مراقبه 30/10/85:
روز:
عاشق تر و ساكت تر شو. اين كار بس مشكل است. به ديگران عشق بورز و زمانيكه تنهايي، سكوت پيشه كن. با نشستن در سكوت شروع كن. هر زمان كه فرصتي يافتي با چشماني بسته و بدون انجام دادن هيچ كاري فقط بنشين.
اين دو بسيار با اهميت اند: نثار موهبت عشق به ديگران و نثار موهبت سكوت به خودت. اين كار نشاط فراواني در تو ايجاد خواهد كرد و روزي خدا را به آستانه درب منزلت خواهد آورد.
شب:
فقط هستي مي تواند به ما امنيت ببخشد. پول، قدرت، جاه و مقام، خانواده، دوستان و حتي خود زندگي، هيچكدام امنيت بخش نيستند. همه جا را ناامني فراگرفته است. فقط در يك جا امنيت وجود دارد و آنجار را نمي توان در هيچ جايي در بيرون يافت. آنجا تنها در هسته جود ما يافت مي شود. آنجا جايي است كه خدا در آن ساكن است. خانه خداست. خدا در دل وجود توست.
و شناخت خداي درون، فراتر رفتن از همه امنيتهاست. آنگاه « همه چيز » امن و امان مي شود. اضطراب و دلواپسي خودبخود ناپديد مي شود و شادماني به پا مي خيزد. آن شادماني، ژرف ترين تمايل دروني وجود توست.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ شنبه سی ام دی 1385   توسط توحید
|
مراقبه 29/10/85:
روز:
با جستجوي زيبايي به جستجوي خدا بپرداز، زيبايي همه چيز. بگذار هدف تو جستجوي زيبايي باشد. زيبايي را بپرست. در زيبايي به وجد آي.
و زمانيكه زيبايي را بپرستي و در زيبايي به وجد آيي، تو خود زيبا مي شوي. خير و حقيقت جاري مي شوند. اگر تو از اين سه به يكي دست يابي، آن دو ديگري با پاي خود خواهند آمد.
شب:
ما به هستي بسيار نزديكيم اما چون دو خط موازي هركدام به مسيري مي رويم و هرگز به يكديگر نمي رسيم. اگر دست از سير در گذشته و آينده برداريم، دو خط موازي به يكديگر نزديك و نزديكتر مي شوند. ناگهان روزي تنها يك خط پديد مي آيد و آن دو خط ناپديد مي شوند. آن لحظه، لحظه اي بسيار نشاط آفرين و پربركت است.
اين همان چيزي است كه همه بدنبال آن مي گردند و همه در جستجوي آن هستند. و چون انسانها همچنان بدوي اند،بدبخت و بيچاره شده اند.
آماده شو و تنها راه آماده شدن، در لحظه اي اكنون زيستن است تا خانه اي براي هستي شوي. اين همان شكوفا شدن زندگي است.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385   توسط توحید
|
مراقبه 28/10/85:
روز:
اگر خود را به هستي واگذاري پيروز مي شوي. بي درنگ تاج پادشاهي بر سر خواهي نهاد. به دنبال خواست خود رفتن خود محوري است. خواست خدا را جاري ساختن، واگذاري و تسليم شدن در برابر اوست. با خدا بودن و در خدا بودن، پيروزي است. هيچ فتح و ظفري بالاتر از آن نيست.
شب:
تو مي تواني ميزبان و خانه هستي شوي و تا زماني كه هستي را در خود نپذيري تهي خواهي ماند. تا وقتي هستي را در درون خود جا ندهي در ناكامي به سر خواهي برد، زيرا همين كه هستي به درون وجودت راه يابد تو خود، هستي مي شوي.
سرنوشت نهايي تو اين است. تنها با انباشته شدن از هستي است كه به كامروايي و نشاط « به شكوفايي رسيدن » دست مي يابي.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385   توسط توحید
|
مراقبه 27/10/85:
روز:
خود را سراپا به هستي واگذار. ديگر با آن نستيز و با آن مخالفت نكن. ديگر براي خود اهداف شخصي دست و پا مكن. بگذار كل تو را تصاحب كند. بگذار كل تو را راهبري كند. آن وقت هر جا تو را با خود ببرد و هرچه از تو بسازد درست خواهد بود. انسان به تنهايي قادر نيست كاري درست انجام دهد. او فقط كارهاي غلط انجام خواهد داد. كار درست تنها زماني انجام مي يابد كه بگذاري خداوند به واسطه تو به عمل بپردازد.
پس بگذار پروردگار بواسطه تو به عمل بپردازد. اعتماد كن! وقتي كه كل جهان اين چنين زيبا در جريان است چرا خداوند نتواند از تو مراقبت كند؟ چرا بايد نگران و مضطرب باشي؟ هيچ گل رزي نگران نيست و نه هيچ پرنده و حيوان و ستاره اي.
تنها ذهن احمق انسان است كه آن همه نگراني توليد مي كند، زيرا ذهن انسان خود را تافته اي جدا بافته از هستي به حساب مي آورد. طبيعي است كه اگر تو تافته اي جدا بافته باشي آن وقت همه نگراني ها مال تو خواهد بود. و در غير اينصورت همه هستي از تو مراقبت خواهد كرد.
شب:
خداوندي، ماده اوليه جسم ماست. همان وجود ماست. خداوند چيزي بيرون از ما نيست، بلكه دروني ترين هسته وجود ماست. لازم نيست به دنبالش بگرديم و آنرا جستجو كنيم. فقط بايد به خاطر داشته باشيم كه آنرا فراموش كرده ايم. خداوندي ما گم نشده است، بلكه ما هستيم كه فراموش كرده ايم كيستيم.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385   توسط توحید
|
مراقبه 26/10/85:
روز:
هميشه اكنون است، هيچگاه آنگاه نيست. هميشه اينجا است، هيچگاه آنجا نيست. آنجا و آنگاه وجود ندارد. تنها اينجا و اكنون وجود دارد. در حقيقت اينجا و اكنون دو روي يك سكه اند. حتي فيزيكدانان نيز به اين آگاهي رسيده اند كه زمان و مكان از يكديگر جدا نيستند. اينجا همان مكان است و اكنون همان زمان.
يكي از بزرگترين كشفيات آلبرت اينشتين اين بود كه زمان بعد چهارم فضاست و چيزي جدا از آن نيست. فضا، سه بعدي است و زمان بعد چهارم آن است. اما سالها قبل از فيزيكدانان، عارفان به اين حقيقت رسيده بودند. اين حقيقت به اندازه اي قدمت دارد كه دقيقا نمي توان گفت براي نخستين بار كي مطرح شده است. قديمي ترين معرفت عارفان است.
اينكه علم تازه بعد از هزاران سال به اين كشف رسيده امري است طبيعي، زيرا علم راهي است پر پيچ و خم. اكنون فيزيكدانان دقيقا همان چيزي را مي گويند كه عارفان پنج هزاران سال قبل مي گفتند. تمام چيزهاي ديگر يا تصور است يا حافظه. و مراقبه همان رها شدن از زندان حافظه و تصور است. آنگاه كه تو در حال مراقبه هستي، آزاد و رها هستي، رها از زندان!
شب:
همه چيز الهي است. در حقيقت هيچ خدايي وجود ندارد، تنها « خداوندي » است كه وجود دارد. خدا نه يك شخصبلكه يك كيفيت و يك حضور است. شخص پنداشتن خدا به دوران اوليه باز مي گردد. ما اين پندار را در تصورات خود ساخته ايم. چيزي نيست جز فرا فكني خود انسان. آن خدا، خداي حقيقي نيست. علت اينكه بودا در مورد خدا ساكت است همين است. او از « خداوندي » سخن مي گويد و نه از خدا.
همه هستي لبريز از خداوندي است. جهان عالم و خدا از يكديگر جدا نيستند. هستي الهي است.
با اين ديد به هستي بنگر تا حيران شوي، زيرا چيزهايي خواهي ديد كه قبلا هرگز نديده اي. هرروز چيزهاي يكساني از برابر ديدگان تو مي گذشته اند: همان درختان، همان پرندگان و همان اشخاص. اما هرگاه با اين نگاه به دنيا بنگري كه همه چيز الهي است، چيزهايي جديد خواهي ديد. آنگاه از نگاه تو دنيا ديگر نه معما، نه مشكل و نه مساله اي براي حل كردن، بلكه چون رازي براي زيستن جلوه گر خواهد شد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ سه شنبه بیست و ششم دی 1385   توسط توحید
|
مراقبه 25/10/85:
روز:
ميهمان هميشه آماده آمدن است اما ميزبان حاضر نيست. او در جايي ديگر در حال روياپردازي، آرزوپروري و ... است. او هيچگاه در خانه نيست. هيچگاه در اينجا و اكنون نيست. يا در گذشته به سر مي برد يا در آينده.
