تبليغاتX
مراقبه های اشو ... مع الخلق الی الحق

مراقبه های اشو ... مع الخلق الی الحق

شش جهت است این وطن، قبله در او یکی مجو ... بی وطنی است قبله گه، در عدم آشیانه کن

 

مراقبه 30/8/85:

 

روز :

اگر مي خواهي شادمان شوي بايد عليه چيزهايي كه بدبختي مي آفرينند عصيان كني... اما جامعه از تو مي خواهد بدبخت باشي. جامعه به اين دليل علاقه مند است كه تو بدبخت باشي كه يك شخصيت بدبخت را مي توان به هر سو راند. كسي كه بدبخت است ا زچنان انرژي اندكي برخوردار است كه مي توان ا زاو بهره كشي كرد. جامعه شيوه ظريفي را در اين راه بكار مي برد:

كودك از نظر روحي اخته مي شود. وادار مي شود دنباله رو انواع حماقتها شود. همه چيز به او تحميل مي شود، زيرا او ناتوان است. زندگي اش به پدر و مادرش بسته است. مي داند كه بدون حمايت آنان نمي تواند زنده بماند، بنابراين مجبور است سازش كند. اندك اندك كار به جايي مي كشد كه كاملا فراموش مي كند بيش از حد سازش كرده است و نمي داند كه آزادي چيست و زيبايي آگاه بودن چيست- يك برده تمام عيار شده است.

اين جامعه تاكنون چنين كرده است... و وقتي مي گويم « اين جامعه»، منظورم تمامي جوامع دنياست. همه آنها يك كار انجام داده اند: روح بشر را نابود كرده اند.

من مي كوشم تو را دوباره زنده و با روح سازم. مي خواهم تو را از گور بيرون كشم. رهروان من بايد عصيانگر، باهوش و آگاه باشند تا بتوانند به شادماني دست يابند.

اقدام به خطر كن تا شاد شوي، زيرا هيچ چيزي باارزش تر ا زشادماني نيست. بگذار شادماني تنها هدف زندگي تو باشد. همه چيز ديگر بي اهميت و بي ارزش است.

 

شب:

عصيان كردن عليه همه چيزهاي مرده و بيهوش، بزرگترين ماجراجويي، بزرگترين تحول است. اين كار روح و هوش تو را صيقل مي دهد. د رتو فردي يكپارچه مي آفريند و فقط در اين يكپارچگي است كه گلهاي شادماني شكوفا مي شوند و تو به رشد مي رسي، و گرنه عقب مانده خواهي ماند.

سن متوسط رواني انسان بيش از دوازده سال نيست. ما در دنيايي عقب مانده زندگي مي كنيم. حتي كسانيكه هشتاد يا نود سال دارند فقط جسمشان پير است. سن آنها بالا رفته است اما ا زنظر رواني دوازده سال بيشتر ندارند. از اينروست كه گاهي مي توان ديد سن و سالشان را فراموش مي كنند و رفتاري كودكانه ا زخود نشان مي دهند.

كافيست به كسي توهين كني تا د رعرض چند ثانيه  او ديگر يك فرد هشتاد ساله نباشد. تا پسر بچه اي دوازده ساله شود و اوقات تلخي كند. تا همه چيز را در مورد خرد و تجربه فراموش كند.

شهامت بيشه كن. به شيوه اي گرم و پرحرارت شجاع باش و مخاطره كن، زيرا تا زمانيكه مخاطره نكني نخواهي توانست از شكوه نهفته زندگي ات آگاه شوي. و قتي مخاطره مي كني، زندگي ات براي نخستين بار تا نهايت خود شكوفا مي شود.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه سی ام آبان 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 29/8/85:

 

روز :

بشر امروز به هيچ وجه ديندار نشده. بعد از چندين هزار سال تعليم، اتفاق مهمي نيفتاده است. چيزي از بنيان نادرست است.

به مردم مي گفتند: « خوب باشيد. نخست پرهيزگار و با اخلاق باشيد تا سپس به شما پاداش شادكامي داده شود. » اما اينگونه نيست. اين كاملا عكس حقيقت است. بايد شادمان باشيد تا خوب باشيد. كسي كه شادمان است ممكن نيست با كسي بد باشد. نمي تواند كار درستي انجام دهد. غير ممكن است.

همه پدر و مادر ها دوست دارند به فرزندشان كمك كنند. نيت آنان خير است اما نتيجه خوب از آب در نمي آيد. آموزگاران مي خواهند به شاگردان كمك كنند. كليساها، مساجد، معبدها، همه جا مي كوشند تا زندگي را زيباتر سازند اما زندگي هرروز زشت تر از قبل مي شود. من هيچ شكي در نيت خير آنها ندارم. نيتشان خيرولي غير عملي است. آنها قصد دارند زندگي را طولاني تر سازند اما همچنان سم دراختيار تو مي گذارند. قصدشان خوب است اما كردارشان خوب نيست. نمي تواند كه خوب باشد. آنان خود بدبخت هستند بنابراين هر كاري انجام دهند به ديگران بدبختي مي بخشند. ما فقط آن چيزي را مي توانيم به ديگران بدهيم كه دارا هستيم. عكس آن ممكن نيست.

اگر تو سرشار از نور باشي، اگر همه وجودت از شادماني آكنده باشد، هركاري انجام دهي، بطور طبيعي به ديگران شادي و نشاط مي بخشي.

و شادماني از راه مراقبه مي رسد نه از راه پرهيزگاري. مراقبه شادماني مي آورد و شادماني پرهيزگاري. اين قانون اساسي زندگي است.

 

شب:

بدن محدود است. در محدوده مرگ و زندگي دست و پا مي زند. و چنين است ذهن. ذهن از بدن گسسته نيست. جنبه دروني بدن است. درون بدن را ذهن تشكيل مي دهد و بيرون ذهن را بدن. زبان ما را به اين اشتباه مي اندازد كه گويي اين دو، دو ماهيت جدا و مستقل ا زهم هستند. بدن و ذهن بصورت مستقل وجود ندارند. همانگونه كه هر سكه اي دورو و هر ديواري دو سمت دارد، از اينروست كه ترس از مرگ وجود دارد. بدن قادر نيست بترسد، زيرا ناآگاه است. اما ذهن مي تواند بترسد، ذهن همواره د رترس و لرز است. ترس او از آن است كه دير يا زود كاملا ا ز كار خواهد افتاد. بيشتر از آن، مشكل ما اين است كه هنوز به چيزي دست نيافته ايم  و زندگي رو به پايان است. مرگ هر لحظه نزديكتر مي شود و زندگي از دست مي رود. از اين روست ترس، دل نگراني و رنج و عذاب.

تو بايد آرام آرام خودت را از بدن/ ذهن كه تو را د ربرگرفته است دور كني. اين كار شدني است. تا حال اينگونه شده است و همه قادر به انجام آن هستند. مشكل است ولي نامكن نيست. و خوب است كه مشكل است، زيرا تو را در ميدان مبارزه قرار مي دهد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 28/8/85:

 

روز :

هر لحظه بايد براي تو پر از شگفتي باشد. اگر با چشمان يك كودك به دنيا بنگري، همه دنيا را سرشار از خدا مي بيني. اگر چون يك كودك قلبت سرشار ازشگفتي باشد، دنيا سرشار از خدا مي شود اما اگر قلبت حسابگر و حيله باز باشد، خدا از دنيا نيست و ناپديد مي شود. آنگاه در دنيايي بي خدا به سر خواهي برد و زندگي در دنياي بي خدا بي ارزش است. زندگي همه اهميتش را از دست مي دهد. كاملا مادي و خاكي مي شود- و اين زشت ترين اتفاقي است كه مي تواند براي انسان بيفتند.

موضوع اثبات كردن خدا، طرح مسايل فلسفي در مورد او و يا دانش خداشناسي مطرح نيست.

واژه عشق معناي رهروي را دقيقا مي رساند. و قلبي كه سرشار از عشق است طبيعتا سرشار از شعر است. با شعر زيستن يك رهرو بودن است.

 

شب:

دو چيز را به ياد بسپار: يكي جاذبه است و ديگري جذابيت. جاذبه قانون زمين است، همه چيز را به پايين مي  كشد. جذابيت قانون بهشت است، همه چيز را به بالا مي كشد. جاذبه را علم كشف كرده است و جذابيت را دين.

ما معمولا با قانون جاذبه به دنيا مي آييم و با آن زندگي مي كنيم. زندگي ما كششي به پايين است. با تولد آغاز مي شويم و با مرگ به پايين مي رسيم. آغازمان سرزندگي كامل است و پايانمان يك لاشه بي روح. و اين يك سير نزولي است.

تو تا زمانيكه به درون خود حركت نكني، دومين قانون يعني جذابيت، به اجرا درنخواهد آمد. اگر ما ا زبدن هويت بگيريم، قانون جاذبه زمين غالب خواهد شد، زيرا بدن جزيي از زمين است. اگر شروع به حركت درون كنيم، از چيزي آگاه مي شويم كه جزيي ا زبدن نيست. در بدن است اما بدن نيست.

بدن تنها يك معبد است كه خدا درون آن است. آنگاه كه از خدايي كه در درون بدن است آگاه شوي، دومين قانون بي درنگ به اجرا د رمي آيد. زندگي غني تر، پربارتر، نامحدودتر و كامل تر مي شود. رو به آسمان پرواز مي كند. به پهناوري آسمان مي شود. حتي از آسمان نيز فراتر مي رود. اما راز اين كار د رمراقبه است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 27/8/85:

 

روز :

يگانه راه ثروتمندي اين است كه د ردسترس خداي هستي و تمام رنگها، رنگين كمانها، ترانه ها و درختان و گلهاي آن باشي، زيرا خدا را نمي توان در معبدها يافت. معبدها بدست انسان ساخته شده اند. خدا را در طبيعت مي توان يافت.

خدا را در ستارگان و زمين خواهي يافت. وقتي باران مي بارد و رايحه اي دل انگيز از زمين بلند مي شود، خدارا در آنجا مي تواني بيابي. خدا را در چشمان يك گاويا در خنده هاي يك كودك مي تواني بيابي. خدا را در همه جا مي تواني بيابي.

وقتي زندگي را همانگونه كه هست و بدون هيچ شرط و شروطي بپذيري، ناگهان خدا ا زتمام گوشه و كنارها خود را به تو مي نماياند. سرشار از خدا بودن، يگانه امكان هرگونه معنا و هدف يافتن است.

و كسيكه خدا را شناخته فناناپذيري را شناخته است. آنگاه فقط جسم و تن او خواهد مرد. هسته اصلي وجودش براي هميشه و هميشه باقي خواهد ماند.

 

شب:

   مردم غمگين همه گذشته خود را به تسخير درآورده اند. آنان از تسلط بر ديگران لذت مي برند. آنان هيچ تفريح ديگري ندارند مگر تسلط بر انسانهاي ديگر و سلب آزادي آنان. تنها تفريحشان غمگين و آزرده ساختن ديگران است. نسبت به مردمي كه شاد هستند و مي توانند به رقص و آواز درآيند و خوش و خرم باشند بسيار حسودند و از دستشان عصباني. اين مردم غمگين به قدري خرابي به بار آورده اند كه ميزان آنها تخمين ناپذير است. هيچكس به اندازه اينان به بشر آسيب نرسانده است.

