تبليغاتX
مراقبه های اشو ... مع الخلق الی الحق

مراقبه های اشو ... مع الخلق الی الحق

شش جهت است این وطن، قبله در او یکی مجو ... بی وطنی است قبله گه، در عدم آشیانه کن

 

مراقبه 31/1/86:

 

روز:

نيايش ستون بنيادين عبادت است. كسي كه قادر به نيايش است قلبي دارد كه هر لحظه آماده گشوده شودن به روي عبادت است.

نيايش يعني فراتر بردن آن ديگري از خود. نيايش سم مهلك " خود " است. آنگاه كه تو هرچيز و همه چيز را نيايش كني، آنگاه كه كل عالم را نيايش كني، " خود " ناپديد مي شود و ناپديد شدن " خود " تو را در دسترس خداوند قرار مي دهد. خدا فقط زماني مي تواند در تو فرود آيد كه " خود " كاملا تركت گفته باشد. تو بايد قلبت را خالي كني تا خدا بتواند وارد آن شود.

خدا يعني كل و " خود " يعني اينكه تو مي كوشي از آن كل مستقل و جدا باشي. آنگاه  كه " خود " وجود ندارد، آنگاه كه تلاشي براي جدا و مستقل بودن از كل وجود ندارد، تو آماده ذوب شدن و يكي شدن با كل هستي. و ذوب شدن، يكي شدن و پيوستن به كل، شادماني، خير وبركت، شور و سرمستي مي آقريند. هدف رهروي همين است.

 

شب:

راز بزرگ راه عشق اين است: عشق بدون چشمداشت و خودجوش تمام وجود تو را به انرژي عشق دگرگون مي كند و انرژي عشق شدن همان الهي شدن است. چيزي بيش از لازم نداري. بيشتر از آن است كه بتواني طلب كني يا تصورش را بكني. كامروايي به بار مي آورد و شكوفايي كامل. گلهاي آگاهي در درونت شروع به شكوفا شدن مي كنند.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  جمعه سی و یکم فروردین 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 30/1/86:

 

روز:

يگانه راه نيايش خداوند، خوش و خرم بودن است. لزومي ندارد نيايش كلامي باشد. كلمات چنان بي خاصيت و تهي هستند كه نمي توانند بار نيايش را بر دوش كشند. تو بايد با وجودت خدا را نيايش كني نه با ذهنت. هر تار وجودت بايد در نيايش به ارتعاشي شادمانه در آيد. هر سلول وجودت بايد در نيايش به رقص درآيد. در حقيقت تو بايد خود نيايش شوي. تنها آنگاه عبادت مي كني. آنگاه هيچ چيزي گفته نمي شود و همه چيز گفته مي شود.

لازم نيست به معبد و مسجد بروي. هر جا كه هستي خوش باش- بدان جهت كه خدا تو را براي بودن برگزيده است. بدان جهت كه خدا تو را آفريده و به تو فرصتي براي زندگي داده است. فرصتي براي ديدن زيباييهاي عالم، ديدن اين هستي رازآلود. فرصتي براي جزيي از هستي شدن، در آن شركت جستن، از آن جرعه اي نوشيدن و مست شدن.

كلمات بسيار سنگين هستند و سنگيني اشان آنها را به زمين مي كشد. كلمات نمي توانند از زمين فراتر روند. فقط خوش و خرم بودن در سكوت است كه مي تواند به واقعيت نهايي رخنه كند. پس خوش و خرم و شادمان باش و هرگاه كه هوس نيايش كردي به رقص و آواز در آي. همه چيز را در مورد خدا فراموش كن. مساله خدا را خطاب نمودن يا با خدا گفت و گو كردن مطرح نيست- اين كاملا بي معناست. به خدا چه مي توان گفت؟ و فقط با رقصيدن مي توان آري گفت نه با هيچ كلمه اي. كلمات بسيار نارسا و محدود هستند. براي استفاده در اين دنيا مناسب اند اما همين كه بسوي دنياي ديگر روان شوي، دنياي فراسو، كاملا بي معنا و بي ربط مي شوند.

 

شب:

مخاطب عشق شخص خاصي نيست. تو فقط عشق بورز و بگذار عشق كيفيت وجود تو باشد. عشق هيچ ارتباطي با روابط شخصي ندارد. عشق بايد چون رايحه باشد. گل همواره رايحه اش را مي پراكند، چه كسي بداند چه نداند. حتي در دوردست ترين مناطق هيماليا كه رفت و آمدي وجود ندارد هزاران گل مي شكفند و رايحه مي پراكنند.

عشق بايد كيفيت وجود تو باشد. عشق بورز تا روزي خود عشق شوي. نه حتي عاشق،‌بلكه خود عشق. آن روز. روز رازگشايي بزرگ است، ‌روزي كه قطره در دريا نيست شود و دريا شود.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه سی ام فروردین 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 29/1/86:

 

روز:

نيايش از آگاهي نسبت به اين كه هستي چقدر به تو موهبت ارزاني داشته برمي خيزد. از تجربه زيبايي هايي كه تو را فرا گرفته است: ستارگان، خورشيد، ماه، گلها، رنگين كمان، ابرها و انسانها. وجود تو، اين معجزه شگفت انگيز، اين دنياي اسرارآميز، به تو ارزاني شده. تو شايسته آن نيستي، هديه اي رايگان است، اما حتي بابت آن از خدا تشكر نكرده اي.

آنگاه كه از اين موهبت ارزشمند آگاه شوي، نيايشي عظيم از قلبت به پا مي خيزد. اين نيايش از بهر خواستن چيزي نيست، يك تشكر خالي و يك قدر شناسي است. عبادت است. و چه زيباست چنين نيايشي!

تنها چنين نيايشي ديني است. تو به هيچ طريق قصد نداري از خدا استفاده كني، بلكه فقط از او بابت تمام آنچه انجام داده تشكر مي كني. فقط مي گويي: « خدايا من لياقتش را ندارم. تو آنقدر به من بخشيده اي كه ظرفيتش را ندارم. عشق تو عظيم است. »‌

اين نيايش همچون رايحه اي از قلب تو برمي خيزد و تا آسمانها بالا مي رود. و اين يگانه عبادتي است كه به گوش خدا مي رسد. هيچ يك از ديگر عبادتها به خدا نمي رسند.

و معجزه اينجاست كه چنين انساني بيش از پيش غرق در شادماني مي شود، اگرچه او خود از خدا چنين نخواسته بود. قدرشناسي انسان او را براي جذب زيبايي بيشتر لايق مي سازد. باز و پذيرا بودنش او را براي جذب بيشتر، زيبايي بيشتر، خوشي بيشتر و نغمه اي بيشتر شايسته مي سازد. همه وجود او به باغي از گل دگرگون مي شود.

 

شب:

عشق چيزي نيست مگر نيست شدن قطره در دريا. عشق يعني بي «‌خود » شدن. يعني واگذاري كامل خود به هستي. عشق يعني پيوستن به كل. يعني دورانداختن حد ومرزها و هويت خود. يعني ترك گفتن خودت.

همين كه خودت را ترك بگويي، بي درنگ دريا مي شوي، وسيع و پهناور. ما به هويت خود چسبيده ايم. پشت آن موضع گرفته ايم. به خاطر آن مي جنگيم. حتي حاضريم خودمان را فداي آن كنيم. و اين كار حماقت محض است، زيرا «‌خود » دروغين ترين پديده در هستي است.

«‌ خود »‌ همچون هواي گرم است. وجود واقعي ندارد. همچون تاريكي است. تو مي تواني تاريكي را ببيني، هرروز مي بيني اش، اما تاريكي وجود ندارد. تاريكي صرفا نبود نور است- هيچ چيزي از خود ندراد. نور را وارد كن تا تاريكي ديگر نباشد. چراغ را خاموش كن تا ناگهان تاريكي ظهور كند. تاريكي از جايي وارد نمي شود. تو مي تواني درها و پنجره ها را بسته نگاه داري. تاريكي به اين سبب از جايي وارد نمي شود كه بدون هستي است. نيستي است. تاريكي آمد و رفت نمي كند. نور است كه آمد و رفت مي كند، ‌زيرا نور هست.

همچنين است « خود »‌. « خود » همان نبود عشق است. همين كه نور عشق را وارد سازي، « خود » ناپديد مي شود. لازم نيست هيچ كاري در مورد «‌ خود » انجام دهي. فقط بيشتر عشق بورز، بدون قيد و شرط عشق بورز.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 28/1/86:

 

روز:

زندگي زيبايي هاي زيادي دارد. اما هيچ چيز با زيبايي مراقبه قابل قياس نيست. مراقبه تو را به دنياي خدا رهنمون مي كند. تو را از ذهنت فراتر مي برد.

آنگاه كه بداني مراقبه چيست و طعم شهد سكون آنرا بچشي، بر هر چه بنگري در نگاه تو دگرگون مي شود. درختان، پرندگان و انسانها ديگر همان نخواهند بود كه قبلا بودند. همه نوراني بنظر مي رسند. سرشار از حيات، سرشار از زندگي جاودان. خدايان تو را فرا خواهند گرفت.

آنگاه زندگي براستي ارزش زيستن خواهد يافت. هر لحظه زندگي چنان موهبتي خواهد بود كه پيوسته شكرگزاري خواهي كرد. اين شكرگزاري همان عبادت است. عبادت رايحه دلنواز مراقبه است.