دو چيز ما را به بيراهه مي برد: آنچه كه گذشته است و آنچه هنوز نيامده. گذشته و آينده راههاي گريز از لحظه اكنون هستند. و خدا تنها يك زمان را مي شناسد. او هيچ آشنايي با گذشته و اينده ندارد. لحظه اكنون، تنها زمان اوست و ما هيچگاه در لحظه اكنون به سر نمي بيريم. از اين رو، ميهمان همچنان در را مي كوبد اما نمي تواند ما را بيابد، زيرا ما يا در زمان گذشته به سر مي بريم و يا در زمان آينده. خدا همچنان در را مي كوبد و ما هرگز در لحظه اكنون به سر نمي بريم.
شب:
مسيح مي گويد پادشاهي خداوند در درون توست. اين پيام اصلي تمام بيدارشدگان است: هيچ جاي ديگر نرو. بيرون از خودت را جستجو مكن. در آنجا چيزي نخواهي يافت. همچنان تهي، ناخرسند و ناكام خواهي ماند، زيرا پادشاهي و ثروت واقعي بخشي از وجود تو، بخشي از دنياي دروني و روح توست.
انسانها معمولا برونگرا هستند. اما اگر تو دقيقا در جهت مخالف به درون حركت كني، اين همان درون گروي است. من مخالف دنياي بيرون نيستم اما نشناختن خويش بسيار خطرناك است. اگر تو وجود خويش را بشناسي مي تواني همه جاي دنيا را بگردي. مي تواني نشاط خود را با ديگران سهيم شوي و در نشاط زندگي كني. آنگاه ديگر هيچ مشكلي وجود نخواهد داشت.
اگر تو در وجود خويش ريشه دوانده باشي مي تواني هرقدر كه بخواهي دردنياي بيرون سير كني، بدون آنكه چيزي قادر به آسيب رساندن به تو باشد. مي تواني در محلهاي تجاري زندگي كني بدون آنكه چيزي مراقبه تو را مختل كند. اما نخستين گام، سير در درون و آشنا شدن با واقعيت دروني است.
حقيقت را نه مي تواني در كره ماه بيابي نه بر روي قله اورست. حقيقت را تنها در درون خويش مي تواني بيابي.
پس بياموز چشمانت را باز كني و به درون بنگري.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ دوشنبه بیست و پنجم دی 1385   توسط توحید
|
مراقبه 24/10/85:
روز:
مهم ترين چيزي كه در زندگي بايد به خاطر داشته باشي اين است كه خدا به تو عشق مي ورزد و تو را به حال خود رها نمي كند. خدا نسبت به تو بي تفاوت نيست. همواره به فكر تو و مراقب توست. اين باور هرقدر در قلبت ژرف تر باشد بهتر است، زيرا اگر تو عشق خدا هرچه بيشتر احساس كني قادر خواهي شد به ديگران عشق بورزي. اينگونه است كه ما قادر به عشق ورزيدن مي شويم. اگر به ما عشق ورزيده شود ما نيز مي توانيم عشق بورزيم و اگر به ما عشق نورزند عشق ورزيدن را نخواهيم آموخت و آنرا نخواهيم شناخت.
در دنياي امروز، عشق در حال رنگ باختن است، زيرا خدا رنگ باخته است. آسمان خالي است، در حاليكه در گذشته از عشق آكنده بود. مردم قرنها با چشم دوختن بر آسمان دعا مي كردند. وجودشان تعالي يافته بود. اين احساس را داشتند كه عشق در وجودشان جاري است. عشق همچون باران مي باريد و شست وشويشان مي داد. عشق آنان را به حركت وامي داشت، نوازش مي كرد و دگرگونشان مي ساخت. سپس آنان قادر شدند به ديگران عشق بورزند. اگر از عشق سرشار باشي مي تواني آنرا به ديگران نثار كني. اما اگر از عشق بهره مند نباشي چگونه مي تواني آنرا به ديگران ببخشي؟ و تنها منبع بهره مند شدن از عشق، خداست، زيرا او تنها منبع فناناپذير عشق است.
شب:
بدن متولد مي شود و مي ميرد. ذهن متولد مي شود و مي ميرد. اما تو، نه بدن هستي و نه ذهن. تو چيزي فراتر از اين دو هستي! چيزي كه هرگز از بين نمي رود و هرگز متولد نمي شود. تو از ازل در اينجا بوده اي و تا ابد خواهي بود!
آن لحظه كه چنين احساسي بيابي، زندگي ات از اين رو به آن رو خواهد شد. همه آن چه تا آن لحظه با اهميت مي شمردي بي اهميت مي شود: پول، قدرت، جاه و مقام و همه چيز.
و همه آن چه كه قبلا با اهميت نمي شمردي ناگهان بيشترين اهميت را پيدا مي كند: عشق، همدردي، نيايش و عبادت خداوند.
به خاطر داشته باش كه در درونت چيزي جاودان نهان است.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ یکشنبه بیست و چهارم دی 1385   توسط توحید
|
مراقبه 23/10/85:
روز:
كبير، يكي از عارفان بزرگ هندي مي گويد: « من ساليان سال به دنبال خدا گشتم اما نتوانستم او را بيابم. سپس پندار خدا را كاملا دور انداختم و آرام شدم. عاشق شدم. چه كار ديگري مي توانستم انجام دهم؟ من نتوانسته بودم خدا را بيابم پس يگانه راه، نزديك شدن به خدا بود تا حد ممكن. پس ساكت و آرام شدم، عاشق شدم، چنان كه گويي او را از قبل يافته بودم... روزي خدا به سراغم آمد و من از آن روز ديگر پرواي او را در سر ندارم. نخست من بودم كه او را صدا زدم: خدايا! تو كجايي؟ اينك او مرا صدا مي زند: كبير! تو كجايي؟ »
كبير از چيزي بسيار پر معنا سخن مي گويد. اصل گفتار او چنين است: « خدا همچون سايه بدنبال من مي آيد. مرا صدا مي زند و مي گويد: كبير، كبير! كجا مي روي؟ چه مي كني؟ آيا كمكي از دست من ساخته است؟ اكنون كه من خدا را شناخته ام ديگر پرواي او را در سر ندارم. او در جايي بيرون از ما نيست. او در درون ماست. او را نه در آيين ها و تشريفات، بلكه در عشق مي توان يافت. او را نه در تعارفات، بلكه در دوستي بدون تعارف و صميمانه با هستي مي توان يافت. »
شب:
نيچه مي گفت: « خدا مرده است» اما هيچكس از او نپرسيد « چه كسي خدا را كشت؟ »
دو احتمال در اين باره مي توان مطرح ساخت: يا خدا دست به خودكشي زده يا اينكه كسي او را به قتل رسانده است. احتمال نخست ناممكن است، زيرا خدا يعني سعادت. چرا سعادت بايد دست به خودكشي بزند؟ خدا يعني حقيقت. چرا حقيقت بايد خودكشي كند؟ معناي واقعي خدا، همانا جاودانگي است. پس خودكشي او امري است ناممكن.
احتمالا خدا را به قتل رسانده اند. كار، كار مبلغان بوده است. تمام آنان در اين توطئه دست داشته اند. البته آنان قادر به كشتن خداي واقعي نيستند، بلكه فقط مي توانند خدايي را كه خودشان خلق كرده اند به قتل برسانند.
همه چيز را در مورد خدا فراموش كن و به جستجوي عشق بپرداز تا خدا به ميل خود به سراغت آيد. او حتما خواهد آمد. آمدنش حتمي است!
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ شنبه بیست و سوم دی 1385   توسط توحید
|
مراقبه 22/10/85:
روز:
راه را براي ورود خدا هموار كن. براي پذيرش خورشيد و نور آماده شو. فقط بايد آگاه و آگاه تر شوي. بايد هرچه كمتر در ذهن و بيشتر و هرچه بيشتر خارج از ذهن باشي. نظاره گر آن، نه درگير با آن. نظاره گري از بيرون باش. اين همان معناي دقيق شور و سرمستي است: در يرون ايستادن.
بياموز بيرون از ذهن بايستي تا همه آنچه را كه بايد، بياموزي. مذاهب، به شيوه ها و زبانهاي مختلف تنها يك راز را تعليم مي دهند:اين كه چگونه بيرون از ذهن بايستي.
روزي كه موفق به اين كار شوي، بزرگترين روز زندگي تو خواهد بود. در آن روز دوباره متولد خواهي شد. در آنروز ديگر جزيي از دنياي خاكي نيستي، بلكه جزيي از خدا خواهي شد.
