تبليغاتX
مراقبه های اشو ... مع الخلق الی الحق

مراقبه های اشو ... مع الخلق الی الحق

شش جهت است این وطن، قبله در او یکی مجو ... بی وطنی است قبله گه، در عدم آشیانه کن

 

مراقبه 30/11/85:

 

روز:

در هيچ زمان و هيج سده ديگري، به اندازه زمان ما از عشق سخن گفته نشده است. و گفتگوي هميشگي در مورد عشق، اين توهم را به ما بخشيده است كه گويي مي دانيم عشق چيست. اما ما خود و ديگران را مي فريبيم.

و انسان بدون عشق خواهد مرد، زيرا همانطور كه بدن به غذا زنده است روح نيز به عشق زنده است. عشق يك ضرورت است. اما تو مي تواني غذا را بعمل آوري، توليدش كني، كشتش دهي. در مورد عشق تو بايد روش جديد بياموزي: روش آرام، پذيرا و در دسترس بودن را.

و بسيار پر خطر است باز و پذيرا بودن، زيرا تو نمي داني چه پيشامدي در سر راهت قرار دارد. ازاين روست كه انسانها خود را بسته نگاه مي دارند و در بسته ماندن احساس امنيت مي كنند. آنان امنيت دارند ولي از زندگي بي بهره اند. زندگاني مرده اند! در گور خفته اند، امن وامان. همه چيز تضمين شده است. هيچ ترسي وجود ندارد. اما وقتي كه زندگي وجود ندارد اين تضمين ها براي چيست؟

زندگي واقعي هميشه پرماجراست و عشق بزرگترين ماجراي آن است. زندگي واقعي رفتن بسوي ناشناخته هاست، خود را بدست هستي سپردن است. و هستي تنها زماني مي تواند صاحب اختيار تو شود كه تو آماده باشي در آن نيست شوي. در اين نيست شدن است كه عشق رشد مي يابد. آنگاه كه تو نيستي عشق هست. و اينگونه است كه پروردگار رخ مي نماياند.

عشق، سرآغاز خداست. عشق پيش قراول خداست، نخستين پرتو خورشيد است.

 

شب:

شادماني چيزي نيست كه بتوان به آن دست يافت. اين كار ناشدني است،‌ زيرا شادماني  فقط زماني رخ مي نماياند كه تو نيست شده باشي و ادعا كني كه به شادماني دست يافته اي شادماني تو دروغين است. رويايي است كه بزودي تو را ترك خواهد گفت و دوباره در بدبختي خواهي افتاد. كار ذهن است كه تو را فريفته. و ذهن بسيار فريبكار، سياست پيشه و سياستمدار است. هميشه راهها و ابزارهايي مي يابد تا تو را درگير خود سازد. و نهاني ترين فريب و آخرين حقه اي كه ذهن مي زند ايجاد حس دروغين شادماني است.

شادماني واقعي هميشه هديه اي از جانب هستي است. هديه فقط زماني به تو داده مي شود كه « خود »‌ تو از ميان برخاسته باشد. «‌ خود » ‌مانع شادماني است. وقتي تو نباشي، هستي هست و تجربه هستي در سكوت كامل تو و هيچ چيز بودن تو همان شادماني است. آن رقص هستي در فضاي كاملا ساكت تو، بدون هيچ مزاحمي- نه ذهني و نه « خود»ي كه آنرا بر هم زند، مختل كند، باز بدارد- شادماني است. عمل مراقبه، سلبي است. نابود كردن «‌ خود » است. آنگاه شادماني خود بخود پديد مي آيد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه سی ام بهمن 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 29/11/85:

 

روز:

پيام من عشق است. به خودت عشق بورز كه آغاز كار است. سپس به آناني كه به تو نزديك اند. عشق بورز. پس از آن به دنيا و كل جهان. فقط در اينصورت قادر خواهي بود  به خدا عشق بورزي.

سفر از خود آغاز مي شود و د رخدا پايان مي پذيرد. اين دو، دو كرانه رودخانه هستند. تو يكي از كرانه ها هستي و خدا آن ديگري و عشق پلي است بين اين دو كرانه. اين پل از روي كل رودخانه مي گذرد اما انسانها از عشق مي هراسند. به همين دليل است كه به عبادت      مي پردازند. هرگز نمي فهمند كه چه مي كنند. عبادتشان از روي ناداني است. تا زمانيكه عبادت از عشق سرشار نشود نمي تواند راستين باشد. زندگي مردم از عشق بي بهره است اما همچنان به كليساها و معبدها مي روند. اين كار كاملا بي معني است. تا زمانيكه در عشق زندگي نكني نمي تواني وارد هيچ معبدي شوي و كسي كه در عشق زندگي مي كند نيازي به وارد شدن به معبد را ندارد. او از قبل در آنجاست. اين پيام ساده را بخاطر بسپار و با آن زندگي كن، زيرا آن، نظريه اي نيست كه بدان باور يابي، بلكه خود زندگي است. در عشق شكوفا شو. رايحه دلنواز عشق را پراكنده ساز- كه اين عين عبادت است.

تنها رايحه دلنواز عشق به خدا مي رسد نه هيچ چيز ديگر.

 

شب:

كسي كه هيچ چيز از مراقبه نمي داند زندگي بي ثمري را مي گذراند. درست همچون يك بيابان.

شنيده ام روزي جهانگردي آمريكايي در حاليكه لباس شنا بر تن داشت عرق ريزان به سمت دريا مي دويد. در بين راه به مردي برخورد و از او پرسيد: « تا دريا چقدر راه مانده؟ » آن مرد به چهره او نگريست و با ابراز تاسف پاسخ داد: «‌ به دريا نخواهي رسيد. اينجا صحراست و دريا دست كم هزار كيلومتر از اينجا فاصله دارد». جهانگرد آمريكايي گفت: « پس بهتر است در همين ساحل استراحت كنم!»

تو هم مي تواني باور داشته باشي كه صحراي تو همان ساحل درياست. مردم اينگونه زندگي مي كنند. صحرايشان را ساحل دريا مي پندارند. اما صحرا فقط صحراست. وقتي كه در صحرا هستي دست كم بايد هزار كيلومتر راه بروي تا به دريا برسي. اما در زندگي بدون مراقبه، صحرا بي پايان است، حتي بعد از هزار كيلومتر هم....

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 28/11/85:

 

روز:

انسان بخش زيادي از زندگي اش را در جنگ مي گذراند. در بيرون با ديگران مي جنگد و در درون با خودش. انگار كه او فقط يك راه براي زندگي مي شناسد و آن جنگيدن است. بنام سياست با ديگران مي جنگد و بنام دين با خود. بهمين دليل است كه ما بدبختي آفريده ايم. با جنگ نمي توان به صلح رسيد. بايد بياموزيم اين عادت كهنه هميشه در جنگ بودن را ترك كنيم.

رويكرد من عدم مقاومت است. نجنگيدن است لزومي به جنگيدن نيست، زيرا اين هستي از آن ماست. ما جزيي از آن هستيم. هستي دشمن ما نيست. در جبهه مخالف ما قرار ندارد. قصد ندارد ما را ببلعد. هستي به ما زندگي بخشيده است. ما را تغذيه مي كند. با ما دوستي صميمي است و رفتاري مادرانه دارد. بدن تو دوست توست و همچنين ذهنت. فقط بايد بياموزي آنها را چگون بكار گيري.

اين را چراغ راه زندگي خود قرار بده: با هستي دوست باش. در بيرون، در درون‌، با همه دوست باش، با خودت نيز- كه سخت ترين كار است... انسانها به خود عشق نمي ورزند. عشق ورزيدن به خود آخرين كاري است كه انسانها انجام مي دهند.

دوست داشتن دشمن، آسان است اما دوست داشتن خود مشكل. بسيار مشكل. تو خودت را خيلي خوب مي شناسي پس چگونه مي تواني خودت را دوست داشته باشي؟ اما كسي كه مي تواند به خود عشق بورزد، همچنين مي تواند همه را دوست داشته باشد.

به خود عشق بورز تا به دشمنان عشق بورزي. تا به هركس ديگر عشق بورزي، شرط اساسي عشق را تحقق بخشيده اي و از اين عشق، صلح و آرامش برمي خيزد. و صلح و آرامش دروازه اي است كه ما از راه آن پيام خدا را دريافت مي كنيم.

 

شب:

« خود »‌، تنها زماني مي تواند وجود داشته باشد كه تو بجنگي. تسليم شدن و واگذاري، سهم مهلك « خود »‌است. به همين جهت من بر تسليم شدن تاكيد مي كنم. جنگ خوراك « خود » است و تسليم شدن، سم كشنده آن. « خود »‌ بايد بميرد. فقط در آن زمان است كه تو مي تواني متولد شوي. در يك غلاف دو شمشير نمي گنجد. تو مي تواني در درونت زندگي كني تا « خود » ‌تو را ترك كند يا اينكه «‌خود »‌ زندگي كند و تو مجبور شوي به زير زمين بروي. ميليونها انسانها اينگونه زندگي مي كنند:‌ زندگي در زيرزمين در حاليكه «‌خود »‌ آنها بر تخت نشسته است. با تسليم شدن، « خود »‌ ناپديد مي شود و خويشتن زيرزميني تو شروع به بالا آمدن مي كند و به وضعيت طبيعي اش باز مي گردد.

