تبليغاتX
مراقبه های اشو ... مع الخلق الی الحق

مراقبه های اشو ... مع الخلق الی الحق

شش جهت است این وطن، قبله در او یکی مجو ... بی وطنی است قبله گه، در عدم آشیانه کن

 

مراقبه 1/1/86:

 

روز:

اگر نتواني يك آواز و ترانه شوي، زندگي ات پوچ و بي معنا مي ماند. انسانها مي كوشندهمه چيز بشوند مگر يك آواز و ترانه. مي خواهند ثروتمند، قدرتمند و مشهور شوند، اما در راه ثروتمند شدن، در راه قدرت سياسي يافتن، در راه مشهور شدن، تمام كيفيتهايي را كه مي تواند زندگي اشان را شادمان سازد از كف مي دهند. تمام شادمانيها را از دست مي دهند و به انسانهايي جدي و سختگير تبديل مي شوند. مجبورند كه جدي و سختگير شوند، زيرا چيزهايي كه در صدد به دست آوردن هستند رقابت برانگيز است. همه آن چيزها از " خود " برخاسته و " خود " بسيار جدي است.

" خود "‌ هيچگاه چيزي را به شوخي نمي گيرد. هميشه جدي است. از اين رو انسانهاي خودمدار مي كوشند قديس شوند، ‌زيرا مقدس نمايي آسانترين راه قدرتمند شدن،‌محترم شدن و مشهور شدن بدون كنار گذاشتن جديت است.

در حقيقت، اگر تو يك قديس بزرگ شوي مي تواني بيشتر و بيشتر جدي شوي. اما تو در عين حال بيشتر و بيشتر مرده مي شوي. آيا تا به حال ديده اي كه مردگان بخندند؟ مردگان بسيار جدي هستند، بايد كه جدي باشند! زيرا قادر به خنديدن نيستند و انسانهايي كه به هنگام زنده بودن نمي خندند، مرده مي شوند.

خوش و خرم باش! تا مي تواني خوش و خرم باش. هرچه بيشتر سرزنده باش.

ديندار بودن يعني سرشار از زندگي بودن. چنان سرشار بودن كه بتواني زندگي ات را با ديگران شريك شوي. بتواني چند انسان مرده را زنده كني- و انسانهاي مرده فراواني وجود دارند كه همه عشق را و همه خنده را از كف داده اند.

 

شب:

قرنهاست كه خدا را نور مي پنداريم. اين به سبب ترس ما از تاريكي است نه اينكه خدا فقط نور باشد. خدا به همان اندازه نور است كه تاريكي است. خدا بايد هم تاريكي باشد و هم نور و گرنه تاريكي نمي تواند وجود داشته باشد. خدا بايد هم پست ترين باشد هم برترين، هم ماده هم ذهن. خدا بايد كل باشد و كل دربردارنده قطبهاي مخالف هم است. خدا نمي تواند فقط نور باشد. بدليل ترس ما از تاريكي است كه خدا را هرگز تاريك نپنداشته ايم. و روي آوردن به خدا از روي ترس، درست نيست. بايد بدون ترس با عشقي ژرف به خدا روي آوري.

اگر تو با ترس بنگري، ترست را فرا خواهي فكند. چيزهايي را خواهي ديد كه وجود ندارند و چيزهايي را كه وجود دارند نخواهي ديد. اگر نترسي، با وضوح كامل مي بيني. ترس چون دودي است كه جلوي چشمانت را مي گيرد. چون ابر است.

و خدا را تنها با وضوح مي توان ديد. وضوح مطلق و بي قيد و شرط، وضوح و نه هيچ چيز ديگر. آنگاه خدا هر دو خواهد بود- همان اندازه نور خواهد بود كه تاريكي. آنگاه خدا هم تابستان خواهد بود و هم زمستان. هم زندگي و هم مرگ. آنگاه دوگانگي از ميان مي رود و در نگاهت همه چيز يكي مي شود.

دوگانگي ما را به اسارت گفته است و تنها راه نجات ما وحدت است.

جست و جوي خدا، پروازي از يكتايي به يكتايي است.

شروع كن تاريكي را الهي بيني. شروع كن هر چيزي را الهي بيني، زيرا همه چيز الهي است، چه ما از آن آگاه باشيم چه نباشيم، چه آنرا تشخيص بدهيم چه تشخيص ندهيم. ربطي به شناخت ما ندارد- هستي الهي است. اگر ما از آن آگاه باشيم، شادمان مي شويم و اگر ناآگاه، در رنج و درد مي افتيم.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 29/12/85:

 

روز:

عشق يگانه واژه اي است كه مي تواند چيزي الهي را توصيف كند. تماس دو عاشق باهم يگانه تجربه اي است كه مي تواند درباره توصيف ناپذير، تعريف ناپذير چيزي بگويد. مي تواند دست كم اشاره اي جزيي به آن بكند و از آن شور و سرمستي كه به هنگام نيست شدن فرد در كل رخ مي دهد شمه اي بگويد. چون حالت دو دلداده است كه در يكديگر نيست مي شوند. هم آغوشي ژرف عاشقانه است. البته، آن بسيار فراتر از اينهاست، بسيار ژرف تر، با كيفيتي متفاوت تر، در سطحي بسيار متفاوت از عشقي انساني است. اما عشق انساني بيش از هرچيز ديگر به آن نزديك است. هيچ چيزي نمي تواند تا اين حد به آن نزديك شود.

 

شب:

ما ا زنور متولد مي شويم، در نور زندگي مي كنيم و در نور مي ميريم. ما از نور ساخته شده ايم. اين يكي از بزرگترين بصيرتهاي عارفان تمام دوران است.

امروزه دانشمندان نه فقط مي گويند انسان از نور ساخته شده، بلكه مي گويند همه چيز از نور، الكتريسته و از الكترون ساخته شده است. علم پس از طي راهي بس طولاني به اين حقيقت رسيده است. راه تجربي و بيروني راهي است طولاني. راه دروني راهي است آسان و كوتاه ترين راه ممكن، زيرا تو فقط بايد به درونت گام بگذاري. هيچ چيز ديگر لازم نيست. هيچ آزمايشگاه، ابزار و دستگاه پيشرفته اي لازم نيست مگر بستن چشمان و نگريستن به درون. اين همان مراقبه است: هنر نگريستن به درون.

همين كه افكارت ناپديد شوند و ذهنت كاملا ساكت و ساكن شود. نور درون را مي بيني. آن نور بر تو آشكار مي شود.

و آنگاه كه تو نور درونت را ببيني، حيران مي شوي. اكنون مي تواني آنرا در ديگران نيز ببيني. كل هستي چيزي نيست مگر درياي نور. هستي ماده نيست، انرژي ناب است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 28/12/85:

 

روز:

با اوج گرفتن تو در عشق، زندگي ات پيش از پيش پر معناتر مي شود. نغمه هاي بيشتري در قلبت نواخته مي شود. شور و سرمستي بيشتري در تو متولد مي شود و در نهايي ترين احساس عشق، آنگاه كه عشق الهي مي شود، گل نيلوفري مي شوي كه رايحه دلنواز عشق را مي پراكني. شور و سرمستي عشق را مي پراكني.

ديگر نه مرگي خواهد بود، نه زماني، نه ذهني. جزيي از ابديت مي شوي. ترس نيز وجود نخواهد داشت، زيرا وقتي كه مرگي وجود ندارد ترس چگونه مي تواند وجود داشته باشد؟ هيچ نگراني وجود نخواهد داشت، زيرا وقتي ذهني وجود ندارد، نگراني چگونه مي تواند وجود داشته باشد؟‌ آنچه وجود خواهد داشت اطمينان، ‌كامروايي و شكوفايي كامل خواهد بود.

 

شب:

نوري در درون تو مي درخشد. اين نور همواره در درون تو بوده اما تو به آن نمي نگريستي. به آن پشت كرده بودي. از اين رو در تاريكي به سر مي بردي.

تاريكي را خود ما آفريده ايم. اگر به درون بنگريم، همه چيز را نوراني خواهيم يافت. اگر به بيرون بنگريم همه چيز را تاريك خواهيم ديد. تاريكي از آن جهت است كه ما بر بيرون متمركز شده ايم و دنياي درونمان را كاملا به دست فراموشي سپرده ايم. هستي نور است و از نور ساخته شده. به همين دليل است كه تمام كتابهاي مذهبي مي گويند خدا نور است.

امروز، دانش مدرن نيز بر اين باور است كه جهان از الكتريسته و از الكترون ساخته شده. الكتريسته و الكترون اصطلاحاتي علمي هستند. نور اصطلاحي است شاعرانه تر. پس از همين لحظه تصميم بگير كه تمام تلاشت را براي نگريستن به درون به خرج دهي.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 27/12/85:

 

روز:

عاشق باش. نه عاشق شخصي معين، فقط عاشق باش. بگذار عشق كيفيت وجود تو باشد، نه فقط رابطه تو با شخصي معين، زيرا هرگاه عشق به رابطه تبديل شود، تنها يك نفر را در بر مي گيرد نه كل عالم را.

معامله اي بس خطرناك است برگزيدن يك نفر و مستثني كردن كل عالم، در جايي كه كل عالم متعلق به توست و تو متعلق به آن. كل عالم پيوسته عشقش را بر تو جاري مي سازد و پاسخ ندادن به آن بسي ناسپاسي است.عاشق خورشيد باش! عاشق ماه، ستارگان، درختان، كوهها، انسانها، حيوانها. فقط يك عاشق باش و بگذار كل، معشوق تو باشد. اين همان چيزي است كه تو را ديندار مي كند. آنگاه كه عشق تو در همه فضا گسترده شود و هيچ حد و مرزي نشناسد، آنگاه كه هيچ چيز نتواند عشق را محدود سازد، آنگاه كه عشق تو بر هيچ چيزي متمركز نيست و فقط حالتي از بودن است، آنگاه عشق عبادت است، مراقبه است. و آنگاه عشق رهايي بخش است.

 

شب:

حقيقت چيزي نيست كه بتوان به آن دست يافت. حقيقت از پيش درون ماست. ما خود حقيقت هستيم- جست و جوگر همان جست و جو شونده است. اما ما همچنان در اينجا و آنجا به دنبال حقيقت مي گرديم.

