواهي بود هرگونه سختي را به جان بخري. حتي حاضر خواهي بود در راه آن جان دهي، زيرا آنگاه خواهي دانست كه حتي مرگ نيز مرگ نيست.
شب:
انسان به شدت تلاش مي كند تا همچنان بدبخت باقي بماند اما اين را نمي داند. آنگاه كه بداند، از مضحك بون آنچه با خود مي كند خنده اش خواهد گرفت. انسان با آفريدن بدبختي به تمام شيوه هاي ممكن، به راستي شاهكار مي كند. كوچكترين فرصت را از دست نمي دهد. هرچيزي ا كه مي تواند بدبختش سازد در هوا مي قاپد!
اين رويه را بايد تغيير داد. زندگي هردو فرصت را در اختيار تو قرار مي دهد. هم روز را، هم شب را. هم گل را، هم خار را. همواره بين اين دو تعادل برقرار است، نصف به نصف. بسته به توست كه كدام را برگزيني. معجزه اينجاست كه اگر تو خار را برگزيني دير يا زود هيچ گلي را نخواهي ديد، زيرا ذهنت به خار انس خواهد گرفت. فقط قادر خواهي بود خار را ببيني، گل را از كف خواهي داد. كوچكترين توجهي به آن نخواهي داشت. عين همين اتفاق در مورد كسي كه گل را برمي گزيند مي افتد: او شروع به فراموش كردن خار مي كند و توجه اش به خار جلب نمي شود. نگاهش چنان مثبت مي شود كه همه چيز را متفاوت مي بيند.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ سه شنبه پانزدهم خرداد 1386   توسط توحید
|
مراقبه 14/3/86:
روز:
دانش سهل و ارزان است. تو مي تواني هرقدر كه بخواهي دانش بيندوزي. مي تواني آنرا از ديگران قرض بگيري. اما خرد گران بهاست، بسيار گرانبها. تو بايد بهاي آنرا با تلاشي شديد، آگاهي و مراقبه گري بپردازي. هيچكس نمي تواند خرد را به تو بدهد و يا آنرا از تو بگيرد. فقط تلاش فردي توست كه خرد را در تو شكوفا مي سازد.
خرد همچون بذري در درون توست اما بذري بيش نيست. تو بايد آن بذر را بكاري، كودش دهي، پرورشش دهي، آبياري اش كني، مراقبتش كني- و اين همان مراقبه است. بذر آرام آرام رشد خواهد كرد. آنگاه تو يك بوته گل سرخ خواهي شد و گلهايي فراوان در تو شكوفا خواهند شد. وقتي گلهاي تو شكوفا شوند و رايحه ات در ياد پراكنده شود، شادي و نشاطي عظيم به پا خواهد خاست- نه فقط در تو- كل هستي با تو شاد و خرم خواهد شد.
هرگاه شخصي شادمان مي شود، كل هستي يك گام به پيش برمي دارد.
شب:
همه ما به سر آويخته ايم. تنها مشكل ما همين است و تنها يك راه حل وجود دارد: از سر به درون قلب فرود آي تا تمام مشكلات ناپديد شوند. مشكلات را سر بوجود آورده است.
و ناگهان همه چيز چنان واضح و روشن مي شود كه در حيرت مي ماني چگونه خود را پيوسته به اختراع مشكل مشغول داشته بودي. اسرار همچنان باقي مي مانند اما مشكلات ناپديد مي شوند. اسرار فراوان مي شوند اما مشكلات هيچ مي شوند. و اسرار هستي زيبا هستند. قرار بر اين نيست كه پرده اسرار را كنار بزني، بلكه بايد با آنها زندگي كني.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ دوشنبه چهاردهم خرداد 1386   توسط توحید
|
مراقبه 13/3/86:
روز:
دانش را مي توان از بيرون بدست آورد. دانستن نيازمند پاكسازي دروني است. دانش، مجموعه اطلاعات است، دانستن، توانايي ديدن و فهميدن.
دانش هيچگاه كسي را دگرگون نمي كند. دانشور فقط مطالب را تكرار مي كند. يك راديو ضبط است نه بيشتر و نه كمتر. اما يك شخص دانا مي داند و به اعتبار خود مي داند. او به چيزي باور ندارد، مي بيند. او يك مسيحي نيست، يك مسيح است. يك بودايي نيست، يك بوداست.