شب:
اينك زمان آن است تا چهره راستين دين آگاه شود. ديگر كافيست. ما به اندازه كافي به چهره اي دروغين زندگي كرده ايم. زندگي راستين است و عشق نيز. و زمانيكه تو عاشق زندگي شوي، عشق به همه هستي تو تبديل مي شود. يگانه راه پرستش زندگي، آواز خواندن است. رقصيدن و شكوفا شدن است. آفريننده بودن است. يافتن چيزي است براي جشن گرفتن. يافتن چيزي براي بزم شادي به راه انداختن، بزم بزرگي كه همواره پابرجاست. ستارگان در رقصند. درختان و اقيانوسها در رقصند.
رهروان من بايد جزيي از اقيانوسها، درختان، ابرها و ستارگان شوند. معبود من اينها هستند. من به هيچ معبود ديگري باور ندارم. اين چيزي است كه من بدان دست يافته ام و مي خواهم آنرا در اختيار دوستدارانم قرار دهم.
رهروي دعوتي است براي بهار و آماده شودن براي آن.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ پنجشنبه بیست و یکم دی 1385   توسط توحید
|
مراقبه 21/10/85:
روز:
گنج در درون ماست و ما از آن بي خبريم. بخشي از وجود ماست. و ما همه جا آنرا جستجو مي كنيم مگر در درونمان. از اينروست كه بدبخت و بيچاره و ناكام و نااميديم.
به درون خود بنگر! به وجود خود بنگر تا پادشاهي خداوند از آن تو شود. تو هرگز اين گنج را گم نكرده اي، حتي براي يك لحظه. در حقيقت، حتي اگر بخواهي آنرا گم كني نمي تواني. گنج، خود وجود توست. اما تصميمهايي كه گرفته اي، حماقتهايي كه به خرج داده اي تو را گدا ساخته است. فراموش كرده اي كه چگونه زبان نوشته هاي درونت را بخواني.
تو دانشوري بزرگ خواهي شد اما ثروتمند هرگز. همچنان مثل گذشته فقير خواهي ماند. ثروتمندي تنها از يك راه حاصل مي شود و آن جستجوي درون است،زيرا گنج، گنجي كه پايان ناپذير است، در درون ماست.
به درون خود بنگر! خود را جستجو كن تا نشاطي عظيم بيابي، نشاطي بي پايان. تنها در آن زمان است كه زندگي معنا مي يابد، قبل از آن هرگز. تنها در آن زمان زندگي، زندگي است، قبل از آن هرگز.
شب:
انسانها سخت و انعطاف ناپذيرند. زندگي انسانها را سخت و انعطاف ناپذير مي سازد، زيرا به جنگشان وا مي دارد. آرام آرام، تمام نرمش و انعطاف پذري خود را از دست مي دهند و همچون صخره سفت و سخت مي شوند. و انساني سفت و سخت انساني مرده است. او فقط در ظاهر زنده است. زنده حقيقي نيست.
زندگي حقيقي، نرم، پذيرا و گشاده بودن است. از هستي نهراس، هستي مراقب توست و به تو عشق مي ورزد.
لازم نيست با هستي بستيزي . هستي آماده است تا بيش از آنچه كه مي خواهي و مي تواني تصورش بكني به تو ببخشد. اما هستي تنها زماني به تو مي بخشد كه نرم و پذيرا باشي. اگر تو پر منفذ باشي هستي مي تواند از همه جا بر تو وارد شود.
هستي مال ماست. ما از آنيم و او از آن ما.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ پنجشنبه بیست و یکم دی 1385   توسط توحید
|
مراقبه 20/10/85:
روز:
زندگي هميشه تازه است و ذهن هميشه كهنه. زندگي هيچگاه كهنه نيست و ذهن هيچگاه تازه نيست. اين دو هرگز به هم نمي رسند. نمي توانند كه به هم برسند. ذهن عقب گرد مي كند و زندگي به پيش مي رود. از اين رو كسي كه مي كوشد زندگي خود را با تكيه بر ذهن بگذارند كاري بس احمقانه انجام مي دهد. او اگر روزي از كاري كه با خود كرده آگاه شود، باور نخواهد كرد كه چنان احمقانه و ابلهانه عمل كرده است.
زندگي را تنها مي توان در حالت بي ذهني شناخت. اين همان مراقبه است: كنار گذاشتن ذهن، بدون فكر بودن، « بودن» در سكوت. حتي يك كلمه نيز در ذهن جاري نيست. هيچ رفت و آمدي نيست. همه چيز خالي، ساكت و آرام است. آنگاه ناگهان به زندگي ملحق مي شوي. تازگي و طراوت فراوان آنرا باز مي شناسي، طراوت رهايي بخش آنرا. آن همان خداست. همان « نيروانا » است.
گذران زندگي در تماميت آن، شناخت زندگي در طراوت وطلق آن، به شادماني و به آرامش رسيدن است.
شب:
بايد از خواست خود فراتر روي تا بتواني به جزيي از خواست الهي تبديل شوي. بايد خواست خود را دور اندازي. خواهشهاي نفساني تو ريشه تمام مشكلات است. آنگاه كه خواسته ات را از ميان برداري،هستي از طريق تو وارد عمل مي شود. آنگاه هيچ بدبختي و بيچارگي و هيچ اضطرابي در تو وجود نخواهد داشت. كاملا آسوده مي شوي و از تمام مشكلات رها.
همه مشكلات برخاسته از خواست توست، زيرا خواستن به معناي ستيز با هستي است. خواستن همان تقلا كردن است و تقلا كردن تنش آفرين است. تو محكوم به شكستي! از اين رو، هرقدر هم كه سخت بستيزي در اعمال قلب و وجودت مي داني كه اين كار بيهوده است. تو نمي تواني بر هستي پيروز شوي.
تو فقط در كنار هستي به پيروزي دست مي يابي نه در جنگ با آن. آنگاه كه خواست خود را دور بيندازي همه چيز از آن تو مي شود. ناگهان جهان درهايش را به روي تو مي گشايد. همه رمز و رازهايش را بر تو آشكار مي كند و كليد تمام اسرار را در كف دستانت مي نهد. تناقض اينجاست: با واگذاري خواسته، تو صاحب اختيار مي شوي و با حفظ خواسته و جنگيدن براي آن، همچنان برده مي ماني.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ پنجشنبه بیست و یکم دی 1385   توسط توحید
|
مراقبه 19/10/85:
روز:
تا وقتي خود را كشف نكني يك وسيله باقي مي ماني. همين كه خودت را كشف كني هدف و مقصود را كشف كرده اي. آنچه كه در زندگي داري- بدن، ذهن، قلب- فقط وسيله هايي هستند كه بايد آنها را براي راهيابي به دروني ترين هسته و كانون وجودت بكار بگيري. كانون وجودت هدف و مقصد نهايي است. با يافتن آن، همه آنچه را كه بايد مي يابي. با دانستن آن، همه چيزي را مي داني. با دست يافتن به آن، به خدا دست مي يابي.
شب:
فقط با واگذاري و تسليم كامل خود است كه مي توانتي با هستي پيوند يابي. كمتر از آن كارساز نيست! درست همانگونه كه آب در دماي صد درجه سانتيگراد تبخير مي شود، با واگذاري كامل است كه « خود » تو تبخير مي شود و تو فضايي خالي مي شوي. هيچكس در درونت نيست. سكوتي است فراگير، بي كرانه و بي حد و مرز. هيچكس و هيچ چيز در درون تو نيست. لحظه اي است كه تمام آسمان در تو فرود مي آيد. زمين و آسمان به هم مي رسند و تو از موجودي فناپذير به روحي جاودان دگرگون مي شوي.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ سه شنبه نوزدهم دی 1385   توسط توحید
|
مراقبه 18/10/85:
روز:
انسان بايد وجود خود را كاملا خالي كند. تنها در اين صورت است كه فضايي در وجودش ايجاد مي شود تا خداوند در او فرود آيد. ما چنان از چيزهاي زايد و دور ريختني ها انباشته هستيم كه اگر خدا بخواهد بر ما نازل شود در وجود ما جايي خالي براي فرود آمودن نخواهد يافت.
ليوانهاي ما پر است. حتي براي يك قطره كوچك نيز جايي نيست. بايد ليوانهايمان را كاملا خالي كنيم.
