تبليغاتX
مراقبه های اشو ... مع الخلق الی الحق

مراقبه های اشو ... مع الخلق الی الحق

شش جهت است این وطن، قبله در او یکی مجو ... بی وطنی است قبله گه، در عدم آشیانه کن

 

مراقبه 30/6/85:

 

روز:

انقلاب بیرون در مقایسه با انقلاب درون هیچ است. انقلاب بیرون، فقط اصلاحاتی انجام می دهد. یک انقلاب واقعی نیست، زیرا انسان مثل گذشته باقی می ماند. فقط دیوارهایی که او را فراگرفته است تغییر می یابد. زندان تغییر می یابد اما زندانی بدون هیچ تغییری همان زندانی باقی می ماند- در زندانی راحت تر و با امکانات بیشتر، مجهز به تلویریون، زمین بازی و دیگر امکاناتی که در اختیار انسانهای آزاد قرار دارد- اما او هنوز در زندان است و آزادی ندارد.

انقلاب درون است که آزادی می آورد و یگانه راه به ثمر نشاندن آن، مراقبه است. مراقبه یعنی فراگیری فراموش کردن تمام چیزیهایی که فرا گرفته ای. یعنی رها شدن از شرطی شدن ها و خواب واره ها. وقتی تو تهی، پرفضا، ساکت و پاک باشی، انقلاب رخ داده، خورشید طلوع کرده است. آنگاه تو در نور و روشنایی آن زندگی خواهی کرد. و زندگی در روشنایی خورشید درون، درست زندگی کردن است. وقتی تو ساکت، آگاه و بی آلایش باشی و آسمان درونت سر شار از شادمانی باشد، برای نخستین بار با طعم زندگی حقیقی آشنا می شوی. می توان آنرا خدا نامید. می توان روشنی، رهایی حقیقت، عشق، آزادی و شادمانی نامیدش. اینها نامهایی مختلف هستند که به پدیده ای واحد اشاره دارند.

 

شب:

انسان یک نردبان است- امکانات فراوانی در او وجود دارد. او هم یک خطر است و هم یک بلندا. هم یک افتخار است و هم یک رنج و عذاب. پایین رفتن از نردبان بسیار راحت تر است. هیچ تلاشی لازم ندارد. بالا رفتن نیازمند تلاش است. هر قدر بالاتر بروی به تلاش بیشتر نیاز داری. اگر می خواهی به اوج قله خود آگاهی دست یابی، باید خطر را به جان بخری.

تو نباید وجودت را مسلم و بدیهی بشماری زیرا انسان هیچ وجودی ندارد، بلکه فقط مجموعه ای از امکانات است. این زیبایی انسان است و در عین حال عامل بدبختی اوست. انسان باید راه خود را انتخاب کند. او همیشه سر دو راهی قرار دارد. باید هر لحظه دست به انتخاب بزند. انتخاب بین بودن یا نبودن، این بودن یا آن بودن. انسان همیشه از هم گسیخته است.

رهروی، یک تصمیم و یک تعهد برای بالا رفتن تا بالاترین قله است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه سی ام شهریور 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 29/6/85:

 

روز:

انسان بدون مراقبه هيچ چيز از شكوه هستي نمي داند. از فرصت بي نظيري كه در اختيار داردهيچ چيز نمي داند. او در خوابي عميق و در بي خبري از نغمه ها و ترانه ها به سر مي برد. گلها شكوفه كرده اند اما او در خواب است. در خود بهشت عدن به خواب رفته است!

انسان بايد بيدار شود تا بتواند گلها، ستارگان، پرندگان، درختان و شكوه فراوان هستي را ببيند. باور كردني نيست! به ما زيباترين و كامل ترين هستي ممكن ارزاني شده است. هستي كاملتر از اين نمي تواند باشد ولي ما بايد آنرا كشف كنيم. اين يك ماجراجويي است و بسيار خوب است كه زندگي پر ماجراست و گرنه مرده و بي روح مي بود. ماجراهاي زندگي است كه آنرا زنده و پويا مي سازد.

و مراقبه بزرگترين ماجراجويي زندگي است. مراقبه تو را بيدار مي كند. خواب را از سرت مي پراند و خواب نمايي تو را از بين مي برد. مراقبه بيدار ساختن كامل روح است.

 

شب:

دنياي بيرون تو را راضي و خرسند نخواهد كرد، زيرا دنيا متغير و گذراست و اشتياق دروني ما به دوام و ماندگاري است. شعله هاي اشتياق درون را نمي توان از بيرون خاموش كرد. پس در بيرون با چيزهاي گذرا خوش و خرم باش و انتظار چيزهاي ماندگار را نداشته باش، زيرا در دنيا هيچ چيزي نمي تواند ماندگار باشد از چيزهاي گذرا با آگاهي كامل از اين كه آنها گذرا هستند لذت ببر.

گلي كه صبحگاهان شكوفه كرده تا شب خواهد پژمرد. گل با طلوع خورشيد آمده و با غروب خورشيد خواهد رفت. پس خوش باش! اما به ياد داشته باش كه دل بسته نشوي، اميد نبندي. در بيرون با چيزهاي گذرا خوش باش و در درون چيزهاي ماندگار را جستجو كن... و در درون است كه فنا ناپذير، جاودان و الهي را خواهي يافت. آنرا كه پيدا كردي. ديگر چيزي براي يافتن وجود نخواهد داشت. آنگاه همه چيز شادماني مي شود. زندگي ات كامروا مي شود و به خانه مي رسي.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 28/6/85:

 

روز:

تو فقط زماني كامروا خواهي شد كه جزيي از اين هستي بي نهايت زيبا شوي. كمتر از آن كارساز نيست. كمتر از آن، همواره احساس خواهي كرد چيزي كم است. تو بايد وسيع و پهناور باشي. چنان وسيع كه ستارگان و ابرها در درون تو جاي گيرند. آنگاه كامروا مي شوي و خرسند.

اگر همه هستي را در بر گيري چه كمبودي مي تواند وجود داشته باشد، همه چيز در درون توست، چگونه ممكن است چيزي كم باشد؟ و آنگاه كه هيچ كمبودي نباشد، خوشبختي به نقطه اوج خود مي رسد. از آن فراتر نمي تواند برود. تو قله اورست خوشبختي را فتح كرده اي و ممكن نيست از آن پايين بيفتي ، زيرا با آن يكي شده اي . تو ديگر از آن جدا نيستي پس نمي تواني پايين بيفتي. موضوع اين نيست كه تو احساس خوشبختي مي كني، بلكه تو خود خوشبختي هستي و اين مهم ترين چيزي است كه بايد بداني.

 

شب:

زيباترين ويژگي خطر آن است كه به تو هوشياري و آگاهي مي بخشد. از اينرو كساني كه قصد دارند بدون داشتن هيچ نقشه اي قله اي نا شناخته را فتح كنند، بي آنكه خود بدانند در جستجوي آگاهي هستند. كسانيكه به قطب شمال و جنوب سفر كردند و انواع خطرها را به جان خريدند و كسانيكه قدم در كره ماه گذاشتند نمي دانستند كه براستي در جستجوي چيستند. آنان در جستجوي آگاهي بودند اما ناآگاهانه.

انسان مراقبه گر خودآگاهانه به پيش مي رود. نيازي نيست كه قله هيماليا را فتح كني يا قدم در كره ماه بگذاري، زيرا در درون تو قله هايي مرتفع تر ، مسافتهايي طولاني تر و سياره هاي با اهميت تر وجود دارد. همه آسمان، همه جهان در درون توست. اما سفر به درون بسيار خطرناك تر از رفتن به كره ماه يا قله اورست است. پهناورترين، خطرناك ترين و نا امن ترين مكان، دنياي درون توست. به همين دليل كمتر كساني جرات مي كنند وارد آنجا شوند.

با سقوط از قله هايي كه در درون توست به قعر دره اي ژرف تر از هر دره اي كه در عمرت ديده اي مي افتي. اما هيچكس تا به حال از اين قله ها سقوط نكرده است، زيرا تو هر قدر بالاتر روي هوشيار تر و بيدار تر مي شوي. از لبه تيغ آگاه مي شوي. همچون بند بازي كه بايد بسيار هوشيار باشد. بند باز نمي تواند به گذشته يا آينده فكر كند. فقط بايد در فكر اين لحظه باشد. بايد در اينجا و اكنون باشد. از اينرو سقوطي وجود ندارد. من هرگز نشنيده ام كه كسي از اين قله سقوط كرده باشد. اما خطر هميشه در آنجا هست و بدليل آن خطر، عده اي اندك در دنياي درون، در قلمرو وجود خويش قدم مي گذارند.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 27/6/85:

 

روز:

بسيار ضد و نقيض است كه هرگاه ما از هستي جدا و مستقل مي شويم به اسارت مي افتيم. استقلال ما به اسارت ما مي انجامد. هرگونه حد و مرزي ما را به بند مي كشد. هرگونه محدوده اي محدوديت مي آفريند.

ديوارهاي را كه دور خود كشيده اي خراب كن تا آزاد شوي! تا همه آسمانها و ستارگان از آن تو مي شود و بتواني جرعه اي از جام عشق، حقيقت و خداوندي سر كشي.

با ديوارهايي كه " خود " مي آفريند فقط مي توان در دروغ، در تنفر و در شرارت زندگي كرد زيرا ما در جايي نا درست ريشه مي دوانيم. هستي ما وارونه مي شود. همچون برگي از درخت مي شويم كه گمان مي كند از درخت مستقل است. پندار مستقل بودن به رنگ باختن برگ خواهد انجاميد. شيره اي در جانش روان نخواهد شد. سبزي در وجودش جاري نخواهد شد. برگ كم كم پژمرده خواهد شد و خواهد مرد .