من مي كوشم انساني جديد بيافرينم و انسان جديد را فقط با نگرشي جديد به دين مي توان آفريد. من مبلغ دين عشق، خنده و جشن هستم. تجربه من اين است كه وقتي كسي خوش و شادمان باشد، بين او و هستي پل زده مي شود. بنابراين من درس شادماني مي دهم و نه چيز ديگر.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه بیست و هفتم آبان 1385   توسط توحید   | 

 

 مراقبه 26/8/85:

 

روز:

در لحظه اكنون به سر بردن، يگانه را ه زندگي كردن است. و آنگاه كه تو بدون پس روي به گذشته يا پيش روي به آينده در لحظه اكنون به سر مي بري، آنگاه كه همه انرژي ات بر اين لحظه متمركز است، زندگي گرم و پر حرارت و يك عشق بازي پر شور مي شود. تو با انرژي خودت شعله ور مي شوي. نور باران مي شوي، زيرا آتش در گرما و حرارت معيني به زندگي تبديل مي شود. گرما و حرارت به نور تبديل مي شود. و اين تنها راه ثروتمند شدن است. ديگران فقير و بي چيزند. آنان شايد همه ثروت عالم را داشته باشند اما مردماني فقيرند.

در دنيا دو نوع انسان فقير وجود دارد : فقير فقير و ثروتمند فقير. ثروت هيچ ربطي با مال و منال ندارد، بلكه به چگونه زندگي كردن تو، كيفيت زندگي تو، موسيقي و شعر زندگي تو مربوط است. و تمام اين چيزها از راه مراقبه رخ مي نمايند. هيچ گاه راهي غير از اين وجود نداشته و نخواهد داشت.

 

شب:

انسان معمولا زندگي خود را چون آدم آهني سپري مي كند. مشغول انجام كارهايي است اما اينجا نيست. مي خورد، مي نوشد، قدم مي زند، صحبت مي كند، اما اينجا نيست. ذهنش در آنسوي دنيا سير مي كند. اگر از بيرون به تو نگريسته شود ممكن است در سر ميز مشغول خوردن صبحانه باشي اما در درون، در كره ماه يا هر جاي ديگر سير كني. نكته مسلم آن است كه تو در سر ميز نيستي. اعمالت خودكار است. صرفا لقمه ها را به دهان مي تپاني...

تو بايد از خودكار بودن دست برداري. بايد در انجام هر كاري كمي آهسته تر عمل كني. بايد هشيار و آگاه باشي. وقتي راه مي روي با روال گذشته و با همان سرعت راه نرو. سرعتت را كم كن. به اندازه اي كم كن كه هشيار شوي و گرنه دوباره با همان سرعت راه خواهي رفت. عملت خودكار خواد شد...

هركاري را بسيار آرام، آهسته، زيبنده و با طمانينه انجام بده تا همه اعمالت به مراقبه اي در آگاه بودن تبديل شود. اگر ما بتوانيم همه اعمالمان  را به مراقبه تبديل كنيم، اگر مراقبه همه زندگي ما را از صبح تا شب در بر بگيرد... صبح كه از خواب بيدار مي شوي، قبل از هر چيز به ياد داشته باش كه وقتي از خواب بر مي خيزي با هشياري به پا خيزي. در آغاز بارها فراموش خواهي كرد كه هشيار باشي. پس مرتب به خود يادآوري كن تا اندك اندك در اين كار ماهر شوي. وقتي در چگونگي هشيار بودن در زندگي روزانه مهارت يافتي، كليد اسرار در اختيارت قرار خواهد گرفت. و اين مهم ترين چيز است. هيچ چيزي باارزش تر از آن كليد اسرار نيست.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  جمعه بیست و ششم آبان 1385   توسط توحید   | 

 

 مراقبه 25/8/85:

 

روز:

تو مي تواني با صاحب شدن بسياري چيزها ثروتمند شوي اما اين نوع ثروتمندي دروغين است. خود فريبي است. تو دست خالي به اين دنيا آمده اي و ازاين دنيا دست خالي خواهي رفت. تمام  دارائيهايت را د راين دنيا خواهي گذاشت. بنابراين مي تواني زندگي ات را با مال اندوزي به هدر دهي اما عملا چيزي بدست نخواهي آورد، بلكه برعكس فرصت بزرگ ثروتمند شدن را از دست خواهي داد.

ثروت واقعي چيزي دروني است. هيچ ارتباطي با مال و منال ندارد. ولي يادت باشد كه من مخالف مال و ثروت نيستم. از آنها استفاده كن و لذت ببر. آنها در جاي خود سودمندند. من ضد دنيا،‌ ضد زندگي و ضد لذت نيستم- از زندگي با تمام زيباييهايش لذت يير. اما بخاطر داشته باش كه آن همه چيزي نيست. فقط نماي ظاهري دنياست. گنج واقعي درون توست. پس در جنگل دنيا به گمراهي نرو و گرنه فقير خواهي ماند و فقير خواهي مرد.

من بزرگترين ثروت را مراقبه مي دانم، زيرا مراقبه تو را از گنج بي پايان خودت آگاه مي سازد. تو را پادشاه قلمرو خدا مي سازد و يگانه راه ورود  به اين قلمرو، مراقبه، سكوت، هشياري و آگاهي است.

 

شب:

انسان نوين با چنان شتابي زندگي مي كند كه نمي تواند در جايي بياسايد. نمي تواند اندكي بيارامد. ا. از آسودن ناتوان شده است و اگر تو ا زآسودن ناتوان باشي، از همه چيزهاي ارزشمند ناتوان خواهي بود.

و واقعيت اين است كه لزومي ندارد در مورد همه چيزاين همه نگران باشيم. زندگي جاودان است. ما از ازل در اين دنيا بوده ايم و تا ابد نيز خواهيم بود. ما ناميرا هستيم. بدن تغيير مي كند، ذهن تغيير مي كند اما ما نه بدن هستيم و نه ذهن.

فقط در حالت مراقبه عميق از اين حقيقت ساده آگاه مي شوي كه تو نه بدني و نه ذهن، بلكه آكاهي هستي. خودآگاهي هستي. تو شاهدي بر همه ماجرايي. اگر از اين شاهد بودن آگاه شوي، طعم آب حيات زندگي را خواهي چشيد. اين همان اكسيري است كه كيمياگران به دنبال آن بوده اند.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 24/8/85:

 

روز:

شادماني چيزي نيست كه بتوان به تو افزود. يك دستاورد نيست، بلكه ا زبيش درون توست. تو آنرا با خود به زندگي آورده اي. فطرت وجود توست. فقط بايد آشكارش كني. به يك غنچه مي ماند. تلاشي اندك لازم است تا به يك گل تبديل شود. بامدادان با طلوع خورشيد، غنچه ها به گل تبديل مي شوند.

همين اتفاق از راه مراقبه در دنياي درون، د رباغ دروني روح مي افتد. طلوع آگاهي، به تو گرمايي دروني مي بخشد. مي تواني آنرا احساس كني. وقتي آگاهي در تو بيدار شود، مي تواني آنرا احساس كني. وقتي آگاهي در تو بيدار شود، مي تواني انرژي را احساس كني كه به راه مي افتد و بر خلاف نيروي جاذبه به بالا حركت مي كند. هر قدر بالاتر بيايد بيشتر مي تواني احساس كني. و با گرم شدن و نور باران شدن دنياي درون، غنچه هاي بسياري به گل تبديل مي شوند. ناگهان بهار شكوفايي گلها از راه مي رسد.

شادماني نخستين گلي است كه شكوفا مي شود و بعد از آن نوبت به گلهاي ديگر مي رسد. نخستين گل، شادماني است و آخرين گل، شناخت خداست و در ميان اين دو، گلهاي بسياري وجود خواهند داشت.

 

شب:

مردم  د ر دروغهاي راحتي بخش زندگي مي كنند. نه به دنبال حقيقت، بلكه بدنبال تسلي خاطر هستند. ا زاين رو د رخرافات، د رسنتهاي گذشته و در رسم و رسوم كهنه وامانده اند، زيرا هرچيز كهنه داراي قدر و ارزش است و در بازار خريداراني دارد. آنان معتقدند هرچه كهنه شده طلاست. اما اينگونه نيست. كهنه فقط براي نادانان و ترسوها طلاست. زندگي در همه حال تازه است. هرگز كهنه نيست. هستي هميشه اكنون و اينجاست. هيچ كاري با گذشته و آينده ندارد. وقتي تو نيز اكنون و اينجا باشي، پيوندي برقرار مي شود- و از اين پيوند حقيقت پديد مي آيد. البته حقيقت، توهم ها، آرمانها و همه پندارها و باورهاي تو را ا زهم خواهد پاشيد، زيرا حقيقت نمي تواند با تو سازگار شود. نمي تواند با تو و پندارهايي كه در مورد آن داري سازش كند. تويي كه بايد براي سازگار شدن با حقيقت آماده باشي. اين همان چيزي است كه من عشق به حقيقت و آماده بودن براي رفتن با حقيقت به هر جا كه تو را مي برد مي خوانم. تو بايد آماده باشي در اين سفر هرچه را كه بايد دور بريزي. اين زماني ممكن است كه عشق به حقيقت وجود داشته باشد. عشق از پس انجام هر كاري بر مي آيد. عشق مي تواند همه چيزرا فدا كند. و حقيقت نيازمند فدا شدن همه چيزو سرسپردگي كامل است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385   توسط توحید   | 

 

 مراقبه 23/8/85:

 

روز:

بودا، مسيح ، زرتشت، لائوتسه و... همگي به يك آگاهي رسيده اند: هنر ساده گام نهادن د ركانون وجود و مشاهده دنياي درون – جايي كه چشم اندازي كاملا متفاوت دارد.

وقتي قدم در درون بگذاري، دنياي تو كاملا دگرگون مي شود. ديگر همان دنيا نيست. به يك معنا همه چيزي همان است و به معنايي ديگر هيچ چيزهمان نيست.

اين تجربه چنان زيبا و سرمست كننده است كه واژگان از توصيف آن عاجزند. حتي شعر و موسيقي و رقص نيز از بيان آن ناتوان اند. هيچ راهي براي ابراز آن نيست. هركس خود بايد از آن آگاه شود. تنها راه آگاه شدن از آن، آگاه شدن از آن است.

 

شب:

انسان قرنها به دروغ زيسته است – دروغهايي زيبا اما دروغ. ما به فنا ناپذيري و به روح باور يافته ايم، اما اينها باورهايي بيش نيستند. و باورها دروغين هستند. تو خود نمي داني كه آيا روحي در تو وجود دارد يا نه. و در اين باره نمي توان بحث و جدلي كرد. حتي اگر از نظر منطقي ثابت شود تو داراي روح هستي، هيچ تفاوتي در كيفيت زندگي تو ايجاد نخواهد كرد. يا اگر ثابت شود روحي وجود ندارد، بازهم هيچ تفاوتي ايجاد نخواهد شد.