همين كه وجودت را خالي كني و چيزي را در درون خود نبيني، ناگهان همه چيز نوراني مي شود. هزاران گل در وجودت شكوفا مي شوند. سرشار از رايحه هاي دل انگيز و نغمه هاي دلنشين مي شوي. نغمه اي كه هرگز نشنيده اي، رايحه اي كه متعلق به زمين نيست. اينگونه تو رها مي شوي. رها از زندگي، رها از مرگ، رها از خود زمان. بخشي از جريان ابدي هستي مي شوي.
اما براي اينكه خدا هست شود تو بايد كاملا نيست شوي.
شب:
تندرستي انسان در دست هستي است. اگر تو در هستي ريشه بدواني سالم و تندرست مي شوي. اگر جدا از هستي بماني بدون ريشه و بدون منبع تغذيه مي ماني.
هستي زمين است. منبع تغذيه و عامل تندرستي ماست. مجموعه زندگي چيزي نيست جز جستجو. جستجوي منبع تندرستي امان.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ یکشنبه هفدهم دی 1385   توسط توحید
|
مراقبه 17/10/85:
روز:
به ما آموخته اند دشمن هستي باشيم. به ما زندگي با انگاره هاي منفي را آموخته اند. چنان تعليمات درازمدت اين چنيني ديده ايم كه اين روش زندگي جزيي ا زخون، استخوان و مغزوجودمان شده است. ما عاشق زندگي نيستيم، بلكه از آن متنفريم. به ما آموخته اند كه زندگي نوعي تنبيه است و ما به خاطر گناه اوليه تنبيه مي شويم.
زندگي تنبيه نيست، بلكه پاداش و موهبتي الهي است. كاملا دوستدار زندگي باش! همين كه دوست داشتن زندگي را آغاز كني از اين كه زندگي چقدر زيبا. شاعرانه و رامشگرانه است انگشت به دهان مي شوي. آنگاه كه انگاره هاي منفي و باطل ناپديد شوند و به جاي آن چيزهاي مثبت در درونت جاي گيرند، پرده اسرار كنار خواهد رفت و زندگي راز و رمز خود را با تو در ميان خواهد گذاشت. اين اسرار بر همه آشكار نمي شوند. اسرار زندگي نمي توانند خود را براي عموم به نمايش بگذارند. فقط زماني كه رابطه اي عميق و صميمانه با زندگي برقرار كني زندگي قلب خود را به روي تو مي گشايد و در اين گشايش پي مي بري حقيقت چيست، عشق چيست، بركت چيست. خدا چيست.
تو ناگزير نيستي به جستجوي نوع ديگري از زندگي بپردازي. تنها بايد به عمق زندگي رخنه كني و نوع ديگر نهان را در آن بيابي. ساحل ديگر در اين ساحل نهان است. دنياي ديگر در اين دنيا نهان است. لازم نيست ترك دنيا كنيم. فقط بايد در ان عميق تر فرو رويم.
شب:
يكپارچه عاشق باش. به همه هستي عشق بورز. هستي نظامي واحد است. درختان، كوهها و انسانها از يكديگر جدا نيستند. همه ما با يكديگر همكاري مي كنيم. ما با هم كاملا هماهنگ هستيم. ما، با دميدن اكسيژن و بازدميدن دي اكسيدكربن زنده هستيم. درختان با دميدن دي اكسيد كربن و باز دميدن اكسيژن زنده اند. ما بدون درختان قادر به ادامه حيات نيستيم. ما به همديگر وابسته ايم و در يكديگر نفوذ داريم. چنين است كه تمام هستي به هم پيوسته.
پس يكپارچه عاشق باش! عاشق درختان، ستارگان، كوهها، انسانها و حيوانها. مساله اين نيست كه تو عاشق چه هستي، مساله اين است كه تو عشق مي ورزي.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ یکشنبه هفدهم دی 1385   توسط توحید
|
مراقبه 16/10/85:
روز:
كافيست وجودت را از « خود » خالي كني تا آكنده از خدا شوي. اين دو نمي توانند با هم وجود داشته باشند. اين را به خاطر بسپار. همواره به ياد داشته باش كه يا تو هستي يا خدا. و تنها انسانهاي احق اند كه خود را بر مي گزينند.
خدا را برگزين تا « خود » تو نيست شود. وجودت را ماهيتي مستقل از هستي تصور نكن تا در اين نبودن از نو متولد شوي.
اين گفتار بسيار متناقض بنظر مي رسد: « آنگاه كه ا زخود تهي شوي، آكنده مي شوي، آكنده براي تخستين بار، آكنده لبريز، آكنده تهي ناشدني. »
و « خود » تو سايه اي بيش نيست. سايه اي كه اصالتي ندارد. يك روياست نه يك واقعيت. سايه را دور بينداز تا به اصل نايل شوي. كذب را دور بينداز تا به واقعيت برسي. بايد از « خود » خالي شوي تا بتواني ا ز خدا آكنده شوي.
و آكنده شدن همان به شكوفايي رسيدن است.
شب:
انسان عاشق مي داند كه چگونه يك پارچه زندگي كند ، زيرا او آكنده و سرشار زندگي مي كند. جسم او آكنده از عشق است. سلولهاي بدن او در عشق مي رقصند. ذهن او آكنده از عشق است نه آكنده از عقل. قلب او سرشار از عشق است. براي او اين عضو فقط دستگاه تصفيه خون نيست. او عشق را تنفس مي كند. روح او چيزي نيست جز عشق ناب. درياي عشق!
چنين انساني ناگزير از كشف هستي است. هستي در كجا مي تواند خود را از چشم او پنهان كند؟ در حقيقت، نيازي نيست تا او بدنبال هستي بگردد، بلكه هستي است كه به جستجوي او مي پردازد.
و چه خوش است وقتي هستي به جستجوي تو برخيزد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ شنبه شانزدهم دی 1385   توسط توحید
|
مراقبه 15/10/85:
روز:
تو چيزي گم نكرده اي. خدا گم نشده است تا پيدايش كني. تو دچار فراموشي شده اي! فقط بايد به ياد آوري. آن در ژرفاي هسته وجود توست. آنرا حقيقت، خدا، شادماني، يا زيبايي بنام. تمام اينها بيانگر پديده اي واحد هستند.
چيزي جاودان در درون تو نهان است. چيزي فناناپذير و الهي. تنها كاري كه بايد انجام دهي فرو رفتن تا ژرفاي وجودت است براي اينكه ببيني و بشناسي. پس اين سفر يك سفر واقعي نيست. قرار بر آن نيست كه به جايي بروي. تنها بايد در سكوت بنشيني و حضور داشته باشي.
شب:
وقتي واژه خدا را بر زبان مي راني، گويي به چيزي دور و دست نيافتني اشاره مي كني. و قرنهاست كه مي گويند « خدا چيزي در آن بالا، در آسمان دور دور است. » اما وقتي مي گويي « عشق » به چيزي اشاره مي كني كه به قلب بسيار نزديك است. مبلغان همواره كوشيده اند تا ثابت كنند خدا در دور دست هاست، زيرا اگر خدا در دوردست ها باشد آنان مي توانند خود را نماينده و واسطه او معرفي كنند.
وقتي واژه « خدا» را بكار مي بري، گويي از يك شخص سخن مي گويي. خدا محدود و معين مي شود. اما « عشق » يك شخص نيست. يك كيفيت، يك حضور، يك بوي خوش است. نه بوي خوش يك گل، بلكه بسيار نامحدودتر، بي كران تر و نا متناهي تر.
وقتي مي گويي « خدا » به تو احساس ناتواني دست مي دهد: « چه كار كنم؟ » اما زماني كه پاي عشق در ميان است مي تواني كاري در مورد آن انجام دهي. طبيعت ذاتي تو عشق ورزيدن است. بنابراين آموزش من دور محور « عشق » مي چرخد.
من مي گويم: « عشق همان خداست. »
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ پنجشنبه چهاردهم دی 1385   توسط توحید
|
مراقبه 14/10/85:
روز:
تو بيگانه و ناآشنا نيستي، بلكه جزيي از جهان آفرينش هستي . اينجا خانه توست. تو بر حسب شانس و تصادف به اين جهان نيامده اي. تو اينجايي زيرا به تو احتياج است. خواست خدا بوده كه تو اينجا باشي، بنابراين هرگز نبايد احساس بيگانگي كني.
احساس بيگانگي اساسي ترين مشكل گريبان گير بشر امروز است. در سرتاسر دنيا انسانهاي هوشمند، نگران، پريشان خاطر و دلواپس اين اند كه « چرا بدنيا آمده ايم؟ »
علم، پيدايش بشر را تصادف مي پندارد. از آنجا كه ما تصادفي به وجود آمده ايم. موجودات بي هدفي هستيم كه بود و نبودمان فرقي نمي كند. و چون بودن يا نبودن ما فرقي نمي كند، پس زندگي ما معنا و مفهومي ندارد! از اين روست كه سرتاسر دنيا را جوي از پوچي و بي هدفي فراگرفته است.