هيچگاه حقيقت را در هيچ جايي نخواهيم يافت. يگانه راه يافتن حقيقت دست برداشتن از جست و جوي آن در بيرون است و تنها راه پيدا كردن حقيقت در سكوت نشستن و به درون نگريستن است. مساله انجام دادن كاري مطرح نيست، مساله، انجام ندادن هيچ كاري است.

همين كه در حالت سكون قرار گيري و آرامش كامل يابي، حقيقت رخ مي نماياند. حقيقت هميشه در آنجا درون تو بوده است اما تو هيچگاه در آنجا نبوده اي. زماني با حقيقت رو در رو مي شوي كه تو نيز در درونت باشي.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 26/12/85:

 

روز:

تا زمانيكه به جهان عشق نورزي نمي تواني آفريننده باشي. اگر به زيبايي درختان عشق نمي ورزي چرا درختان را نقاشي مي كني؟ اگر به آواز پرندگان عشق نمي ورزي چرا آواز مي خواني؟ اگر به صداي دل انگيز بادي كه از ميان درختان مي گذرد عشق نمي ورزي چرا بايد ويولون بنوازي؟

فقط كسي كه در ژرفاي وجودش عاشق هستي است مي تواند آفريننده باشد.

پيام من اين است: آفريننده بودن، يگانه راه دينداربودن است. اگر خدا آفريننده است، پس آفريننده بودن، يگانه راه مشاركت و همراهي با خدا و خوش و خرم بودن در وجود اوست.

 

شب:

حقيقت فقط در دسترس آگاهي ناب و بي آلايش قرار مي گيرد- آگاهي اي كه چون يك كودك پاك و ساده است. آگاهي اي كه هيچ چيز نمي داند. آنگاه كه تو مي داني، آيينه ات پر غبار است- دانايي چون آيينه به خود غبار جمع مي كند. آنگاه كه تو هيچ چيز نمي داني، سرشار از شگفتي و هيبت هستي. آيينه ات صاف و شفاف است و اين آيينه صاف،‌حقيقت را باز مي تاباند.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه بیست و ششم اسفند 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 25/12/85:

 

روز:

دليل فراواني بدبختي اين است كه فقط عده بسيار اندكي از انسانها عاشق هستند. همه مي خواهند عاشق باشند. همه مي خواهند معشوق باشند. اما هيچكس هنر هشق ورزيدن را نمي آموزد. تو فقط با نيرويي نهان بدنيا مي آيي اما اين نيروي نهان بايد آشكار شود. بايد واقعيت پيدا كند. و نخستين شرط آن هشيار تر شدن است.

مردم ناآگاه اند از اين رو خواهان عشق اند. مردم خواهان عشق اند اما از آنجا ناآگاه اند، ‌هركاري انجام مي دهند در خلاف عشق است. آنان عشق را نابود مي سازند و آنگاه بدبخت مي شوند. سپس سرنوشت و خدا را مقصر مي دانند – همه چيز را مقصر مي دانند مگر خودشان را.

انسان آگاه هميشه خودش ا مقصر مي داند، زيرا از اين حقيقت آگاه است كه آرزوها و اعمالش در نقطه مقابل يكديگر قرار دارند و با يكديگر در تضادند.

شرط اساسي آگاه بودن است. هنر آگاهي است كه به هنر عشق ورزيدن و شاد بودن تبديل مي شود. اين همه دين است.

 

شب:

حقيقت چيزي آماده و دم دست نيست. حقيقت را نمي توان در آداب و سنن و كتابها يافت. حيقت را بايد جستجو كرد و همه خود بايد اين كار را بكنند. شايد من حقيقت را يافته باشم اما نمي توانم آنرا در اختيار تو قرار دهم. نه اينكه من نخواهم آنرا در اختيار تو قرار دهم، بلكه حقيقت انتقال پذير نيست.

حقيقت را نمي توان به كسي داد، هيچ راهي براي دادن حقيقت به ديگران نيست. اگر حقيقت را در اختيار كسي بگذاري، به دروغ تبديل مي شود. تو خودت بايد حقيقت را كشف كني.

ديگران مي توانند راه حقيقت را به تو نشان دهند اما تو مجبوري اين راه را به تنهاي بپيمايي. سفري است دراز و دشوار اما بسيار زيبا. هر لحظه اش سرشار از زندگي است. هر لحظه اش سرشار از شگفتي است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 24/12/85:

 

روز:

عشق را نمي توان به يك وظيفه تبديل كرد. همين كه عشق را به يك وظيفه تبديل كني، ساختگي و صوري مي شود. حتي از پوست پايين تر نمي رود. پدر به فرزند مي گويد: « مرا دوست داشته باش، زيرا من پدرت هستم. » مگر دوست داشتن دليل نياز دارد! آنان فضايي را پيرامون فرزندان ايجاد نمي كنند تا بتوانند در اين فضا بصورت خودجوش به شخص عاشق و دوستدار دگرگون شوند، بلكه مي كوشند به آن وادارشان كنند.

اگر فرزند بطور طبيعي احساس دوست داشتن نكند، احساس گناه خواهد كرد- چون او پدر و مادرش را دوست ندارد و اين كار بد است. آنگونه نيست كه بايد باشد. فرزند شروع به سرزنش مي كند و اگر مي كوشد دوست داشته باشد، فقط به دليل احساس گناه است. بنابراين مي داند كه اين كار دورويي است اما او براي ادامه حيات اين دورويي را بياموزد. اين براي او موضوع مرگ و زندگي است. سپس مجبور مي شود برادران و خواهران ، عموها و عمه ها، دايي ها و خاله ها را دوست داشته باشد. او « مجبور » است دوست داشته باشد و كاملا فراموش مي كند كه عشق مي تواند برآيند رشد طبيعي باشد. اكنون دوست داشتن به يك وظيفه و دستوري كه بايد از آن اطاعت كرد تبديل مي شود. از اينرو همچنان به انجام اين وظيفه مشغول است. او فقط اداي دوست داشتن را در مي آورد و اين روال زندگي او تا پايان عمرش مي شود.

 

شب:

دل كندن از كهنه كاري است بس دشوار. اما بايد از كهنه دل كند، زيرا تنها آنگاه تازه از راه مي رسد. پذيرفتن تازه كاري است دشوار، زيرا تازه تازگي دارد و با آن ناآشناييم. تازه براي ما عجيب و غريب است و در ژرفاي دلمان در مورد آن نگران و هراسانيم. اما بايد ياد بگيري به تازه عشق بورزي و گرنه رشد تو ممكن نخواهد شد.

رشد يافتن بمعناي شهامت دل كندن از كهنه و شهامت عشق ورزيدن به تازه است و اين تنها يكبار انجام نمي يابد، بلكه بايد آنرا هر لحظه انجام دهي، زيرا هر لحظه چيزي كهنه مي شود و چيزي تازه از راه مي رسد. هرگاه كه چنين مي شود، به تازه گوش بسپار و در برابر كهنه كاملا كر شو.

كهنه اسارت است و تازه، آزادي.

و حقيقت هميشه تازه است. خدا هميشه تازه و باطراوت است. به تازگي شبنمي زير نور خورشيد صبحگاهي.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 23/12/85:

 

روز:

قرنهاست كه امر ازدواج دست نخورده باقي مانده است، زيرا مردان « خود » زنان را كاملا از بين برده اند. البته « خود » زنان كشته نشد، بلكه به لايه هاي زيرين فرو رفت. فقط همين! همچنين در لايه هاي زيرين به كار خود ادامه مي دهد. اما زنان در خواسته هاي مربوط به خود كمي ظريف تر شده اند. از اين روست عيب جويي ها و انواع ديگر شگردهاي زنانه. زن مجبور بود اين شگردها را اختراع كند، زيرا مرد جلوي هرگونه ابراز مستقيم « خود » زن را گرفته بود. زن مجبور بود شيوه هاي غير مستقيم بيابد تا به مرد نشان دهد كه رييس واقعي كيست- و هر روز در تمام خانه ها دعوا بر سر اين است كه چه كسي رييس است. تصميم گيري در اين باره تقريبا ناممكن است، زيرا اصل قضيه بي اساس است.

اگر پاي عشق در ميان باشد، هيچكس رييس نيست. عشق است كه رييس است. هم زن و هم مرد در عشق حل مي شوند. نه مرد رييس است و نه زن. عشق مالك هر دو نفر است. اما نه مرد آماده عشق است و نه زن. هر دو مي خواهند عشق و معشوق را تصاحب كنند. از اين رو مرد قصد دارد زن را به اسباب راحتي خود تبديل كند و زن نيز چنين قصدي دارد.

زن به ابزاري براي بهره برداري جنسي و مرد به ابزاري براي بهره برداري اقتصادي تبديل شده اند.

 

شب:

با ترس زندگي نكن، زيرا قرار نيست تنبيه شوي. بدون ترس زندگي كن، زيرا تنها در اينصورت است كه مي تواني تمام و كمال زندگي كني.

ترس تو را بسته نگاه مي دارد. نمي گذارد باز باشي. با وجود ترس، پيش از آنكه كاري كوچك انجام دهي مجبوري فكر هزار و يك چيز را بكني و هرقدر بيشتر فكر كني، گيج تر مي شوي. اگر در اين جهت گام برداري كه امور را به گناه نسبت دهي، زندگي نخواهي كرد، جان خواهي كند.

فقط يك چيز را به خاطر داشته باش: يك اشتباه را بارها و بارها مرتكب نشو، زيرا اين كار حماقت است. تو بايد زندگي را كاوش كني و در اين كاوش ممكن است گاهي به بيراهه روي. اگر تو از بيراهه رفتن هراس داشته باشي، نمي تواني چيزي را كاوش كني. آنگاه كل ماجراي زندگي از هم مي پاشد، به قتل مي رسد و از بين مي رود. اين كاري است كه برخي متظاهران به دينداري انجام داده اند: دين را بسيار سخت و محزون ساخته اند. به دين چهره اي ابرو در هم كشيده داده اند.

خدا داوري است كه نبايد از او بترسي و مطمئن باش كه خدا تو را درك خواهد كرد و تو را خواهد بخشيد. در اين مورد نگران نباش!

