مراقبه 30/7/85:
روز:
بياموز بدون اينكه كاري را بكني در سكوت بنشيني. فقط بنشين! در خودت بيارام. در خودت رها شو. اين كار اندكي زمان مي برد، زيرا ما را بي قرار پرورانده اند. ما بدست كساني پرورش يافته ايم كه خود بيقرار بودند. آنان ما را مسموم كرده اند، ما را فاسد كرده اند- اما نه آگاهانه و از روي قصد. شايد آنها انسانهاي خوبي بودند. شايد قصد داشتند به ما كمك كنند اما ناآگاه بودند و انسانهاي ناآگاه نمي توانند كمكي بكنند. فقط مي توانند آسيب برسانند. آنان همه را بي قرار و ناآرام ساخته اند. همه همواره در حال دويدن اند. دويدن و دويدن. نمي دانند به كجا، چرا و براي چه مي دوند! سرعت چيزي بسيار مهم شده انگار كه داراي ارزش ذاتي است.
يك مراقبه گر فقط بايد كارهاي اصلي و اساسي انجام دهد و نبايد زندگيش را براي چيزي غير ضروري تلف كند. يك مراقبه گر بايد بياموزد چگونه آرامش يابد،بياسايد و از آسودگي لذت ببرد. و اندك اندك در كانون وجودت جاي خواهي گرفت. و وقتي به كانون وجود دست يابي، به جاودانگي و ابديت دست يافته اي. براي نخستسن بار طعم عصاره زمان را خواهد چشيد.
شب:
همه چيزامكان پذير است اما تو بايد آنها را ممكن سازي. همه شرايط لازم براي ممكن شدن آنها در دسترس توست. فقط بايد آگاهانه عمل كني. به اين مي ماند كه تو زمين و بذري فراوان و آب و خورشيد را در اختيار داري، اما اگر بذرها را در زمين نكاري، هيچ گلي رشد نخواهد كرد و زمين تو بياباني پر از علفهاي هرز خواهد ماند.
مهم ترين اصلي كه بايد به خاطر داشته باشي اين است كه تمام چيزهاي بي مصرف خودرو هستند و چيزهاي مهم و مفيد با كار و تلاش بدست مي آيند. دست يافتن به چيزهاي مهم و مفيد، تكليفي دشوار است. اگر دست روي دست بگذاري و كاري انجام ندهي نمي تواني به گل سرخي تبديل شوي. اكثر كساني كه به اين دنيا مي آيند، دست خالي مي آيند و دست خالي مي روند. اين مايه شرمندگي است. رهروان من بايد كاملا شكوفا شوند. بايد سرنوشتشان را رقم بزنند.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ شنبه بیست و نهم مهر 1385   توسط توحید
|
مراقبه 29/7/85:
روز:
وقتي در سكوت بنشيني و هيچ كاري نكني بهار از راه مي رسد و سبزه ها خود بخود رشد مي كنند. تو فقط بايد بدون انجام دادن هيچ كاري در سكوت بنشيني تا همه چيز خودبخود پديد آيد. تا بهار از راه برسد و سبزه ها سر بر آورند. همه چيز خود بخود رخ مي دهد. لازم نيست تو كاري بكني. مراقبه چيزي نيست كه بايد آنرا انجان داد، بلكه چيزي است كه بايد آنرا درك كرد و فهميد.
همين كه تو مراقبه را درك كني و بفهمي، كافيست. آنگاه هر كجا كه در سكوت بنشيني مي تواني در حالت مراقبه قرار بگيري. مراقبه يك كنش و فعاليت نيست، بلكه حالتي از سكوت و بي كنشي است. همه چيز از فعاليت باز مي ماند تمام حركتها متوقف مي شود و تو در آسايش كامل قرار مي گيري. و آن لحظه، لحظه اي است كه در مي يابي فنا ناپذير هستي و فقط جسم تو از بين مي رود ، خود تو هرگز. آنگاه تمام ترسها ناپديد مي شوند، زيرا همه ترسها در ترس از مرگ ريشه دارد . و نترس بودن ستون بنيادين يك زندگي شادمان است.
شب:
عشق برترين شعر است و منظور من از شعر ، شعر ادبي نيست. از نگاه من شعر چيزي فراتر سرودن چند بيت است. شعر ادبي را حتي كسيكه زندگي و جذابيتي شاعرانه ندارد مي تواند بسرايد، زيرا با آموختن برخي فنون براحتي مي توان شعر سرود. آنگاه تو يك فن آور خواهي بود. نه يك شاعرو صد نفر شاعر، نود و نه نفرشان فن آورند. انواع ديگر هنرها نيز بدينگونه اند: از صد نفر موسيقي دان فقط يك نفرشان موسيقي دان واقعي است، نود و نه نفرشان فن آورند، و چنين است مجسمه سازي ، نقاشي، معماري، و ديگر هنرها.
شعر واقعي نيازي به شعر سرودن ندارد – ممكن است شعر بسرايد و يا نسرايد. نقاش واقعي ممكن است نقاشي بكشد و يا نكشد اما زندگيش رنگارنگ، متناسب، متقارن و متوازن خواهد بود. نقاشي، شعر و مجسمه او خود اوست.
منظور من از اينكه عشق شعر است همين است. عشق به زندگي تو بعدي جديد مي بخشد، تو را هنرمند تر مي كند. تو را از چيزهاي بسياري آگاه مي سازد كه از آنها آگاه نبودي: از ستارگان و گلها، از سبزي و سرخي درختان، از انسانها، از چشمها، از چهره ها و از زندگي آنان. هركس انساني بزرگ و با امكاناتي بي پايان است. هر كس ماجرايي باور نكردني و داستاني زنده است. هركس براي خودش دنيايي است.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ شنبه بیست و نهم مهر 1385   توسط توحید
|
مراقبه 28/7/85:
روز:
مراقبه مخالفت با فكر نيست، فراتر رفتن از افكار است. چنان لخت و عريان شدن ذهن است كه خدا بتواند تو را آنگونه كه هستي ببيند. بدون هيچ صورتكي، بدون هيچ پوششي. چون يك كودك. و آن لحظه، لحظه بزرگ زندگي است وقتي كه عشق از فراسو بر تو جاري مي شود و تو معشوق خدا مي شوي. اما تو مجبوري آنرا بدست آوري، بايد ارزش آنرا داشته و شايسته اش باشي.
اين شايستگي از راه مراقبه بدست مي آيد. مراقبه تو را براي دريافت عشق خدا آماده مي كند. خدا هميشه آماده است تا عشق خود را به ما بدهد ولي ما براي دريافت آن آماده نيستيم. فضاي كافي براي دريافت آن نداريم. چنان از آشغال، افكار، آرزوها، خاطره ها و روياها انباشته هستيم كه هيچ فضاي خالي در ما وجود ندارد. اين فضا را بايد ايجاد كرد. و اين هنر مراقبه است: ايجاد فضايي در درون.
شب:
عشق الهي ترين تجربه زندگي است. عشق مدركي است كه ثابت مي كند كه هستي بدون معنا نيست، بلكه معنا و هدفي در آن نهان است. غير از عشق هيچ مدرك ديگري براي اثبات هدفدار و معنا دار بودن زندگي وجود ندارد. اگر تو مست مي عشق نشوي، بي هدف و سردرگم، چون پر كاهي در معرض نيروي ناشناخته طبيعت به اين سو و آن سو رانده خواهي شد. مادي گرايان به زندگي اينگونه مي نگرند. آن را تركيبي از ماده، محصول جانبي ماده و پديده اي ثانويه مي دانند. از نگاه آنان زندگي هيچ معنا و هدفي ندارد. اما بدون معنا و هدف فقط مي توان جان كند. نمي توان به رقص شادي درآمد. بدون معنا و هدف، فقط ترسوها مي توانند زندگي كنند. شجاعان خودكشي خواهند كرد. هيچ كس براستي قانع نمي شود كه زندگي بي معنا و هدف باشد، زيرا زندگي بي معنا و بي هدف نيست، بلكه داراي ارزشي ذاتي است كه بايد آنرا كشف كرد. ما ناخودآگاه، باطنا و فطرتا از آن اگاهيم. بطور مبهم مي دانيم كه زندگي بايد معنايي داشته باشد اما برايمان روشن نيست. بايد آنرا به روشنايي بياوريم. ما هيچ مدركي براي اثبات آن نداريم، مگر عشق را.
عشق دريچه كوچكي را به روي مراقبه مي گشايد و از راه مراقبه پنجره اي به روي هستي خداوند گشوده مي شود. از اينروست كه من عشق را الهي ترين پديده روي زمين مي دانم.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ جمعه بیست و هشتم مهر 1385   توسط توحید
|
مراقبه 27/7/85:
روز:
فصل پاييز، فصل مراقبه است- موسمي كه تمام برگهاي درخت مي ريزد و درخت كاملا عريان مي شود.
اگر خودآگاهي تمام افكار را دور بريزد، چون يك درخت بدون برگ شود. آنگاه بدون هيچ پوششي در معرض باد و باران و ماه و خورشيد قرار مي گيرد و در اين عريان ساختن خود، ارتباطي با خدا بر قرار مي شود. اين ارتباط همان عشق است. د راين ارتباط تو عاشق خدا مي شوي.
شب:
عشق يگانه پل پيروزي است اما پيروزي از راه عشق بسيار عجيب است، زيرا لازمه آن تسليم شدن است. پيروزي از راه عشق، پيروزي از راه تسليم شدن است و به همين دليل اين پيروزي بسي زيباست. اين پيروزي جنگ طلب نيست، آشتي جوست. با حمله و تصرف پيروز نمي شود، با تصرف شدن پيروز مي شود.
كساني كه مي كوشند خدا را تصرف كنند، ابله اند. قادر به اين كار نيستند. خردمندان به خدا تسليم شده اند. خدا را دعوت كرده اند تا آنان را تصرف كند.
تو نمي تواني خدا را صاحب شوي اما مي تواني بگذاري صاحب تو شود. اين يعني عشق. عشق به تو اجازه مي دهد تصاحب شوي. عشق مالكيت طلب نيست، هيچ تمايلي براي مالك شدن ندارد. عشق يعني خود را كاملا تسليم كردن به گونه اي كه ا زتو هيچ باقي نمانده باشد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385   توسط توحید
|
مراقبه 26/7/85:
روز:
ذهن ما چون يك آونگ پيوسته از گرم به سرد و از سرد به گرم د رنوسان است. هرگز د رميانه متوقف نمي شود. اگر ذهن د رميانه متوقف شود، چيزي كاملا جديد را تجربه خواهد كرد: خنك.
شهوت، داغ و تب آلود است. حتي ناسالم است. در نقطه مقابل آن تنفر قرار دارد كه سرد است، كاملا سرد. يكي داغ و تب و آلود است و يكي سرد و بي روح- و ذهن پيوسته بين اين دو در حركت است. تو مي تواني كسي را دوست داشته باشي يا ازكسي متنفر باشي. به همين دليل است كه دوستي ها به دشمني ها تبديل مي شوند و دشمني ها به دوشتي.