اگر تو حتي نداني آيا در تو روح وجود دارد يا نه، چه چيز ديگري را مي تواني بداني؟ چگونه مي تواني از خدا، ا زبهشت و جهنم و از اين قبيل چيزها آگاه شوي؟ نزديكترين چيز به تو روح است و تو حتي آنرا كشف نكرده اي! و تو داري از بهشتي در آسمان و جهنمي در اعماق زمين سخن مي گويي؟ تو از آن چه در موردش صحبت مي كني هيچ نمي داني.

مردم در مساجد، كليساها و معابد با هم بحث مي كنند. در مورد چيزهايي بزرگ آموزشهايي به آنان داده مي شود اما هيچكس به ساده ترين چيز نمي انديشد- آگاه شدن ا زاينكه تو كيستي.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 22/8/85:

 

روز:

انسان شكوهي عظيم د رخود نهان دارد. اما شكوهي كه در بند شده. اين شكوه را بايد رها ساخت. به بذري مي ماند كه هزاران گل را در خود نهان دارد. باغباني لازم دارد تا بذر را پرورش دهد. خاكي لازم است.

و بذر نيز به اندكي شهامت احتياج دارد تا آن پوسته سختي را كه او را فراگرفته و از او محافظت مي كند د رهم بشكند. آنگاه زندگي او بي درنگ شكوفا مي شود. ميليونها برگ، ميليونها گل و ميليونها بذر ديگر پاي به عرصه وجود مي گذارند. يك دانه بذر كوچك چنان شكوهي را د رخود نهان دارد كه مي تواند همه زمين را سبز كند.

انسان بذري است با هزاران گل منتظر. مراقبه روشي است براي شكوفا ساختن آن گلها. هنر مراقبه همچون هنر باغباني است. تو بذر هستي  و در عين حال بايد باغبان نيز باشي. تو بذ رهستي و در عين حال بايد خاك نيز باشي. بايد آن پوسته سختي را كه تو را فراگرفته است، يعني « خود » را در هم بشكني تا بي درنگ معجزه اي رخ دهد. تا وقتي از آنچه كه در درون خود داري آگاه نشوي، باور چنين معجزه اي براي تو ممكن نيست.

 

شب:

تو با پرورش اخلاق دروغين، از هم شكافته مي شوي. دو شخصيتي مي شوي، زيرا روش اخلاق پروري، سركوب است- هيچ راه ديگري غير از اين نيست. مجبوري طبيعت وجودت را سركوب كني و بر اساس اصولي كه ديگران تعيين كرده اند رفتار كني. آنها به تو مي گويندكه چه چيز درست است و چه چيز نادرست. چه چيز خوب است و چه چيز بد.

اما طبيعت را اينگونه نمي توان تغيير داد. پيوسته از درون تو به صدا در خواهد آمد و تو را وادار خواهد كرد بر خلاف اخلاقي كه سعي در پرورش آن را داري حركت كني- همه دورويي ها از اين جهت است.

كمتر انسان متظاهر به دينداري را مي توان يافت كه دورويي پيشه نكند. و كسي ديندار راستين است كه دورو نيست. دورويي به آن معناست كه به تو به آن چه نيستي وانمود مي كني. تو خود اين را مي داني و از آن در رنجي. سراسر دنيا را به اين دليل غم و ناراحتي فرا گرفته كه دنيا بسوي پرورش اخلاق رانده شده.

مردم بايد خودآگاه باشند و خودآگاهي بيافرينند. و اين همان هدف مراقبه است. مراقبه روشي است براي آفرينش خودآگاهي. مراقبه تو را هشيارتر و بيدارتر مي سازد. و وقتي تو آگاه تر شوي، زندگي ات شروع به تغيير مي كند. رفتارت با وجودت هماهنگ مي شود و آنگاه كه بين وجود و رفتار هماهنگي باشد، زندگي رقص و پايكوبي است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 21/8/85:

 

روز:

خودآگاهي فنا ناپذير است و تو تا زمانيكه از اين امر آگاه نشوي چگونه مي تواني زندگي شاد و خرمي را سپري كني؟ اگر مرگ پايان همه چيز باشد، همه چيز بيهوده خواهد بود. اما تا كي مي تواني طفره بروي؟ تو چه به صداي در گوش دهي چه نه، مرگ روزي آنرا خواهد گشود و وارد خواهد شد. حتي از تو نخواهد پرسيد كه « قربان، آيا مي توانم داخل شوم؟ »

با وجود مرگ، نمي توان معنايي براي زندگي قايل شد. اگر همه چيز به گورستان ختم مي شود، چه اهميتي دارد كه تو يك گناهكار باشي يا يك پرهيزكار؟  يك انسان سرشناس باشي يا يك گمنام؟ مرگ همه را با هم برابر مي كند.

اما اگر چيزي فراتر در تو وجود داشته باشد كه مرگ را به مبارزه بطلبد، آنگاه زندگي معنا خواهد يافت و آنچه تو انجام مي دهي اهميت خواهد داشت. آنگاه هر عمل تو ارزشمند خواهد بود، زيرا هر عمل از منبعي فنا ناپذير، از وجود تو برمي خيزد و مظهر وجود توست. نه فقط مظهر وجود توست، بلكه تو را آشكار مي كند- هم براي ديگران و هم براي خودت. تجلي وجود توست. آنگاه آفرينندگي تو تجلي وجود تو خواهد بود و هر عملت د رپهنه جاودان زندگي داراي اهميت و معنا.  پيروزي فقط زماني بدست مي آيد كه از آنچه در وجودت فنا ناپذير است آگاه شوي- و اين آگاهي امكان پذير است. تمام جست و جو از پي آن همه چيزهميشه ماندگار است.

 

شب:

انسان در پوشش « خود » مجروح و بيمار است. پيوسته آزرده، در رنج و عذاب‏‏، بدبختي و دل نگراني است. احساس مي كند به هيچ دردي نمي خورد اما نمي گذارد اين جراحت كه به او آسيب فراواني رسانده شفا يابد. آنرا در برابر خورشيد و باد و باران قرار نمي دهد. مخفي و پوشيده نگاهش مي دارد، زيرا از آشكار كردن آن مي هراسد. مي ترسد كه مبادا كه كسي از جراحت او آگاه شود. و چون جراحتش را مخفي نگاه مي دارد، هرگز شفا نمي يابد. در پشت لايه هاي دورويي و تظاهر پنهان مي ماند و همچون سرطان روز به روز بزرگتر مي شود. هرقدر بزرگتر مي شود، آنرا مخفي تر مي كند تا اينكه اندك اندك همه زندگي او يك سياهچال مي شود.

زندگي مردم، سياهچال است و آنان خود مسوول آن هستند. اين جهنم به دست خودشان ايجاد شده است. خدا هميشه آماده است تا شفا ببخشد اما ما بايد خودمان را آشكار كنيم. بايد لخت و برهنه، بدون هيچ راز و پنهاني در برابر هستي بايستيم تا بي درنگ روند شفا يافتن ما آغاز شود. هرگاه چنين شود، باورت نخواهد شد كه همه جراحتها به اين سرعت ناپديد شده اند. گويي از اول وجود نداشتند. يك توهم و يك كابوس بودند. در حقيقت هم يك كابوش هستند.

شفا هميشه به دست هستي انجام مي يابد اما تو بايد امكانش را براي او فراهم كني. بايد جراحتها و جاهايي را كه صدمه ديده است به او بنمايي. نبايد طبيب را گول بزني، بلكه بايد واقعيت را هر قدر هم كه زشت باشد با او در ميان بگذاري تا او بتواند چرك و عفونت را بيرون بكشد و به درمان تو كمك كند.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 20/8/85:

 

روز:

بسان پيوستن رودخانه به دريا، انسان مراقبه گربه هستي مي پيوندد و با آن يكي مي شود. آنگاه دوگانگي از ميان مي رود- و اين همان تجربه فناناپذيري است. آنگاه تو وجود خواهي داشت اما نه جدا از كل. جزيي از كل مي شوي. جزيي اصلي و اساسي از كل. كسانيكه به اين مرحله رسيده اند انسانهايي بيدار شده هستند.

بدليل وجود نور، انسان بيدار شده را انسان به روشني رسيده مي خوانند. او نور درون خويش را ديده و اين بزرگترين تجربه زندگي است. زندگي به راستي فرصتي است براي ديدن نور درون، نوريافتن و به روشني رسيدن.

 

شب:

حقيقت يعني تجربه. حقيقت يك باور نيست. باورها هميشه دروغين هستند. ممكن است زندگي تو را كمي راحت تر كنند. فقط همين! باورها همچون داروهاي آرام بخش هستند. حقيقت بيدارگر است و انسان نيازمند بيدار شدن، نه نيازمند آرام بخشهايي براي رفتن به خوابي عميق.

رويگرداني از حقيقت يعني همچنان بدبخت ماندن. لازمه جستجوي حقيقت اين نيست كه پيش فرضهايي داشته باشيم.

در ناداني كامل و بدون دانستن چيزي به پيش برو. هرگاه كسي در حالت ناداني حركت كند، ناگزير از حقيقت آگاه خواهد شد و حقيقت شادماني به همراه مي آورد. من مي كوشم تو را به جستجو ترغيب كنم، زيرا جستجوي صحيح است كه تو را به حقيقت مي رساند. آنگاه شادماني و خير و بركت از آن تو خواهد شد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه بیستم آبان 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 19/8/85:

 

روز:

انساني كه فقط مراقبه را مي شناسد و انساني كه فقط عشق را مي شناسد هردو چيزي كم دارند.

انسان كامل هم مراقبه را مي شناسد و هم عشق را. او هردو روي سكه را در دست دارد. تمام چيزهاي باارزش درون وجودش را د راختيار گرفته است. زندگي اش پديده اي دلپذير، ترانه اي زيبا و سرگذشتي جذاب است. او چيزي از فراسو در زمين است. د رزمين زندگي مي كند اما جزيي ا زآسمان است. يك معجزه است. يك تناقض است. اما د رمتناقض بودنش كل و يكپارچه است – و كل بودن همان مقدس بودن است. اين تعريف من ا زانسان مقد س است.

 

شب:

مي گويند هرچه بكاري آنرا درو مي كني. اگرما بدبخت و غمگين هستيم، به آن معناست كه بذر بدبختي كاشته ايم. هيچكس ديگر براي ما بدبختي نمي آفريند. البته بين كاشتن و دروكردن فاصله ا ي وجود دارد و بدليل آن فاصله، گمان مي كنيم كسي ديگر مسوول است. آن فاصله ما را مي فريبد.

مسووليت كامل زندگي ات را بعهده بگير. اگر زندگي ات زشت است، احساس مسووليت كن. اگر زندگي ات چيزي جز رنج و عذاب نيست، مسوول آن باش. در آغاز بسيار سخت است كه بپذيري « من مقصر اصلي زندگي جهنمي خود هستم » اما فقط در آغاز چنين است. بزودي درهاي دگرگوني به رويت باز خواهند شد، زيرا اگر من مسوول زندگي جهنمي خود باشم پس مي توانم بهشت را نيز بيافرينم. اگر من اين همه رنج و بدبختي آفريده ام پس همچنين مي توانم بسي شور و سرمستي بيافرينم. مسوليت پذيري، با خود آزادي و آفرينندگي مي آورد.