همين كه برگ پندار جدا و مستقل بودن از درخت را دور بيندازد در مي يابد " من جزيي از درخت هستم و درخت جزيي از زمين و زمين جزيي از منظومه شمسي و منظومه شمسي جزيي از كيهان. "  حتي برگي كوچك نيز به اندازه بزرگترين خورشيد، جزيي اساسي از كل است.

در هستي هيچ سلسله مراتبي وجود ندارد، زيرا هستي يكي است. سلسله مراتب نيازمند رتبه و رقم است چيزي برتر و چيزي پست تر است. اما همه هستي يكي است! از اينرو كوچكترين برگ علف به اندازه بزرگترين سياره اهميت دارد. هيچ چيزي برتر و هيچ چيزي پست تر نيست.

اين آگاهي، شكوه دربند شده تو را رها مي سازد. ناگهان چنان احساس پهناوري و بيكراني مي كني  كه كاري نمي تواني بكني جز به وجد آمدن و جشن گرفتن. كاري نمي تواني بكني جز رقصيدن و آواز خواندن.

 

شب:

اگر كهنه را برگزيني، بدبختي را برگزيده اي. اگر تازه را بر گزيني، شادماني را برگزيده اي. هميشه تازه، نا شناخته، خطرناك و نا امن را برگزين، زيرا تو تنها با خطر كردن مي تواني رشد يابي. و رشد يافتن و بالغ شدن عين شادماني است.

هيچگاه حتي براي لحظه اي كوتاه در كهنه وانمان. كهنه هرچه باشد آنرا دور بينداز. همان لحظه كه كهنه شد با آن وداع كن. از آن دست بكش. هيچگاه به پشت سر خود نگاه نكن. هيچ چيز با ارزشي در پشت سر وجود ندارد. تو نبايد به پشت سر نگاه كني. بايد به پيش بروي. هميشه به پيش برو و ماجراجو باش!

زندگي همچون فتح كردن قله اي است كه تا به حال آنرا فتح نكرده اي. البته اين كار خطرناك است، زيرا هيچ كس قبل از تو اين راه را نرفته. مجبور خواهي بود راه خود را به قله پيدا كني و با خطرهايي بسيار روبرو شوي، اما خطر هميشه زيباست. زيرا تو را هوشيار، بيدار و خودآگاه مي سازد.

اقدام به خطر و ناامني تو را آگاه مي سازد.و آگاهي با ارزش ترين چيز است زيرا از راه آگاهي همه ديگر چيزها پديد ممي آيد: عشق، نشاط، خدايي، حقيقت، رهايي.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 26/6/85:

 

روز:

 مردم در دروغ زندگی می کنند. البته آن دروغها، زیبا، راحتی بخش و مطبوع هستند و موجب تسلی خاطر می شوند اما در هر حال دروغ، دروغ است و نمی تواند دردی از تو دوا کند. دروغ چون تریاک عمل می کند. می تواند به تو کمک کند بدبختی ات را فراموش کنی. می تواند بعنوان داروی آرام بخش مورد استفاده قرار گیرد اما نمی تواند بیماری را ریشه کن کند. فقط بر نشانه های بیماری سر پوش می گذارد. و میلیون ها تن از مردم زندگی خود را با دروغهای تسلی بخش سپری می کنند. این دروغها را حقیقت می نامند...

اما اساسی ترین کیفیت حقیقت این است که تو خودت باید آنرا کشف کنی. حقیقت از کسی به کس دیگر منتقل نمی شود. هیچ کس نمی تواند حقیقت را به تو بدهد. تو باید با تلاش خودت حقیقت را کشف کنی. هرچه که از دیگران دریافت داری، دست بالا می تواند یک دروغ زیبا، یک دروغ شیرین و دوست داشتنی باشد. تو می توانی دور و برت را با دروغهای بی پایه و شیرین پر کنی اما این بازی خطرناک است، زیرا تو فرصت، زمان و انرزی را که می توانست دنیای حقیقت را در اختیار تو قرار دهد از دست می دهی.

سر سپردن به حقیقت یعنی این که " من به هیچ سنتی تعلق نخواهم داشت. فقط جست و جو خواهم کرد. فقط زمانی باور خواهم کرد که خودم بدانم نه قبل از آن. "

تا زمانیکه چنین تصمیمی نگیری، حقیقت از دسترس تو دور خواهد ماند. اگر این تصمیم در قلب تو ریشه بدواند، حقیقت دیگر دور نیست. وقتی از حقیقت آگاه شوی، از زندگی جاودان، از آن چه آغازی دارد ولی بی انجام است آگاه خواهی شد. و این باید یگانه سر سپردگی و تسلیم باشد.

 

شب:

همان لحظه که از ناشناخته نترسی، بی درنگ در منزل تو را می کوبد! اما اگر از او بترسی، مزاحم تو نخواهد شد. خدا هیچگاه در زندگی کسی مداخله نمی کند، زیرا او آفریده خود را دوست می دارد. خدا همه را آزاد گذاشته تا حتی با او مخالفت ورزند. انسانها آزادند تا حتی درهایشان را به روی خدا ببندند. انسانها آزادند تا حتی خدا را انکار کنند. این جزیی از آزادی انسانهاست اما سوءاستفاده از آزادی به چنین شیوه ای کاری است بس احمقانه.

بکوش تا آزادی ات را در راهی مثبت بکارگیری. از آزادی ات برای پذیرش میهمان ناشناخته استفاده کن. از آزادی ات برای آفریدن اعتماد، عشق و شادمانی استفاده کن تا خداوند بتواند به مهمانی تو آید.و پیوند میان وجود تو و وجود کل، سرآغاز نور، سرآغاز زندگی جاودان و فنا ناپذیری است. این همان چیزی است که همه آگاهانه یا ناآگاهانه بدنبال آن هستند. همه می خواهند به نور دست یابند. همه می خواهند چشمانی برای نگریستن و دیدی روشن داشته باشند. اما مردم همچنان به انجام کارهایی مشغول اند که در عمل دیدشان را تار، بصیرتشان را نابود و وجودشان را فلج می سازد

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 25/6/85:

 

روز:

 بسان گردش زمين و ديگر سيارات به دور خورشيد، وجود دروني تو در مداري به مركزيت شادماني در گردش است. اگر تو از اين نكته آگاه شوي، همه چيز واضح و روشن مي شود. ديگر در تاريكي كورمال كورمال نمي روي، بلكه مستقيم به مركز مي روي. و با آغاز حركت تو به سوي مركز، زندگي ات به نور دگرگون مي شود.

من چهار چيز را مي آموزم: زندگي، عشق، خنده و نور. و اينها دقيقا به همين ترتيب روي مي دهند.

نخست زندگي – تو بايد سرزنده، پرشور و پر حرارت زندگي كني. نبايد از زندگي كناره بگيري. اگر تو سرشار از زندگي باشي، عشق با پاي خود خواهد آمد، زيرا تو با اين سرزندگي و با اين انرژي سرشار چه مي تواني بكني؟ غير از سهيم شدن آن با ديگران راهي نداري و عشق يعني نثار انرژي زندگي. و لحظه اي كه انرژي زندگي را نثار كني، تمام عم ها ناپديد مي شوند و زنگي يك خنده از ته دل مي شود.

پس از بروز اين سه، چهارمين پديده خود به خود رخ مي نمايد. اگر اين سه پديده را تحقق ببخشي، چهارمين آن از فراسو به تو پاداش داده مي شود. آنگاه نور در تو فرود مي آيد. و با ورود نور، تو روشن مي شوي. اين همان معناي به روشني رسيدن است.

 

شب:

مردم معمولا زندگي بسته اي را سپري مي كنند. درها و پنجره هايشان را باز نمي كنند. در ترس و پنهان زندگي مي كنند و هميشه از ناشناخته ها مي هراسند. نمي گذارند خورشيد و باد و باران وارد وجودشان شود. اما اگر تو يك شاخه گل سرخ را در اتاقت محبوس كني و در و پنجر ها را ببندي تا هيچ باد و باران و خورشيدي به آن نرسد، نمي تواني به بقاي آن شاخه گل اميدوار باشي. آن گل خواهد مرد. اين همان روش زندگي مردم است – مردم نيمه جان زندگي مي كنند. به جاي زندگي كردن، جان مي كنند!

تو براي اينكه براستي زندگي كني بايد در دسترس هرچه كه هست باشي. بايد باز و پذيرا باشي و تمام ترسها را دور بريزي. فقط يك چيز وجود دارد كه بايد از آن ترسيد و آن خود ترس است. غير از ترس، هرگز از هيچ چيز نهراس، زيرا ترس تو را فلج مي سازد. تو را مي كشد. با وجود تمام ترسها حركت بسوي ناشناخته را آغاز كن تا زندگي ات را با چيزهاي جديد بسياري آشنا شود كه هرگز از آنها آگاه  نبوده اي. هرگاه ماجراهاي زندگي بيشتر شود، شور و هيجان تو هم بيشتر مي شود. با آغاز حركت سوي ناشناخته، با چنان ماجراهاي فراواني روبرو مي شوي كه بطور طبيعي آگاه تر و بيدارتر و هشيار تر مي شوي.

تو داري بر لبه تيغ راه مي روي، چگونه ممكن است خواب آلود و منگ باشي؟ بايد مراقب و هشيار باشي، زيرا اين كار خطرناك است. و هرگاه خطري وجود داشته باشد، هوش تو تيز مي شود و هرگاه هوش تو تيز باشد سر مستي اوج مي يابد و تو هر لحظه را در هيجان سپري مي كني.

فقط در فضاي ماجراجويي، شور و هيجان، عزم جزم، مخاطره، هشياري و آگاهي است كه درون تو شكوفا و غنچه وجودت تبديل به گل مي شود.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 24/6/85:

 

روز :

 مراقبه و نيايش، انفجار خودآگاهي توست كه تا زرف ترين نقطه و دوردست تر از انفجار اتمي گسترش مي يابد.

بين اين دو انفجار تفاوت زيادي وجود دارد. انفجار اتمي ويرانگر است اما انفجاري كه از راه مراقبه در خود آگاهي رخ مي دهد آبادكننده و آفريننده است.