اگر دقيقا در ميانه باشيد، مي توانيد شادماني، حقيقت و خدا را بيابيد. وهمانگونه كه آونگ ساعت در ميانه متوقف مي شود- اگر تو ذهنت را در ميانه متوقف كني، ذهن همراه با زمان متوقف مي شود. ناگهان وارد ابديت مي شوي. و آن، دنياي خدا و دنياي فناناپذيري است.
شب:
مردم با انديشيدن درباره خدا و بحث و جدل در مورد او همه زندگي اشان را هدر مي دهند. هيچگاه به قلبشان گوش نمي دهند. قلب هيچ ميل و آرزويي براي خدا ندارد. فقط مي خواهد برقصد، آواز بخواند، خوشي كند، زندگي كند، مهر ورزد و به او مهر بورزند. قلب مي خواهد يك گل سرشار از عطر باشد و مثل يك پرنده در آسمان پهناور پرواز كند. مي خواهد يك چراغ باشد، يك روشنايي در تاريكي زندگي. قلب هيچ ميل و آرزويي براي بحث و جدل در مورد خدا ندارد. اگر والدين، آموزگاران و موعظه گران به تو نمي آموختند، تو هرگز به خدا نمي انديشيدي.
از اينرو من مي گويم شادماني خداست. بهتر است تمام ديگرخداهاي دروغين از سرمان بيرون كنيم تا بتوانيم مسير درست را جستجو كنيم.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385   توسط توحید
|
مراقبه 25/7/85:
روز:
انسان در زمين موجودي بيگانه است. او د راين جهان است اما متعلق به آن نيست. مي كوشد به هر طريقي خانه اي بسازد، روابطي عاطفي ايجاد كند اما با شكست روبرو مي شود. تا زمانيكه انسان شروع به جستجوي درون نكند، همچنان بي خانمان خواهد ماند، زيرا خانه واقعي آنجاست. و دنياي درون فراتر از زمين است. دنياي درون بخشي از زمين نيست، در اين جهان است و د رعين حال دراين جهان نيست.
همان لحظه كه خود را د ردنياي درونت بشناسي، احساس بيگانگي ناپديد مي شود. خانه خود، دنيايي را كه متعلق به آني و پادشاهي خدا را خواهي يافت.
تا زمانيكه چنين نشودتمام تلاشهايت ناگزير به شكست خواهد انجاميد. تمام روابط عاشقانه ات بدون استثناء شكست خواهد خورد. تمام قدرتت ا زهم خواهد پاشيد. شايد تو تمام ثروتهاي عالم را در اختيار داشته باشي اما همچنان فقير خواهي بود. شايد تمام دنيا مال تو باشد اما در اعماق وجودت احساس تهي بودن خواهي كرد. زندگي ات معنايي نخواهد داشت.
همين كه كانون وجودت را بشناسي، محيط پيرامونت جزيي از آن مي شود. آنگاه تو در دنيا زندگي خواهي كرد و در عين حال در دنيا نخواهي بود و تحت تاثير آن قرار نمي گيري.
شب:
يگانه را ثروتمندي اين است كه د ردسترس خداي هستي و تمام رنگها ، رنگين كمان ها، ترانه ها و درختان و گلهاي آن باشي، زيرا خدا را نمي توان در معبدها يافت. معبدها به دست انسان ساخته شده اند. خدا را در طبيعت مي توان يافت.
خدا در ستارگان و در زمين خواهي يافت. وقتي باران مي بارد و رايحه اي دل انگيز از زمين بلند مي شود، خدا را در آنجا مي تواني بيابي. خدا را د رچشمان يك گاو يا در خند ه هاي يك كودك مي تواني بيابي. خدا را در همه جا غير ا زمكانهايي كه به دست مبلغان اختراع شده است مي تواني بيابي – اين مكانها تهي هستند.
وقتي زندگي را همانگونه كه هست و بدون هيچ شرط و شروطي بپذيري، ناكهان خدا از تمام گوشه و كنارها خود را به تو مي نماياند. سرشار از خدا بودن ، يگانه امكان هر گونه معنا و هدف يافتن است.
و كسيكه خدا را شناخته، فنا ناپذيري را شناخته است. آنگاه فقط جسم و تن او خواهد مرد. هسته اصلي وجودش براي هميشه و هميشه باقي خواهد ماند.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385   توسط توحید
|
مراقبه 24/7/85:
روز:
افكار چون امواج هستند. ذهن تو را پيوسته متلاطم نگاه مي دارند. و وقتي ذهن تو در تلاطم باشد نمي تواند ماه را باز تاباند. مثل درياچه اي پر تلاطم است: ماه در آسمان است اما درياچه قادر به بازتاباندن آن نيست. وقتي امواج خروشان فرو مي نشينند، سطح درياچه همچون آيينه صاف مي شود و چهره ماه با تمام شكوهش از آن باز مي تابد. در حقيقت، چهره ماهي كه از آب درياچه باز مي تابد بسيار زيباتر از ماه واقعي است، زيرا درياچه چيزي به شكوه و زيبايي ماه مي افزايد.
حقيقت نيز اينگونه است. وقتي تو كاملا ساكت و آرام باشي، حقيقتي كه از تو باز مي تابد چيزي ازتو مي گيرد. حقيقت زماني كه از آگاهي يك بودا باز مي تابد قوي تر ميشود. چنين نيست كه فقط بودا قدردان حقيقت باشد، بلكه حقيقت نيز قدردان بوداست.
در شرق بسيار معروف است كه وقتي يك نفر به روشني ميرسد، همه عالم چهشي بزرگ بسوي ناشناخته برمي دارد. هر بودا، جواهر حقيقت را بيش از بيش زيباتر مي سازد. اما هنر اينكار ساكت بودن است، سكوت مطلق. بنابراين تو بايد بدون انجام كاري در سكوت بنشيني تا آنگاه بهار از راه برسد و سبزه ها خود به خود رشد كنند.
هيچ تلاشي لازم نيست. تنها چيز لازم، دست برداشتن از تمام تلاشهاست انگار كه تو وجود داري – اين همان معناي سكوت است. وقتي تو كاملا از ميان برخاسته باشي،حقيقت از راه مي رسد. با چنان شكوه و زيبايي، با چنان شورو نشاط، با چنان سرمستي كه در تصور نمي گنجد.
شب:
در لحظه اكنون به سر بردن، يگانه راه زندگي كردن است. و آنگاه كه تو بدون پس روي به گذشته يا پيش روي به آينده در لحظه اكنون به سر مي روي، آنگاه كه همه انرژي ات بر اين لحظه متمركز است، زندگي گرم و پر حرارت و يك عشق بازي پر شور مي شود. تو با انرژي خودت شعله ور مي شوي. نور باران مي شوي، زيرا آتش در گرما و حرارت معيني به زندگي تبديل مي شوي، گرما و حرارت به نور تبديل مي شود. و اين تنها راه ثروتمند شدن است.
در دنيا دو نوع انسان فقير وجود دارد: فقير فقير و ثروتمند فقير. ثروت هيچ ربطي با مال و منال ندارد، بلكه به چگونه زندگي كردن تو، كيفيفت زندگي تو مربوط است. و تمام اين جيزها از راه مراقبه رخ مي نمايند.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385   توسط توحید
|
مراقبه 23/7/85:
روز:
انسان حقير ظاهري بزرگ بينانه به خود مي گيرد- اين از ترفندهاي " خود " است. هرگاه با چنين شخصي برخورد كردي بدان كه او در درون گرفتار عقده حقارت است. او عميقا رنج مي برد، زيرا احساس مي كند هيچ است اما نمي تواند به آن اقرار كند. مجبور است اين احساس خود را نه فقط از ديگران، بلكه از خودش نيز پنهان كند. مجبور است احساس حقارت خود را در ژرفاي ناخودآگاه اش مدفون كند تا از آن آگاه نباشد.
انساني كه براستي شادمان است چيزي براي پنهان كردن ندارد. او صريح و آفريننده است و از آنجا كه چيزي براي پنهان كردن ندارد گرفتار دوگانگي شخصيت نيست. شخصيتهاي دوگانه پيچيده و بغرنج هستند.
تو نمي تواني خود را از دوگانگي شخصيت رها كني. همين كه اقدام به اين كار كني، خيلي زود شخصيت سوم نيز نياز پيدا خواهي كرد. بعد از آن به شخصيت چهارم، شخصيت پنجم و ... اين جريان تا بينهايت ادامه دارد. دروغ نخست به دروغي ديگر براي توجيه نياز دارد، دروغ دوم به دروغ سوم و الي آخر. كافيست يك دروغ كوچك بگويي تا براي توجيه آن هزار و يك دروغ ديگر ببافي. و اين دروغها نيز در جاي خود به دروغهايي ديگر احتياج خواهند داشت بطوريكه كاملا فراموش خواهي كرد كه چرا شروع به دروغ گفتن كردي و نخستسن دروغي كه گفتي چه بود.
اما انساني كه شادمان است چيزي براي دروغ گفتن ، پنهان كردن و لاپوشاني ندارد. او به شخصيت دومي نياز ندارد، زيرا ساده و بي رياست. متكبر و خود پرست نيست. ممكن نيست كه چنين باشد. نيازي به آن نيست. او چرا بايد متكبر باشد؟ او چنان شاد و خرم است كه همواره شكر گزار است. او متكبر و خود پرست نيست. از دنيا عصباني نيست. بابت همه چيز سپاسگزار است.
شب:
فردا بايد فردا باشد، نه امروز. نبايد انتظار داشته باشي كه آن دو يكي باشند. اين توقع و انتظار تو بسيار خطرناك است، زيرا در وهله نخست هرگز اينگونه نخواهد شد و آنگاه به تو احساس ناكامي دست خواهد داد. اگر هم به صورت اتفاقي فردا مثل امروز باشد، احساس بي حوصلگي خواهي كرد. اما نه ناكامي نشاط آور است و نه بي حوصلگي.
بگذار آينده راه خود را برود. از آن هيچ انتظاري نداشته باش. آنرا ناشناخته و پيش بيني ناپذيررها كن و سعي نكن به طريقي امور را ثابت نگاه داري. طبيعت زندگي تغيير است و تو بايد با طبيعت، با قانون نهايي هستي به پيش بروي. بدون هيچ توقع و انتظاري با آن همگام شو تا غني و توانگر شوي. تا هر لحظه اي با خودنشاطي جديد، زندگي جديد، نوري جديد و معنويتي جديد به همراه آورد.