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 22/12/85:

 

روز:

عشق بدان معناست كه تو بايد بياموزي به ديگران از براي خودشان احترام بگذاري. ديگران وسيله اي براي دست يافتن تو به اهدافت نيستند. اين عمل، تنها عمل غير اخلاقي در دنياست. در واقع تمام اعمال غير اخلاقي در اين يك چيز ساده خلاصه مي شوند: اگر ديگران را بعنوان يك وسيله بكارگيري، عمل تو غير اخلاقي است. اگر به ديگران بعنوان يك مقصود و هدف احترام بگذاري، عمل تو اخلاقي است.

و دير يا زود طرف مقابل آزادي اش را از تو خواهد خواست و تو دچار ترس خواهي شد. تو دوست داري ديگران را در بند كني، البته با زنجيرهاي زيبا، زنجيرهاي طلايي جواهرنشان. اما تو براي اينكار بايد از فردا مطمئن باشي. در غير اينصورت چه كسي مي داند؟ معشوقت ممكن است تو را ترك گويد. تو نمي داني كه لحظه آينده چه اتفاقي خواهد افتاد، بنابراين مي خواهي از لحظه آينده مطمئن شوي، ضمانت مي خواهي و اين ضمانت عشق را مي كشد.

و اينگونه است كه زن و شوهرهايي وجود دارند- كساني كه عشق را قصابي كرده اند، عشق را كشته اند. امروز ازدواج پديده اي هميشگي است، چون گلي پلاستيكي است. گل واقعي ناگزير از نابود شدن است. بادي قوي مي وزد و گلبرگهاي آن را مي پراكند. بايد پذيرفت كه زندگي سيلي دايمي است.

عشق طوفان برپا مي كند، اما اگر تو يكپارچه، استوار، هشيار و آگاه بماني، آنگاه اين طوفانها بسيار مفيد مي شوند. تو را توانگر مي سازند.

 

شب:

از تمام آن چيزهايي را فكرشان را مي كني و ميل و آرزويشان را در سر داري و از تمام آن چيزهايي كه تصورشان مي كني و خوابشان را مي بيني آگاه و آگاه تر شو. به ياد داشته باش كه تو بايد از هر چيز آگاه باشي. وقتي كه راه مي روي از آن آگاه باش. وقتي كه غذا مي خوري از آن آگاه باش. وقتي كه فكر مي كني، ببين كه در ذهنت چه افكاري مي آيند و مي روند. روزي كه اين مهارت را بياموزي حيران خواهي شد. حتي موقعي كه در خوابي، آگاه خواهي بود. روياهايت را تماشا خواهي كرد. خواهي دانست كه چه روياهايي در حال گذر هستند و خواهي دانست كه آنها رويا هستند.

روزي كه بتواني روياهايت را تماشا كني، روز بزرگي است . از آن لحظه به بعد تو موجودي جديد مي شوي. وارد دنياي واقعيت مي شوي.

با تماشا كردن روياها، افكار و آرزوها، به تدريج يك تماشاگر محض مي شوي. هويت تو را آنچه كه تماشا مي كني تعيين نمي كند. تو شاهد مي شوي و اين شاهد بودن، همان واقعيت نهايي است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 21/12/85:

 

روز:

عشق نيازمند بيشترين شهامت است، چون كه شرط اساسي وارد شدن به دنياي عشق،‌ نيست كردن «‌خود » است. ما همچون ديگر چيزها به  «‌ خود »‌ چسبيده ايم و حاضريم به خاطر آن بميريم. اما حاضر نيستيم آنرا فدا كنيم، زيرا « خود »‌ ما را تعريف مي كند و به ما هويت مي دهد. « خود »‌ به ما هستي مستقل مي بخشد و باعث مي شود احساس مهم بودن بكنيم. اما از آنجا كه « خود »‌اساسا پديده اي دروغين است، تمام اين احساسات ريشه در دروغ دارند. از اينرو همواره در ژرفاي وجودمان مي دانيم ولي در عين حال نمي دانيم. ما از آن آگاهيم ولي در عين حال نمي خواهيم از آن آگاه باشيم. ما از آن آگاهيم ولي در عين حال به آن  بي توجه ايم. اين وضعيت دشواري است كه انسان گرفتار آن است. به عشق پيوستن، يعني از اين دام گسستن. يعني دور انداختن كذب و بدل. يعني نيست بودن، چيزي نبودن. اما از اين چيزي نبودن چيزهاي بسيار با ارزش بر مي خيزد و زندگي به بزم شادي تبديل مي شود.

 

شب:

يك شخص مراقبه گر، ‌ناگزير از حساس تر بودن، ‌تيزهوش تر بودن‌، خلاق تربودن، عاشق تربودن و دلسوزتر بودن است. اين ويژگيها خود بخود در او رشد مي يابند.

راز فقط در يك چيز است: ‌بياموز كه ذهن را متوقف كني. همين كه دريابي چگونه  ذهن را متوقف كني، صاحب اختيار آن مي شوي و آنگاه ذهن به ابزاري مفيد تبديل مي شود. آنگاه تنها زماني ذهنت را بكار مي گيري كه به آن نياز داري. و هرگاه به آن نياز نداشته باشي، مي تواني كنارش بگذاري.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 20/12/85:

 

روز:

انسان قرنها از دست عشق به ديرها، كوه ها و دشتها گريخته است تا از همه فرصتهاي شكوفايي عشق دور باشد. انسان از ترس عشق به خلوت غارها پناه برده است. نكته در اينجاست: عشق آشفتگي زيادي ايجاد مي كند. زندگي بدون عشق با برخي راحتي ها همراه است اما اين آرامش و راحتي سرد و بي روح است. بلي، در زندگي بدون عشق سكوت هست اما اين سكوت، سكوتي گورستاني است كه هيچ نغمه اي در آن نيست. كاملا بي ارزش است.

تو بايد به عشق دگرگون شوي و اين با گريز امكانپذير نيست. تو بايد همه آشفتگي عشق را به جان بخري و در عين حال هشيار، مراقب و آگاه باقي بماني تا آشفتگي فقط در محيط پيرامون تو وجود داشته باشد و هيچگاه نتواند به مركز وجودت برسد و مركز وجودت همچنان آرام بماند.

تو بايد عشق را بپذيري و در عين حال از آن آشفته نشوي. عشق با خود دردسرهايي بسيار مي آورد اما اين دردسرها مفيدند، زيرا در زندگي تو كشمكش ايجاد مي كنند و آنگاه كه تو به اين كشمكشها پاسخ دهي رشد مي يابي.

قبل ا زهر چيز تو بايد « خود » را كنار بگذاري و از اينجاست كه كشمكش آغاز مي شود: « خود » به تو مي آويزد و تو به آن. « خود » قصد دارد بر همه چيز مسلط شود- اما بر عشق نمي توان تسلط جست.

اگر تو پايبند « خود » شوي، عشق از بين مي رود. اگر دست از « خود » برداري، ‌فقط در اينصورت است كه عشق مي تواند شكوفا شود. اين نخستين كشمكش است و بعد از آن كشمكشهايي جديد يكي بعد از ديگر از راه مي رسند.

 

شب:

كل هستي را انرژي اي فرا گرفته است كه ا زتو محافظت مي كند و مراقب توست. اين انرژي هميشه در دسترس است اما اگر تو از آن بي بهره هستي، ‌فقط خودت مقصري.

اگر تو درهايت را بسته نگاه داري ممكن است با وجود درخشش خورشيد در آسمان،‌در تاريكي به سر بري. حتي اگر خورشيد در آسمان باشد و درهاي تو باز باشند، ممكن است چشمانت را بسته  نگاه داري و باز در تاريكي بماني.

در مورد خداوند نيز اينگونه است:‌عشق خداوند همواره جاري است اما فلب هاي ما به روي آن بسته اند.

قلبت را در اختيار خداوند بگذار تا بتواني دريافت داري. تا بتواني همراه با كل به تپش در آيي،‌هماهنگ با كل. آنگاه خير و بركتي عظيم نصيب تو مي شود.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه بیستم اسفند 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 19/12/85:

 

روز:

عشق و عبادت دو چهره يك انرژي واحدند. عشق زميني است و عبادت غير زميني اما تجربه هردو يكي است. عشق داراي محدوديت است. محدوده آن از شخصي به شخص ديگر است.  عبادت نامحدود است. خطاب آن از شخص به هستي است. و فقط در آغاز،‌ خطاب عبادت از شخص به هستي است، زيرا وقتي تو با هستي ارتباط داري شخصيت تو محو مي شود. چون قطره اي مي شوي كه به دريا پيوسته است. ديگر نمي تواني يك قطره باقي بماني. ناگزيري از محدوديتها فراتر روي و به دريا تبديل شوي. چيزي را از دست نمي دهي. همه چيز را به دست مي آوري اما هويت كهنه ات از بين مي رود.

اما مشكل اينجاست كه فقط عده اندكي از مردم مي دانند كه عشق چيست- در مورد عبادت چه مي توان گفت؟ عده بسيار اندك از مردم طعم عشق را چشيده اند، زيرا قبل از آنكه بتواني طعم عشق را بچشي،‌پيش شرطهاي فراواني را بايد تحقق بخشي. اگر ذهن تو سرشار از نگرشهاي ضد عشق باشد، غير ممكن است عشقي وجود داشته باشد. عشق نمي تواند در كنار حسادت، مال پرستي، « خود »،‌نفرت يا خشم وجود داشته باشد. اينها همگي پديده هاي ضد عشق هستند كه كوچكترين امكان عشق را از بين مي برند.

مردم به كليساها و مساجد و ...مي روند اما عبادتشان دروغين است. عبادت، نهايت شكوفايي عشق است. رايحه دلنواز عشق است. كسي كه عشق را ژرف و كامل شناخته، كسي كه موفق شده است « خود »، حسادت، مال پرستي و تمام چيزهاي مهمل را دور اندازد، به شكلي طبيعي بسوي عبادت گام برخواهد داشت. اگر عشق ورزيدن به يك شخص تا اين حد زيباست،‌عشق ورزيدن به كل هستي چقدر زيباتر خواهد بود. و اين همان عبادت است.

 

شب:

پيش از آنكه شادماني رخ بنمايد، تو بايد چون يك صخره يك پارچه شده باشي. انسانها چون شن هستند، هزاران تكه كوچك و درهم بر هم. انسانها يكي نيستند. و شادماني فقط زماني رخ مي نمايد كه تو يكي شده باشي و گرنه شلوغي درون تو همچنان سر و صدا،‌كشمكش، تنش و نگراني ايجاد خواهد كرد. لازم است همه اين ازدحام به چيزي واحد تبديل شود. زماني كه اين يكپارچگي اتفاق افتد. پيامد آن،‌شادماني رخ مي نماياند.