خدا چيزي نيست جز معناو هدف. زندگي با معنا و هدفدار است. اين معناي كلي خداوند است.
خداوند يك شخص نيست، بلكه او هدف هستي است. خداوند يك حضور است نه يك شخص حاضر. تنها كاري كه بايد بكني آن است كه وجودت را خالي كني نه اينكه به جستجوي خدا بپردازي. همين كه خالي شوي، چيزي از فراسو در تو رخنه مي كند و فضاي خالي تو را انباشته مي سازد. از چيزي كاملا تازه سرشار مي شوي. چيزي كه هرگز نه طعم آنرا چشيده اي و نه آنرا مي شناختي. چيزي كه موهبت و بركت است. چنان شورآفرين است كه از همان لحظه آگاه مي شوي هيچ تولد و مرگي وجود ندارد و تو جاودان هستي. از همان لحظه آگاه مي شوي جزيي از انرژي عظيمي هستي كه خداوند ناميده مي شود.
خداوند، انرژي دريايي بي كران است كه ما همچون امواجي در آن شناوريم.
شب:
سفارش من به تو اين است كه: به جستجوي عشق بپرداز، نه به جستجوي مستقيم خدا. اگرمستقيما به جستجوي خدا بپردازي، خدايي كه خواهي يافت تصور خودت خواهد بود.
از راه عشق به جستجو بپرداز، زيرا عشق زيبايي هايي بي همتا دارد. عشق فقط عشق است، بدون داشتن هيچ صفتي. زيبايي عشق همين است.
اگر انسان به جاي خدا به جستجوي عشق بپردازد، مي توان بين انسانها رابطه بزرگي از برادري ايجاد كرد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ پنجشنبه چهاردهم دی 1385   توسط توحید
|
مراقبه 13/10/85:
روز:
انسان پيشرفته امروز يگانه نسلي از انسانهاست كه معنويت را نمي شناسد. او فقط به دنبال زندگي مادي و خاكي است. علاقه اش بيشتر به پول، قدرت، جاه و مقام است و فكر مي كند كه اينها همه چيزند. چه انديشه باطلي!
زندگي انسان امروزي انباشته از چيزهايي كوچك و بي ارزش است. او هيچ چيز بزرگتر از خود را نمي شناسد. خدا را انكار مي كند و حيات پس از مرگ و دنياي درون را باور ندارد. تنها چيزي كه آن را باور دارد انكار كانون هستي است. از اينروست كه دور و بر ما را ملالت و دلتنگي فراگرفته. اين امر طبيعي است، زيرا تا وقتي چيزي فراتر از خود وجود نداشته باشد زندگي كسالت آور و خسته كننده خواهد شد. زندگي تنها زماني رقص شادي مي شود كه به ماجراجويي تبديل گردد و زندگي تنها زماني به ماجراجويي تبديل مي شود كه چيزي فراتر از خود براي دست يافتن وجود داشته ياشد.
معنويت فقط به آن معناست كه ما پايان نيستيم، بلكه تنها يك گذرگاه هستيم. همه اتفاقات هنوز نيفتاده اند و اتفاقات زيادي در راه اند. بذر بايد به دانه تبديل شود، دانه به نهال،نهال به درخت و درخت بايد منتظر رسيدن فصل بهار بماند تا هزاران شكوفه را شكوفا كند و روحش را در جهان رها سازد. تنها در آن زمان زندگي به بار خواهد نشست. معنويت دور از دسترس نيست. تو فقط بايد جستجوي آنرا آغاز كني. البته ابتدا در تاريكي كورمال كورمال خواهي رفت اما به زودي در مسير درست قرار خواهي گرفت و شروع به ديدن فراسو خواهي كرد. موسيقي ناشنيده اي را خواهي شنيد كه وجود ترا به جنبش در مي آورد و به تو رنگي تازه، نشاطي نو، زندگي نوين خواهد بخشيد.
شب:
فقط با اقدام به خطرهاي بزرگ است كه يكپارچه مي شوي و انرژي زندگي در تو متبلور مي شود. اين را به خاطر داشته باش! هرگز دين را به ترس مرتبط نساز. آنرا به شهامت نسبت بده. به چنان شهامتي كه تو را برمي انگيزاند تا در سرزمينهاي بكر و ناشناخته قدن بگذاري.
اين كار همچون دل به دريا زدن است. سوار بر قايقي كوچك وارد اقيانوسي متلاطم شدن ، بدون داشتن نقشه و بدون شناختن كرانه اي كه در آن سوي آبهاست. همانند اقدامي است كه كريستف كلمب انجام داد. او تنها با اين فرض كه زمين گرد است و به اين اميد كه سرانجام به جايي خواهي رسيد دل به دريا زد. تو بايد همچون كريستف كلمب به كاوش شعور و خودآگاهي بپردازي.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ چهارشنبه سیزدهم دی 1385   توسط توحید
|
مراقبه 12/10/85:
روز:
انسان هر دوره اي به نوع تازه اي از معنويت نيازمند است، زيرا نيازهاي او در هر دوره اي با دوره هاي ديگر متفاوت است. ا زاين رو پيامبراني در دورهاي مختلف ظهور كرده اند. پيامبر كسي نيست جز انساني كه حقيقت جاودان را به زبان انسانهاي هم دوره خويش بيان مي كند.
شب:
انسان نيروي تبديل شدن به نغمه عشق و رقص عشق را داراست. اما اندك كساني اين نيروي نهان را آشكار مي كنند. اغلب انسانها بذر بدنيا مي آيند و بذر مي ميرند. زندگي انان چيزي نيست جز سرگذشتي طولاني از ناباروري.
من شاهد بوده ام كه برخي از روي ترس و نه از روي عشق، به معبدها و كليساها مي رند. اشخاص پير بيشتر از ديگران در معابد حضور پيدا مي كنند، زيرا از مرگ مي هراسند. آنان نه به اين دليل كه چيز با ارزشي را در زندگي شناخته اند، بلكه چون زندگي را از كف مي دهند و تاريكي مطلق مرگ به آنان نزديك مي شود از روي ترس و هراس به معبدها و كليساها مي روند. آنان نيازمند پشتيبان هستند و اكنون مي دانند پولشان به دردشان نمي خورد، دوستانشان به كارشان نمي آيند و خانواده اشان تركشان خواهند گفت. آنان از روي بيچارگي خدا را باور مي كنند. اما اين گرايش به خدا از روي عشق و سپاسگزاري نيست. و خدايي كه از روي ترس متولد مي شود، خدايي دروغين است.
تمام تلاش من بر آن است تا پنجره اي به روي هستي بگشايم تا تو از طريق آن و نه از روي ترس، بلكه براي تجربه زيبايي، خلاقيت و تجربه عشق به سوي خدا گام برداري. زماني كه تو باگشودن اين پنجره به خدا روي آوري تماست با او شگرف و دگرگون كننده خواهد بود. يك چنين تماسي با هستي كافيست. از آن پس تو ديگر همان آدم گذشته نخواهي بود.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ سه شنبه دوازدهم دی 1385   توسط توحید
|
مراقبه 11/10/85:
روز:
انسان براي اين بدنيا نيامده كه روي زمين بخزد و چهار دست و پا راه برود. او مي تواند تا بي نهايت پرواز كند.
شب:
دنياي امروز در رنج و عذابي فراوان به سر مي برد، زيرا انسان براي نخستين بار در طول تاريخ خودآگاهي اش، راه هستي را گم كرده. تا به امروز هيچ نسلي از انسان همچون نسل ما گرفتار رنج و عذاب نبوده. بشر در زمانهاي گذشته بسيار فقير و گرسنه بود اما هرگز چون انسانهاي امروز دچار فقر معنوي نبود.
هدف اساسي من آن است كه راه هستي را به تو بازنمايانانم. تا زمانيكه انسان دوباره در هستي ريشه ندواند هيچ آينده روشني در پيش رو نخواهد داشت.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ دوشنبه یازدهم دی 1385   توسط توحید
|
مراقبه 10/10/85:
روز:
ما نه بدن هستيم و نه ذهن. ما خودآگاهي ناب هستيم و خدا همان خودآگاهي ناب است. اگر به كانون وجود خود بنگري حيران مي شوي. ديگر خودت را در آنجا در نمي يابي، بلكه خود خدا را مي يابي. خدا را در جايي ديگر نمي تواني يافت. او در كانون وجود توست. منتظر توست تا به خانه برگردي.