و كسي كه عشقش همواره جاري است، كسي كه در هيچ چارچوبي محصور نيست، پهناور مي شود. به پهناوري آسمان. در اين پهناوري و بي كرانگي است كه در مي يابي هستي چيست. اين پهناوري، همان هستي است.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ یکشنبه بیست و سوم مهر 1385   توسط توحید
|
مراقبه 22/7/85:
روز:
وجدان عمومي بشر بيقرار شده است، زيرا به ما آموخته اند بلند پروازي كنيد. وقتي پاي بلند پروازي در ميان است تو چگونه مي تواني بياسايي؟ بلند پروازي يعني دويدن. يعني به سرعت دويدن، زيرا دوندگاني ديگر نيز وجود دارند. تو تنها نيستي. به تمام شيوه هاي ممكن با ديگران رقابت مي كني . مهم نيست كه آيا اين شيوه ها خوب هستند يا بد. يگانه چيزي كه اهميت دارد اين است كه موفق شوي- زيرا بارها و بارها به تو گفته اند كه هيچ چيزي برتر از موفقيت نيست.
اگر تو موفق شوي، هر كاري انجام داده باشي، خوب است. اگر شكست بخوري، حتي آن چيز خوب نيز بد به حساب خواهد آمد. بنابراين ما را براي يك نزاي سياسي آماده مي سازند- براي پول، براي قدرت، جاه و مقام و شهرت. اينها بطور طبيعي نوعي تب و تاب مي آفرينند. نمي گذارند بياسايي. آسودن، نوعي تلف كردن وقت جلوه مي كند. حتي به تو مي گويند انجام دادن كاري ابلهانه خوب است. ماداميكه تو به انجام كاري مشغول باشي، سرت گرم كار خواهد بود. فرصتي براي استراحت نخواهي يافت. آنان استراحت و آسودگي مانند هر چيز ديگر محكوم كرده اند. ذهن خالي و تهي را خانه شيطان مي دانند...
آموزش من در جهت مخالف تمام اين چيزهاي پوچي است كه به انسان تحميل شده. خود آگاهي انسان را مسموم كرده اند. من مي گويم هيچ چيز برتر از همه چيز است. " چيزي "، هرقدر هم خوب باشد هيچگاه نمي تواند بهتر از " هيچ چيز " باشد. با تو مي گويم كه خالي شدن نه عملي شيطاني، بلكه پرهيزگاري است.
شب:
وقتي با نگريستن به طلوع خورشيد احساس نشاط مي كني، چنين مي پنداري كه نشاط تو بر خاسته از طلوع زيباي خورشيد است. اما اين حقيقت ندارد. طلوع خورشيد فقط حالت مراقبه را در تو بر مي انگيزد. چنان زيباست كه افكار تو را متوقف مي سازد. تو محو زيبايي آن مي شوي. تو را مسخ مي كند. و لحظه اي افكار متوقف شود، در حالت عميق مراقبه قرار مي گيري و با سر چشمه نشاط دروني ات تماس مي يابي. اما ذهن منطق گراي تو چنين برداشت مي كند كه طلوع زيباي خورشيد باعث نشاط تو شده است. اما آن باعث نشاط تو نشده ، بلكه روند آنرا آغاز كره است. واژه اي بهتر براي توصيف اين پديده همان تقارن با وقوع همزمان دو پديده است. طلوع خورشيد باعث نشاط تو نمي شود، زيرا ممكن است بسياري از مردم هيچ تاثيري از آن نپذيرند يا كساني وجود داشته باشند كه با نگاه كردن به طلوع خورشيد غمگين شوند. اين به آنان بستگي دارد. به حالت ذهن و خلق آنان. اينگونه نيست كه همه با نگاه كردن به طلوع خورشيد احساس نشاط كنند. اگر اين نكته را بفهمي، در هر لحظه نشاط آوري مي تواني بي درنگ در حالت طبيعي مراقبه قرار بگيري. اينگونه بود كه مراقبه نخستين بار كشف شد. و مراقبه هميشه به يك حالت است: هيچ فكري نيست،ذهن متوقف مي شود و ناگهان شور و نشاط پديد مي آيد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ جمعه بیست و یکم مهر 1385   توسط توحید
|
مراقبه 21/7/85:
روز:
مردم به اين دليل گمراه مي شوند كه نمي دانند پند و اندرز را كجا بجويند. آنان در گذشته نزد كشيشان مي رفتند، امروز نزد روانكاوان مي روند. روانكاوان، كشيشان جديدند. اما نه كشيشان و نه روانكاوان هيچ نمي دانند. خود كشيشان ره گم كرده بودند و چنين اند روانكاوان.
بايد نداي درون خود را بيابي تا به هيچ پند و اندرز ديگري نياز نداشته باشي. سر و صداهاي مزاحم درونت را خاموش كن تا بتواني نداي درونت را بشنوي. تا بتواني چراغ راه خود باشي و به گمراهي نروي.
شب:
امروز مقاله اي در مورد پيرمردي نود و نه ساله مي خواندم كه از او راز زندگي طولاني و سلامتي اش را پرسيده بودند. او پاسخ داده بود : " من از گفتن حقيقت كمي خجالت مي كشم . راستش را بخواهيد من زندگي ام را از درختان گرفته ام . من درختان را بغل مي كردم و ناگهان انرژي لطيف آنها وارد بدنم مي شد. درختان مرا شاداب و سرزنده نگاه داشته اند. "
اين مرد كاملا بر حق است. شايد او نتواند اين حقيقت را از نظر علمي ثابت كندۀ اما علم نيز دير يا زود با او همراه خواهد شد. اگر تو به درختي مهر بورزي يا اگر تخته سنگي را دوست داشته باشي به تو پاسخ خواهد داد .
به تمام شيوه هاي ممكن عشق ورزيدن را به بوته آزمايش بگذار تا هر روز غني تر از روز قبل شوي. كم كم منابع و راه هاي جديد و موضوعهاي جديد براي عشق ورزيدن خواهي يافت. و سر انجام روزي فرا خواهد رسيد كه بدون هيچ معشوقي، فقط عشق خواهي ورزيد- نه به شخصي معين. سر شار و لبريز از عشق خواهي بود و اين همان حالت به روشنايي رسيدن است. تو به نهايت رضايت و خشنودي مي رسي، زيرا كامروا شده اي و به خانه رسيده اي. احساس مداوم اينكه گويي چيزي كم است، براي نخستين بار ناپديد مي شود. و روزي بزرگ در زندگي اوست آنگاه كه كسي احساس كند هيچ چيزي كم نيست. پيوسته جستجو مي كند اما نمي تواند چيزي را كم بيابد. همه چيز سرشار است. چنين انساني بدرستي زندگي كرده است. ديگران زندگي را به هدر مي دهند. يك فرصت طلايي را از دست مي دهند.
ما بايد عصاره هر لحظه را تا آخرين قطره بكشيم.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ جمعه بیست و یکم مهر 1385   توسط توحید
|
مراقبه 20/7/85:
روز:
حقيقت بايد از خودت باشد، نه چيزي عاريتي. بايد از تو زاده شود، نمي تواني آنرا به فرزندي قبول كني.
اگر زني نازا باشد، كودكي را به فرزندي قبول مي كند با اين اميد كه يك مادر خواهد شد. اما تو تا زمانيكه كودكي را بمدت نه ماه باردار نباشي نمي تواني يك مادر شوي. آن نه ماهي كه كودك د رشكم مادر قرار دارد بسيار با اهميت است، زيرا مادر و كودك د رهماهنگي كامل زندگي مي كنند – آنها از هم جدا نيستند و در اتحاد كامل بسر مي برند. كودك با مادر تنفس مي كند و همواره صداي قلب مادر را مي شنود.
روانشناسان مي گويند بدليل گوش دادن به صداي قلب مادر در دوران جنيني است كه گوش دادن به موسيقي دلپذير است. بدون آن ... اگر كودكي در درون يك دستگاه انجماد پرورش يابد – كه دير يا زود بشر موفق به انجام آن خواهد شد – هيچ اشتياقي براي موسيقي از خود نشان نخواهد داشت. چنين كودكي بسيار سرد خواهد بود. هيچ گرمايي در خود نخواهد داشت، زيرا او گرماي درون شكم مادر را تجربه نكرده است. او يك موجود غير انساني خواهد بود، زيرا خلق جنين پيوسته همراه با خلق مادر تغيير مي آيد و اين رابطه يك طرفه نيست . مادر نيز با تغيير خلق جنين تغيير مي يابد. يك داد و ستد هميشگي بين آنها بر قرار است . آن نه ماه بارداري، آن احساس درد و سنگيني و آن فداكاري ، يك ضرورت است و گرنه مادر چيزي كم خواهد داشت.
حقيقت نيز اينگونه است. تو بايد مادر واقعي حقيقت باشي . نمي تواني آنرا به فرزندي قبول كني .
مراقبه يعني دور انداختن تمام چيزهايي كه از ديگران گرفته اي تا بتواني براي شناخت آنچه كه در درون وجودت هست آزاد باشي.
شب:
شاد و خندان باش! اين تعريف من از دينداري است . غمگين بودن گناه هست و شاد بودن پرهيزگاري . اگر بتواني با تمام وجود و از ته دل بخندي ، زندگي ات مقدس خواهد شد . خنده اي از ته دل و با تمام وجود ، پديده اي يگانه و بي همتاست. پس وقتي مي خندي بگذار تمام سلولهاي بدنت به همراه تو بخندند. بگذار خنده از فرق سر تا نوك پايت گسترش يابد. بگذار به ژرف ترين و دروني ترين نقاط وجودت برسد. آنگاه حيران خواهي شد كه خنده چگونه تو را راحت تر از هر عبادتي به خدا نزديك مي سازد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ پنجشنبه بیستم مهر 1385   توسط توحید
|
مراقبه 19/7/85:
روز:
مسيح هرچه مي گويد تجربه خود اوست و يك مسيحي هرچه مي گويد باور اوست. و فاصله بين تجربه و باور ا ززمين تا آسمان است. آن دو هرگز به هم نمي رسند.
اگر مي خواهي حقيقت را بشناسي، هيچگاه باور نكن. نمي گويم كه يك بي اعتقاد شو، زيرا اين نيز يك باور است. يك باور منفي، يك ضد باور...
حقيقت حق انحصاري هيچكس نيست. تو بايد آنرا كشف كني. بايد در آن رخنه كني. به جاي باور كردن، بايد با ذهني باز پيش بروي. باور تو را بسته نگاه مي دارد. تو را به يك نتيجه گيري مي رساند كه از خودت نيست. كسي ديگر آنرا به تو داده. تصادفي و اتفاقي است.
اگر تو به دست يك هندو پرورش يافته باشي، يك هندو خواهي شد و اگر به دست يك مسيحي، يك مسيحي. پس پاي شرطي شدن و تعليم و تربيت در ميان است، اينكه چه كسي معلم تو بود و تو بطور تصادفي در چه محيطي بدنيا آمده اي. آنها ذهن تو را شرطي كرده اند، ذهن آنها بدست والدينشان شرطي شده بود و الي آخر.
از قيد تمام شرايط از پيش تعيين شده رها شو تا بتواني كشف كني. نخستين شرط جستجو، دور انداختن تمام نتيجه گيريهاي از قبل است تا بتواني خودت تجربه كني.