اين را به ياد داشته باش: تو نيازمند يك دگرگوني بنيادين در خودآگاهي ات هستي. و اين خودآگاهي تو را قادر به ديدن مي كند.
كار من اطلاع رساني به تو نيست، بلكه دگرگون ساختن توست و اين همان راه رهروي است.
شب:
روياها را مي توان واقعيت بخشيد، تمام روياها را. نهايت روياها، يعني رسيدن به شادماني، چنان نزديك است كه دست نيافتن انسان به آن بسيار عجيب مي نمايد. شادماني كاملا در دسترس توست. در دسترس همه انسانهاست. اما انسانها بسوي آن حركت نمي كنند. اگر هم حركت كنند در مسير نادرست حركت مي كنند. بنابراين زندگي اشان ناخشنود مي ماند. و گذراندن زندگي در ناخشنودي رنج و عذاب است. جهنم غير اين نيست. جهنم مكاني جغرافيايي در جايي نيست، حالتي از روان ناخشنود است. آنگاه كه خشنودي هست، بهشت هم هست.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ یکشنبه سیزدهم خرداد 1386   توسط توحید
|
مراقبه 12/3/86:
روز:
تو به خانه و خوراك احتياج داري. به پول و پوشاك احتياج داري. اما آنها نبايد هرچيز و همه چيز تو شوند. بايد زمان و مكاني را به كاوش درون اختصاص دهي. اين همان چيزي است كه مراقبه ناميده مي شود: با خويش نشستن، با خويش بودن. در اختيار دنياي درون قرار داشتن.
اين در اختيار بودن، اين باز و پذيرا بودن، تو را نه به روي خويشتن خودت، بلكه به روي خويشتن هستي مي گشايد. تو تا زماني كه نداني زندگي چيست، در بيهودگي به سر خواهي برد. تو فقط بايد كمي هشيارتر و حساس تر شوي- زندگي ات پوچ و بيهوده خواهد ماند.
تو با ديدن خويش، دوباره متولد مي شوي. پيوستن به خويش، تولد دوباره توست. تولد واقعي توست. تو دوباره به دنيا مي آيي.
شب:
تو بايد چراغ راه خود باشي. اين سودا را از سرت به در كن كه مي تواني از كتابها راهنمايي بگيري يا مي تواني دانايي را از ديگران قرض بگيري. اين يكي از بزرگترين موانع جست و جوي روحي و معنوي توست. تو به هيچ چيزي در بيرون از وجودت احتياج نداري. خدا همه آنچه را كه در سفر لازم داري در اختيارت نهاده. تو فقط بايد درونت را جست و جو كني: چراغ در درون توست و تنها چراغ درونت مي تواند به تو كمك كند مسير درست را از مسير غلط تشخيص دهي، به بيراهه نروي و همواره در جهت هستي گام برداري.
كساني كه به ديگران متكي هستند، فرصت را از دست مي دهند.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ شنبه دوازدهم خرداد 1386   توسط توحید
|
مراقبه 11/3/86:
روز:
ما با خردي نامحدود به دنيا مي آييم اما با دانش اندوزي، خرد را از دست مي دهيم. دانش چيزي پست و بي ارزش است. چيزي خاكي و ناچيز است. ما خرد گران بها را فداي دانش ارزان مي كنيم!
بار دانش را بر زمين بگذار. دانش را از ياد ببر. و همين كه تمام دانش را از ياد ببري، خرد در تو فوران مي كند.
خرد طبيعت فطري توست. آموختني نيست. جست و جو كردني نيست. مجبور نيستي در بيرون دنبال آن بگردي. در دروني ترين هسته وجود توست.
مراقبه يعني از ياد بردن دانش تا خرد بتواند اختيار زندگي را دوباره دست گيرد.
شب:
يگانه چيز لازم و اساسي، آگاهي است. اما مردم در چيزهاي غير لازم و بي اساس گم شده اند. مردم از چيزهاي باارزش غافل مانده اند و حاضرند زندگي خود را با چيزهاي بي ارزش مبادله كنند. چنين است كه همه روحشان را از دست داده اند. چنين است كه هركس روحش را فروخته و بي روح شده.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ جمعه یازدهم خرداد 1386   توسط توحید
|
مراقبه 10/3/86:
روز:
آنگاه كه شروع به جست و جوي خود كني، زندگي ات مقدس و معنوي مي شود. اين جست و جو آغازگر دگرگوني توست. و جست و جو هرقدر مشتاقانه تر باشد، دگرگوني سريع تر رخ خواهد داد. اين جست و جو را بيشتر كن. آنرا همه جانبه كن.