انسان مي تواند باغ بزرگي از گل شود. هميشه بهار است. ما فقط بايد با بهار هماهنگ شويم تا معجزه امكان پذير شود. به ياد داشته باش كه تمام اين معجزات حق توست. اين معجزات حق همه است.
شب:
تو بايد با دل و جان و گرم و پرحرارت زندگي كني نه نيمه جان. بايد مشعل زندگي ات را از هر دو طرف آن روشن كني. آنگاه، لحظه اي كوتاه از همه ابديت باارزش تر خواهد بود.
لحظه به لحظه زندگي كن. بدون اينكه از چيزي دريغ كني. اكنون و اينجا باش، انگار كه آخرين لحظه زندگي توست.
بايد اينگونه زندگي كني. بايد هرلحظه را آخرين لحظه بداني. پس چرا نيمه جان زندگي مي كني؟ شايد لحظه اي ديگر تو نباشي. پس هرچه را كه داري رو كن. همه چيز را در اين لحظه به قمار بگذار. چه كسي مي داند لحظه بعد چه خواهد شد؟ اين راه زندگي كردن است.!
و وقتي تو به نتيجه اهميت ندهي، يك گل نيلوفر مي شوي. گل نيلوفر را بايد بارها و بارهي به ياد آوري تا بتواني هرچه بيشتر در ژرفاي اكنون و اينجا فرو بروي- اما رها، دل نبسته و تاثير ناپذير. آينده را رها كن تا بتواني با تمام وجود زندگي كني. گذشته را رها كن تا آزاد و رها بماني. آنگاه كه چنين شود شادماني روي مي دهد- شادماني عظيم، بي نهايت و هميشگي.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ یکشنبه دهم دی 1385   توسط توحید
|
مراقبه 9/10/85:
روز:
تو الهي هستي. پس هرچه بر تو مي گذرد فقط يك لحظه گذراست. از آن آشفته نشو. اگر لذت است، آنرا تماشا كن. اگردرد است، آنرا تماشا كن. لذت مي گذرد. درد مي گذرد. آنها چون ابرهايي هستند كه در آسمان پهناور وجود تو در حركت اند. آسمان از ابرها تاثير نمي پذيرد. ابرها ممكن است سياه و زشت يا سفيد و زيبا باشند. براي آسمان هيچ فرقي نمي كند- آسمان از آنها تاثير نمي پذيرد.
شب:
انسان يا مي تواند در چارچوب زمان زندگي كند يا درجاودانگي. هردو راه در برابراو گسترده است، زيرا تقدير و سرنوشتي وجود ندارد. انسان آزاد و مختار و بدون هيچ سرنوشتي بدنيا مي آيد.
آينده هميشه باز است. وقتي كه تو بدنيا آمدي آينده ات از پيش رقم نخورده بود- تك تك اعمال تو آنرا رقم مي زند. هر عمل تو، انتخاب توست و تو در هر گام مي تواين مسير زندگي ات را تغيير دهي.
ميليونها نفر از مردم در چارچوب زمان زندگي مي كنند، زيرا آنها در ميان جمعيتي بدنيا مي آيند كه هيچ چيزي از جاودانگي نمي دانند. پدر و مادرها، آموزگاران، رهبران و همه كساني كه دور و بر آنها را فراگرفته اند در چارچوب زمان زندگي مي كنند، بين تولد و مرگ. از اينرو هر كودكي از آنان تقليد مي كند و از اين راه شرطي مي شوند. به هر كودكي گفته مي شود كه زمان از سه بخش تشكيل شده است: گذشته، حال و آينده. اما اين كاملا نادرست است. زمان فقط از گذشته و آينده تشكيل يافته.لحظه اكنون رخنه جاودانگي در زمان است و متعلق به زمان نيست. چيزي فرتر از زمان است. در لحظه اكنون زيستن، بيرون رفتن از چارچوب زمان و اكنون و اينجا بودن، خارج از گردونه بودن است. معجزه اينجاست كه وقتي از چارچوب زمان خارج شوي، از بدبختي بيرون مي آيي. بدبختي زاده زمان و شادماني زاده بي زماني و ابديت است.
و تو مي تواني هر لحظه كه بخواهي وارد بعد جاودانگي شوي، زيرا آن هموار است. در حقيقت، هيچ گذشته و آينده اي وجود ندارد اما ما به آنها مي چسبيم. به چيزي كه وجود ندارد مي چسبيم. و چون ما با هر دو دست به چيزي كه وجود ندارد چسبيده ايم، چيزي را كه دقيقا در وسط قرار دارد، يعني لحظه اكنون واقعي و داراي وجود را، از دست مي دهيم.
هر دو دست ما پر است. يك دستمان از گذشته پر است و دست ديگرمان از آينده. بخشي از وجود ما از خاطرات انباشته است و بخش ديگر آن از خيالات، روياها و نقشه ها. و در ميان اين دو، لحظه اكنون ظريف و لطيف قرار دارد- مثل يك گل سرخ له شده و از دست رفته. مراقبه يعني از دست ندادن لحظه اكنون و همگام شدن با آن. اندك اندك دستهايت را از گذشته و آينده خالي كن تا بتواني از لحظه اكنون پر شوي- و اين سرآغاز دگرگوني توست. درهاي خدا به رويت گشوده مي شوند.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ شنبه نهم دی 1385   توسط توحید
|
مراقبه 8/10/85:
روز:
ابرهاي سياه احساس بيگانگي بر همه جاي دنيا سايه افكنده است، زيرا اين حقيقت را كه خدا به ما عشق مي ورزد از ياد برده ايم . ما محصول عشق خدا هستيم. عشق خدا بنيان زندگي ما را تشكيل مي دهد . ما بدون عشق نمي توانيم نفس بكشيم. قلب ما بدون عشق خدا از تپش مي افتد. عشق خدا هستي ماست.
اما چون خدا به ما بسيار نزديك است از ياد بردنش كاملا آسان است. هيچ فاصله اي بين ما و او نيست از اينرو نمي توانيم او را ببينيم و ما در مورد چيزي كه نمي توانيم ببينيم فراموشكار هستيم. بايد خودآگاهانه ا زخدا ياد كنيم تا با ژرف تر شدن اين يادآوري، همه بيگانگي ها از ميان بروند. تا ديگر هيچ ابر تاريكي در آسمان نباشد و دنيا از درخشش خورشيد سرشار شود.
هستي داشتن نشاط آور است، زيرا اينجا خانه ماست. ما تصادفي بدنيا نيامده ايم. وجود ما كاملا ضروري است. به ما نياز است. ما در خدمت هدفي بزرگتر هستيم. چيزي برتر و فراتر از آنچه هستيم.
شب:
گل نيلوفر بسيار نمادين است. اين گل در لجن رشد مي كند. زيباترين گل عالم از لجن بوجود مي آيد.
عبادت از انرژي جنسي پديد مي آيد، روح از بدن- كه چيزي چون لجن است- و خدا از دنيايي مادي. چنين چيزي به ظاهر ناممكن بنظر مي رسد. اگر به لجن نگاه كني نمي تواني باور كني كه گل نيلوفر را بوجود آورد. اگر به گل نيلوفر نگاه كني نمي تواني باور كني كه از لجن بوجود آمده است اما چنين است.
پست ترين در برترين نهان است. برترين، پست ترين است و پست ترين، برترين. همه چيز به هم پيوسته و زندگي يك نردبان است.
نبايد هيچ چيزي را طرد كرد. حتي لجن كثيف را. بايد همه چيز را به گل نيلوفر دگرگون ساخت.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ پنجشنبه هفتم دی 1385   توسط توحید
|
مراقبه 7/10/85:
روز:
به قلبت گوش بسپار! از گوش سپردن به قلب هرچه بيشتر بياموز و از قلبت پيروي كن. ذهن مال تو نيست، جامعه آنرا به تو داده. قلب مال توست، خود خدا آنرا داده. اگر به قلب گوش بسپاري مراقبه دشوار نخواهد بود. براحتي به آن دست خواهي يافت. آنگاه در نگاه تو هيچ مشكلي وجود نخواهد داشت، زيرا بصيرت مي يابي. مي تواني همه چيز را همانگونه كه هست ببيني. ديگر لازم نيست بين اينكه چه كار انجام دهي و چه كاري انجام ندهي دست به انتخاب بزني. بي درنگ خواهي دانست كه چه بكني. مساله انتخاب گزينه ها ديگر مطرح نيست. تو مي داني كه كار درست چيست و هرگز پشيمان نمي شوي. تو هرگز مرتكب اشتباه نمي شوي! شايد همه دنيا گمان كند كه تو در اشتباهي اما تا وقتي پاي قلب در ميان است تو بر همه چيز اشراف داري. در اعماق وجودت مي داني كه راه تو اشتباه نيست و هرگز پشيمان نخواهي شد. مي داني كه د رنهايت همه چيز به خوبي خواهد گذشت. شايد اكنون تصور نتيجه نهايي ناممكن باشد اما قلب بهتر از تو مي داند، زيرا قلب در ژرفاي اسرار هستي به سر مي برد. براي قلب هيچ گذشته و آينده اي وجود ندارد. براي او فقط لحظه اكنون است. وقتي مراقبه شكوفا شود، وقتي تو به مراقبه نايل شوي ، زندگي ات هموار، زيبا و جذاب مي شود.