شادماني پيامد يكپارچه شدن درون و صخره مظهر يكپارچگي است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  جمعه هجدهم اسفند 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 18/12/85:

 

روز:

خدا فقط يك زبان را مي فهمد، زبان عشق را. اگر تو به هستي او عشق بورزي، هرچه را كه لازم است به او بگويي مي گويي و آنگاه ديگر لازم نيست در سر زماني معين، با انجام فرايضي مشخص خدا را عبادت كني.

دينداري، فقط انجام فرايض نيست و هرگاه به رسم و آيين تبديل شود مي ميرد. دينداري عشق است. زنده، پرتپش، پرضربان. پس به هستي عشق بورز. خداي آشكار و پنهان از عشق تو آگاه خواهد بود، زيرا كه پنهان درست در پشت آشكار قرار دارد. هرچه كه براي آشكار انجام دهي به پنهان مي رسد.

مي بيني كه مردم به اصطلاح ديندار چه مي كنند؟ خدا را عبادت مي كنند ولي همچنان پيروان يك دين، پيروان اديان ديگر را مي كشند و پيروان اديان ديگر، پيروان اديان ديگر را. آنان خدا را عبادت مي كنند و همچنان افراد زنده را مي كشند. همچنان آنچه را كه خدا آفريده است مي كشند و از بين مي برند و در عين حال مي گويند خدا آفريننده است! اينگونه بنظر مي رسد كه آنان فقط واژه هايي را تكرار مي كنند كه معنايش را نمي دانند. اگر خدا آفريننده است پس نابود كردن عملي است بر خلاف آفرييندگي او. بنابراين،‌تنها راه مشاركت با خدا آفريينده بودن است.

تا آنجا كه مي تواني بيافرين. آفريننده باش. با عشق خود چيزي را به هستي ببخش. زندگي را از آنچه يافته اي كمي بهتر ساز. آنگاه كه دنيا را ترك مي كني، آنرا كمي بهتر از آنچه يافته اي ترك كن تا درست و شايسته زندگي كرده باشي. آنگاه،‌پاداشي بزرگ در انتظارت خواهد بود.

 

شب:

زندگي ماجرايي است الهي. زندگي ماجراي زندگي من نيست، ماجراي زندگي خداست. ما فقط صفحات، بندها و نقطه هاي ماجراي زندگي هستيم.

هستي يك همنوازي ( اركستر ) بزرگ است و ما نت ها و آلات موسيقي كوچك آن هستيم. ما مي توانيم هماهنگ با كل بنوازيم- كه شادي آفرين است يا مي توانيم ساز مخالف كل را بنوازيم- كه بدبختي آفرين است. به همين سادگي! پس هرگاه احساس بدبختي كردي به يادآور كه تو آگاهانه يا نا آگاه كاري مخالف كل انجام مي دهي. آن عمل را اصلاح كن. هيچكس غير از تو مسوول نيست. مسوليت كامل را به عهده گير. هرگاه احساس شادماني كردي،‌ از آن لحظه درسهايي بياموز. احتمالا تو با كل هماهنگ بوده اي كه احساس شادماني به تو دست داده است. پس به ياد بسپار كه چنين چيزي چگونه اتفاق افتاد و اين نوع ارتباط  را بارها  و بارها تكرار كن تا بيشتر اتفاق افتد و ژرف تر شود.

شادماني و غم معلماني بزرگ اند. اگر ما بتوانيم بر اين دو معلم بنگريم و از آنها درسهايي بياموزيم، ديگر به هيچ كتاب آسماني نيازي نخواهيم داشت.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 17/12/85:

 

روز:

بدن با تنفس زنده است و اگر تنفس متوقف شود بدن مي ميرد. روح با عشق زنده است اما بيشتر مردم روح ندارند، زيرا هيچگاه عشق نمي ورزند. فقط خيال مي كنند كه روح دارند، ولي ندارند. البته آنان در نهان داراي روح هستند. اگر شروع به عشق ورزيدن كنند، اين نيروي نهان آشكار خواهد شد.

عشق، روح نهان تو را آشكار مي سازد. و عشق بزرگترين معجزه، بزرگترين جادو و بزرگترين راز زندگي است. هيچ چيز برتري از عشق وجود ندارد.

واژه عشق مفهوم عادي ندارد. منظور همان رابطه عاشقانه با كل است. دوست داشتن همه چيز، حتي چيزهايي كه معمولا بي جان پنداشته مي شوند.

بودا با يك صندلي چنان رفتار مي كند كه گويي جان دارد. مساله اين نيست كه آيا جان دارد يا بي جان. مساله اين است كه بودا نمي تواند بدون عشق باشد، بنابراين هركاري را انجام مي دهد در ان عشق هست.

 

شب:

با صعود به اوج، به خدا مي رسي، زيرا خدا تنها اوج و فراز راستين است. تمام چيزهاي ديگر فرودند. هرگاه تلاش كني به خدا برسي، عروج مي كني و معجزه اينجاست كه وقتي تو بسوي خدا عروج كني، خدا نيز بسوي تو نزول مي كند. ملاقات در جايي ميان راه رخ مي دهد- اين مسير يك طرفه نيست. فقط جستجو گر نيست كه بسوي خدا حركت مي كند، بلكه به محض اينكه جستجوگر حركت خود را آغاز مي كند، خدا نيز حركتش را آغاز مي كند. امري است كه بطور همزمان رخ مي دهد. در واقع يك فرايند است كه داراي دو قطب است:‌ جستجوگر و جست و جو شونده. پديده اي واحد است. اما تا وقتي كه تو عروج بسوي خدا را آغاز نكني، خدا نمي تواند بسوي تو نزول كند. مردم بگونه اي زندگي خود را مي گذرانند كه گويي اين جهان خاكي همه چيز است. گويي هيچ چيز برتري امكان پذير نيست، در حاليكه امكاناتي عظيم وجود دارد. انسان با نيرويي نهان و عظيم بدنيا مي آيد. نهايت اوج هر انساني به خدا رسيدن است. تنها انسان نيست كه به جست و جوي خدا مي پردازد. اگر اين جريان يك طرفه مي بود نمي توانست زيبا باشد. از جانب يك طرف با سردي روبرو مي شد. اما چنين نيست. اين رابطه دو طرفه و يك عشق بازي پرشور است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 16/12/85:

 

روز:

زندگي ميليونها نفر از مردم در پايين تر از مركز- يعني غريزه جنسي- - مي گذرد. از اين رو كار رهرو از مركز غريزه جنسي آغاز مي شود، زيرا در آنجا انرژي است. من غريزه جنسي را محكوم نمي كنم، زيرا انرژي است. ما فقط بايد اين انرژي را بالاتر برانيم. و اين انرژي تنها زماني مي تواند به بالا رانده شود كه به آن احترامي شايسته بگذاري، با آن مهربان باشي و دوستانه رفتار كني.

برخي مذاهب نگاهي خصومت آميز به انرژي جنسي دارند. و اگر تو با انرژي جنسي دشمني بورزي، تمامي راههاي رشد روحي را به روي خود مي بندي، زيرا ارتباطت را با منبع انرژي خود قطع مي كني. ريشه تو از ته كنده مي شود. به همين دليل است كه قديسان مرده و بي روح به نظر مي آيند. آنان شور و حال نائل شدگان را ندارند. بار احساس گناه بر وجودشان سنگيني مي كند، زيرا هرچه را سركوب كرده اند هنوز باقي است.

با سركوب كردن انرژي جنسي نمي توان از آن خلاصي يافت. تنها راه خلاص شدن از انرژي جنسي، راندن آن از سطوح پايين تر به سطحي بالاتر است. و تو هرقدر بالاتر روي، شادمان تر مي شوي. احساس شادي بيشتري مي كني، صلح و صفايي بيشتر، سكوت و آسايشي بيشتر، تمركزي بيشتر. بدون هيچ دليلي، خوش و خرم مي شوي.

 

شب:

شهامت داشتن و شادمان بودن دو كيفيتي هستند كه زمينه را براي نزول خداوند در تو فراهم مي كنند. تو بايد شهامت پيشه كني، زيرا خدا ناشناخته است. آنگاه كه تو خداي واقعي را بشناسي، او را از هرچه كه درباره اش شنيده اي متفاوت خواهي يافت. حيران خواهي شد. هرچه كه درباره خدا شنيده بودي خيالاتي بيش نبوده اند. هيچ شيوه اي براي توصيف خدا وجود ندارد. خدا تعريف ناكردني و توصيف ناپذير است. خدا بسيار ناشناخته است. حتي كساني كه او را تجربه كرده ند نمي توانند تجربه اشان را براي ديگران بازگو كنند. با معرفت او كر و لال مي شوند.

عارف كسي است كه با معرفت خدا كر و لال مي شود. كسي است كه وقتي با حقيقت خدا رو در رو مي شود تنها مي گويد خدا راز آلود است، خدا يك راز است- كه در واقع چيزي در مورد او نمي گويد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 15/12/85:

 

روز:

هركس بذر تبديل شدن به گل زيباي عشق، گل نيلوفر، را در خود نهان دارد. اما فقط عده اندكي از مردم اين بذر را شكوفا ساخته اند به اين دليل ساده كه عده اندكي از مردم هشيارند. اغلب مردم، تواناي تشخيص ندارند.

ببين كه چه چيزهاي زيادي به جاي عشق قالب مي شود! اگر اين چيزها عشق هستند نبايد بدبختي بيافرينند- اين را معيار قرار بده. اگر آنها بدبختي مي آفرييند عشق نيستند. پس از شرشان خلاص شو. عشق هميشه شادماني مي آفريند، هرگز بدبختي به بار نيم آورد- اين را همواره به ياد داشته باش. حتي براي يك لحظه فراموشش نكن.