مراقبه به اين دليل غرش شير است كه در همان لحظه كه انسان از درون خويش آگاه مي شود – نترس مي شود، زيرا پي مي برد مرگي وجود ندارد و او جاودان است. هيچكس نمي تواند انسان مراقبه گر را برده سازد. تو مي تواني او را بكشي اما نمي تواني برده اش سازي. نمي تواني روحش را از بين ببري. مي تواني جسم او را به بند بكشي اما وجودش را نه. او اينك آزادي را مي شناسد و آزادي را نمي تواند ستاند، زيرا آزادي شهامتي فراوان به بار مي آورد. او مي تواند با تمام دنيا بجنگد.

تمام مراقبه گران بزرگ بتنهايي با اين دنياي نادان به جنگ برخاسته اند. محمد، مسيح، بودا، زرتشت. در دوران مختلف،مراقبه گران در برابر حماقت هاي جمعي بشر ايستاده اند. آنان را سلاخي كرده اند، به قتل رسانده اند، مسمومشان ساخته اند اما هيچ يك از اين كارها، فايده اي نداشته است.

هرگاه انساني دوباره به حالت مراقبه مي رسد: غرش شير بلند مي شود و يكبار ديگر انساني راستين به پا مي خيزد كه آماده است همه چيز را فداي حقيقت كند.

 

شب:

انسان مي تواند زندگي خود را با نه گفتن و يا با آري گفتن سپري كند. اگر تو زندگيت را با نه گفتن بگذراني يك ستيزه جو مي شوي. پيوسته به جنگ مي پردازي. زندگيت يك جدال و مبارزه مي شود. به همه كس مي ستيزي. و البته اين جنگ، جنگي است كه طرف بازنده آن تو هستي. تو محكوم به شكستي. تو نمي تواني در جنگ با كل پيروز شوي. اين فكر احمقانه است اما " خود " به آن اصرار مي ورزد. " خود " هميشه مي خواهد نه گويد. نه گفتن منبع تغذيه " خود "است. آري گفتن آفريننده است. آري، راه آفرينشگر و راه عاشق است. آري يعني تسليم و واگذاري. اگر نه بمعناي جنگ است، آري يعني تسليم شدن: تسليم شدن به كل، اعتماد كردن به كل بعنوان يك دوست – هيچ نيازي به جنگ با او نيست – اعتماد كردن به زندگي و هستي.

بياموز،آري بگويي. بياموز يك آري ، يك آري مطلق باشي. از هيچ چيز فرو مگذار و هيچ شرطي براي آري گفتن قائل مشو تا حيران شوي. تا زندگيت رشدي همه جانبه يابد و فراتر از تصور تو پر شكوه ، زيبا و برازنده شود.

زندگي را مي توان به اوج سر مستي رساند. تنها كاري را كه بايد انجام دهي  اين است كه درها و پنجره هايت را بگشايي و به باد و باران، به خورشيد و ماه و به كل هستي بگويي آري.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 23/6/85:

 

روز :

کسی که براستی دیندار است زندگی عادی خود را در نهایت خوشی و سر مستی می گذراند. او زندگی را عادی و معمولی نمی پندارد، بلکه با شور و حالی وصف ناپذیر سپری می کند. زندگی موهبتی از جانب کل و فراسوست. باید حرمت آنرا نگاه داشت، باید به آن عشق ورزید و قدر آنرا دانست. زندگی براستی موهبتی عظیم است. همه این درختان، پرندگان، انسانها، رودخانه ها، ستاره ها و این آسمان پهناور، همه این ابدیت... براستی عجیب و دور از انتظار می نماید که کسی بتوانددر این جشن هستی چهره عبوس و غمگین خود را بگیرد.

اما جدی و عبوس بودن بسیار ستوده شده است و به همین دلیل انسانها کوشیده اند تا جدی باشند. خنده هایشان را سرکوب کرده اند. رقص شادی اشان را در نطفه خفه کرده اند. خودشان را علیل و از کار افتاده ساخته اند. به هر طریق ممکن وجودشان را از کار انداخته اند تا بتوانند خود را با الگوی قدیسی مورد احترام منطبق سازند.

بزرگ ترین جنایت ها علیه انسان صورت گرفته است. زمان اصلاحات فرا رسیده. تا به حال خیلی دیر شده است. ما باید اکنون و اینجا زندگی کنیم. قرار بر این نیست که اکنون و اینجا را فدای سودای بهشت کنیم. این لحطه، مادر لحظه دیگر است. محکوم کردن این لحظه خطرناک است. قدر این لحظه را بدان، آنرا دوست داشته باش و در آن خوش باش!

 

شب:

اگر درون انسان را بکاوی، او را تلی از نه های انباشته به روی هم خواهی یافت. نه و فقط نه. هر قدر عمیق تر، نه هایی بزرگ تر و تنومند تر. حتی نمی توان در گوشه ای یک آری یافت. اگر هم یافت شود یک آری ناتوان و از کار افتاده خواهد بود. یک آری بیچاره که به قتل رسیده و لگد کوب شده است!

زندگی را می توان به یک آری مطلق تبدیل ساخت اما برای اینکار باید آنرا از بنیان در هم ریخت. نه های تو هم می توانند ذوب و در قالب آری ریخته شوند. این کار آنگونه که خیلی ها گمان می کنند دشوار نیست. برای بسیاری چنین شده است – برای محمد، بودا، زرتشت، مسیح و ... چنین شده است. برای تو و همه هم می تواند چنین شود. در حقیقت ما بدنیا آمده ایم تا چنین شود. و این همان چیزی است که من آنرا تغییر روش زندگی از نثر به شعر و از ریاضیات به موسیقی می نامم. آنگاه زندگی یک آواز و ترانه، یک سر مستی می شود.

من درس مذهب غم نمی دهم. من مخالف تمام مذهب های خودآزار و دگر آزار هستم. من نوع جدیدی از دینداری را آموزش می دهم که در عشق و نه در ترس، در لحظه اکنون و نه در آینده، در قلب و نه در عقل و منطق ریشه دارد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 22/6/85:

 

روز :

زمان انفجار بزرگ خودآگاهی فرا رسیده است. فرصت هیچگاه تا این حد مناسب نبوده، زیرا اینک انسان در حال از هم شکفتن است. ما به نقطه اوج شکوفایی خود نزدیک شده ایم. اگر به یک دگرگونی بنیادین تن ندهیم، این حالت از هم شکفتگی بر ما فشار وارد خواهد ساخت. انسان دیگر یک کودک نیست و اگر او به پوشیدن لباسهای کهنه ای که برای دوران کودکی اش دوخته شده بود ادامه دهد، گرفتار مشکل خواهد شدف زیرا او زمین گیر و ناتوان خواهد ماند. آن لباسها کوچک هستند و انسان بزرگ شده است.

مسیحیت و هندوئیسم همگی لباسهایی هستند که برای دوران کودکی بشر دوخته شده بودند. اکنون آنها اندازه تن نیستند، دورانشان بسر آمده است. این لباسها برای زمانی خاص مناسب بودند. اکنون دیگر مناسب نیستند. اکنون زمان برای تغییر تمام این لباسها مناسب است. زمان تحول و دگرگونی بنیادین انسان فرا رسیده است. یک باز سازی کامل لازم است.

 

شب:

خودآگاهی ما همچون ریشه های درخت در زمین، در خدا ریشه دارد. خدا یعنی نهایت خودآگاهی و مراقبه پلی است که تو را به سرچشمه وجودت می برد. اگر جرعه ای از شور و نشاط بودن در سرچشمه وجودت را سر بکشی، دیگر چیزهای زندگی بی معنا و بی اهمیت می شوند. آنگاه می توانی همچنان به زندگی معمولی خود ادامه دهی، اما آن بازی یک نقش و یک نمایش زیباست. نقش خود را تا آنجا که می توانی خوب بازی کن، زیرا اکنون می دانی که تو جزیی از آن نیستی. آن فقط یک نقش است. هستی تو نیست.

وقتی این پنجره گشوده شود دگرگون می شوی. و این هدف اصلی رهروی است: گشودن پنجره خود آگاهی تا دریابی تو خدا هستی.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 21/6/85:

 

روز :

 

نا خود آگاهی همچون ریشه های یک درخت است. ریشه های یک درخت در زیر زمین هستند و تو آنها را نمی بینی. نا خود آگاهی ما نیز در لایه های زیرین است. ما آن را نمی بینیم. اما آن بر همه چیز ما تاثیر می گذارد. ریشه های ما پنهان اما بسیار پراهمیت اند. آنها مهم ترین بخش درخت هستند. و تو تا زمانیکه از ریشه هایت آگاه نشوی نمی توانی همه وجودت را به راستی تجربه کنی.

شاخه های درخت همچون خود آگاهی ما هستند. خود آگاهی ما چنان نازک و شکننده است که هر حادثه ای براحتی می تواند آنرا نابود سازد. کافیست حادثه ای کوچک رخ دهد تا آن درهم بشکند. کافیست کسی به تو توهین کند تا تو دیگر خود آگاه نباشی. کافیست کسی چیزی به تو بگوید تا تو همه چیز را در مورد مراقبه و خودآگاهی فراموش کنی و دیوانه شوی! و تو می توانی در آن حالت دیوانگی هر کاری انجام دهی. پس خود آگاهی فقط با لایه ای نازک، نا خود آگاهی ما را فرا گرفته است. و خود آگاهی ما فقط از پس اداره زندگی روز مره بر می آید: رفتن به سرکار، راندن اتومبیل، گفت و گو با همسر- تکرار همان حرفهایی که بارها گفته ای. و تو این کارها را بدون اینکه از آن آگاه باشی تکرار خواهی کرد. اما این چیری است که ما آنرا خود آگاهی می پنداریم. چیزی ولرم و متوسط که نمی تواند دست مایه جهشی بزرگ بسوی ناشناخته و بی نهایت باشد.