يكي از رازهاي بنيادين زندگي و هستي اين است: تو فقط زماني زندگي مي كني كه داراي چيزي باشي كه حتي حاضر باشي زندگي ات را فداي آن كني. زندگي فقط زماني آغاز مي شود كه تو چيزي بيشتر، فراتر، بزرگ تر و مقدس تر از زندگي، در زندگي خود داشته باشي. آنگاه كه خود زندگي وسيله اي براي رسيدن به هدفي برتر شود، زندگي ات مفهوم مي يابد. و فقط در اين مفهوم يافتن است كه معنا، ارزش و نشاط هست.
شب:
قانون هستي اين است كه حقيقت را نمي توان تسخير كرد، بلكه مي توان دعوتش كرد. تو بايد ميزبان معماي نهايي شوي. اين همان چيزي است كه من مراقبه مي نامم: مراقبه تو را از تمام چيزهاي اضافي خالي مي كند. تو را كاملا خالي مي كند تا بتواني جادار، پذيرا، حساس، نفوذپذير و قابل دسترسي باشي. تمام اين كيفيتها تو را به دعوت كننده اي مشتاق تبديل مي كنند- دعوتي براي ناشناخته. دعوتي براي بي نام و نشان. دعوتي براي چيزي كه زندگي تو را يك كامجويي مي كند. چيزي كه بدون آن زندگي به رياضتي كاملا بيهوده تبديل مي شود.
اما تو نمي تواني بيش از اين كاري انجام دهي: فقط دعوت و انتظار.
اين چيزي است كه من عبادت مي نامم اش: دعوت و انتظار با اعتماد كامل به اين كه يار خواهد آمد. و يار حتما خواهد آمد. هميشه آمده است! اين قانون نهايي هستي است.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ پنجشنبه دهم خرداد 1386   توسط توحید
|
مراقبه 9/3/86:
روز:
ما با گنجي عظيم در درون خود بدنيا مي آييم، گنجي بسيار عظيم. چنان عظيم كه پاياني براي آن متصور نيست. اما در نهايت فقر زندگي مي كنيم، زيرا هيچگاه درون وجودمان را نمي كاويم و جاهاي ديگر را جست و جو مي كنيم.
عجيب ترين نكته در مورد انسان اين است كه او همه جاي ديگر را جست و جو مي كند.
آماده است تا به قله اورست برود. آماده است تا قدم در ماه بگذارد اما براي رفتن به درون خود آماده نيست.
همين كه مي گويي « به درون خود برو »، گوشها كر مي شوند. گنج در آنجاست، در درون تو. ما گنج را با خود حمل مي كنيم اما همچنان گداييم. واقعيت تو در درون توست و تو همچنان بيرون را جست و جو مي كني. نخست بايد درونت را جست و جو كني. سپس اگر گنج را در آنجا نيافتي البته مي تواني كل دنيا را بگردي. اما اين اتفاق هرگز نيفتاده. آناني كه به درون رفته اند، هميشه با دست پر بازگشته اند.
شب:
خدا همواره با ماست. مشكل از جانب ماست. ماييم كه با خدا نيستيم. اگر خدا با ما نبود حتي براي يك لحظه نمي توانستيم وجود داشته باشيم. او زندگي ماست. چون نفس در ما جاري است. تپش قلب ماست. آگاهي ماست. خدا هميشه با ماست اما ما هميشه با او نيستيم.
آنگاه كه ما نيز با خدا باشيم، تحولي بنيادين رخ مي دهد. آنگاه تو از معنا، اهميت و ترانه زندگي آگاه مي شوي. آنگاه از اينكه خدا چقدر به تو ارزاني داشته، از اينكه چقدر به تو بخشيده شده است آگاه مي شوي. احساس شكرگزاري از وجودت برمي خيزد و اين شكرگزاري هسته اصلي دين و روح دين است. همه چيز ديگر تشريفاتي است. احساس شكرگزاري عين دينداري است.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ چهارشنبه نهم خرداد 1386   توسط توحید
|
مراقبه 8/3/86:
روز:
زندگي را مي توان چون يك سر پاييني گذراند يا چون بالا رفتن از يك سربالايي. اگر تو در يك سرپاييني حركت كني، آنرا راحت و آسودن خواهي يافت. هيچ تلاشي از جانب تو، هيچ اقدامي به خطر و آسوده خواهي يافت. هيچ تلاشي از جانب تو، هيچ اقدامي به خطر و هيچ چيزي را هم به دست نخواهي آورد. تو فقط از تولد به مرگ رانده خواهي شد. زندگي ات يك فضاي خالي گسترده باقي خواهد ماند.