لحظه اي كه آگاه شوي هر آنچه كه هستي آفريده خود توست، از بند اسارت تمام عوامل و شرايط بيروني آزاد مي شوي. آنگاه همه چيز به تو بستگي خواهد داشت. مي تواني ترانه هايي زيبا بخواني. مي تواني زندگي را جشن بگيري. مي تواني بزم شادي برپا كني . هيچكس قادر نيست مانع آن شود. اين شان انساني توست. خدا براي فرد احترامي بسيار قايل است و انسان فقط زماني به فرد تبديل مي شود كه تمام مسووليتهاي خود بعهده گيرد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه بیستم آبان 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 18/8/85:

 

روز:

مردمي گمان مي كنند بين دو شب يك روز وجود دارد و مردمي ديگر گمان مي كنند بين دو روز يك شب وجود دارد. هر دو گروه درست مي گويند اما اين چه به درد تو مي خورد؟

اگر تو بگونه اي منفي بينديشي زندگي ات سراسررنج وغم و بدبختي خواهد بود. و يك شخص بدبخت چگونه ممكن است ديندار باشد؟ او چه دارد كه بابت آن از خدا سپاسگزاري كند؟ فقط يك انسان خوش و شاد مي تواند ديندار باشد،‌ زيرا او چيزهاي زيادي دارد كه بابت آنها از خدا سپاسگزاري كند. زندگي هرروز گلهايش را بر سراو مي افشاند.

نقل است روزي عارفي از يك ساختمان صد طبقه پايين افتاد. او در آن ساختمان بسيار سرشناس بود و همه ساكنان آنجا او را مي شناختند. همسايه كه از پنجره منزلشان شاهد سقوط او بودند يك به يك از او مي پرسيدند " حال شما چطور است؟ " و او پاسخ مي داد " تا حالا كه خوب بوده!" او در حال سقوط همچنان مي گفت " تا حالا كه خوب بوده! "

اين درست است: " تا حالا كه خوب بوده." هرچه كه اتفاق خواهد افتاد، خواهد افتاد. اما كسي كه مي تواند تا پايان بگويد " تا حالا كه خوب بوده" پايان او كاملا متفاوت خواهد بود، زيرا پايان او،‌  روي هم انباشته شدن مجموع رويكردهاي اوست. آن پايان ممكن نيست از جايي ديگر بيايد. از وجود خود او برمي خيزيد. حتي مرگ او نيز زيبا خواهد بود.

 

شب:

انسان داراي سه منبع انرژي است. يكي بدن است، ديگري ذهن و سومي قلب. در نقطه اي كه اين سه جريان باهم تلاقي مي كنند،‌ به هم مي پيوندند و با هم يكي مي شوند، چهارمي پديد مي آيد و آنرا تنها ( turia )  مي نامند كه سرآغاز معنويت و دگرگوني و سرآغاززندگي واقعي، راست و درست، جاودان و الهي است.

اين سه جريان در همه وجود دارد اما آنها به هم پيوسته نيستند. در واقع آنها هريك در مسيري متفاوت حركت مي كنند. ذهن تو را به سويي مي كشد، قلب به سويي ديگر و بدن راه خود را مي رود. آنها هرگز باهم به توافق نمي رسند.

اگر تو فعاليتهاي دروني خود را به تماشا بنشيني، شگفت زده خواهي شد. بدن مي گويد " بس است ديگر نخور دارم بالا مي آورم" اما ذهن پا فشاري مي كند "‌اين بستني خيلي خوشمزه است. فقط يك خورده ديگر..." و قلب مي گويد " اين خيلي زيباست. " ذهن مي گويد "‌تو خيلي ناداني،‌ تو احمقي، ديوانه اي." هر زمان كه قلب گرفتار عشق مي شود ذهن مي گويد " تو كور شده اي" قلب در هر جهتي حركت مي كند،‌ذهن در آن ايرادي مي يابد. آنها در دنيايي متفاوت به سر مي برند.

هدف مراقبه آن است كه به اين نيروهاي ناموافق كمك كند به هم بپيوندند و با هم هماهنگ شوند. آنگاه تو سرشار از انرژي مي شوي،‌زيرا تمام آن انرژيهايي كه در دشمني با هم بي جهت هدر مي رفتند، در اختيار تو قرار مي گيرند. و اين همان انرژي است كه به بالهاي تو تبديل مي شود و تو را به فراسو مي برد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  جمعه نوزدهم آبان 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 17/8/85:

 

روز:

به ياد داشته باش انسان چون بومي سفيد قدم دردنيا مي گذارد. خدا هيچ طرح و نگاري در تو ايجاد نمي كند. تو از قبل برنامه ريزي نشده اي. چيزي بنام سر نوشت وجود ندارد. سرنوشت اختراع انسانهاي ترسو و بزدل و كساني است كه نمي خواهند از زندگي اشان چيزي پديد آورند.

آنان همه مسووليتها را به گردن خدا مي اندازند و آنرا سرنوشت، قسمت و هزاران چيزي ديگر مي خوانند. اما همه اينها اساسا ترفندهايي براي شانه خالي كردن از اين است كه " من مسوول زندگي خود هستم. هرآنچه كه اكنون هستم خودم آفريده ام و هرآنچه قرار است فردا باشم، آنرا امروز مي آفرينم. در مورد ديروز كاري نمي توان انجام داد. نبايد در مورد آن نگران بود. هر آنچه كه بود گذشته. اما امروز هنوز در دسترس است و از امروز است كه تمام فرداها پديد خواهند آمد. " و اگر تو اندكي هشيار باشي، همه ماجرا دگرگون مي شود.

ما كاملا مسوول هر آنچه هستيم، كه هستيم. اين نخستين چيزي است كه بايد بپذيريم اين كار در آغاز دردآور است، زيرا " خود " احساس مي كند از هم متلاشي مي شود: " من مسوول هستم؟ پس همه اين شلوغي و آشفتگي را خودم آفريدم؟ " اين، " خود " ما را آزرده مي كند اما اگر از آن آگاه شويم، اين آگاهي به سرآغازي براي يك زندگي جديد تبديل مي شود. تكانهايي كوچك كافيست تا چهره غمگين را به چهره اي خندان تبديل كند.

اما هركاري بايد بكنيم بايد همين امروز انجام دهيم،‌ زيرا گذشته ديگر وجود ندارد و آيتده هنوز نيامده است. آنچه در دسترس ماست امروز است و امروز به تنهايي كافيست.

 

شب:

تولدي جسماني وجود دارد كه همه آنرا از سر مي گذرانند. با اين تولد، تركيب ذهن ابدي در اختيار تو قرار مي گيرد. اين تولد فقط فرصتي براي تولد روحي است. تا زمانيكه تولد دوم صورت نپذيرد، تو براستي زندگي نكرده اي. تولد نخست تنها يك فرصت است. بذري است كه هنوز شكوفا نشده و به درخت تبديل نشده است. بهار آن بذر هنوز نرسيده. هنوز به گل ننشسته و رايحه اش را نپراكنده است.

من نمي كوشم به تو ديني رسمي عرضه كنم. نمي خواهم به تو آييني را عرضه كنم كه در آن وابماني، بلكه مي خواهم به تو وجودي جديد، انسانيتي جديد و خودآگاهي جديد ببخشم. تو بايد دو مرحله را پشت سر بگذاري. نخستين مرحله مرگ است. مرگ كهنه و قديمي. مرگ گذشته. مرگ شيوه اي كه تاكنون با آن زندگي كرده اي.

و دومين مرحله، زايش دوباره است. انگار كه همين امروز متولد شده اي، از نو آغاز كن. اين فقط يك تشبيه نيست، بلكه براستي چنين است. تو امروز دوباره متولد مي شوي. بگذار اين تا ژرفاي قلبت رخنه كند تا بتواني از گذشته گسسته شوي. آنگاه شب تاريك به پايان مي رسد و خورشيد در آسمان طلوع مي كند.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  جمعه نوزدهم آبان 1385   توسط توحید   | 

 

 مراقبه 16/8/85:

 

روز:

هميشه شاد و خندان باش! كوچكترين فرصت را از دست مده!

مردم بسيار نادان اند. كوچكترين فرصت بدبختي و غم را از دست نمي دهند. اگر هم فرصتي براي بدبختي وجود نداشته باشد‏، آنرا اختراع مي كنند و در خيال خود مي آفرينند. اگر در زمان حاضر آنرا نيابند، گذشته را زير و رو مي كنند و اگر در زمان گذشته پيدايش نكنند، در آينده بدنبال آن مي گردند. در همه حال بايد چيزي را بيابند كه نگران آن باشند و احساس بدبختي كنند. جاي تعجب نيست كه دنيا اينچنين سرشار از رنج و بدبختي است.

به همين گونه بايد در مورد شاد و خندان بودن فرصت طلب بود. كوچكترين فرصت شادماني را از دست مده. هر روز هزار و يك فرصت د ربرابر تو قرار مي گيرد. آنگاه كه آگاه و هشيار شوي‏، از اينكه تا كنون چه فرصتهايي بيشماري را از دست داده اي حيران خواهي شد. هرگامي كه بر مي داري، با فرصتهايي روبرو مي شوي. لازم نيست آنها را اختراع كني. لازم نيست تصورشان بكني. آنها هميشه از راه مي رسند. خداوند پيوسته آنها را در برابر تو مي گسترد.

اما ما به نگرش و رويكردي نادرست عادت كرده ايم. رويكردمان به زندگي منفي است. خار را برمي گزينيم و غافليم.

اگر تو خار را برگزيني و ا ز گل چشم بپوشي، دير يا زود هيچ گلي براي تو وجود نخواهد داشت. فقط و فقط خار خواهد بود. حتي گلها نيز تبديل به خار خواهند شد، زيرا رويكرد تو به گونه اي است گل تو را به ياد خار خواهد انداخت. عكس اين موضوع نيز امكان پذير است: اگر تو گل را برگزيني، حتي خار نيز تو را به ياد گلهاي زيبا خواهد انداخت. خارها ا زنگاهت ناپديد و زندگي ات گل باران خواهد شد. هميشه در بهار خواهي بود.

و آنگاه خدا چندان از تو دور نيست. بسيار نزديك است. با بروز شادماني مي تواني خدا را نزديكتر از تپش قلبت احساس كني.

 

شب:

وفتي تمام اميال و آرزوها ناپديد شوند، ديگر به بدن باز نخواهي گشت، بلكه جز بيكران آگاهي چون نور عمل مي كند و اميال و آرزوها چيزي نيستند مگر تاريكي.

آگاهي كيهاني خواهي ماند. ما اين حالت را نهايت آزادي مي ناميم، زيرا در قالب بدن قرار گرفتن، اسارت است. بدن چيزي محدود است و تو نامحدودي. وجود نامحدود تو زير فشار دنياي نامحدود و كوچك بدن قرار دارد و به همين دليل پيوسته احساس تنش و ناراحتي مي كني.

شايد دقيقا چنين احساسي وجود نداشته باشد  اما همه بگونه اي مبهم احساس مي كنند چيزي ايراد دارد. آنچه كه ايرار دارد اين است كه ما نامحدود هستيم و مي كوشيم كه از راه دنياي كوچك بدن وجود داشته باشيم.