شب:
انسان ديندار، بسيار زميني و دنيوي است. بايد كه اينگونه باشد و گرنه ريشه اي نخواهد داشت. اگر ريشه هاي ما در اعماق زمين فرو نرود نخواهيم توانست تا فراسوي ابرها بالا برويم. گلها زماني شكوفا مي شوند كه ريشه ها به ژرفاي زمين فرو بروند.
براي من هيچ فرقي بين مادي و دنيوي و مقدس و معنوي وجود ندارد. آنها دو روي يك سكه هستند. بنابراين، آواز خواندن، رقصيدن، عشق، آفرينندگي، گشاده رويي و خنده منافاتي با معنويت ندارند. آنها بخش اصلي و اساسي از آن هستند نه بخش كوچكي از آن. دقيقا يك نيمه از آن را تشكيل مي دهند، نيمه نخست آنرا. و اگر تو نيمه نخست را در اختيار داشته باشي، نيمه دوم خود به خود ظاهر خواهد شد. اين دو نمي توانند جدا از هم وجود داشته باشند. اما در گذشته، نيمه دوم اهميت بيشتري يافت. نه فقط مهم تر شد، بلكه از نيمه نخست عاري شد. اينگونه بود كه دين به خواب رفت و خدا از زمين رخت بربست. به درختي بدون ريشه تبديل شد. خدا را دوباره مي توان زنده ساخت اما يگانه راه دوباره زنده ساختن خدا، ريشه دواندن در زمين است- و اين همان منظور من از گشاده رويي، رقص و آواز و جشن و سرور است.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ پنجشنبه هفتم دی 1385   توسط توحید
|
مراقبه 6/10/85:
روز:
تا مي تواني شادمان، گشاده رو و خندان باش. منتظر دليلي براي خنديدن نمان. مثل يك ديوانه بدون هيچ دليلي بخند. خنديدن، دليل خنديدن است. به هيچ دليل ديگري نياز ندارد. بسيار سلامتي بخش و ورزش بدن و روح است.
هرجا كه نشسته اي شروع به خنديدن كن تا ديگران نيز با ديدن خنده هاي بدون دليل تو به خنده بيفتند. سپس تو به كسانيكه مي خندند خواهي خنديد و بدينگونه خنديدن بدون دليل بي هيچ پاياني همچنان ادامه خواهد يافت. فقط زماني از خنده دست بكش كه اشك ا زچشمانت سرازير شود. اين يعني ايست كامل.
شب:
بايد از « خود » كاملا دست بشويي. قرار بر اين نيست كه به چيزي دست يابي. هرچه كه نياز داري از قبل به تو داده شده است. فقط بايد زمينه رشد را فراهم سازي. تو نيروي بالقوه را دارا هستي. فقط بايد موانع را برطرف كني. مي تواني طرز فكر مرا د رمقايسه با تفكر مثبت ، تفكر منفي بنامي. تفكر مثبت به تو مي گويد به آن چه مي خواهي بشوي فكر كن. من مي گويم فقط موانع را از پيش رو بردار. اين ديرينه ترين آموزش عارفان بزرگ بوده است. پيوسته بگو « اين من نيستم، اين من نيستم » و همچنان همه چيز را از خود دور بريز تا اينكه هيچ چيز براي دور ريختن باقي نماند. آنگاه كه كاملا « هيچ چيز»شوي، گل نيلوفر در وجودت شكوفا مي شود. براي نخستين بار، وقتي تو نيستي، تو هستي. و تجربه كردن اين تناقض، بزرگترين تجربه زندگي است.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ چهارشنبه ششم دی 1385   توسط توحید
|
مراقبه 5/10/85:
روز:
تو از ماده اي تشكيل يافته اي كه خدا ناميده مي شود. البته تو از اين نكته آگاه نيستي ولي ناآگاهي تو هيچ فرقي به حال موضوع نمي كند. چه آگاه باشي چه ناآگاه ،چه خواب باشي چه بيدار، تو الهي هستي. و كسي كه در اين لحظه خواب است مي تواند لحظه اي ديگر از خواب برخيزد.
اگر ما بتوانيم قطره اي كوچك را بفهميم از تمام آبهايي كه در همه جا وجود دارد سر در خواهيم آورد. و هر انساني قطره اي از درياي خداست. اگر ما بتوانيم يك انسان را بفهميم... و ساده ترين و نزديك ترين انسان به تو خود تو هستي. آنگاه كه راز برملا شود و دروازه ها به رويت گشوده گردند پي خواهي برد كه تو قطره اي ا زهمان واقعيت نهايي هستي كه در كل هستي گسترده است. آنگاه، هيچ مرگ، ترس، زياده خواهي و ميل و ارزويي وجود نخواهد داشت. تو در نهايت آزادي، شادماني و خير و بركت به سر خواهي برد.
شب:
دوستي چيزي روحاني در خود دارد. عشق، جسماني است اما دوستي، روحاني. و تا زمانيكه عشق تو به دوستي تبديل نشود از آن رنج خواهي برد. به جاي اينكه به شادماني دست يابي بدبختي بيشتري نصيب تو خواهد شد. اما بدبختي تو برخاسته از انرژي عشق نيست، بلكه به اين علت است كه نتوانسته اي اين انرژي پالايش كني. در مورد آن چندان هنري به خرج نداده اي. عشق را بديهي نشمرده اي، انگار كه آن هدف و مقصود است. در حاليكه مقصود و هدف نيست.
بگذار عشقت به دوستي تبديل شود. بگذار عشق عبادت تو شود. اين ها دو امكان و دو جنبه عشق است. اگر تو با كسي كه به او عشق مي ورزي دوستي كني، مي تواني به افراد بسياري عشق بورزي. آنگاه عشق تو گسترش مي يابد. دايره عشق تو بزرگ و بزرگتر مي شود. اين يك جنبه عشق است.
جنبه ديگر اين است كه وقتي تو به اشخاص بسياري بدون آنكه به آنان دل ببندي عشق بورزي و بگذاري آنها نيز به تو عشق بورزند، عشق تو ا زجنبه اي ديگر نيز رشد مي كند- اين جنبه عبادت ناميده مي شود.
عبادت يعني عشق ورزيدن به كل هستي، دوستي كردن با درختان، تخته سنگها، رودخانه ها، كوهها و ستاره ها. آنگاه كه دوستي به مرحله عبادت برسد، تو ديندار مي شوي.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ سه شنبه پنجم دی 1385   توسط توحید
|
مراقبه 4/10/85:
روز:
فقط از راه مراقبه است كه مي تواني پادشاه شوي، پادشاه وجود خويش. و اين يگانه پادشاهي است. هيچ پادشاه ديگري وجود ندارد. اگر تو پادشاه وجود خويش نباشي ممكن است تمام دنيا را در اختيار داشته باشي اما همچنان يك برده بماني.
از خواب بيدار شو و تمام تلاشت را براي نفوذ به اعماق مراقبه ، آگاهي و شاهد بودن بكار گير. خودآگاه و خودآگاه تر شو تا يك پادشاه شوي. تلاشي مداوم لازم است و صبر. پيروزي نزديك است اما تو زماني پيروز مي شوي كه آماده باشي. اين آمادگي از راه تلاشي شديد حاصل مي شود. همه تلاشت را براي مراقبه گر بودن بكار گير. اين همان شاه كليد دروازه هاي پادشاهي خداوند است.
شب:
مردم بسياري وجود دارند كه ديگران آنها را ديوانه مي پندارند، زيرا آنان پيرو قلب هستند و نمي توانند با دنيايي كه به دست سر ايجاد شده است ارتباط برقرار كنند. تنها مشكل آنان اين است كه در فضايي بهتر از ديگر مردم به سر مي برند. همچون انسانهايي بينا هستند كه در ميان كوران زندگي مي كنند. هميشه در زحمت اند. هيچكس به حرفشان گوش نمي كند. هيچكس دركشان نمي كند. هميشه مورد كج فهمي قرار مي گيرند.