 

شب:

هر چيز ارزشمند در هسته وجود خود داراي هماهنگي است. بدون هماهنگي خدايي  وجود نخواهد داشت. هماهنگ بودن هستي مدرك معتبر آن است كه چيزي ناديدني آنرا به هم پيوسته نگاه مي دارد. بدون هماهنگي عشقي وجود نخواهد داشت. اما اين هماهنگي نخي نامريي است، هيچكس نمي تواند آنرا ببيند. فقط مي تواند احساسش كرد.

عشق ما را از اين حقيقت آگاه مي سازد كه آنچه مي بينيم همه آن چيزي نيست كه وجود دارد. ممكن است چيزي بيشتراز آنچه مي بينيم وجود داشته باشد. واقعيت محدود به آنچه مي بينيم نيست. بعد ديگري از احساس وجود دارد كه بسي ژرف تر و بنيادي تر است. بدون هماهنگي شادي و نشاطي وجود نخواهد داشت. آنگاه كه تو در همانگي هستي، خنده و شادي بگونه اي طبيعي و خودجوش از تو منتشر مي شود. به موتور محرك تو تبديل مي شود.

انسان هماهنگ ناگزير از خنده رو بودن و زيبا بودن است. و اين اجتناب ناپذير است، زيرا چيزي زيباتر از خنده رويي و چيزي جذاب تر از هماهنگي وجود ندارد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 27/1/86:

 

روز:

مراقبه يعني هشيار بودن بدون جاري بودن هيچ فكري در ذهن. مراقبه روشي است سلبي كه افكار را دفع مي كند و در درون تو سكوت برپا مي سازد. اين سكوت بسي زيباست، اما موسيقي را كم دارد. هيچ شعر و آهنگي در آن نيست. هيچ رقص و پايكوبي در آن نيست. هيچ نوايي از آن برنمي خيزد.

عبادت يعني اينكه قلب سرشار از عشق است. مي تواند رقص و پايكوبي كند. مي تواند به آواز در آيد. مي تواند بزم شادي برپا كند. اما بدون مراقبه، اين بزم ساختگي و پر سر و صدا خواهد ماند. بلي، شور و حال زيادي در آن هست، اما اين شور و حال كودكانه است. بلوغ نيافته. بلوغ از راه مراقبه مي آيد و شور و حال از راه عبادت. تمركز از راه مراقبه مي آيد و رقص از راه عبادت.

كسي كه براستي مقدس است كه بتواند در عين متمركز ماندن برقصد. بتواند در مركز طوفان قرار بگيرد. پس يادت باشد: ‌مراقبه گر و عبادت گر باش. از راه مراقبه، فضاي خالي و از راه عبادت عشق بيافرين تا آن فضا را پر كني و از عشق سرشار سازي.

 

شب:

انسان آنگونه كه در ظاهر بنظر مي رسد كوچك نيست. او وسيع و پهناور است، بسيار وسيع و پهناور. انسان درياگون است. حتي دريا نيز داراي حد و مرز است اما انسان هيچ حد و مرزي ندارد. حتي دريا نيز چنين وسيع و پهناور نيست. پهناوري انسان مدرك اثبات وجود خداست. خدا نام ديگر وسعت و پهناوري انسان است. ما به جسم و بدن محدود نيستيم. به ذهن هم محدود نيستيم. ما از هر دو فراتر هستيم.

راه رهروي چون پوست كندن پياز است. وجود ما را لايه هاي بسياري فرا گرفته است و بايد تمام اين لايه ها را يكي يكي بكنيم تا سراجام هيچ باقي نماند- آن هيچ تو هستي. فقط « هيچ » مي تواند پهناور باشد. « چيزي » محكوم به محدود بودن است. فقط «‌هيچ » نامحدود است و از اين رو خدا نهايت «‌هيچ بودن » ‌است. خدا « بودن »‌ نيست، نهايت نبودن است. او كسي نيست، نهايت هيچ كس بودن است. او تنها يك حضور است، حضوري بي نهايت و بي كران و ما نيز اينگونه هستيم. ما از خدا متنفاوت نيستيم. ما جزيي از آن بي كرانگي هستيم.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 26/1/86:

 

روز:

عشق يك گل است، زيباترين گل عالم. اين گل چون در قلب جاي دارد ناديدني است اما مي توان بوي خوش آنرا در بيرون نيزاحساس كرد. گل عشق در قلب شكفته مي شود اما بوي خوش آن همواره پراكنده مي شود و به ديگران نيز مي رسد. آنقدر بوي خوش دارد كه بتواني كل هستي را انباشته كند.

هرگاه انساني چون مسيح يا بودا يا محمد وجود داشته كه قلبشان به گلي از عشق تبديل شده است و كل هستي از وجودشان خير و بركت يافته اند، تو هم مي تواني به گل عشق تبديل شوي.

 

شب:

تا زماني كه مقام خدايي ات را نشناسي به هيچ چيز دست نمي يابي و زندگي ات به ناكامي مي انجامد. و تو مي تواني مقام خدايي ات را بشناسي. حق مسلم توست. اما بايد مدعي آن شوي. بايد در راه آن تلاش كني و در مورد آن آفريننده باشي. بايد، تمام امكانات را براي رشد خود بكارگيري. بايد فراتر از بشريت رشد يابي. بايد پايت را از بشريت فراتر بگذاري و الهي شوي، چون كه خدا بودن واقعيت وجود توست.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 25/1/86:

 

روز:

عبادت هيچ ربطي به دين ندارد. عبادت رويكردي هنري است. عبادت پديده اي زيبا شناختي است نه پديده اي مذهبي. اما اگر تو از هستي شكرگزاري و قدر شناسي كني، آرام  آرام حضوري تو را فرا مي گيرد كه قبلا هرگز احساسش نكرده اي. در حيرت مي شوي. تنها قلب شكرگزار است كه چنين تكاني را احساس مي كند. آن تكان همان خداست. خدا فقط در پرده آخر حاضر مي شود اما حضور او در شكل يك تجربه است. آنگاه خدا رهايي است، نيرواناست.

اما نخست با عبادت شروع كن. هيچگاه با خدا شروع مكن، زيرا چنين خدايي دروغين خواهد بود. اگر تو بر خدايي دروغين  باور داشته باشي، عبادت دروغين خواهد بود. نخست عبادتت را ژرف تر ساز. تا آنجا كه ممكن است از ژرفاي قلبت عبادت كن. آنگاه خدا با پاي خودش مي آيد.

پس پيش از هرچيز بياموز كه عبادت گر باشي.

 

شب:

تو در واقعيت يك خدا هستي. ممكن است به خواب رفته باشي و در خواب ببيني كه يك گدايي، يك مرد يا يك زني، سياه يا سفيدي، اين يا آن هستي، فقير يا ثروتمندي- اما اينها خواب و رويايي بيش نيست. آنگاه كه ذهن دست از رويا پردازي بردارد، فقط يك چيز باقي مي  ماند و آن اين است كه: « من خدا هستم. »

بدون دانستن اين حقيقت از دنيا رفتن ناكام مردن است. تو زماني كامروا مي شوي كه بداني « خدا هستي » و اين ربطي به باور داشتن يا نداشتن تو ندارد. رهبران ديني قرنهاست كه مي گويند پادشاهي خداوند در درون توست- اما اين كافي نيست. تو بايد خودت تجربه اش كني. وقتي باور داري خدا هستي، آنگاه « من » بااهميت تر مي شود و خدا زير سايه آن قرار مي گيرد. اما تو وقتي « من خدا هستم »‌ را تجربه كني. در مي يابي كه « من » واژه اي بيش نيست، يك واژه صوري. فقط خداست كه واقعي است.

تفاوت بين انسان ديوانه و انسان عارف در همين است. ديوانه هم مي تواند ادعا كند كه « من خدا هستم » اما اين « خود » اوست كه چنين ادعايي مي كند. عارف نيز ادعا مي كند ‌« من خدا هستم »‌، اما او مي گويد «‌ من نيستم، پس خدا هستم. »

پس بدون اين تجربه از دنيا نرو. دنيا فرصتي است براي تجربه كردن واقعيت وجودت.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 24/1/86:

 

روز:

در دنيا دو نوع دين وجود داشته است: دين مراقبه و دين عبادت. و اين دو همچون دو دشمن در كنار همديگر قرار گرفته اند. بشريت را دوپاره كرده اند.

براي مثال، دين بودايي دين مراقبه است و دين مسيحيت دين عبادت و تا امروز هيچ پلي ميان آنها وجود نداشته است. اين نه فقط بشريت را به دو پاره تبديل كرده، بلكه خود انسان را نيز به دو نيمه شكافته است، زيرا كليت انسان تنها در كل بودن او شكوفا مي شود. و انسان هر دو نيمه وجودش را داراست.

يك نيمه از وجود انسان با مراقبه شكوفا مي شود و نيمه ديگر آن با عبادت. و اگر انسان يك جنبه را فداي ديگري كند، نيمه جان باقي مي ماند.

تلاش من در اينجا بر آن است تا بين اين دو پل بزنم. رهرو بايد هم انسان مراقبه گر باشد و هم انسان عبادت. هر دو با هم!

 

شب:

انسان كتاب آسماني ناخوانده و ناگشوده است. ما هميشه به خواندن كتابهاي مذهبي مشغوليم، اما هيچگاه كتاب آسماني وجودمان را نمي خوانيم. هرچه در تورات، انجيل و قرآن و ... نوشته شده است، در وجود توهست، جوهره آن درون توست.