آگاهي، تو را ازبدن مي رهاند. و لحظه اي كه آگاه شوي تو بدن نيستي، تمام اميال و آرزوها كه به دست بدن برآورده مي شوند نيز ناپديد مي شوند. به اين مي ماند كه نوري را به اتاقي تاريك وارد مي كني و همه تاريكي ناپديد مي شود.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه شانزدهم آبان 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 15/8/85:

 

روز:

قبل ازهر چيز راضي و خرسند شو تا آنگاه زندگي تو منبع شادماني ديگران شود. اين يگانه خدمت واقعي به مردم است.

دگرگون شدن بمعناي تغيير دين نيست، بلكه تغيير خودآگاهي است. وقتي تو ديگر خواب نباشي، وقتي تو ديگر از افكار ، خاطره ها و اميال و آرزوها انباشته نباشي و در سكوت مطلق به سر بري، اين يعني دگرگوني. وقتي سر تو ناپديد شده و قلب جاي آنرا گرفته باشد، وقتي تو بي سر و يك قلب خالص باشي، اين يعني دگرگوني. دگرگوني امري دروني است. تنها دگرگوني كه من مي شناسم، دگرگون شدن از ذهن به مراقبه است، زيرا اينكار همه وجود تو را دگرگون مي كند. تو را از ناخرسندي و ناخشنودي به رضايت و خشنودي فراوان مي رساند.

 

شب:

مراقبه كنش و فعاليت نيست، آگاهي محض است. اما با شروع مراقبه     معجزه اي رخ مي دهد. بزرگترين معجزه زندگي. بدنت زيبا و جذاب مي شود. ديگر پر تنش و بي قرار نيست. به نور تبديل شده است، سبك و رها. مي تواني ببيني باري سنگين به بزرگي كوهها از بدنت خارج مي شود. تمام سموم از بدنت پاكسازي مي شوند. ذهنت ديگر مثل گذشته فعال نيست. فعاليت ذهن كم و كمتر مي شود و شكافهايي بوجود مي آيد. شكافهايي كه هيچ فكري در آنها نيست. اين شكافها زيباترين پنجره هستند، زيرا مي تواني از ميان آنها همه چيزي را همانگونه كه هست و بدون مداخله ذهن ببيني.

اندك اندك خلق و عواطف تو ناپديد مي شود. ديگر نه شادي نه غمگين. تفاوت بين شادي و غم كم و كمتر مي شود تا اينكه به زودي به نقطه تعادل مي رسد. در آن لحظه تو نه شادي و نه غمگين. لحظه اي است كه خوش بودن را احساس مي كني. آن آرامش، آن سكوت و آن تعادل همان احساس خوشي است. هيچ قله اي وجود ندارد و هيچ دره اي. هيچ شب تاريك و هيچ شب مهتابي. تمام قطبهاي متضاد از بين مي روند. تو دقيقا در ميانه قرار مي گيري. اين معجزه ها ژرف و ژرف تر مي شوند و در نهايت، زمانيكه بدنت در تعادل كامل و ذهنت در سكوت محض بسر مي برد و قلبت ديگر از اميال و آرزوها انباشته نيست، جهشي بزرگ در تو روي مي دهد. ناگهان از روح خويشتن آگاه مي شوي. ودر آن لحظه همه چيز نوراني مي شود چشمان درون تو گشوده شده است. فقط از راه چشمان درون و آن نور است كه از حقيقت هستي آگاه مي شوي. و حقيقت رهايي بخش است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه پانزدهم آبان 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 14/8/85:

 

روز:

انسان خشنود و خرسند سراسر عشق است. حتي عاشق هم نيست‏، بلكه فقط عشق است و بس. از بهر خود عشق، عشق مي ورزد، زيرا اين كار، يگانه راه قدرداني از هستي است. عشق، شكرگزاري و عبادت اوست. بنابراين او همواره به همه كس و همه چيز عشق مي ورزد‏‌، بدون اينكه در عوض چيزي بطلبد. فقط از خود مي بخشد، زيرا خدا آنقدر به ما داده است كه بايد مقدار اندكي ا زآنرا به ديگران ببخشيم. و معجزه اينجاست كه ما قدر بيشتر ببخشيم، بيشتر دريافت مي داريم.

چون با راز و هنر بخشيدن آشنا شوي، ممكن نيست د راين باره خست به خرج دهي. تا حد امكان خواهي بخشيد، زيرا هر قدر بيشتر ببخشي، بيشتر دريافت مي داري.

شادماني خود را بخش. عشق و مهرباني خود را ببخش. هر چه را كه  داري ببخش- تمام ثروتهاي دروني ات را. اينگونه بخشيدن، منظور من ازآن است كه « انسان خرسند سراسر عشق است.»

پس ذهنت را ا زناخرسندي به خرسندي دگرگون كن تا معجزه را ببيني. تا عشق د رهزاران جهت، د رهزاران بعد و هزاران راه از تو جاري شود.  تا زندگي چنان شكوهمند شود كه عقل ا زدرك آن عاجز و ذهن از هضم آن ناتوان باشد. راز بزرگ هستي و اوج سرمستي.

 

شب:

بمير تا دوباره متولد شوي! اين همان مفهوم نماد صليب در مسيحيت است. اما مسيحيان اين مفهوم را به فراموشي سپرده اند. همانگونه كه پيروان ديگر اديان پيام اصلي بنيان گذاران دين شان را از ياد برده اند. بسيار عجيب مي نمايد كه پيروان مسيح خود را مسيحي مي خوانند اما د رعمل، روح مسيح را به نابودي مي كشانند.

نخست بدن مي ميرد. تو پندار داشتن بدني جدا و مستقل را دور مي اندازي. مي تواني ابلهانه بودن چنين پنداري ببيني. هستي هر لحظه انرژي جديدي  را در تو سرازير مي كند- چگونه مي تواني خودت را جدا از هستي بپنداري؟ اگر تو از نفس كشيدن باز بماني خواهي مرد!

پس از آن، نوبت ذهن لطيف تر و افكار است- اينها نيز از بيرون در تو وارد مي شوند. همانگونه كه هوا، غذا و آب از بيرون تامين مي شوند، ذهن تو پيوسته از بيرون فكر و انديشه مي اندوزد. ذهن در هيات ماهيتي جدا و مستقل مي ميرد.

و سپس در سومين روز – اين سه روز نمادين هستند- لطيف ترين پديده رخ مي دهد: احساسات، عواطف و قلبها مي ميرند. و آنگاه رستاخيز مي شود. وقتي اين سه ناپديد شده باشند و تو با هستي يكي شده باشي، ناگهان از وجودي آگاه مي شوي كه متعلق به تو نيست، بلكه جهاني است. اين همان رستاخيز است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه چهاردهم آبان 1385   توسط توحید   | 

 

 مراقبه 13/8/85:

 

روز:

مردم هميشه از همه چيز نا خرسندند. ناخرسندي يك عادت شده است. نه اينكه اگر آنان پول بيشتر، خانه اي بزرگتر ، همسري مناسبتر، فرزنداني بهتر يا شغلي ايده آل تر داشته باشند، خرسند خواهند شد- نه اينگونه نيست. هرچه هم داشته باشند، همچنان ناخرسند خواهند ماند. چه فقير باشند چه ثروتمند، همچنان ناخرسند خواهند ماند.

ناخرسندي يكي از عادتهاي ذهن است. ذهن زندگي خود را از راه آن مي گذراند. طبيعت ذهن بگونه اي است كه ممكن نيست خرسند شود. وقتي از اين حقيقت آگاه شوي معجزه اي رخ مي دهد. آنگاه مي تواني ذهن را كنار بگذاري، زيرا ذهن، تو را هيچگاه خرسند نخواهد كرد. اين در طبيعتش نيست. بنابراين تو درجستجوي ناممكن هستي.

اگر دريابي چرا ناخرسند هستي، اگر براي ناخرسندي خود بهانه اي پيدا نكني و آنرا عمل ذهن بداني ، آنگاه مي تواني خود را از آن كنار بكشي. اين كار بسيار آسان است. فقط بايد آنرا ببيني.

ذهنت را تماشا كن. به گذشته بنگر. بارها چنين پنداشته اي كه اگر به چيزي معين دست يابي خرسند خواهي شد و تو به آن دست يافتي و خرسند نشدي. مردم بارها و بارها در يك گودال مي افتند.

پس ذهنت و تمام خطرهايي كه تو را گرفتار آنها مي كند تماشا كن. براي ايجاد يك دگرگوني چيزي لازم نيست مگر به تماشا نشستن ذهن. و از راه اين آگاهي ، همه چيزي با پاي خود خواهد آمد. به آرامي و بدون هيچ تلاشي.

 

شب:

ريشه هاي ما د ركانون وجود ماست. اگر ما علفهايي هرز هستيم، ريشه هايمان در كانون وجودمان است و اگر مي خواهيم گل سرخ شويم بايد ريشه هاي بوته هاي گل سرخ را در كانون وجودمان بدوانيم تا شاخ و برگها، گلها و رايحه هاي آنها در پيرامونمان ظاهر شود. اما ما نمي توانيم از پيرامون به كانون حركت كنيم. جهت حركت هميشه از كانون به پيرامون است. و به همين دليل است كه مدت هزاران سال، مذهبيون، اخلاقيون، و ديگر اصلاح گراياني كه كوشيده اند پيرامون را تغيير دهند، بشر را گمراه كرده اند- كانون وجود همچنان بدون تغيير مانده است.

ريشه ها علف هرز هستند و ما انتظار داريم كه در سطح خاك گل سرخ ظاهر شود. چه انتظار عبثي! اگربسيار فريبكار باشيم مي توانيم  مي توانيم گلهاي پلاستيكي بخريم و ظاهر خود را تزيين كنيم. مي توانيم ديگران و در نهايت خودمان را نيز بفريبيم. اما گلهاي پلاستيكي واقعي نيستند. اين همان به اصطلاح « اخلاق » است كه مصنوعي و ساختگي است.

اخلاق واقعي پرورش دادني نيست. نمي توان آنرا با تمرين و رياضت بدست آورد، بلكه برآيند طبيعي مراقبه است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه سیزدهم آبان 1385   توسط توحید   | 

 

 مراقبه 12/8/85:

 

روز:

دانش از ديگران مي رسد اما خرد از دروني ترين هسته وجود. خرد متعلق به خود توست اما دانش نه. دانش، ارزان و سهل الوصول است ولي خرد، پر زحمت. مجبوري تا ژرفاي وجودت پيش روي. چون كندن چاهي در زمين است. سنگهاي بسياري را بايد بيرون آورد. حتي شايد لازم باشد آنها را با ديناميت منفجر كني. اين كار دشوار و طاقت  فرساست اما اگر تو با تلاشي شديد و با پشتكار و شكيبايي به كندن ادامه دهي روزي آب جوشان را خواهي يافت.