تو مي تواني زندگي ات را به ساز موسيقي هستي تبديل كني، ني اي بر لبان هستي. فقط بايد ميان تهي شوي تا هستي بتواند نغمه اي را كه مي خواهد بنوازد. يا اگر چنين نخواهد،‌ سكوت هم به زيبايي نغمه هستي است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 27/11/85:

 

روز:

مي خواهم نگرشي كاملا جديد به تو عرضه كنم. اين نوع نگرش نه بر مبناي ترس، بلكه بر مبناي نترسيدن است.

من هيچ اصول عقايد، هيچ نظام اعتقادي و فلسفه اي را آموزش نمي دهم. من درس درون گرايي، بيدار ساختن روح را مي آموزم. هيچكس بجز خود تو نمي تواند اين كار را انجام دهد. هيچكس ديگر نمي تواند به نمايندگي تو اين كار را انجام دهد. تو مجبوري خودت آنرا انجام دهي. مرشد فقط راه را نشان مي دهد و تو بايد خودت آنرا بپيمايي.

جنبشي كوچك در آگاهي تو كافيست تا اين روند را آغاز كند. سپس خود بخود گسترش مي يابد. نخستين گام مشكل ترين گام است. بذري كه در خاك قرار گرفته در آستانه شكفتن است. اين گامي مشكل است. با برداشته شدن اين گام و از هم شكفته شدن بذر در خاك، جوانه شروع به رشد مي كند. در آغاز تنها دو برگ كوچك سرباز مي كنند و بزودي شاخ و برگ فراوان، درختي تنومند با ميليونها شكوفه....

 

شب:

" خود "، اين فكر و احساس را در بطن دارد كه ما از هستي مستقل و همچون جزيره هايي جدا از هم هستيم. اين پندار كاملا نادرست است. ما از هم جدا نيستيم. حتي براي يك لحظه نمي توانيم در جدايي به سر بريم. نفسي كه فرو مي دهيم ما را با بيرون پيوسته نگاه مي دارد. ما نه تنها از راه دهان و بيني، بلكه از راه تك تك منافذ بدن نفس مي كشيم. وقتي كه تشنه مي شويم آب مي نوشيم و آب عطش ما را برطرف مي كند. اين جريان پيوسته از بيرون به درون و از درون به بيرون حركت مي كند. مواد غذايي پيوسته در گردش است. تنفس پيوسته در گردش است. ما در بده و بستان دايمي با هستي هستيم. ما از هستي جدا نيستيم. هزار و يك پل ارتباطي بين ما قرار دارد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 26/11/85:

 

روز:

برخي از روي ترس بسوي خدا مي روند و ترس يك چاه است نه يك پل. اگر تو از خدا بترسي نمي تواني عشق بورزي. ترس نمي تواند عشق به بار آورد. و اگر عشق وجود نداشته باشد، چگونه مي توان خدا را عبادت كرد؟ چگونه مي توان شكر خداي را به جاي آورد؟ اگر پاي ترس در ميان باشد، جايي در ژرفاي وجودت احساس خصومت خواهي كرد. آرزو خواهي كرد از كسي كه از او مي ترسي انتقام بگيري.

اديان ترس مدار، بسياري از انسانهاي شجاع را از دين گريزان كرده اند. چهره اي زبون از دين ساخته اند، در حاليكه دين هيچ ارتباطي با ترس ندارد، بلكه با عشق مرتبط است. دين در حقيقت، بزرگترين شهامت زندگي است، زيرا تو را به فراسوي مرزهاي بدن، ذهن و قلب رهنمون مي شود. تو را بسوي ناشناخته مي برد.

خدا نام ديگر ناشناخته و ناشناختني است. بزرگترين خطر است. اما آنگاه كه خطر كني، بي درنگ از همه لحاظ رشد مي يابي.

 

شب:

« خود » جهنم ماست و جالب اينجاست كه سازنده اين جهنم ما هستيم. خود ما آنرا مي سازيم و از آن رنج مي بريم. اما مي توانيم ديگر اين جهنم را نسازيم تا از رنج و درد رها شويم. هرگاه كه ديگر « خود » وجود نداشته باشد رنج و درد نيز وجود نخواهد داشت و تو در شادماني بسر خواهي برد.

طبيعت ما شاد بودن است. رنج بردن پديده اي است ساختگي. اما شادماني ساختگي نيست. شادماني همين حالا در زير لايه هاي رنج، همچون رگه اي زير زميني وجود دارد. لازم نيست شادماني بيافريني. شادماني از قبل وجود دارد- تو فقط رنج و درد نيافرين. راز آفرينش رنج و درد در « خود » است.

و رهروي بمعناي بي « خود » شدن است. از همين لحظه وجودت را برتر يا پست تر نينگار. هر دوي اينها بازتاب هايي از « خود » تو هستند. وجودت را كس يا ناكس مپندار. هر دوي اينها بازتابي از « خود » تو هستند. تلاش كن دست « خود » ت را رو كني و در را به رويش ببندي. ممكن است « خود » تظاهر به فروتني كند و با گفتن « من بسيار فروتن هستم، هيچكس ديگر فروتن تر از من نيست‌ »، بكوشد از دري ديگر وارد شود.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 25/11/85:

 

روز:

خدا نه يك باور، بلكه يك بصيرت است. باور داشتن به خدا بي پايه است. همچون باور نابينايي است به نور يا باور ناشنوايي به موسيقي. آنان نمي توانند آنچه را كه باور دارند درك كنند. حتي نمي توانند تصورش را بكنند. باورشان فريب است اما اين چندان مهم نيست: آنان خودشان را نيز مي فريبند. اين بسيار مهم تر است.

خدا را بايد تجربه كرد. من در اينجا نمي كوشم نظريه اي ارائه كنم، بلكه مي خواهم به تو كمك كنم بيدار شوي. مي خواهم به تو كمك كنم چشمانت را باز كني تا بتواني با چشمان خودت ببيني.

 

شب:

انسان ديندار در بي « خود »‌ ي به سر مي برد. او مي داند كه « من جزيي از كل هستم، جزيي پيوسته به هستي و كاملا جدايي ناپذير از آن.» آگاه بودن از اينكه « من از كل جدا نيستم» بسي رهايي بخش است. تو را بي كران مي سازد. همه آسمان از آن تو مي شود. هويت تو را ديگر « خود » كوچك، بسيار كوچك تو تعيين نمي كند.

ما بيكران هستيم اما خود را در فضايي كوچك محصور كرده ايم. دليل بدبختي ما همين است. مي كوشيم تا دريايي را درقطره اي شبنم جاي دهيم. پرندگاني هستيم كه به آسماني بيكران براي پرواز نياز داريم اما در قفس اسيريم. هيچكس ما را در قفس اسير نكرده است، بلكه خود، خودمان را اسير كرده ايم. هم زندان هستيم هم زنداني و هم زندانبان.- هيچكس ديگر از ما نيست. دليل اينكه عارفان زندگي را يك رويا مي نامند همين است- ما در رويا بسر مي بريم.

وقتي از رويا بيدار شوي در مي يابي: « عجيب است. شير مرا شكار كرد. اما من شير بودم و شير مرا شكار كرد. من در عين حال يك تماشاگر نيز بودم، شاهدي بر همه ماجرا » زندگي ما اينگونه است.

اكنون زمان آن است كه ... اگر كودكان به بازيهاي اجتماعي مشغول اند، آنان را مي توان بخشيد. آنان نيازمندند گمراه شوند. نيازمندند اشتباههايي فراوان مرتكب شوند. اما وقتي بزرگتر شدي تو را نمي توان بخشيد.

و « خود » احمقانه ترين بازيهاست، زيرا بر خلاف واقعيت و هستي است. ما با تصورات، ميل و آرزوها، خاطرات، جاه طلبيها و حسادتهايمان همچنان براي خود زندان مي سازيم و اينها همگي ديوارهاي ظريفي در پيرامون ما بنا مي نهند. كل ديوار، « خود » ناميده مي شود. عمل كلي ذهن « خود » ناميده مي شود.

همين لحظه از ديوار آگاه شو و آرام آرام از آن بيرون آي.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 24/11/85:

 

روز:

درست همانگونه كه تنفس، گردش خون و مواد غذايي براي زندگي بدن لازم اند، شادماني براي روح لازم است. اما براي اينكه لايه هاي زيرين شادي و نشاط را آشكار كني بايد اندكي به درون خود فرو روي. سرچشمه شادماني خود را كه بشناسي، نگاهت كاملا دگرگون مي شود. دورنمايي تازه در برابرت گسترده مي شود. آنگاه كه با نگاهي ديگر به هستي مي نگري. هرچه را كه در درونت يافته اي در همه جا مي يابي، زيرا ما هرچه كه باشيم آنرا در هستي مي يابيم.

هستي آيينه اي است كه چهره واقعي ما را و هر آنچه كه هست منعكس مي سازد. اگر ما بر چهره خود صورتكي گذاشته باشيم، آن صورتك در آيينه هستي منعكس مي شود. هستي فقط وجود ما را باز مي تاباند.