 اما مردم بسياراحمق اند. به جاي دور انداختن چيزهاي زشتي كه لباس عشق بر تن پوشانده اند، آماده اند تا خود عشق را دور بيندازند. اين همان كاري است كه راهبان و راهبه ها به مدت هزاران سال انجام داده اند. آنان همواره حاضر بودند عشق را دور اندازند، اما هيچگاه مايل نبودند حسادت، مال پرستي، سلطه گري و « خود » را دور اندازند. «‌خود »‌ را حفظ كردند و عشق را دور انداختند. ترك دنيا كردند، به اين دليل كه دنيا فرصتهايي براي عشق ورزيدن در برابرشان قرار مي داد.

تاريخ زندگي انسان تاكنون چنان سرشار از حماقت بوده كه آيندگان به ما خواهند خنديد. فرزندان ما باور نخواهند كرد كه پيشينيان شان همواره آماده بودند چيزهاي واقعي را به جاي چيزهاي غير واقعي دور اندازند ، اما هيچگاه حاضر نبودند از چيزهاي غيرواقعي دست بكشند.

 

شب:

زندگي از آن شجاعان است. بزدلان، فقط زنده اند. بزدل همواره در شك و ترديد است و تا بيايد تصميم بگيرد، فرصت از دست رفته است. شخص ترسو به زندگي فقط فكر مي كند اما هيچگاه زندگي نمي كند. به عشق فكر مي كند اما هيچگاه عشق نمي ورزد. و دنيا پر است از افراد ترسو. ترس بزدل از يك چيز است، ترس از ناشناخته. او از ترس، خود را در پشت شناخته و آشنا محصور مي كند.

آغاز شهامت زماني است كه پا را فراتر از ديوار شناخته بگذاري. اين كار پر خطر است، بسيار پر خطر. اما تو هرقدر بيشتر خطر ناشناخته را به جان بخري، يك پارچه تر مي شوي. فقط در خطرهاي بزرگ است كه روح متولد مي شود. در غير اينصورت تو فقط يك جسم باقي مي ماني.

ازنظر بيشتر انسانها روح تنها يك احتمال است نه يك واقعيت. تنها عده اندكي از انسانهاي شجاع از روح سرشار بوده اند.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 14/12/85:

 

روز:

انسان بدون عشق يك عروسك بي جان است. انسان بدون عشق نه فقط زنده واقعي نيست، بلكه هنوز متولد نشده است. جسمش خارج از رحم مادرش قرار دارد اما روحش هنوز در محيط رحمي به سر مي برد. انسان بدون عشق به روي باد و باران، به روي خورشيد و به روي همه چيز بسته است. او همواره در ترس و وحشت به سر مي برد.

اگر تو بسته بماني، انرژي به درون خودت حركت مي كند و تماسش را با كل از دست مي دهد. و هرگاه تو تماست را با كل قطع كني، شروع به خلق بدبختي مي كني. از جريان باز مي ماني. مي ميري. از ريشه كنده مي شوي. ديگر رودخانه نيستي. يك مرداب گنديده كوچك مي شوي. ترس فقط مي تواند مرگ بيافريند. ترس هيچ منبع زندگي بخشي ندارد.

اما اگر تو باز باشي- تمام در و پنجره هايت باز باشند- همين انرژي به عشق تبديل مي شود. همين انرژي است كه وقتي به حركت و به جريان مي افتد... همان آب مرداب گنديده وقتي به رودخانه مي پيوندد، خالص و زلال مي شود. حركت رودخانه در مسير پيوستن به درياست. مسيرش رو به سوي نابودي است، زيرا به سوي، بزرگتر، برتر و بي كران روان است. با عشق زندگي كن! هرگز با ترس مزي. اگر تو با عشق زندگي كني، زندگي جاودان و رايحه دلنواز بودا، مسيح، محمد ( ص ) و همه شعري را كه از چنين قلبهاي عاشقي جاري است، همه خير و بركت و همه زيبايي را خواهي شناخت. آنگاه نه تنها خودت شادمان مي شوي، بلكه خير و بركتي براي كل هستي مي شوي.

 

شب:

بزرگترين شهامت زندگي تقليد از ديگران نيست، بلكه گذراندن زندگي خود است به هر قيمتي. حتي اگر با گذراندن زندگي خود، زندگي از كف برود باز هم ارزشش را دارد، زيرا آنگاه روح متولد مي شود. آنگاه كه شخص براي جان دادن در راه چيزي آماده است، در اين فدا شدن، دوباره متولد مي شود. تولدي دردناك است كه لازمه اش شجاعت و شهامت است.

زندگي خود را بگذران بدون اينكه اخلاق گرايان، پاك دينان ، موعظه گران و انسانهاي احمق كه تو را پند و اندرز مي دهند، آسايش تو را بر هم بزنند. زندگي خود را بگذران. حتي اگر بر خطا باشي، گذراندن زندگي خود بهتر از آن است كه با تقليد از ديگران بر حق باشي، زيرا انساني كه با تقليد از ديگران بر حق است بر خطاست، دير يا زود از خطاي خود درسي خواهد آموخت. آن خطا به رشد او خواهد انجاميد. از آن خطا سود خواد برد.

تنها كساني مي آموزند كه آماده ارتكاب خطا هستند و تنها راه ارتكاب خطا، گوش نكردن به ديگران است- برو و كار خودت را انجام بده!

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 13/12/85:

 

روز:

عشق بيشتر همچون رايحه است تا يك گل. گل داراي شكل است و هر شكلي محدوديت  آفرين است. اما عشق نامحدود است. بنابراين عشق نمي تواند هيچ شكلي به خود بگيرد. ما از روي ناآگاهي مي كوشيم به عشق، شكل، رنگ و ويژگي معين و محدود ببخشيم. مي كوشيم چارچوبهايي تعيين كنيم، ديوارهايي بكشيم. و هرقدر در اين كار موفق تر شويم، عشق ناپديد تر خواهد شد. خواهد مرد.

عشق بايد پرنده اي باشد كه بالهايش را در آسمان گشوده است- تو نمي تواني پرنده را در قفس كني. حتي اگر قفسي طلايي بسازي او را خواهي كشت. پرنده در قفس و پرنده در آسمان يكي نيستند. آنها شبيه هم بنظر مي آيند اما پرنده اي كه در آسمان بالش را گشوده و در مسير باد و در ميان ابرها پرواز مي كند آزاد است و به سبب اين آزادي، شادمان. پرنده در قفس فقط شكلش با آن پرنده يكي است اما او هيچ آسمان، هيچ آزادي و هيچ شادماني ندارد.

عشق پرنده است و عاشق آزادي. نيازمند همه آسمان است تا ببالد. پس به ياد داشته باش كه هرگز عشقي را در قفس نكن. هرگز آن را اسير نكن. هرگز به آن محدوديت،شكل و شمايل، نام و نشان و عنوان نبخش- هرگز.

بگذار عشق يك رايحه باقي بماند، ناديدني. آنگاه عشق مي تواند تو را روي بالهايش تا بي نهايت ببرد.

 

شب:

شادماني فقط از آن كساني است كه شجاع، پر دل و جرات و دليرند،‌زيرا شادماني تنها زماني رخ مي دهد كه تو از شناخته فراتر روي و بسوي ناشناخته گام برداري. هرگاه خود را به شناخته محدود كني، زندگي ات روزمره و يكنواخت مي شود. فقط روي يك خط و يك مدار حركت مي كني و اندك اندك  تمام حساسيتهاي تو، تمام گيرنده هاي تو كند مي شوند.

بدينگونه مردم سخت و انعطاف پذير مي شوند. كور مي شوند. كر مي شوند. كند ذهن مي شوند، زيرا هيچ چيزي براي ديدن و شنيدن، هيچ چيزي براي چشيدن و هيچ چيزي براي احساس كردن ندارند. همه چيز را قبلا تجربه كرده اند. همه چيز تكراري است. چنين زندگي چگونه مي تواند قرين شادماني باشد؟ چنين زندگي اي طعمي يكنوخت دارد- طعم بدبختي. طعم ناراحتي،‌ناراحتي عميق.

اما اگر تو شهامت اين را دشته باشي كه همواره از شناخته به ناشناخته، از آشنا به ناآشنا گام برداري... اين كار پرخطر است، زيرا آشنا امن و امان است. اما چه كسي مي داند كه اگر تو قدم در ناشناخته، در جاي نامعلوم بگذاري چه بر سرت خواهد آمد؟ تو قايق كوچكت را بر مي داري و به دل درياي ناآشنا مي زني.

كسي مي داند كه آيا دوباره به ساحل قديمي و آشنا قدم خواهي گذاشت يا خير؟ چه كسي مي تواند اين را تضمين كند؟ هيچ تضميني وجود ندارد. اما تا زمانيكه خود را براي زندگي در چنين وضعيت خطرناكي آماده نكني شادمان نخواهي شد. پس دل به دريا بزن- زيرا زندگي هيچ راهي را غير از اين نمي شناسد. بايد در خطر زيست.

براي يك رهرو،‌شهامت بزرگترين پرهيزگاري است و آنگاه شادماني رخ مي نمايد. اگر خود را براي زندگي در خطر آماده كني، گلهاي فراوان شادماني شكوفا خواهند شد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 12/12/85:

 

روز:

عشق فراگير، دوست داشتن همه چيز است. در اين عشق هيچ چيز استثنا نيست. همه چيز در برگرفته مي شود. يادت باشد من نمي گويم عشق كامل- اين دو با يكديگر بسيار متفاوتند. قرنها به ما آموخته اند كه چگونه عشقمان را كامل كنيم اما هيچگاه موفق به اين كار نشده ايم، زيرا كل اين قضيه بي اساس است. عشق را نمي توان كامل كرد. كامل كردن عشق مترادف است با كشتن آن. و عشق را نمي توان كشت، زيرا عشق زندگي است، جاودانگي و ابديت است. عشق مرگي را نمي شناسد. عشق تنها پديده در زندگي بشر است كه برتر از مرگ است.

اما عشق فراگير پديده اي متفاوت از عشق كامل است. عشق كامل، شرط و شروطي در پشت خود نهان دارد كه بايد آنها را تحقق بخشيد. تو مجبوري طبق الگويي ويژه پيش بروي. بايدها و نبايدهاي بسياري مطرح اند، امر و نهي هاي بسيار. مجبوري كم كم كيفيت معيني از كامل بودن را پرورش دهي. اما عشق فراگير هيچ شرط و شروطي ندارد. تنها چيز لازم اين است در هر لحظه هر كاري را كه انجام مي دهي، آنرا با تمام وجود انجام دهي. از آن دست بر نداري. منظور من ار واژه فراگير همين است: از عشق ورزيدن دست بر ندار.