مولانا جلال الدين رومي يكي از عارفان بزرگ عالم، روزي مريدانش را با خود به يك مزرعه برد تا درسي مهم به آنها بياموزد. كشاورزي مشغول كندن حفره هايي در زمين بود و مولانا به مريدان خود گفت در مزرعه گشتي بزنند و به دقت نگاه بكنند. مرد كشاورز كه چندين حفره در زمين ايجاد كرده بود گفت: " من زمين را مي كنم تا به آب برسم اما وقتي به آب بر نمي خورم شروع به كندن قسمت ديگر مي كنم. "

مولانا به مريدانش گفت: " به اين مرد نگاه كنيد او مظهرنسل بشراست. اگر به او به كندن در يك محل ادامه مي داد مدتها پيش به آب دست يافته بود اما او پيوسته محل حفاري را تغيير مي دهد . چون صبرش كم است، همه مزرعه را سوراخ سوراخ كرده. "

تو بايد يك مكان را با تلاشي شديد و با عزمي راسخ بكني تا سر چشمه خرد دروني ات را بيابي – به هر قيمتي كه باشد و هر قدر هم كه طول بكشد. تناقض در اينجاست كه هر قدر شكيباتر باشي زودتر به نتيجه مي رسي و هرقدر ناشكيباتر زمان بيشتري طول مي كشد. و وقتي به وجود دروني ات دست يابي انفجاري رخ مي دهد.  هزاران آواز ترانه پديد مي آيند- ترانه و آواز سليمان، ترانه و آواز عشق و نشاط، ترانه زيبايي و خير و بركت.

 

شب:

براي رسيدن به شادماني بايد تلاش كني اما شادماني در نهايت موهبتي است كه هستي به تو هديه مي كند. اين كمي متناقض مي نمايد. منطقي به نظر نمي رسد، زيرا منطق مي گويد تو بايد يا براي دست يافتن به شادماني تلاش كني يا اينكه آنرا بعنوان يك هديه دريافت كني كه در اينصورت لازم نيست هيچ تلاشي بكني، زيرا هر زمان كه هستي بخواهد آنرا به تو هديه خواهد داد.

اما زندگي بر اساس منطق نمي گذرد. از نگاه من، تو به تلاشي بي تلاش نياز داري. برخي دلايل وجود دارد كه نشان مي دهد به تلاش نياز است و دلايلي معتبر براي گفتن اين نتيجه كه همه چيزدر نهايت به مرحمت هستي پديد مي آيد. فقط از اين راه مي توان فهميد كه براي آماده ساختن خود جهت دريافت هديه هستي نياز به تلاش است.

تو معمولا حتي براي دريافت هديه آماده نيستي. در و پنجره هايت بسته است و قلبت پذيرا نيست. حتي اگر هستي فرياد بكشد صدايش را نمي شنوي. هستي پيوسته در تو را مي كوبد اما تو آنرا باز نمي كني. گمان نمي كني كه اصلا دري وجود داشته باشد. همچنان زندگي مكانيكي و ناخودآگاه خود را مي گذراني.

براي خود آگاه كردن تو نياز به تلاش است اما اين تلاشها فقط تو را خود آگاه مي سازند ولي به تو شادماني نمي بخشند. هرگاه تو شادمان هستي به آن معناست كه چيزي از بالا بر تو نازل شده. كساني كه به شادماني دست يافته اند احساس كرده اند" تلاشهاي ما قلب ما را پاكسازي كرد، درهاي ما را گشود و تمام موانع را از پيش رو برداشت. روزي ناگهان چيزي از فراسو از منبعي ناشناخته در ما سرازيرشد. "

و اگر به عقب بنگري مي بيني كه تلاشهايت بسيار ناچيز بود. نمي تواني اين شور و سر مستي عظيم را پيامد تلاشهاي ناچيزت بداني اما درهرحال بايد اين تلاشها صورت پذيرند. وجودشان ضروري است. نمي توان از آنها صرفنظر كرد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  جمعه دوازدهم آبان 1385   توسط توحید   | 

 

 مراقبه 11/8/85:

 

روز:

عشق چراغي كوچك است اما نور آن كافيست. لازم نيست با خود خورشيدي حمل كني. يك چراغ كوچك د رتاريكي شب كافيست. البته اين چراغ فقط چند متري پيش پاي تو را روشن مي كند اما همين اندازه كافيست. چند گام كه به جلو برداري، نور چند متري جلوتر مي رود. نور هميشه از تو جلوتر است. عشق چراغي كوچك د رقلب است اما به تنهايي كافيست. به چراغ ديگري براي سفر زندگي احتياج نيست. چراغ عشق راه درست را به تو نشان مي دهد.

فقط به قلب خود گوش كن نه به هيچ فرمان و دستور ديگري. خدا هميشه درقلب تو سخن مي گويد و راه را به تو نشان مي دهد. اما مردم چون به نداي قلب خود گوش نمي دهند به دست مبلغان و سياست پيشه ها كه همواره به آنها امر و نهي مي كنند  استثمار مي شوند. هرچه به تو مي گويند در جهت منافع خودشان است. تو را با واژگاني زيبا چون اخلاق و معنويت به بردگي مي كشانند. هدفشان آن است كه مردم را در بند كشند و اسيرشان سازند.

آزادي زماني از راه مي رسد كه به قلب خود گوش كني و نداي آرام و آهسته درون خود را بيابي. اين ندا را يافتي، راهنماي دروني خود را يافته اي.

مرشد واقعي به گونه اي عمل مي كند كه تو چراغ درون خود را بيابي. دوست ندارد بر او تكيه كني، زيرا وابستگي ا زهر نوعي كه باشد اسارت است.

 

شب:

گويا انسان يگانه حيواني است كه از تجربه درس نمي آموزد. حتي الاغها نيز از تجربه درس مي گيرند. اما آيا انسان مي تواند اين معجزه را به ثمر برساند !؟ انسان هزاران بار در يك گودال مي افتد چه رسد به يك يا دوبار. هر بار كه از كنار يك گودال رد مي شود داخل آن مي افتد! با خود مي گويد « بگذار يك بار ديگر امتحان كنم. شايد همه چيز تغيير كرده باشد. شايد اين همان گودال نباشد. من هماني نيستم كه بودم. خيلي چيزها عوض شده. آن موقع كه در گودال افتادم شب بود اما اين بار صبح است. فكر نمي كنم مشكلي وجود داشته باشد. بهتر است يكبار ديگر امتحان كنم. » براي گام گذاشتن در راه شادماني فقط بايد از تجربه هاي كه بدست آورده اي درس بگيري. اعمال ابلهانه اي چون خشم،‌ زياده خواهي، حسادت، مال پرستي را چندين بار تكرار نكن. زمان آن است كه آگاه، هشيارو بيدار شوي تا هر بار در دامهاي كهنه و قديمي نيفتي.

آگاه و مراقب باش تا از تمام دامها رها شوي. لحظه اي خواهد رسيد كه در دام هيچ دامي نخواهي بود. آن لحظه، لحظه شادماني است. گلهاي شادماني از آسمان خواهد باريد و تو را غرق د رخود خواهد ساخت. آنگاه زندگي ات هم براي خودت و هم براي ديگران منشا خير و بركت مي شود.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه یازدهم آبان 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 10/8/85:

 

روز:

زندگي همين چيزهاي كوچك است. اگر با اين چيزهاي كوچك و عادي خوش باشي، آنها را به چيزي خارق العاده دگرگون خواهي ساخت. اگر با خوردن غذا خوش باشي، غذا خوردن تو كاري عملي مقدس مي شود. اگر با شستن ظروف خوش باشي، عمل تو عبادت مي شود. اگر از آماده كردن غذا براي دوستان، فرزندان يا والدين خود لذت ببري و با آن خوش باشي، غذا پختن تو مراقبه مي شود.

راز در خوش بودن است. اگر د رهر عملي كه انجام مي دهي خوش باشي، آن عمل در راه خدا انجام مي يابد و به او تقديم مي شود. و هرگاه زمان مناسب فرا رسد و تو آماده و رسيده باشي، خورشيد در آسمان رخ مي نمايد و تمام تاريكيها ناپديد مي شوند.

 

شب:

بياموز آگاه و آگاه تر شوي. آگاه از بدن، از ذهن، از قلب. آگاه از عمل، از فكر، از احساس. اينها سه بعدي هستند كه بايد آگاهي را بر آنها جاري ساخت. هرگاه از اين سه بعد آگاه باشي، از چهارمي نيز آگاه خواهي شد- كه همان خود آگاهي است. چهارمين بعد، تعالي بخش است. تو را بسوي خدا رهنمون مي كند.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه دهم آبان 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 9/8/85:

 

روز:

بزرگترين تجربه زندگي، واضح و شفاف ديدن مرگ است. هشيار و آگاه. كسي كه بتواند مرگ را اينگونه ببيند هرگز دوباره در قالب بدن متولد نمي شود. جزيي از جريان ابدي آگاهي، آگاهي كيهاني و جزيي ا زخدا مي شود.

تو تا زماني كه چنين تجربه اي را از سر نگذرانده باشي، بارها و بارها به قالب بدن باز خواهي گشت. بدن چون مدرسه است. اگر تو درس را فرا نگيري دوباره بايد به مدرسه باز گردي اما اگر در امتحان قبول شوي، نيازي به بازگشت نيست.

هركس مي تواند اين تجربه را با موفقيت از سر بگذراند. همه توانايي آنرا دارند. فقط بايد كوشيد آنرا به واقعيت دگرگون ساخت.

 

شب:

طبيعت شادماني متناقض است و به همين دليل كج فهمي هاي زيادي در مورد آن صورت گرفته. تناقض اينجاست: انسان تلاش فراواني مي كند اما شادماني نه به دليل اين تلاش، بلكه هميشه بعنوان هديه اي ا زجانب خداوند اهدا مي شود. از طرف ديگر، اگر انسان تلاش نكند هيچگاه شايستگي دريافت اين هديه را نمي يابد.

اگرچه موهبت شادماني هميشه در دسترس است، انسان به روي آن بسته است و آمادگي پذيرشش را ندارد. بنابراين تلاش انسان دليل بروز شادماني نيست. ممكن نيست باعث شادماني شود. فقط مي تواند موانع را برطرف كند. روندي منفي است. انگار كه تو د راتاقي تاريك با درها و پنجره هايي بسته به سر مي بري: خورشيد طلوع كرده اما تو در تاريكي هستي. طلوع خورشيد به تلاشهاي تو بستگي ندارد. هركاري انجام دهي  نمي تواني باعث طلوع خورشيد شوي اما مي تواني درهايت را بگشايي يا اينكه درها را بسته نگاه داري- اين بيشتر به تلاشهاي تو بستگي دارد. اگر تو درهايت را بگشايي، خورشيد در دسترس تو قرار مي گيرد و گرنه، همچنان پشت در منتظر مي ماند بدون اينكه زنگ در را به صدا در آورد. تو تا ابد د رتاريكي باقي خواهي ماند، د رحاليكه تنها كار لازم، از پيش رو برداشتن موانع موجود ميان خودت و خورشيد بود. اندكي تلاش و اعتماد لازم است. اندكي تلاش تا موانع را برطرف كني و اندكي اعتماد، صبر و انتظار لازم است: « خدا مهربان است، پس هرگاه موانع را برطرف كنم و آماده باشم، او بي گمان خواهد آمد، آمدنش حتمي است. »

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه نهم آبان 1385   توسط توحید   | 

 

 مراقبه 8/8/85:

 

روز:

ترس از مرگ ريشه تمام ديگر ترسهاي ماست- و مرگ همه جا را فراگرفته. هرگاه مرگ كسي را مي بينيم، مرگ خودمان را پيش چشم مي آوريم. هرگز نپرس كه زنگ مرگ براي كه به صدا د رمي آيد- اين زنگ هميشه براي تو به صدا د رمي آيد.