آنگاه كه دريابي طبيعت تو شادماني است، كل جهان شادي آفرين مي شود. اين همان معناي واقعيت و رهايي است.

 

شب:

ما در اينجا بيگانه اي بيش نيستيم. اينجا خانه ما نيست. خانه ما در جايي ديگري  است. ما در سرزميني بيگانه به سر مي بريم.

بيرون وجود خويش ماندن همان بي خانمان ماندن است و درون وجود خويش گام نهادن همان بازگشت به خانه.

اكنون زمان آن است كه همه تلاشها صرف گام نهادن در درون شود. هيچ تيري را نبايد در تركش باقي گذاشت. بايد هر خطري را به جان خريد، زيرا هيچ چيزي قيمتي تر از گام نهادن در درون نيست. بايد از همه چيز دست كشيد. بايد همه چيز را فداي آن كرد، زيرا تمام ديگر چيزها در برابر آن بي ارزش هستند.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 23/11/85:

 

روز:

كساني كه مي گويند به خدا باور ندارند آنان نيز به خدا تعلق دارند. كساني كه به خدا پشت مي كنند آنان نيز از آن خداي اند و مادامي كه پاي خدا در ميان است، همه آنان نجات خواهند يافت.

اين جهان كلي از قبل در حالت نهايت قرار دارد اما ما اين موضوع را فراموش كرده ايم كه از قبل در جايي كه مي خواهيم باشيم هستيم و از قبل همان هستيم كه مي توانيم باشيم- هماني كه خوابش را مي بينيم و آرزويش را مي كنيم. هرگز غير از آن نبوده ايم... اما خوابي عميق، خوابي بس عميق ما را فرا گرفته است.

عمل مرشد، نه نجات دادن تو، بلكه از خواب فراموشي بيدار كردن و يادآوري به توست.

 

شب:

تمام ديوارها را خراب كن و بي كران شو. فقط به بي كرانگي، به جاودانگي بيند يش. كمتر از آن هرگز كسي را راضي نكرده و نخواهد كرد. ديوارهاي بدن بايد فرو ريزد. ما بيش از حد خود را در ديوارهاي بدن محصور كرده ايم. گمان مي كنيم بدن هستيم، در حاليكه نيستيم. اين نخستين پندار نادرستي است كه بايد دور انداخته شود. ديگر پندارهاي نادرست از اين پندار، سر برون مي آورند. اگر بدن ما هويت ما باشد، ا زكهنسالي، بيماري و مرگ خواهيم هراسيد. اين ترسها ريشه در هويت گرفتن از بدن دارند.

خودت را آگاهي ناب در نظر گير. تو بدن نيستي. تو آن كسي هستي كه از بدن آگاهي. تو ذهن هم نيستي. نخست با بدن كار كن، زيرا كار با بدن زمخت آسانتر است. سپس به ذهن ظريف بپرداز. به ذهن به مثابه چيزي جدا از خود بنگر . آنگاه كه آگاه شوي تو نه بدني نه ذهن، احساس بزرگ رهايي به تو دست خواهد داد. احساس از بند رستن. آنگاه هيچ مانعي در برابرت وجود نخواهد داشت و نه هيچ ديواري. در همه طرف فضايي باز خواهد بود و بس.

بعد از آن بايد ظريف ترين ديوارها فرو ريزد، ديوار احساسات. اين كار، ظريف ترين كارهاست. نخست بدن، سپس ذهن و پس از آن قلب. و رها شدن از زندان قلب، همان به روشني رسيدن است.

آنگاه كه آگاه شوي تو نه بدني، نه ذهن و نه قلب، بي درنگ د رمي يابي كه كيستي، هستي چيست و هدف از زندگي چيست. همه اسرار بر تو آشكار مي شوند.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 22/11/85:

 

روز:

طبيعت انسان خردمند پادشاهي است. او مي تواند درعين گدا بودن پادشاه بماند. قلمرو پادشاهي او دنياي درون اوست. گنجي پايان ناپذير در اختيار دارد. او بر ناخودآگاهي اش غلبه كرده و اين عين خردمندي است.

خردمندي، اندوختن دانش نيست، تسخير ناخودآگاهي است. سرشار شدن از نور است بدون وجود كوچكترين لكه سياهي.

اگر وجودت سرشار از نور ياشد، تو چه داراي ملك باشي چه نه، پادشاهي.

 

شب:

دروازه قلمرو الهي خودجوش بودن است. خودجوش بودن همان الهي بودن است.

ذهن هيچگاه خودجوش نيست. يا در گذشته سير مي كند يا در آينده. يا در چيزي كه ديگر نيست و يا درچيزي كه هنوز نيامده است. آنچه كه هست- چيزي كه بين اين دو قرار دارد و ذهن از آن غافل است- همان دروازه الهي است. لحظه اكنون بخشي از زمان نيست از اين رو دور از دسترس ذهن است. ذهن و زمان مترادف يكديگرند. مي تواني بگويي ذهن زماني است درون وجودت و زمان ذهني است خارج از تو. اما اين دو پديده اي واحد هستند.

لحظه اكنون نه بخشي از زمان است نه بخشي از ذهن. آنگاه كه تو در لحظه اكنون به سر مي بري، در الوهيت به سر مي بري. اين معناي واقعي مراقبه است. معناي واقعي عبادت، معناي واقعي عشق.

و آنگاه كه تو در لحظه اكنون عمل مي كني. عمل تو هرگز ناگزير نيست، زيرا از تو سر نمي زند. خداست كه از طريق تو به عمل مي پردازد. خداست كه از تو جاري مي شود.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 21/11/85:

 

روز:

تو بايد فرمانرواي دنياي درونت شوي. درون همه ما قلمرو پادشاهي است، پادشاهي راستين. همه ما مي خواهيم پادشاه شويم اما همچنان در مسيري نادرست و در بيرون از وجودمان بدنبال پادشاهي مي گرديم. انسان ممكن است در دنيا يك پادشاه شود اما همچنان در اعماق وجودش احساس كمبود مي كند. با وجود پادشاه بودن هنوز فقير است. هنوز تهي است و خرسند نشده. در حاليكه مشغول جمع آوري آت و آشغال بوده زندگي را از كف داده است.

انسان برده اي است كه به ارباب بودن وانمود مي كند. و تا زمانيكه انسان بر ناخودآگاهي اش غلبه نكند همچنان متظاهر و برده خواهد ماند و انواع نقشهاي رياكارانه را بازي خواهد كرد. ادعا خواهد كرد « من آن نيستم كه فكر مي كنيد »‌ و او خود مي داند كه چيست. همه مي دانند، زيرا ديگران نيز خود نقش مشابهي را بازي مي كنند. پادشاه راستين باش. زيبايي پادشاه درون بودن اين است كه پاي هيچ رقابتي در ميان نيست. تو پادشاهي خودت را داري و من پادشاهي خودم را و آنها هرگز در برابر هم قرار نمي گيرند. هرگز ميانشان برخوردي پيش نمي آيد. هركس در درون خود قلمرويي چنان پهناور دارد كه در آن هيچ رقابتي نيست. هيچ جنگ و دعوايي با كسي نيست.

 

شب:

پيش از آنكه مرگ از راه برسد خانه حقيقي را بايد يافت. و آنجا را مي توان يافت، زيرا دور نيست. دقيقا در درون وجود خود توست. حتي مجبور نيستي يك گام كوچك برداري. برعكس بايد در سكوت بنشيني و از تمام سفرهاي ذهني دست برداري.

در آن لحظه كه ذهن در گذشته و آينده سير نمي كند و از سفر بازايستاده، بذر به گل تبديل مي شود. سپس احتمالهاي بيشماري رقم مي خورد: ميوه، گل، آفتاب، باد، باران. آنگاه مي تواني لذت ببري. مي تواني با باد به رقص در آيي. مي تواني در شادي ابرها شريك شوي و با ستارگان نجوا كني.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه بیست و یکم بهمن 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 20/11/85:

 

روز:

 خودت را از هستي گسسته مكن. وقتي به گل رز مي نگري، گل رز شو. وقتي به طلوع خورشيد مي نگري، در آن نيست شو. خونسرد و بي تفاوت نمان. مشاركت كن. وقتي به آسماني پر ستاره مي نگري تو نيز بخشي از آن شو. ستاره اي كوچك، اما در رقص شادي آن شركت جوي.

نيست شدن در كل، عين دينداري است. درست همانگونه كه رودخانه اي در دريا نيست مي شود تو در خدا نيست مي شوي.

 

شب:

تا مي تواني سكوت پيشه كن. هرگاه فرصتي يافتي بنشين و هيچ كاري انجام نده. حتي مراقبه نكن. تا آرام آرام در تو سكوت گسترش يابد و تو را فرا گيرد.

آنگاه كه سكوت درجاي جاي وجود تو رخنه كند، خواهي دانست كه كيستي و زندگي براي چيست. و در اين شناختن خدا را خواهي شناخت.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 19/11/85:

 

روز:

رقص آنگاه ناب است كه رقصنده در آن نيست شده باشد. تنها رقص است كه باقي است، اين همان مراقبه است.