 

شب:

انسان شادمان قادر نيست كاري نادرست انجام دهد- نه در مورد خودش نه در مورد ديگران. در او توانايي انجام كارهاي نادرست اصلا وجود ندارد. اما انسان غمگين، ناگزير از انجام كارهاي نادرست است. او ممكن است گمان كند در حال انجام كارهاي خوب است اما هرگز نخواهد توانست كارهاي خوب انجام دهد. اگرچه او قصد انجام كارهاي خوب را دارد نتيجه، هيچگاه خوب از آب در نخواهد آمد. ممكن است گمان كند به مردم عشق مي ورزد اما او در لباس عشق بر مردم سوار مي شود. ممكن است گمان كند خدمتگزاري بزرگ براي مردم است اما او سياست پيشه اي بيش نيست. به بهانه خدمتگزاري قصد سوار شدن بر مردم را خواهد داشت. انسان غمگين از انجام كارهاي خوب ناتوان است. از اين رو مي توان پرهيزگاري را تنها يك چيز دانست: شادماني. و گناه را مي توان تنها يك چيز دانست: غمگيني. غمگيني گناه است و شادماني، پرهيزگاري.

تنها پيام من به رهروان اين است: خندان باشيد. شادمان باشيد. به رقص درآييد. به آواز درآييد تا آنگاه هركاري انجام مي دهيد درست و صواب باشد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه دوازدهم اسفند 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 11/12/85:

 

روز:

يكي از اساسي ترين پندارهاي نادرست نسل بشر اين است كه همه گمان مي كنند مي دانند عشق چيست و هيچكس به كاوش عشق نمي پردازد. همه گمان مي كنند مي دانند عشق چيست و هيچكس لزومي به چشيدن طعم عشق نمي بيند. چنين است كه عشق از جهان رخت بربسته. عاشقاني وجود دارند تهي از عشق. پدر و مادرها به عشق ورزيدن به فرزندانشان وانمود مي كنند. فرزندان به عشق ورزيدن به پدر و مادرها وانمود مي كنند- وانمود و فقط وانمود. اينگونه نيست كه آنان اين كار را آگاهانه انجام دهند. ممكن است از آن كاملا ناآگاه باشند.

بايد از همان آغاز به همه گفته شود كه عشق بزرگترين هنر زندگي است ... تو نبايد از كنار عشق ساده بگذري. بايد عشق را بكاوي و تا ژرفاي آن رخنه كني. بايد هنر عشق ورزيدن را بياموزي. عشق يك هنر است... عشق نه استعدادي ويژه، بلكه نيرويي نهان است. از اين رو ممكن است كه كل بشريت سرانجام روزي بتواند به اوج عشق برسد. و در چنين روزي است كه بشر براستي متولد مي شود. ما هنوز در دوراني پيش از اين رويداد واقعي نهايي به سر مي بريم. اين رويداد هنوز رخ نداده است.

 

شب:

هر چيزي كه به تو شادماني مي بخشد غذاي روح توست. فقط بدن تو نيست كه گرسنگي مي كشد، روحت بيشتر گرسنه است. هشيار باش! تا مي تواني شادماني را برگزين. از بدبختي و غم دوري كن. هيچگاه با بدبختي اي كه گاهي به سراغ تو مي آيد همگام نشو. بدبختي ناگزير است به سراغ تو آيد. درست چون ابرهايي كه روزي آسمان را فرا مي گيرند و روز بعد خورشيد هويدا مي شود. به ابرها بنگر. به خورشيد بنگر و به ياد داشته باش كه تو از اين دو جدا هستي.

لحظات تاريك و لحظات نور از راه مي رسند. ما در چرخه اي از روز و شب، تولد و مرگ، تابستان و زمستان در حركتيم. اما اگر به ياد داشته باشيم كه ما هيچكدام از آنها نيستيم، آنگاه شادماني پديد مي آيد و با خود  و با هستي در صلح و صفا قرار مي گيريم. اين همگوني و يكي بودن، اين هماهنگي. شادماني است.

و آنگاه كه تو شاد بودن را آموخته باشي، روحت شروع به رشد مي كند و گرنه روحت يك بذر باقي مي ماند و هرگز به درخت تبديل نمي شود. و تا زمانيكه بذر تبديل به درخت نشود و درخت ميوه ندهد،‌ زندگي بيهودگي است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه دهم اسفند 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 10/12/85:

 

روز:

پيامن من عشق است. پيامي ساده كه هيچ پيچيدگي ندارد. هيچ آيين و تشريفات، اصول اعتقادي و هيچ نظريه فلسفي ندارد. مساله اين نيست كه عاشق چه كسي باشي يا اينكه عشقت را نثار چه كسي كني. مساله اين است كه تو بيست و چهار ساعت شبانه روز عاشق باشي، درست همانگونه كه نفس مي كشي.

عشق نيز چون نفس كشيدن به موضوع و مخاطب نيازي ندارد. تو گاهي در كنار دوستي نفس مي كشي، گاهي زير سايه يك درخت و گاهي درون يك استخر. عشق ورزيدنت نيز بايد اينگونه باشد. عشق بايد دروني ترين هسته نفس كشيدن باشد. بايد چون نفس كشيدن طبيعي باشد. در حقيقت، عشق همان ارتباطي را با روح دارد كه نفس كشيدن با بدن.

 

شب:

انسان آنگونه كه در ظاهر بنظر مي رسد كوچك نيست. او همه آسمان و دريا را درون خود دارد. بلي، انسان در ظاهر چون قطره اي كوچك است اما ظاهر انسان فريبنده است. و علم همچنان فقط به ظاهر مي پردازد، به آن قطره كوچك.

كساني كه به ژرفاي خودآگاهي انسان رخنه كرده اند، هرقدر عميق تر رفته اند از پهناوري او حيران شده اند. آنگاه كه به هسته وجود انسان برسي، او را كل جهان مي يابي و اين همان معرفت خداست.

مراقبه كن و هرچه ژرف تر به درون برو. همه چيز در درون نهان است تو فقط بايد آشكار كني.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه دهم اسفند 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 9/12/85:

 

روز:

مراقبه حالتي از بي ذهني است. نه در كانون ذهن است نه در پيرامون آن. اصلا در ذهن نيست. تماشا كردن ذهن از بيرون است. اين همان معناي دقيق شور و سرمستي است. خارج ايستادن از ذهن عين شور و سرمستي است.

اين همان مراقبه است. تو تنها يك تماشاگر هستي نه يك مداخله گر و نه هويت يابنده با ذهن. به اين مي ماند كه در سكوت زير سايه درختي نشسته اي و به رفت و آمدها مي نگري. اينكه چه كسي مي گذرد مهم نيست. فقط آنچه را كه روي مي دهد، بدون ابرازعلاقه يا بي علاقگي، بدون دفاع كردن يا محكوم كردن، بدون هيچ قضاوتي، تماشا مي كني.

آنگاه كه بتواني ذهن را بدون محكوم كردن يا تحسين آن و بدون گفتن اينكه « اين خوب است » و « آن بد است » تماشا كني، آنگاه كه بتواني در سكوتي ژرف تماشاگر ذهن باشي، اين همان مراقبه است.

در خلال مراقبه، ذهن ناپديد مي شود و آرام آرام دورتر مي شود. آرام آرام تنها صدايي  را مي شنوي كه از دوردست مي آيد. ناگهان لحظه اي فرا مي رسد كه ديگر ذهني نيست. ذهن رنگ باخته است. ذهن پژمرده است.

و آنگاه كه ذهني وجود نداشته باشد و تو بدون ذهن باشي، رايحه اي دلنواز پراكنده مي شود. تو به خانه مي رسي. به شكوفايي مي رسي. هزاران گلبرگ وجودت شكوفا مي شوند. رايحه دلنوازت را در هستي مي پراكني. و اين همان عبادت است. اين تنها هديه اي است كه مي توانيم به هستي بدهيم و تنها هديه اي است كه هستي مي تواند از ما بپذيرد.

 

شب:

انسان با شعله بسيار كوچك خداوندي در درون متولد مي شود اما اين شعله در پشت لايه هايي تاريك پنهان است. از اينرو هرگاه كه وارد درون خود مي شوي، نخست بايد از ميان جنگلي تاريك بگذري و اين همان چيزي است كه بسياري از آن مي هراسند. بسياري از انسانها مي كوشند به درون خود وارد شوند اما از آن مي گريزند، زيرا تاريكي آنان را مي ترساند. انگار كه با مرگ مواجه مي شوند.

عارفان مسيحي به آن نامي شايسته داده اند: شب تاريك روح. اما تو مجبوري از اين شب تاريك بگذري، ‌در غير اينصورت به هيچ نوري نخواهي رسيد.

تو به يك مرشد نياز داري تا تو را در گذر از ميان اين تاريكي ياري دهد. همين كه نور وجودت را ببيني، ديگر به هيچ كمكي احتياج نخواهي داشت. مديون آن مرشد مي شوي اما به خانه مي رسي و سفر به پايان مي رسد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه نهم اسفند 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 8/12/85:

 

روز:

صلح و آرامش از دو راه امكانپذير است. يك راه، ايجاد آن از بيرون است. اما چنين صلح و آرامشي دروغين و همچون گذاشتن صورتك بر چهره است. تو فقط در ظاهر سالم بنظر مي رسي اما در ژرفاي وجودت ناسالمي. اين صلح و آرامشي نيست كه من آموزش مي دهم. صلح و آرامشي است كه برخي اديان تعليم مي دهند.

به تو مي آموزند كه سركوب كني و پرورش دهي. مي آموزند كه خصوصيت ويژه اي را با نيروي خواست و اراده خود پرورش دهي. اما هرچه كه با نيروي اراده بدست آيد، از راه « خود » بدست آورده مي شود و نمي تواند تا اعماق وجود نفوذ يابد- زيرا « خود »‌ پديده اي كاملا سطحي است. فقط مي تواند به نماي بيروني زيبايي ببخشد. همين و بس!