مردم دوست ندارند د رمورد مرگ گفتگو كنند. صحبت كردن د رمورد مرگ مودبانه و ملاحظه گرانه پنداشته نمي شود، زيرا مرگ خود آنان را به يادشان مي آورد كه هميشه چون شمشيرتيزي بالاي سرشان آويزان است و هرلحظه ممكن است فرو افتد. كافيست نسيم كوچكي بوزد تا آن شمشير فرو افتد.

با وجود چنين شمشيري در بالاي سر چگونه مي تواني از زندگي لذت ببري؟ وقتي كه مرگ هميشه چون سايه به دنبال توست چگونه مي تواني  با تمام وجود زندگي كني؟ مرگ تمام شاديها و خوشيهاي تو را تهديد مي كند.

فقط مراقبه مي تواند تو را آگاه سازد. در واقع، حتي اگر خودت بخواهي بميري، نمي تواني. هيچ راهي براي مردن وجود ندارد . تو هرگز متولد نشده اي و هرگز نخواهي مرد.

قبل ا زتولد وجود داشتي و بعد ا زمرگ نيز وجود خواهي داشت. تولد تو را وارد بدني معين مي كند و مرگ تو را ا زآن بدن خارج مي سازد- اما تو جاودان هستي.

 

شب:

اگر انسان شادماني را نيافته باشد، يك شكست خورده است. زندگي اش سرشار است از ناكامي و نااميدي. مي توان اينرا در چهره مردم ديد: مردم هرقدر از عمرشان مي گذرد غمگين تر مي شوند. هرقدر سنشان بالاتر مي رود خشمگين تر مي شوند. خشمشان نسبت به زندگي بيشتر مي شود، زيرا زندگي تمام روياهاشان را به باد داده است. اما تقصير زندگي نيست، مقصر اصلي خودشان هستند. خودشان بودند كه زندگي را صرف چيزهاي بي ارزش كردند: پول و ثروت، قدرت و جاه و مقام.

اگر به اينها دست نيابي ناكام مي شوي و اگر هم به دستشان آوري ناكامي تو بيشتر مي شود. در واقع دست نيافتن به آنها بهتر است، زيرا آنگاه هنوز اميدي وجود دارد. روزي ممكن است به دستشان آوري و همه چيز روبراه شود. كسي كه به اين چيزها دست يافته ملول و دلتنگ است، زيرا هيچ اميدي ندارد. همه زندگي اش را بر سر اين چيزها قمار كرده. همه زندگي اش در راه دست يافتن به چيزهاي بي ارزش تلف شده اما هنوز مثل گذشته ناخرسند و ناخشنود است.

شادماني امري دروني و كاملا فردي و شخصي است. تو مي تواني شادماني را در درون خودت بيابي – به هيچ كس ديگر احتياج نيست. و با يافتن شادماني، پيروز مي شوي. زندگي ات شكوه و زيبايي مي يابد. همه آسمان وجودت ستاره باران مي شود.

و آنگاه كه بداني زندگي ات بيهوده نگذشته است، حتي مرگ نيز زيباست. ديگر بيزار و نااميد نخواهي مرد، د ركمال شادماني خواهي مرد. مرگ را فرصتي براي استراحت به حساب خواهي آورد. تو ديگر شكوفا شده اي، رايحه ات را پراكنده ساخته اي. اكنون زمان استراحت و زمان نيست شدن در كل فرا رسيده است.

رهرو زيبا زندگي مي كند و زيبا مي ميرد. زندگي اش جشن است و مرگش نقطه اوج جشن.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه هشتم آبان 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 7/8/85:

 

روز:

وقتي كسي مي ميرد، از واژه هايي زيبا براي توصيف مرگ او استفاده مي كنيم. مثلا مي گوييم « او به ملاقات خدا شتافت. » هيچگاه نمي گوييم « او مرد »، بلكه مي گوييم « او پيش خدا رفت. به دنيايي ديگر رفت.» در تمامي زبانها اصطلاحاتي وجود دارند كه به جاي واژه مرگ بكار مي روند. اما هر كاري بكنيم، مرگ سر جاي خود باقي است و همه اين را مي دانند. ا زهمان لحظه اي كه نوزادي بدنيا مي آيد، مرگ چون سايه بدنبال اوست. مرگ هر روز در كنار توست و تو بايد با او رو در رو شوي. بايد چهره او را بشناسي و با او آشنا شوي. يگانه راه اين كار مراقبه لست. مراقبه يعني آگاه شدن ا زاين كه « من كيستم؟ آيا من جسم هستم يا ذهن يا چيزي بيشتر؟ چيزي متفاوت؟ »

مراقبه يعني آگاه شدن د ردرون وجود. هشيار، مراقب و شاهد شدن. آنگاه همه چيز روشن و واضح مي شود. مي تواني ببيني تو جسم و بدن نيستي، زيرا روزي جسم تو كودكي كوچك بود سپس جوان شد و بعد پير- اما تو همان هستي كه بودي! جسم و بدن تو هزار و يك تغيير را از سر گذرانده اما تو دقيقا هماني. هيچ چيز تو تغيير نكرده. ذهن حتي بيشتر ا زبدن تغيير مي كند. لحظه اي خشمگين است، لحظه اي نيست. لحظه اي شاد است. پيوسته د رحال تغيير است.

تو شاهد هستي بر همه چيز. مشاهده كننده را نمي توان مشاهده كرد. تو فاعلي و تمام اين چيزها مفعول. آنگاه كه تو اين را عميقا تجربه كني، بسي احساس آگاهي و رهايي خواهي كرد.

 

شب:

مقدس كسي است كه شادمان است، زيرا او پيشاپيش وارد پادشاهي خدا شده. بدون اينكه خود بداند درقلب خدا رسوخ كرده است.

خدا را هرگز نمي توان بصورت مستقيم يافت. تو نمي تواني مستقيما سراغ خدا بروي. خدا هيچ نام و نشان و هيچ شكلي ندارد. اگر بدنبال خدا بگردي و او را جستجو كني هرگز او را نخواهي يافت. به همين دليل است كه انسان روز به روز بي خداتر شده، زيرا مردم به دنبال خدا گشته اند واورا نيافته اند. خدا را جستجو كردند، زندگي اشان را د راين راه هدر دادند و سرانجام متوجه شدند تلاششان كاملا بيهوده است.

اما تمام تقصيرها به گردن مبلغان، پاپ ها و انسانهاي به متظاهر دينداري است، زيرا آنان پيوسته به مردم گفته اند خدا را جستجو كنيد، خدا ار جستجو كنيد و اين كار كاملا بيهوده و بي معناست.

من مي گويم شادماني را جستجو كن تا خدا را بيابي. اگر خدا را جستجو كني او را نخواهي يافت و بيشتر از قبل غمگين و بدبخت خواهي شد، زيرا دست نيافتن به چيزي كه نمام عمرت را به پاي آن گذاشته اي تو را ناكام و نااميد خواهد ساخت. همه چيز را در مورد خدا فراموش كن و فقط به جستجوي شادماني بپرداز. دلايل بدبختي و غم خود را پيدا كن، آنها را برطرف و ريشه كن سازتا شگفت زده شوي: با ريشه كن كردن عوامل بدبختي ، شادماني تو را فرا خواهد گرفت و در آن لحظات شادي از حضوري كه تو را فراگرفته آگاه خواهي شد- نه فقط تو بلكه همه هستي از آن حضور آگاه خواهند شد. آن حضور همان خداست.

خدا نه يك شخص، بلكه يك حضور است. خدا نه خدا بلكه خداوندي است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه هفتم آبان 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 6/8/85:

 

روز:

تو مي تواني براي زيبا سازي بدن نزد متخصص زيبايي بروي. مي تواني براي زيبا سازي ذهن به دانشگاه بروي اما براي زيبا سازي وجود بايد به درون خويش رجوع كني.

بودا فقط مي تواند راه را به تو نشان دهد. مي تواند طرح كلي را به تو عرضه كند، نه برنامه ويژه و جزء به جزء را، زيرا سفر به درون، سفري است اسرار آميز. هيچ نقشه اي را نمي توان طرح كرد. هيچ برنامه گام به گامي نمي توان عرضه نمود. هر فردي مجبور است به دنياي درون متفاوتي قدم بگذارد. هر فردي دنياي درون يگانه و بي همتايي دارد.

مراقبه يگانه راهي است كه تو را به زيبايي و جذابيت درون و آگاهي دروني رهنمون مي كند. و با دست يافتن تو به آن‏، زندگي ات غرق د رآن مي شود. به هرچه دست بزني به طلا تبديل مي شود.

 

شب:

من هيچ كيش و آييني را تعليم نمي دهم. فقط  به مردم كمك مي كنم تا از هرچه كه در درون و بيرون است آگاه شوند. آموزش من اين است: آگاه و هشيار شو و با آگاهي زندگي كن. بگذار آگاهي ات تعيين كننده باشد. هيچ نظم و قاعده اي را از بيرون تحميل نكن. بگذار آن از درون بجوشد و بخروشد تا آگاهي ات هميشه تازه، شاداب و جوان بماند. تا زندگي ات پرشور و پر حرارت تر و با شادي و نشاط و خير و بركت شعله ور شود.

 

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه ششم آبان 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 5/8/85:

 

روز:

ترسوها و بزدلان ممكن نيست ديندارباشند، اگرچه كليساها و مساجد از چنين مردمي پر است. چه بسا كه آنها دين را انباشته از ترس كرده باشند. تقريبا در تمامي زبانهاي دنيا واژه هايي چون " خداترس" در مورد اشخاص ديندار بكار مي رود. دينداران امروز كاملا نترس اند. آنان " خداترس " نيستند، بلكه عاشق خدا هستند. دينشان برخاسته از عشق است نه از ترس. چگونه مي توان از روي ترس عبادت كرد؟ چگونه مي توان از روي ترس عشق ورزيد؟ از روي ترس فقط مي توان تنفر ورزيد....

ترس و زياده خواهي دو روي يك سكه اند. ترس جهنم را آفريده است و زياده خواهي بهشت را . آنها فرافكني ترس و زياده خواهي اند...

انسان ديندارخوش و خرم زندگي مي كند، زيرا او از چيزي نمي ترسد. و از اين نترسي، روحيه اي استوار برمي خيزد و بر روي اين روحيه استوار ، او مي تواند معبد خدا را بنا كند – اين يگانه راه ممكن است.