و روزي كه خودت تجربه كني يك مسيح مي شوي. براي خودت يك بودا مي شوي- و اين بسيار زيباست.
يك مسيح بودن زيباست اما يك مسيحي بودن نه.
شب:
هر كودكي مي داند چگونه باز و پذيرا باشد، به همين دليل است كه كودكان اين چنين زيبا و شاد هستند. به چشمان كودكان بنگر – بسيار آرامند. به شاديهاي كودكان بنگر- بسيار سرشارند. هر كودكي مي داند كه چگونه شاد باشد اما اين موضوع را دير يا زود فراموش مي كند. يا خود او فراموش مي كند و يا ما او را وادار به اين كار مي كنيم.
اين هنر را مي توان دوباره آموخت. هنر باز و پذيرا بودن را باز آموز و آنرا به خاطر بياور. هيچ چيزي كم نيست. هيچ چيز دچار كاستي نيست. اين دنيا كامل ترين دنيايي است كه مي تواند وجود داشته باشد....
دوستدار هستي و تمام جلوه هاي آن باش تا تمام اندرزهاي آن را در سنگهايش بيابي. نيازي نيست در لابه لاي متون ديني بگردي، زيرا جهان خود، كتاب آسماني است. در همه جا رد و اثري از خدا وجود دارد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ پنجشنبه بیستم مهر 1385   توسط توحید
|
مراقبه 18/7/85:
روز:
من در اينجا هيچ فلسفه و هيچ كيش و آييني را آموزش نمي دهم . آموزش من شامل آزمودن، تجربه كردن و قدم گذاشتن در دنياي درون با ذهني باز و بدون باور است، زيرا هر باوري مانعي در برابر شناخت حقيقت است.
هر باوري دشمن جستجوي حقيقت است. يك با خدا يا يك بي خدا نشو. هيچ نيازي به اين كار نيست، زيرا تو چيزي نمي داني. فقط بدان « من هيچ نمي دانم » و با اين حالت ذهن، چون كودكي كه چيزي نمي داند به دنياي درون قدم بگذار. اگر بتواني چون يك كودك وارد وجود خود شوي، اگر بتواني از روي ناداني عمل كني، حقيقت دور از دسترس نخواهد بود. به تو بسيار نزديك خواهد شد.
وجود خويش را بشناس تا كليد را بيابي. شاه كليدي كه بسياري از درها را مي گشايد. در حقيقت، آن كليد براي گشودن همه درها كافيست. من آن كليد را حقيقت، حقيقتي كه تو تجربه كرده اي مي نامم.
پس تمام باورها، تمام دروغهايي را كه ديگران به تو آموخته اند دور بينداز و پاك، تهي و نادان به پيش بروتا خيلي زود گنج را پيدا كني، گنج بزرگ خرد دروني ات را. اين گنج آنجاست و منتظر توست تا با دستهاي خالي بيايي.
مراقبه يعني به درون گام نهادن با دست خالي. خالي از تمام باورها و دانشها.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ سه شنبه هجدهم مهر 1385   توسط توحید
|
مراقبه 17/7/85:
روز:
حقيقت هرگز راحت نيست. در آغاز بسيار دشوار است. حقيقت در آغاز تلخ و درپايان بسيار شيرين است. نه اينكه خود حقيقت تلخ باشد، بلكه چون ما مدت طولاني در دروغ زندگي كرده ايم، وقتي حقيقت وارد شود دروغ هاي ما از هم مي پاشند و اين دردآور است.
و حقيقت هيچگاه سازش نمي كند. وقتي از راه برسد تمام دروغها ناگزير بايد از هم بپاشند. حقيقت در آغاز از هم پاشيدگي مي آفريند سپس از آن تكه هاي از هم پاشيده ستاره ها متولد مي شوند. افرينندگي پديد مي آيد. به همين دليل است كه فقط انسانهاي شجاع حقيقت را شناخته اند. ديگران در ناز و نعمت دروغهايشان زندگي كرده اند.
براي مثال، انسان از مرگ مي هراسد و بدليل اين ترس، بدون اينكه چيزي از جاودانگي بداند خيال آنرا در سر مي پروراند. مردم نزد من مي آيند و مي پرسند: " پس از مرگ چه خواهد شد؟ " و من به آنان پاسخ مي دهم " نخست بگذاريد ببينم پيش از مرگ چه خواهد شد. شما هنوز زنده ايد و در حال حاضر نگراني شما بايد اين باشد كه زندگي چيست. "
اگر بداني زندگي چيست، اگر از آنچه اكنون است آگاه شوي، مي تواني همين آگاهي را موقعي كه مرگ از راه مي رسد بكارگيري. اين آگاهي همان آگاهي است. همان آيينه اي كه زندگي را باز مي تاباند، مرگ را نيز باز خواهد تاباند.
و اگر تو آگاه شوي، هيچ مرگ و تولدي وجود نخواهد داشت. همه چيزي جاودان خواهد بود. اما اين بايد يك تجربه باشد نه يك خيال و پندار.
شب:
مردمي وجود دارند كه در توجيه بد بخت بودن خبره شده اند. اينان تا بدبخت نباشند نمي توانند خوشبخت شوند. فقط يك خوشبختي را مي شناسند و آن بدبختي است. چنين مردمي وقتي از بدبختي هايشان مي گويند مي تواني بدبختي را در چشمان، در چهره و در روش صحبت كردنشان ببيني. همه چيز نشان مي دهد از بدبختي لذت مي برند و در مورد آن لاف مي زنند. اينان بايد كه بدبختي اشان را بزرگ نشان دهند و آنرا تا آنجا كه ممكن است زير ذره بين ببرند. اما چنين مردمي چگونه مي توانند شادمان باشند؟
و تو هر لحظه بر سر دو راهي قرار داري. تو مي تواني يا راه غم را برگزيني يا راه شادي را. اينگونه عمل كن: در هر موقعيتي ببين كه چه چيزي آن تو را شاد و خوش و چه چيز غمگين و بدبخت خواهد ساخت.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ دوشنبه هفدهم مهر 1385   توسط توحید
|
مراقبه 16/7/85:
روز:
يكي از كيفيتهاي اساسي حقيقت اين است كه حقيقت انتقال ناپذير است. حقيقت من نمي تواند حقيقت تو شود. همين كه آنرا به تو بدهم به دروغ تبديل مي شود. به اين مي ماند كه درختي را از ريشه بيرون بكشي. همين كه درخت از ريشه بيرون كشيده شود خواهد مرد، زيرا درخت فقط وقتي زنده است كه ريشه دوانده باشد. و درخت حقيقت را نمي توان از جايي به جاي ديگر منتقل ساخت. تو نمي تواني آنرا در خاك ديگري بكاري. هر كس بايد حقيقت خود را كشف كند.
بلي ممكن است اگر براي ديگران ممكن است چرا براي من نباشد؟ معنا فقط از تجربه بر مي خيزد.
شب:
تو مي تواني هم جهنم را بيافريني و هم بهشت را. تصميم،تصميم توست. مسوليت بعهده توست.
تمام چيزهاي خوب زندگي و در حقيقت، خود زندگي هديه هستي است. مشكل يافتن اين هدايا نيست، بلكه نحوه دريافت كردن آنهاست. براي مثال، شادماني را در نظر بگير. شادماني در جايي دوردست، در تبت يا هيماليا نيست. موضوع سفر كردن بسوي آن مطرح نيست، بلكه موضوع اين است كه چگونه نسبت به آن پذيرا تر شويم. اين هديه هميشه از راه مي رسد اما با درهاي بسته ما روبرو مي شود. خورشيد طلوع مي كند اما ما همچنان در تاريكي نشسته ايم، زيرا چشمان ما بسته است. اين هديه سر جاي خود باقيست. فقط بايد چشمان خود را بگشاييم تا همه جيز نوراني شود. اما با بسته نگاه داشتن چشمها، در تاريكي خواهيم ماند.
به روي زندگي و هستي بسته نمان. باز و پذيرا شو. دينداري يعني باز و پذيرا بودن به زندگي و اطمينان كردن به آن. نبايد از زندگي بترسي. به تمام شيوه هاي ممكن در دسترس آن باش تا حيران شوي! لازم نبود حتي براي لحظه اي كوتاه در بدبختي بسر بري. مي توانستي همواره شاد و خرم باشي.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ یکشنبه شانزدهم مهر 1385   توسط توحید
|
مراقبه 15/7/85:
روز:
انسان معمولا خشن و بيرحم است. بي رحم تر از هر حيوان و ددمنش تر از هر درنده اي. انسان در ناخودآگاهي اش در رده اي بسيار پايين تر از حيوانات قرار دارد، زيرا هيچ حيوان ديگري به جز انسان هم نوع خود را به قتل نمي رساند. هيچ حيواني براي تفريح و سرگرمي دست به كشتار نمي زند. در ميان حيوانها شكارچي وجود ندارد. حيوانات زماني دست به شكار مي زنند كه گرسنه باشند نه در هيچ زماني ديگر.
همچنين هيچ حيواني مانند انسان دل سوز نيست. از اينرو انسان هم مي تواند به رده اي پايين تر از حيوان سقوط كند و هم مي تواند تا عرش خدا بالا رود. اين زيبايي و شكوه انسان است. انسان گستره اي وسيع دارد. همه عالم در دسترس اوست. او هم مي تواند پست ترين باشد هم برترين.
خود را وقف رسيدن به برترين هدف كن. تصميم بگير " تا به برترين دگرگوني دست نيابم رضايت نخواهم داد." و اگر اين تصميم را با تمام وجود بگيري، به هدف مي رسي. تو هيچ چيزي كم نداري مگر اين تصميم را و اين كه مصمم باشي.
شب:
قرار بر اين نيست كه كامل باشيم، زيرا كامل بدنيا مي آييم. و قرار بر اين نيست كه شادماني را اختراع كنيم، فقط بايد آنرا كشف كنيم. پس اين كار آنگونه كه مردم تصور مي كنند دشوار نيست. روند آن ساده و شامل آرامش يافتن، آسودن و به تدريج نزديك شدن به كانون وجود است.
روزي كه تصادفا به كانون وجودت برسي، ناگهان همه چيز نوراني مي شود. تو كليد را يافته اي. مثل اين است كه در تاريكي كورمال كورمال مي رفتي كه ناگهان دستت به كليد خورد.
و اين دقيقا همان موقعيتي است كه ما گرفتار آن هستيم. بي خود گريه و زاري مي كنيم. رنج و درد احمقانه است. اين روش مضحك و احمقانه زندگي را بايد تغيير داد. به درون بنگر و اگر در آنجا چيزي نيافتي، بيرون را جستجو كن. اما من با اطمينان مي گويم كه هر كس به درون نگريسته به گمراهي نرفته است. پس هيچ دليلي وجود ندارد كه تو به گمراهي بروي. يك قانون كلي است كه هيچ استثنايي ندارد: هركس به درون برود آنرا مي يابد. پادشاهي خداوند، شادماني مطلق و حقيقت محض، زندگي سراسر شور و سر مستي مي شود.