همان رهروي، همان شور وسر مستي و در نهايت همان خداوند است. اندك اندك بياموز كاملا نيست شوي. در هر عملي نيست شو تا آن عمل تبديل به رقص و شادي شود. اگر در حال راه رفتني، در راه رفتن نيست شو تا هيچ راه رونده اي وجود نداشته باشد و فقط راه رفتن باقي بماند.

هرگاه خود را نيست كني رقص شادي وجود خواهد داشت و رهروي. آرام آرام بگذار تا اين حقيقت به قلب وجودت تبديل شود. آنگاه خدا بدنبال تو و براي جستجوي تو خواهد آمد. لازم نيست جايي بروي. روزي خدا در منزل تو را خواهد كوبيد!

 

شب:

تا آنجا كه ممكن است ساكت باش. تا مي تواني در سكوت بنشين، نه فقط در سكوت بدن، بلكه مهم آن است كه ذهن ساكت شود و دست از پچ پچ كردن دايم بردارد. اين كار شدني است اما هرگز در اين راه نكوشيده ايم.

فقط بايد چند گام كوچك برداري: در درونت بنشين و تماشا كن. بگذار ذهن، تمام ترفندهاي قديمي اش را بكار گيرد اما تو فقط تماشا كن. بدون هيچ قضاوتي، بدون گفتن خوب يا بد، بدون انتخاب كردن يا از خود راندن- كاملا خونسرد و بي تفاوت.

پس بر عليه ذهن مباش. با آن ستيز مكن. در تله هاي ذهن گرفتار نشو. فقط كناره گير بمان. بسياري اوقات درگير ذهن خواهي شد. در اين مواقع به محض اطلاع، بي درنگ خودت را بيرون بكش. خودت را جمع و جور كن و دوباره شروع به تماشا كن. فكري برخواهد خاست- به آن فكر بنگر. آن فكر در برابر ت رژه خواهد رفت- به آن بنگر تا اينكه بگذرد وبرود. بدون اينكه هيچ قضاوتي در مورد خوب يا بد بودن بكني، بدون هيچ بايد و نبايدي، بدون هيچ نگرش اخلاقي،‌بلكه با نگرش علمي، مشاهده محض و بي طرفانه، آنرا تماشا كن.

روزي ناگهان ديگر ذهني وجود نخواهد داشت و آن روزچنان حكم فرما خواهد شد كه نظيرش را هرگز نديده اي. پس از آن سكوت ديگر تو را ترك نخواهد كرد. با تو خواهد ماند و به روح تو تبديل خواهد شد. اين حالت بسي رهايي بخش است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 18/11/85:

 

روز:

 تا زمانيكه دانش اندوخته را دور نريزي نمي تواني خردمند شوي.  و آغاز خردمندي  در شادمان بودن است. پس تمام پندارهايت را در مورد گناه دور بريز. هيچ احتياجي به گناه نداري. تو كاملا خوب و نيكي. خدا تو را اينگونه آفريده است. تمام مسوليتها بر عهده اوست.

همانگونه كه هستي خوش باش. چه مي تواني بكني؟ همين كه اين را درك كني و خودت را همانگونه كه هستي بپذيري معجزه اي بزرگ رخ مي دهد. بي درنگ شروع به رشد مي كني، زيرا گناه در تو ناپديد مي شود و جاي آنرا شادماني مي گيرد. در چنين جوي از شادماني است كه رشد تو امكانپذير است. به همين جهت، خنده ديني ترين كيفيتهاست. كسي كه قادر به خنديدن نيست ديندار نيست.

اگر تو با شادماني و با پذيرش كامل خود آنگونه كه هستي به رقص و آواز در آيي، خرد ظهور مي كند و تو به روشني مي رسي، روشني مطلق. آنگاه تو خود پي مي بري كه چه چيز درست است و چه چيز نادرست. چه چيز ضروري و اساسي است و چه چيز نيست. اگر تو خود بداني، ممكن نيست كاري نادرست انجام دهي. نادرست و غير ضروري از تو دور مي شود و درست و ضروري بيش از پيش در درونت جاي مي گيرند.

 

شب:

خودت را در انرژي عشق فنا كن. يك پارچه انرژي عشق شو. نه عاشق شخص معين، بلكه عاشق هرچيز و همه چيز. يا حتي عاشق هيچ چيز شو. مساله، موضوع و مخاطب عشق نيست، بلكه خود انرژي سرشار عشق است.

اگر در سكوت در اتاقت نشسته اي، بگذار آنجا از انرژي عشق سرشار شود. هاله اي از عشق پيرامون خودت ايجاد كن. آنگاه كه به درختان مي نگري عاشق درختان شو. آنگاه كه به ستارگان چشم مي دوزي عاشق ستارگان شو. تو خودِ عشق هستي. همين و بس! پس هرجا كه هستي به جاري ساختن عشق خود بر.... تخته سنگها ادامه بده. وقتي عشقت را بر تخته سنگها جاري ساختي حتي تخته سنگها نيز ديگر يك تخته سنگ نيستند. عشق چنان سحرآميز، چنان معجزه گر است كه همه چيز را به معشوق دگرگون مي سازد.

تو عشق مي شوي و هستي معشوقت. هستي خداي تو مي شود. انسانها بدون آنكه به عشق تبديل شوند، بدنبال خدا مي گردند. چگونه مي توانند او را بيابند وقتي كه ابزارها، زمينه و فضاي لازم را در اختيار ندارند؟

عشق بيافرين و همه چيز را در مورد خدا فراموش كن تا ناگهان روزي در همه جا با خدا روبرو شوي.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 17/11/85:

 

روز:

زنده بودن، زندگي نيست. و انسانها فقط زنده اند و ادامه حيات مي دهند. براي زنده بودن نان و پنير و جان پناه كافيست. اما هيچ شكوه و عظمتي وجود نخواهد داشت. آسمان درونت كاملا تاريك خواهد ماند. هيچ ستاره اي در آن نخواهد درخشيد. هيچ ماه كاملي آنرا روشن نخواهد كرد.

تو بايد عصيان كني. عصيان بر عليه تمام ياوه هايي كه به تو آموخته اند. بر عليه دسيسه هايي طولاني مدت و ريشه دار.

عصيان يعني دور انداختن كامل گذشته و زيستن در لحظه اكنون بدون هيچ رسم آيين، هيچ ذهن و هيچ دانشي. زيستن همچون كودك چنان كه گويي نخستين انسان روي زميني...

از گذشته چنان دل بكن كه گويي وجود نداشته است. هميشه از الف و ب، از پايه ابتدايي شروع كن تا داراي زندگي زيبا شوي. تا زندگي ات ماجراجويانه شود. پر شور و مستانه شود.

 

شب:

عبادت ستون دين است و با عبادت است كه مي توان هستي را تجربه كرد. بذر عبادت، قدر شناسي است.

ذهن از كنار همه چيز ساده مي گذرد. طلوع خورشيد زيبايي خيره كننده اي دارد اما ذهن مي گويد " كه چه ؟ خورشيد هر روز طلوع مي كند. اين هم صبحي است مثل صبحهاي ديگر و اين اتفاق ميليونها بار اتفاق افتاده است. "

ما اينگونه بدنيا مي نگريم. اين چگونگي نگرش ما به دنياست. نگرشي بي تفاوت- بي تفاوت به زيبايي، بي تفاوت به هستي، به شعر، به عشق. بي تفاوت به هرچيز كه ارزشمند است. اينگونه است كه تو در تاريكي زندگي مي كني، در زشتي زندگي مي كني. اين انتخاب خود توست.

پس قدر شناس باش و احساس سپاسگزاري را در خود پرورش بده. هستي را به سبب آنچه تاكنون انجام داده است ستايش كن تا آنگاه كارهاي بيشتري براي تو انجام دهد. هر اندازه بيشتر ستايش كني در ديدن توانگر مي شوي. نگاهت گسترده تر مي شود.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 16/11/85:

 

روز:

عشق و مراقبه دو چيزي هستند كه برخي مذاهب آنها را از هم جدا ساخته و يكي را در مقابل ديگري قرار داده اند.

قرنها به ما تعليم داده اند «‌ اگر عشق بورزي نمي تواني مراقبه كني. پس تمام روابط عاشقانه را كنار بگذار».

به اين ترتيب دنيا دوپاره شده است و انسان را به دوپارگي ( شيزوفرني) مبتلا ساخته اند. مشكل اينجاست كه انسان هم نيازمند عشق است و هم نيازمند مراقبه و نمي تواند فقط با يكي از آن دو سركند. زندگي با يكي از آن دو ناممكن است. عشق همچون بازدم است:‌انرژيهاي تو به بيرون مي رود تا به ديگران تماس يابد.

مراقبه همچون دم است: انرژيهاي تو به دروني ترين هسته وجودت رخنه ي كند. زنده ترين انسان كسي است كه بدون هيچ تضاد و تقابلي، هم ظرفيت عشق و هم ظرفيت مراقبه را داراست.

اگر انسان را از اين حقيقت آگاه كنيم نود ونه درصد مشكلات خودبخود حل مي شود.