از اينرو كمتر كسي را مي توان يافت كه پيرو قلب باشد. اينان همان عارفان هستند. آنها بسيار نزديك شده اند اما نزديك بودن يعني هنوز اندكي دور. يك جهش ديگر، يك پرش ديگر لازم است تا به « توصيف ناپذير » دست يابند. آن نه بدن است، نه ذهن و نه قلب. و تمام كلام تو را واژگاني تشكيل مي دهد كه يا به بدن متعلق است يه به ذهن يه به قلب. هيچ واژه اي براي آن وجود ندارد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ دوشنبه چهارم دی 1385   توسط توحید
|
مراقبه 3/10/85:
روز:
مراقبه نيازمند قلبي استوار است. ذهن متزلزل قادر به مراقبه نيست. مراقبه نيازمند پشتكاري شديد است، زيرا نيازمند زمان است.
ما در زندگي هاي بسياري بدون مراقبه زيسته ايم و اين جزيي از طبيعت ما گشته است. اين حالت ما را چون صخره در خود گرفته است و اين صخره بايد از هم متلاشي شود. تا زمانيكه اين صخره را متلاشي نسازيم طبيعت درون ما هرگز خودش را آشكار نخواهد ساخت.
پس اگر قصد داري با يك روز مراقبه كردن به چيزي دست يابي و با دست نيافتن به آن از مراقبه دست برداري، هرگز نخواهي توانست وارد دنيايي مراقبه شوي. مراقبه نيازمند تعهد كامل به اين است كه « هر اتفاقي بيفتد، بدون توجه به نتيجه، مصمم به مراقبه هستم. آماده ام تا صبر پيشه كنم و تا آخر بايستم. » هرقدر اين عزم راسخ تر باشد و با تمام وجود اقدام به مراقبه كني، مراقبه مي تواند در يك چشم بر هم زدن روي دهد.
همه چيز به همتي كه به خرج مي دهي بستگي دارد. بايد مراقبه را به يك عشق بازي پرشور تبديل سازي. تو نمي تواني از دور دستي بر آتش داشته باشي. بايد آنرا به زندگي خود تبديل كني. مراقبه مخاطره اي بزرگ و باارزش است، زيرا هيچ چيزي گران بهاتر از آن نيست. مراقبه گنج الهي و دروازه پادشاهي خدا را به روي تو مي گشايد.
شب:
همه تلاش من بر آن است تا تو را اندكي پرشورتر، شادمان تر و از موهبتي كه هستي به تو ارزاني داشته آگاه تر سازم تا بتواني براي قدرداني آواز و ترانه بخواني. آنگاه با قدرداني در برابر هستي زانو مي زني و خودت و هرچه را كه داري به آن عرضه مي كني. گلهايي را از خرمن وجودت به آن اهدا مي كني.
منظور من از آواز و ترانه اين است: اندكي آفرينندگي. هرچه را كه مي تواني بيافرين. اگر اين احساس در تو پديد آيد كه « من اندكي در زيبايي هستي مشاركت كرده ام. من به شب تاريك روح، اندكي نور افزوده ام. » بسي خرسند حواهي شد. به كامروايي خواهي رسيد. بيش از اين، چيز ديگري لازم نيست.
و آفرينندگي فقط از مراقبه برمي خيزد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ یکشنبه سوم دی 1385   توسط توحید
|
مراقبه 2/10/85:
روز:
مذاهب دنيا گريز، چيزي بسيار ضد و نقيض را به انسان آموخته اند. به انسان مي گويند « از زندگي روي بگردان، زيرا زندگي ضد خداست. اگر از زندگي روي نگرداني به خدا نخواهي رسيد. اگر از زندگي روي بگرداني محبوب خدا خواهي شد. »
چه تناقضي! حتي يك بچه كوچك نيز مي تواند اين تناقض راببيند. خنده آور است. اگر خدا زندگي را خلق كرده است نمي تواند ضد آن باشد.
زندگي را بايد گرم و پر حرارت گذراند. بايد مشعل زندگي را همزمان از هر دو طرف مشتعل كنند. لحظه اي كوتاه از جشن گرفتن زندگي كافيست تا تو را با طعم جاودانگي آشنا سازد و تو را به شناخت خدا برساند.
زندگي شكل آشكار خدا و تجلي او و جشن گرفتن زندگي يگانه راه ستايش اوست.
شب:
مي خواهم به تو كمك كنم عشقي عظيم تر بيابي اما مبلغان كاملا در جهت مخالف اين كوشيده اند. آنان با ديدن اينكه عشق بدبختي مي آفريند، روي گرداندن از عشق را تعليم داده اند.
بگذار عشق نامحدود شود. گرايشهاي به اصطلاح ديني و رويكرد من از نقطه واحد آغاز مي شوند اما ما در جهتهايي مخالف حركت مي كنيم. آنها گمان مي كنند عشق است كه مشكل مي آفريند اما من اينگونه فكر نمي كنم. محدويتهايي كه بر عشق تحميل مي كني مشكل آفرين است نه خود عشق. راه حل، روي گرداندن از عشق نيست. از محدوديتها فراتر برو. تو فقط عشق بورز. بگذار عشق پديده اي طبيعي و خودجوش باشد.
اگر عشق را از محدوديتها رها سازي خودت نيز رها مي شوي. همين كه عشقت رها شود تو نيز رها مي شوي، زيرا وجود روح و جان تو را عشق تشكيل مي دهد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ شنبه دوم دی 1385   توسط توحید
|
مراقبه 1/10/85:
روز:
توده مردم را چيزي جز انبوهي از خوابگردان تشكيل نمي دهند. لحظه اي كه تو هشيار و بيدار شوي روش زندگي ات عوض مي شود. ديگر جزيي از آن جمع نيستي. براي نخستين بار تبديل به فرد مي شوي و از راه اين آگاهي چيزهاي بسياري ناپديد مي شوند. همه چيزهاي نادرست از تو دفع و همه چيزهاي درست جذب تو مي شوند. ديگر مساله برگزيدن و انتخاب كردن در ميان نيست. ديگر لازم نيست بين درست و نادرست دست به انتخاب بزني. تو به شكلي خودكار به درست گرايش مي يابي. نادرست ناممكن مي شود. نمي تواني به سوي آن حركت كني. حتي اگر خودت بخواهي كاري نادرست انجام دهي نمي تواني. فقط مي تواني كارهاي درست انجام دهي.
از راه اين آگاهي، نظم و انضباطي زيبا خود به خود از درون سر بر مي آورد، نه اينكه از بيرون بر تو تحميل شود. هرچيزي كه از بيرون بر تو تحميل شود اسارت است. هرچيزي كه از وجودت مي جوشد و از درونت شكوفا مي شود زيباست، زيرا آزادي است.
شب:
جامعه به انرژي عشق تو علاقه مند نيست. همه علاقه اش به سر تو و دانش و منطق توست، زيرا مي تواند آنرا چون كالايي در بازار خريد و فروش كند. جامعه فقط از تو مي خواهد كه به درد بخور باشي نه هدفدار. مي خواهد همچون يك دستگاه مفيد باشي اما دستگاه چيزي از عشق نمي داند و هرگز به آن قادر نخواهد شد. تا وقتيكه پاي سر در ميان است دير يا زود كامپيوتر جاي آنرا خواهد گرفت. هركاري كه سر انجام مي دهد كامپيوتر هزاران بار بهتر از آن مي تواند انجام دهد. اما من فكر نمي كنم كامپيوتر روزي بتواند در عشق بيفتد.
منطق، مكانيكي است. يك دستگاه مي تواند به آن دست يابد. عشق عنصري انساني در وجود توست اما جامعه به آن علاقه مند نيست. هيچ به دردش نمي خورد. از اينرو به همه مي آموزد كه منطقي عمل كنند. و تو هرقدر بيشتر به سر بياويزي قلبت را بيشتر فراموش مي كني.
خدا را مي توان از راه قلب شناخت. حقيقت را مي توان از راه قلب شناخت. قلب دروازه اي است كه از راه آن مي تواني وارد هستي شوي. سكوي پرشي است براي پرش به درون درياي هستي.
انسان جاودان است. براي او هيچ مرگي نيست اما اين را چگونه مي توان از راه سر فهميد؟ هيچ راهي نيست. راه از قلب مي گذرد. از انروست كه مي گويم فقط عشق مي تواند تو را از جاودان بودنت آگاه سازد.
و وقتي آگاه شوي براي تو هيچ مرگي نيست زندگي ات كيفيت كاملا مفاوتي مي يابد- شعر، رقص، آواز و جشن مي شود. چون مرگي وجود ندارد مي تواني فرياد بزني " هورا ".
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ جمعه یکم دی 1385   توسط توحید
|