چنان سرمست مي شوي كه گمان مي كني " اين اوج سر مستي است، بيش از آن ديگر ممكن نيست." اما روز بعد در مي يابي بيش از آن هم ممكن است. روز به روز سر مست تر از پيش مي شوي. سفر هرگز به پايان نمي رسد. سفري است با آغاز ولي بي پايان.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ شنبه پانزدهم مهر 1385   توسط توحید
|
مراقبه 14/7/85:
روز:
خدا را نمي توان اثبات كرد. امكان مطرح ساختن هيچ بحثي در موافقت يا مخالفت با خدا وجود ندارد. اما اگر خود آگاهي تو شروع به باليدن كند، خدا را احساس خواهي كرد. با رشد بيشتر خود آگاهي، در نگاه تو جسم و ماده ناپديد مي شود و جهان چهره الهي به خود مي گيرد.
جهان به اين دليل ماده بنظر مي رسد كه تو خودت را يك جسم و ماده مي انگاري. تو هرچه باشي، دنيا را نيز همان گونه مي بيني. اگرخودت را يك جسم و ماده بينگاري، دنيا نيز مادي خواهد بود و هيچ خدايي وجود نخواهد داشت. اگر خودت را يك روح در نظر بگيري، اگر خودت را يك خود آگاهي بداني، دنيا را نيز خود آگاهي خواهي ديد. دنيا يك آيينه است. هر چه تو باشي آنرا باز مي تاباند. بنابراين تو به ان چيزي مي رسي كه شايسته اش هستي .
خود آگاه تر شو تا دنيا با تو خود آگاه شود. اگر در اوج خودآگاهي قرار بگيري، دنياي مادي ناپديد و همه چيز الهي مي شود. اين تجربه نهايي حقيقت، عشق و شادماني است.
شب:
حقيقت را تنها از راه هماهنگي كامل دروني مي توان شناخت. ما معمولا آشفته و درهم و برهم و بسيار نا هماهنگ هستيم. در ما نه يك شخص بلكه هزاران شخص وجود دارد. داراي چندين ذهن هستيم كه هركدام ما را به يك سو مي كشانند. در ما به قدري سر و صدا وجود داردكه نمي توانيم تشخيص دهيم كدام صدا مال خود ماست. يك صدا مي گوي: " اين كار را بكن." صدايي ديگر مي گويد: " اين كار را نكن. " ما در همه حال تكه تكه هستيم. چون شيشه اي كه به زمين افتاده است خرد و از هم پاشيده ايم. اين است وضعيتي كه انسان خود را در آن مي يابد!
تمام آن تكه ها را مي توان گرد هم آورد. مي توان آنها را در يك كل به هم پبوست، متبلور، يكپارچه و متحدشان ساخت. لحظه اي كه وجودت وحدت و يكپارچگي يابد، آهنگي پرشور نواخته مي شود. تمام صداها هم نوا مي شوند و تو فقط آنگاه مي تواني حقيقت هستي را ببيني، بشنوي و احساس كني. اين آهنگ هميشه هست اما ذهن ما چنان پر سر و صداست كه نمي توانيم آنرا احساس كنيم. با فرونشستن سر و صداي گوش خراش درون است كه مي توانيم آن نداي آهسته و آرام درون را بشنويم. و آنگاه بدون هيچ شك و ترديد و با يقين كامل در خواهيم يافت " اين صداي من است. اين هستي است كه با من سخن مي گويد. " و نداي درون، قطعي، مسلم و بي چون و چراست. تو در مورد آن ذره اي شك و ترديد به خود راه نخواهي داد. و فقط بر روي سنگ هاي يقين و اطمينان مي توان معبد زندگي را بنا كرد و گرنه معبد ما قلعه اي شني نخواهد يود.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ جمعه چهاردهم مهر 1385   توسط توحید
|
مراقبه 13/7/85:
روز:
انسان معمولا نا خود آگاه است. فقط بخشي اندك از وجود او خود آگاه است، بخشي بسيار بسيار اندك.
تو هر لحظه ممكن است با بروز حادثه اي كوچك، ناخودآگاه شوي. كافيست كسي پا روي كفشت بگذارد تا ناخودآگاه شوي.
كافيست كسي به تو تنه بزند يا كسي به تو توهين كند و با خشم به تو نگاه كند تا نا خود آگاه شوي. كافيست زني زيبا از كنارت بگذرد.....
خودآگاهي تو چندان زياد نيست. پديده اي بسيار سطحي است. تودرون خود قاره پهناور ناخودآگاهي را داري كه بايد دگرگونش كني.
آنگاه كه همه وجود تو خود آگاه شود، آنگاه كه همه چيز نتواند تو را نا خود آگاه كند و حتي د رخواب عميق نيز خود آگاهي تو در صحنه باقي بماند، به خانه مي رسي.
اگر تو بيدا رشوي به خانه مي رسي. اما اگر بيدار نشوي، در سر گرداني به همه جا سر مي زني مگر به خانه.
شب:
هر نوزادي كه در رحم مادرش زندگي مي كند شادمان است . او هيچ چيزي ندارد – رييس جمهور ايالات متحده آمريكا يا ثروتمند ترين انسان دنيا نيست. هيچ قصري در اختيار ندارد – او هيچ مايملكي ندارد اما بي نهايت شاد است.
ما در دل مادرمان مزه چيزي را مي چشيم كه هرگز نمي توانيم فراموشش كنيم. براي فراموش كردنش همه كار مي كنيم اما آن ا ز ياد نمي رود كه نمي رود. چنان ژرف در وجود ما نفوذ كرده كه زدودنش نا ممكن است. اما شاديهاي دوران جنيني را براحتي مي توان دوباره بدست آورد تو فقط بايد مثل يك كودك شوي و همه عالم را چون شكم مادرت بينگاري. اين همان چيزي است كه دين قرار است در عمل انجام دهد. دين مي خواهد به تو كمك كند جهان را مادر خود بينگار ي تا هيچ كشمكشي بين تو و او نباشد. تا تو بتواني به جهان هستي اعتماد كني و در باطن بداني او مراقب توست. تا بداني نبايد پيوسته نگران و در تشويش و تنش باشي، زيرا از همه چيز مراقبت مي شود. آنگاه ناگهان، تمام وجودت را شادماني فرا مي گيرد.
مراقبه فقط به تو كمك مي كند دوباره به دل جهان هستي بازافتي.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ پنجشنبه سیزدهم مهر 1385   توسط توحید
|
مراقبه 12/7/85:
روز:
ما از نور ساخته شده ايم. همه هستي از نور ساخته شده. و عجيب اينجاست كه ما در تاريكي زندگي مي كنيم! باور نكردني است كه چگونه از پس اين كار بر مي آييم. به راستي يك شاهكار است! معجزه اي بزرگ را انجام مي دهيم: ما از نور ساخته شده ايم ولي زندگي خود را در تاريكي سپري مي كنيم !
دليلش اين است كه هيچگاه وجود خود را نمي پوييم . به همه كس مي نگريم . اينجا و آنجا را جستجو مي كنيم . چشمان ما پيوسته از شاخه اي به شاخه ديگر مي پرد اما هيچگاه آرام و ساكت نمي شود تا نيم نگاهي به وجود خودمان بيندازد .
و نيم نگاهي به وجود خويش انداختن كافيست تا تو را دگرگون سازد و ا ز خواب بيدارت كند . آنگاه هيچ مرگ و هيچ محدوديتي براي تو وجود نخواهد داشت. آنگاه نا محدود مي شوي و آزاد. و لذت آزاد و رها بودن بي نهايت است.
شب:
مي توان باور كرد كه ما هويتهايي جدا و مستقل از هستي هستيم اما اين فقط يك باور است نه واقعيت. و هرگاه باوري خلاف واقعيت باشد درد و رنج مي آفريند، زيرا آنگاه تو با چيزي گمراه كننده زندگي مي كني و به بيراهه خواهي رفت. اگر تو با واقعيت زندگي كني، پيامد آن شادماني است. آنگاه بدبختي ديگر وجود نخواهد داشت.
اگر برگ درخت خود آگاه باشد، ممكن است خيال كند از درخت مستقل است، هيچ كاري با درخت ندارد و راه خودش را مي رود. اما او بي درنگ گرفتار مشكل و كشمكش و روز به روز از منبع انرژي خويش دورتر خواهد شد. درخت مادر اوست و درخت فقط يك درخت نيست. درخت در زمين ريشه دارد و مظهر همه زمين است. درخت هوا را تنفس مي كند . مظهر همه جو است. درخت با خورشيد و با دور ترين ستاره ها در ارتباط است. پس جنگيدن با درخت، جنگيدن با همه عالم است. و يك برگ كوچك و نحيف مي كوشد با همه عالم بجنگد. چه خيال باطلي!
اما اين همان كاري است كه انسان مشغول انجام آن است: انسان همواره مي كوشد خلاف جريان رودخانه حركت كند!
رهروي يعني دست برداشتن از ستيز با رودخانه . يعني با رودخانه همراه شدن و خود را به دست رودخانه سپردن. يعني آموختن هنر رها كردن خود. واژه ساده و كوچك « رها كردن خود » معرف روح رهروي است. آنگاه مي تواني بگويي « خواست . خواست توست.» مي تواني اراده ات را تسليم كني. و همين كه اراده ات را تسليم كني زندگي ات بسي پر بار مي شود. ناگهان كل در اختيار تو قرار مي گيرد – وتو فقط زمانيكه كل با تو باشد مي تواني پيروز شوي.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ چهارشنبه دوازدهم مهر 1385   توسط توحید
|
مراقبه 11/7/85:
روز:
در هسته مركزي وجود تو هر چه بگذرد بر محيط پيرامون تو اثر مي گذارد. اگر خانه تو تاريك باشد، درها و پنجره هايت نيز تاريكي را نشان خواهند داد. و اگر در درون شمعي روشن كني، نور آن از درها و پنجره ها به بيرون خواهد تابيد. كسيكه در جنگلي دور دست در تاريكي راه خود را گم كرده ، آرامش خواهد يافت. راهي بسوي توپيدا خواهد كرد، زيراخانه تو با شمعي كوچك روشن است. او بسوي تو حركت خواهد كرد. اما اگر خانه تو تاريك باشد، نخواهد توانست آنجا را بيابد.
هرگاه شاد و خرم شوي،سرشار از نور مي شوي. بدبختي تاريكي است، شادماني نور. و تو مي تواني انسان شادمان را ببيني كه نور مي پراكند. او پر نور است. نوري از هسته دروني اش به بيرون مي تابد كه به او زيبايي خيره كننده مي بخشد.
شب:
ما از هستي جدا نيستيم اما همه ما با پندار جدا بودن زندگي مي كنيم. پندار جدا بودن از هستي، همان " خود" است. اين پندار و فقط اين پندار است كه دنيا را براي ما جهنم مي سازد، زيرا ما را از زندگي مي ترساند. ما از آينده مي ترسيم. از اين مي ترسيم كه روزي خواهيم مرد – و تمام اين ترسها " خود" دارند.