 

شب:

عبادت ستايش خداوند است به سبب تمام آن چيزي كه هست. رويكرد قلبي پذير است كه آري مي كويد. اين قلب، شك و ترديد و منفي بافي را نمي شناسد. مي تواند به سبب اينكه دنيا زيباست و موهبتي است كه لياقتش را نداريم به رقص و آواز و شادي درآيد. ما نمي توانيم از پس بازپرداخت دين خود به خدا برآييم. يگانه كاري كه مي توانيم بكيم ستايش اوست. مي توانيم بسراييم « ستايش تو را باد »

اگر تمام وجودت از ستايش پروردگار سرشار شود، هيچ چيز ديگري لازم نيست. آنگاه همه چيز ممكن مي شود. بگذار ستايش طريقت تو شود. به هرطريق ممكن ستايش كن و هرگز شكوه مكن. ذهن شكوه گرت را كنار بگذار. كافيست تصميم به اين كار بگيري. آنگاه عادت كهنه شكوه و شكايت را دور خواهي انداخت و تمام انرژي ات را صرف ستايش خواهد شد. ستايش، سعادت آفرين است، رحمت آفرين است. به هر طريق ممكن ستايش كن: خورشيد را ستايش كن و ابرها را. درختان، پرندگان و انسانها را. در ستايش كوتاهي مكن. با تمام وجودت ستايش كن تا به هستي نزديك و نزديك تر شوي. تا پلي در برابرت قرار گيرد.

عبادت كوتاهترين راه به هستي است. مراقبه، راهي است طولاني و عبادت راهي است ميان بر.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 1۵/11/85:

 

روز:

جامعه بنام فرهنگ، تمدن، آموزش و پرورش همه را به ساختگي بودن وامي دارد. به اين كار، نامهاي بزرگ و دهان پركن مي دهد اما واقعيت آن است كه تو را ساختگي بار مي آورد. جامعه به تو مي آموزد كه طبيعت را سركوب كني.

تمام تلاش من بر آن است تا به تو كمك كنم دوباره طبيعي شوي، زيرا تنها از طريق طبيعت است كه مي تواني به خدا برسي. هرقدر بيشتر ساختگي باشي از خدا دورتر مي شوي.

پس اينك به ياد بسپار: تو به تمدن، فرهنگ و آموزش و پرورش نياز داري اما هرگز هويت خود را با آنها تعيين مكن. آنها نوعي بازي هستند. تو مي تواني به اين بازيها بپردازي، زيرا مجبوري در جامعه اي زندگي كني كه همه به اين بازيها مشغول اند. اما به ياد داشته باش كه اينها فقط نوعي بازي هستند نه واقعيت. مراقب باش كه از آنها هويت نگيري. هر زمان كه نيازي به آنها نداري طبيعي باش!

 

شب:

زندگي، تولد، عشق و مرگ، همه موهبت اند. اگر تو نداني چگونه شكرگزار اين موهبتها باشي ازهمه چيز شكوه و شكايت خواهي كرد.

انسانها بر دو گروه اند: آناني كه مي دانند چگونه شكرگزار زيباييها باشند- زيباييها كه به آنها ارزاني شده است و آنان هيچگونه احساس شكرگزاري ندارند. گروه دوم هميشه شكوه و شكايت مي كنند و روز به روز بيشتر مي خواهند. تنها انسانهاي گروه نخست مي توانند ديندار شوند. گروه دوم دير يا زود خدا را انكار خواهند كرد، زيرا خدا به دشمني براي آنان تبديل مي شود كه ميل و هوسهايشان را ارضا نمي كند. هميشه احساس ناكامي مي كنند، زيرا هر اتفاق زندگي به نظرشان نارواست. زندگي اشان به حد مطلوب نمي رسد و هرگز دلشان را خشنود نمي كند. هميشه چيزي كم دارند و در بدبختي به سر مي برند، زيرا بسيار زياده خواه هستند چنان كه گويي از چيزي محروم اند. پس چگونه مي توانند احساس قدرشناسي كنند؟

و بدون قدر شناسي هيچ عبادتي وجود نخواهد داشت و بدون عبادت، هيچ ديني.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 14/11/85:

 

روز:

مردم با اين پندار زندگي مي كنند كه بايد به اين و آن دست يابند. بايد اين شوند. اين انديشه آنان را پر تنش مي سازد. تنشي كه دليل اصلي تمام بدبختي هاست. و چون آنان پر تنش اند، نمي توانند يله و رها شوند و آرامش يابند. هنگام خواب از اين سو به آن سو مي غلتند. حتي در اوقات فراغت خود نيز با اين چيز درگيرند.

دنياي عجيبي است... مردم از آرامش سخن مي گويند اما هر كاري در زندگي انجام مي دهند بيش از پيش ناآرام شان مي سازد. به اين اميد زندگي مي كنند كه روزي بازنشسته مي شوند و آنگاه همه چيز روبراه مي شود. اما تا آن روز عادت بي قراري چنان وجودشان را فرا مي گيرد كه شديدا احساس كمبود مي كنند: با دوران بازنشستگي شان چه مي كنند؟

در آينده، مراقبه روز به روز چندان اهميت خواهد يافت كه هيچگاه د رگذشته تا آن حد اهميت نداشته است.

رهرو و سالك شدن تنها راه بشر آينده است، زيرا به انسانها ياد خواهد داد كه چگونه بازيگوش شوند، چگونه آرامش يابند و چگونه در عين نداشتن هيچ هدفي شاد باشند.

 

شب:

شادماني چيزي نيست كه قرار باشد در آينده پديد آيد. شادماني از قبل وجود داشته . ما فقط از آن جدا افتاده ايم. شادماني همچنان در لايه هاي زيرين جاري است. اما تو فراموش كرده اي كه چگونه خود را به آن بپيوندي. ارتباط تو با آن قطع شده است.

تمام تلاش من بر اين است تا تو را به اين جريان زيرين نشاط، شادماني، آرامش، عشق و هماهنگي ملحق سازم. مراقبه روشي براي ملحق ساختن دوباره تو به اين جريان است. راهي براي نشان دادن اينكه در كجا مي تواني به طبيعت خود دست يابي.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه چهاردهم بهمن 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 13/11/85:

 

روز:

خودجوش بودن، به معناي مسوول لحظه اكنون است. گذشته بر زندگي بسياري از مردم غالب است. زندگي لحظه به لحظه دگرگون مي شود اما ذهن همچنان درگير گذشته است.

ميان ذهن و زندگي شكافي عميق است. هرچه كه ا زذهن برمي خيزد هرگز پاسخي واقعي نيست. تنها يك واكنش است. واكنشي كه هميشه نارساست و نمي تواند به هدف برسد. يا به بالاي هدف مي خورد يا به پايين آن. هدف، لحظه اكنون است اما تير به دست گذشته هدايت مي شود. گذشته اي كه هيچ چيزي از آينده و اكنون نمي داند.

خود جوش بودن، لحظه به لحظه زيستن است. پاسخ دادن به آنچه هست بدون هيچ پيش داوري، بدون ذهن، بدون گذشته، بدون آينده و بدون هيچ زماني. آنگاه پيوندي برقرار مي شود- پيوندي ميان تو با هستي. پيوندي ميان تو با شادماني، با خدا.

 

شب:

همه چيز هديه اي است از جانب هستي. ما شايسته و لايق هيچ چيز نيستيم. هستي به ما زندگي مي بخشد. هستي به ما توانايي عشق ورزيدن، توانايي احساس زيبايي و توانايي يافتن حقيقت مي بخشد. نه به اين سبب كه ما لياقتش را داريم يا شايسته هستيم، بلكه به اين دليل كه هستي در فراواني است.

هستي همچون ابري سرشار از باران است، بايد كه ببارد. از بركت در فراواني بودن هستي است كه ما هداياي آنرا دريافت مي داريم. هستي همچون گلي است كه عطري پايان ناپذير مي افشاند. عطري كه سرنوشتش رها شدن در باد است.

هستي همچون نور است- بي آغاز، بي پايان. بايد كه نثار كند و گرنه گران بار مي شود.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 12/11/85:

 

روز:

انسان نه يك بودن، بلكه يك پل است. حيوانات « بودن » اند و يك بودا نيز. اما انسان تنها يك پل است. او هيچ « بودن» ي ندارد، بلكه شدن است. پيوسته « مي شود »، تغيير مي يابد، از نقطه اي به نقطه اي ديگر حركت مي كند.

انسان در سفر است. يك زائر است.

به ياد داشته باش: تا وقتي به روشني نرسي رضايت نده. تا آخرين لحظه در نارضايتي شديد بمان تا انفجار نور در تو روي دهد و همه نور شوي. تا نور، هستي تو شود.

 

شب:

مردم از اينرو در بدبختي به سر مي برند كه در برابر هستي مقاومت مي كنند. از اين لحظه به بعد ديگر مقاومت مكن. تسليم شو و خودت را واگذار كن. بگذار هستي اختيار كامل زندگي تو را در دست گيرد تا زندگي ات طعمي كاملا متفاوت بيابد. آنگاه خوشي و شادماني، همچون نفس كشيدن طبيعي مي شود.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 1۰/11/85

 

روز:

هركسي خداست. هر چيزي خداست. خدا و هستي دو كلمه متفاوت براي مفهومي واحدند. پس خدا را شخصي مپندار كه جهان را خلق كرده، جهان را مي راند و به اداره جهان مشغول است.

خدا را يك ابر شخص مپندار. چنين شخصي اصلا وجود ندارد. خدا يك شخص نيست، بلكه يك كيفيت است. بهتر است او را خداوندي بنامي. او رايحه اي دلنواز است.