تو بايد سازنده باشي. بايد خطرهايي را كه تو را به حركت رو به بالابرمي انگيزد به جان بخرد. اين كار دشوار و پر زحمت است اما بهترينها را در تو آشكار مي سازد. در تو يكپارچگي و استواري ايجاد مي كند و سرانجام در تو يك روح پديد مي آورد. تو بايد تمام انرژي ات را صرف اين كار كني، تنها آنگاه ... تو بايد اقدام به خطر كني، تنها آنگاه ... تنها آنگاه زندگي شكوفا مي شود و گل مي دهد. به خوشي و لذت، خرسندي، كاميابي و شادماني تبديل مي شود.
شب:
برخي از مبلغان از ديرباز چنان به محكوم كردن انسان پرداخته اند كه به همه احساس رانده شدگي دست داده است. همه احساس مي كنند « من بسيار بي ارزش هستم ». اندك اندك احترام خود را به انسان از بين برده اند. انسان را به دو بخش تقسيم كرده اند: بخش محكوم شونده و بخش محكوم كننده. بخش محكوم كننده تو را وجدان و بخش محكوم شونده تو را غريزه ناميده اند. اين دو پارگي تو را در جنگي هميشگي با خودت، در ناسازگاري با خودت نگاه داشته است. هميشه شمشيري را بالاي سرت نگاه داشته اي و بدينگونه هيچ راهي براي شناخت هستي در پيش رو نداري.
نخستين درس تو، دوست داشتن خود توست همانگونه كه هستي، زيرا هستي تو را همانگونه كه هستي دوست دارد. اين به آن معنا نيست كه تو بايد تا ابدهمانگونه كه هستي بماني. در حقيقت، نخستين گام دگرگوني توست: اگر تو خودت را دوست داشته باشي، تندتر و سريع تر رشد خواهي يافت.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ سه شنبه هشتم خرداد 1386   توسط توحید
|
مراقبه 7/3/86:
روز:
همين كه شروع به اعتماد كني، باز و پذيرا مي شوي. بي اعتمادي تو را بسته نگاه مي دارد، زيرا تو به هنگام دفاع به طور طبيعي بسته مي ماني و از پذيرا شدن مي ترسي. تو فقط هنگام اعتماد كردن باز و پذيرا مي شوي.
هيچ چيزي براي ترسيدن وجود ندارد، اينجا خانه توست. درختان، ستارگان، خورشيد و ماه همگي عضوي از خانواده تو. برادران و خواهران تو هستند. جهان يك خانواده است.
اين تجربه زماني امكانپذير مي شود كه تو اعتماد كني و پس از آن شادماني گريز ناپذير مي شود ... بدون آن سرنوشت تو بدبختي است. از بدبختي نمي تواني بگريزي. با آن شادماني طبيعي است. شادماني با پاي خودش مي آيد.
شب:
خدا به يك اندازه به همه مرحمت دارد. هستي از هيچكس جانبداري نمي كند. هستي كاملا بي طرف است. اما اين به آن معنا نيست كه هستي سرد و بي تفاوت است. هستي بسيار گرم، صميمي، پشتيبان و مراقب است. اما ما به روي گرما و صميميت آن باز نيستيم. بسته ايم. مشكل در ماست نه در هستي. از اين رو تمام تلاشهايي كه طي ساليان سال انجام يافته بر يك چيز متمركز بوده است: كمك به باز و پذيرا شدن انسان تا او بتواند با ستارگان، ابرها، خورشيد و ماه مراوده كند- زيرا هستي همان خداست. هيچ خدايي جز اين هستي وجود ندارد.
تا زمانيكه باز و پذيرا نشوي، تا زمانيكه بدون ترس باز و پذيرا نشوي، هيچگاه نخواهي دانست كه چه چيزي را از دست مي دهي. تو زندگي را از دست مي دهي، عشق را از دست مي دهي، حقيقت را از دست مي دهي.