تو باید این تکه کوچک آگاهی را چون یک بذر رشد دهی، تغذیه کنی و به هر طریق ممکن به آن کمک کنی و با آن همکاری کنی. با بخش کوچک وجودت که خود آگاه است هر چه بیشتر همکاری کن و با بخش بزرگ وجودت که ناخود آگاه است هر چه کمتر. همیشه خودآگاهی را برگزین و از نا خود آگاهی دوری کن. هرچه که تو را ناخود آگاه می سازد نادرست و هرچه که به تو کمک می کند خود آگاه شوی درست است. و اگر تو به بذر خودآگاهی کمک کنی، کم کم رشد خواهد یافت و اگر دست از همراهی نا خودآگاهی برداری، کوچک و کوچک تر خواهد شد.

سر انجام خود آگاهی همه قلمرو نا خودآگاهی را تصرف می کند و در این لحظه است که تو شروع به گل دادن می کنی. درخت وجودت برای نخستین بار به گل می نشیند.

 

شب:

چون در دنیای مراقبه قدم بگذاری، نگاه تو دور نمای تو بی درنگ دگرگون می شود. این احساس به تو دست می دهد که تصادفی بدنیا نیامده ای، بلکه نیازی از هستی را بر طرف می کنی.

هستس پشتیبان توست اما این را فقط در سکوتی عمیق می توانی کشف کنی – زمانیکه افکار، ذهن و " خود " تو کاملا دست از کار کشیده باشند. در آن آسمان صاف و روشن و بدون ابر، خورشید طلوع خواهد کرد و در نور آن، زندگی دگرگون خواهد شد. زندگی معنا و مفهوم خواهد یافت و از پی معنا و مفهوم، شور و نشاط و شادمانی خواهند آمد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 20/6/85:

 

روز:

زمانيكه نود و نه درصد قلمرو نا خود آگاهي تو خود آگاه شود گلهاي وجودت شكوفا خواهند شد و هرگاه صد در صد آن قلمرو زنده شود و هيچ چيز نا خود آگاهي در تو باقي نمانده باشدآن گلها رايحه اشان را پراكنده خواهند كرد.

و تو زماني كه يك رايحه خالص نشوي، زندگي بيهوده اي را سپري خواهي كرد. تو فقط با رها ساختن شكوه دروني خويش پادشاه مي شوي. پادشاه جاودان قلمرويي بي كران. از آن پس ديگر تولد و مرگي وجود نخواهند داشت. هميشه اينجا و اكنون خواهي بود. بدن نابود خواهد شد اما نه تو. ذهن نابود خواهد شد اما نه تو. و شناخت آن چه هميشه ماندگار است، شناخت حقيقت است.

 

شب:

انسان با توانايي خدا شدن به دنيا مي آيد اما يك حيوان باقي مي ماند، زيرا خود را به انرژيهاي خام محدود مي كند. هرگز نمي كوشد انژيهاي خام خود را پالايش كند.

اين انرژيها را مي توان تغيير داد : خشم را مي توان به مهر دگرگون ساخت- فقط بايد آنرا از صافي مراقبه گذراند. زياده خواهي را مي توان به دست و دلبازي، شهوت را مي توان به عشق و عشق را مي توان به عبادت دگرگون ساخت. ولي ما در پايين ترين پله نردبان زندگي مي كنيم. در همان جا كه بدنيا آمده ايم ساكن هستيم. ما هرگز خودمان را انساني با نيروهاي نا شكفته در نظر نمي گيريم. زندگي را بديهي مي انگاريم. انگار كه از قبل تمام و كامل بدنيا آمده ايم! اما اينگونه نيست. ما با نيروي خفته به كمال رسيدن و صعود به مرتفع ترين قله بدنيا مي آييم. اما اين نيرو خفته است. بايد آنرا بيدار ساخت و براي بيدار ساختن آن، تو به راهكار و دانشي نياز داري. آن دانش مراقبه است. دانش مراقبه پيچيده نيست، بلكه بسيار ساده است. اما گاهي اتفاق مي افتد كه ساده ترين چيز زندگي از چشممان پنهان مي ماند. چيزي را كه جلوي چشممان است نمي بينيم، زيرا هميشه به دور دستها مي نگريم. هميشه مجذوب دور مي شويم و ار نزديكترين غافل مي مانيم. چون در دنياي درون گام بگذاري، اين كار را بسيار ساده و در عين حال بسيار زيبا، نشاط آور و پر ثمر مي يابيم. متحير مي ماني كه چگونه مدتي طولاني از اين دنيا غافل بودي. نمي توانيم خودت را قانع كني كه و چگونه اين همه مدت منتظر مانده اي، در حاليكه مي توانستي با برداشتن گامي كوچك، همه وجودت را به خداوندي دگرگون كني.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 1۹/6/85:

 

روز:

ما معمولا هزار و يك چيز هستيم نه يك چيز. انبوه، كثير و پر ازدحام هستيم. اما اگر تو خود آگاه شوي، آرام آرام آن جمعيت چند گانگي خود را از دست مي دهدو يكي مي شود و آنگاه هماهنگي پديد مي آيد.

تو نخست بايد در درونت به هماهنگي برسي و پس از آن مي تواني با جهان آفرينش، با ستارگان، با ماه، با خورشيد، با درختان و با پرندگان هماهنگ شوي. مي تواني با كل و با اين هستي بيكران يكي شوي.

دو نوع اتحاد وجود دارد: اتحاد با خود كه نخستين اتحاد است و اتحاد با كل كه دومين اتحاد است. و با برداشتن اين دو گام همه سفر به پايان مي رسد.

نخست با خود يكي شو، سپس با جهان هستي. چنان خود آگاه شو كه زندگي ات شعر، موسيقي، همنوايي، وحدت و يگانگي شود. و تا زمانيكه اينگونه نشود در پوچي و بيهودگي زندگي كرده اي.

 

شب:

در دنيا دو گروه انسان وجود دارند: انسانهايي وجود دارند كه زياده خواه اند و هيچگاه از آنچه دارند لذت نمي برند. اگر چيزي كه خواهان آن هستند در اختيارشان قرار گيرد، باز هم  بيشتر خواهند خواست و از آن لذت نخواهند برد. لذت بردن از زندگي را تا پايان عمر به زمان آينده موكول خواهند ساخت. زندگي آنان چيزي نيست مگر به تعويق انداختن هاي مكرر. هميشه فرداست و فردا. امروز بايد كار كنند. امروز بايد پول در آورند. فردا خوشي خواهند كرد. فردا لذت خواهند برد. اما اين فردا هرگز نخواهد رسيد، زيرا هميشه امروز است. بنابراين اينان بدون اين كه بدانند زندگي چيست، زندگي را سپري مي كنند.

دومين گروه كساني هستند كه از آنچه دارند لذت مي برند و خودشان را براي بيشتر داشتن آزار نمي دهند. و معجزه اينجاست كه اينان هرروز چيزهاي بيشتري براي لذت بردن دارند. ظرفيت لذت بردنشان افزايش مي يابد. پيوسته لذت بردن را تمرين مي كنند و در آن ماهر تر مي شوند. تمام حواسشان زنده مي شود و بسيار تيز هوش مي شوند. جريان زندگي اشان پيوسته ژرف تر خواهد شد و هميشه به عمق حركت خواهند كرد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 18/6/85:

 

روز :

با شکوفا شدن خود آگاهی، زندگی سر شار از گل سرخ می شود. يگانه كاري كه بايد براي تبديل زندگي به باغ گل سرخ انجام داد شكوفا ساختن نا خود آگاهي به خودآگاهي است و اين روند بسيار آسان است. در واقع بدليل آسان بودن آن است كه انسانها از آن غافل اند، زيرا " خود " آنان به مبارزه طلبيده نمي شود. " خود " هميشه به كارهاي سخت و دشوار غلاقه مند است. دوست دارد به كره ماه ماه و سياره مريخ برود اما به رفتن به درون وجود علاقه مند نيست.

اين روند را مي توان به فرمولي ساده تبديل كرد: در هر كاري انجام مي دهي هشيار باش. وقتي راه مي روي از راه رفتن خود آگاه باش. وقتي غذا مي خوري از غذا خوردن خود آگاه باش.

بكوش تا مكانيكي عمل نكني. ذهن تو در جايي ديگر به سر مي برد. هزار و يك فكر از سرت مي گذرد. دست و دهانت مشغول خوردن اند و اين روندف مكانيكي است. تو از آنچه انجام مي دهي آگاه نيستي.

فقط وقتي با تمام وجود در اين لحظه بسر بري مي تواني خودآگاه باشي. پس زماني كه مشغول خوردن هستي همه دنيا را فراموش كن. وقتي مي خوري فقط بخور. وقتي راه مي روي فقط راه برو. وقتي گوش مي دهي فقط گوش بده. وقتي صحبت مي كني فقط صحبت كن. از هر حركت بدني و هر اختلاف جزيي هشيار باش و آگاه باش تا آرام آرام هنر و مهارت اين كار را فرا بگيري .