اين معنا فقط به آن اشاره دارد كه دنيا فقط شامل چيزهاي مرئي نيست، بلكه شامل چيزهاي نامرئي نيز هست. دنيا فقط شامل چيزهاي مقياس پذير نيست، بلكه شامل چيزهاي مقياس ناپذير نيز هست. دنيا فقط شامل « بيرون »‌ نيست، بلكه داراي بعدي « دروني » نيز هست.

منظور از خدا همان بعد دروني دنياست.

 

شب:

شهامت چيست؟ بامعناترين تعريف براي شهامت، توانايي دور انداختن چيزهاي آشنا و دانسته هاست، زيرا ماهيت ذهن را چيزهاي آشنا، دانسته ها و گذشته ها تشكيل مي دهد. همين كه گذشته را دور اندازي، روي به بي نهايت مي گشايي. اما انسان ازچنين وسعتي مي هراسد. احساس مي كند كه در آن فضاي پهناور سرگردان شده است.

ذهن چيزي كوچك است. راحتي بخش و گرم است. همچون قفسي طلايي است كه بسيار زيباست. تو اين قفس را تزيين مي كني. نه فقط تو، بلكه همه مي كوشند ذهن را تزيين كنند. هدف آموزش و پرورش ما همين است: تزيين اين قفس طلايي و زيبا ساختن آن بگونه اي كه ديگر نتواني از آن بيرون آيي. شروع به خوگرفتن با آن قفس مي كني. فراموش مي كني داراي بالهايي براي پرواز هستي و آسماني پهناور در برابرت گسترده شده است. فراموش مي كني كه بايد بسوي ستاره ها پرواز كني و سفري بس طولاني در پيش داري و از اينرو شهامت، توانايي دور انداختن قفس طلايي ذهن و قدم گذاشتن در ناشناخته هاست با وجود همه ترسها، همه خطرها و ناامني ها. فقط كسيكه داراي اين توانايي است شخصي ديندار است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 1۱/11/85

 

روز:

همه از آن خداييم. هيچ راه ديگري جز آن وجود ندارد. ما در خدا متولد مي شويم، در خدا زندگي مي كنيم و در خدا مي ميريم. انرژي ما انرژي خداست. خدا، نام همان انرژي كل هستي است.

خدا به اين معناست كه هستي بيش از آن است كه در ظاهر به نظر مي رسد. بيش از آن است كه بتوان قياسش كرد. بيش از آن است كه علم تا به حال شناخته. دينداري، همان جستجوي اين « بيش »، اين كيفيت فراگير و رازآلود است. از اينروست كه همه از آن خداييم. اما تنها عده اندكي از اين حقيقت آگاه اند.

اگر تو خود از اين حقيقت آگاه شوي- آگاه مي شوي. آنگاه تمام اسرار بر تو آشكار مي شوند. زندگي به نور و نشاط و شادماني و خير و بركت تبديل مي شود.

 

 

شب:

هستي همان خداست. خدا نه آفريننده هستي، بلكه خود هستي است. خدا از هستي مستقل نيست. اين پندار كه خدا آفريننده است پنداري غلط است. خدا همچون يك نقاش نيست، زيرا نقاش از نقاشي مستقل است. خدا بيشترهمچون يك رقصنده است. او و رقص يكي هستند.

تمام زمين، تمام هستي سرشار از خداست. لبريز از خداست. او سبزي‌، قرمزي و زردي درختان است. او در همه جا هست. تو نمي تواني از او دور باشي. تو در هر لحظه با او در تماسي.

فقط به اين سبب كه ما پندارهايي در مورد خدا داريم همچنان بدون خداييم. ما بر اين پنداريم كه خدا جايي دردوردستها در بهشت است، ا زاينرو همچنان بدون خداييم. اين پندارهاي احمقانه را دور بينداز تا خدا را در همه جا بيابي. روزي از كريشنا پرسيدند: « خدا كجاست؟ »‌ او در پاسخ گفت: « شما بگوييد كه خدا در كجا نيست. »

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 9/11/85:

 

روز:

همه چيز نامحدود است، زيرا همه چيز الهي است. همه چيز بي كران است، زيرا همه چيز جلوه اي است از ذات خداوند. حواس ماست كه حد و مرز ايجاد مي كند در حاليكه حد و مرزي وجود ندارد و همه چيز به هم پيوسته است. چنان است كه گويي از پنجره اي به آسمان مي نگري و فقط چارچوب كوچكي از آسمان را مي بيني. آسمان هيچ چارچوبي ندارد اما چارچوب پنجره در اسمان چارچوب ايجاد مي كند.

چشمان تو پنجره هاي تو هستند. هرچه را با چشمانت مي بيني داراي چارچوب است. گوشهاي تو پنجره هاي تو هستند. هرچه را با گوشهايت مي شنوي بي درنگ داراي چارچوب مي شود. حواس ما پيوسته به چيزهايي كه بدون چارچوب هستند چارچوب مي بخشد.

به ياد سپردن اين موضوع در تو بصيرتي عظيم ايجاد خواهد كرد. آنگاه شبنمي كوچك در نظرت تبديل به اقيانوسي بيكران مي شود. عظمت سنگ ريزه اي در كنار دريا به اندازه عظمت كل دنيا مي شود. در هر كجا كه پا بگذاري خدا را مي بيني، هم در درون و هم در بيرون. آگاهانه زيستن در چنين بي حد و مرزي، عظيم ترين شور و نشاط ممكن را مي آفريند. عظيم تر از آنكه بتوان تصورش را كرد. اوجي بالاتر از آن وجود ندارد.

 

شب:

تو نه بدني نه ذهن! تو شاهدي هستي بر هرچه كه هست. تا وقتيكه در شاهد بودن، بيشتر و بيشتر رشد نيابي نخواهي دانست كه يك روح هستي. تو فقط زماني از چشمانت آگاه مي شوي كه مي بيني. اگر چشمانت را بسته نگاه داري، آنها را كاملا از ياد خواهي برد. آگر كودكي پاهايش را بكار نگيرد، قادر به راه رفتن نخواهد بود و پاهايش را از ياد خواهد برد.

ما با بكارگيري يك توانايي معين از وجود آن آگاه مي شويم. با ديدن آگاه مي شويم كه داراي چشماني هستيم. با شنيدن آگاه مي شويم كه داراي گوشهايي هستيم. با بوييدن آگاه مي شويم كه داراي بيني هستيم.

به همين گونه با شاهد بودن آگاه مي شويم كه داراي روح هستيم. شاهد بودن، عمل روح است. تو فقط يك تماشاگري كه در كنار جاده ايستاده اي و رفت و آمدها را نظاره مي كني. تو نه ماشيني، نه كاميون، نه اتوبوس، نه عابر پياده، نه گاو و نه گوسفند. هيچكس.

اين همان مراقبه است: نگريستن بر تركيب بدن و ذهن، بدون هويت يافتن با آنها. ديري نخواهد پاييد كه پديده اي كاملا تازه را تجربه خواهي كرد: هستي روح.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 8/11/85:

 

روز:

انسان يك بذراست اما فقط يك بذر. بذري با نيرويي نهان و عظيم كه هيچ چيز آن آشكار نشده است. بذر ممكن است بميرد، بدون آنكه تبديل به درخت شود و يا به شكوفايي برسد. انسان بذري از نور است اما او بطور معمول از خود نور نمي پراكند. انسان نورآگين نيست، فقط به اين دليل ساده كه پوسته بذر سخت و محكم است و هيچ پنجره و منفذي ندارد. انسان  در پوسته وجود خود محصور است، از اينروست تاريكي در چهره مردم و در چشمان آنان. اما اگر بتوان اين پوسته را شكافت- مي توان- آن نور عظيم را منتشر كرد. انفجاري روي مي دهد. انفجاري كه شور و سرمستي به ارمغان مي آورد. انفجاري كه تو را جاودان مي سازد. تو را از جاودانگي ات، از مقام خداوندي ات آگاه مي سازد.

براي شكافتن اين پوسته راهي جز مراقبه نيست. بذر را مي توان شكوفا ساخت. مي توان پوسته آنرا در هم شكست. اين يگانه اميد انسان است زيرا فقط از راه شكستن پوسته بذر وجود است كه مي توان از خدا آگاه شد. آنگاه زندگي معنا و مفهوم، زيبابي و خير و بركت مي يابد.

 

شب:

ما همواره گوش به بيرون داريم. از اينرو هرگز صداي درونمان را نمي شنويم. اين صدا از دروني ترين هسته وجودمان برمي خيزد اما ما در محيط پيرامون مشغوليم. ما در ذهن زندگي مي كنيم. ذهني كه چنان شلوغ و پر سر و صداست كه نمي گذارد صداي آهسته و آرام درونمان را بشنويم. تو فقط به اين سبب كه به بيرون گوش مي دهي به مرشدي براي راهنمايي نياز داري. مرشد آنچه را كه هستي قرنهاست سعي دارد از درونت به تو مي گويد.