نمي فهميم كه با كل يكي هستيم و هيچ تولد و مرگي نداريم ، زيرا هميشه در اين جهان و جزيي از آن بوده ايم. همچون موجي از دريا هستيم. موج قبل از اينكه به پا خيزدر دريا وجود داشت و وقتي براي استراحت به دريا باز مي گردد بازهم وجود دارد. تولد و مرگ موج دروغين است . موج هميشه باقي است . گاهي راكد و در حال استراحت است و گاهي خود را نشان مي دهد اما هميشه وجود دارد. جزيي جدايي ناپذير از درياست.
ما نيز جزيي جدايي ناپذير از اين هستي و امواجي از اين دريا هستيم و اگر اين را بفهميم، تمام تشويشها از بين مي روند و هيچ جاي نگراني باقي نمي ماند.
اين جهان خانه ماست و ما جزيي از آن هستيم. به هيچ طريقي نمي توانيم جايي ديگر برويم و يا وجود نداشته باشيم – به هيچ طريقي!
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ دوشنبه دهم مهر 1385   توسط توحید
|
مراقبه 10/7/85:
روز:
دو دنيا وجود دارد. يكي در بيرون است و ديگري در درون. آنها فقط براي نادانان دو دنيا هستند. تنها به اين دليل دو تا هستند كه تو هنوز يكي بودن را نديده اي، زيرا « خود» تو چون يك خط حايل بين آنها ايستاده. همين كه « خود » نيست و نابود شود، فقط يك دنيا وجود خواهد داشت. آنگاه دنيا نه بيروني خواهد بود و نه دروني. اما برا ي شروع ، بايد حالتي را كه در آن قرار داريم بپذيريم. از اينروست كه مي گويم دو دنيا وجود دارد – دنياي بيرون و دنياي درون.
براي كشف حقيقت نهايي نخست بايد درون را كاوش كرد. و همه ما بيرون را جستجو مي كنيم – از همان ابتدا اشتباه گام بر مي داريم و سپس همه چيز اشتباه پيش مي رود. اگر نخستين گام را اشتباه برداريم، تمام مسير را اشتباه خواهيم رفت.
تو نخست بايد سر چشمه نور دروني خود را بيابي. آنرا جستجو كن – و اين جست و جو سر مست كننده ترين ماجراهاست. هيچ ماجرايي با آن قابل مقايسه نيست. حتي سفر به كره ماه يا مريخ نيزبا آن قابل مقايسه نيست. سفري كه محمد، مسيح، بودا انجام دادند با هيچ چيزي قابل مقايسه نيست. آنان ماجراجويان واقعي بودند.
شب:
انسان آرزوهايش را روي شن هاي روان آرزوهايش بنا مي كند. به همين دليل هر كاري انجام مي دهد با شكست روبرو مي شود و خانه آرزوهايش فرو مي ريزد.
انسان خانه خود را نه روي چيزي جاودان و ابدي ، بلكه روي چيزهاي گذرا بنا مي كند و وقتي خانه اي فرو مي ريزد، خانه ا ي ديگر را با همان مصالح مي سازد. به نظر مي رسد ما هرگز از تجربه درس نمي گيريم. وقتي يكي از آرزوهايمان بر آورده نمي شود، آرزويي ديگر مي پرورانيم. وقتي به يكي از خواسته هايمان نمي رسيم، بي درنگ خواسته اي ديگر، برنامه اي ديگر را مطرح مي كنيم- اما هرگز نمي بينيم كه آن ميل و آرزو محكوم به شكست است.
آرزو كردن يعني مخالفت ورزيدن با كل . كه عملي نا ممكن و نا شدني است. بي آرزويي يعني راحت بودن با كل. همگام شدن با آن. چيزي براي خود نخواستن. يعني « خواسته كل، خواسته من نيز هست. من نمي كوشم تا به هيچ هدف فردي دست يابم».
بايد بياموزيم جزيي از زندگي و هستي شويم. ما امواجي در دريا هستيم. نمي توانيم اهداف فردي داشته باشيم. مراقبه يعني آگاه شدن از اين كه ما از كل جدا نيستيم ، بلكه جزيي از قاره اي بي كران هستيم. آنرا هرچه مي خواهي بنام. خدا، حقيقت، نهايت، مطلق.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ دوشنبه دهم مهر 1385   توسط توحید
|
مراقبه 9/7/85:
روز:
ماجراي واقعي زماني آغاز مي شود كه سفر به اعماق درون و همچنيني سفر به اوج خود آگاهي ات را شروع كني. روند آن دو روي يك سكه است. اگر عميق تر روي بالاتر مي روي و اگر بالاتر بروي عميق تر مي روي. حركت تو در يك جهت است، در جهت عمودي.
كساني كه زندگي را سطحي مي گذرانند، زندگي اشان افقي است. همچون يك چرخ پنچر شده و صاف كه بادش كاملا خالي شده است.
زندگي را عمودي بگذران. رهروي يعني دگرگون شدن از افقي بودن به عمودي بودن. و آنگاه زندگي شادماني واقعي است، موهبتي از جانب خداوند. تو نمي تواني از پس بازپرداخت دين خود به خدا بر آيي. هيچ راهي براي اينكار وجود ندارد. فقط مي تواني سپاسگزار باشي، يعني كاملا سپاسگزار. اين يعني عبادت، يعني دينداري: قدرداني از هستي بابت كارهايي كه براي ما انجام داده است.
شب:
با رودخانه روان شو! خودت را رها كن و به دست رودخانه بسپار. رودخانه در حال حركت بسوي درياست و تو را نيز با خود به دريا مي برد. حتي لازم نيست شنا كني.
دريا مظهر هستي است و تا زمانيكه دريا را نيابي به دليل محدوديتها و حد و مرزها نمي تواني كامروا شوي. تمام حد و مرزها، اسارت آفرين هستند.
همين كه رودخانه به دريا بپيوندد بي كران مي شود، ابدي مي شود. و اين هدف رهروي است: رساندن تو به بي نهايت، به جاودان، به پهناور، به نا متناهي، به توصيف نا پذير.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ یکشنبه نهم مهر 1385   توسط توحید
|
مراقبه8/7/85:
روز:
اگر احساس كني " هستي به من نياز دارد "،" من نه تصادفي، بلكه براي انجام ماموريتي ويژه بدنيا آمدم "،" بايد زندگيم را ابراز و چيزي زيبا به هستي عرضه كنم،" تنها آنگاه كامروا خواهي شد و احساس خواهي كرد كارت را به انجام رسانده اي. و لذتي كه از انجام رساندن آن كار بر مي خيزد، هر كاري كه همه وجودت را صرف آن كرده اي ... اگر آن كار را به خوبي انجام داده باشي، اگر آن كار را به خوبي به پايان رسانده باشي، سرمست مي شوي. هستي كمي بيشتر از قبل غني مي شود.
زماني اين احساس به تو دست خواهد داد كه سكوت يابي. هرقدر بيشترساكت تر شوي، دستان خدا را بيشتر در پشت خود احساس مي كني. وقتي كاملا ساكت شوي، ناگهان خودت را در شكل ني تو خالي در دهان خدا مي بيني كه بر تو مي دمد و نغمه اي را از تو به صدا در مي آورد. تنها كاري را كه تو بايد انجام دهي اين است كه مانع نشوي، اخلال نكني و بگذاري نغمه خدا با خلوص كامل از تو نواخته شود.
شب:
آن چيز اساسي كه بايد بشناسي و با آن همگام شوي، طبيعت هستي است. در غير اينصورت از مسير اصلي منحرف خواهي شد و اين انحراف به بدبختي تو خواهد انجاميد. هماهنگ بودن با هستي، شادماني است. كاملا سازگار بودن با هستي شادماني است. نا هماهنگ بودن با هستي بدبختي و غم است.
يگانه چيزي كه مي تواند زندگي تو را از اينرو به آنرو كند، آگاه شدن از حقيقت ، طبيعت و ماهيت هستي است. و اين راه نه از بيرون، بلكه از درون تو مي گذرد. سفري به درون است. قبل از هر چيز بايد كانون وجود خود را بيابي.
كانون وجود خود را كه بيابي، كانون هستي را يافته اي، زيرا آنها دو چيز متفاوت نيستند. فقط پيرامون ما متفاوت است. در كانون وجود متحد و بهم پيوسته هستيم. كانون وجود همه ما يكي است: درختان، كوهها، انسانها، حيوانها و ستارگان.
وقتي به كانون وجود خود رخنه كني از ماهيت همه چيز اگاه مي شوي و وقتي از ماهيت ، طبيعت و دارما آگاه شوي، ممكن نيست بر خلاف آن گام برداري. اين كار تو خود كشي است. اما بدون شناخت آن ، ناگزير تلوتلو خواهي خورد. ناگزير بيراهه خواهي رفت.
مراقبه راهي است براي يافتن كانون وجودت. اگر تو، مراقبه را بياموزي، همه چيز را آموخته اي.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ شنبه هشتم مهر 1385   توسط توحید
|
مراقبه7/7/85:
روز:
انسان يك معبد است اما از بيرون فقط مي تواني ديوارهاي اين معبد را ببيني. بسيار عجيب است كه نه فقط ديگران از بيرون بر تو مي نگرند، بلكه تو نيز خودت را از بيرون مي بيني! به آيينه مي نگري تا چهره ات را پيدا كني. به چشمان مردم مي نگري تا تصويرت را ببيني. به مردم گوش مي دهي تا بداني كيستي – آيا خوبي يا بد. خوش اخلاق هستي يا بد اخلاق. گناهكاري يا بي گناه.
به راستي عجيب است، زيرا ما خودمان را از درون مي شناسيم. نيازي به هيچ آيينه اي نداريم. نيازي نيست كه بنظر ديگران متكي باشيم، ديگران نمي توانند در مورد خداي درون چيزي بگويند.
در كانون وجود خود بنشين و شروع به تماشا كن تا حيران شوي: بدن تو فقط يك معبد است. خدا در درون توست و هيچ راهي براي يافتن آن از بيرون نيست. نيازي هم نيست كه آنرا از بيرون بيابي. وقتي خداي درونت را بيابي، آنرا در ديگران نيز خواهي يافت. در خواهي يافت كه آنان نيز معبد هستند و بايد خدايي در آنان وجود داشته باشد، زيرا آنان زنده اند و زندگي همان خداست. خدا را در همه جا خواهي يافت. در درختان، در حيوانها. به هرجا بنگري خدا را خواهي ديد. هر جا زندگي باشد خدا هم خواهد بود. همه هستي معبد خدا خواهد شد.