 

شب:

يك دعاي بسيار زيبا وجود دارد و اين دعا چنين است كه: " خدايا! مرا از تاريكي به نور، از دروغ به حقيقت و از مرگ به فنا نا پذيري هدايت فرما. "

اين دعا بسيار زيباست اما پنج هزار سال از زمان گذشته است و من احساس مي كنم بايد آنرا كمي توسعه داد. من نمي توانم بگويم " خدايا مرا از تاريكي به نور هدايت فرما " زيرا تاريكي وجود ندارد. به جاي آن مي گويم: " خدايا مرا از نور به نور بيشتر هدايت فرما. " نمي توانم بگويم " خدايا مرا از دورغ  به حقيقت هدايت فرما. " زيرا دروغ وجود ندارد. به جاي آن مي گويم " خدايا مرا از حقيقت به حقيقت بيشتر، از زندگي به زندگي فراوان تر و از كمال به كمال بيشتر هدايت فرما. "

معمولا چنين پنداشته مي شود كه به كمال رسيدن، نهايت و مقصود است اما كمال همچنان كامل و كامل تر مي شود. در هر دوره اي كمال وجود دارد اما پايان يافته نيست و به رشد خود ادامه مي دهد. هميشه مي تواند غني تر و رنگين تر و با آواز و ترانه و جشن و سروري تازه تر شود. براي رشد و تكامل هيچ پاياني متصور نيست.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  جمعه هفدهم شهریور 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 17/6/85:

 

روز:

تاریخ سرشار از سرگذشت پادشاهان و حکمرانان بزرگ است اما از بیدار شدگان کمتر اثری می توان یافت. تعداد بیدار شدگان انگشت شمار است، زیرا آنان در راهی گام گذاشتند که نیازمند تحولی بنیادین بود: تحول از نا خود آگاهی به خود آگاهی.

تو باید نا خودآگاهی ات را به خود آگاهی متحول سازی. وقتی ذره ای ناخود آگاهی در تو باقی نمانده باشد و سر شار از نور و انرزی باشی یک عارف می شوی، یک عارف واقعی.

 

شب:

عبادت چون یک گل و شادمانی چون بهار شکوفایی گلهاست. و با شکوفا شدن گلها رایحه ای بپا می خیزد. رایحه ای که در بند بود، رها می شود. آنگاه که عبادت بدون هیچ تلاشی بگونه ای طبیعی و خود بخود جاری شود، آنگاه که تو بدون هیچ دلیل معین شکر گزار شوی ... بودن تو کافیست، وجود داشتنت برای لحظه ای کوتاه کافیست ...

دست یافتن به آن رایحه، فتح اوج قله زندگی است. به کامروایی می رسی. خشنودی و رضایتی عمیق وجودت را فرا می گیرد. دیگر به خانه رسیده ای.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 16/6/85:

 

روز :

تمامی پیامبران انساهایی ساکت بودند، اما همین که سکوت را ابراز کنید سکوت به وازگان تبدیل می شود و حقیقت را از دست می دهد.همساز شدن با کسی که سکوت پیشه کرده است تو را ساکت می سازد. فقط با نشستن در کنار مرشد، بدون انجام کاری، از جام حقیقت جرعه ای می نوشد. هیچ وازه ای گفته نمی شود. هیچ چیزی شنیده نمی شود اما شعله ای رد و بدل می شود.

دین همیشه از فراسوی وازه ها و فلسفه ها انتقال می یابد. تو باید با یک مرشد زنده و حقیقی ارتباط بر قرار کنی. مرشد زنده و حقیقی کسی است که سنت گرا نیست، سنت شکن است. سنت شکنی مرام مرشد حقیقی است.

و مرید مرشدی خاموش شدن یگانه راه چشیدن طعم واقعی دین و چنگ زدن به ریسمان آن است. آنگاه می توانی آنرا در درونت بجویی.

پس هرگاه سکوتی زنده را یافتی، جرعه ای از آنرا سر بکش. و یگانه راه سر کشیدن سکوت، کنار گذاشتن ذهن است، زیرا تو نمی توانی با سکوت جر و بحث کنی.

 

شب:

زندگی کنونی ما را نمی توان زندگی نامید. زندگی زمانی آغاز می شودکه تو حرکت به بعدی فراسوی مرگ را آغاز کنی.

مراقبه، راهکار، وسیله و نردبانی است برای فرا رفتن از مرگ. کافیست نیم نگاهی به فراسوی مرگ بیندازی تا دریابی فقط جسم تو می میرد نه تو. فقط جسم تو متولد می شود نه تو.

اگر این را تجربه کنی، زندگی ات سراسر شادمانی می شود و در این شادمانی احساس می کنی هستی به تو خیر و برکت بخشیده است. آنگاه در تو بطور طبیعی و خود به خود احساس قدرشناسی ایجاد می شود. من این احساس قدر شناسی را عبادت می دانم. عبادت تو زمانی واقعی است که شادی و خیر و برکت آنرا تجربه کرده باشی. آنگاه تو بطور طبیعی شکرگزار می شوی. در برابر هستی سر تعظیم فرود می آوری.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 15/6/85:

 

روز :

انقلاب، سیاسی است و عصیان ، روحانی. انقلاب انتقام است . همه چیز را به نابودی می کشاند و حکومت را تغییر می دهد. اما مردم کاملا نا آگاهند. هر کاری انجام دهند در نهایت به شکست می انجامد. انقلاب فرانسه به شکست انجامید. انقلاب روسیه و چین نیز به شکست انجامیدند.

و عصیان همیشه پیروز شده اما عصیان امری فردی است. ما در دنیا به عصیانگرانی بیشتر و انقلابیونی کمتر نیازمندیم.

انقلاب خشونت است و عصیان عدم خشونت. عصیان هیچ کاری با دنیای بیرون ندارد اما در همان حال دنیای بیرون را دگرگون می کند، زیرا اگر دنیای درون دگرگون شود، باعث دگرگونی هایی بسیار در دنیای بیرون می شود. اما این هدف نیست، یک پیامد است. حتی اگر فقط یک نفر دگرگون شود،

 

شب:

انسان در كابوس شبانه اي كه خود آفريده بسر مي برد و گرنه زندگي يك جشن و يك كارناوال شادي است كه هميشه به راه است. ما فقط بايد اندكي خاموش تر شويم، تا بتوانيم صداي آنرا بشنويم و همين كه كاملا خاموش شويم، نه فقط ساكت، بلكه خود سكوت مي شويم. نيست مي شويم. بخشي از آن هماهنگي جهاني مي شويم. اين پيوند ميان انسان با هستي و پيوند ميان جزء با كل است.

پس بمعناي ديگر ما براي نخستين بار هست مي شويم . قطره اي شبنم ناپديد اما تبديل به دريا مي شود. او يك بازنده نيست. چيزي را از دست نمي دهد. فقط چارچوبهاي كوچكش را كه ديگر به دردش نمي خورند را از دست مي دهد. در حقيقت همين چار چوب ها بودند كه مشكل مي آفريدند. او را در ترسي هميشگي از اين كه با طلوع خورشيد ناپديد خواهد شد، نگاه مي داشتند.

با فرا رفتن از چار چوبهاي خود، از مرگ نيز فراتر مي روي. جاودان و بي كران مي شوي .تو فقط به گوشي شنوا و قلبي پذيرا نياز داري و مراقبه آن گوش و قلب را مي آفريند.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 14/6/85:

 

روز :

در طول قرنها این راز آشکار شده که سکوت ضروری ترین نیاز است اما مردم با خیال اینکه سکوت پیشه کردن در دنیا کاری نا ممکن است ترک دنیا گفته اند. این نتیجه گیری و استدلال نادرست است، زیرا سکوت هیچ کاری بدنیایی بیرون  ندارد، بلکه امری درونی است. تو می توانی سکوت را در همه جا پرورش دهی. اگر به قله کوهها پناه ببری، ذهن تو همان ذهن خواهد بود. ذهن در دیر، در بیابان یا در کوه، بیشتر از محلهای عمومی و زندگی عادی خود نمایی خواهد کرد.

مردمانی وجود دارند که ساکت بودن را دوست دارند اما دوست داشتن کافی نیست – عشق به کار آید. دوست داشتن ولرم و کم حرارت است. عشق به این معناست که تو با تمام وجود در گیر هستی. عشق یعنی این که پای مرگ و زندگی در میان است. عشق یعنی شدت و حرارت.

و موهبت گران بهای زندگی فقط از آن کسانی می شود که آماده اند تمام وجودشان را صرف رسیدن به هدف بکنند، چه آن هدف سکوت باشد چه آزادی چه حقیقت. فرقی نمی کند که هدف چیست. برای دست یافتن به چیزهای باارزش باید که عشق پیشه کنی!

 

شب:

ما چیزی برای عرضه به هستی نداریم اما می توانیم سازهایی زیبا بنوازیم. می توانیم همه زندگی را به رقص و پایکوبی، آواز و ترانه و جشن و ضیافت تبدیل کنیم- و این یگانه چیزی است که می توانیم به هستی عرضه کنیم.

چیدن گل از درخت و تقدیم آن به هستی کاری احمقانه است، زیرا گلها از آن درخت اند نه از آن تو. در حقیقت، درخت آنها را پیشاپیش به هستی تقدیم کرده است. آنها روی درخت زنده بودند و تو آنها را کشته ای. زیبایی اشان را از بین برده ای. تو داری لاشه هایی بی جان به هستی تقدیم می کنی.

تو نمی توانی کلام مسیح را به هستی تقدیم کنی. آنها کلام مسیح و آواز و ترانه او هستند. کلام مسیح زیباست اما متعلق به تو نیست. امضای تو را پیش پای خود ندارد. همه اینها عاریتی هستند.

رویکرد من به هستی این است هر کس باید آگاهی خود را به درختی پر گل شکوفا کند. هر کس باید به مرحله شکوفایی برسد.البته گلهای شکوفا شده انسان شبیه گلهای درختان نخواهند بود. شبیه گل سرخ، گل نیلوفر یا گل همیشه بهار نخواهند بود. گلهای شکوفا شده انسان، گلهای عشق، آزادی و شادمانی خواهند بود. کیفیتی برتر خواهند داشت.

و وقتی تو شادمانی، عشق و آواز و ترانه ات را به هستی تقدیم کنی، حیران خواهی شد که هر قدر بیشتر می دهی بیشتر دریافت می کنی. میلیون ها بار بیشتر به تو باز می گردد.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 13/6/85:

 

روز :

سکوت، تجربه بی همتای زندگی است. زندگی بسیار پر سر و صداست. در بیرون سر و صداست. در درون سر و صداست و این سر و صداها برای دیوانه کردن هر انسانی کافیست. آنها همه دنیا را به جنون کشانده اند.