همنشيني با مرشد همانا آماده شدن براي آن است كه روزي در خود فرو روي تا بتواني چشمانت را ببندي و به درونت بنگري. تا آنچه را كه همواره به تو الهام مي شود بشنوي. و الهام هميشه راست مي گويد. عقل و منطق ممكن است راست بگويد يا دروغ. هميشه با شك و ترديد همراه است و هيچگاه قطعيت ندارد. اما در چيزهايي كه به تو الهام مي شود هيچ شك و ترديدي وجود ندارد و قطعي است. انسان الهام پذير هرگز پشيمان نمي شود،‌ زيرا او هرگز اشتباه نمي كند. نمي تواند كه اشتباه كند. او تنها از نداي درونش پيروي مي كند.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه هشتم بهمن 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 7/11/85:

 

روز:

پندار موجودي جدا و مستقل بودن، پنداراينكه " من از دنيا و ازهستي مستقل ام "، ريشه اصلي تمام بدبختي ها، نفرتها،‌ خشمها و خشونتهاست.

از همين لحظه به يادت بسپار كه تو از هستي مستقل نيستي. فقط به يادت نسپار، تجربه اش كن. تو در عين يكي بودن با درخت زير سايه آن مي نشيني. تو در عين يكي بودن با رودخانه در آن شنا مي كني. در عين يكي بودن با يك دوست با او دست مي دهي. آرام آرام، يكي بودن به صخره اي را كه روي مي نشيني، يكي بودن با ستاره اي را كه در دوردستهاي آسمان مي درخشد و شبها به آن مي نگري، تجربه كن.

اندك اندك ياد خواهي گرفت بي درنگ با همه چيز يكي شوي. مشاهده گر،‌با مشاهده شونده يكي خواهد شد و داننده با مطلب دانسته شده. آنگاه  وقتي به گل رزي بنگري خودۀ يك گل رز مي شوي. هيچ مرزي بين تو آن وجود ندارد. در آن لحظه دو چيز را خواهي شناخت: عشق و شادماني. شادماني براي خود و عشق براي همه.

 

شب:

براي اينكه خودت را آماده كني تا خداوندي را تجربه كني بايد ذهنت را كنار بگذاري. اين همان مراقبه است. مراقبه راهكاري است براي متوقف ساختن ذهن حراف. ذهن ديوانه كه بدون هيچ دليلي فعال است. ذهني كه بدون داشتن هيچ مشغوليتي مشغول است. نمي گويم كه بايد ذهنت را نابود كني. فقط بايد آنرا كنار بگذاري تا هروقت به آن نياز پيدا كردي بتواني دوباره بكارش گيري. درست مانند اتومبيلت كه در گاراژ بيرونش آوري. اينگونه تو صاحب اختيار مي شوي. اما معمولا اوضاع كاملا برعكس است: اتومبيل پافشاري مي كند داخل گاراژ نشود. اتومبيل مي گويد:‌ "‌ من نمي خواهم خاموش شوم. "‌مي گويد: " تو بايد با من بيايي. " بدينگونه اتومبيل همچنان روشن مي ماند. بيست و چهار ساعت شبانه روز.

حتي زمانيكه تو خواب هستي ذهن همچنان فعال است. ذهن معمولا پس از فعال شدن در دوران كودكي تا زمان مرگ،‌ دست از كا نمي كشد، ‌مگر اينكه شخص اقدام به مراقبه كند. فقط در آن عده اندكي كه مراقبه مي كنند، ذهن غيرفعال مي شود و ناگهان آنان از خورشيدي آگاه مي شوند كه پشت ابرهاي ذهن پنهان بود. اين آگاهي از نور نهايت،‌ آگاهي از خورشيد نهايت،‌ دانش الهي است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  جمعه ششم بهمن 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 6/11/85:

 

روز:

تو نمي تواني با اتكا به خواسته خود پيروز شوي. اگر به اين كار بكوشي شكست مي خوري. شكست حتمي و اجتناب ناپذير است. تلاش تو همچون ستيز موجي كوچك است با تمام اقيانوس. موج متعلق به اقيانوس است چگونه مي تواند با آن در ستيز باشد؟ شبيه به جزيي است كه با كل مي جنگد. همانند جنگيدن برگ  با درختي كه متعلق به آن است. برگ تنها با پيروزي درخت مي تواند پيروز شود نه جدا از آن. موج فقط با پيروزي اقيانوس مي تواند پيروز شود نه در ستيز با آن و نه بدون آن.

انسان زماني پيروز مي شود كه زندگي اش را نه بر پايه خواست خود، بلكه با خواست خدا بگذراند. و آنگاه كه تو خواسته نفس و اهداف شخصي ات را دور اندازي زندگي ات در شكلي كاملا متفاوت پيش خواهد رفت. هرگام تو پيروزي خواهد بود و هر لحظه به جاودانگي نزديك و نزديكتر خواهي شد.

 

شب:

مراقبه از نوع غربي آن همان به فكر فرورفتن است در شكلي متفاوت. در غرب،‌ تفكر در مورد چيزهاي متفاوت مراقبه ناميده مي شود. زمانيكه تو در مورد خدا فكر كني و زمانيكه در مورد مسيح و يا عشق فكر مي كني، اين كار تو مراقبه ناميده مي شود. اما در شرق، به فكر فرورفتن اصلا مراقبه محسوب نمي شود. در شرق، مراقبه حالتي از بدون فكر بودن و بودن محض است. بزرگترين تجربه زندگي است. تو فقط هستي. هيچ فكري در تو جاري نيست. هيچ رفت و آمدي نيست و ذهنت ناپديد شده است اما شعور و خودآگاهي ات بيشتر از هر زمان ديگري همچنان باقي است، زيرا هرچه در پشت افكار پنهان شده بود ديگر پنهان نيست. هرچه كه در بند افكار بود ديگر نيست. تمام انرژي ات رها شده است. تو دريايي از انرژي هستي. دريايي چنان آرام كه حتي يك موج كوچك نيز بر نمي خيزد.

در چنين دريايي از شعور و خودآگاهي ، در چنين دريايي از انرژي، هستي بازتابانده مي شود. درمي يابي كه هستي چيست. در مي يابي كه خدا نام ديگر آن چيزي است كه هست.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه پنجم بهمن 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 5/11/85:

 

روز:

خدا در دل همه ما سخن مي گويد اما سر ما همچون يك بازار آنقدر شلوغ و پر سر و صداست كه هرگز اين نداي آرام و آهسته درون را نمي شنويم. آنقدر غوغا و قيل و قال بي مورد در ما هست كه گوش ما نسبت به نداي دلمان كه همواره ما را فرا مي خواند كر است.

خدا از ما دور نيست. به ما بسيار نزديك است. تنها كار لازم براي شنيدن صداي خدا ساكت تر كردن، كم سر و صداتر كردن و آرام تر كردن ذهن است.

با آرامش يافتن ذهنت، ناكهان نغمه الهي را در درونت خواهي شنيد. خداست كه بر چنگ دل تو مي نوازد. اين نغمه بسي دگرگون ساز است. يكبار كه آنرا بشنوي، هرگز از يادش نمي بري. يكبار كه آنرا بشنوي، زندگي ات ديگر همان زندگي گذشته نخواهد بود. به جزيي جاودان و ابدي از هستي تبديل مي شوي. تو ديگر فناپذير نيستي.

 

شب:

وقتي از خواب غفلت بيدار شوي، بدنبال تولدي دوباره خواهي گشت. و تولد دوباره تو تنها از راه مراقبه امكانپذير است. نخستين تولد تو از شكم مادر است و دومين تولدت از راه مراقبه. از اينرو، در نوشته هاي باستاني، مراقبه مادر واقعي ناميده شده است.

مسيح به پيروانش مي گويد: « تا زمانيكه دوباره متولد نشويد  به مقام پادشاهي خداوند وارد نخواهيد شد. » در شرق، كسي را كه به خدا دست يافته است « دوباره متولد شده » مي نامند. و تولد دوم رايحه اي دلنواز در فضا مي پراكند.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه پنجم بهمن 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 4/11/85:

 

روز:

انسان در شكل تلاشي نيمه تمام بدنيا مي آيد. انسان به شكل موجودي كامل متولد نمي شود. يك سگ كامل متولد مي شود. يك درخت، يك سنگ و تمام هستي به جز انسان داراي يك ويژگي مشترك هستند: آنها موجوداتي كامل اند. تنها انسان است كه كامل نيست، از اينرو انسان داراي فضايي باز است. همه ديگر چيزها بسته اند. يك گل رز تنها يك گل رز است اما انسان مي تواند هزار و يك چيز بشود. انسان هم مي تواند يهودا شود هم مسيح. تمام احتمالها در مورد او ممكن است.

بنابراين، كساني كه زندگي را ساده مي انگارند سر نخ اصلي را گم كرده اند. زندگي يك تلاش است. يك كاوش است، كاوشي در مورد چگونگي كامل شدن، چگونگي كل شدن. اين شان و يگانگي انسان است. از آنجا كه او كامل نيست پس مي تواند رشد يابد. از آنجا كه او هنوز ناتمام است مي تواند شكوفا شود. مي تواند بياموزد و مي تواند « بشود ». انسان رشد مي كند، تكامل مي يابد. انسان يك تلاش است. او نه يك « بودن » بلكه يك « شدن » است، يك جستجوست. اين زيبايي انسان است، شكوه انسان و هديه خداوند به انسان.