طبيعت امور اينگونه است كه وقتي تو حقيقت را بر زبان آوري تبديل به دروغ مي شود. كافيست تا حقيقت را بر زبان آوري تا به دروغين شود. حقيقت تنها زماني حيقت مي ماند كه در سكوت كامل در درون تو به سر برد. تنها در درون وجود خود توست كه صداي آرام و آهسته خدا را خواهي يافت. فقط بايد يك شرط را به جا آوري: بايد خاموش و بي صدا بماني تا بتواني آن صدا را بشنوي. تا بتواني آنرا بخواني.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 23/1/86:

 

روز:

زندگي هيچ چيز بزرگي ندارد. زندگي پر است ا زچيزهاي كوچك. اما اگر تو بداني كه چطوربا اين چيزهاي كوچك خوش باشي، آنها را به چيزهاي بزرگ دگرگون خواهي كرد.

در دست بودا حتي آب معمولي به شراب تبديل مي شود. اين دقيقا عين معجزه اي است كه مي گويند مسيح انجام داد: مسيح آب را به شراب تبديل كرد. فقط انسانهاي احمق اند كه اين حقيقت را واقعي مي پندارند، در حاليكه آن حقيقتي نمادين است.

در دستان مسيح آب شراب است. تو مي تواني با نوشيدن آن آب، آب خالص، مست شوي. بستگي به اين دارد كه چگونه بنوشي. به نوشيدن بستگي ندارد، به نوشنده بستگي دارد.

 

شب:

خوش و خرم باش! نوراني شو. نور از قبل وجود دارد. لازم نيست هيچ كاري انجام دهي. فقط بايد نور را كشف كني. نور در درون توست. پس تو نبايد هيچ جاي ديگري بروي. فقط در سكوت به سر ببر. آرام شو. به درون بنگر و جست و جو كن. مجبور خواهي بود از ميان انبوه افكارها و آرزوها بگذري. اما آنها به اندازه اي كه از بيرون به نظر مي رسند بزرگ و انبوه نيستند.

بلي، تو بايد خودت را اندكي جابجا كني و به درون فشار دهي. اما اين يك بازي و سرگرمي است. آنگاه كه بتواني راهت را از ميان آن انبوهي به فضاي باز وجود دروني ات بگشايي، نور را خواهي ديد. آن نور، وجود دروني توست. جزيي از نور عظيم هستي و آتش جهان است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 22/1/86:

 

روز:

همه جا از عبادت سرشار است. ستارگان عبادت مي كنند. درختان عبادت مي كنند. درياها عبادت مي كنند. غير از انسان كل هستي پيوسته در حال عبادت است. فقط انسان است كه با آگاهي عبادت را برمي گزيند، به يك دليل معين: انسان يگانه موجود خودآگاه است. از اين رو انسان حق انتخاب دارد. او مي تواند خود را از جريان طبيعي هستي بيرون كشد يا اينكه مي تواند به جزيي از آن تبديل شود. هيچ موجود ديگري چنين اختياري ندارد. پرندگان از روي اختيار صبحها آواز نمي خوانند، بلكه از روي غريزه اين كار را انجام مي دهند. درختان و كوهها عبادت مي كنند اما عبادت آنها پديده اي طبيعي است. شان و مقام انسان در اين است كه مي تواند از شان خود نزول كند و راه عبادت را برنگزيند. انسان هميشه بر سر دوراهي قرار دارد. هرگامي كه بخواهد بردارد بايد دست به انتخاب بزند. هرگام او ممكن است درست يا نادرست باشد.

هرگاه كه با غم يا شادي رويرو شدي، هميشه شادي را برگزين. هرگاه كه بر سر دوراهي جدي بودن يا شوخ بودن قرار گرفتي، هميشه شوخ طبعي را برگزين. به ياد داشته باش: ما همان مي شويم كه برمي گزينيم. مساله برگزيدن است.

 

شب:

براي خدا تاريكي وجود ندارد. براي نور تاريكي وجود ندارد. تاريكي تنها زماني هست كه نور نيست. به همين دليل اين دو هرگز با هم وجود ندارند. نور اصلا نمي داند كه تاريكي هم هست. از كجا مي تواند بداند؟ آنگاه كه نور هست، تاريكي نيست. تاريكي فقط يك « نبودن » است. خدا هيچ تاريكي نمي شناسد. اما ما فقط تاريكي را مي شناسيم- چنين است كه پل ميان ما و خدا فروريخته.

ما نيز بايد به نقطه اي برسيم كه در آن تاريكي نيست شود و تنها نور بماند. روزي كه تاريكي براي تو ناپديد شود، روز بزم شادي است. روز خير و بركت است. آن روز زماني فرا مي رسد كه بداني تو نور هستي.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 21/1/86:

 

روز:

عبادت واقعي هيچ ارتباطي با زبان ندارد، زيرا خدا هيچ زباني را نمي شناسد. سه هزار زبان مختلف در دنيا وجود دارد و بنا به گفته دانشمندان، در هستي پنجاه هزار زمين موجود است كه در آن حيات جاري است. تصور كن كه اگر خدا مجبور باشد از اين همه زبان سر درآورد، چقدر آشفته خواهد شد.

خدا تنها يك زبان را مي فهمد. نام اين زبان سكوت است و سكوت نه انگليسي است، نه آلماني، نه فرانسوي.

هركس سكوت پيشه كند ديگر به هيچ مليت، هيچ گروه زباني، هيچ نژاد و مذهبي تعلق ندارد. سكوت هيچ مرزي نمي شناسد، بي حد و مرز است. و در سكوت بودن،‌عين عبادت كردن است.

سكوت ساخته دست انسان نيست،‌موهبت الهي است. هرگاه در سكوت به سر بري با خدا تماس مي يابي.

 

شب:

چون بيدار شوي، زندگي كاملا متفاوتي را در پيش خواهي گرفت. اگرچه زندگي ات همچنان مثل گذشته است اما تو ديگرهمان آدم گذشته نيستي. سبك و سياق تو متفاوت است. خودآگاهانه تر زندگي مي كني. ديگر در تاريكي كورمال كورمال راه نمي روي. از راه قلب زندگي مي كني نه از راه سر. زندگي ات سرشار از عشق‌، عاطفه و رقص و آواز مي شود. بزم شادي برپا مي كني.

و ناگفته پيداست كه هركس نزد تو مي آيد تحت تاثير قرار مي گيرد. اين حالت مسري است. همچون آتش است. آتشي مهار ناپذير كه پيوسته گسترش مي يابد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 20/1/86:

 

روز:

اين پند مرا آويزه گوش خود كن: هرچه بيشتر شكرگزاري كن. شكرگزاري جوهره عبادت است و عبادت فقط زماني امكانپذير است كه تو همه چيز را موهبتي الهي بداني. هر نفس را موهبت بداني. وه چه موهبتي! چنان ارزشمند است كه به هيچ قيمتي نمي توان خريدش. قيمت ندارد.

تو نمي تواني زندگي را بخري. نمي تواني عشق و حس زيباشناسي را بخري. نمي تواني آفرينندگي را بخري. نمي تواني هوشمندي و خرد را بخري- اما همه اينها به تو بخشيده شده است. حتي قبل از اينكه تو درخواست كني، براي تو فراهم شده است. كافيست ذره اي درونت را بكاوي تا به گنج برسي. گنج و فقط گنج.

 

شب:

خدا بي حد و مرز، بي نهايت و پهناور است. خدا درياست و ما قطره اي شبنم. بايد كه هنر نيست شدن در دريا را بياموزيم. اين كار شهامت مي خواهد، زيرا نيست شدن در دريا يعني مردن قطره. تا زمانيكه قطره نميرد دريا نمي تواند متولد شود.

آنگاه كه بذر بميرد درختي تنومند متولد مي شود. بذر نيست مي شود و فقط از راه نيست شدن بذر است كه درخت هست مي شود.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه بیستم فروردین 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 19/1/86:

 

روز:

سفر از عشق آغاز مي شود و در نور يا روشني به پايان مي رسد و عبادت پلي ميان اين دوست. سفر از ناداني به خردمندي چيزي نيست جز سفر عبادت.

عبادت يعني « من چنان كوچك هستم كه اگر كل به من كمك نكند هيچ كاري از دستم برنمي آيد. » عبادت، واگذاشتن « خود » ‌به دست هستي است. تسليم و واگذاري نه از روي نااميدي، بلكه با درك و فهمي عميق. موجي كوچك چگونه ميتواند برخلاف دريا حركت كند؟ هرگونه تلاشش بيهوده خواهد بود. اما اين همان كاري است كه كل بشريت مشغول انجام آن است. ما در درياي پهناور آگاهي امواجي كوچك هستيم.

مي تواني اين درياي آگاهي را خدا بنامي. مي تواني حقيقت، روشني، نيروانا، دارما بنامي اش. همه اينها به اين نكته اشاره دارند كه ما جزيي از درياي بيكران هستيم. اما ما امواجي بسيار كوچك هستيم. نمي توانيم از خود اراده داشته باشيم و سرنوشتي براي خود رقم بزنيم.

ميل و آرزوي اراده داشتن و دست يافتن به چيزي از روي خواست و اراده سبب اصلي بدبختي هاست.

عبادت يعني اينكه تو با آگاهي از بيهودگي اراده انساني خودت را به دست اراده الهي واگذاري و بگويي « خواست، خواست توست. »

اين فقط در صورتي ممكن است كه عشقي عظيم به هستي وجود داشته باشد. سفر از عشق آغاز مي شود و در روشني پايان مي پذيرد و ميانه سفر را عبادت، رهايي و آرامش ژرف تشكيل مي دهد.