راه ديگر دست يابي به صلح و آرامش، مراقبه است: نه ايجاد صلح و آرامش، بلكه آگاهي از افكار. آگاهي از آنچه كه انجام مي دهي و فكي مي كني- آگاهي سه بعدي. يك بعد آن، عمل است، دومين بعد فكر است و سومين بعد احساس. بايد تمامي اين ابعاد را در سكوت، بدون هيچ قضاوتي تماشا كني تا آرام آرام معجزه اي رخ دهد: هرقدر بيشتر تماشا كني كمتر چيزي براي تماشا خواهي يافت. وقتي تماشا كردن تو كامل شود، ذهنت كاملا دست از كار مي كشد و متوقف مي شود، چنين توقف ذهني، همان صلح و آرامش است.

صلح و آرامشي كه پيامد مراقبه است راستين است و آن، به پلي ميان تو و هستي تبديل  مي شود.

 

شب:

اينك تلاش كن هرچه بيشتر به دنياي درون بپردازي و زمان و مكان بيشتري را به آن اختصاص دهي.

فقط بايد به ياد آوري.

آرام آرام آگاهي ات دگرگون خواهد شد. و آنگاه كه تو با خود روبرو شوي، با بزرگترين پديده، با زيباترين و دلپذيرترين تجربه زندگي رو در رو مي شوي، زيرا زندگي را با شكوه و عظمت واقعي اش مي بيني.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه هشتم اسفند 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 7/12/85:

 

روز:

هيچ چيز ارزشمندتر از مراقبه نيست. كساني كه طعم مراقبه را نچشيده اند فقيرترين انسانهاي روي زمين هستند. آنان اگرچه ممكن است همه ثروتها را دارا باشند همچنان گدا خواهند ماند، زيرا هنوز گنج واقعي را نيافته اند- گنجي كه با مرگ نيز از بين نمي رود. گنجي كه كسي نمي تواند آنرا از دستت بگيرد. گنجي كه تو خود آن هستي.

ما در درون خود گنج پايان ناپذيري از الماس و جواهر نهان داريم  اما هنوز آنرا كشف نكرده ايم. كاملا فراموش كرده ايم كه دنياي درون خودمان را كشف كنيم. ما بيش از حد خود را با دنياي بيرون مشغول  ساخته ايم. چنان متمايل به بيرون و برون گرا شده ايم كه نه تنها به كاوش درون نمي پردازيم، بلكه اصلا باور نداريم كه دروني وجود دارد. به همين دليل است كه گروهي مي گويند روحي نيست، خدايي نيست. آنان در حقيقت مي گويند كه انسان هيچ دنيايي در درون ندارد. مي گويند كه هستي هيچ دروني ندارد.

اين سخنان ياوه و بيهوده است، زيرا بيرون بدون درون يا درون بدون بيرون نمي تواند وجود داشته باشد.

 

شب:

بياموز كه چگونه نيست و نابود شوي و چگونه نباشي. اين والاترين هنر زندگي است، زيرا « خود »‌ بسيار فريبنده است. هميشه راههايي را پيدا مي كند تا از دري ديگر وارد شود.

مي تواند چهره اي فروتن به خود گيرد و خود را پرهيزكار نشان دهد. مي تواند مقدس نما شود. مي تواند انواع نقش ها را بازي كند.

تماشاگر باش و تو هر قدر بيشتر ترفندهاي « خود » را بشناسي از دستش رها مي شوي، زيرا « خود » ديگر نمي تواند ترفندهايي را كه شناخته اي عليه تو بكار گيرد. اندك اندك تمام درها به روي او بسته مي شوند.

سرانجام روزي كه آخرين ترفند « خود » با شكست روبرو شود از دستش خلاصي مي يابي. اين عين رهايي. هدف نهايي تمامي اديان است. تنها در چنين رهايي است كه مي تواني به كنه حقيقت دست يابي. اين دو، نه دو چيز جدا از هم، بلكه دوروي يك سكه اند. رهايي عين حقيقت است و حقيقت عين رهايي.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه هفتم اسفند 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 6/12/85:

 

روز:

همين كه از خويشتن برترت آگاه شوي، پادشاه مي شوي. پيش از آن، گدا مي ماني. آگاهي از خويشتن، تو را براي نخستين بار از قلمرو پادشاهي ات آگاه مي سازد. پادشاهي، خارج از وجود نيست. تمام چنين پادشاهي هايي دروغين است. قلعه شني است يا خانه اي كه از كاغذ ساخته شده. هر لحظه امكان دارد از بين برود. نسيم كوچك كافيست تا آنرا از هم بپاشد.

اما پادشاهي ديگري نيز هست، پادشاهي درون- و اين پادشاهي، راستين است، گنج راستين. آگاه شدن از اين پادشاهي همان و تصاحب آن همان. اين پادشاهي از آن ماست. ما فقط وجود آنرا از ياد برده ايم. آنرا از دست نداده ايم. فقط فراموشش كرده ايم. همين كه آنرا به ياد آوري، واقعيت خود را باز مي شناسي. ديگر هيچ ميل و آرزويي در سر نمي پروراني، زيرا كامروا شده اي. همه آن چه كه نيازمندش بودي پيشاپيش در دسترس تو قرار مي گيرد.

خدا از آغاز اين پادشاهي را به تو بخشيده است.. خدا گدا نمي پرورد. او پادشاه پرور است.

 

شب:

انسان آگاه، انسان مراقبه گر، هرگز پشيمان نمي شود، زيرا او همه چيز را فقط تماشا مي كند. به صدا در آمدن زنگ تلفن را تماشا مي كند. بلند تر شدن صداي راديو همسايه را تماشا مي كند- كاري به كارها ندارد. خونسرد، آرام و در تمامي جهتها باز و پذيراست. بنابراين هر اتفاقي بيفتد- به صدا در آمدن بوق قطار، رد شدن هواپيما از آسمان، يا آواز پرنده اي در دوردست- از نظر او پنهان نمي ماند.

در زمان مراقبه از اين واقعيت آگاه مي شوي كه تازه متولد شده اي، و در آن لحظه تو نه بدني و نه ذهن. بلكه يك آگاهي ناب هستي. در آن لحظه در مي يابي كه اين آگاهي ناب پيش از تولدت وجود داشته و بعد از مرگ نيز همچنان باقي خواهد بود. فنا ناپذير است.

مراقبه كشف فنا ناپذيري است و كشف فنا ناپذير، كشف جاودانگي است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه ششم اسفند 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 5/12/85:

 

روز:

تو داراي نيروي نهان بيدار شدن هستي اما ممكن است اين نيرو را آشكار نكرده باشي. اين مسووليت توست. ممكن است با وجود اينكه بذر، خاك، آب و هرچيز لازم ديگر را در اختيار داري، هنوز بذر را در داخل خاك قرار نداده باشي. ممكن است بذر را در دستان خود نگاه داشته باشي. ممكن است آنرا پشت درهايي بسته در درون جعبه اي آهني حفظ كرده باشي. در اينصورت، آن نيروي نهان همچنان نهان خواهد ماند. زندگي تو فرصتي باقي خواهد ماند كه از آن هيچ استفاده اي نشده است.

اينگونه است كه مليونها نفر در رنج و درد به سر مي برند. من تنها يك نوع درد و رنج را مي شناسم و آن، درد و رنج تبديل نشدن به چيزي است كه توانايي اش را داريم. اين يگانه درد و رنج موجود در دنياست. ديگر دردها خفيف و بي اهميت اند. درد و رنج واقعي، همان ازدست دادن فرصت آشكار ساختن نيروي نهان وجود است.

تنها عده اي اندك بهشت زندگاني را مي شناسند. ديگران از شكوه، زيبايي و خير و بركت بزرگ هستي غافل اند.

 

شب:

همه خواهان شادماني هستيم. هركاري كه انجام مي دهيم، براي رسيدن به شادماني است. هر عمل ما- درست يا نادرست، اخلاقي يا غير اخلاقي، مادي يا معنوي- جستجوي يك چيز است: دوست داشتني ترين چيز، كه همان شادماني است.

و آنگاه كه تو در سكون و سكوت كامل بسر بري، شادماني از درون وجودت فوران مي كند. آن لحظه لحظه اي است كه تو براستي متولد مي شوي. پيش از آن فقط جسم تو متولد شده بود نه روحت. پيش از آن تو يك روح نبودي. فقط پس از آن يك روح مي شوي. خدا مي شوي.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه پنجم اسفند 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 4/12/85:

 

روز:

انسان معمولا خالي و تهي است. دليل بدبختي او همين است. انسان مي خواهد پر شود از اينرو پيوسته خود را از غذا، از سكس، از الكل، از پول، و از تمام ابزار و ادواتي كه فناوري در اختيار او قرار داده انباشته مي سازد اما فضاي دروني اش همچنان مثل گذشته خالي است. در حقيقت، انسان وقتي با انواع گوناگون چيزهاي دور و برش روبرو مي شود احساس خلا بيشتري مي كند، زيرا در نقطه مقابل، درون او كاملا خالي بنظر مي رسد.

جست و جوي پول، قدرت و جاه و مقام اساسا براي پر كردن اين فضاي خالي درون است . اما اين راه نادرست است. اين راه پر شدن نيست. راه پر شدن، راه عشق، عبادت و جذابيت است. راه پر شدن تنها يكي است: خدا را در بر گرفتن. د راختيار خدا و تمام شكوه و عظمتش قرار داشتن.

به هستي عشق بورز تا پر شوي. بي هيچ قيد و شرطي عشق بورز تا سرشار شوي. آنگاه كه سرشار شوي، به خانه مي رسي. شكوفا مي شوي و خرسند.

 

شب:

عبادت چيزي سكوت نيست. سكوت محض. تو هيچ چيزي را به هيچكس نمي گويي. طرف مقابل كاملا ناپيداست. در خودآگاهي تو هيچ چيز نيست. حتي موجي كوچك در درياچه خودآگاهي تو بر نمي خيزد. همه چيز ساكن و ساكت است. هيچ واژه هاي گفته نمي شود اما قلب، تپش قلب، گردش خون، آن جذابيتي كه سكوت را فرا گرفته و احساس شگرف زانو زدن در برابر كل هستي به سبب كارهايي كه براي ما كرده، عين عبادت است.

وقتي سكوت برپا شود، عبادت سر بر مي آورد. چنان است كه گويي بهار از راه مي رسد و درختان پر شكوفه مي شوند.