شهامت پيدا كن وخودت را به روي تمام زيبايي، سعادت و خير و بركت عالم بگشا. همه از آن توست. كافي است بخواهي تا از آن تو شود.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ دوشنبه هفتم خرداد 1386   توسط توحید
|
مراقبه 5/3/86:
روز:
نرمي و ملايمت است كه تو را نفوذپذير، باز و پذيرا و نسبت به اسرار هستي حساس مي سازد. كسانيكه نرم و ملايم نيستند و چون صخره سفت و سخت اند، زندگي را از كف مي دهند. زندگي مي گذرد بدون اينكه در آنان نفوذ كند و جاري شود. آنان نفوذناپذير هستند.
زندگي براي آناني كه نرم، ملايم، عاشق، دلسوز و حساس اند سراسر خوشي است. خود زندگي مدرك اثبات خداست. با هزار يك مدرك ثابت مي كند كه خدا هست. اما براي انسانهاي سفت و سخت، براي انسانهاي صخره مانند، هيچ مدركي براي اثبات خدا وجود ندارد. خدا براي آنان قابل اثبات نيست، زيرا آنان هيچ حساسيتي ندارند تا خدا را احساس كنند. تمام احساسشان را از دست داده اند و فقط با فكر زندگي مي كنند. قلبشان را از دست داده اند. فقط يك سر هستند و سر زباله اي بيش نيست. قلب باش! حتي اگر مجبور شوي سر را از دست دهي، از دست بده. ارزشش را دارد.
بي سر بودن زيباست اما با سر بودن زشت.
شب:
عبادتگران بسيار فراوانند. دنيا از آنان پر است. تمام عبادتگاهها از عبادتگران پر است. عبادت آنان تشريفاتي است. صرفا دنباله رو سنتها هستند. نمادها را پرستش مي كنند. قلبشان از عشق انباشته نيست. عطش واقعي خدا را ندارند. تنها يك وظيفه اجتماعي را انجام مي دهند. شايد به آن عادت كرده اند. اگر آنرا انجام ندهند احساس مي كنند چيزي كم است...
فقط به زيبايي هستي اي كه ما را فرا گرفته است عشق بورز. اين عبادت راستين است، زيرا خدا آشكار است. به هزاران شيوه در دسترس است- در درختان، در گلها، در پرندگان، در كوهها، در خورشيد، در ماه، در انسانها و در حيوانها.
خدا را احساس كن! بيشتر از آن كه باور پيدا كني، زيبايي هستي را احساس كن. شكوه عالم، شكوه شبي پر ستاره را احساس كن. اگر زيبايي طلوع خورشيد نتواند به تو كمك كند زانو بزني، هيچ عبادتگاهي نخواهد توانست. اگر صداي آواز مرغي از دوردست هيچ جذبه اي براي تو نداشته باشد، پس تو مرده اي. پس عبادت در تو مرده است.
عبادت تنها زماني مي تواند انجام يابد كه قلب با زندگي به تپش در آيد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ دوشنبه هفتم خرداد 1386   توسط توحید
|
مراقبه 6/3/86:
روز:
من زندگي جاري را از زندگي معنوي جدا نمي دانم. آنها يكي هستند، از همديگر جدايي ناپذيرند. جدا ساختن اين دو زندگي از هم دو نيمه كردن بشريت است.
زندگي يك وحدت است، وحدتي نظام يافته و جدايي ناپذير. هيچ چيزي برتر و هيچ چيزي پست تر نيست. هيچ سلسله مراتبي وجود ندارد. همه چيز برابر است. همه چيز در يك سطح قرار دارد. پس هيچ چيزي را نبايد كوبي دو هيچ چيزي را نبايد طرد كرد. البته همه چيز بايد دگرگون شود اما از راه عشق و شادماني و از راه خوشي و لذت.
اگر بتواني رقص را به زندگي خود وارد كني، اگر هر لحظه از زندگي ات بتواند يك ترانه شود، اگر بتواند تجربه اي آهنگين شود، آنگاه خدا ناگزير در تو حضور مي يابد.