 

شب:

بايد در ژرفاي وجودت آگاه باشي كه زندگي موهبتي است بسيلر ارزشمند. هر لحظه آن،‌ چنان گرانبهاست كه نبايد هدرش دهي. زندگي فرصتي است بزرگ براي رشد يافتن. تو نبايد خودت را مشغول جمع آوري سنگهاي رنگين و گوش ماهي هاي كنار ساحل كني. كارهاي مهم تري را بايد انجام دهي. كارهايي با معناتر. بايد به درون بنگري. نبايد فقط به امور بيرون مشغول شوي، زيرا اين كار، تلف كردن لحظه هاي زندگي است. بايد شروع به كاويدن درون كني. بايد ژرف و ژرف تر به درون آگاهي ات نفوذ كني تا كانون وجودت را احساس كني. همين كه كانون وجودت را احساس كردي، پاسخ تمام پرسشها را مي يابي. تمام معماها حل مي شوند. مي تواني وراي همه چيز را ببيني و در آن لحظه است كه مي فهمي هستي چقدر به ما بخشيده و ما چقدر نسبت به آن ناسپاس و قدر نشناس بوده ايم.

شكرگزار بودن لازمه اصلي زندگي ديني است. از شكرگزاري است كه عبادت برمي خيزد. از شكرگزاري است كه عشق، جذابيت و برازندگي برمي خيزد. اما تو تنها زماني مي تواني احساس شكرگزاري كني كه ارزش زندگي، ارزش فراوان زندگي، ارزش تخمين ناپذير زندگي را احساس كني.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 18/1/86:

 

روز:

عبادت بايد كاملا فردي باشد. عبادت بايد خودجوش باشد، نه آموختني. عبادت آموختني دروغين است. آنگاه عبادت تو طوطي وار خواهد بود. كلماتي بي احساس ، بي روح و بي معنا را تكرار خواهي كرد. اما هرگاه عبادت از قلب تو برخيزد و چيزي از وجود تو را در خود داشته باشي، معنايي عظيم حواهد يافت. آنگاه عبادت « ... پرجار و جنجال و بي محتوا كه آدمي سبك مغز نقل مي كند » ‌نخواهد بود. معنا و نغمه اي عظيم در خود خواهد داشت.

تو بايد ياد بگيري بب هستي مراوده كني. با ستارگان گفت و گو كن. با رودخانه گفت و گو كن. با درختان و با صخره ها نيز. از اين كار خجالت نكش، زيرا خداوند از اين راه خود را به تو مي نماياناد. هر چيزي كه هست، جلوه اي از خداست. شروع به مراوده با خداي آشكار كن تا روزي قادر شوي با خداي پنها مراوده كني.

با ديدني شروع كن تا آنگاه بتواني به سوي ناديدني جهشي بزرگ انجام دهي. با زمين گفت و گو كن. با سبزه زار گفت و گو كن.

شايد اين كار تو در آغاز ديني به نظر نيايد، اما سلام كردن بر يك درخت، چيزي زيبا، روحاني و مقدس در خود دارد، زيرا تو روح درخت و حضور آنرا محترم مي شماري و از آن غفلت نمي ورزي.

اگر تو بتواني فقط يك چيز را بياموزي، اين كه از خدا در شكل تمام تجلياتش غفلت نورزي، آنگاه جهل ناپديد مي شود و خرد بر مي خيزد. از دروني ترين هسته وجودت خرد برمي خيزد.

 

شب:

تلاش من بر آن است تا به تو كمك كنم خودت را آنگونه كه هستي بپذيري و به جست و جوي روح عريانت برخيزي. روح تو را چنان پندارهاي احمقانه زير بار خود سنگين ساخته اند كه تو بايد بارهايت را بر زمين بگذاري. بايد خودت را خالي كني.

فقط با خالي كردن خود از بار تمام مهملاتي كه ديگران به روي دوشت گذاشته اند مي تواني نخستين تماس را بيابي، نخستين تماس با وجودت را.

اين تماس بسيار رهايي بخش است. رهايي از زمان، رهايي از ذهن، رهايي از مرگ. ناگهان وارد بعد ابديت مي شوي. كمتر از آن ارزش ندارد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه هجدهم فروردین 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 17/1/86:

 

روز:

براي اينكه بتواني عبادت كني، لزومي ندارد خدا را باور داشته باشي. نخست بايد عبادت را بشناسي سپس ناگزير به خدا باور مي يابي. در اين دنياي دروغين، خدا مقدم بر عبادت شمرده مي شود. تو بايد به خدا باور داشته باشي. و اين يعني دروغ. باور چيزي دروغين است. آنگاه كه تو عبادت مي كني باورهاي خودت را عبادت مي كني. تو تنديسي از خدا يا هرچه كه دوست داري مي سازي و اين بازيچه دست خود توست. تو مي تواني اشعاري زيبا براي عبادت بسرايي يا صاحب نظران دين مي توانند آنرا بسرايند يا اينكه مي تواني اين اشعار را در متون قديمي بيابي- اما تمام اينها ساخته دست خود انسان است.

دين واقعي از عشق بر مي خيزد، بگونه اي طبيعي. دين عشقي سرشار است كه به عبادت تبديل مي شود و عبادت در نهايت خدا را بر تو اشكار مي سازد. آنگاه عبادت نه يك باور، بلكه يك مكاشفه خواهد بود.

 

شب:

هر چيزي كه داراي حد و مرز است تو را اسير مي سازد. تو بايد از تمام حد و مرزها فراتر روي. آنگاه كه به مرحله اي برسي كه در آن وجودت با هيچ حد و مرزي روبرو نباشد و بي هيچ تعريف و چارچوبي فقط باشي، آنگاه كه از تمام حد و مرزهاي ذهن و بدن فراتر روي، وارد دنياي درياگون مي شوي.

پس لازم نيست به چيزي دل بسته شوي. چنان رها باش كه وجودت از حركت بازنماند. همچنان رودخانه باش. رودخانه از سرزمينهاي زيادي مي گذرد اما همچنان به راه خود ادامه مي دهد. رودخانه از ميان مناظر بسيار زيبا مي گذرد بدون آنكه دل بسته شود. مي رود و مي رود تا به دريا برسد.

همچون رودخانه باش، روان و رها. و گرنه تبديل به مرداب خواهي شد. و مرداب هرگز به دريا نمي رسد. فقط رودخانه است كه مي تواند به دريا برسد.

بي آغاز و بي پايان، روان باش تا دريا دور نباشد. هر قدرهم كه دور باشد، دور نخواهد بود.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  جمعه هفدهم فروردین 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 16/1/86:

 

روز:

يگانه عبادتي كه مي توان آنرا عبادت ناميد عشق است. تما ديگر عبادتها، دروغين هستند. عبادتهايي ساختگي و بدلهايي نارسا هستند. مردم چون نمي توانند عشق بورزند، عبادت مي كنند. عبادت به آنان تسلي مي دهد.

انسان در فريفتن ديگران چنان ماهر است كه در نهايت شروع به فريفتن خود مي كند. او چون قادر نيست به انسانها عشق بورزد شروع به عشق ورزيدن به انسانيت مي كند و اين، روال زندگي او مي شود.

ذهن، تو را سر كار گذاشته است. انسانيت را در كجا مي خواهي پيدا كني؟ هر جا كه بروي انسان واقعي و ملموس را خواهي يافت. انسانيت مفهومي است انتزاعي. يك انگاره است و تونمي تواني به يك انگاره عشق بورزي. اما عشق ورزيدن به يك انگاره بسيار آسان است، زيرا هيچ دردسري نمي آفريند. هيچكس از تو توقع ندارد چيزي را فدا كني. تو مي تواني همچنان مثل گذشته باشي و ادعا كني كه بزرگترين عاشق انسانيت هستي. انسانهايي كه نمي توانند به هستي عشق بورزند شروع به عشق ورزيدن به خدا مي كنند. هستي دو دست توست و خدا فقط در ذهنت وجود دارد. يك مفهوم است و وجود عيني  ندارد. انسانها از عشق مي ترسند، اما عشق ورزيدن به خدا برايشان آسان است. خدا هرگز نمي ميرد، زيرا كه او وجود ندارد. و چيزي كه وجود ندارد غير ممكن است بميرد. اما من به تو مي گويم كه خدا نه گذشته اي دارد نه آينده اي و خداوندي است كه حقيقت دارد. خدا تنها يك مفهوم فلسفي است.

عبادت را تنفس كن! با عبادت زندگي كن! به اين هستي زيبا عشق بورز! و از راه عشق است كه از حضور فراگير خداوندي در همه جا آگاه خواهي شد. باز تكرار مي كنم نه از حضور خدا، بلكه از حضور خداوندي.

 

شب:

با گذشت عمر، خاطرات بيشتري در تو انباشته مي شود تا جاييكه به كوه بزرگ تبديل   مي شود. كوهي بسيار سنگين. تو در زير بار اين سنگيني كمر خم مي كني.

همين كه از بي فايده بودن خاطرات گذشته آگاه شوي، مي تواني فراموششان كني. گذشته به تو نچسبيده است، تو هستي كه به آن چسبيده اي. پس فقط كافيست دستت را رها كني.