سكوت را برپا كن تا بهار را برپا كرده باشي. آنگاه، شكوفه ها دور نيستند. در راه اند و عازم آمدن. سكوت را برپاكن تا عبادت كرده باشي.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  جمعه چهارم اسفند 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 3/12/85:

 

روز:

عبادت يك گل است. شكوفايي كامل آگاهي است. هيچ چيز برتر از عبادت نيست. نهايت عشق است و بطور طبيعي رايحه اي دلنواز مي پراكند.

انسان عبادت گر، انساني سراپا عشق است. او سراپا عاشق هستي است. زندگي اش عشق بازي است. هرلحظه اش خوش است، زيرا هر لحظه اش همراه با شگفتي و هدايايي ارزنده است. هيچ لحظه اي تهي نيست.

از نابينايي ماست كه نمي توانيم زيبايي ها را ببينيم. ا زكري ماست كه نمي توانيم نغمه هاي زيبا را بشنويم. نغمه و زيبايي همه جا را فراگرفته است اما تو براي اينكه بتواني آنها را دريابي بايد به درجات بالاتر برسي.

انرژي جنسي، انرژي است كه رو به پايين سير مي كند. عملكرد آن تحت تاثير قانون جاذبه قرار دارد. زمين آنرا به پايين مي كشد. اين انرژي زميني است. فيزيولوژيكي است. زيستي است. شيميايي است. علم قادر به كاوش آن است. روشهاي علمي از پس پژوهش آن برمي آيند. انرژي مادي است.

عشق انرژي برتر است. عشق ميان انرژي جنسي و عبادت قرار دارد. بخشي از عشق مي تواند در دسترس تمام ابناي بشر قرار گيرد اما بخش ديگر فراتر از زمان است  و فقط در دسترس كساني قرار مي گيرد كه به كاوش دردرون مي پردازند. نخستين بخش عشق كه مي تواند در دستري تمامي انسانهاي معمولي فرار گيرد ناخودآگاه است. تو براي نخستين بار چيزي را تجربه مي كني كه فراتر از نيروي جاذبه است. نه رو به پايين بلكه رو به بالا حركت مي كند. سومين بخش عبادت است. انرژي جنسي رو پايين سير مي كند و انرژي عشق رو به بالا. اما عبادت به هيچ سويي سير نمي كند. حالتي از بودن است. انرژي جنسي در حركت است و عشق نيز. آنها در قطب مخالف يكديگرسير مي كنند. اما عبادت نقطه اي ثابت است. هيچ حركت، سفر و هيچ سيري ندارد. تو فقط وجود داري. در اين سكوت و سكون عميق. آنگاه كه تو فقط وجود داري، از خدا آگاه مي شوي. كل هستي از الوهيت آكنده مي شود. و تنها تو نيستي كه الوهيت را تجربه مي كني. كساني كه نزديك تو مي آيند، كساني كه به روي تو باز هستند، نيز،‌چيزي عجيب، رازآلود و معجزه گونه را احساس خواهند كرد. نسيمي ناشناخته بر آنان خواهد ورزيد. ممكن است لحظاتي از هاله اي پيرامون تو آگاه شوند. اين همان رايحه دلنشين عبادت است.

 

شب:

عبادت بدون مراقبه كاري است اشتباه، زيرا باورهاي تو بسته است. تو بايد خدايي را باور كني كه نمي شناسي اش. و تو چگونه مي تواني خدايي را كه نمي شناسي عبادت كني؟ تو مي تواني ديگران و خودت را بفريبي اما عبادت نمي تواند از باور برخيزد. اين نوع عبادت دروغين است. و اگر عبادت نيز، دروغين باشد، در زندگي چه چيزي مي تواند راستين باشد؟

اما ميليونها نفر در دنيا با وجود اينكه چيزي در مورد مراقبه نمي دانند، همچنان به عبادت مشغول اند. گلهايي پلاستيكي در دست دارند و آنها را گلهايي واقعي مي پندارند. از اين رو همچنان به عبادت مي پردازند اما در زندگي اشان هيچ اثري از رايحه اي دلنواز نيست. برعكس بوي تعفن انواع حسادتها، نفرتها، خصومتها و زياده خواهي ها اززندگي اشان بلند است. هيچ رايحه اي دلنواز به مشام نمي رسد.

مراقبه يعني حالتي از سكوت بدون فكر. در اين حالت غير ممكن است كه احساس شكرگزاري نكني. آنگاه ديگر، پاي باور در ميان نيست. تو شادماني را شناخته اي. سكوت را تجربه كرده اي. موسيقي دلنواز آن به گوشت خورده است و از اين موسيقي، قلب تو آكنده از ثناگويي مي شود. از عبادت سرشار مي شوي و در برابر هستي سر تعظيم فرود مي آوري.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه سوم اسفند 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 2/12/85:

 

روز:

به خدا نه از راه عقل و منطق، بلكه از راه عشق بايد روي آورد. روي آوردن به خدا از راه عقل و منطق، همانا از دست دان اوست. عقل و منطق بازدارنده است. دست و پا گير است. خدا را نمي توان با تور عقل و منطق صيد كرد. چنين توري براي خدايي چنان لطيف، زمخت است. خدا همچون ماهي نيست، بلكه همچون آبي سيال است. تو مي تواني ماهي را در تور اندازي اما آب را نمي تواني. آب از تور تو رد خواهد شد.

يگانه راه شناخت خدا، راه عشق است. به ياد داشته باش كه مي گويم يگانه راه- زيرا تنها عشق است كه قلب تو را به روي هستي مي گشايد. به روي ابهت و عظمت آن. اين ابهت و عظمت همان خداست. شكوه هستي، خداست.

بزمي هميشگي برپاست. رقص شادي، بي آغازي، بي پاياني. اما قلب ما همچنان بسته است و ما فكر خدارا در سر داريم.

سر، جايگاه مناسبي براي خدا نيست. در جايي كه پاي خدا در ميان است بي سر باش!

 

شب:

چنان مراقبه كن كه عبادت انجام شود. و تنها نشانه اينكه عبادت انجام شده، احساس رايحه اي دلنواز است. حتي ديگران نيز احساس رايحه دلنواز تو را درك خواهند كرد. تو آن رايحه را پراكنده خواهي ساخت. تو خود، آن رايحه خواهي بود و به هرچه دست بزني به رقص شادي در خواهد آمد. با تماس دست كسي كه مي داند عبادت چيست  حتي خاك نيز به طلا تبديل مي شود.

عبادت سحر و جادويي است كه فقط از راه مراقبه حاصل مي شود نه از هيچ راه ديگري. از اين رو من بر مراقبه پافشاري مي كنم نه بر عبادت، زيرا مي دانم با انجام مراقبه عبادت از پي مي آيد. اگر مراقبه روي دهد، عبادت هم روي مي دهد. در جايي كه عبادت وجود دارد، پيامد طبيعي آن رايحه اي دلنواز است. بنابراين من عبادت را آموزش نمي دهم. زيرا مي دانم مراقبه تنها چيز لازم است. آنگاه كه مراقبه باشد، تمام چيزهاي ديگر در زمان مناسب از پي خواهند آمد. عبادت خواهد آمد و پيامد آن خدمت به خلق. اين همان رايحه دلنواز عبادت است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه دوم اسفند 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 1/12/85:

 

روز:

آنگاه كه به استقبال خطر ناديدني بروي- خطر چيزي كه فراتراز واژه ها، فراتر از عقل و فراتر از ذهن است، خطر چيزي كه نمي توان سنجيدش، نمي توان آنرا در هيچ نظامي گنجاند- يك جهش كوانتومي انجام مي دهي. ذهن، اين كارتو را ديوانگي خواهد خواند اما اين ديوانگي عين خردمندي است. اين ديوانگي، با ارزش ترين پديده در هستي است.

به واسطه همين ديوانگان انگشت شمار بوده كه بشر ارتباطش را با خدا قطع نكرده است- بودا در اينجا، عيسي ( ع ) در آنجا و محمد ( ص ) در جايي ديگر. تعداد اين ديوانگان زياد نبود اما آنان در ارتباط با خدا باقي ماندند و بواسطه آنان كل بشريت با خدا در ارتباط مانده است.

مردمي كه به ساحل چسبيده اند و چنان از دريا مي ترسند كه آنرا انكار مي كنند، مي گويند « اصلا دريايي نيست، همه چيز خيال است، خيالي شاعرانه، اسرارآميز. دريايي نيست، فقط ساحل است. » چنين كساني ممكن است اندكي راحت باشند و در دنياي كوچكشان زندگي آسوده اي بگذرانند اما آنان هر لحظه را مي بازند. آنان فرصت بزرگ رشد يافتن، پخته شدن، فراتر رفتن از مرگ و قدم نهادن در هستي را از كف مي دهند.

 

شب:

مراقبه يعني «‌ هيچكس » شدن. يعني نيست شدن در كل. نه جدا ماندن از آن، نه مقاومت دربرابر آن، بلكه نيست شدن در آن....  عشق بازي با كل، اتحادي لذت آور با كل. البته، ما در برابر كل هيچ چيز نيستيم- خرد و كوچ، همچون قطره اي در برابر درياييم. و وقتي دريابي تو در برابر كل چيزي نيستي، آنرا شادمانه مي پذيري- نه با بي تفاوتي، بلكه با شور و شعف. با شور و شعفي حاصل از نيست شدن تمام ترسها و تشويشها.

آنگاه كه دست از « خود »‌ بشويي حتي ترس از مرگ نيز نيست مي شود، زيرا فقط « خود » است كه مي ميرد. واقعيت تو جاودانه بودن است. و وقتي تمام دلواپسيها و نگرانيها رفته باشند، تو در آرامش كامل قرار مي گيري. بي « خود » شدن آغاز مراقبه است و آرامش يافتن، نتيجه نهايي آن. آنگاه كه تو در ژرفاي وجودت چنان آرامي كه هيچ چيز آرامش تو را بهم نمي زند، به خانه مي رسي. به حقيقت، به آگاهي و شادماني مي رسي- سه چهره خداوند. همان لحظه كه تو به صلح و آرامش كامل برسي، اين سه چهره از آن تو مي شود- تو الهي مي شوي. در حقيقت، تو همواره الهي بوده اي،‌ اما اينك از آن آگاه مي شوي.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه یکم اسفند 1385   توسط توحید   |