شب:
آواز خواندن بيانگر آن است كه فرد باز و آماده است تا قلبش را در هستي بريزد. آواز خواندن نماد اين است كه فرد غمگين نيست. پرندگان در صبح آواز مي خوانند. تو هم بايد مانند پرندگان همواره روحيه آواز خواني داشته باشي، انگار كه هميشه صبح است. انگار كه هميشه زمان طلوع خورشيد است. هر لحظه ممكن است خورشيد سر بر آورد و تو بايد از او استقبال كني. بايد آماده پذيرش او و گوش به زنگ باشي. مهمان هر لحظه ممكن است از راه برسد.
قلب آواز خوان، قلب رقصان و قلب عاشق آماده پذيرش خداست. انسان بدبخت مي تواند همچنان به عبادت خود ادامه دهد اما عبادت از روي بدبختي و غم از همان آغاز به بيراهه مي رود. سنگين مي شود و به زمين سقوط مي كند. هيچ بالي ندارد. نمي تواند بسوي نهايت پرواز كند. نمي تواند به خدا برسد. اگر شاد و عاشق باشي، اگر خندان و پر نشاط باشي و زندگي را سخت نگيري، اگر چون يك كودك بازيگوش، ساده و بي آلايش باشي و همه چيز تو را به شگفتي وادارد، اگر قلبت آواز شكر گزاري سر دهد و آنگاه خدا هر لحظه مي تواند وارد شود.
بياموز باز، پذيرا، عاشق و خندان باشي. بياموز آواز شادي سر دهي تا حضور خدا حتمي شود. مسيح مي گويد: در خدا را بكوب تا به رويت گشوده شود و من مي گويم: خودت را عذاب نده. فقط آواز شادي سر بده تا خدا در تو را بكوبد. و او از تو خواهد پرسيد: آيا مي توانم داخل شوم؟
چنان شاد باش كه حتي خدا نيز مشتاق حضور در تو شود. به جاي اينكه در خدا را بكوبي، او را شيفته خود كن!
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ جمعه هفتم مهر 1385   توسط توحید
|
مراقبه6/7/85:
روز:
ما در قيد و بند كهنه ايم. با كهنه و براي كهنه زندگي مي كنيم و خودمان را فداي آن مي كنيم. اين يعني زندگي گورستاني. يعني اين كه زندگي ما پيوسته واپس مي رود. اين روش درست زندگي كردن نيست. شايد اين روش براي خودكشي تدريجي مناسب باشد ولي روشي براي زندگي كردن نيست.
تو براي درست زندگي كردن بايد هر لحظه از گذشته دل بكني. بايد هر لحظه تازه و پرطراوت شوي. به تازگي شبنم صبحگاهي. به تازگي نيلوفري كه چند لحظه پيش گلبرگ هايش را در بركه گشوده است. هر لحظه بايد پر طراوت، شاداب، پاك و سرزنده و رها از گذشته باشد. زندگي چنان پر بركت و پر بار است، چنان ما را با موهبت هاي بي شمار خود غافلگير مي كند كه به هيچ طريقي نمي توانيم از پس باز پرداخت آن بر آييم. اشك هاي قدر شناسي و قلبي سرشار از سپاسگزاري يگانه چيزي است كه مي توانيم عرضه كنيم.
شب:
خيال نكن كه برخي چيزها مادي و دنيوي و چيزهاي ديگر مقدس و معنوي اند. براي آنكس كه مي داند چگونه با همه چيز خوش باشد، همه چيز مقدس است. هيچ مرزي بين دنيا و خدا وجود ندارد- همه چيز الهي است. گل، شكل آشكار بذر است و بذر، گل نا آشكار. آنها يكي هستند. همين گونه است اين دنيا و آن دنيا. اين ساحل و آن ساحل. هيچ نيازي به مرز بندي ميان ماده و روح نيست. آنها يكي هستند. پس با كوچكترين چيزها خوش باش: چه با دوش گرفتن و چه با نوشيدن يك فنجان چاي. هيچ مرزي قائل مشو و هيچ تفاوتي ايجاد نكن. براي انساني كه مي داند چگونه شادمان باشد، نوشيدن يك فنجان چاي به اندازه هرگونه عبادتي و خوابيدن، به اندازه هر عمل ديني مقدس و الهي است.
خوش و خندان بودن، نگاهي جديد، دور نماي جديد مي آفريند. همه دنيا را دگرگون مي كند. آنگاه هيزم شكستن و از چاه آب كشيدن به اندازه بزرگترين فعاليتها زيبا خواهد بود. پس عبوس و غمگين نباش. بخند، برقص، آواز بخوان و زندگي ات را ساده و با فروتني سپري كن- بدون اينكه ميل و آرزوي پيشرفت و دست يابي به چيزي را بپروري يا بلند پروازي كني. زندگي معمولي چنان زيباست كه هرگونه پيشرفتي زيبايي آنرا از بين مي برد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ چهارشنبه پنجم مهر 1385   توسط توحید
|
مراقبه5/7/85:
روز:
تو هر لحظه بر سر دوراهي قرار داري: راه غمگيني و راه شادماني. انتخاب راه به تو بستگي دارد.
روزي عارفي در حال احتضاربود و مريدانش از او درخواست كردند: " استاد! اينك زمان آن است كه راز را با ما در ميان بگذاري. در مدت پنجاه سالي كه د ركنا ر تو بوديم هيچگاه تو را حتي لحظه اي كوتاه افسرده و غمگين نديديم. پدران و پدر بزرگهاي ما مي گفتند شما در جواني بسيار عبوس و جدي بوديد. بعدها چه پيش امد كه اينچنين شاد و خندان شديد؟ "
مرشد درپاسخ گفت: " پدران و پدربزرگهاي شما راست مي گفتند. من تا قبل از سي سالگي شخصي عبوس و جدي بودم. سپس صبحي از صبحها وقتي از خواب بيدرا شدم با خود انديشيدم: من چكار دارم مي كنم؟ چرا اينهمه غمگين هستم؟ چرا انرژي هايم را اينگونه هدر مي دهم؟ از امروز براي تنوع هم كه شده بايد راه ديگري را امتحان كنم. از آنروز راه شادماني را بر گزيدم. از آنروز هر صبح پس از اينكه از خواب بيدار مي شدم از خود مي پرسيدم: امروز مي خواهي چه كني؟ آيا مي خواهي، غمگين، عبوس و ناراحت باشي يا اينكه مي خواهي خوش و خندان باشي؟ ومن هميشه راه شادماني برمي گزيدم. از آنروز بود كه شاد و خندان شدم. "
من كاملا با اين مرد، موافقم. او درست مي گويد. فقط مساله انتخاب كردن در ميان است. پس از همين فردا راه شادماني را در پيش گير- تو به اندازه كافي جدي و عبوس بوده اي. يا اصلا مي تواني از همين حالا شروع كني. لازم نيست تا فردا منتظر باشي. كسي چه مي داند؟ شايد فردايي وجود نداشته باشد. راه شادماني در پيش بگير و از من بشنو، آنرا دوست خواهي داشت.
شب:
در سكوت نيروي نهانت با تو سخن مي گويد. نداهايي را از درون مي شنوي. نداهايي كه قطعي و مسلم اند. هيچ اما و اگري ندارند. قلب راههاي كامروايي را به تو نشان مي دهد. تو را هدايت مي كند.
كار مرشد اين است كه به تو كمك كند به سكوت برسي تا بتواني نداي درون خود را بشنوي. آنگاه زندگي تو از درون هدايت مي شود. بنابراين من به تو كمك مي كنم بصيرت دروني خود را بيابي تا رها شوي و به آزادي رسي. راه رهروي اسارت نيست. يك كيش، يك آيين نيست. شكوفايي آزادي است. شكوفايي فرديت، عشق و آفرينندگي است.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ چهارشنبه پنجم مهر 1385   توسط توحید
|
مراقبه4/7/85:
روز:
لحظه به لحظه، خود جوش زندگي كن. فقط اين لحظه است. گذشته را بايد رها و فراموش كرد چون ديگر وجود ندارد. نبايد در مورد آينده نگران بود چون هنوز نيامده است. آنگاه آنچه باقي بماند اين لحظه بسيار زيباست. در اين لحظه خوش باش! با تمام وجود در اين لحظه زندگي كن تا اين لحظه دروازه ورود خداوند شود. خدا فقط يك زمان را مي شناسد و آن لحظه اكنون است و فقط يك مكان را و آن اينجاست. اگر دست از گذشته و آينده برداري فقط خدا باقي مي ماند. هيچ نيازي به عبادت نيست. هيچ نيازي به كند و كاو كتابها نيست، هيچ نيازي به نبش قبر تعاليم سنتي رمز آلود و كهنه نيست. تو مي تواني در عين سادگي و بدون هيچ هياهويي حقيقت را بيابي. مباحثي كه در مورد خدا شناسي مطرح مي شود، هياهويي بيش نيست. هياهويي براي هيچ است.
رويكرد من زندگي كردن با تمام وجود در لحظه اكنون است. غير از اين هيچ چيز ديگرلازم نيست.
شب:
از پرندگان، آواز خواندنشان را بياموز، از درختان رقصشان را واز رود خانه ها موسيقي اشان را. ديده بگشا تا از شعر پر شور هستي حيران شوي. نيازي نيست بدنبال معناي هستي بگردي. اگر چنين كني، جستجوي تو يك جستجوي فلسفي مي شود. همين كه بپرسي" معناي آن چيست؟ " از راه شهر بدر مي شود.
بدون مطرح ساختن پرسش" معناي پيچ و تاب خوردن درخت در باد چيست؟ " با درخت به رقص در آي تا در راه شعر قدم بگذاري. و معجزه معجزه ها اينجاست كه كسي كه بدنبال معنا نيست بي درنگ آنرا مي يابد با درختان برقص! با پرندگان آواز بخوان! در رودخانه شنا كن تا معنا را بيابي- بدون اينكه آنرا جستجو كني. جزيي از اين هستي زيبا شو. ترانه ات را بخوان ، زيرا هركس با ترانه اي در قلب خويش بدنيا مي آيد و تو تا زمانيكه اين ترانه را نخواني، نا كام خواهي ماند.
تو بايد كار خودت را انجان دهي. منظور من از خواندن ترانه ات همين است. هر كاري دوست داري! اهميت نده كه ديگران چه مي گويند. ديگران بي ربط مي گويند. هر آنچه مي خواهي انجام دهي، بدن توجه به پيامدهاي آن پافشاري كن. سازش نكن. شاعر عصيانگر است و هرگز مصالحه نمي كند. اگر مصالحه كند شاعر نيست يك تاجر است. و اگر سازش نكني، عشق تو در تمام جهتها رشد خواهد كرد. ترانه ات را بخوان تا عشقي را كه از سر چشمه اي پنهان در وجودت قوران مي كند بيابي. اين عشق با لبريز شدن از تو به ديگران سرايت خواهد كرد.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ سه شنبه چهارم مهر 1385   توسط توحید
|
مراقبه3/7/85:
روز:
رشد بشريت روي دوش انسانهايي انگشت شمار قرار داشته است. عامه مردم در آن هيچ مشاركتي نداشته اند. آنها چون لاشه مردم دست و پا گير شده اند و مانعي ايجاد كرده اند. هيچ كمكي در اين راه نكردند. ذهن عوام هيشه مخالف تازه است. مسيح را به اين دليل به صليب كشيدند كه او چيزي بسيار تازه عرضه كرد. روش سخن گفتن مسيح روشي تازه بود كه تا آن زمان هيچكس آنگونه سخن نگفته بود. رفتار او بگونه اي بود كه هيچكس تا آن زمان آنگونه رفتار نكرده بود. عوام نمي توانستند اين مرد، اين مرد زيبا و دوست داشتني را تحمل كنند، بنابراين تصميم گرفتند او را به صليب بكشند. هميشه اينطور بوده است. همين كار را با سقراط و با منصورحلاج نيز كردند.