 

شب:

مرشدان تمامي دوره ها و عصرها اظهار كرده اند كه انسان در مقام پادشاه الهي بدنيا مي آيد اما او كاملا از اين امر ناآگاه است. ما با نشناختن دنياي درونمان، از مقام پادشاهي خود، پادشاهي كه همواره از آن ماست ناآگاه مي مانيم و به همين دليل ميل و آرزوي چيزهاي كوچك  را در سر مي پرورانيم. چيزهاي بسيار خرد و بي ارزش را گدايي مي كنيم. خيال مي كنيم كه گدايي بيش نيستيم.

همين كه از خواب غفلت برخيزي حيران خواهي شد. در خواهي يافت كه تو نه يك گدا بلكه پادشاهي.

هدف اصلي مراقبه همين است. آگاه ساختن تو از مقام پادشاهي ات. آگاه ساختن تو از عظيم ترين نيرويي كه در خود نهان داري. آنگاه كه به اين آگاهي برسي، ديگر سفر را مشكل نمي يابي. كافيست كمي بيدار شوي تا خواب از سرت بپرد. تا كارها آسان تر شود. اما تا وقتي بيدار نشوي زندگي تو واقعي نخواهي بود و در واقعيت به سر نخواهي برد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه چهارم بهمن 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 3/11/85:

 

روز:

بهشت در جايي نيست. بهشت در مكاني جغرافيايي قرار ندارد. بهشت نه در بالاي ابرها، بلكه در درون توست. بهشت همين الان در درون توست. تو از آن ساخته شده اي پس لزومي ندارد كه در جايي ديگر بدنبال آن بگردي.

تنها چيزي كه لازم داري آرام بودن و در خود بودن است. فرو رفتن تا ژرفاي وجودت، چنان ژرف كه كل جهان محو شود. گويي كه در آن لحظه چيزي وجود ندارد و آگاهي تو تنها چيز موجود است. تمام هستي نيست شده، فقط و فقط حيات توست كه جاري است. حياتي كه بسيار ناب است، زيرا از همه چيز بري است... هيچ چيز در آينه وجودت منعكس نمي شود. آگاهي ات صاف و زلال است، بدون هيچ سطحي ناهموار، بدون هيچ موجي. آن لحظه است كه پي مي بري بهشت چيست.

ما هيچ چيزي را در جايي گم نكرده ايم. ما از بهشت بيرون رانده نشده ايم. بهشت از قبل در درون ما و در وجود ما بوده است. اما ما هيچگاه درونمان را نگشته ايم. همچنان بيرون را جستجو مي كنيم، از اينرو هرگز به گنج درونمان، به پادشاهي خداوندي امان دست نمي يابيم.

 

شب:

در زندگي چيزي سخت تر از هديه گرفتن نيست، زيرا اين كار باعث ناخشنودي « خود » ما مي شود. هديه دادن بسيار آسانتر است اما هديه گرفتن بسيار سخت. از آن سخت تر دريافت كردن هديه است  در زمانيكه شايسته اش نيستي. ما شايسته هستي نيستيم اما هستي همچنان به ما مي بخشد. نه به سبب شايستگي ما‌، بلكه به سببب در فراواني بودنش. وقتي تو خير و بركت هستي را دريافت مي داري مديون تو مي شود، زيرا تو هستي را سبكبار مي كني. از سنگيني آن مقدار اندكي مي كاهي.

اما به خاطر داشته باش دريافت هديه بسيار سخت است. احساسي شبيه احساس خواري به انسان دست مي دهد. شخص كمي احساس شرمندگي مي كند.

رهرو بايد بياموزد كه چگونه يك هديه را با شادماني و نشاط فراوان دريافت دارد. تو هرقدر پذيراتر شوي، بيشتر به تو داده خواهد شد و اگر كاملا پذيرا شوي، كل بهشت مي تواند اينجا و اكنون بر وجودت نازل شود. فقط بايد كاملا باز باشي و آماده پذيرش.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه سوم بهمن 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 2/11/85:

 

روز:

خود را به هستي واگذار. واگذار كردن خود بسيار زيباست، زيرا تو را زيبا و برازنده مي سازد و فرصت بزرگي را پيش رويت قرار مي دهد. خدا خير و رحمتش را در حجمي وسيع بر تو جاري مي سازد.

كسي كه همواره در حال ستيز است، بسته و دور از دسترس خداوند مي ماند. كسي كه رها و در آرامش است، كسي كه با هستي دشمني ندارد و به هيچ طريقي درصدد غلبه بر كسي يا چيزي نيست، در دسترس خداوند است. تمام درها و پنجره هاي او باز است. باد مي تواند در او وارد شود و بر او بوزد. باران مي تواند بر او ببارد و خورشيد مي تواند بر او بتابد. پس خدا مي تواند در او وارد شود. خدا گاهي در شكل باد وارد مي شود، گاهي در شكل باران و گاهي در شكل خورشيد. اينها راههاي ورود خدا در تو هستند. او هرگز در شكل خدا وارد نمي شود. خدا يك شخص نيست. تو خدا را در شكل يك شخص ملاقات نخواهي كرد. هميشه با او در شكل انرژي اي طبيعي تماس خواهي يافت. گلي كه شكوفه زده خدايي است كه بر تو سلام مي كند و آسمان پر ستاره...

خدا بازوانش را به روي تو گشوده و آماده در آغوش گرفتن توست. اما خدا تنها زماني مي تواند تو را در آغوش بگيرد و بر تو بوسه زند كه دست از ستيز برداري و گرنه چنان مشغول و درگير خواهي بود كه هيچ فرصتي براي عشق بازي با خدا نخواهي يافت.

زندگي يك رهرو بايد سرشار از عشق به خدا باشد. رهروي همان عشق بازي با خداست و به همين دليل آرامش، راحتي و رهايي عظيمي لازم است. اين تنها چيز لازم است.

 

شب:

نخستين چيزي كه بايد به خاطر داشته باشي اين است كه موهبت زندگي به ما هديه داده شده و زندگي چيزي نيست كه ما خود بدست آورده باشيم. در حقيقت، ما اصلا شايسته زندگي نيستيم. اين يكي از قوانين شگفت انگيز هستي است: آناني كه شايسته زندگي هستند- همچون بودا و مسيح – از گردونه زندگي خارج مي شوند اما كسانيكه شايسته زندگي نيستند بارها و بارها زندگي مي كنند.

اگر تو براي زندگي شايستگي پيدا كني آماده خواهي بود تا در غايت نهايي محو شوي. اگر شايستگي پيدا نكني مجبور خواهي شد دوباره باز گردي.

دومين چيزي كه بايد به خاطر داشته باشي شگفتي روح است. روح تو چيزي نيست كه از آن تو باشد، بلكه روح، جريان پيوسته خداوند در توست. تو در هر لحظه خدا را تنفس مي كني، البته، ناآگاهانه. آن لحظه كه از اين نكته آگاه شوي در شگفت خواهي شد. ما خدا را مي نوشيم، خدا را نفس مي كشيم، هيچ چيزي غير از خدا وجود ندارد. خدا منبع تغذيه ماست، ريشه ماست، شاخه و برگ ما و گل و ميوه ماست. خدا همه چيز است و ما هيچ چيز نيستيم.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه دوم بهمن 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 1/11/85:

 

روز:

مقدس كسي است كه خير و بركت هستي باشد. تا زمانيكه خير و بركت هستي نشوي، نمي تواني مقدس شوي. ما بايد شايسته هستي باشيم. بايد ارزش هستي را داشته باشيم. و يگانه راه شايسته شدن براي هستي اين است كه خودت را در عشق نيست كني.

دينداري چيزي نيست مگر عشق بازي با هستي. دينداري معنايي كاملا متفاوت دارد: تو با هستي پيوند زناشويي مي بندي. عاشق ستارگان، درختان، كوهها و ابرها مي شوي، زيرا آنها جلوه هاي گوناگون خدا هستند. عاشق انسانها و حيوانها مي شوي. عاشق تمام چيزهايي كه وجود دارند!

اگر چنين چيزي ممكن شود، رويدادي پر بركت به وقوع مي پيوندد. شور و نشاطي عظيم از فراسو بر تو جاري مي شود. غرق در شادماني مي شوي.

 

شب:

پيروزي از دانستن بدست مي آيد و فقط يك راز وجود دارد كه ارزش دانستن دارد: راز دروني خويشتن. درون تو پر رمز و رازترين مكان است. انسان به جاهاي دوردست سفر مي كند- اين كار اصلا مشكل نيست. اما رسيدن به هسته وجود خود، كاري است بس مشكل. راز رازها آنجاست. شاه كليدي كه مي تواند همه درها را بگشايد آنجاست.

رهروي همان گام گذاشتن در راه كاوش خويشتن است. راز از قبل در آنجاست و تو فقط بايد آنرا كشف كني. فقط بايد چيزهاي غير ضروري را زا جاي خود برداري و پرده ها را كنار بزني تا ناگهان با خد خدا رو در رو شوي.

راز اين است كه ما همان خدا هستيم و بدبختي اينجاست كه گداوار زندگي مي كنيم.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه یکم بهمن 1385   توسط توحید   |