تو باید سر و صدای درونت را خاموش کنی. مهار سر و صدای بیرون از توان ما خارج است و نیازی هم به این کار نیست. اما می توانیم سر و صدای درون را خاموش کنیم. همین که سر و صدای درون فرو نشیند و سکوت حاکم شود، سر و صدای بیرون دیگر مشکلی نخواهد آفرید. می توانی از سر و صدای بیرون لذت ببری. می توانی بدون هیچ درد سری با آن بسر بری.

شنیدن سکوت درون، تجربه ای یگانه و بی همتا ست. هیچ تجربه ای دیگری نمی توان یافت که تا آن اندازه ارزشمند باشد، زیرا از پی این تجربه، دیگر تجارب زندگی می آیند.

سکوت ستون بنیادین معبد دین است.

بدون سکوت، هیچ حقیقت و آزادی و هیچ خدایی وجود نخواهد داشت. با سکوت، ناگهان چیزهایی که قبلا وجود نداشتند به وجود می آیند و چیزهایی که وجود داشتند دیگر وجود نخواهند داشت – نگاه تو عوض شده، دور نمای تو تغییر یافته است. سکوت تو را به شناخت نا شناختنی قادر می سازد. این یگانگی سکوت است.

 

شب:

مراقبه تو را از موسیقی شور انگیز هستی آگاه می سازد: موسیقی دنیای بیرون و موسیقی دنیای درون. این موسیقی همیشه هست اما ما هشیار و بیدار نیستیم. از این رو آنرا نمی شنویم و گرنه هستی جز موسیقی نیست. این موسیقی را عارفان خدا می خوانند. خدا نه یک شخص، بلکه نهایت آهنگ هستی است. یک همنوازی است. همه چیز با هم هماهنگ است. درختان با زمین هماهنگ هستند، زمین با باد، باد با آسمان، آسمان با ستارگان و الی آخر، هیچ سلسله مراتبی وجود ندارد. حتی برگی علف نیز به اندازه بزرگترین ستاره با اهمیت است. هر دوی آنها در هم نوازی هستی مشارکت دارند.هر دو آنرا غنی و پر بار می سازند.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 12/6/85:

 

روز :

 

   ما با نيرويي عظيم به دنيا مي آييم اما اين نيرو نهان است و احتمال دارد بدون اينكه از آن آگاه شويم بميريم.اگر آگاهانه و هشيارانه حركت نكنيم ممكن است هدف را از دست بدهيم. اگر همچون پر كاهي در مسير باد و همچون تكه چوبي در جريان رودخانه شناور شويم، اگر منتظر ياري بخت و تصادف باشيم،به احتمال فراوان به هدف دست نخواهيم يافت.

   به همين دليل است كه بسياري از مردم در بدبختي به سر مي برند. بدبختي مردم عامل بيروني ندارد، بلكه ريشه آن در دور شدن آنان از هدف است. همه احساس مي كنند چيزي كم است اما براستي نمي دانند كه آن چيست. ولي يك چيز مسلم است: همه بذري را كه رشد نيافته و هنوز شكوفا نشده است با خود حمل مي كنند.

   سر نوشت بذر، بدبخت ماندن است. فقط يك گل مي تواند در  باد و باران و خورشيد به رقص شادي در آيد. فقط يك گل با هستي راحت است. بذر نمي تواند احساس راحتي كند، زيرا بسته و ناشكفته است و هچ تماس و ارتباطي ندارد. نه از ماه چيزي مي داند نه از خورشيد و نه از ستارگان. اسمي از آنها به گوشش نخورده است . اما در جايي از ژرفاي وجودش اشتياقي شديد براي دانستن وجود دارد.

   تو فقط نيازمند تيز هوشي هستي. ساكت، هشيار و مراقبه گر شو تا هوشت فوران كند. تا بذر وجودت روزي از هم بشكفد. آن روز بزرگترين روز شادماني است، روزي  كه بذر گلهاي وجود تو شكوفا شوند، بهار وجودت از راه مي رسد و تو يك باغ پر گل مي شوي.

 

شب:

   راه رسيدن به خدا جشن گرفتن زندگي است. رقص كنان، آواز خوانان و خنده كنان در راه خدا گام بگذار.

   به زندگي بنگر! اگر اين زندگي آفريده خدا و تجلي وجود اوست، پس خدا كسي است كه در رقص شادي است. سرشار از گل و رايحه، سرشار از آواز و ترانه، آفريننده، با احساس و سر شار از موسيقي است ... اگر اين زندگي مدرك اثبات وجود خداست – غير از اين زندگي هيچ مدرك ديگري براي اثبات خدا وجود ندارد – پس ممكن نيست خداوند عبوس و سخت گير باشد.

  

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه یازدهم شهریور 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 11/6/85:

 

روز :

   از نگاه من انسان نوين بايد قادر عشق ورزيدن باشد. او نبايد در ديري اقامت گزيند. بايد در مكانهاي عمومي و تجاري حضور داشته باشد و در عين حال بتواند از تمام مال پرستيها، ذل بستگيها، وابستگيها و حسادت ورزيها دوري گزيند. اين كار شدني است، زيرا من موفق به انجام آن شده ام. پس تو هم مي تواني. من هرگز چيزي را كه خودم تجربه نكرده ام بيان نمي كنم. هميشه از روي تجربه سخن مي گويم .

   داستاني آموزنده درباره مرشدي صوفي منش وجود دارد كه مي خواهم با تو در ميان بگذارم. روزي زني در حاليكه فرزند خردسالش را به دنبال مي كشيد نزد آن مرشد رفت و گفت: از دست اين بچه جانم به لب رسيده، زيرا شيريني زياد مي خورد. هميشه نگران آن هستم كه مبادا بيمار شود يا دندانهايش بپوسد. خواهش مي كنم شما براي او كاري بكنيد. اگر شما او را نصيحت كنيد به حرفهايتان گوش خواهد كرد.

   مرشد نگاهي به پسر بچه انداخت و سپس به آن زن گفت:يرو هفته اي ديگر بيا. آن زن بسيار متعجب شد، زيرا او بارها به ديدار مرشد رفته بود و پرسشهاي بسيار دشوار در مورد زندگي، مرگ، تناسخ، بهشت و جهنم داشت و مرشد بي درنگ به آنها پاسخ داده بود. اما اكنون بابت انجام كاري كوچك و گفتن چند كلمه ساده يك هفته وقت مي خواست! سپس با خود انديشيد اين مرشدهاي صوفي منش كمي خل هستند. ممكن است كاسه اي زير نيم كاسه باشد. چاره اي جز يك هفته صبر كردن ندارم. آنها هفته ديگر سراغ مرشد آمدند اما مرشد گفت: خيلي متاسفم. برويد و دو هفته ديگر باز گرديد. من هنوز آماده نيستم. حتي آن كودك خردسال نيز از گفته مرشد متاسف شد.

   دو هفته بعد آنها دوباره بازگشتند اينبار مرشد رو به آن كودك كرد و گفت: " تو مي تواني از عهده اش برآيي " پسر بچه پرسد : ولي تو چرا براي گفتن اين، سه هفته وقت صرف كردي؟ مرشد پاسخ داد: من خودم هم شيريني زياد دوست دارم. بنابراين نخست بايد در مورد خودم آزمايش مي كردم كه آيا مي توانم از اين عادت دست بكشم يا نه. و گرنه چطور مي توانستم آنرا به تو توصيه كنم؟ چنين كاري درست نبود. اما اكنون مي دانم كه ترك اين عادت كاري سخت ولي شدني است.

   پسر بچه از اين كار مرشد خيلي خوشش آمد ... اما مادرش گفت: تو مي توانستي اين را از اول بگويي، لازم نبود آنرا ثابت كني. مرشد در جواب گفت: من نمي توانم چيزي را كه خودم تجربه نكرده ام به ديگران توصيه كنم. وقتي تو چيزي را بگويي كه خود تجربه نكرده اي، حقيقتي در آن نهان نيست. سپس رو به پسر بچه كرد و گفت: وقتي مطلبي را از روي تجربه بيان مي كني به دل مي نشيند. من اين را فهميدم به عمق چشمان تو نگريستم و احساس كردم كه مي تواني از عهده آن بر آيي. من پير مردي نحيف هستم و انجام اين كار سه هفته برايم زمان برد. اما تو جوان هستي و مي تواني يك روزه موفق شوي.

 

شب:

   در زندگي بايد خوش بود. بايد لحظه لحظه هاي زندگي را بايد با شادي سپري كرد. خداود اين زندگي را آفريده است و بنظر نمي رسد كه خدا يك مرتاض باشد و گرنه اين گلها و رنگين كمان و پروانه ها براي چه وجود دارند ؟

   خدا عشق است. يك آفرينش گر. او عاشق رشد و جستجو گري است. به كسانيكه با اتكا به خود رشد مي يابند، بسيار علاقمند است. مي پذيرد كه آنان ممكن است گاهي به بيراهه روند و گرنه نمي توانند رشد يابند. مي پذيرد كه آنان ممكن است اشتباه كنند، زيرا هيچكس بدون اشتباه كرن قادر به آموختن نيست. خدا، كسي است كه دوستدار هستي و زندگي است و گرنه او جهان را نمي آفريد.

   تو بايد نوع تازه اي از دينداري را بياموزي. آن دينداري كه مي تواند تو را به رقص و آواز در آورد و جشني بر پا كند.

  

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه یازدهم شهریور 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 10/6/85:

 

روز :

   مسئله، رفتن به بهشت نيست. آموختن هنر بودن در بهشت است، در هر جا كه باشي. بايد عصاره لحظه اكنون را در بر گرفت.

   فقط عصيانگران مي دانند زندگي چسيت و خدا چيست، زيرا خدا هسته زندگي است. در حقيقت، خدا و زندگي مترادفند.