شب:
هرگز از حرفهايي كه مردم درباره تو مي گويند نگران نشو. هيچگاه كوچكترين توجهي به آن نشان نده. هميشه فقط به يك چيز فكر كن: « داور خداست. آيا من در برابر او روسفيدم؟ » بگذار اين معيار قضاوت زندگي تو باشد تا بي راهه نروي ... تو بايد روي پاي خودت بايستي و تنها ملاحظه ات اين باشد كه :«هر كاري انجام مي دهم بايد مطابق شعور خودم باشد. تصميم گيرنده بايد آگاهي و شعور خودم باشد. »آ نگاه خدا داور تو خواهد بود.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ دوشنبه هفتم خرداد 1386   توسط توحید
|
مراقبه 4/3/86:
روز:
قلب هميشه راستگوست و هيچگاه دروغگو نيست. اما سر هيچگاه دراستگو نيست. سر در دروغ زندگي مي كند، با دروغ زندگي مي كند، وجودش در انواع چيزهاي دروغين است. قلب، قابل اعتماد، بي ريا، بي آلايش است، فريبكار نيست. بسيار تيز و زيرك است اما فريبكار نيست. فقط آنچه را كه هست باز مي تاباند. اين زيبايي و صداقت قلب است.
خدا را هيچگاه نمي توان از راه سر شناخت. چيزهاي ارزشمند را هيچگاه نمي توان از راه سر شناخت. عشق، زيبايي و خدا همگي چيزهايي هستند كه از راه قلب شناخته مي شوند.
قلب دروازه واقعيت است. از سر به قلب روي گردان!
شب:
عبادت بمعناي گفتن چيزي به خدا يا طلب چيزي از او نيست. عبادت يعني گوش سپردن به خدا. اگر قرار باشد كلمه اي به خدا بگويي، آن كلمه فقط مي تواند يك تشكر باشد. يك آري ساده كافي است. اما در سراسر دنيا به آموزش عباداتي غير ضروري مي پردازند و مردم آن عبادتها را طوطي وار تكرار مي كنند. عبادت معناي واقعي خود را از دست داده و به مراسمي تشريفاتي تبديل شده. قراردادي شده است.
تو بايد عبادت راستين را بياموزي. عبادت واقعي همان سكوت كردن و گوش دل سپردن به خداست. خدا قصد دارد چيزي را به تو منتقل كند. او بدنبال توست اما هيچگاه تو را پيدا نمي كند، زيرا هميشه مشغولي.
ساكت شو! بيشتر و يبشتر خالي شو. بيشتر و بيشتر در دسترس باش تا بي درنگ شروع به شنيدن نداي آرام و آهسته درون كني. خدا از بيرون با تو صحبت نمي كند، بلكه از دروني ترين هسته وجودت با تو سخن مي گويد. او از قبل در آنجاست. و برقراري ارتباط با دروني ترين هسته وجود، عبادت راستين است. وقتي تو ارتباط برقرار كني... چنان شادي بخش، پرشور و سرمست كننده است كه فقط مي تواني در شكرگزاري كامل زانو بزني.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ پنجشنبه سوم خرداد 1386   توسط توحید
|
مراقبه 3/3/86:
روز:
ندايي الهي در قلب تو همواره تو را فرا مي خواند اما اين ندا به تو نمي رسد. تو درگير امور دنيوي هستي، درگير چيزهاي پيش پا افتاده. ذهنت پر از چيزهاي زايد است. بدون هيچ مشغوليتي مشغول است از اين رو همچنان اين نداي آهسته درون را نمي شنوي.
آنگاه كه ذهن خاموش شود و افكار ناپديد گردند، آنگاه كه هيچ فكري در تو باقي نمانده باشد، ناگهان آن ندا را مي شنوي. و شنيدن نداي خدا از قلبت، آغاز دگرگوني توست. خدا هيچگاه در شكل دانش ظاهر نمي شود. اين را به ياد داشته باش.
و خدا دور نيست. هميشه هست. در بيست و چهار ساعت منتظر توست. اما مردم همچنان در جست و جوي خدا به اين سو و آن سو مي دوند. زندگي اشان را چنان احمقانه در مي دهند كه به نظر غير قابل تصور مي رسد كه انسان تا اين حد احمق باشد. اما هست.