سپس چيز ديگري از آگاهي تو سر بر مي آورد و پي مي بري كه آينده هنوز نيامده است. پس چرا بايد در مورد آن نگران بود؟ آنگاه كه آينده از راه برسد به آن خواهيم پرداخت، به آن پاسخ خواهيم داد. لزومي ندارد در مورد آينده نگران باشي- آينده شايد هرگز نيايد و يا شايد بگونه اي بيايد كه تو در حال حاضر نتواني تصورش بكني. آينده قابل پيش بيني نيست. نود و نه درصد افكار تو در مورد آينده هيچگاه واقعيت نخواهد يافت و تلف كردن وقت خود براي  آن يك درصد، كاري است بس احمقانه. آنگاه كه ازاين امر آگاه شوي، خودت را از آينده كنار   مي كشي.

لحظه اكنون هيچ محتوايي ندارد. اگر تو اكنون و اينجا باشي، آگاهي ات خالي خواهد بود. مي تواني ببيني! هرگاه به درون ذهنت بنگري خواهي ديد يا چيزي متعلق به زمان گذشته در آن جاري است يا متعلق به زمان آينده. مادامي كه پاي لحظه اكنون در ميان است، آگاهي محض است. و انسان مراقبه گر آرام آرام با رها كردن گذشته و آينده شروع به جاي گيري در لحظه اكنون مي كند.

زيستن در اكنون و اينجا، ديندار زيستن است، آگاهي محض است و هرچه از آگاهي محض برخيزد پرهيزگاري است. هركاري انجام دهي  رواست و از آن پشيمان نمي شوي. هيچگاه به سبب انجام دادن كاري احساس گناه نمي كني.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 15/1/86:

 

روز:

عبادت مردم ازروي بدبختي اشان است. مردم به اين دليل عبادت مي كنند كه بدبخت هستند و گمان مي كنند از راه عبادت مي توانند از بدبختي نجات يابند. اين نوع عبادت فقط  مي تواند آنان را تسلي دهد اما نمي تواند به آنان كمك كند تا از بدبختي نجات يابند. آنان با بدختي خود انس خواهند گرفت و اين بسيار خطرناك است.

به همين دليل است كه در شرق مردم را مي بيني در انواع بدبختي ها به سر مي برند بدون اينكه عصيان كنند، بدون اينكه هيچگونه تلاشي براي بهبود زندگي اشان انجام دهند. و اين را به ديندار بودن نسبت مي دهند! آنان به همه چيز خو گرفته اند و كاملا فراموش كرده اند كه زندگي مي تواند چيزي متفاوت باشد. زندگي اشان را همانگونه كه هست پذيرفته اند.

اين وضعيت خوب نيست. جلوي تحول را مي گيرد. از اين رو من عبادت را هيچگاه در زمان بدبختي توصيه نمي كنم. عبادت تنها بايد زماني باشد كه تو شادمان هستي. آنگاه كه مي تواني آواز بخواني و به رقص درآيي و خوش و خرم باشي. پس عبادت جهش بزرگي به سوي ناشناخته است، زيرا به تو كمك مي كند به هستي اعتماد كني. عبادت همان اعتماد است. عشق بازي با كل است. عشق بازي با درختان، ستارگان ، كوهها و هرچه كه هست.

 

شب:

ما بذر هستيم اما اگر بذر بميريم ناكام خواهيم مرد. بايد تبديل به گل شويم و رايحه دلنوازمان را بپراكنيم. فقط در اينصورت كامروا مي شويم. يك درخت آنگاه به كامروايي مي رسد كه شكوفا شود. آنگاه كه بهار از راه مي رسد و درخت، وجود خود را به رنگهاي زيبا، بوهاي دلنواز، نشاط و طراوت مي شكوفاند. آنگاه كه درخت در باد و خورشيد به رقص در آيد به كامروايي مي رسد.

فراز تو بلند تر از هيماليا و ژرفاي تو ژرف تر از اقيانوس آرام است. و آنگاه كه از فراز و ژرفاي خود آگاه شوي، زندگي ات سراسر شكرگزاري مي شود. هستي چيزهاي زيادي به  تو بخشيده است. هستي تمام آفرينشهاي خود را در وجود تو نهاده و تو را بسيار ثروتمند ساخته است- ثروتي بي پايان... و ما همچنان بسان گدايان زندگي مي كنيم. راه رهروي به تو نشان مي دهد كه تو نه يك گدا، بلكه يك پادشاهي.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 14/1/86:

 

روز:

عبادت با آنچه امروز در سراسر دنيا به نام عبادت انجام مي شود هيچ ارتباطي ندارد. عبادت واقعي انجام آداب و رسوم نيست. عبادت واقعي با آنچه در معابد و مساجد انجام مي شود هيچ ارتباطي ندارد. عبادت واقعي هيچ ارتباطي با بر زبان راندن كلمات ندارد. عبادت كلامي نيست، ‌بلكه شكرگزاري در سكوت است. زانو زدن در سكوت است دربرابر هستي.

پس هرگاه در هر كجا احساس كردي دوست داري در برابر زمين، در برابر درختان و آسمان زانو بزني، زانو بزن. اين چنين زانو زدن به تو كمك حواهد كرد آرام آرام نيست شوي.

عبادت يكي از بزرگترين روشهاي نيست كردن " خود " است و آنگاه كه " خود "‌ برود، خدا مي ماند. " خود " است كه خدا را پشت ابرهاي تيره پنهان ساخته. آنگاه كه ابرهاي تيره كنار بروند، خورشيد با تمام شكوه، زيبايي،‌عظمت و جلالش شروع به درخشيدن خواهد كرد.

 

شب:

آزادي يكي از با اهميت ترين كيفيتهاست. در حقيقت، تمام ديگر چيزهاي مهم از آزادي شكوفا مي شوند. تو فقط زماني مي تواني عشق بورزي و حقيقت را جست و جو كني كه آزاد باشي. فقط زماني مي تواني شادمان باشي كه آزاد باشي. از اين رو آزادي بايد ستون بنيادين رهروي باشد.

ما نبايد به يك كيش، به يك مليت و به يك نژاد متعلق باشيم. اينها همگي چيزهاي بي ارزش هستند. تو بايد از همه اين مهملات رها باشي. تو فقط بايد يك انسان باشي. تو بايد از تمام اين غل و زنجيرها رها باشي. اينها زندانهايي هستند كه روح تو را در بند مي سازند. زندانها را خراب كن و اين كار به خود تو بسته است. اگر تو با اين چيزها همراه شوي، خود را با اسارت و بندگي همراه مي كني. پست دست از همراهي بردار. هيچكس تو را در غل و زنجير نمي كند، بلكه از ناآگاهي خود توست. پس آگاه باش كه چگونه خود را با اسارت و بردگي همراه كني. همين آگاهي براي رهايي از اسارت و بردگي كافيست. آزادي طبيعت توست. چيزي نيست كه به آن دست يابي. آنگاه كه تمام زندانها ناپديد شوند، تو آزاد مي شوي و آزادي از وجودت فوران مي كند. زندگي ات شروع به بهره مند شدن از زيبايي عظيم آزادي مي كند. آنگاه همه چيز ممكن مي شود- عشق، حقيقت، خدا.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 13/1/86:

 

روز:

زندگي موهبتي الهي است. ما زندگي را به دست نياورده ايم و در حقيقت حتي شايستگي اين زندگي را هم نداريم. ما چنان موجودات ناسپاسي هستيم كه حتي يك " تشكر خشك و خالي " هم نمي كنيم. شكرگزار فرصتي كه براي رشد يافتن، ديدن، عشق ورزيدن، خنديدن و لذت بردن از نغمه هستي و زيبايي دنيايي كه در اختيارمان گذاشته شده نيستيم. نه تنها شكرگزار نيستيم، بلكه برعكس پيوسته شكوه و ناسپاسي مي كنيم.

اگر به دعاهاي كه مردم مي خوانند گوش كني، شگفت زده مي شوي. دعاهاي مردم سرشار از شكوه و شكايت است. مردم اصلا شكرگزار نيستند. بازهم بيشتر مي خواهند. پيوسته مي گويند " كافي نيست، كافي نيست " و در حقيقت، هيچگاه كافي نخواهد بود، زيرا آدم فقير بيشتر مي خواهد، آدم ثروتمند بيشتر مي خواهد، امپراتور بيشتر مي خواهد، همه و همه بيشتر مي خواهند.

اين زياده خواهي نشانگر آن است كه هرچه به تو داده شده كافي نيست- " من شايسته بيشتر از اينها هستم. تو در حق من انصاف روا نداشته اي! " من اين ناسپاسي را عين بي ديني مي دانم. بنابراين از نظر من تمام عبادتهايي كه در معبدها و مساجد انجام مي شوند ديني نيست. عبادت واقعي همانا شكرگزار بودن است. يك " تشكر خشك و خالي "‌ كافيست.

 

شب:

زندگي يعني همواره روان و در حركت بودن. برو تا به دوردست ترين ستاره برسي! از سفر لذت ببر. در مورد رسيدن به مقصد زيار نگران نباش. مقصد فقط بهانه اي است براي اينكه به سفر ادامه دهي. در حقيقت، زندگي هيچ مقصد و هدف يندارد. زندگي يك سفر است. سفري به سوي هيچ چيز. سفري به ناكجا آباد. يك سفر محض.