 

شب:

دين همان دانش خداشناسي نيست، بلكه عشق است. دانش خداشناسي چيزي نيست مگر منطق، و منطق هيچ ربطي به دين ندارد، بلكه در حقيقت مخالف دين است. منطق نوعي ممارست ذهني، موشكافي و بازي با واژه هاست. مي تواند از واژه ها عمارتهايي زيبا و باشكوه بسازد اما اين عمارتها چون قلعه شني اند كه هيچ فايده اي ندارد. فقط مي توانند تو را سرگرم سازند. همانگونه كه وقتي تو در كنار ساحل مي نشيني و شروع به بازي با شنهاي ساحل مي كني، قلعه شني مي تواند تو را سرگرم سازد، اما هيچ فايده اي ندارد. يك بازي كودكانه است. متخصصان دانش خداشناسي انسانهايي بالغ نيستند. مسيح يك خداشناس نبود و همچنين بودا. عارف واقعي يك خداشناس نيست، بلكه يك عاشق است. عاشق دلباخته اي كه به همه هستي عشق مي ورزد. عشق عبادت اوست. عشق نيايش اوست. فقط از راه عشق مي توان با هستي ارتباط برقرار كرد، با آن گفتگو كرد. يگانه چيز لازم، يك عشق بازي پرشور، يك عشق بازي ديوانه كننده ...است.

مردمي كه احساس بي حوصلگي و خستگي مي كنند در دنيايي منطق زندگي مي كنند. منطق خسته كننده است اما عشق چنين نيست. عشق پيوسته تو را شگفت زده مي كند. عشق، بهت و حيرت تو را همواره زنده نگاه مي دارد: شعر، رقص و جشن شادي تو را تغذيه مي كند و گرنه زيباييهاي وجود تو از گرسنگي خواهند مرد.

از منطق روي برگردان و هميشه عشق را برگزين!

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  جمعه پنجم آبان 1385   توسط توحید   | 

مراقبه 4/8/85:

 

روز:

رشد و تكامل وظيفه اي دشوار است. بزرگترين ماجراجويي است. صعود به مرتفع ترين قله و كاري است بس خطرناك. اما هر قدر خطرناك ترباشد، خوشايندتراست. هر قدر پرفريب تر باشد، جذاب تر است. هر قدر خطرناك تر باشد، ماجراهاي بيشتري در خود خواهد داشت.

 

شب:

حضرت موسي ( ع ‌) يكي از پيامبران پيشرو بود. او فقط داشت يخ ها را آب مي كرد.

حضرت عيسي ( ع )‌جهشي بزرگ انجام داد. سه هزار سال پس از موسي (ع) اعلام داشت كه خدا عشق است. مسيح را به صليب كشيدند زيرا او داشت بنيان دين يهود را به هم مي ريخت. تبديل كردن خدا به عشق يعني از بين بردن ايده هاي كهنه و قديمي.

اكنون دو هزار سال از زمان حضرت مسيح مي گذرد و بشر نيازمند جهش يزرگ ديگري است.

راه من كاملا متفاوت است. من مي گويم عشق خداست. در حقيقت، خداوندي يكي از جنبه هاي عشق است نه بر عكس. اگر تو عشق بورزي كافيست، زيرا عشق به شكلي خودكار كيفيتي خداگونه بر وجود تو وارد مي سازد. چيزي از فراسو و الهي بر تو وارد مي شود. اكنون زمان آن است كه يك گام جلوتر از مسيح برداريم. با قلب خود و با عشق خود زندگي كن. بگذار عشق چراغ راه تو باشد تا به گمراهي نروي!

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  جمعه پنجم آبان 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 3/8/85:

 

روز:

كسي كه در لحظه اكنون زندگي مي كند، زندگي را عمودي سپري مي كند – رشد او از ريشه است. و تو هر قدر عميق تر بروي بيشتر به اوج مي رسي ، همانند يك درخت. ريشه هاي درخت در قعر زمين فرو مي رود و درخت به بلنداي آسمان اوج مي گيرد. هر قدر ريشه ها عميق تر بروند، شاخسارها بيشتر اوج مي گيرند. اين تناسب هميشه بر قرار  است . درخت با ريشه هاي كوچك نمي تواند تا اوج آسمان بالا برود- به زمين فرو مي افتد. اگر درخت مي خواهد به ستاره ها برسد، بايد ريشه هايش تا قعر زمين فرو بروند.

بنابراين انسان واقعي چنان تمام و كمال زندگي مي كند كه تا ژرف ترين نقطه و سنگ زير بناي وجودش رسوخ مي كند و شروع به لمس ستارگان و نهايت اوج شادماني مي نمايد. اين يعني آزادي- آزاد بودن و وجود داشتن. ازادي كل بر تمام بودن.

 

شب:

سفر از عشق آغاز مي شود و در نور يا روشني پايان مي پذيرد و پل ميان اين دو عبادت است. سفر از ناداني به خرد چيزي نيست مگر سفر عبادت. عبادت يعني " من چنان كوچكم كه هيچ كاري از دستم ساخته نيست مگر اينكه كل به من كمك كند. " عبادت يعني تسليم "‌خود " به كل – تسليم شدن نه از روي نااميدي بلكه از روي فهم و آگاهي . يك موج كوچك چگونه مي تواند با دريا بجنگد؟ هرگونه تلاشش به شكست خواهد انجاميد. اما اين همان كاري است كه بشر مشغول انجام آن است . ما امواجي كوچك در درياي پهناور آگاهي هستيم. اين درياي آگاهي را مي تواني خدا، حقيقت، روشني، نيروانا، تائو، دارما بنامي. همه اين واژه ها معنايي مشابه دارند، اينكه ما جزيي از درياي پهناور هستيم. اما ما امواجي بسيار كوچك هستيم. نمي توانيم از خود خواسته اي داشته باشيم و نمي توانيم براي خود سرنوشتي رقم بزنيم. همين ميل و آرزوي از خود اراده داشتن و بدست آوردن چيزي از روي اراده باعث اصلي بدبختي ماست. عبادت يعني با آگاهي از بيهوده بودن اراده انسان خود را تسليم اراده خدا كردن. يعني اظهار اينكه " خواست، خواست توست. " عبادت فقط زماني ممكن است كه عشق شديد به هستي وجود داشته باشد . از اينروست كه من مي گويم سفر از عشق آغاز مي شود و در روشني پايان مي يابد و ميانه سفر را عبادت و رها بودن تشكيل مي دهد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه سوم آبان 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 2/8/85:

 

روز:

انسان از بيرون قطره اي بسيار كوچك به نظر مي رسد اما اين فقط ظاهر انسان است – فريب ظاهر را نخور! اگر از درون به انسان بنگري، چشم انداز تو كاملا تغيير مي كند. لحظه اي كه در كانون وجود خويش بايستي و از آنجا به خود بنگري شگفت زده مي شوي: تو چون دريا به نظر مي آيي. چنان پهناوري كه نمي تواني تصورش را بكني. پهناورتر از همه فضا، بزرگتر از آسمان.

تو چون از بيرون به خودت مي نگري، خود را كوچگ مي انگاري و به اين دليل اين احساس خرد و گوچك بودن، احساس حقارت مي كني. و عقده حقارت، ميليونها مشكل مي آفريند. نه يكي يا دوتا، بلكه ميليونها مشكل.

تو درياگون هستي: نه كوچك نه بزرگ، بلكه بي نهايت، بي آغاز و بي  پايان. تو خود خدا هستي.

 

شب:

چرا انسان تا اين حد دل مشغول عشق است؟ فيلمهاي سينمايي، برنامه هاي تلويزيوني و راديويي، مجله ها و كتابها  همگي به موضوع عشق مي پردازند. بنظر مي رسد كه انسان علاقه شديدي به موضوع عشق دارد.

آري، انسان به عشق علاقه مند است اما تمام اين چيزها بدل عشق هستند . انسان نتوانسته است عشق راستين را تجربه كند.

او به سينما مي رود، فيلمي را درباره كسي در نقش عشق تماشا مي كند، خودش را به جاي او مي انگارد، فراموش مي كند كه يك تماشاگر است، جزيي از ماجراي فيلم مي شود و با شخصيت ويژه اي هم ذات پنداري مي كند. با خواندن داستاني ، بخشي  از آن داستان مي شود. با از بر خواندن شعري زيبا گمان مي كند كه تجربه خودش را از عشق بيان كرده است. اينها بدلهايي نارسا براي تجربه واقعي عشق هستند. اگر انسان طعم واقعي عشق را بچشد، تمام اين چيزهاي بي معنا از زمين رخت بر خواهند بست.

هميشه به ياد داشته باش كه فقط انسانهاي گرسنه به غذا فكر مي كنند. فقط انسانهاي برهنه به پوشاك مي انديشند. فقط كساني كه سقفي بالاي سر ندارند به خانه فكر مي كنند. ما فقط به چيزهايي كه نداريم فكر مي كنيم نه به چيزهاي كه داريم.

عاشق بودن جرات و شهامت مي خواهد، زيرا عشق نيازمند بزرگترين فداكاريهاي زندگي است: واگذاري " خود ".  آنگاه معجزه اي رخ مي دهد: عشق در تو وارد مي شود، تو را سرشار مي كند و از تو لبريز مي شود. و در نهايت، عشق، تجربه تو از هستي و حقيقت مي شود.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه سوم آبان 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 1/8/85:

 

روز:

با ژرف شدن سكوت، ميل و آرزو ناپديد مي شود. ميل و آرزو فقط در پيرامون تو وجود دارد. درست مثل امواجي كه در سطح دريا قرار دارند. اگر به عمق دريا بروي هيچ موجي را نمي يابي. ميل و آرزو فقط در پوسته خارجي خودآگاهي قرار دارد.

اگر به ژرفا بروي... هر قدر ژرف تر روي، ا زميل و آرزو دورتر مي شوي. در كانون وجودت ميل و آرزوها را كاملا فراموش مي كني. آنها همچون رويا و خيال جلوه مي كنند.

آن لحظه، پر شكوه ترين لحظه است وقتي به كانون وجود خود وارد شوي. آنگاه مي تواني به پوسته بازگردي بدون اينكه تماست با هسته قطع شود. مي تواني د رعين حال كه د رپيرامون به سر مي بري، ريشه در كانون داشته باشي. آنگاه تمام آن امواج، باز ي و نمايشي بيش نخواهند بود. مي تواني زيبا و برازنده و بدون هيچ آشفتگي، تنش و تقلايي بازي كني و نقش خود را اجراكني. مي تواني در محلهاي عمومي و تجاري، در سكوت و آرامشي فراگير باقي بماني. مي تواني درميان جمعيت باشي و در عين حال تنها باشي.

 

شب:

نه تو مي تواني بدون كل وجود داشته باشي و نه كل مي تواند بدون تو وجود داشته باشد. همين كه تو وجود داري نشانه آن است كه هستي به طريقي به تو نياز دارد. تو نيازي را بر طرف مي كني.

حتي به كوچكترين برگ علف  به اندازه بزرگترين سياره نياز است. در هستي هيچ سلسله مراتبي وجود ندارد. هيچكس برتر يا پست تر نيست. به هيچ كس نيازي بيشتر و يا كمتر وجود ندارد. به همه نياز است، زيرا هستي يعني با هم بودن همه. همه ما چيزي را به هستي مي دهيم و هستي پيوسته چيزي را كه ما نياز داريم به ما عرضه مي كند.

لحظه اي كه از خود رها مي شوي ديگر هيچ چيز نمي تواند به خطا برود. هيچ چيز هرگز به خطا نمي رود. همه چيزهمانگونه كه هست كاملا درست است. اين همان معناي دقيق خداست:

همه چيز همان گونه كه هست خوب و نيكوست.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه یکم آبان 1385   توسط توحید   |