شب:
قلب پر از عشق، صفا و اعتماد است. وجود اين كيفيتها لازم است. بدون آنها نمي تواني از خدا، از عشق، از زيبايي و شكوه پر عظمت هستي آگاه شوي. هستي را از راه قلب مي توان شناخت نه از راه سر- قلبي كه با عشق و اعتمادي عميق به هستي روي مي آورد. هيچ راهي ديگر براي ارتباط برقراركردن با كل وجود ندارد. اين كيفيتها آرام آرام تو را دگرگون مي كنند. تو را از گيجي و شك و ترديد به يقين كامل مي رسانند. تو را از هرج و مرج ذهن به نظم و آهنگ قلب مي رسانند. آنها را به ياد داشته باش.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ پنجشنبه سوم خرداد 1386   توسط توحید
|
مراقبه 2/3/86:
روز:
انسان به دوگونه مي تواند عمل كند. او مي تواند چون يك دستگاه متفكر، چون يك كامپيوتر عمل كند. اين همان چيزي است كه مدارس و دانشگاهها براي ما آماده مي كنند: عمل كردن چون يك كامپيوتر ماهر و حرفه اي. اما آنها با اين كار روح ما را از بين مي برند. اما كامپيوتر نمي تواند به روشني برسد. انسانيت در حال مرگ است. مرگ با مسموميتي بسيار آرام و تدريجي در حال روي دادن است. انسان روز به روز به يك كامپيوتر زنده تبديل مي شود.
مركز واقعي وجود تو قلب است. از آن غافل نشو. نسبت به آن بي تفاوت نباش. از ذهن استفاده كن اما مورد استفاده ذهن قرار نگير. از ذهن چون يك دستگاه زيبا، چون يك خودرو، يك كامپيوتر و يك دستگاه تهويه ... استفاده كن اما نه بيشتر از آن. ريشه در قلب داشته باش. با قلبت عمل كن. بگذار احساسات تصميم بگيرند. بگذار احساسات هر قدر هم كه غير منطقي به نظر مي رسند تصميم گيرنده باشند تا رقص، زيبايي، شادماني و خير و بركت با پاي خود بيايند.
شب:
اگر در جوي عاشقانه قرار بگيري، خدا آن فضا را سرشار مي كند و اگر طعم لذت سرشار بودن از خدا را بچشي، دوست خواهي داشت بيست و چهار ساعت شبانه روز در عشق به سر بري. آنگاه، عشق حالت طبيعي تو و خدا تجربه دروني تو مي شود.
انسان فقط از راه عشق، به خدا رسيده است. ديگران در سرگرداني گمراهي مانده اند. عشق، پيام من است اما خودت را درگير واژه « عشق » نكن. از آن يك سراب نساز. تو بايد عشق را تجربه كني.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ چهارشنبه دوم خرداد 1386   توسط توحید
|
مراقبه 1/3/86:
روز:
همواره به ياد داشته باش: با ديدن آسمان بدان كه تو آسماني. با ديدن ستارگان بدان كه ستارگان نيز در درون تو هستند. همانگونه كه تو در درون آسماني، آسمان نيز در درون توست.
آرام آرام ساختار كلي تو دگرگون خواهد شد و در اين ساختار جديد، كوچكترين مشكلي نمي تواند پديد آيد. مشكلات مضحك مي شوند.
انسان ديندار زندگي را اينگونه مي گذراند: دل نبسته، آرام، خونسرد، آسوده، استوار و ريشه دوانده در هستي – هيچ چيز نمي تواند او را متزلزل كند. حتي مرگ، زيرا مرگ نيز نمي تواند چيزي از او بستاند. او همه آنچه را كه ستاندني است دور انداخته و با آن چه هميشه ماندگار است يكي شده.
شب:
انسان بودن موهبتي عظيم است اما انسانهايي بسيار اندك اين را مي دانند. تو مي توانستي در اين جهان پهناور هر چيزي باشي- يك تخته سنگ، يك كلم، يك سيب زميني... هر چيزي! و هيچ دادگاهي براي دادخواهي وجود ندارد. تو هر چه كه هستي، هستي. هيچ كاري نمي توان در مورد آن انجام داد. سيب زميني بيچاره در اين مورد چه كاري مي تواند انجام دهد؟ اما انسانهايي بسيار اندك مي دانند كه آنان هستند و نيرويي نهان و عظيم براي رشد و تكامل دارند.
شكوه و زيبايي انسان بودن اين است كه فقط از راه انسان بودن مي توان به خدا دست يافت. فقط انسانهايي كه براستي هشيار و آگاه اند، مي توانند بين خود و خدا پل بزنند. بدون وجود آن پل زندگي بي معنا مي شود و ممكن است فرصتي بزرگ به راحتي از دست برود.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ سه شنبه یکم خرداد 1386   توسط توحید
|