آگاه شدن تو از اين موضوع رها و سبكبارت مي سازد . تمام دلواپسي ها و دلتنگي ها تو ترك مي گويند. تمام نگرانيها ناپديد مي شوند، تبخير مي شوند، زيرا آنگاه كه هدفي وجود نداشته باشد شكستي نيز وجود نخواهد داشت. شكست يك توهم است، زيرا ما هدفي را باور داريم. براي مثال، من هرگز شكست نمي خورم، زيرا هدفي ندارم. من هرگز احساس ناكامي نمي كنم، زيرا هيچ توقعي ندارم. اگر اتفاقي بيفتد چه خوب! اگر هيچ اتفاقي نيفتد، چه بهتر! در هر دو صورت نيكوست.

اساس آموزش من اين است: هر لحظه با سراپاي وجود زندگي كن. زندگي وسيله اي براي رسيدن به مقصود نيست. اما ان كار در آغاز بسيار مشكل است. پس من ناچارم هدفهاي كاذبي پيش پاي تو بگذارم. اين هدفها بازيچه هايي بيش نيستند. تو مي تواني بدون آنها سر كني. آنگاه كه شروع به لذت بردن از خود سفر كني، هيچ سوداي براي هيچ هدفي در سر نخواهي داشت. آنگاه ديگر در جست و جوي معناي زندگي نخواهي بود.

زندگي خود معنا و مقصود زندگي است و اين همان حالت رهايي مطلق است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 12/1/86:

 

روز:

در گذشته كج فهمي هاي زيادي در مورد عبادت صورت گرفته است. عبادت به تابعي از باور به خدا تبديل شده است. از اين رو، كسانيكه به خدا باور ندارند نمي توانند عبادت كنند. ميليونها نفر از عبادت محروم شده اند.

عبادت را بايد از سيطره باور به خدا رها ساخت. در حقيقت، نخست عبادت برمي خيزد سپس خدا از پي مي آيد. آنگاه كه تو به عبادت بپردازي از وجود خداوند آگاه مي شوي و ديگر نيازي به باور خدا نخواهي داشت. تمام باورها دروغين هستند تو مي تواني در تمام عمرت باورهايي داشته باشي، اما نمي تواني به صرف باور داشتن به چيزي آنرا حقيقت بداني. تو مي تواني به خودت تلقينش كني. مي تواني حقيقتش بپنداري اما آن همچنان دروغين خواهد بود.

 

شب:

با رودخانه روان شو! با رودخانه برو. خودت را رها كن و به دست رودخانه بسپار. رودخانه در حال حركت بسوي درياست و تو را نيز با خود به دريا مي برد. حتي لازم نيست شنا كني.

دريا مظهر هستي است و تا زمانيكه دريا را نيابي به دليل محدوديتها و حد و مرزها نمي تواني كامروا شوي. تمام حد و مرزها، اسارت آفرين هستند.

همين كه رودخانه به دريا بپيوندد بي كران مي شود. ابدي مي شود. اين هدف رهروي است: رساندن تو به بي نهايت، به جاودان، به پهناور، به نامتناهي، به توصيف ناپذير.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 11/1/86:

 

روز:

دين بدون خنده ديني مرده است. دين زماني زنده مي شود كه بتواني قهقهه بزني. بتواني خنده اي بلند و از ته دل سردهي تا در تمام سلولهايت به رقص درآيد و تمام وجودت را بلرزاند. آنگاه خنده به چيزي بزرگ تر از تو تبديل مي شود تا جايي كه تو در درون آن چيز بسيار كوچك مي شوي. خنده تو را چون هاله اي فرا مي گيرد و تو در آن نيست مي شوي و اين براستي همان چيزي است كه به هنگام خنديدن روي مي دهد: « خود »‌ تو ناپديد مي شود. ممكن است به هنگام عبادت اينگونه نشود. حتي ممكن است عبادت، « خود »‌ را قوي تر سازد. « خود »‌ به دليل قدرت  و زهد و تقوايي كه تو به هنگام عبادت احساس مي كني همچنان در تو باقي است- حتي مستحكم تر و استوارتر از قبل است. اما آنگاه كه تو خنده اي شديد سر مي دهي ديگر « خود »ي در تو وجود ندارد. براي يك لحظه پنجره اي باز مي شود. براي يك لحظه « خود »‌تو را ترك مي گويد. و آنگاه كه «‌ خود »‌ نباشد، تو هستي. آنگاه كه   « خود »‌ باشد، تو نيستي.

 

شب:

خداهيچ شكل، هيچ نام و هيچ تعريفي ندارد. خدا شكل ناپذير، توصيف ناپذير و توضيح ناپذير است. از اين رو هرچه در مورد خدا به تو گفته شده كاملا دروغين است. همان لحظه كه اين حرفها بر زبان رانده شوند، دروغين مي شوند.

تو تنها زماني مي تواني در مورد خدا صادق باشي كه ساكت باشي. تا يك كلمه بر زبان آوري از راه حقيقت خارج مي شوي. در مورد خدا هيچ كلمه اي نمي توان گفت اما مي توان او را تجربه كرد. هيچ سند و مدرك، هيچ يقين منطقي از خدا وجود ندارد، اما چيزي  وجودي و هستي گرايانه از او هست.

رهروي، شيوه جديدي ازنگريستن به هستي است. رهروي يعني نگريستن بر هستي بدانگونه كه آرام آرام خدا از همه جا ظهور كند. اگرچه خدا هيچ شكلي ندارد، خود را در تمام اشكال مي نماياند. تو او را در تمام شكلها احساس خواهي كرد. به يك معنا، يك موج دريا، درياست. به معنايي ديگر هر موجي از دريا، درياست. به يك معنا، هيچ شكلي خدا نيست. به معنايي ديگر هر شكي خداست.

ذهن نمي تواند از آن سر در بياورد، زيرا ذهن تنها مي تواند از اشكال دركي حاصل كند. براي شناخت بي شكل بايد از ذهن فراتر روي. بايد هر روز  دست كم براي چند لحظه ذهنت را كنار بگذاري تا بتواني خدا را در بر بگيري. اين چند لحظه، لحظاتي واقعي هستند. تنها لحظاتي هستند كه تو به راستي زندگي كرده اي. تمام ديگر لحظات هرز مي روند و اندوخته نمي شوند.

فقط لحظاتي كه در آنها با خدا به سر يرده اي و در حضور خدا بوده اي اندوخته مي شوند.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه یازدهم فروردین 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 10/1/86:

 

روز:

عشق، مراقبه و حقيقت همگي به قدرت زيادي احتياج دارند. تو بايد منسجم و يكپارچه باشي. انسانهاي معمولي تكه تكه هستند. هزاران تكه در آنان است و يكپارچگي ندارند.

ضعيف بودن همان تكه تكه بودن است و يكپارچه بودن همان قدرتمند بودن. و هرگاه تو يكپارچه شوي، به معناي واقعي به يك فرد تبديل مي شوي. فرد يعني تقسيم ناپذير، ‌تجربه ناپذير. فرد شدن قدرت مي آورد و قدرت زيربناي خداوند است.

مراقبه ابزاري است براي به هم دوختن تكه هاي تو، حل كردن آنها در هم، ايجاد نوعي وحدت در تو و ايجاد مركزي در وجودت. آنگاه كه اين مركز شروع به رشد كند براي رفتن به سوي ناشناخته شهامت كافي مي يابي. دل به دريا مي زني.

و خدا همواره از تو مي خواهد كه دل به دريا بزني- فقط آنگاه مي تواني شادمان ، عاشق، حقيقي و الهي شوي.

 

شب:

انسان مي تواند به دو گونه زندگي كند. مي تواند نوعي از زندگي را در پيش بگيرد كه از تمام جهات بسته است، يعني زندگي محصور و محفوظ. اين كه چرا ميليونها نفر از مردم اين نوع زندگي را بر مي گزينند دلايلي  دارد. اين نوع زندگي امن و امان و راحت و آسوده است. اما اين گروه از مردم چيزهاي بسيار باارزشي را به بهاي آن از دست مي دهند. ماجراجويي زندگي را از دست مي دهند. نوررا از دست مي دهند. آنا در حقيقت همه چيز را از دست مي دهند و تنها چيزي كه به دست مي آورند مرگي راحت است. زندگي آنان زندگي گورستاني است.

در گورستان خطري وجود ندارد. مردگان دوباره نمي ميرند. گورستان امن ترين مكانهاست اما با وجود امن بودن، تو زندگي را از دست داده اي.

به خدايي رسيدن تنها زماني ممكن مي شود كه تو نوع دوم زندگي را برگزيني. نوع اول، زندگي بسته است و آن گزينش ميليونها نفر است. به همين دليل است كه اين گروه در گورستانها راه مي روند- زندگاني هستند كه از زنده بودن فقط حس حيواني آنرا دارند. فقط ادامه حيات مي دهند، روح ندارند.

اگر تو راه زندگي را پر خطر در پيش بگيري، آنگاه براي نخستين بار به راستي زندگي مي كني. و در خطر زيستن، همان الهي زيستن است. محمد در خطر زيست. مسيح در خطر زيست. بودا در خطر زيست. سقراط در خطر زيست. منصور حلاج در خطر زيست. اما آنان كساني بودند كه به مرتفع ترين قله فرد بودن رسيدند. آنان قله اورست خودآگاهي را فتح كردند.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه نهم فروردین 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 9/1/86:

 

روز:

عشق ژرف ترين پديده اي است كه مي تواند در وجود فرد راه يابد. عشق بر دروني ترين هسته رخنه مي كند و روشني مي بخشد. تو را از نور سرشار مي كند. تو از خود نور مي پراكني. حتي در عشق معمولي نيز چنين اتفاقي مي افتد و همه اين را مي دانيم. اگر به شخصي كه عاشق شده بنگريم او را از قبل متفاوت مي بينيم. چهره اش تابناك است و درخشش ويژه اي در او به چشم مي خورد. حتي در عشق معمولي نيز فرد نوراني مي شود.