هرگاه انساني پاي به عرصه وجود گذاشته كه چيزي تازه به هستي عرضه كرده است، انساني كه واسطه اي براي فراسو بوده، زندگي او در خطر افتاده است، زيرا عوام احساس رنجش و آزردگي خاطر كرده اند. " خود " آنها آسيب ديده است. اما عجيب آن است كه اين انسانهاي اندك كه بدست مردم شكنجه شده و به قتل رسيده اند، بار همه موفقيتهاي بشر را بدوش مي كشند. آنان سنگهاي زير بناي معبدي هستند كه هنوز تكميل نشده و به قرباني هاي بيشتري نياز دارد. هنوز لازم است چندين مسيح ديگر به صليب كشيده شوند و به چندين سقراط ديگر زهر خورانده شود.
شب:
انسان معمولا در تاريكي بسر مي برد. تاريكي يك ضرورت اساسي براي رشد است. درون رحم مادر تاريك است. اين تاريكي لازم است زيرا نور ممكن است رشد جنين را مختل كند. جنين بسيار حساس و ظريف است و به محيطي تاريك براي رشد نيازمند است. او بيست و چهار ساعت شبانه روز را در شكم مادرش مي خوابد. در آن نه ماهي كه جنين در شكم مادرش بسر مي برد، پيوسته در حال رشد است و نبايد هيچ اخلالي در آن ايجاد كرد وگرنه انرژي او منحرف مي شود.
همه چيز ابتدا در تاريكي رشد مي كند. بذر درون سوراخ تاريكي كه قبلا كنده اند قرار مي دهند. اگر بذر را روي زمين بكارند ممكن است از رشد باز بماند، زيرا در برابر نوري شديد قرار مي گيرد. بذر به دل زمين نياز دارد تا درون آن رشد كند، زيرا آنجا تاريك است. آنگاه بذر شروع به رشد مي كند و به سطح زمين بالا مي آيد. سپس رو بسوي خورشيد و ماه و ستارگان اوج مي گيرد.
نوزاد متولد مي شود. جسم او نور مي بيند اما روحش همچنان در تاريكي مي ماند. و اين تاريكي را تنها از راه مراقبه مي توان بر طرف كرد. پس مراقبه تو را دوباره متولد مي سازد. در نخستين تولد، جسم تو متولد مي شود و در دومين تولد روح تو. جسم تو در زمين و در نور قرار دارد. اينك به زمين ديگري نياز داري تا روح و روانت نيز نور ببينند.
نور نام ديگر هستي است. آنگاه كه تو در اين نور متولد شوي، روشني مي يابي. تو و نور دو چيز جدا از هم نيستيد. تو مشاهده كننده نيستي و نور مشاهده شونده نيست. تو با نور يكي شده اي، خود نور هستي.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ دوشنبه سوم مهر 1385   توسط توحید
|
مراقبه 2/7/85:
روز:
مراقبه تو را از میان توده مردم بیرون می کشد. نخست تو را یک بشر می سازد و سپس تو را به فراسوی بشریت و به الوهیت رهنمون می کند. مراقبه عصیانگری است، از اینرو توده مردم هیچگاه نتوانسته اند با مراقبه گران مدارا کنند و در آینده نیز نخواهند توانست.
من می بینم که بشر در حال رشد و بلوغ است. اما حقیقتی که حتی انسانهای خوشبین نیز نمی توانند کتمان کنند این است که توده هیچگاه نخواهد توانست از فرد پیشی بگیرد. شاید توده کمی بهتر ازقبل شود اما تفاوت میان فرد و توده جمعیت همیشه یکسان خواهد ماند. اگر توده کمی جلوتر برود، عصیانگری فرد نیز کمی جلوتر خواهد رفت و به این ترتیب فاصله بین آنها همیشه به یک اندازه باقی خواهد ماند.
و چه خوش است عصیان کردن علیه تمام چیزهایی که فاسد شده اند! علیه تمام چیزهای زشت، مرده و گندیده، نشاط آور، ماجراجویانه و فرصت بزرگی برای رشد کردن است. فقط فرد است که در راه خدا به پیش می رود. فقط فرد می تواند دیندار باشد. دین همین که به یک کلیسا و کیش و آیین تبدیل شود، دیگر دین نیست، پوششی به نام دین است.
شب:
نیلوفر آبی در لجن رشد می کند. زیبا ترین گل در لجن کثیف رشد می کند. به این معناست که لجن کثیف در خود چیزی زیبا نهان دارد. پس لجن کثیف را بی ارزش نشمار، زیرا در خود نیلوفرهایی دارد. تو نمی توانی درک کنی که این گل زیبا ، این گل لطیف، با چنین رایحه ای، با چنین رنگ و رویی از لجن معمولی سر بر آورده باشد.
انسان در شکل لجن بدنیا می آید اما او در خود یک گل نیلوفر نهان دارد که هنوز یک بذر است. انسان را نباید طرد کرد، باید او را پذیرفت و متحولش ساخت. دنیا را نباید طرد کرد، زیرا دنیا در خود چیزی بسیارزیبا نهان دارد. این زیبایی آشکار نیست. باید آشکارش ساخت. هر آنچه هستی به ما داده با ارزش است. اگراز درک ارزش آن عاجزیم، تقصیر ما و نگاه محدود ماست.
دومین چیزی که در مورد گل نیلوفر باید به خاطر داشته باشی آن است که این گل در آب زندگی می کند اما آب هیچ تماسی با آن ندارد. گل نیلوفر چنان گلبرگهای لطیفی داردکه حتی قطره ای آب روی آن ها جمع نمی شود و آنها از آب جدا می مانند.
در دنیا زندگی کن اما نگذار که دنیا وارد تو شود. در دنیا باش اما از دنیا مباش . دنیا کلاس درس هستی است. موقعیتی برای رشد کردن و بلوغ یافتن است.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ یکشنبه دوم مهر 1385   توسط توحید
|
مراقبه 1/7/85:
روز:
زندگي خود را چنان سپري كن كه گويي نخستين انسان روي زميني. چنان زندگي كن كه گويي آدم يا حوايي - هيچكس پيش از تو وجود نداشته است پس راهي براي تقليد كردن از ديگران وجود ندارد. اگر تو با راي و نظر خويش بدون ترس از اشتباه كردن زندگي كني ... اشتباه كردن امري ناگزير، اجتناب ناپذير و همچنين مفيد است. اگر تو اشتباه نكني ياد نمي گيري. البته تو نبايد يك اشتباه را چند بار مرتكب شوي. اين كار احمقانه است. بدنبال اشتباههاي جديد، خطاهاي جديد و بي راههاي جديد برو.
بي راه رفتن در راهي جديد بسيار بهتر است تا دنبال كردن جمعيتي كه در مسير درست حركت مي كند، زيرا مساله درست يا نادرست بودن مطرح نيست. اتكا به خود، اعتماد كردن به خود و مسوول وجود خود بودن مساله است.
مراقبه يعني اتكا به هوش و شعور خودت در هر كاري كه انجام مي دهي تا آرام آرام چراغ راه خود باشي.
شب:
در چارچوب زندگي كردن، زندگي كردن در تاريكي و ناشايستگي است. تن دادن به پستي و خواري است. زيرا وجود ما نيازمند همه آسمان است و فقط آنگاه مي تواند به رقص و آواز و شادي در آيد و گرنه عليل و از كار افتاده مي شود و هيچ فضايي براي پرواز و حركت وجود نخواهد داشت.
و انسان در چارچوب زندگي مي كند، چارچوب بدن، چارچوب ذهن، چارچوب عواطف و خلق. زنداني پشت زنداني ديگر. از تمامي اين چارچوبها مي توان فراتر رفت ... انسان هيچگاه نبايد به هيچ حد و مرزي تن دهد. هرگاه به مرزي رسيدي. بكوش تا از آن فراتر روي. آنگاه كه از تمام حد و مرزها فراتر روي، آنگاه كه به بي نهايت دست يابي، به هستي مي رسي، به خانه مي رسي.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ شنبه یکم مهر 1385   توسط توحید
|
مراقبه 31/6/85:
روز:
تو هرچه داشته باشي ممكن است گم شود، به سرقت برود و يا از دست تو گرفته شود. هرچه هم نتواند، مرگ تو را از دارايي هايت جدا خواهد كرد. اما هرچه كه تو آن شده اي ستاندني نيست. حتي مرگ نيز نمي تواند آنرا از تو بگيرد. تو داراي آن نيستي، خود آن هستي.
از اينروست كه دانايان بزرگ مي گويند: " زمانيكه خدا را بشناسي خدا مي شوي. " انسان با شناخت خداوند خدا مي شود. زيرا شناخت خداوند همچون دانش نيست كه بتواني از يادش ببري. شناخت خدا به اين معناست كه تو به كيفيت تازه اي از وجود دست يافته اي. خدا تنفس و تپش قلب تو شده است. آخرين اتحاد با كل بهآن معناست كه تو، كل شده اي. در اين نقطه است كه احساس مي كني " من به هدف رسيده ام. هدفي كه در هزاران زندگي به دنبال آن بودم. خانه اي كه بدنبال آن مي گشتم. من خانه هاي بسيار فراواني ساخته ام اما هيچيك از آنها واقعي نبودند. فقط يك كاروانسرا بودند و من هميشه مي بايست آنجا را ترك مي كردم. اكنون ممكن نيست اين خانه را ترك كنم، زيرا من خود آن هستم. "
شب:
ذر دنيا بمان اما از آن تاثير نپذير و از آن هويت نگير. راه رهروي، زندگي كردن در دنياست در عين نبودن در دنيا. زندگي كردن در دنيا بدون اجازه دادن به دنيا براي زندگي كردن در تو. گذشتن از دنيا با آگاهي كامل از اينكه همه چيز گذراست. پس نبايد آشفته و پريشان شد.
اگر اينگونه زندگي كني، براي تو بدبختي و خوشبختي، شكست و پيروزي يكسان خواهد بود. و اگر به مرحله اي برسي كه بتواني نور و تاريكي، زندگي و مرگ را يكسان بداني، سكوت و آرامشي ژرف، تعادل و توازن در تو پديد مي آيد. آن سكوت ژرف همان حقيقت است.
+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ شنبه یکم مهر 1385   توسط توحید
|