 

شب:

   خرد يك ترانه است. خرد جدي بودن نيست، بازيگوش بودن است. غمگين بودن نيست، جشن بر پا كردن است. و تا زمانيكه خرد ترانه نشود. حقيقت نسيت. دانش است. دانش محض، تظاهر به خردمندي است. اما خرد واقعي كه مي تواند يك ترانه شود، از راه ترانه زاده مي شود. هيچ راهي ديگر غير از اين نيست.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه یازدهم شهریور 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 9/6/85:

 

روز :

در طول قرنها بارها و بارها ثابت شده كه اگر در دهكده اي با هزار نفر جمعيت فقط يك نفر مراقبه گر وقعي وجود داشته ياشد، همه مردم آن دهكده متحول مي شوند.

   بشر نه به كمك اكثريتي بزرگ، بلكه به كمك عده اي اندك چون محمد (ص)،مسيح، بودا و ...به اين نقطه رسيده است. فقط به كمك اين انسانهاي اندك و اين ارواح بيدار شده گامهايي بلند برداشته است.

   اما اگر هزاران نفر بيدار شوندف همه بشريت جهشي بزرگ انجام خواهد داد. اين همان چيزي است كه سرآغاز انسان جديد ناميده مي شود.

   انسان جديد مي بايست با عشقي در قلبش، با نوري در روحش، با هوش و با خرد و با آگاهي بپاخيزد و همه عالم را به بهشت تبديل سازد. در واقع اين معجزه امروز ممكن است. انسان معاصر ديگر كودك نيست، بلكه بالغ شده است.

   اما تلاشي فراوان لازم است. تو بايد تمام انرژي ات را صرف دوباره متولد شدن كني و اين نه فقط تولد دوباره تو، بلكه كمكي به حال همه بشريت خواهد بود. در واقع خدمت واقعي به مردم همين است.

 

شب:

   من مروج رقص، آواز، عشق و خنده هستم. مي خواهم كه همه عالم را از خنده، از موسيقي، از شعر، از نقاشي، از آفرينندگي و از حساسيتي بيشتر آكنده سازم. و هر قدر كسي حساس تر شود ديندار تر مي شود. هر قدر كسي آفريننده تر شود، به آفريينده هستي نزديكتر مي شود پس در زندگي خوش و خرم باش، اين را به خاطر داشته باش، اين پيام من به توست.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه هشتم شهریور 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه ۸/6/85:

 

روز :

   بدن زيباست. بدن يك عبادتگاه است. اما بدن زماني زيبا نيست كه بداني تو بدن نيستي . اگر از بدن هويت بگيري، زشت مي شود به زندان تو تبديل مي شود نه به عبادتگاه تو.

   اگر بداني من بدن نيستم، بلكه بدن ميزبان من است، آنگاه بدن عبادتگاه تو مي شود . عبادتگاهي كه زيبا، جذاب و مقدس است . اگر اين موضوع را فراموش كني به اين انديشه مي افتي كه من بدن هستم، همانگونه كه ميليونها نفر اينگونه مي انديشند . نود و نه رصد مردم خود را جسم و بدن مي پندارند . هرگاه به اين شناخت برسي كه هرچه در بدن رخ مي دهد هيچ ربطي به هويت تو ندارد ، چنان ازاد و رها مي شوي كه احساس سبكباري و بي وزني به تو دست مي دهد كه اين احساس بي وزني اساسي ترين برآيند مراقبه است.

   مراقبه يعني هنر شاهد بودن . و روزيكه آگاه شوي، من نه بدن هستم نه ذهن ، به خانه مي رسي . در مي يابي كه كيستي .

   هويت گرفتن از بدن با هويت گرفتن از مرگ،از پيري و بيماري مترادف است . وقتي ديگر از بدن هويت نگيري و آگاه شوي، كه من از بدن جدا هستم ،من اگاهي ام . بي درنگ از بيماري ،از پيري و از مرگ رها مي شوي . آنها در بدن  تو حادث مي شوند اما تو شاهدي بر آنهايي. تماشاگري بيش نيستي. آنها به تو كاري ندارند .

 

شب:

   بدنيا و زندگي بسيار علاقه مند باش و آنرا دوست بدار، با باد به رقص در آييد! در زير باران برقصيد! با درختان برقص در آييد تا دريابيد كه دين فقط آن نوشته هاي كتاب مقدس نيست، بلكه در سر تا سر هستي گسترده شده است. دين چيزي مرده و بي روح نيست بلكه بسيار سر زنده است و تو براي تماس با آن بايد سر زنده باشي. آنگاه كه شادي تو به اوج خود برسد، با هستي تماس مي يابي.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه هشتم شهریور 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 7/6/85:

 

روز :

   همه ما سنگ بدنیا می آییم و باید به گل سرخ دگرگون شویم.سنگ توانایی تبدیل شدن به گل سرخ را داراست. این کار در ظاهر ناممکن است اما فقط در ظاهر اینگونه است. بارها چنین شده و برای تو نیز امکان پذیر است. اگر برای مسیح چنین شده می تواند برای تو نیز چنین شود.

   هرکس سنگ بدنیا می آید اما اندک کسانی می کوشند از این فرصت بهترین استفاده را بکنند و به گل سرخ تبدیل شوند. بیشتر مردم همچون سنگ، سنگهایی غلتان زندگی می کنند. همراه با رودخانه به اینجا و آنجا می روند و هیچ خزه ای نمی اندوزند. سنگ بدنیا می آیند و سنگ می میرند.

   تا زمانیکه یک گل سرخ نشوی، در زندگی ات اتفاقی رخ نخواهد داد.

 

شب:

   اگر بتوانی خنده و عشق شوي ديگر به هيچ عبادتي احتياج نداري. آنكاه پيشاپيش، قدم به بارگاه الهی می گذاری. من هرگز ندیده ام که انسان غمگین به بارگاه خدا وارد شود. یگانه راه بسوی پروردگار، راه رقصیدن است. ÷س بیاموز برقصی، آواز بخوانی، زندگی را جشن بگیری و شاد باشی تا خدا را در همه جا بیابی. اگر چنینی کنی هر عمل تو الهی می شود. عادی، خارق العاده، مقدس و معنوی می شود. همه زندگی چنان از خدا سرشار می شود که دیگر پروای خدایی در بالای آسمان را در سر نخواهی داشت. هر جا باشی، خدا تو را فرا می گیرد. همیشه در زمینی مقدس و الهی گام بر می داری. هر سنگی برای تو اندرزی خواهد داشت و هر صخره ای برایت یک کتاب آسمانی خواهد بود.

   تو فقط به یک قلب، به قلبی که در رقص است نیاز داری تا ببینی، تا احساس کنی، تا باشی !!

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه ششم شهریور 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 6/6/85:

 

روز :

   زندگي يك هنر است . نبايد زندگي را ساده بينگاري. به دنيا آمدن همان زندگي نيست . بدنياآمدن فقط يك فرصت است. تو بايد خودسازي كني. بايد هزاران چيز را از وجودت بيرون بريزي. بايد آزمندي، خشم ، شهوت و .... را دور بريزي.

    تا زمانيكه آنها را دور نريزي و از وجودت نزدايي.... آنها چون علفهاي هرز هستند.

    وجود ما را انبوهي از علفهاي هرز فرا گرفته. بايد تمام خاك را عوض كنيم تا گلهاي سرخ سر بر آورند. و و قتي گلهاي سرخ وجودت شكوفا شوند، زندگي ات طراوت مي يابد و زيبا و برازنده مي شود. آنگاه چيزي را در اختيار خواهي داشت كه به خدا عرضه كني و گرنه به خدا چه مي خواهي بدهي؟

 

شب:

   نخستين گام راه حقيقت ، خندان بودن و به رقص درآمدن درزرفاي وجود است. بايد تمام مانعها را از راه اين رقص برداري. بايد تمام چيزهايي را كه از تبديل شدن زندگي به جشن شادي جلوگيري مي كنند دور بريزي.

   و ما دروجود خود بارهايي را حمل مي كنيم كه ضد شادماني است. دينداري با عبوس بودن مترادف گشته است. انسانهاي ديندار بسيار غمگين بنظر مي رسند. انگار كه خنديدن گناه است. نمي توانند آواز بخوانند. نمي توانند برقصند. نمي توانند شادي كنند. از زندگي گريزانند.

   اين راه رسيدن به حقيقت نيست !

   زندگي را دوست بدار. چيزهاي كوچك زندگي، چيزهاي بسيار كوچك زندگي را دوست بدار: خوردن، راه رفتن، خوابيدن. فعاليتهاي معمولي زندگي را به شادماني تبديل ساز. آنها را با چنان شوري به انجام برسان كه به رقص دگرگون شوند.

   آنگاه حقيقت دور نخواهد بود. لحظه به لحظه به حقيقت نزديك خواهي شد. همين كه شادي در وجودت فوران كند، حقيقت در تو فرود مي آيد. و حقيقت رهايي بخش است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  دوشنبه ششم شهریور 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 5/6/85:

 

روز :

   تا زمانیکه در وجودت نغمه سرایی نکنی و زندگیت رقص نشود، تا زمانیکه هستی را جشن نگیری، ممکن نیست خدا را بشناسی، زیرا خدا اوج آواز و ترانه، اوج رقص و پایکوبی و اوج جشن زندگی است. خدا به مردم غمگین تعلق ندارد. خدا از آن کسانی است که اهل عشق و خنده اند.

   هستی یک بازی بزرگ است. آنرا جدی نگیر. آنرا با ترانه ای در قلبت بپذیر و شادمانه از آن سپاسگزاری کن. با گامهای سبک و با خنده ای در درون قلبت در دنیا پیش برو تا ناگهان همه هستی الهی شود.