ولي در مورد عشق ميان تو و كل هستي چه مي توان گفت؟ در اين عشق تو همه نور مي شوي. بدنت ديگر يك جسم نيست، انرژي ناب است. تبديل به شعله آتش مي شوي. شعله اي كه تمام آرزوها، تمام ميل و هوسهايت را مي سوزاند. تو را بخشي از آتش خدا مي گرداند.

نور عشق شو! در عشقي سوزان با زندگي به سر بر. عشقي سوزان بكار مي آيد، عشق نيم گرم كارگشا نيست. بايد كه مشعل زندگي را از هر دو طرف آن مشتعل سازي. آنگاه حتي لحظه اي كوتاه، طولاني تر از ابديت خواهد بود.

 

شب:

ترس از ناشناخته است كه تو را در اسارت انواع درد و رنج ها نگاه مي دارد. درد و رنج نيست كه به تو چسبيده است، تو هستي كه به درد و رنج چسبيده اي. مردم درد و رنج كشيدن را به هيچ چيز ترجيح مي دهند. هيچ چيز بودن، هيچكس بودن، نيازمند جرات و شهامت است. حركت بسوي دوردست ترين ساحل است بدون اينكه حتي بداني چنين ساحلي هست يا نيست.

در اين مسير تو به مرشد نياز داري. مرشد، ضمانت ناشناخته، تضميني براي ناشناخته نيست، بلكه يك شاهد است. او نمي تواند حقيقت را براي تو تضمين كند. تنها مي تواند حقيقت را با تو در ميان بگذارد. و اگر بر چشمان مرشد بنگري، مي تواني احساس اطمينان در آن بيابي. اگر بتواني عشق او و عشق خودت را نسبت به او احساس كني، آنگاه چيزي آشكار مي شود. چيزي اسرار آميز روي مي دهد. اين، رابطه اي اسرار آميز، رابطه مريد و مرادي است. راه رهروي است. رازآلود ترين تجربه زندگي است. حتي تجربه عشق نيز در مقايسه با‌ آن هيچ است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه نهم فروردین 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 8/1/86:

 

روز:

عشق، تو را رها مي سازد. هرقدر بيشتر عشق بورزي، رهاتر مي شوي. در نهايت، رهايي ابرها را به دست مي آوري.

ابرها كاملا رهايند. هيچ شكل ثابتي ندارند. پيوسته دگرگون مي شوند و پيش بيني ناپذيرند. لحظه اي شبيه به فيل به نظر مي رسند، لحظه اي ديگر شبيه پلنگ. هيچگاه نمي داني. لحظه اي به سمت شرق حركت مي كنند، لحظه اي ديگر به سمت غرب. كاملا رهايند و در هيچ جا ريشه ندارند. ابرها هيچ ريشه اي در زمين ندارند، از اين رو هيچ وابستگي ندارند. ابرها دل بسته چيزي نيستند. چيزي نگران و پريشانشان نمي كند.

عشق نيز چنين است: ‌بدون هيچ ريشه اي، بدون هيچ قيد و بند، چون ابر در رهايي كامل شناور است.

 

شب:

مراقبه بزرگترين معجزه عالم و بزرگترين هديه اي است كه انسانهاي بيدار به نسل بشر داده اند.

علم چيزهاي زيادي به انسان بخشيده است اما آنها در مقايسه با چيزهايي كه مراقبه بخشيده هيچ هستند. نمي توان تصور كرد كه علم در مقايسه با مراقبه قادر نيست هيچ چيزي به ما ببخشد. تا به امروز،‌مراقبه بزرگترين هديه به انسانيت بوده است و براي هميشه بزرگترين هديه باقي خواهد ماند. علم هميشه به مطالعه دنياي بيرون مشغول است اما مراقبه تو را حاكم بر هستي درونت مي سازد- و درون هميشه از بيرون برتر است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه هشتم فروردین 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 7/1/86:

 

روز:

يگانگي ات را به ياد داشته باش! به خودت عشق بورز و احترام بگذار. نداي درونت را محترم بشمار. به آن گوش بده و از آن پيروي كن. بهتر است با پيروي از نداي درونت  به جهنم بروي تا با پيروي از كسي ديگر به بهشت بروي، زيرا آن بهشت حتي ناخنكي از بهشت نخواهد بود. پيروي تو از او كوركورانه خواهد بود.

به خود احترام بگذار و به ديگران نيز. به خودت عشق بورز و به ديگران نيز. تنها اين تغيير كوچك در نگرش تو مي تواند تحولي بنيادين ايجاد كند. مي تواند وجودت را از اين رو به آن رو كند.

 

شب:

تو درمحيط پيرامون زندگي مي كني، چگونه مي تواني از پيرامون به مركز پرش كني ؟ اين يك هنر است تا يك علم. زيرا علم حسابگر است و هنر، هنري تر و شاعرانه تر. علم هيچ استثنايي ندارد و از قوانين كلي پيروي مي كند. اما در هنر استثناهايي وجود دارد.

در حقيقت، هركس به شيوه اي متفاوت از ديگران به مركز وجود خود مي رسد، زيرا هركس در درون خود چيزي يكتا دارد. اين جنبه الهي و زيبايي عظيم هستي است كه هر فردي يكتا و بي همتاست.

مراقبه پلي است ميان محيط پيرامون و كانون. پلي ميان بيرون و درون. ميان ذهن و بي ذهني. ميان ماده و آگاهي.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه هفتم فروردین 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 6/1/86:

 

روز:

اگر بتواني در برابر طوفانهايي كه عشق به پا مي كند پايدار بماني، زندگي ات شروع به رشد مي كند. و با بيشتر شدن ايستادگي تو در برابر موانع و مشكلات، وقتي كه چنان عميق ريشه بدواني كه هيچ چيز نتواند تو را از ريشه درآورد- هيچ مشكلي نتواند تو را درهم بشكند و در تمام بحرانها منسجم و استوار بماني- سپاسگزار عشق خواهي شد، زيرا تنها از راه آن مشكلات بوده كه اين انسجام و استواري ايجاد شده است.

و آنگاه تو شروع به فراتر رفتن از عشق مي كني- و اين همان معناي جذابيت است. آنگاه كه تو عشق بورزي ولي عشق نتواند هيچ مشكلي براي تو ايجاد كند، جذاب مي شوي. بدن، ذهن و روحت زيبايي خيره كننده اي مي يابند. اين سه در آن هماهنگي پرجذبه به هم مي پيوندند. اما اگر از عشق دوري كني، راهي نخواهي يافت.

هرگز از عشق و مشكلاتي كه به بار مي آورد نگريز. با آنها رو در شو. مشكلها و دردسرها را بپذير اما در عين حال آرام و آسوده باقي بمان.

 

شب:

مراقبه تو را به دريا رهنمون مي كند. تو را از كوچك بودن به پهناور بودن، از ساختار محدود بدن/ ذهن به آگاهي نامحدود، از كران تا بي كران، از زمان به ابديت و از مرگ به زندگي جاودان رهنمون مي كند. تنها شرطش آن است كه پندار «‌ خود »‌ را دور اندازي و اين كار براي انسان هوشمند چندان مشكل نيست. هرقدر شخص تيزهوش باشد، راحت تر مي تواند اين پندار را دور اندازد، زيرا او مي تواند دروغين بودن «‌خود » را به عينه ببيند.

ما نمي توانيم جدا و مستقل از هستي باشيم. حتي براي يك لحظه نمي توانيم در جدايي به سر بريم. اگر نفس وارد نشود، مي ميريم. ما پيوسته در حال بده و بستان با هستي هستيم. تنفس پل ميان ما و هستي است. تنفس چيزي شبيه به ريشه ما در كل است: اگر ريشه درخت را از زمين بيرون بكشيم خواهد مرد. درخت ريشه خود، منبع تغذيه خود را از دست خواهد داد. اگر ما هم نفس نكشيم خواهيم مرد. تنفس تنها نشانه ان است كه آيا شخصي زنده است يا مرده. اگر او نفس بكشد زنده است. اگر نفس نكشد مرده. اما از آنجا كه نفس را نمي توان ديد آنرا به حساب نمي آوريم. در صورتيكه ما در هر لحظه چيزي را از هستي مي ستانيم. پس اگر به زندگي بنگريم مي توانيم به راحتي از دروغين بودن « خود »‌آگاه شويم. و همين كه تو «‌ خود » ‌را دور اندازي، تمام موانع را ازپيش پا برمي داري- به دريا مي پيوندي، با دريا يكي مي شوي. اين تجربه اوج سرمستي و رهايي است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه ششم فروردین 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 5/1/86:

 

روز:

موسيقي آنگاه ناب است كه حتي به ساز موسيقي نيز نيازي نيست. سكوت موسيقي است، موسيقي ناب. طرفداران ذن ( zen  ) مي گويند نهايت روشني، چون صداي يك دست است. اگر با دو دست كف زده شود، يك تصادم و اصطكاك به وجود مي آيد. زمانيكه با يك دست كف زده شود هيچ صدايي ايجاد نمي شود و آن سكوت، نهايت موسيقي است.

عشق نهايت موسيقي است. عشق حتي به معشوق نياز ندارد. اگر به معشوق احتياج باشد، آن عشق، يا عشق حيواني است و يا دست بالا، عشق انساني. اما وقتي كه پاي هيچ معشوقي در ميان نيست عشق، الهي است. پس مساله روابط عاشقانه مطرح نيست. حتي مساله اين نيست كه تو عاشق باشي. مساله اين است كه تو خود عشق باشي. آنگاه تو موسيقي مي شوي. آواز مي شوي. عشق، ديگر يك كيفيت نيست، يك فعاليت نيست، بلكه خود وجود توست.

و آنگاه كه عشق عين وجود تو شود، در درونت شور و نشاطي عظيم به پا مي خيزد. هيچ صدايي نيست. هيچ ساز موسيقي نيست اما تو يك موسيقي آسماني مي شوي... موسيقي اي كه ساخته نشده است... با روي آوردن به درونت بي درنگ چيزي را مي شنوي. بي درنگ سرشار از چيزي مي شوي كه قابل بيان نيست. توصيف ناپذير است. عشق نزديكترين چيز به آن است. پس به ياد داشته باش كه عشق بايد موسيقي زندگي تو شود.

 

شب:

انسان پل ميان دنياي حيوانات و دنياي خدايان است. انسان دقيقا در ميانه است. يك گذرگاه است. از اينرو انسان وجودي معين ندارد. انسان يك شدن است نه يك بودن.

از پل بگذر! به ياد داشته باش خانه ات را روي پل نسازي. پل وسيله اي براي گذر كردن. وسيله اي براي فراتر رفتن. و اين زيبايي انسان است. اشيا و حيوانات وجودي ثابت دارند و هيچ امكاني براي رشد ندارند.

فقط انسان رشد مي يابد. فقط انسان امكان ماجراجويي دارد، امكان سفر به سوي ناشناخته. بزرگترين زيبايي انسان، بزرگترين شكوه او آن است كه مي تواند از خود فراتر رود. اين كار به نظر ناممكن مي رسد. اگر در اين باره بينديشي، آنرا ناممكن مي يابي. اما اگر خيز برداري، ممكن مي شود. هر قدر بيشتر بينديشي، ناممكن تر به نظر مي رسد. كار انسانهاي شجاع است كه خيز بردارند.

مي گويند « قبل از اينكه بپري، دوبار انديشه كن. » من مي گويم «‌ اول بپر، سپس تا دلت مي خواهد انديشه كن! » اما نخست بپر!

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه پنجم فروردین 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 4/1/86:

 

روز:

راه شناخت عشق، راهي منحصر به فرد است. براي مثال اگر تو بكوشي گل سرخ را از راه ذهن بشناسي مجبور خواهي شد آنرا پرپر كني و با پرپر كردن گل، زيبايي اش را نابود خواهي ساخت. تو در مورد تركيبات شيميايي آن اطلاعاتي به دست خواهي آورد ولي لطافت شاعرانه آنرا كه تنها چيز واقعي آن بود از كف خواهي داد. روح را خواهي كشت و تنها جسد را در اختيار خواهي داشت. از اين رو اين راه، راه صحيح شناخت گل سرخ نيست.

راه صحيح، راه شاعر است. راه عاشق است. راه موسيقيدان و راه رقصنده است. اگر تو موسيقيدان باشي آواز خواهي خواند. با گلي كه در نسيم به رقص در مي آيد همراه خواهي شد. در كنار آن در سكوت خواهي نشست و خواهي كوشيد به نغمه آن گوش فرا دهي.

بلي، نغمه اي پيرامون گل وجود دارد. نغمه اي كه خاموش است اما نغمه است. شعري در گل وجود دارد. شعري كه در هيچ دفتري نوشته نشده اما وجود گل، نجواي آن، رقص آن، بازي آن با پرتو خورشيد، همگي شعر هستند. اگر تو بتواني به گل عشق بورزي خواهي توانست آن شعر، آن نغمه، آن رقصي را كه روح گل است بشناسي.

هستي را بايد از راه عشق شناخت. آنگاه خدا را خواهي شناخت. خدا چيزي نيست جز روي آوردن به هستي از راه عشق.

 

شب:

همه خدا هستند. هيچكس نمي تواند غير از اين باشد، زيرا فقط خداست كه هست. خدا همان هستي است. " بودن " ( هستي داشتن ) يعني يك خدا بودن. اما ما اين حقيقت را در ياد نداريم و از آن كاملا غافليم. بنابراين مساله اين نيست كه چگونه اين حقيقت و اين زبان فراموش شده را يه ياد بياوريم.

قرار بر اين نيست كه چيزي را بدست آوري. فقط بايد خودت را كشف كني. كشف كني  كه كيستي تا دريابي تو خدايي. و لحظه اي كه دريابي تو خدايي، كل هستي الهي مي شود. همه يك خدا مي شوند.

و چه خوش است آنگاه كه كل هستي از نگاه تو الهي شود. خدايان دور و برت را فرا مي گيرند. نشاطي فراوان بطور طبيعي از قلبت به پا مي خيزد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه چهارم فروردین 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 3/1/86:

 

روز:

خودجوش عاشق بودن، طبيعي عاشق بودن، دينداربودن است. دينداري هيچ ارتباطي با پرستش مسيح، بودا، يا... ندارد. هيچ ارتباطي با مراسم و تشريفاتي كه در كليساها، معابد و مساجد انجام مي شود ندارد. دينداري واقعي، عشق خودجوش است. عشقي كه همواره جامعه با آن مخالفت ورزيده است. ولي يك چيز را به ياد داشته باش: تا زمانيكه به عشق خودجوش دگرگون نشوي، زندگي ات بيهودگي صرف خواهد بود.

انسانها با نيرويي نهان و عظيم به دنيا مي آيند و چون گدايان مي ميرند. اين نيرو دست نخورده و واقعيت نيافته باقي مي  ماند. عشق دروازه پادشاهي خداوند است. عشق به خاطر خود عشق، چنان زيبا و لطيف، چنان ژرف و تصورناپذير است كه قله هاي رشته كوه هيماليا در مقايسه با آن هيچ است.

 

شب:

علم به ما مي گويد: شما حيوان هستيد. ما حيوان نيستيم. در حقيقت، حيوانات نيز، حيوان نيستند. ما موجوداتي الهي هستيم. دين در الهي بودن انسان و جهان هستي ريشه دارد. اگر گل نيلوفري را نزد دانشمندي ببري، خواهد گفت كه آن خاكي بيش نيست، زيرا در خاك رشد مي يابد و از خاك پديد مي آيد. اگر خاك را نزد عارفي ببري خواهد گفت: " ننگران نباش! هزاران گل نيلوفر در اين خاك نهان است، زيرا نيلوفر از خاك پديد مي آيد."

دين از بالاترين نقطه مي نگرد و بالاترين نقطه را معيار قرار مي دهد. علم از پايين ترين نقطه مي نگرد و پايين ترين نقطه را معيار قرار مي دهد. از اين لحظه نگاه تو بايد اينگونه باشد: تو الهي هستي و چنين است كل عالم.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  جمعه سوم فروردین 1386   توسط توحید   | 

 

مراقبه 2/1/86:

 

روز:

عشق بود كه نخستين جرقه خدا را زد، سپس انسانها براي بدنبال گشتن و جست و جوي گسترده او احساس انگيزه كردند. از راه عشق بود كه انسانها مراقبه را يافتند.

عشق تنها پديده اي است كه مي تواند جذبه اي عالمگير داشته باشد، زيرا عشق طبيعي است. تو مي تواني با تمام مذاهب بحث و جدل كني، اما با عشق نمي تواني.

و آنگاه كه عشق را احساس كني، به آساني فريفته مراقبه مي شوي.

عشق هرگز شكست نخورده و شكست پذير نيست.

پس از چشيدن طعم عشق، مراقبه دروازه معبد خدا را به روي تو مي گشايد.

 

شب:

انسان در ظاهر مثل قطره اي آب كوچك و محدود بنظر مي رسد. اما او تمام درياها و تمام آسمانها را در بردارد. اگر از بيرون به انسان بنگري او را بسيار خرد و كوچك مي يابي. او را گرد و غباري بيش نمي بيني. اما اگر از درون به انسان بنگري، از مركز وجود او، او را كل عالم مي يابي.

تفاوت بين علم و دين در همين موضوع است. علم از بيرون به انسان مي نگرد و هيچ چيز روحاني و معنوي در او نمي يابد. فقط فيزيولوژي، شيمي، زيست شناسي- نوع ديگري از حيوان- مي بيند. از اينرو دانشمندان همواره مي كوشند تا از راه مطالعه حيوانات از انسان دركي حاصل كنند.

علم انسان را تا حد يك موش صحرايي تنزل داده است. امروزه تنها با مطالعه موشهاي صحرايي يا سگها مي توان انسان را شناخت.

انسان را بايد با شناخت بودا، مسيح، محمد و ... شناخت. هميشه اين را به خاطر داشته باش: تو نمي تواني با شناخت پست تر برتر را بشناسي. زيرا برتر، پست تر را در خود دارد اما پست تر، برتر را در خود ندارد.

براي شناخت انسان بايد به دنياي درون او گام گذاشت. و در آن موقع هست كه مي فهمي انسان چيزي جز خدا نيست.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه دوم فروردین 1386   توسط توحید   |