 

شب:

   انسان بدون مراقبه انسانی است بدون ترانه در قلبش، بدون شعری در وجودش و بدون شور و حال. بهار او هنوز از راه نرسیده است. گلهایش هنوز منتظرند و هنوز شکفته نشده اند.او هنوز گل نداده. هنوز رایحه اش را پراکنده نساخته است. همچون بذری در خود فرو مانده است: نا آگاه، کاملا ناآگاه از آنچه می تواند باشد و از آنچه هست. مچنان زندگی معمولی خود را می گذراند. بدون نشاط، بدون شادمانی، بدون رقص. در حال جان کندن است. زندگی اش باری است بر دوشش. تلاش می کند این بار را با خود حمل کند.برای او مرگ همچون راه نجاتی است که دیر یا زود به رویش گشوده خواهد شد. همه چیز بپایان خواهد رسید و او خواهد توانست در گور بیارامد.

   زندگی کلاس درس است. ما در این دنیا هستیم تا درسی بیاموزیم و مهم ترین درس زندگیت چگونگی اواز خواندن و رقصیدن و چگونگی شاد بودن است. اینها همه از راه مراقبه ممکن می شوند. مراقبه همه این انرژ یها را در تو رها می سازد. هزاران گل در وجودت می شکوفاند. آنگاه بهشت دیگر بعد از مرگ نخواهد بود. بهشتی اکنون و اینجاست، تنها بهشت حقیقی است.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه چهارم شهریور 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 4/6/85:

 

روز :

   یک شاخه گل چمپا (Champak) برای خوشبو کردن همه خانه کافیست. این گل، گل کوچکی است. ظاهرش زیبا نیست. در ظاهر بسیار معمولی بنظر می رسد، اما تو نباید فریب ظاهر را بخوری.  گل چمبا ارزش دوبار نگاه کردن را ندارد اما این گل گرانبهاترین گل است و خوشبو ترین عطر را در خود دارد. پس همیشه به یاد داشته باش که در زندگی، شکل ظاهر عامل تعیین کننده نیست. کوزه اهمیت ندارد، آنچه از کوزه برون می تراود مهم است.

   بدن شاید معمولی و پیش پا افتاده به نظر برسد اما ممکن است روحی فراتر از تصور در خود نهان داشته باشد. بدن شاید بسیار زیبا و در عین حال تهی و بدون روح باشد. تو در زندگی خود با انسانهایی زیبا برخورد خواهی کرد که هیچ روحی ندارند یا به انسانهایی که بسیار معمولی بنظر می رسنداما دارای کیفیتهایی بسیار برجسته هستند. هیچگاه فریب ظاهر را نخور! همیشه به باطن بنگر و عمق را جستجو کن. به کانون بنگر نه به پیرامون.

 

شب:

   خدا فلسفه، نثر یا فرضیه نیست. بیشتر موسیقی، شعر و رقص است . خدا را در این جهتها جستجو کن تا در مسیر صحیح گام بگذاری و به خانه برسی. در دنیای بیرون و در دنیای درون از پی موسیقی برو. بیاموز که به موسیقی هستی گوش فرا دهی: بادی که از میان درختان می گذرد، آبی که جاری است یا اقیانوسی که در رقصی فریبنده است. با دقت و توجه گوش بده. بدون ذهن، بدون فکر گوش بده تا بتوانی به هسته وجودت رخنه کنی و حیران شوی.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  شنبه چهارم شهریور 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 3/6/85:

 

روز :

   هر انسانی حقیقتی را با خود بدنیا می آورد. هر انسانی پیامبر خداست. لحظه ای که بدنیا می آیی، حقیقتی را در وجودت بهمراه می آوری و تا زمانیکه این حقیقت را ابراز نکنی خرسند نخواهی شد. تا زمانیکه پیام خود را به جهان نرسانی، عمیقا احساس ناراحتی خواهی کرد، زیرا دینت را به هستی ادا نکرده ای.

   تو باید آواز قلبت را سر دهی. باید رقص خود را اجرا کنی. باید کاملا یک فرد باشی، نه یک تقلید و کپی برداری. باید چهره اصلی خویش را آشکار کنی.

   وقتی بتوانی چهره اصلی خویش را  بدنیا عرضه کنی، زندگیت به بار خواهد نشست و نشاطی فراوان از آن بر خواهد خواست .

 

شب:

   مراقبه موسیقی سکوت است. این موسیقی بسیار غنی تر و ژرف تر از همه موسقی هایی است که می توانیم بوسیله صدا ایجاد کنیم، زیرا صدا در نهایت یک آشفتگی و به هم خوردگی است. سکوت هیچ چیزی را بهم نمی زند، هیچ چیزی به جنبش در نمی آید، اما موسیقی شور انگیزی آفریده می شود. در آن حالت بی کلامی و بی صدایی، آهنگی پر شور هست. مراقبه به آن حالت سکوت می انجامد و تو تا زمانیکه این سکوت را نشناسی از آنچه که در قلب خود حمل می کنی آگاه نخواهی شد. از پادشاهی درون، از ثروت و از گنج خود ناآگاه می مانی. یک گدا می مانی در حالیکه می توانی هر لحظه با روی آوردن به درون یک پادشاه شوی.

   این علم کیمیاگری است. آنگاه که به فرا سوی صدا رخنه کنی، آنگاه که موانع صدا را پشت سر بگذاری و به هسته وجود خود دست یای، به مرکز هسته می رسی. کسانیکه این موسیقی خاموش را شنیده اند نامهای مختلفی به آن داده اند. یکی از این نامها خداست.

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  جمعه سوم شهریور 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 2/6/85:

 

روز :

  هيچكس تازه نيست. همه ما مسافراني قديمي هستيم. ما هميشه دراين جهان بوده ايم. در شكلهايي متفاوت ، مشغول انجام كارهايي متفاوت . ما هميشه اينجا بوده ايم و هميشه هم خواهيم بود. هيچ راهي براي ناپديد شدن از هستي وجود ندارد . هيچ چيزي از بين رفتني نيست و هيچ جيزي را نمي توان به هستي افزود . هستي هميشه دقيقا همانگونه است كه هست .

   امروز حتي علم نيز بذيرفته است كه نمي توان چيزي را از بين برد و نمي توان چيزي را افزود . فقط شكلها تغيير مي يابند . رودخانه هميشه جاري است . فقط امواج آن تغيير مي يابند. امواج گاهي كوچكند ، گاهي بزرك و گاهي هيچ موجي نيست اما رودخانه همان رودخانه است ؛ با امواچ بزرگ، امواچ كوچك ، بدون موچ .

   اين بصيرت تو را به فراسوي زمان مي برد و فرا رفتن از زمان ، فراتر رفتن از بدبختي است . شناخت جاودانگي دروازه ورود به دنياي شادماني است .

   او را كه ماندگار است ، هيچ وقت نمي آيد وهيچ وقت نمي رود به خاطر بسپار. او همان خداست كه دردرون تو و همه كس ديگر به سر مي برد.

 

شب:

   موسيقي تو را به معرفت خداوندي بسيار نزديك مي سازد، زيرا خداوند نهايت موسيقي هستي است . نام ديكرآهنگي است كه در جهان آفرينش نواخته مي شود. آنجه را كه ما موسيقي مي ناميم ، قطره اي كوجكي از آن است. اما اين قطره كوجك راز اساسي دريا را در خود نهان دارد.

   اين جذابيت موسيقي است : مراقبه را در تو رها مي سازد. شكوه در بند شده تو را از بند مي رهاند. لحظه اي كوتاه تمام ديوارهاي زندان نا پديد مي شود و تو بدنيايي ديگر منتقل مي شوي. لحظه اي كوتاه از زمان و مكان فراتر مي روي. بي كران و نا محدود مي شوي. سفري را آغاز مي كني كه هرگز به بايان نمي رسد.

   موسيقي از دل مراقبه بيرون آمده است. بنابراين يك مراقبه گر واقعی یک موسیقی دان حقیقی است. شاید او سازی بنوازد یا هیچ سازی ننوازد. شاید او آهنگی بسازد و یا شاید آهنگی نسازد . در هر حال او از راز آگاه است. کلید را در اختیار دارد. و موسیقی دان حقیقی دیر یا زود واقعیت مراقبه را لمس خواهد کرد. و این موسیقی در کل هستی نهان است و من آنرا الهی ترین پدیده هستی می خوانم .

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  پنجشنبه دوم شهریور 1385   توسط توحید   | 

 

مراقبه 1/6/85:

 

روز :

   هر انساني شكوهي فراوان و رايحه اي عظيم در خود نهان دارد كه بايد آنرا رها سازد . انسان در ظاهر كوچك بنظر مي رسد ، اما كوچك نيست دريايي در خود نهان دارد ؛ درياي شادماني . آسماني در بر دارد ؛ آسمان رهايي .

   تجربه روحاني ، همچون انفجار اتمي است . اتم بسيار كوچك است اما وقتي منفجرشود بسيار وسيع و گسترده مي شود . به شناخت خويش رسيدن چنين چيزي است. يك انفجار است . انفجار اتمي خود آگاهي است . ناگهان خودت راكل مي بيني ؛ بي كران و نامحدود. اين همان شكوه ماست كه بايد به آن دست يابيم . بدون دست يافتن به آن هرگز خشنود نخواهيم شد.

 

شب:

   زندگي موسيقي است و ذهن سر و صدايي گوش خراش . بدليل سر و صداي ذهن ، ما نمي توانيم موسيقي زندگي را بشنويم . تا زمانيكه ذهن و سر و صداي آنرا خاموش نكنيم ، هرگز نخواهيم توانست از موسيقي زيباي زندگي آگاه شويم .

   وقتي ذهن غير فعال است ، شادماني هست . وقتي ذهن فعال است ، شادماني نيست . اين رازاساسي دين و عرفان است . اگر از اين راز آگاه شوي ، از همه رازهاي زندگي آگاه خواهي شد. كليد اين راز ، شاه كليد تمام رازهاست .

 

+ گردآوری، تنظیم و تایپ از آثار استاد اشوی عزیز در تاریخ  چهارشنبه یکم شهریور 1385   توسط توحید   |